<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معین خالقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36487028</link>
        <description>من یک مهندس صنایع هستم که به نوشتن علاقه دارم. دوست دارم مرزهارو نادیده بگیرم. چه در علم، چه در تخیل.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:43:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1925597/avatar/rTRwqC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معین خالقی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36487028</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جدید ترین روش محاسبه ی قیمت تمام شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36487028/%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-pqashuueco1m</link>
                <description>مقدمه:یکی از مهمترین چالش هایی که در ابتدای شروع هر کسب و کاری باید به آن پرداخته شود محاسبه‌ی دقیق قیمت تمام شده‌ی محصول یا خدمات می‌باشد. اما متاسفانه در خیلی از موراد صاحبان کسب و کار برآورد درستی از قیمت تمام شده ی محصولاتشان ندارند. دلیل اصلی این موضوع عدم تشخیص دقیق هزینه ها و نحوه ی اختصاص صحیح آن ها به هریک از محصولات و یا خدمات می‌باشد.من مُعین خالقی هستم و در این مقاله قصد دارم به روز ترین روش محاسبه‌ی قیمت تمام شده، که به روش &quot;هزینه یابی بر پایه‌ی فعالیت&quot;، (Activity Based Costing) که به اختصار به روش ABC شهرت دارد را به ساده ترین زبان ممکن و در چند مرحله توضیح دهم.چرا روش ABC؟قبل از هر چیز باید بگویم که در خیلی از موارد می‌شود همچنان از روش های سنتی برای محاسبه‌ی قیمت تمام شده‌ی محصولات یا خدمات استفاده کرد و اتفاقا نتیجه‌ی خوبی هم گرفت. اما این روش ها نواقصی دارند که باعث می‌شود در همه‌ی صنایع تولیدی و خدماتی کاربرد نداشته باشند.همانطور که گفتیم، محاسبه‌ی قیمت تمام شده دو فاز اصلی و مهم دارد:1- تشخیص دقیق هزینه ها2- نحوه ی اختصاص درست آن ها به محصولات / خدمات فاز اول در هر دوی این روش ها مشترک است و تفاوت اصلی آن ها در فاز دوم، یعنی نحوه‌ی تخصیص درست این هزینه ها به محصولات یا خدمات است. بخصوص زمانیکه تنوع محصولات یا خدماتمان زیاد میشود، روش های سنتی دیگر نمیتواند برآورد دقیقی از سهم هر هزینه در شکل گیری قیمت تمام شده‌ی هر محصول یا خدمات به ما ارائه دهد و به همین دلیل استفاده ازروش ABC (بخصوص در شرکت های بزرگ و چند محصولی) محبوبیت و جایگاه خاصی پیدا می‌کند.فاز اول: تشخیص دقیق هزینه هامرحله اول در تشخیص صحیح هزینه ها، گروه بندی درست آن ها می‌باشد. با این کار میتوانیم بفهمیم که هر هزینه‌ای که متحمل میشویم به چه گروه اصلی و زیر گروهی تعلق دارد؟ کارشناسان این حوزه تمامی هزینه ها را به سه گروه اصلی تقسیم میکنند:1- مواد اولیه 2- حقوق و دستمزد (نیروی مستقیم تولید یا خدمات)3- هزینه های سربارچه در روش سنتی و چه در روش ABC قیمت تمام شده از ترکیب سه گروه هزینه‌ی اصلی یعنی مواد اولیه، حقوق و دستمزد مستقیم و هزینه های سربار بدست می‌آید و ما هیچ هزینه‌ی دیگری خارج از این سه گروه نداریم.سه گروه هزینه‌ی اصلی تشکیل دهنده قیمت تمام شدهمرحله دوم تعیین زیر گروه برای گروه های اصلی است. در این مرحله باید ببینیم که محصول ما از چه مواد اولیه ای تشکیل شده؟ و یا چه موادی در ارائه‌ی خدماتمان مصرف شده؟ (مثلا مصرف ماده‌ی بی حسی برای هر دندان در خدمات دندان پزشکی چقدر است؟) چه تعداد نیروی انسانی در تولید این محصول یا ارائه‌ی این خدمات نقش دارند و از همه مهمتر هزینه های سربار ما شامل چه زیر گروه هایی می‌شود؟به دلیل پیچیدگی بیشتر صنایع تولیدی نسبت به خدماتی، در اینجا من از یک مثال تولیدی برای بیان این موضوع استفاده می‌کنم. فرض کنید شما صاحب یک رستوران هستید و میخواهید قیمت تمام شده‌ی یک پرس چلو کباب را بطور دقیق حساب کنید. برای این کار ابتدا باید نام و مقدار مواد اولیه‌ی بکار رفته در یک پرس چلوکباب را بنویسید. در صنعت به این لیست BOM یا (Bill Of Material) میگویند که شامل فهرست مواد اولیه خامی است که در تولید محصول به کار میرود.اما برای تهیه‌ی یک پرس چلو کباب به اقلام دیگری نیز نیاز دارید که ما نقشی در تولید آنها نداشته و فقط بصورت خریداری شده در محصول نهایی وارد میشود. مانند ظرف یکبار مصرف و قاشق و چنگال. به لیستی که شامل فهرست این گونه اقلام باشد نیز اصطلاحا در صنعت (Part List) میگویند.پیش از ادامه‌ی صحبت بیایید ببینیم از دید صنعت  مواد اولیه چه تعریفی دارد و وقتی میگوییم مواد اولیه منظورمان دقیقا چیست؟ مواد اولیهمواد اولیه را میتوان به این صورت تعریف کرد: تمامی مواد و قطعات منفصل و نیمه ساخته‌ای که بصورت مستقیم یا غیر مستقیم در تولید محصول نهایی نقش دارد. برای درک بهتر مواد اولیه‌ی تشکیل دهنده‌ی محصول، ابتدا باید مواد اولیه مستقیم و غیر مستقیم و سپس قطعات منفصل و نیمه ساخته را به تفکیک شناخت.مواد اولیه مستقیم موادیست که بصورت مستقیم و مشهود در تولید محصول نهایی بکار میرود (مانند برنج)مواد اولیه غیر مستقیم موادیست که در تولید محصول نهایی مصرف شده اما در محصول نهایی مشهود نیست (مانند روغن بکار رفته در تهیه‌ی سیب زمینی سرخ شده)قطعات منفصل کالاهاییست که بصورت جداگانه خریداری شده و بدون هیچ تغییر در محصول نهایی اضافه میشود (مانند قاشق و چنگال)قطعات نیمه ساخته اقلامیست که طی یک فرآیند عملیاتی تولیدی از مواد اولیه مستقیم و غیر مستقیم و قطعات منفصل ساخته شده و با قابلیت دپو کردن در محصول نهایی استفاده می‌شود (مانند مایع کوبیده).نکته: بهترین راه برای شناخت مواد اولیه(مستقیم و غیر مستقیم)، قطعات منفصل و نیمه ساخته که در محصول نهایی بکار رفته است، رسم نمودار OPC محصول است. حقوق و دستمزدحقوق و دستمزد نیز مانند مواد اولیه به دو گروه مستقیم و غیر مستقیم تقسیم می‌شود. به این ترتیب دستمز بخشی از نیروی انسانی که بصورت مستقیم در تولید محصول نهایی نقش دارد (مانند آشپز) دستمزد مستقیم و به دستمزد کسانیکه بصورت مستقیم در تهیه‌ی محصول نهایی نقش ندارد (مانند تراکت پخش کن) حقوق و دستمزد غیر مستقیم میگویند که حقوق و دستمزد غیر مستقیم بصورت جداگانه در گروه اصلی هزینه های سربار محاسبه می‌شود.  هزینه های سربار چیست و چگونه محاسبه می شوند؟اما مهمترین گروه اصلی در دسته بندی هزینه ها، گروه هزینه های سربار می‌باشد. تعاریف زیادی برای توصیف هزینه های سربار وجود دارد، اما ساده ترین آن ها اینست که بگوییم تمامی هزینه هایی که خارج از دو گروه هزینه ای فوق باشند، هزینه های سربار هستند. هزینه های سربار به دو بخش اصلی تقسیم می‌شوند:1- هزینه های ثابت: مقدار آنها در طول دوره ثابت است و به میزان تولید بستگی ندارد (مانند اجاره)2- هزینه های متغیر: یعنی با افزایش تولید زیاد میشوند (مانند هزینه های مصرف انرژی).