<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منِ بهتر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36443693</link>
        <description>دبیر بازنشسته .علاقه مند به نوشتن.بخصوص حوزه ی شناخت براساس یونگ .پژوهشگر حوزه ی اساطیر وکهن الگو  .  راوی داستان آدمام
 منِ بهتر  ینی تو فقط میتونی کافی باشی نه کامل وبی نقص🌱</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:47:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4869975/avatar/uzJ8Vs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>منِ بهتر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36443693</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودتو دوست داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36443693/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-z4zcg2cegzvy</link>
                <description>خودتو دوست داری؟این از اون سوالاس که ازهرکی بپرسی درجابهت میگه حالت خوبه؟چی زدی؟آخه این چه سوالیه؟,مگه آدم از خودش می‌پرسه دوستم داری؟اگه بگم آره میگی طرف خود شیفته ساگه بگم نه میگی یارو روانیه مراقبش باشم یه وقت خودشو نکُشهولی بنظر من عمق ماجرا خیلی بیش ازاین حرفاسوقتی میگی: آدم که لازم نیس خودشو دوست داشته باشه و از خودش بپرسه دوستم داریبلکه آدم کسی است که از بقیه میپرسد آیا دوستم داری؟ضمن عذرخواهی که جمله ی آخر زیادی ادبی شد باید بگم دقیقااا فاجعه از همینجا آغاز میشهوقتی که دنبال تایید بقیه هستیمحرفی نمی‌زنیم مبادا دیگران ناراحت بشنبله ی بیمورد میگیم که روی طرف مقابل رو زمین نزده باشیمآن زمان که از۲۴ساعت شبانه روز حتی درحد۲۴ثانیه برای خودمون وقت نمیزاریم وباخودمون خلوت نمی‌کنیم.وقتی که محبت زیاد ازحد به بچه هامون میکنیم تامثلا نقش پدر یا مادر خوب روبازی کنیم و بعد همین فرزند میگه چراکردی؟,می‌تونستی نکنیو تو وقتی این حرف رومیشنوی انگار یکی خنجر به قلبت فروکردن وهی داره میچرخونه ومیچرخونهاون موقع است که یاد خودِ زخم خورده ت میوفتی ویکی کجای کارم اشتباه بود؟,اصلا من کجای این زندگی ایستاده ام؟جوابش اینه:آن زمان که خودت را فراموش کردی قربانی بقیه کردی قدم در مسیر تایید دیگران گذاشتی وهرچه دراین مسیر بیشتر دویدی از خودت دورترشدی اون موقع دیگه تو با خودت نبودی شدی یه بیگانه با خودتولی نگران نباش هنوزم راه آشتی با خودت بازه😊بعنوان اولین قدم:همین امشب چند لحظه خودت رو محکم درآغوش بگیر و به خودت بگو:تورا با تمام نقص ها ضعف ها واشتباهاتت دوست دارم🫂💝گور پدر نگاه هاج وواج بقیهتوکه قرار نیس تایید بقیه رو بگیرییادت نره:خودت برای خودت بس👍ارادت⁦🌱پی نوشت:این داستان یه فی البداهه وبدون ادیت نوشته شده⁦:⁠-⁠)⁩</description>
                <category>منِ بهتر</category>
                <author>منِ بهتر</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 22:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه دردسر به رنگ قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36443693/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-dgnnecqdwmf1</link>
