<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های !...nothing</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_366341678</link>
        <description>هیچ تر از هیچ تر از هیچ!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1683151/avatar/PBQX8w.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>!...nothing</title>
            <link>https://virgool.io/@m_366341678</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_366341678/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-ttpwyrpywqdr</link>
                <description>سلااااام من برگشتمممم. امیدوارم از این به بعد بیشتر بتونم باشم و باید بگم تایپمم به infp تغیر کرده...کلییی اتفاق نه چندان دل انگیز افتاده و کلی بدبختی کشیدم و اذیت شدم و چمیدونم از عزیزانم جدا شدم و رسما به فنا رفتم ‌‌و البته کلی ام تو نوشتن پیشرفت کردم  کلییی اتفاق نه چندان دل انگیز افتاده و کلی بدبختی کشیدم و اذیت شدم و چمیدونم از عزیزانم جدا شدم و رسما به فنا رفتم ‌‌و البته کلی ام تو نوشتن پیشرفت کردم...  همین دیگه... سوالی چیزی...؟</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 17:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان فاضلاب...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_366341678/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%A8-cvvu16fwudvt</link>
                <description>خاطرات را مرور میکنم. می‌خندیم، میدویم و خیال بافی میکنیم.نگاهم به او می افتد، نفس نفس میزند و گوشه ای بدون هیچ اعتراضی آرام گرفته. اصلا کس انقدر آرام شده بود؟ از کی تلاش نمیکرد تا روی لب هایم خنده بیاورد؟ از کی سر و صدایش توی لوله های فاضلاب نمی پیچید؟ گوشه ای نشستم و سعی کردم جلوی اشک هایم را بگیرم.چه اتفاقی داشت برایمان می افتاد؟ روز های اول که اینجا آمده بودم بوی فاضلاب حالم را بهم میزد اما حالا هر دو همینجا زندگی میکردیم. سرم را بالا آوردم و نگاهی به دیوار ها که زمانی با ذوق خاصی روی آنها پوستر می‌چسباند و رنگ رویشان میپاشید انداختم. گاها شروع میکرد به آواز خواندن و صدایش توی لوله ها می‌پیچید. اگر جلویش را می‌گرفتم و نمی گذاشتم برود اینگونه آسیب نمی‌دید. اگر به خودم جرعت میدادم که سرش داد بزنم و اورا از این کار منع کنم قطعا این اتفاق نمی افتاد....دنیا دور سرم می چرخید، دستم را گاز گرفتم تا صدای گریه ام بلند نشود. از روی زمین بلند شدم و کمی غذا به همراه چند بسته بانداژ و چاقوی جیبی اش را برداشتم و سمتش رفتم.جدا از قدش که بیست سانت از من کوتاه تر بود و وزنش که کمتر بود، حالا لاغر تر هم شده بود. اگر میگذاشتم به حرف خودش همینجا بماند قطعا در این کثافات و فاضلاب زخمش عفونت میکرد. این بار دیگر نمی گذاشتم مرا نادیده بگیرد.از روی زمین بلندش کردم، آنقدر لاغر شده بود که می‌توانستم راحت اورا حمل کنم! طوری نفس می‌کشید که انگار دارد به ریه اش التماس میکند تا کمی دیگر دوام بیاورد.سرش را بالا آورد و درحالی که چشم هایش نیمه باز بودند به اطراف نگاهی انداخت._ داریم... کجا... میریم...؟+بیمارستان._نه...نه من حالم خوبه...برگرد...خواهش میکنم.توجهی نکردم. لب پایینی ام را گاز گرفتم و سعی کردم دوباره اشک هایم آزاد نشوند. شاید سعادت او در همین بود... اگر پیش همان پسری که مسئول کافه کنج کتابخانه بود میرفتم کمکم میکرد... آره.درسته.!