در شکل زیر، تعدادی از انواع هزینه های سربار به عنوان نمونه آورده شده:الگوی هزینه های سربار به همراه زیر گروه هاتا اینجا تمامی موارد ذکر شده برای هر دو روش سنتی و ABC یکسان بوده است. در فاز اول هزینه ها را شناختیم و آن ها را به سه گروه اصلی تقسیم بندی کرده و زیر گروه ها را نیز مشخص کردیم، اکنون در فاز دوم نحوه‌ی تخصیص این هزینه ها به محصولات نهایی یا خدمات را در هر دو روش سنتی و ABC بصورت جداگانه، مورد بررسی قرار میدهیم.فاز دوم: نحوه‌ی تخصیص هزینه هامرحله اول: اختصاص هزینه ی مواد اولیه به محصول یا خدمات نهاییبرای اختصاص هزینه‌ی مواد اولیه به محصول نهایی یا خدمات، مجموع هزینه‌ی مواد اولیه بکار رفته در تولید آن محصول خاص را به مجموع تعداد تولید شده از آن محصول تقسیم می‌کنیم. به عنوان مثال اگر برای تولید صد پرس کباب کوبیده پنج میلیون تومان مواد اولیه مصرف شده باشد، سهم هزینه‌ی ماده اولیه در تولید هر محصول پنجاه هزار تومان خواهد شد.مرحله دوم: اختصاص هزینه حقوق و دستمزد مستقیم به محصول یا خدمات نهاییبرای اختصاص هزینه‌ی حقوق و دستمزد نیز دقیقا مانند اختصاص مواد اولیه عمل میکنیم. به این معنی که مجموع هزینه های حقوق و دستمزد نیروی مستقیم را به مجموع تعداد تولید شده از آن محصول سرشکن می‌شود. به عنوان مثال فرض کنید در یک ماه پانزده میلیون تومان به عنوان حقوق به آشپز و ده میلیون تومان به عنوان دستمزد به دو نفر کمک آشپز پرداخت شده باشد و در ماه سه هزار غذا (فارغ از نوع آن غذا) فروش رفته باشد. در نتیجه سهم هزینه‌ی حقوق و دستمزد برای تولید هر پرس غذا یازده هزار و ششصد و شصت و شش تومان خواهد شد.نکته: در اینجا یک اشکال وجود دارد و آن هم اینکه ممکن است زمان تهیه ی غذاهای مختلف متفاوت باشد و در نتیجه آشپز برای یک غذا زمان بیشتری اختصاص دهد در حالیکه برای تهیه‌ی غذای دیگری زمان کمتری اختصاص دهد. اگر این تفاوت ناچیز بود می‌توان از آن چشم پوشی کرد و اگر این تفاوت غیر قابل چشم پوشی بود، میتوان مراحل انجام کار را به دو قسمت آماده سازی و پخت تقسیم بندی کرد و هزینه های بخش آماده سازی را در هزینه های سربار وارد کرد.مرحله سوم: اختصاص هزینه های سربار به محصول یا خدمات نهاییمهمترین تفاوت بین روش سنتی و روش ABC در این مرحله رقم می‌خورد. از آنجایی که هزینه‌ی سربار از انباشت تمامی منابع هزینه‌ای (به غیر از مواد اولیه و حقوق و دستمزد مستقیم) بدست می‌آید، عمده ترین بخش هزینه ها را به خود اختصاص میدهد و در حقیقت مدیریت هر چه بهتر این بخش از هزینه ها، باعث کنترل بهتر قیمت تمام شده ی محصول خواهد شد.در ادامه اختصاص این گروه ازهزینه ها  را به محصولات یا خدمات نهایی، در هر دو روش سنتی و ABC بصورت جداگانه توضح میدهیم:الف) روش سنتی: در روش سنتی فقط مجموع هزینه های سربارتولید محاسبه شده و دقیقا مانند مواد اولیه و حقوق و دستمزد بطور مستقیم و یکسان بین تمام محصولات یا خدمات نهایی تقسیم می‌شود. به عنوان مثال، اگر مجموع هزینه های سربار تولید صد میلیون تومان شده باشد و در مجموع سه هزار پرس غذا تولید شده باشد، سهم هزینه های سربار تولید برای هر غذا سی و سه هزار و سیصد و سی و سه تومان خواهد شد.نحوه ی تخصیص هزینه های سربار تولید به محصولات در روش سنتیاشکال عمده ی این روش ایسنت که در این روش همه‌ی محصولات و خدمات یکسان در نظر گرفته شده است.از طرف دیگه در روش سنتی هزینه های ستادی بصورت مجزا محاسبه شده و در هزینه های سال محاسبه می‌شود که این هزینه ها در محاسبه ی سود و زیان محاسبه می‌گردد.به عبارت دیگه اگه شما در حال تولید محصولی هستید و دفتر شما در منطقه گران قیمتی در شمال شهر تهران باشد، با حالتی که دفتر شما در منطقه ارزان قیمتی در اطراف تهران باشد تفاوتی در قیمت تمام شده‌ی محصول شما ندارد. و قیمت تمام شده ی شما از تقسیم مجموع هزینه های سربار تولید، مواد اولیه و حقوق و دستمزد بر تعداد کل محصولات تولید شده بدست می‌آید که به آن (Total Fixed Cost) نیز می‌گویند.تا اینجا در مورد مثال رستوران ظاهرا روش سنتی همچنان جوابگو می‌باشد. همینطور هم هست! اما معمولا در سیستم های تولیدی فقط یک نوع محصول تولید نمی‌شود و گاها تنوع این محصولات بسیار بالا و غیر قابل مقایسه می‌شود. مثلا فرض کنید یک برند تولید شلوار لی اقدام به تولید کتونی، کوله، کیف لپ تاپ، خود لپ تاپ، گوشی و حتی پیشرفته ترین ماشین های راهسازی کند، شاید گمان کنید هیج شرکتی در عمل این کار را انجام نخواهد داد، اما شرکت کترپیلار CATERPILLAR بهترین نمونه برای این دست از صنایع تولیدی است.در مورد صنایع خدماتی چطور؟ مثلا تعمیر اوتومبیل. قطعا دیگر نمی‌تونیم بگوییم در این سال 300 دستگاه اتومبیل تعمیر کردیم پس هزینه های سربار ما تقسیم بر سیصد می‌شود. زیرا اولا ممکن است تعمیر یک اتومبیل دو ساعت زمان ببرد در حالیکه تعمیر اتومبیل دیگر یک روز کامل زمان صرف کند. (به عبارت دیگر خدمات ارائه شده متنوع می‌باشد).بنابراین راهکاری که وجود دارد اینست که مجموع تعداد ساعات فعالیت را در دوره ی مالی مورد نظر حساب کنیم. مثلا میگوییم در سال مالی جدید، 240 روز کاری داریم که در هر روز 8 ساعت کار میکنیم، بنابراین جمعا (240*8) یعنی 1920 ساعت کاریِ مفید داریم. بنابراین هزینه ی سربار سالانه رو بر این عدد تقسیم، و پس از جمع زدن با حقوق و دستمزد مستقیم، هزینه ی قیمت تمام شده ی هر ساعت از خدمات رو محاسبه میکنیم سپس چنانچه مواد یا قطعاتی نیز مصرف شد به این هزینه ها اضافه و در نهایت هزینه ی تمام شده‌ی خدمات را محاسبه میکنیم.تعریف محرک هزینهمحرک های هزینه تعیین کننده‌ی میزان مصرف منابع هزینه هستند. در مثال تعمیر اتومبیل، تعداد ساعات کار محرک هزینه است. یعنی هرچقدر برای تعمیر یک خودرو ساعات کاری بیشتری صرف شود، مقدار بیشتری از منابع را به خود اختصاص میدهد و در نتیجه مجموع هزینه های تخصیص یافته به آن بیشتر خواهد شد. به همین صورت در تولید یک خودروی راهسازی، منابع هزینه بیشتری نسبت به تولید یک شلوار لی صرف شده است، در نتیجه قیمت تمام شده ی آنها و سهمی که از هزینه های سربار به خود اختصاص میدهند بسیار متفاوت خواهد بود.نکته: در روش سنتی، محرک های هزینه ی ما بسیار محدود است.پیش بینی قیمت تمام شده در اعلام قیمت نهایی به مشترییکی دیگر از دستاورد های محاسبه‌ی قیمت تمام شده (بخصوص در بخش خدمات) اینست که در اکثر موارد ما قصد داریم با محاسبه ی هزینه های تمام شده، قیمت نهایی خدماتمان را پیش از انجام کار به مشتری ارائه دهیم. در چنین مواقعی منطقی نیست که بگوییم امسال قصد داریم 300 عدد اتومبیل تعمیر کنیم، پس هزینه های سربارمان را به 300 تقسیم میکنیم. (توجه کنید که در سیستم های تولیدی، از قبل در مورد این موضوع تصمیم گیری میشود و ما از قبل میدانیم که امسال قرار است چه تعداد تولید کنیم؟  