                <description>من علاقه ی خاصی به رنگ قرمز دارم.🌹اونم نه هرقرمزی.😊یه قرمزخاص که راستش خودمم دقیقا نمیدونم چه رنگه.🙈 بدبختی اینجاس که معمولا این رنگ کم پیدامیشه.بخاطر همین وقتی میرم یه فروشگاه که خریدکنم ومیپرسم قرمز این مدل روندارین،؟یه عالمه رنگ قرمزنشونم میده ومیگه بفرما خانم این همه رنگ قرمز. کدومشو بدم خدمتتون؟ آلبالویی-زرشکی-عنابی-جگری-قرمز فرش قرمز-قرمزکریسمس-قرمزتوت فرنگی و... ولی هیچکدوم ایناقرمزمن نیست. 😔وقتیم که به فروشنده میگفتم، یه نگاه عاقل اندرسفیه بهم می‌کرد  ومیگفت:دیگه نداریم.ینی برو. 🚶‍♀🚶‍♀علاقه ی من به این رنگ اینقدر زیاده که بخاطرش طعنه وکنایه زیادشنیدم ،ولی قدمی از علاقم عقب نشینی نکردم. 💪مثلا مادرم همیشه میگفت:دختراینقدر که تو لباس قرمزداری والله که شِمر نداره. یکی نیس بگه آخه مادر من شما کجا کمد لباس شِمر رودیدی؟بعدشم اونیکه تن شمر لباس قرمز کرده مائیم. نه اون فلک زده.چون ازنگاه ماهرکی لباس قرمز میپوشه لابد قاتله. 🤨تااینجافقط بحث علاقه ی من به رنگ قرمز بود. ولی ازشماچه پنهون ماجرایی پیش اومد که باعث شد علاوه بر علاقه ارادت هم به این مقوله اضافه بشه😊.        بهمن ماه سال ۱۳۹۷ برای یه دوره ی آموزشی دوروزه به تهران رفته بودم.روز آخر کلاس زودتر ازهتل بیرون اومدم که خریدامو انجام بدم وبعدازکلاس با قطار برگردم خونه. آروم آروم راه میرفتم.سعی میکردم ریه هامو تا جای ممکن از هوای تجریش پرکنم.من عاشق تجریش وبازارشم. ❤️ازنظرمن تجریش تضاد ودوگانگی قشنگی داره👌.اینکه اگه دلت سکون وآرامش میخواد پناه میبری به امامزاده صالح.واگه دوس داشته باشی درهیاهوی زندگی گم بشی  وگوشات پُر بشه از صدای نبض زندگی کافیه یه سر به بازارش بزنی.درهردوحالت مرادتو میده. بنظرمن اگه تجریش رو ازتهران بگیرن، ینی روح زندگی رو ازش گرفتن.ومیشه شهر ارواح متحرک.(البته دورازجون شما)😊همینطور که قدم میزدم،یهو چشمم به یه مانتوی قرمز پشت ویترین یه مغازه افتاد.چشام از خوشحالی برق زد😍.نشون به اون نشون که خریدمش وهمونجا پوشیدم وخوش وخرّم رفتم کلاس.غافل ازاینکه چه دردسری بابتش درانتظارمه. استاد داشت درمورد انواع تایپ شخصیتی توضیح میداد.تااینکه رسید به بحث درونگراها.از مون خواست هرکدوم درونگراییم دستمونو بالاببریم.منم دستمو بلندکردم🤚.دوباره استاد گفت:کدومتون میاین بالادرموردش توضیح بدین؟ جای من یه ردیف مونده به انتهای سالن بود.یه لحظه پشیمون شدم دستمو بالابردم.داشتم آروم آروم دستمو پایین میوردم که ناگهان... یعنی اگه سال ۳۶۵ روزه وهرروز ۲۴ ساعت وهرساعت ۶۰ دقیقه ،دقیقاً همون دقیقه ای که تصمیم گرفتم دستمو پایین بیارم وازخیر بالارفتن بگذرم استاد صدازد: بانوی ورژن اسلامی شنل قرمزی،شما بیا بالا. خنده م گرفته بود که این بخت برگشته کیه که استاد اینجوری صداش میزنه؟هرچی دور وبرمو نگاه میکردم کسی روندیدم.تااینکه آقای بغل دستیم بهم گفت:دنبال کسی نگرد.منظور استاد خودِ شمایین که مانتو قرمز دارین.