مدت طولانی را راه رفتم. از کنار پله شکسته و پوسیده رد شدم و سمت کافه حرکت کردم. موش ها و حشرات از کنارم می‌گذشتند و و صدایی شبیه فیس فیس از خودشان در می آوردند.تقریبا رسیده بودم. از پله ها بالا رفتم و از لوله بیرون آمدیم.+رسیدیم.تکانش دادم. جوابی نداد.+آگاتا؟باز هم صدایش زدم و تکانش دادم....جواب نمی داد! بغضم ترکید. سرم را روی سینه اش گذاشتم، صدای قلبش آنقدر ضعیف بود که به سختی شنیده میشد...._Agata_</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 20:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ندارمش،نمی خواهمش!</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%B4-qidzq9bx81z8</link>
                <description>هر کجا پا میگذاری کسی یاری دارد....میروی مترو، کسی دست در دست دیگری نهاده و میخندد....توی خیابان،فروشگاه،دانشگاه...اما من... من همانم؛ همان دختر که تنها با کوله پشتی برزنتی اش توی خیابان راه میرود.همان دختری که کسی را ندارد تا وقتی از قطار پیاده می‌شود منتظرش باشد.کسی که ببوسدش،در آغوش بگیردش؛ نه اینکه اینجور کار هارا دوست داشته باشم نه اما....اما میخواستم منم محبت ببینم ، نه اینکه همیشه تو فکر محبت باشم.منم میخواستم مامان بابام مثل مامان بابا های توی فیلما باشن، منم میخواستم خواهر برادرم مثل خواهر برادرای توی انیمه ها باشن.منم میخواستم عشق داشته باشم، منم میخواستم...من خیلی چیزا رو میخواستم که بهش نرسیدم...ولی حداقل یه دفتر دارم که توش بنویسم و بهم گوش بده:)</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 12:14:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آره من دیوونم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_366341678/%D8%A2%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%85-t2uzriqd6pi8</link>
                <description>_ متنفرم....متنفر از هرچی که مثل توعه...متنفر از اسمت،صدات،لباسات.....ازت متنفرم اونقدری که از یادم نمیری...اونقدری که همش نگرانتماونقدری که از فکرم بیرون نمیری اونقدری که خاطراتمون همش جلو چشمامه....خب چیه؟آره من دیوونم...ولی خب تقصیر من نبود...آره من مشکل دارم ولی تو چی؟تقصیر تو نیست؟ چرا؟ چرا ازم متنفری؟چون تلاش کردم توجهت رو جلب کنم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ولی نشد؟چون تو میخواستی من خاص باشم؟چون نمیتونستم مثل دخترای دیگه جلوه گری کنم؟دست من نیست که بیخیالم...ولی میدونی چیه؟ تو فرق داری!اگه کسی بیاد سمتت می‌کشمش! اون موقع ازم نخواه که بیخیال باشم ، شاید تو بیخیال باشی ولی من دیوونم!یه دیوونه نمیتونه منطقی عمل کنه....نمیتونه میفهـ..+ بس کن! فقط تو نیستی که تو این مدت دیوونه شدی؛ منم همینم...منم دارم میمیرم د آخه نامرد تو یه کاری کردی داروی آرامبخش مصرف کنم تو نزاشتی ذهنم آروم بمونه....تو نزاشتی!فقط تو نیستی...منم میخواستم دوستت داشته باشم ولی بلد نبودم حالا ام نیستم...ولی دوستت دارم:) </description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 19:44:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایم بنویس چه میخواستی باشی؟</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-kagy5jzv6onu</link>