هر ماه چه تعداد؟ و هر هفته و هر روز چه تعداد؟ که به آن برنامه‌ی سالیانه تولید میگویند. اما در سیستم های خدماتی پیش بینی تعداد کارهای خدماتی کمی متفاوت - و بر حسب تخمینی از سال گذشته - انجام می‌گیرد.)ب) روش ABCمرحله اول: تعریف فعالیت ها در روش ABC با تعریف یک سری از فعالیت ها، منابع هزینه را به محصولات یا خدمات نهایی اختصاص میدهیم. در حقیقت در این روش فعالیت ها محرک های هزینه‌ هستند.  اما در اینجا منظور از فعالیت، فقط کارهای عملیاتی نیست، بلکه مثلا اجاره و استهلاک نیز نوعی فعالیت به حساب می‌آید. بنابراین ارائه‌ی تعریفی صحیح از فعالیت ها بسیار مهم است.تعریف فعالیت در روش ABC اما خودِ فعالیت در اینجا تعریف بخصوصی دارد که در ابتدا باید معلوم کنیم به چه چیزی فعالیت می‌گوییم؟تعریف اصولی و علمی فعالیت: در سیستمهای تولیدی و تجاری، هر عملی که به منظور تولید، توزیع و ارائه ی خدمات انجام شود و ماهیت تکراری در انجام وظایف فوق داشته باشد، فعالیت نامیده میشود.چیزی که ارائه شد تعریف اصولی و علمی فعالیت بود. اما می‌توان فعالیت را به این صورت نیز تعریف کرد: هر اتفاق یا موجودیتی که به خودی خود ایجاد نشود و برای به وقوع پیوستنش نیاز به انرژی یا زمان باشد. مانند ماشینکاری، اجاره، استهلاک و ...مرحله دوم: الگو بندی فعالیت ها در چهار سطحبعد از شناخت فعالیت ها، آن ها را مطابق اولگوی زیر به چهار سطح دسته بندی میکنیم:1- فعالیت های سطح محصول: فعالیتهایی که بطور مستقیم و مستمر در تولید هر یک از محصولات نقش دارند. مانند سوراخکاری، پرسکاری و ...2- فعالیت های سطح دسته ی محصول: فعالیت هایی که هر چند وقت یکبار برای دسته ای از محصولات باهم اتفاق می‌افتند. مانند سفارش خرید، عملیات تنظیم دستگاه، بازرسی و کنترل کیفی3- فعالیت های سطح پشتیبانی: همه ی اقداماتی که نتوان بطور مستقیم به تک تک محصولات، یا بطور دوره ای به دسته ای از محصولات نسبت داد، اما شرط انجام شدن آن ها وجود محصول باشد. مانند طراحی مهندسی، تضمین کیفیت، پشتیبانی نرم افزاری و ...4- هزینه های عمومی: چه محصولی وجود داشته باشه و چه محصولی وجود نداشته باشه، این فعالیت ها انجام میشوند. مانند هزینه های اجاره، مجوز ها و سرتیفیکیتها و ...پس از مشخص کردن فعالیت ها، می‌بایست منابعی که هر فعالیت مصرف میکند را به آن فعالیت اختصاص داد. به عنوان مثال در فعالیت ماشینکاری جمع هزینه های انرژی مصرفی، نگهداری ماشین آلات، استهلاک و همچنین روغن کاری  دستگاه، تعیین کننده ی هزینه‌ی این فعالیت است که به آن هزینه ی انباشت فعالیت میگویند.اختصاص هزینه ها به فعالیت ها در روش ABCنکته ی مهمی که از تصویر بالا برداشت میشود اینست که هیچگونه محدودیتی در تخصیص هزینه های ثابت و متغیر به فعالیت ها وجود ندارد. یعنی هزینه ی انباشت هر فعالیت می‌تواند هم از هزینه های ثابت تشکیل شده باشد و هم از هزینه های متغیر. بنابراین در روش ABC دیگر اولگو بندی هزینه های ثابت و متغیر را نداریم و همه‌ی هزینه ها را به هزینه های انباشت فعالیت ها تبدیل می‌کنیم. مرحله سوم: تعیین اینکه چه میزان از هر فعالیت در هر محصول یا خدمات نهایی صرف شده استدر قدم آخر برای مشخص کردن قیمت نهایی هر محصول باید مشخص کنیم که هرکدام از محصولات به چه میزان از فعالیت ها استفاده میکند.به عبارت دیگر روش ABC هزینه ها را به فعالیت ها و فعالیت ها را به محصولات اختصاص میدهیم.اما برای تعیین مقداری که از هر فعالیت در هر محصول استفاده میشود، نیاز به شاخص بخصوصی داریم که قابل تامیم به تمامی فعالیت ها باشد. این شاخص را که ماهیت هزینه‌ای دارد، &quot;نرخ جذب فعایت&quot; میگویند.نرخ جذب فعالیتنرخ جذب فعالیت عبارتست از سهمی که از هزینه ی انباشت هر فعالیت در واحد زمان، در هر واحد محصول وجود دارد. مثلا برای تولید محصول A نیاز به 7 دقیقه عملیات ماشین کاری داریم. اگه هزینه ی هر ساعت فعالیت ماشینکاری 500 هزار تومن باشه، هزینه ی عملیات ماشینکاری در محصول A برابر با (7/60) ضرب در 500 هزارتومن خواهد بود. (محرک هزینه ی فعالیت ماشین کاری در اینجا مدت زمان استفاده از عملیات ماشین کاری در تولید محصول A بود)اختصاص فعالیت ها به محصول یا خدمات نهایی در روش ABCبه همین صورت در تخصیص فعالیت های سطح دسته‌ی محصول میتوان گفت چنانچه فرضا در هر ساعت بتوان  هزار عدد محصول را بازرسی کرد (زمان بازرسی هر محصول 0.001 ساعت) و هزینه‌ی هر ساعت بازرسی یک میلیون تومان باشد، هزینه ی عملیات بازرسی در هر محصول برابر با هزار تومان می‌شود.به همین صورت اگر هزینه ی هر ساعت طراحی محصول دو میلیون تومان باشد و طراحی محصولی بیست ساعت زمان ببرد، هزینه‌ی عملیات طراحی برای این محصول چهل میلیون تومان می‌باشد که بر مجموع محصولاتی که قرار است تولید شود تقسیم می‌گردد.هزینه های اجاره و استهلاک و ... نیز در طول یکسال محاسبه شده و به ساعت تبدیل، و در محاسبه‌ی مقدار مصرفی از این فعالیت در هر محصول منظور می‌گردد.همانطور که در موارد ذکر شده در هر دوی این روش ها عنوان شد، میزان استفاده از هریک از موارد تشکیل دهنده ی هزینه های سربار در تعیین قیمت تمام شده‌ی محصول محاسبه شده است. با این تفاوت که در روش سنتی مجموع هزینه های سربار را محاسبه کرده و بر مجموع محصولات تولیدی یا خدمات انجام شده سرشکن می‌کردیم. اما از آنجایی که نمی‌توان پیش بینی دقیقی از تعداد دفعات انجام خدمات ارائه داد، و از آنجاییکه ما تمایل داریم قیمت نهایی خدمات خود را قبل از ارائه به مشتری محاسبه کنیم، نیاز داشتیم تا روشی را پیدا کنیم که با استفاده از آن بتوان با پیش بینی هزینه های سربار، قیمت تمام شده را نیز با دقت بالایی پیش بینی کرد. در روش ABC ابتدا چهار سطح از فعالیت های اصلی را تعریف میکنیم و هزینه های سربار را به این چهار دسته‌ی اصلی از فعالیت ها اختصاص میدهیم. سپس میزان استفاده از هر فعالیت را در شکل گیری محصول یا خدمات نهایی محاسبه میکنیم. همچنین در روش ABC الگوی هزینه های ثابت و متغیر را نداشتیم و همه ی هزینه ها را بصورت همزمان در هزینه ی انباشت فعالیت وارد کردیم. با استفاده از این روش توانستیم قیمت  تمام شده ی محصولات مختلف را در یک واحد تولیدی با تنوع محصولات زیاد، با دقت بالایی محاسبه کنیم. همچنین توانستیم هزینه‌ی انجام خدمات خاصی را قبل از انجام آن محاسبه کرده و پس از جمع زدن با حقوق و دستمزد مستقیم و مواد و قطعات مصرفی به مشتری ارائه دهیم.                                                                  پایان </description>
                <category>معین خالقی</category>
                <author>معین خالقی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 01:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب چرا بر نمیگردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36487028/%D8%AE%D8%A8-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-vbevbinqdgym</link>