وحرفشو بایه خنده ی سوسکی تموم کرد. 😏ای به خشکی شانس.حالاچه خاکی توسرم بریزم؟چاره ای نبود.باید میرفتم. مکالمه ی من باخودم حین رفتن به بالای سن: خاک تواون سرت کنن. میمردی یه امروزم مث آدم لباس میپوشیدی؟همرنگ جماعت میشدی تااینجوری ضایع نشی؟حتمااا باید همین امروز  واینجا این مانتو رومیپوشیدی؟ آخه مانتوی قرمز؟اونم توی یه جمع که یاچادر مشکی دارن یامانتوی رنگ تیره؟والله که ردیف آخر که سهله اگه کُره ی ماهم بودی نشونت میکردن. شنیده بودم که رنگ قرمز به آدما جسارت میده.واسه همین سعی کردم به خودم اعتماد به نفس بدم.پس از حس درماندگی به شجاعت وجسارت شیفت دادم.   قسمت دوم مکالمه ی من باخودم: ببین مریم تومیتونی.قضاوقدر این بود که تو به این ترست ینی صحبت درجمع غلبه کنی.پس وقتشه اون رو زیر پا له کنی.بزار تااینجاکه اومدی اگه قراربود بادست پُر بری بادست پُرتربرگردی.. این بارسنگین رواز شونه هات زمین بزار وخودتو سبک کن. یاهمین امید دادنا بودکه میکروفن روازدست استادم گرفتم چشامو بستم وشروع به صحبت کردم.نفهمیدم کی حرفام تموم شد که دیدم سالن پرشده ازصدای سوت ودست. راستش انتظار این واکنش رونداشتم.همه میگفتن چقد دقیق وعالی توصیف کردی.ساعت پذیرایی هرکی ازکنارم ردمیشد میگفت:قرمزته.🔴 نمیدونم اگه اون روز یه مانتوی دیگه تنم بود، آیا بازم شرایط همینجور پیش می‌رفت یانه؟ ولی میدونم که من بارنگ قرمز روی یکی ازبزرگترین خط قرمزای زندگیم که صحبت درجمع بودخط کشیدم 💪پی نوشت:این داستان واقعیست😊پی نوشت💪.قرمزازندگیم خط کشیدم.😊🌹</description>
                <category>منِ بهتر</category>
                <author>منِ بهتر</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 11:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای من و انتخاب رشته</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-qcxgh2mfybmv</link>
                <description>سوم مهرماه سال ۱۳۶۷نمیدونم چه مدته که به نوشتهٔ روی پارچه که به سردر دانشگاه زده اندخیره شده ام.«دانشجویان عزیز ورودتان رابه مکان مقدس دانشگاه خیرمقدم عرض میکنیممقدمتان گلباران»باخوندن این جملات قند تودلم آب میشه وشیرینی این قند  میشه لبخند شیرین رضایت رولبام.گرچه کسی به پامون گل نریخت، اما من درخیال خود به پای هرقدمی که برداشتم تابه اینجارسیدم گل ریختم . شاخه هایی از گل مریم.پانزده ساله هستم.  زمان انتخاب رشته دبیرستانه.همه میدونن عاشق ادبیاتم.ولی مشکل اینجابود که درسخون هم بودم.وانتخاب رشتهٔ فرهنگ وادب مساوی بود باهمکلاس شدن با دانش آموزانی که چون نمرهٔ قبولی درهیچ رشته ای نیورده بودن ازسرناچاری این رشته روانتخاب کردن.ومجاورت بااین دانش آموزان برای خانوادهٔ من ینی فاجعه.التماس وگریه زاری فایده نداشت ومن مجبورشدم رشته تجربی روانتخاب کنم. امید خودم درمقابل امید پدرومادرم که میخواستن دکتر بشم کم آورد ورنگ باخت . لابد خودشون آرزوی دکتر شدن داشتن وحالا که بهش نرسیدن ما بیچاره ها جورکش معرکه شده بودیم.