                <description>یه برگه گذاشت روبه روم گفت بنویس...بنویس یه بار دیگه به دنیا بیای دوست داری چطور زندگی کنی فکر کن هرچی بنویسی همون میشهشروع کردم به نوشتن...کجا به دنیا بیام اسمم چی باشه چقدر اسباب بازی داشته باشم چقدر لباس داشته باشم دوستام کیا باشن چه رشته ای قبول شم شغلم چی باشه چه شکلی باشم کدوم آدما رو صبح تا شب ببینم کدومه رو سال به سال نبینم سالی چندبار برم سفر کجا برم‌. ماشین زیر پام چی باشه چقدر پول تو حسابم باشه خونه م چند متر باشه کی عاشقم بشه....هرچیزی که فکر میکردم باهاش خوشبخت ترین ادم دنیا میشم رو‌تو برگه نوشتم بعد خوندم یه بار دو بار سه بار..خندم گرفتپاره ش کردممی دونید من عاشق جایی هستم که به دنیا اومدم .حتی اگه جای زندگی نباشهعاشق اسمی هستم که دارم حتی اگر برای کسی قشنگ نباشه عاشق همون تفنگ پلاستیکی هستم که صدای تیرش از دهنم در می اومد نه از تفنگ..عاشق همون شلواری هستم که یک سال می پوشیدم و هر روز کمرنگ تر می شدعاشق تموم انتخاب های مزخرف زندگیم هستم ادم های اشتباهی که اومدن و هر کدوم قسمتی از من رو با خودشون بردن عاشق چهره م هستم‌.حتی اگر برای کسی جذاب نباشد عاشق ،کار،زندگی وپولداری بی پولیم که حسابم پر میشه خالی میشه  که هم دارم هم ندارم عاشق خونه م هستم.حتی اگه سلول زندان باشه عاشق هرکسی هستم که بوسیدمش...حتی اگه اشتباه باشهمی دونید من عاشق همین ادمی هستم که هستم ....همین.!_حسین‌ حائریان پ.ن: بنظرتون کدوم ور میله ها زندانه؟=)</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 15:27:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی آدم ها...!</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-zv1iemamahxz</link>
                <description>من؟من دوستش داشتم!همه داشتند.. استثنا نداشت! هرکسی که او را می‌شناخت، دوستش داشت!انگار یک راست از وسطِ قصه‌ها آمده بود!؛مهربان، سر به زیر، قد بلند، چهارشانه، درس‌خوان، مودب، به موقعش جسور، به موقعش آرام ..اصلا همه ی خوبی‌های دنیا انگار خلاصه شده بود در او! خاطرخواه زیاد داشت؛من هم یکیش!..توی دانشگاه که راه می‌رفت نگاهِ همه به او بود؛من هم یکیش!همه می‌دانستند که جامع الحسنات است، که ورزشکار است، که هنرمند است، که از اینجا تا خانه ی خدا جذاب است؛من هم یکیش!من؟ من از آن‌ها بودم که همیشه سرش توی کتاب است و یک‌ پایش توی نشریه‌هاست و یک پایش توی فلان کلاس و بیسار همایش علمی و این بیمارستان و آن کارآموزی و شبِ شعر و چنین و چنان! زندگانیم روی برنامه نبود زیاد، همه چیزم &quot;دِلی&quot; بود  از آن هایی نبودم که حرفِ کسی برایم بُرو داشته باشد &quot;هرچه پیش آید خوش آید&quot; طور روزِگار می‌گذراندم برای خودم!جذابیت خاصی نداشتم. یک آدم معمولی بودم. مثل خیلی‌ از آدم‌های معمولیِ دیگر! زیاد سرِ خودم ول معطل نبودم! می‌دانستم با آن مقنعه ی همیشه ی خدا کج و لباس های خاک و خُلی، نمی‌شود لوند بود و دلبری کرد و دل بُرد!اما شد!زد و شاهزاده ی سوار بر اسبِ سفیدِ قصه ی ما، از بین همه ی آن‌هایی که لوند بودند و دلبری کردن می‌دانستند و مقنعه‌شان همیشه ی خدا تا بیخ گوششان کج نبود و خاک و خُلی نبودند، عاشقِ من شد! عاشقِ چه چیزِ من؟! نمی‌دانستم ..خودش می‌گفت دیوانه ی سادگیم شده است، همین که معمولی‌ام، بی آلایشم، ساده ‌ام، پاکم، خوبم، همین که مثل هیچ کسِ دیگری نیستم! ...وَ چه از این بهتر؟ چه از این بالاتر؟هیچ!روزهای اول را؛یادش بخیر! ؛ همه‌چیز خوب بود، راضی بودم، خوشبخت بودم، دیوانه بودم، عاشق بودم، کور بودم، کور بودم، کور بودم ..اما کم کم اوضاع فرق کرد؛ کم کم همه‌چیز عوض شد ..از دور، همه چیز بر وفقِ مراد بوداز نزدیک اما، داستان یک جورِ دیگر بود!به هم نمی‌آمدیم ...او اهل سوال و جواب کردن بود، اهل حساب پس‌ گرفتن، اهل محاکمه کردن، قضاوت کردن‌‌، حکم دادن، مجازات کردن ...