                <description> مدتیه که تب مهاجرت فراگیر شده و بخاطر سختی های زندگی خیلی ها بیش از پیش به این مساله فکر میکنن. من میخوام به عنوان کسی که چهارسال تجربه‌ی زندگی در خارج از کشور رو داره تو این نوشته داستان زندگی خودمو از بد و خوب مهاجرت بگم. (قبل از هرچیز این مساله رو یادآوری کنم که همه ی اینا فقط و فقط تجربه ی شخصی خودم از مهاجرته و ممکنه برای هر فرد دیگه ای بصورت منحصر به فرد خودش باشه).سال نود و چهار وقتی از آخرین شرکتی که درش تعدیل شدم و سر ظهر به خونه رسیدم، کیف دستی مو یه گوشه ی خونه انداختم و گفتم دیگه باید برم خارج.من مهندس صنایع هستم و از سال نود و یک در صنایع تولیدی و پروژه ای مختلف از جمله خودروسازی و نفت و گاز کار کردم (البته این وسطا کارهای دیگه هم میکردم و همیشه دنبال چیزی بیشتر از اونکه بدست میاوردم بودم).از همون سال ۹۴ شروع کردم به خواندن زبان بصورت خودخوان. اینم بگم که بهترین روش زبان خوندن خودخوان خوندنه (اما با روش درست) و همه ی صددرصد آموزشگاه ها فقط وقتتونو تلف میکنن. اون زمان میخواستم برم انگلیس و با عمه ام که یه کسب و کار کوچیک اونجا داره زندگی کنم و میخواستم هرطور شده برم وردستش وایسم و کار کنم.بعد یکسال و خورده ای از شروع زبانم، نمره‌ی 7 آیلسو گرفتم و وقتی قضیه جدی تر شد برام موقعیت های جدیدی پیش اومد و کشور های جدیدی سر راهم سبز شد. اما بین همه ی کشورها شرایط کشور آفریقای جنوبی از همه بهتر بود چون:۱- مشاغل مهندسی جزو مشاغل بحرانی اونجاس و به راحتی ویزای کار میدن۲- دانشگاهش کاملا رایگانه و به راحتی میشه در کنار کار تحصیل کرد۳- برای ویزای کار و دانشگاه مدرک زبان نمیخواد۴- هزینه های زندگی بشدت پایین بود (البته الآن که پولمون ذلیل شده در مورد یمن هم نمیشه اینو گفت)۵- با دوسال کار میشه برای پرمننت رزیدنتشیپ اقدام کرد۶- با اخذ مدرک از دانشگاه آفریقای جنوبی به راحتی میشه برای کانادا، استرالیا، انگلیس، هلند و ... اقدام کرد۷- افریقای جنوبی جزو ۵۲ کشور وفادار به بریتانیای کبیر (همون روباه پیر خودمون) هستش و پاسش خیلی معتبره۸- روابط کاری و تجاری خوبی با ایران داره۹- افریقای جنوبی هجدهمین قدرت اقتصادی دنیاس و در بیست سال گذشته GPI قابل قبولی داشته۱۰- طبیعت فوق العاده زیبا، مردم خونگرم و خوش قلب و همچنین عجین شدن زندگی انسان ها در میان حیوانات که فقط مختص خود آفریقاسفکر میکنم ده مورد برای انتخاب یک کشور برای شروع کافی باشه! پس دیگه حساب کشور آفریقای جنوبی که سال ۲۰۱۰ میزبان بازی های جام جهانی هم بود رو از کل آفریقا جدا کنید. حالا بماند که من راجع به نزدیک بودنش به ماداگاسکار و جاذبه های فوق العاده ی گردشگریش، روابط سیاسی دوستانش با دنیا که برای خود ما ایرانیا آپشن محسوب میشه و راحتی باز کردن حساب بانکی و ... صحبت نمیکنم.تا اینجا همش از زیبایی های مهاجرت گفتیم و از موقعیت های خوبی که باعث شده لقب کشور افریقای جنوبی در بین هندی ها و پاکستانی ها بشه سرزمین موقعیت ها (The Land of Opportunities)، اما چرا اینارو گفتم؟ برای اون دسته ای که وقتی ادامه ی مقاله رو خوندن و از سختی هاش مطلع شدن نیان بگن؛ &quot;خوووووب، تو رفتی آفریقا، آفریقا که به درد نمیخوره، باید میرفتی اروپا&quot; یه جوریم میگن انگار که حضرت آقا یا سرکار علیه هفت جد و آبائشون تو اروپا بزرگ شدن و تمام زیر و بم اروپا رو میدونن و کوچه پس کوچه های اونجارم بلدن. همین جا بهتون بگم که من وقتی با دوستای خودم که تو اروپا بودن صحبت میکردم میگفتن اینجا هم شرایط همینه و بعضا شاید شرایط شون سخت تر هم بوده با خرج گرون‌تر اونجا. اما وقتی میگم شرایط سخت دقیقا دارم از چی حرف میزنم؟ چی میشه که یهویی مهاجرت بعد دوماه اون روی خودشو نشون میده؟ پس چرا کسی نمیاد از سختی های مهاجرت حرف بزنه؟ چرا وقتی میگیم بابا بخدا خونه ی شوهر اونجوریام که میگن نیستااااا، کسی باورش نمیشه؟بذارید قبلش داستان روبرو شدن با موقعیت آفریقای جنوبی رو براتون بگم و اصلا چی شد که یهویی آفریقای جنوبی اومد تو گزینه های من؟من در زمانیکه انگلیسی میخوندم سعی میکردم با افراد نِیتیو و خارجی صحبت کنم، اصطلاحاتشونو یاد بگیرم و باهاشون چت کنم. اون زمان بازی کلش آف کلنز هم هنوز روی بورس بود و من از وقتی اون بازی رو ریختم رفتم تو کلن های امریکایی و با امریکن ها چت میکردم. کم کم بچه ها با من دوست شدن و وقتی اشتیاق منو برای یادگیری زبان دیدن، منو تو گروه واتس اپ خودشون ادد کردن و اونجا باهم گپ میزدیم. توی گروه خانمی بود از کشور آفریقای جنوبی و من بهش گفتم که خیلی دوست دارم آفریقا رو ببینم. اونم استقبال کرد و گفت خب چرا نمیای؟ قبول کرد برام دعوتنامه بفرسته و من روی دعوتنامه ی ایشون یک ویزای یک ماهه گرفتم و رفتم این کشور شگفت انگیز رو از نزدیک دیدم. اگه به عشق در یک نگاه اعتقاد دارید، من عاشق آفریقا شدم. همه چیزش قشنگتر از اون چیزی بود که فکر میکردم. شهر تمیز، مردم خنده رو، هوای پاک، طبیعت زیبا و ...اینها باعث شد در مورد مهاجرت به آفریقای جنوبی تحقیق کنم و در این مدت هم با اون خانم (که هم اکنون همسرمه) در ارتباط بودم و کمک زیادی بهم کرد تا تونستم مدارکمو اوکی کنم و بجای گرفتن ویزای کار، ویزای ازدواجی گرفتم که بشدت قویتر و معتبر تر بود (یعنی مرغ شانس من تخم دو زرده کرده بود و من یهویی وارد جامعه ی بومی اونجا شدم و ایرانی هایی که مهاجرت کردند میدونن چقدر سخته که بومی های کشور مقصد شمارو درون خودشون راه بدن، البته خود ما ایرانی ها هم در مورد مهاجرهای دیگه همینیم).گرفتن ویزا و وارد آفریقای جنوبی شدن برای همیشه و شروع یک زندگی تازه چه شکلی داره حالا؟یکی دوماه اول به سرمستی میگذره، انگار که اومدی مسافرت، همه چیز برات تازگی داره و هر روز که بیدار میشی میبینی خارجی ذوق میکنی. خانوادت میان تو ذهنت و یکم... ولی تا میخواد دلت بگیره به خودت میگی عیب نداره عوضش وقتی پیشرفت منو ببینن خوشحال هم میشن. تو این دوماه دنبال کار هم گشتی و همه جا رزومه فرستادی، ولی وقتی میبینی مهاجرای کشورای دیگه ی آفریقایی که زبان فرانسه و پرتغالی هم بلدن، هندی ها و بنگلادشی ها و سریلانکایی ها که بشدت سخت کوش و کم توقعن و انگلیسی هم مادرزادی بلدن(البته با لهجه ی افتضاح)، رنگ پوستت که حرف اول رو تو کشور آفریقای جنوبی میزنه، همه ی اینها فضای بازار کار رو مسموم کرده و اصلا اون خبرایی که فکر میکردی نیست. پس مجبور میشی رقم درخواستی حقوقتو تا جایی که جا داره بیاری پایین که فقط قافیه رو نبازی و در آخر در حد یک حقوق دانشجویی بخور و نمیر میری سرکار. (همینجا باید متوجه بشید که دانشجویی رفتن یعنی بخور و نمیر، دیگه در مورد پناهندگی صحبت نمیکنم که برای اونوری ها معنیش