اصلا شمابگین توخونواده ای که پدر یه نظامی سختگیر ومستبد باشه مادر مطیع چشم وگوش بستهٔ پدر  دختر آخر خونواده باشی  ۵تاخواهروبرادربزرگترازخودت داشته باشی که ۵نظر نه ۵۰نظروتصمیم برات ردیف میکنن، توکجای این تصمیم گیری واظهارنظر ایستاده ای؟سال اول کنکور پزشکی قبول نشدم. پیش خودم گفتم شانسمو یه باردیگه امتحان میکنم .بازبه التماس افتادم که اجازه بدن کنکور فرهنگ وادب شرکت کنم. قول دادم بابهترین رتبه بهترین دانشگاه قبول بشم .میدونستم قولم قوله از پسش برمیومدم . فقط مهلت میخواستم.ولی بازم نشد.رتبه دفه دوم کنکور از دفه قبل پایینتر بود. واین برای خونوادم که همشون تحصیلات دانشگاهی داشتن یه زنگ خطر بود که نکنه من قبول نشم؟ اونوقت میشدم یه وصلهٔ ناجور بین این جماعت تحصیلکرده.پس باید دانشگاه میرفتم. اونم فقط شهر خودم ولاغیر.۲۵مردادسال۱۳۶۷ساعت ۱۱شبه .فردا مهلت انتخاب رشته تموم میشه، وخواهرم برگه روتحویل اداره پست میده. تورختخوابم دراز کشیده ام .دستامو زیر سرم قلاب کردم. خیره به آسمون نگاه میکنم.داشتم به آیندم فک میکردم که باکاغذ انتخاب رشته رقم میخورد.احساس میکردم ازاین به بعد زندگیم وسرنوشتم روی دور باطله.به آسمون خیره شدم.پیش خودم گفتم:چقد آسمون عجیبه.اینکه حس کنی اینقدد نزدیکته که میتونی ستاره هاشو بچینی ولی درواقعیت چقدر دورازدسترسه.یه لحظه روی جملهٔ آخر مکث کردم.پیش خودم گفتم: دوباره تکرارش کن.دورازدسترس   دورازدسترس.مث فنر ازجام پریدم.خودشه خودٍ خودشه.   حس هیجان  ارشمیدس بهم دست داد،اون لحظه ای که درحمام جواب معماروپیداکرد وفریادزنان میگفت: اورکا اورکا ینی یافتم یافتم .پاورچین پاورچین باترس ازاینکه نکنه یکی بیداربشه خودمو به کیف خواهرم رسوندم .برگه انتخاب رشته دست اون بود .چون فرزند بزرگ خونواده بود ینی نماینده تام الاختیار پدرومادر.حرفش حرف پدر ومادرم بود . چشم وگوش پدرومادر. اون برام انتخاب رشته کرده بود.ازترس ودلهرهقلبم نزدیک بود از حلقم بیاد بیرون. همش حس میکردم  خواهرم پشت سرمه .منتظره که دستم توکیفش بره و سربزنگاه مچمو بگیره .ولی هربار که میدیدمش  آروم تو رختخوابش خوابیده خیالم راحت میشد. ولی صبر کن شایدم  بیداره ولی چشماشو بسته تورو زیر نظر داره. شنیده بودم به هرچی فک کنی همون به سراغت میاد. اون لحظه تمام ترسای عالم جلوی چشمم رژه میرفتن .فکراینکه اگه نشه؟ اگه نتونم؟ اگه یکی بیداربشه؟ اگه بفهمن چی؟فقط باید جای من بودین تاحالمو بفهمین.اینکه تصمیم گیرنده خودت باشی ولی ندونی درسته یانه خیلی عذاب آوره.به هر بد بختی بود برگه روازکیف خواهرم بیرون کشیدم.خوشبختانه دفتر انتخاب رشته روی میزش بود. هردوتاروبایه مداد وپاک کن زدم زیر بغلم وپریدم تو دستشویی .جایی که وقت وبیوقت اگه چراغش روشن میشد کسی شک نمیکرد .برگه رونگاه کردم. وقت کم بود باید سریع تصمیم میگرفتم .رتبهٔ من به تهران که نمیخورد .یزد یه توک پابیشترباشهرم فاصله نداشت پس هیچی.اصفهان وشیراز خواهر وبرادرم اونجابودن وچون قطعا منو خوابگاه نمیفرستادن لابد باید بجای تشکر کوزت خونه زندگیشون میشدم. پس اینام هیچیمشهد  خودشه .مسیرش به شهرمن نه فرودگاه داره نه قطار .