من نبودم؛من بودم و جرئتِ آزمون و خطا!امر و نهی کردن توی خونش بود؛ چنین بخند، چنان گریه کن، چنین باش، چنان نباش! ..نمی‌شد؛من حساب و کتاب کردن بلد نبودم!می‌خواست مثلِ خودش بشوم، بی نقص، جذاب، خواستنی، اهلِ هنر، اهلِ معاشرت ..نمی‌توانستم؛من همین بودم، همین آدم معمولیِ همیشگی ..به خودمان که آمدیم، در ورایِ بگو مگوها و اختلافاتِ بی پایانِ همیشگی و جر و بحث‌های بی پایان، تمام شده بودیم برای هم‌! دیگر نه میانمان احساسی بود، و نه احترامی...دیر فهمیدیم؛ اما فرق داشتیم زمین تا آسمان! به هم نمی‌‌آمدیم، حتی یک ذره ...آواز دُهُل بودیم و از دور شنیدنمان برای هم خوش بود!خوب بود، بد نبودم، اما نه برای هم، اما نه کنارِ هم...هرچه بود گذشت؛ بعدتر‌ها یکی را پیدا کردم که شبیهِ خودم باشد؛ ساده، معمولی، بی حساب و کتاب عاشق، بی حد و مرز دیوانه، با خنده ها و گریه‌های بی پروایِ از تهِ دل و لباس های خاکی و کج و کوله!&#x27;او هم لابد یکی را پیدا کرده بود که مثل خودش همه‌چیز تمام و بی عیب و نقص باشد ...مهم نیست!؛در نهایت اما فهمیدم &quot; گاهی وقت ها،رویای بعضی چیزهااز واقعیتشان زیباتر است!&quot;مثل اوکه خواستنشدلچسب‌تر از داشتنش بود!فهمیدم بعضی آدم‌ها...فقط از فاصله ی دور خوبند؛ از فاصله ی خیلی خیلی دور!? .- طاهره‌ باذری‌ هریس؛</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 11:49:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_366341678/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-qugv2ey4wepj</link>
                <description>+نمیکشمش! به خدا نمیکشمش!چاقوش رو بیرون کشد و توی روغن پای هانا فرو کرد ، بلند شدم و خواستم ازش دفاع کنم که هانا جیغ کشید:« فرار کن! برو وگرنه می‌میری...»یکمی تردید کردم ولی ناخودآگاه رهاش کردم واز خونه بیرون اومدم پارسا دنبالم میدوید کمی که ازش فاصله گرفتم گمم کرد و برگشت توی خونه.نفس راحتی کشیدم و گوشه ای نشستم ، با خودم شروع کردم به حرف زدن:« نمیتونم تنهاش بزارم...اگه بمیره چی؟»دویدم توی ساختمون ، بدنم بی اختیار منو داخل میکشید و یه حس بدی داشتم.توی اتاق رفتم.هیچکس توی خونه نبود ولی هانا گیر افتاده بود؛ رفتم تو نگاهی بهش کردم که آروم و بی جان می‌نالید...بغلش کردم و خواستم برم بیرون که خودمم گیر افتادمدستام می‌لرزید و حس میکردم دارم خفه میشم.چیزی از پشت توی سرم خورد و بیهوش شدمگوشه ای از اتاق بسته شده بودم و هانا هم بیهوش روی پام افتاده بود.+هانا؟ هی با توام...نالید و کمی تکون خورد ، آروم چشم های قهوه ای رنگش رو باز کرد و بهم نگاهی انداخت..._همش تقصیر منه.... اگه به حرفاش گوش نمی‌دادم....اگه اذیتت نمی‌کردم....اگه....اگه فقط یه زره تلاش میکردم تا تو روش بایستم الان اینجا نبودی... ببخشید...بخشید همش تقصیر منه...اشک هایش با خون روی صورتش قاتی شده بودن و روی شلوارم میریختن.+اینا تقصیر تو نیست...این منم که همش بهت ظلم کردم و کاری کردم ازم کینه به دل بگیری..._من ازت کینه ندارم... چرا باید از کسی که از خودم بیشتر دوستش دارم کینه به دل بگیرم،_ اگه حرفای مسخرتون تموم شد می‌خوام کارمو تموم کنم و برمموهای هانا رو گرفت و پرتش کرد اونور ، دبه بزرگی رو روی سرم و دور اتاق ریخت.بوی بنزین میداد! فریادی کشیدم:«چیکار میکنی لعنتی؟ اینجوری هردومون رو زجرکش میکنی»اهمیتی نداد، چاقویی رو جلوی پام انداخت و بیرون رفت.نمی تونستم خم بشم ، هانا غلتید و با چاقو خودش رو آزاد کرد.