اینه که فقط جونتو برداشتی در رفتی و باید به هرچی ما میگیم راضی باشی). اولین محل کارم با هزارتا امید کارمو در یک شرکت واردات و پخش ابزار آلات به عنوان برنامه ریز موجودی و تقاضا شروع کردم. حالا تصور کنید که با یک خداحافظی گرم و بدرقه ی فامیل از کشور رفتید و اونجا تازه دارید با حداقل ها زندگی رو شروع میکنید. تصورتون از حداقل ها اجاره یه آپارتمان پنجاه متری و چیزایی که ما تو ایران داریم نباشه، حداقل ها یعنی یک اتاق مشترک در یک واحد آپارتمان با حموم دستشویی و آشپزخانه ی مشترک که حالا ممکنه توی اون ساختمون و حتی هم اتاقی تون یک هندی  پاکستانی، عرب یا آفریقایی باشه و بخاطر تفاوت فرهنگی واقعا اذیت بشید. به این ها میگن حداقل ها یا بیسیک اَمِنیتی یا همون امکانات پایه (که تا اونجایی که من پرسیدم همه جا همینه). اما این حداقل هایی که شمارو اذیت میکنه برای مهاجرای کشورهای دیگه خیلی هم اوکیه و حتی گاها بهتر از شرایط زندگی خودشون تو کشور خودشونه و در مورد شماهم همین فکرو میکنن. و این باعث میشه بازار کار توسط این افراد اِشغال بشه و حتی کارفرماها و همه ی مردم هم همینو میدونن. بخاطر همین مسایل فکر نازکردن برای کارفرمارو از سرتون بیرون کنید مگر اینکه دیگه خیلی خفن باشید. البته شرکت های بزرگ وضع حقوق و دستمزدشون عالیه که تقریبا ۱۰۰٪ اونها فقط افراد بومی استخدام میکنن و ویزای کاری و مشاغل بحرانی فقط راهکار کشور برای تامین نیروی انسانی شرکت های کوچیک بوده (که من اینو قبل رفتن نمیدونستم).حالا همه ی این مسایل به کنار، هر روز یکی از دوستان، آشنایان، فامیل و بستگان بهت زنگ میزنه که اونجا راحتی؟ دوربینو بچرخون ببینیم کجا زندگی میکنی؟تا حالا دقت کردید که اکثر ایرانیایی که میرن خارج یا تو فضای پارک و رستوران از خودشون عکس میگیرن یا یک کادر کاملا بسته از فضای خونه رو فقط نشون میدن؟ بله، بخاطر همینه! چون دارن تو اتاق شیش متری مشترک زندگی میکنن و وسایل خونشون چیز قابل عرضی نیست.بعد دوسال اونجا موندن و کار کردن حالا حساب بانکی تونو به حدی رسوندید که میتونید یک کردیت کارت بگیرید (کارت اعتبار بانکی که باهاش میتونید از بعضی فروشگاه ها نسیه خرید کنید) و تبریک میگم؛ این شروع تبدیل شدن شما به یک برده ی مدرنه.حالا شما با کردیت کارتتون میرید وسایل خونه ی خوب میخرید و خونه ی سی متری اجاره ای تونو (که احتمالا با یک همخونه ای شریک هستید) رو خوشگل میکنید تا این دفعه از ایران زنگ زدن با خیال راحت گوشی رو بچرخونید یا اون کادر بسته ای که گفتم تو عکس هاتون قشنگتر بیفته.ولی باید کار کنید و قسط بانک بدید و کار کنید و قسط بانک بدید و ... تازه انقدر قدرت تبلیغات قویه که هربار که میرید فروشگاه میبینید با کلی خریدای دیگه برگشتید که اصلا نیازی نداشتید فقط چون تخفیف خوبی روش خورده بود خریدید و بهتون حس برنده شدن دست داده، ولی درحالیکه عملا پولتونو ریختید دور و حالا باید بیشتر از قبل کار کنید.دیگه بخواید هم نمیتونید برگردید چون دارید ماهی شش هزار رَند کرایه ی خونه ای رو میدید که براش کلی وسایل گرفتید و خودتونو بخاطرش به بانک بدهکار کردید، ماهی حداقل سه هزار رَند پول غذا میدید و بیمه و آب و برق و کوفت و زهرمار و قسط بانک همه ی اون پانزده هزار رَند حقوقتونو مصرف میکنه و تازه باید یه چیزی هم بذارید روش. اونقدری هم سرمایه ندارید که یهویی قسط بانک رو صاف کنید و بدهی هاتونو با دوستاتون تسویه کنید و تازه، بعد پنج سال کجا برگردید؟ حتی شرکتی که قبلا درش کار میکردید شمارو نمیخواد و اصلا گیریم بخواد، کی روش میشه برگرده؟ پنج سال از زندگیتون تبلیغ کردید و نذاشتید کسی بفهمه با چه مشکلاتی کشتی گرفتید، یه آشیونه‌ی نقلی ساختید و اخلاقتونم حتی عوض شده. دیگه اون آدم قبل رفتن نیستید. توی این پنج سال هم دوره ای هاتون تشکیل خانواده دادن و شما هنوز دارید فکر میکنید کدوم پکیج مسافرتی تخفیف بهتری داره که تعطیلات برید جایی که به غم هاتون فکر نکنید. دل تنگ میشید، غربت زده و هوم سیک میشید، نیمی ایرانی نیمی خارجی شدید و نه دیگه دوستای اینورتونو دارید و نه میتونید روی دوستی اونوریا حساب کنید. تمام دلخوشیتون میشه دسترسی خوبی که به محصولات جدید دارید و هوای پاک و طبیعت اونجا. دیگه انگار حتی خنده ی مردماشم رنگش عوض شده و شماهم یاد گرفتید دیگه به کسی روی خوش نشون ندید چون میدونید بعدش یه دیمند و تقاضا پشتشه و تو این پنج سال به اندازه ی کافی کلاه سرتون رفته ازین اعتماد کردنای الکی. اون مردمی که فکر میکردید بی حجابی واسشون عادی شده از همه هوسباز ترن و به شما که اگه خانم هستید و تو شهر خودتون خواستگارای محترم و ارزشمندی داشتید به چشم یک مهاجری که دنبال موقعیت رل زدن با بومی هاس نگاه میکنن. شاید این مسایل برای یک مهاجر هندی و آفریقایی عادی باشه ولی ما ایرانی ها با غرور زندگی کردیم وهمه‌ی این ها چیزی نبود که بخاطرش اومدیم خارج.البته همونطور که قبلا گفتم شرایط من به واسطه ی همسرم یکم بهتر بود. من هیچوقت کارت اعتباری بانکی نگرفتم (همسرم گفت نگیر) خونه ی اشتراکی رو تجربه نکردم، چون همسرم دفتر معاملات املاک داشت و برام اتاقی مستقل با هزینه ی کم از طریق یکی از آشناهاش گیر آورد. اینم انتخاب خودم بود چون نمیخواستم و غرورم اجازه نمیداد برم تو خونه ی ایشون زندگی کنم. البته من بدشانسی ای که آوردم این بود که تا داشت شرایط زندگیم اوکی میشد و به همراه همسرم شرکتی ثبت کردیم، یهو کرونا اومد و اوضاع کار بهم ریخت. اما خداروشکر الآن دارم دوباره شروع میکنم و تو این مدت فرصت تحقیق و مطالعه به اندازه ی کافی داشتم.در پایان میخوام عرض کنم که مهاجرت همش سیاه نیست، همه ش هم سفید نیست، ولی وارد شدن به یک شرایط بینهایت طاقت فرساس که اگه تو کشور خودتون دیگه جای پیشرفت ندارید میتونید بهش فکر کنید. اما اگه در کشور خودتون کار دارید و درآمد خوبی دارید، مهاجرت قطعا اشتباهه.سخن پایانی: بله ما ایرانی ها غرور داریم و برعکس هندی ها و آفریقایی ها که در برابر اروپایی ها تسلیم شدن، انگلیسی ها و پرتغالی هارو از بوشهر و بندرعباس بیرون کردیم. ما اون هارو از خاک بیرون کردیم ولی اونها دارن با برنامه های ماهواره به ما حمله میکنن. باور کنید جنگ هنوز تموم نشده فقط شکل حمله عوض شده، هیچ کشوری در دنیا پیدا نمیکنید که صد و بیست و هفت شبکه ی ماهواره ای بیست و چهار ساعته براشون برنامه پخش کنه به زبون خودشون تا فقط و فقط بهشون حس نارضایتی القا کنه و بهشون بگه چقدر بدبختید!!! اونا دسترسی مارو به نرم افزارهای دنیا و هوش مصنوعی مسدود میکنن بعد بهمون میگن چقدر بدبختید که هوش مصنوعی ندارید!میدونید چرا ایران با چین و روسیه رابطه ش خوبه ولی با اروپا و امریکا نه؟ چون شما حتی یک شبکه ی چینی یا روسی نمیبینید که بخواد بهتون بگه چقدر بدبختید، چون نه تنها اونها وارد جنگ نرم با ما نشدن، بلکه در شرایطی که کله زردها (اروپایی ها) و گاو چرون ها (امریکایی ها) پاشونو روی خرخره ی ما گذاشتن، چین با ما پیمان ۲۵ ساله ی همکاری میبنده که آرزوی خیلی کشورهاس عضو پیمان شانگهای بشن حتی برای پنج سال. یادتون باشه این حرف هارو از یک تحصیلکرده ی سی و پنج ساله ای که به سه زبان دنیا مسلطه، به دوازده کشور دنیا سفر کرده و با هر جماعتی که فکرشو بکنید نشست و برخاست داشته داره میگه. لطفا اگه قصد رفتن دارید گول حرفای اونایی که پاشونو از ترکیه اونور تر نذاشتن نخورید که میگن برو داداش اینجا جای موندن نیست.با اهلش مشورت کنید.برید از اونا بپرسید که شنیده هارو دیدن....</description>