بااتوبوسم که جاده ش اینقد خرابه که بانذر هزارتاصلوات آیا سالم برسی یا نهانتخاب اولم رو که دانشگاه شهرخودم بود پاک کردم .از دفترچه کد دانشگاه مشهدروپیداکردم وسریع  بجاش نوشتم.باز خدا امواتشون روبیامرزه که باید بامداد مینوشتیم وگرنه چه خاکی توسرم میریختم؟به اتاق خواهرم برگشتم سریع برگه رومث اولش توکیف گذاشتم، وپریدم تورختخواب. ولی تاصب ازدلهره ونگرانی خوابم نمیبرد.     ۲۸شهریور۱۳۶۷امروزنتایج کنکوراعلام میشه.دل تودلم نیس .هم حس ترس دارم وهم خوشحالی.خوشحال ازاینکه میدونم انتخاب اول قبول میشم.درسته که اون چیزی که آرزوشو داشتم نشد ولی اینکه بتونم زندگی دور ازخونه رو باقبول همه مسئولیتاش تجربه کنم پیروزی بزرگیه.اونم من که بشدت تحت حمایت خونواده ودخالتاشون بودم.نمیتونم واکنش خونوادمو پیش بینی کنم.قبول نشدنم یه مصیبت وقبول شدنم اونم یه شهردیگه هزااار مصیبت.درهردوحالت دخلم دراومده بود.بااعلام نتایج وخبر قبولی من خونواده بهت زده شدن این دیگه ازکجادراومد؟مشهد؟اونم اولین انتخاب؟سرها  همه همزمان بطرف خواهرم برگشت .وچشمها همه خیره به او .  خواهر بخت برگشتهٔ من قسم میخورد که فقط شهرخودمو روانتخاب کرده، ولی هیچکس حرفشو باور نکرد.شایدم فک میکردن عقلم اونقد قد نمیده که کار خودم باشه😄روزی که باغرور به نوشته روی پارچه سردر دانشگاه نگاه میکردم میدونستم قدم درراهی گذاشتم که هیچش کناره نیس. یه راه بی بازگشت .انتخاب خودم بود. پس باید سر قولم به خودم وایمیستادم .اینکه  به خودم گفتم: قول میدم یه روز ازنوبسازمت  وسوم مهر ۱۳۶۷ دقیقااا همون روز بود.پی نوشت:این داستان واقعیت😊</description>
                <category>منِ بهتر</category>
                <author>منِ بهتر</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 16:04:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من درمیان جمع وگوشم جای دیگرست.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36443693/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%85-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-mqkxq2cnl5tf</link>
                <description>یکی از آسیب زننده ترین رفتارها برای ما کم شنوا ها احساس حضور بدون مشارکت واقعی در جمع است.ینی فردازنظرفیزیکی درجمع حضور داره ولی *به دلیل دشواری در دنبال کردن گفتگوها از نظر ارتباطی کنارگذاشته میشه.مصداق کامل:حاضر همیشه غایباین موضوع برای من کاملا آشناست.بارهادرجمعی بودم که همه مشغول صحبت و خندیدن بودن ومن فقط تلاش می‌کردم بفهمم موضوع چیهآن لحظه حس تنهایی مطلق به اضافه ی فشار روحی روانی برای حدس زدن کلام جمع آزاردهنده ترین حسی ست که تجربه میکنم😔نتیجه:اگر میدونین درجمع شمایه کم شنوا حضور داره بزگترین لطفی که میتونین بهش بکنین تا حس غریبه بودن درجمع رونکنه وبهش خوش بگذره:۱ـترحم و دلسوزی مطلقااا ممنووووع❌۲ـبجای اینکه بلندتر صحبت کنین طوریکه انگاردادمیزنین سعی کنین چشم تو چشم وبالحن آرام ولی کاملا شمرده باهاش صحبت کنین*🙏نمیدونی رعایت همین دوتاکار ساده چه حس ارزشمندی به ما میده😊نشر آگاهی یه وظیفه ی جمعیست.بیایید سهیم باشیم*نشر آگاهی یه وظیفه ی جمعیست.بیایید سهیم باشیم*🌱</description>