سمتم اومد و دستام رو باز کرد کمتر از یک صدم ثانیه طول کشید تا اتاق کاملا آتیش بگیره لباسام رو در آوردم و پرتشون کردم اونور .هانا رو توی بغل گرفتم و دویدم بیرون ، فقط تونستم خودم رو بکوبم به در انبار و در رو باز کنم ، گوشه ای نشستم و هانا رو کنج دیوار گذاشتم .دود به سرعت پخش میشد و تقریبا کل فضا رو گرفته بود ولی هنوز آتیش به ما نرسیده بود.دستش رو گرفتم و خواستم دلداری‌ـش بدم که خودشو عقب کشید،تعجب نکردم بالاخره من اذیتش کرده بودم..._ببین...من واقعا دارم تمام تلاشم رو میکنم که ازتــ...محکم بغلم کرد، نمیدونستم علت رفتارش چی بود ولی داشت گریه ام می‌گرفت.+ببخشید...من تورو درگیر ماجرا کردم و حالا قراره به جای من، «ما» بمیریم..._اگه ازت متنفر بودم الان میزاشتم و میرفتم، می تونم یه نفر رو نجات بدم و اگر اینطور بود الان رفته بودم...ولی دوستت دارم، نمیخوام بمیری یا بلایی سرت بیاد و تا آخرش باهات میمونمبلند شد سمت آتیش حرکت کرد_کجا میری؟؟+شاید راه فراری با...شهصداش مدام ضعیف تر میشد و بدنش سست تر، پاش لغزید سمتش رفتم دستشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار ، فاصله ام باهاش سه سانتی متر بیشتر نبود._ میدونم خیلی دیره ولی...باهام ازدواج کن...اگه زنده بمونیم قول میدم هیچوقت دیگه آزاری از طرف من نبینی  لرزید دستش روی چشمم کشید و اشکام رو پاک کرد، آروم زیر لب زمزمه کرد:«چشم هات مثل عسل خوشرنگ‌ـن ولی ای کاش زودتر همچیو میگفتم...ای کاش زودتر وجودم رو میپذیرفتی...»_ولی حالا تو فقط مال منی...مال خودم!دیگه هیچ کدوم نمی تونستیم روی پاهامون بایستیم ، روحم پاره پاره شده بود و دوستش داشتم از ته دلم عاشقش بودم..صدای آژیر میومد ، خیلی آروم زمزمه کردم:«دوستت دارم=)»</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 10:33:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_366341678/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-xuz86kgphwvh</link>
                <description>دردی توی سینه ام پیچید و به هوش اومدم._ چرا منو گرفتی؟ اصلا چرا داری شکنجه ام می‌کنی لعنتی؟+هعی...تو دوستم نداری ولی من دوستت دارم...منم انتقامم رو ازت میگیرمپوزخندی زدم و چشمم رو بستم، با احساس کردن داغی وحشتناکی رو روت پام فریادی کشیدم و سعی کردم دستم رو از بین زنجیر های بسته شده به سقف آزاد کنم.سیخ رو روی پام فشار میداد و گوشت روی پام سرخ میشد_بسه...بسه دیگه برش دار وای...شروع کرد به تیز کردن چاقو‌ـش و آروم شعری رو زیر لب زمزمه کرد._وقتی دوستت ندارم چجوری میخوای مجبورم کنی عاشقت باشم؟+مجبورت نمیکنم بهت ثابت میکنم_آره با شکنجه کردنم+واقعا فکر می‌کنی اون دوستت داره؟_معلومه ، منم دوستش دارم+ولی حتی یه بارم به عشقش اعتراف نکرد درحالی که من هرکاری لازم بود کردم اون فقط می‌گفت ازت خوشش میاد_تشنم!بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، خیلی طول نکشید که با یه پارچ آب داخل شد. پارچ رو جلوی دهانم گرفت و گفت:«بخور!»خندم گرفت:«از پارچ بخورم؟»آب رو توی صورتم پاشید و دوباره از اتاق بیرون رفت.تقصیر خودم بود حالا باید دور لبم رو لیس میزدم تا یکم آب بخورم.دستام رو با زنجیر بست و وصلش کرد به سقف،یه اهرم رو کشید و توی هوا معلق شدم صندلی زیرم رو برداشت و دستکشی رو دستش کرد بعدم دهنم رو با چیز عجیبی که شباهت زیادی به پوزه بند سگ داشت بست.لگدی توی شکمم زد و یه تیکه چوب از روی زمین برداشت و شروع کرد به زدن بعد هم دوباره سیخ آهنی رو از توی کشو بیرون آورد و داغش کرد . اولش فکر کردم میخواد بزارش روی بدنم ولی دیدم داره گریه می‌کنه!