<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های K Hejaziyan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36426688</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:40:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>K Hejaziyan</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36426688</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نان سنگک عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36426688/%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DA%A9-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-hfa7hi15k5ss</link>
                <description>آفتاب کم جانِ اسفند‌ماه خودش را از میان شاخ و بارِ درختان رد می‌کند و روی صورتم ولو می‌شود .کمی سرم را روی بالش جا به جا می‌کنم تا شاید بتوانم از زیر دستِ خورشید خودم را کنار بکشم ، گرچه خلاصی ام زیاد طول نمی‌کشد و این‌بار دستِ ماجان به من می‌رسد که کنار کشیدنی هم نیست ... !می دانم باید قبل از اینکه برای بار دوم سرش را از پنجره آشپزخانه بیرون بیاورد و بگوید  : « صف شلوغ شد ! » از خُنکای صبح‌گاهی و لوله شدن زیر پتوی نرمم دل بکنم ! وگرنه احتمالا باز هم تمام تاخیرها تا شب گردنِ دیر نان گرفتن من برای  صبحانه است! حتی تاخیر در پخش تنها سریال تلویزیون ! متکا را می‌تکانم تا مورچه‌های رویش هم به تبع من بیدار شوند تا صف‌ها شلوغ نشده نان صبحانه‌شان را به خانه ببرند !از گرد و خاک مختصری که بلند می‌شود عطسه ام می‌گیرد ، صدای ماجان از آشپزخانه در می آید : « چقدر گفتم  هوا هنوز برای خوابیدن توی ایوون گرم نشده ! چاییدی .... »آه از نهادم بلند می‌شود ، کاش دوباره عطسه‌ام بگیرد و ماجان گمان کند راستی راستی چاییدم ! حیف که در صورت تمارض قرار عصرگاهی‌ام هم کم لن یکن تلقی خواهد شد ...دستم را با احتیاط در آب حوض فرو می‌برم تا مثل دماسنج عمل کند و تصمیم بگیرم با صورت شسته در صف نانوایی بایستم یا ..... هنوز‌ پیغام از دستم به مغزم نرسیده صدای درکوب در حیاط برق را از سر من و گنجشک های بی‌نوا را از شاخه درخت می پراند همین‌طور که دستم را به پشت شلوارم می‌کشم تا خشک شود به سمت در می‌دوم در باز می‌شود و مراد به مریدش می‌رسد ...نان سنگک خشخاشی که از دست هوشنگ آویزان بود مثل مادری مهربان به من لبخند میزد « برو بخواب پسرزیبا و زحمتکش من ... » قبل از اینکه هوشنگ بخواهد توضیح دهد چرا برایمان نان آورده و یا اصلا این نان برای ما هست یا نه سنگک عزیز را از چنگش در می آورم و با نیش باز لطف کردید آقا هوشنگی به خیکش می بندم و در را می کوبممثل آهویی رها شده از دست صیاد به سمت آشپزخانه می دوم تا تمام تاخیرهای امروز بیوفتد گردن ماجان که تازه می‌خواهد زیر سماورش را روشن کند ! </description>
                <category>K Hejaziyan</category>
                <author>K Hejaziyan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2024 23:04:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمکت ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-xtwkkzkbfscp</link>
                <description>سیگارش را به لبه نیمکت فلزی زنگ‌ زده‌ای که رویش نشسته فشار می‌دهد نوک انگشتان پینه بسته‌اش زخمت تر از آن اند که بخواهد داغیِ تنباکو نیمه سوخته سیگارش را حس کند دست چپش را رو هوا تکان میدهد تا ساعت مچی چرمی‌ای که کمی بالاتر از ساعدش جا خشک کرده سُر بخورد پایین ، عقربه طلایی رنگ در نزدیکی ۳ جا خشک کرده ... خورشیدی که خیلی وقت است غروب کرده نشان می‌دهد ساعت زوار در رفته باز هم باید سری به پیرمرد ساعت‌ساز بزند تا برای هفتمین بار در چند ماه گذشته این جمله را بشنود :پسر جان کاش ساعتت هم مو داشت تا متوجه می‌شدی او هم مثل تو پیر شده آه از نهادش بلند می شوددست می‌برد توی کتش و پاکت سیگار را بیرون می‌کشد ، پاکت مچاله شده مثل پتکی توی سرش می‌خورد « این چندمین پاکتی‌ست که امروز خالی کرده‌ام ؟ »پوزخندی می‌زد و با تمامِ توانش پاکت را پرتاب می‌کند ،پاکت خالی سیگار و ساعتِ چرمیِ به خواب رفته‌اش هر دو به سمت ریل قطار پرواز می‌کنند ، پاکت ریل را رد می‌کند اما ساعت قبل از آن فرود می آید ...نیم خیز می‌شود که صدای سوت قطار منصرفش می‌کند ، حداقل پیرمرد ساعت ساز از شر پیدا کردن قطعه برای تعمیر ساعت قدیمی‌اش راحت می‌ شود!قطار می‌ایستد و باد وحشیانه میان ریش‌های بلند و ژولیده‌اش می‌دود ... لبه های کتش را به هم نزدیکتر می‌کند انگار خودش را بغل گرفته است ، شاید هم واقعا خودش را در آغوش کشیده ، به جای مسافری که با این قطار هم سر نرسید ....</description>
                <category>K Hejaziyan</category>
                <author>K Hejaziyan</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 23:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>