                <category>منِ بهتر</category>
                <author>منِ بهتر</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 15:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قافیه ی عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36443693/%D9%82%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ruwf1knpvspe</link>
                <description>ازقافیه ی عشق به تنگ آمده امباروی چو بِه بادل تنگ آمده ام‌من شیشه ی نام وننگ بر سنگ زنمرفتم پی نام وهمه ننگ آمده امدر مکتب عاشقی بوَد عقل حرامای عشق ببین که مست ومنگ آمده اممن صلح کنم جوروجفایت اماباتیرنگاه تو به جنگ آمده امچنگ تو بزد بردل من زخمی چندبازخم دل و زخمه ی چنگ آمده امچون سازکنند زنگ قربانگه عشقبا لشکری از رومی وزنگ آمده ام‌دل سنگ تویی عشق ومنم زخمی دلسنگ بزدی و پای لنگ آمده ام#شعر#عشق#خود_آگاهیسنگم بزدی وپای لنگ آمده ام</description>
                <category>منِ بهتر</category>
                <author>منِ بهتر</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 22:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر معضلات کم شنوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36443693/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%85-%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-zsawpjfar5kc</link>
                <description>    قسمت اول:اصولاً ماکم شنواها دوبار به یه جوک میخندیمدفه ی اول وقتیه که نمی‌خوایم از قافله ی جمع عقب بمونیم.ینی چی؟یه نگاهی به جمع بندازیم تا یه مظنه وحساب سرانگشتی دستمون بیاد چند نفر دارن می‌خندن*خب ماهم از اکثریت تبعیت میکنیم.بدون اینکه مطلب رو درست شنیده باشیمواضحتر بگم:تقلید کورکورانهدفه ی دوم زمانیکه که مطلب رو درست متوجه شدیم.اونوقت شاید اون قهقهه😂 تبدیل بشه به یه لبخندکمرنگ☺️ینی اینکه اونقدرام خنده دار نبود.ما همیشه بین دو راهی پذیرفته شدن از بیرون و پذیرفته شدن از درونمون سرگردانیم🤔*آدمیزاده دراین کشاکش😔توچی؟تجربشوداری؟#من_بهتر #ذهن_آگاهی #توسعه_فردی#پذیرش_خویشتن #خرد_زندگی#مدیتیشن #آرامش #طبیعت</description>
                <category>منِ بهتر</category>
                <author>منِ بهتر</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 13:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال عینک وسمعک</title>
                <link>https://virgool.io/NedayeSalamat/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D9%88%D8%B3%D9%85%D8%B9%DA%A9-jywgz7zdyqhw</link>