                <category>معین خالقی</category>
                <author>معین خالقی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 13:33:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی کتاب وابی سابی(مفهومی در فرهنگ ژاپنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36487028/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-difr1kvvjym5</link>
                <description>ژاپن. همه ما با شنیدن اسم این کشور اولین چیزی که به ذهنمون میرسه پیشرفت و تکنولوژی ژاپنی هاس. پیشرفتی که بعد از جنگ جهانی دوم شکل گرفت، یعنی دقیقا زمانی که ژاپن بالکل تا مرز نابودی برای همیشه رفته بود. اما اونها &quot;مفهومی&quot; رو در فرهنگشون داشتند که از نابود شدن برای همیشه نجاتشون میده و من بشخصه تا الآن فکر میکردم اون مفهوم &quot;سخت کوشی&quot; اونهاس، ولی بعد از خوندن کتاب &quot;وابی سابی&quot; متوجه شدم که رمز موفقیتشون در نیل به سادگی و قبول ناکامل بودن زندگیه. اینکه همه چیز در حالتی که وجود داره زیباس، هرچند که کامل نیست. (البته این تمام مفهوم وابی سابی نیست).اگه بخوام برای وابی سابی مثال عینی بزنم، شاید بشه گفت؛ زیبایی موجود در اشیای قدیمی و اصیل مثل یک کوله یا پوتین چرمی. یا مثلا چین و چروک های دور چهره ی یک زن میانسال. این مفهوم که برای دیدن زیبایی های زندگی لازم نیست با چیزی وارد جنگ بشیم تا سعی کنیم اونو اونطوری که نیست نشون بدیم (مثلا برای زیلا تر کردن چهره مون، باهاش از طریق انجام عمل های جراحی وارد جنگ بشیم). بلکه فقط کافیه همه چیو همینطور که هست بپذیریم و تلاش کنیم قدر لحظه هامونو بدونیم و لحظه هامون بسازیم.بنظرم شاه جمله های این کتاب، جمله ی زیر بود؛&quot;یک زندگی خوب، رقصی همیشگی بین رویا و عمل است&quot;مسیر موفقیت اون چیزی نیست که بشه برای همه ی مردم دنیا نسخه شو پیچید. باید رویا داشت، هرکس باید رویای خودشو بسازه. اگه دیدیم گاهی از رویاهامون دور شدیم، فقط کافیه از همه چی دست بکشیم، با ذهن خالی روی رویاهامون تمرکز کنیم و بعد از برگشتن به دنیای واقعی ببینیم قدم بعدی چیه؟این همون زندگی ایه که گاها بخاطر اینکه همه چیش تمام و کمال نیست ازش رو بر میگردونیم، چرا که اونطور که انتظارشو داشتیم فوق العاده نیست. (بتظرم این جمله از کتاب بقدری گویاس که نیاز به هیچ توضیح اضافه ای نداره).البته برای درک این مفاهیم حتما نباید ژاپنی بود یا حتی به ژاپن سفر کرد، چون بر خلاف نویسنده ی این کتاب که خودش غربی بوده، ما دقیقا همین مفاهیم رو توی فرهنگ ایرانی خودمون و بخصوص آموزه های دینی مون داریم، اما تمرینی که این مفاهیم رو بطور رسمی برای ژاپنی ها نهادینه کرد، یک نوع مراسم میهمانی چای بود که در نهاست سادگی و آرامش برگذار میشد. شاید بهتره ماهم یکسری از مراسم تشریفاتیمونو از عمد ساده تر کنیم و ساده بودن رو تمرین کنیم. اینجوری ذهنمون فرصت بیشتری برای تمرکز کردن روی مفاهیم معنوی هرچیز- بجای صورت ظاهری اون چیز- رو خواهد داشت.https://taaghche.com/blog/tag/لینک-دانلود-کتاب/</description>
                <category>معین خالقی</category>
                <author>معین خالقی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 21:22:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم فضایی(فصل اول-قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36487028/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-ohqtjqh51prc</link>
                <description>به چشم گربه ای ها خیره نشوآتنا با مادر و مادربزرگش زندگی میکرد. باباش تکنسین تعمیر هواپیماهای جنگنده بود. موقع تعمیر در اثر یه اشتباه انسانی از دنیا رفت. این همه ی چیزی بود که به  خانواده شون گفتن. حتی جسد اون خدا بیامرزم ندیدین. فقط یه روز تابوت مهر و موم شده ای رو با مراسم و تشریفات خاصی آوردن تو محل و بعد از نواختن مارش نظامی، بردن تو قطعه ی شهدا خاک کردن.مادر آتنا، زن جوون و ریز نقشِ سی و پنج ساله ای بود که از نظر جثه کمی از دخترش کوچیکتر بود. همین یکم گَرد سالخوردگی هم بعد فوت احمدآقا رو چهرش نشست. آتنا میگه تا قبل از فوت پدرش هروقت که دوتایی باهم بیرون میرفتن همه فکر میکردن خواهرن. مادربزرگش هم با اینکه هفتادسال از عمرش گذشته بود ولی بشدت حواس جمع و تند و تیز میزد. حتی دستش تو جیب خودش بود و ازین بابت خیلی هم به خودش افتخار میکرد. فال قهوه و پاسور میگرفت و خودش میگفت رمل و اُسطرلابم بلد بوده ولی الآن دیگه جونشو نداره تاس رمالی بندازه. بعضی زنای محل چنان به فال هاش اعتقاد دارن که حتی بعد اینکه ازین محل رفتن، هنوزم سراغشو میگیرن و میرن پیشش. تازه شهرتش دیگه فقط داخلی نیست، چندتایی مشتری خارجی هم پیدا کرده که همین خانومای محل معرفی کردن و هربار میان پیشش، زنگ میزنن خارج تا طلعت خانم براشون فال بگیره. پیرزن هم حسابی پیاز داغشو زیاد میکنه و تحویلشون میده. یبار شنیدم گفته بود که این فال های راه دور بیشتر خسته ش میکنه و جون بیشتری ازش میگیره، با همین ترفندها هم حق و حساب خودشو دولا پهنا حساب میکرد. خیلی آدم فیلمیه. اگه چیزی از فالی که برات میگرفت فراموش میکردی و دوباره ازش میپرسیدی میگفت: دیگه یادم نمیاد، من وقتی فال میگیرم موکل هام این حرفارو تو گوشم میخونن و منم بلند بلند میگم. دیگه بعدش خودمم نمیدونم چی گفتم! اینجوری خودشو امین مردم هم جلوه میداد و مشتریاش مطمئن میشدن پرونده های مشاوره شون جایی ثبت نمیشه. کارش چنان رونق گرفته که بعضی مشتریا صداشو ضبط میکنن. ولی طلعت خانم برای اونم یه پول اضافه ای میگیره. نمیدونم والا! لابد این کارم بیشتر خسته ش میکنه.یبار مادرم رفت پیشش. اما بقدری از فالی که گرفته بود و حرفایی که شنیده بود منزجر شده بود که وقتی اومد خونه گفت این که فال نبود، زنیکه همه ش نفوس بد زد. نعوذبالله فکر کرده خداس. والا پیامبراشم با این قاطعیت از آینده حرف نمیزنن. پول مفت میگیره که لیچار بار مردم کنه. من نمیدونم بقیه چجوری انقدر قبولش دارن و میرن پیشش. حتما به اونا حرفای خوب خوب میزنه. اینو که گفت خودشم یه لحظه ساکت شد و به فکر فرو رفت...چرا طلعت خانم باید برای مامان من فال بد بگیره ولی برای بقیه ی زنا حرفای خوب خوب بزنه؟ پایان قسمت چهارم</description>
                <category>معین خالقی</category>
                <author>معین خالقی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 08:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم فضایی (فصل اول-قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36487028/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-qnccgxtznwr7</link>
                <description>به چشم گربه ای ها خیره نشو!فردای اون روز به محض تعطیل شدن از موسسه‌ی کنکوری مون، به سرعت دویدمو خودمو به اونجا رسوندم. آتنا هم سر قرار رسیده و منتظر من بود.بعد سلام و احوالپرسی رفتیم داخل پارک و دنبال یه جا گشتیم که بشینیم و راحت باهم صحبت کنیم. گفت که فقط نیم ساعت وقت داره و بعدش باید سریع بره وگرنه مامانش نگران میشه. منم بی مقدمه رفتم سر اصل مطلبو هرچی اتفاق افتاده بود مو به مو براش گفتم. به قیافش نمیومد حرفمو باور کرده باشه، اما حدس میزنم کنجکاو شده بود.-مطمئنی حالا &quot;آدم فضایی&quot; بوده؟ شاید فقط چشماش اونجوری بوده که اونم بهت گفتم، با یه لنزای خاصی میشه شبیه چشم گربه کرد.-آخه مساله فقط چشماش نیست که! اون حالت خاصی که نگاه کرد و وقتیکه پلک زد، پلک های پایینش بالایی اومد. بعدم قوز پشت گردنش چی؟ اصلا طبیعی نبود.-نشونه ی دیگه ای نداشت؟-نشونه ی دیگه ینی چی مثلا؟-چه میدونم، دُم، گوشای تیز، دندونای نیش بلند-نه بابا مگه هیولاس؟ البته شایدم دم داشته باشه و زیر شلوارش باشه. ولی دندوناش طور خاصی نبود. البته دهنش به خوبی دیده نمیشد. از دور مثل یه حفره ی گرد سیاه بود. ولی یه دونه مو رو سرش نبود.آتنا همونجوری که رو صندلی نشسته بود، پاشو روی پاش انداخته بود و دستاشو تو جیب کاپشنش کرده بود و به زمین خیره شده بود. منم جلوش وایساده بودم و بهش نگاه میکردم.همینجوری چند لحظه توی سکوت گذشت که یهو گفت: بیا بریم همونجا جلوی دکه،  بهم نشون بده دقیقا کجا دیدیش و کدوم سمتی رفت.-باشه بیا بریم... باهم رفتیم جلوی دکه ای که اولین بار اونجا دیدمش. آتنا وایساد همونجایی که اون وایساده بود و منم رفتم دقیقا جایی وایسادم که چشمم بهش خورد. آتنا شروع کرد قدم برداشتن به همون سمتی که اون دویده بود. اینبار منم پشت سرش شروع کردم به راه رفتن و بهش رسیدم. باهم پیچیدیم تو یه کوچه ای که اون موجود فضایی رفت داخلش و من دیگه ندیدمش. این همون کوچه ای بود که به منزل قبلی آتنا اینا راه داشت.آتنا پرسید دیگه ازینجا به بعد چیزی ندیدی؟گفتم: تا همینجاشم به زور دیدم. بهت میگم خشکم زده بود. نمیتونستم راه برم. فقط دیدم پیچید تو همین کوچه.داشتیم باهم صحبت میکردیم که یهویی هردومون باهم چشممون به یه چیزی افتاد. یه عمارت قدیمی اونجا بود که انگار این همه سال اصلا ندیده بودیمش. در یک لحظه انگار فکر مشترکی از ذهن هردومون گذشت. به همدیگه نگاه کردیم؛-آتی تو تاحالا این خونه رو دیده بودی؟-نمیدونم! انگار اولین باره میبینمش. مطمئنم قبلا هم... ینی قطعا باید دیده باشمش، ولی هیچوقت بهش توجه نکرده بودم!!اصلا نمیدونستیم اونجا مال کیه؟ با اینکه تقریبا همه ی اهل محلو (بجز اونایی که جدید اومده بودن و تو آپارتمانای تازه ساخته شده نشسته بودن) میشناختیم، ولی هیچوقت نفهمیده بودیم کی اونجا زندگی میکنه؟جالبه آتنا هم با اینکه خونشون به این بنا نزدیک بود و همیشه از اینجا رد میشدن، هیچوقت به اینجا توجه نکرده بود.یه عمارت دو طبقه قدیمی، شمالی حیاط دار با بالکن های باریک و بلند. درختای چنار و سروی که از حیاطش بیرون زده بود، نشون میداد سالهاس کسی بهشون رسیدگی نکرده بود. بهش میومد متروکه باشه. درب حیاطش شکل خاصی بود که اشکال خاصی هم روش داشت. از سوراخ روی در نگاهی به داخل حیاط انداختیم. یه دوچرخه ی بچگونه قدیمی و زنگ زده. شلنگ آب و سه پایه با یکم خرت و پرت دیگه. بالکن ها بشدت خاک گرفته بود. بازم نمیشد درست تشخیص داد که ملک متروکه س یا نه؟ ولی انگار کسی داخلش زندگی نمی‌کرد. اگرم زندگی میکرد، خیلی بی حوصله و شلخته بوده که حتی یه دستی به سر و روی اینجا نکشیده.آتنا گفت که دیرش شده و باید برگرده. از هم خداحافظی کردیم. ولی من چند لحظه دیگه همونجا موندم تا اون خونه رو بیشتر ببینم. همینجور که از بیرون به خونه نگاه میکردم، متوجه گربه ای شدم که تمام این مدت روی دیوار خونه نشسته بود با چشماش بهمون زل زده بود. . .پایان قسمت چهارم</description>
                <category>معین خالقی</category>
                <author>معین خالقی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 11:33:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم فضایی(فصل اول-قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36487028/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-shzdkkrwraml</link>
                <description>به چشم گربه ای ها خیره نشویه بعد از ظهر زمستون. به همون شدت یکنواخت و کسل کننده. حمزه داشت با کفش و لباسای کشتی ش ور میرفت و اونارو جابجا میکرد. از بچگی عاشق کشتی گرفتن شد و الآن چندسالی هست که حرفه ای دنبال میکنه و بعضی وقتا تو باشگاه خودشون جای مربی تمرین میده. منم یکی دوبار با خودش برد باشگاه، ولی چون همش میخواست ادای برادر بزرگارو برام در بیاره اصلا حال نکردم. با اینکه همش دوسال بزرگتره. ساره هم خواهر کوچیکمونه. نغ نغو و بشدت تو مخ. مخصوصا که بچه آخری هم هست و زیادی لوسش میکنن.منم که امسال کنکور دارم. با اینکه همیشه نمره هام خوب بود اما از اولشم درسخون نبودم. فقط شب امتحانی بودم. راستشو بگم خودمم هیچوقت نفهمیدم به چی علاقه دارم. هیچی اونقدر برام جالب نبوده که بیشتر از سه ماه انجامش بدم.جلوی تلویزیون رو کاناپه لش کرده بودم و داشتم به اتفاقی که سه روز پیش برام افتاد فکر میکردم. هنوز صحنه‌ی پلک زدنش جلوی چشامه. همیشه بعد مدرسه میرم همونجا تا ببینم آیا دوباره میبینمش یا نه؟ با اینکه خیلی میترسم ولی دلم میخواد دوباره ببینمش. هم از اینکه باز جلوم سبز بشه وحشت دارم و هم یه حسی درونمه که دوست دارم دوباره ببینمش.خیلی دلم میخواست بتونم با کسی در این مورد صحبت کنم، اما اگه تو خونه چیزی در موردش بگم کسی حرفمو باور نمی‌کنه. از طرفی حسین هم حسابی مسخرم میکنه و دستم میندازه. حسین بابامه. من از بچگی به اسم صداش میکردم. خودش اینجوری بیشتر دوست داشت. انصافا هم خیلی باهامون رفیقه و پایه س اما تو این مورد خاص نمیتونم چیزی بهش نمیگم چون مطمئنم حرفمو باور نمیکنه. البته شاید بعدا گفتم ولی فعلا همچین قصدی ندارم. ولی یه نفر هست که شاید بتونم بهش بگم: &quot;آتنا&quot;. اون از بچگی تنها دوست صمیمی م بوده. از زمانی که باهم تو کوچه بازی میکردیم همه چیو به همیدیگه میگفتیم. بعد اینکه خونشونو کوبیدنو از این محله رفتن و من خیلی تنها شدم. چون حتی تو مدرسه هم هیچوقت دوست صمیمی نداشتم. من و آتنا هنوز هر از گاهی یه قرار میذاریم همدیگه رو میبینیم. بیشتر آنلاین باهم چت میکنیم و اینجوری از احوال همدیگه با خبر می‌شیم. هرچی فکر میکنم می‌بینم به تنها کسی که میتونم بگم همین آتناس.گوشیمو برداشتمو بهش پیغام دادم-سلام آتی، خوبی؟ و منتظر موندم سین کنه...Atena is typing...-سلام، فداتشم.خودت خوبی؟-مرسی، منم خوبم. آتی یه چیزی شده که میخوام بهت بگم. کی میتونی بیای ببینمت؟-چی شده؟ خب الآن بگو-اینجوری نمیشه باید ببینمت.-اتفاقی افتاده؟-آره، ولی اتفاق بدی نیست، نگران نشو-باشه.پس فقط بگو در مورد چی میخوای صحبت کنی؟-تا حالا دیدی کسی چشماش مثل گربه باشه؟ ینی فقط یه خط عمودی از وسط چشماش رد شده باشه.- نه ندیدم، ولی فکر کنم با &quot;لنز&quot; بشه ازین کارا کرد. حالا چطور مگه؟- فردا دیدمت بهت میگم. ساعت دو پایین پارک صنوبر خوبه؟-اوکی-حلهپایان قسمت سوم</description>