                <description>*بعنوان یه کم شنوا بعضی وقتا چشم دیدن چشامو نداشتم.🙈چراشو عرض میکنم خدمتتونهمیشه این سوال برام بود که چه فرقی بین ضعف بینایی وشنواییه؟هردو ضعفن *وهردونیازدارن که ازیه وسیله کمک بگیرنحالا اینکه چرا اینقدر به عینک پروبال می‌دیم؟ رنگشو با لباسمون ست میکنیمعینک رو نشونه ی مطالعه ی زیاد می‌دونیم و...؟😎البته که در برخورد با ضعف جسمانی باید همینقدر راحت برخورد کرد👌 .چی ازاین بهتر؟ماکه بخیل نیستیم😄حرف من اینه که پس چرا سمعک رو پس میزنیم؟🦻,وبرخوردمون با این آدما یه جور دیگه س👍 کار بجایی رسیده که حتی شما به ایموجی آدم که سمعک داره نمی‌بینین فقط عکس سمعکه ولی درمورد عینک  آدم خوشحال که عینک داره میبینیم.*کدومتون تا حالا شنیدین که بگن طرف ازبس پادکست آموزشی گوش کرده  گوشش ضعیف شده؟ یاسمعک رو نشونه ی باکلاسی بدونین؟تاحالا دیدین کسی سمعکشوبارنگ لباسش ست کنه؟*چرا؟واقعا چرا؟❓اگر چشای هر آدمی نور وجودشه  انگاری خودشم نورچشمی بدنمونه*😊یه لحظه فک کنین:کدومتون حاضرین ببینین ولی نشنوین؟؟یا بشنوین ولی نبینین؟؟قطعااا که جوابتون هیچکدومه👍 وهردوتارومیخواین😊شاید این سوال تلنگری باشه که به این درک عمیق برسیم :در *مقابل یه کم شنواهمونطوربرخوردکنیم که در مقابل به کم بینا😎🦻سمعک وعینک هردو یه ابزار کمکی هستند.بدون هیچ مزیت وبرتری👌*👌#من_بهتر #ذهن_آگاهی #توسعه_فردی#پذیرش_خویشتن #خرد_زندگی#مدیتیشن  #آرامش #طبیعت#من_بهتر #ذهن_آگاهی #توسعه_فردی#پذیرش_خویشتن #خرد_زندگی#مدیتیشن  #آرامش #طبیعت</description>
                <category>منِ بهتر</category>
                <author>منِ بهتر</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 13:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفااا کمی بلندتر من کم شنوا هستم🦻</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36443693/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D8%A7%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-wlvetg1wavzv-wlvetg1wavzv</link>
                <description>سلام .یه کم نویسنده یه کم شاعر وازیه کمی بیشتر کم شنوا این جاست که از تجربه های زیسته ی خودش بهتون بگهاینکه چطور بعدازسالهاجنگیدن و فرار ازاین ضعف بالاخره تسلیم این جنگ نابرابر شد و بدون اغراق بگم از همون زمان که این ضعف را پذیرفتم وباتمام وجودم درآغوش کشیدم چه موهبت‌هایی در زندگیم ظاهرشد.شاید بهتر باشه اینو بدونین آدمایی مثل من که بایه ضعف مجبوریم توی جامعه ای که تماااام معیاراش حول کامل بودن وبی عیب ونقص بودن می‌چرخه زندگی کنیم اولین چیزی که در ماقربانی میشه شجاعت و اعتماد به نفسمونه .اگه بدونین نوشتن همین جمله ی تیتر تا چندماه قبل چقدد بار روانی و روحی زیادی برام داشت شاید بهتر متوجه  عمق مسئله بشینخب من تصمیم گرفتم اینجا باشم .نوشته ها تجربه ها شعرها وهر چیزی که حال خودمو خوب می‌کنه بنویسمخدارو چه دیدین؟شاید باحرفای من حال دلتون بهترشد ونگاهتون به زندگی مهربونتر💝 که اگه اینطور باشه مهمترین هدف من در زندگیم تیک خورده😊#پذیرش_خود#خرد_زندگی#کمشنواییربهترشدنبهترشدونگاهتون</description>
                <category>منِ بهتر</category>
                <author>منِ بهتر</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 11:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>