                <category>معین خالقی</category>
                <author>معین خالقی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 22:52:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم فضایی (فصل اول-قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36487028/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ubndvsxdvxhp</link>
                <description>به چشم گربه ای ها خیره نشوبه نزدیک خانه که رسیدم، دستم را در جیبم کرده و دسته کلیدم را که همیشه عادت دارم آنرا در جیب سمت راستم بگذارم، درآوردم و درب را باز کردم.خانه ی ما یه ملک قدیمی بود که انتهای یه نیم کوچه‌ی نسبتا پهن بن بست قرار داشت. طی این سالها، انقدر که این کوچه رو آسفالت کرده بودن، حالا دیگه درب خونه هامون یکم پایین تر از سطح کوچه شده بود. محله ی ما ازون محله های شلوغ منطقه هشت بود که هنوزم با یکم تمرکز میشد بوی بازی های بچگی رو درش احساس کرد. همیشه احساس میکردیم به اندازه ی کافی بازی نکردیم. با اینکه فقط برای ناهار و شام میومدیم خونه، بازم وقتی شب میشد حس میکردیم یه دست بازیه دیگه به این کوچه بدهکاریم. حتی هنوزم احساس میکنم بچگی مو یه جایی توی همین کوچه ها جا گذاشتمو خوب قدرشو ندونستم. میدونم که همین الآنشم قدر جوونیمو نمیدونمو اونطور که باید و شاید ازش استفاده نمیکنم، اما فعلا کاری هم از دستم بر نمیاد. البته فقط من نیستم که این حسو دارم، انگار تو تمام این شهر خاک مرده پاشیدن. دیگه هیچکس دل و دماغ عشق و حال کردنو نداره. انگار همه یه جورایی منتظر یه اتفاق خاصی هستن!!! شاید یه اتفاق بد که از وقوعش ترس دارن! دیگه حتی سالهاست که کسی تو این محله عروسی نگرفته. یادمه قدیما وقتی مراسمی می‌شد، همین حیاط کوچیکمون محل برنج زنی و پخت و پز بود. امکان نداشت بتونی خودتو سالم برسونی اون سر حیاط و وسط راه چهارتا فحش و تشر از زنا نخوری که ذلیل مرده از جلوی دست و پا برو کنار.نگاهم به گوشه ی حیاط افتاد که به زیر زمین ترسناک بچگی هامون راه داشت. قدیما اونجا حموم بود و قبل ترش هم آب انبار. اما من یکی دوبار بیشتر اونجا حموم نرفتم. ماده گربه ای که تو زیرزمین بچه کرده بود، محکم به من زل زده بود. وقتی تو چشماش نگاه کردم دوباره چشمای اون موجود عجیب غریب اومد تو ذهنم!!!موهای تنم سیخ شد!! همینطور که عرض حیاط رو به سمت در ورودی راهرو طی میکردم با چشماش دنبالم میکرد و همون پلک زدن خاصش رو انجام داد. سعی کردم نگاهمو ازش منحرف کنم، اما همچنان نگاهم میکرد. انگار میخواست با نگاهش چیزی رو به من بگه. چیزی شبیه یه هشدار! انگار که اونم از اتفاقی که امروز افتاده بود خبر داشت، ولی سعی داشت به من بگه به نفعته که فراموشش کنی.پایان قسمت دوم</description>
                <category>معین خالقی</category>
                <author>معین خالقی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 23:27:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم فضایی (فصل اول-قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36487028/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rvl6kbns0cdj</link>
                <description>فصل اولبه چشم گربه ای ها خیره نشوهیچ‌کس انتظارشو نداشت اون‌جا، جلوی دکۀ روزنامه‌فروشی ببینتش.همه اون‌قدر غرق تو روزمرگی خودشون بودن که حتی اگه یکی داد می‌زد:«آدم فضایی!»بازم نهایتش یه نگاه سرسری می‌کردن و بعد، سرشونو می‌چرخوندن و می‌رفتن پی کار خودشون.ولی من...من با همون نگاه اول، عجیب بودنشو فهمیدم.سر کاملاً طاس، یه قوز که از پشت کتفش بیرون زده بود طوری که انگار مهره‌های نخاعش می‌خوان هرلحظه از هم بپاشن.معلوم بود این لباس‌ها اصلاً برای اون اندام لاغر و نحیف دوخته نشده بودن.وقتی برگشت و با اون چشماش که درست مثل چشم گربه، یه خط عمودی وسط مردمک‌شون داشت، زل زد توی صورتم، دلم هوری ریخت پایین.برای یه لحظه سرشو کج کرد؛ طوری که انگار با این کار تمرکزش بیشتر می‌شه. بعد، یه‌جور خاصی پلک زد.برعکس ما، پلک پایینی‌ش به بالا حرکت کرد. هم‌زمان، گونه‌هاش جمع شدن، با یه حالت عجیب... نه عصبی بود، نه خجالتی. یه چیزی بین این دوتا.فکر کنم از طرز نگاهم فهمید که متوجه متفاوت بودنش شدم.هردومون ترسیده بودیم.فقط وقتی که سرشو انداخت پایین، بدنشو کمی رو به جلو خم کرد و به‌سرعت دوید و فرار کرد، مردم تازه متوجه حضورش شدن.ولی باز هم... هیچ‌کس اهمیت نداد.من؟ خشکم زده بود.دلم می‌خواست دنبالش بدوم، ببینم کجا می‌ره.اما کف پام انگار به زمین چسبیده بود.برای اولین‌بار تو زندگیم حس کردم زانوهام دیگه تحمل وزنم رو ندارن.چند دقیقه‌ای همون‌طور خشک و ساکت وایساده بودم.نمی‌تونستم چیزی که دیده بودم رو باور کنم.چند بار با خودم فکر کردم:نکنه اشتباه دیدم؟ نکنه خیالاتی شدم؟ولی نه... مطمئنم.مطمئنم که دیدمش.با زحمت خودمو جمع‌وجور کردم و رفتم سمت جایی که ایستاده بود.نگاه کردم ببینم چرا اون‌جا وایساده بود؟اول، خوراکی‌های روی پیشخون دکه نظرم رو جلب کرد؛بیسکوییت، کلوچه‌های لاهیجان، هوبی... و یه ظرف کیک خونگی که شبیه پای سیب بود، با سلفون کشیده شده.یعنی اونم مثل ماها از این چیزا می‌خوره؟شاید کنجکاو بود. شاید گرسنه بود. شاید دنبال چیز دیگه‌ای می‌گشت.به مرد روزنامه‌فروش نگاه کردم. با چشمای درشت و متعجب داشت نگام می‌کرد؛ منتظر بود که یا چیزی بخرم، یا گورمو از اون‌جا گم کنم.دلم می‌خواست بپرسم:«شما هم دیدیدش؟ یا فقط من بودم؟»ولی چیزی نگفتم.ترجیح دادم اون‌جا رو ترک کنم.با ذهنی پر از سؤال.پایان قسمت اول</description>
                <category>معین خالقی</category>
                <author>معین خالقی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 07:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>