سیخ رو روی دست هاش گذاشت و گوشت روی دستش شروع کرد به سرخ شدن، دیدن همچین صحنه ای حال به هم زن بود.بهوش اومدم ، درد بدی رو حس میکردم جای مشت و لگد هاش کبود شده بودن....+نه میتونم نه میخوام!_هه...واقعا؟ یه دفعه بگو عشق کورم کرده نمیخوام پولدار شم+من یه بی گناه رو نمی کشم ،تا همین جاش هم خیلی عذاب کشیدم باور کن دوسش دارم نمیتونم بکشمش...صدا از بیرون اتاق میومد باورم نمیشد خودش نمی‌خواست که این بلا هارو سرم بیاره و از یه نفر دستور می گرفت؛ به خودم اومدم صدای جیغ های هانا توی اتاق پر شده بود.</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 11:53:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین دوستم روح بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_366341678/%D8%A7%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A8%D9%88%D8%AF-lebthgd7cqxp</link>
                <description>لبخندی زد و توی گوشم آرام زمزمه کرد:انسان بودن چه شکلیه؟+عام...ترسناکه،آره خیلی ترسناکه!تو مجبوری از هفت سالگی بری به جایی که مثل زندان میمونه و همه لباسای گشاد و یه شکل دارن،بعد وارد جامعه میشی و ازدواج می‌کنی یا کار پیدا می‌کنی. مرد ها زن هاشون رو کتک میزنن بهشون زور میگن و باعث میشن حس کنی یه کنیزی کلفتی چیزی هستی، زن ها هم با عشوه گری و لوس بازی مرد ها رو به سمت خودشون میکشن و اونا رو بدبخت میکنن آخرسرم ولشون میکنن و میرن. وقتی کار پیدا می‌کنی بهت یاد میدن تا وقتی بهت رشوه ندادن کاری انجام ندی و مدام سر مردم داد بزنی، بهت یاد میدن دزد باشی و سنگدلی رو الگو قرار بدی . مثلاً اگر یه فقیری دیدی که گرسنه بود مسخره اش کنی . انسان ها نه تنها حیوانات و موجودات دیگه رو میکشن همدیگه رو هم میکشن و خونه ها و پول ها و همسر های همدیگه رو میدزدن و مثل دیوونه ها منابع طبیعی رو نابود میکنن. رانت خواری و اختلاس میکنن و تبدیل به یه مشت مفسد اقتصادی میشن و انسانیت سرشون نمیشه‌ .شعور اجتماعی ندارن و خلاصه خیلی از حیوونا بد ترن اونا همدیگر رو مسخره و تحقیر میکنن و مجبورت میکنن بری رشته ریاضی یا تجربی که پولدار بشی و اگه بری هنرستان میگن بهت که خنگ بودی. دارو رو تحریم میکنن و دکترا مریضا رو درمان نمیکنن،معمار ها خونه های ناامن و مشکل دار میسازن و باید بگم غذا رو روی هم میبندن.....روح سفید سفید تر از قبل لرزید و زیر لب گفت: من…اصلا…نمیخوام…انسان…باشم</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 15:54:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راجع به فیبروز سیستیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_366341678/%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-muwdlzb5s2ie</link>
                <description>فیبروز سیستیک نوعی اختلال اتوزومی (خودتنی) مغلوب حمل پوششیepithelial یونی است که به علت جهش‌هایی در ژن تنظیم‌کننده هدایت ورای غشایی CF به نام CFTR ایجاد می‌شود. این بیماری یکی از شایعترین و جدی‌ترین اختلالات ژنتیکی است که در هر ۲ تا ۳ هزار تولد یک نوزاد را مبتلا می‌کند. در این اختلال ترشحات ریه، لوزالمعده، کبد، روده و دستگاه تناسلی غلیظ و چسبنده می‌شود این در حالی است که در افراد طبیعی این ترشحات غالباً رقیق و غیرچسبنده هستند، علاوه بر این میزان نمک موجود در ترشحات غدد عرق نیز افزایش می‌یابد و در واقع نمک موردنیاز بدن از طریق عرق دفع می‌شود. اگرچه CF در تمام نژادها مشاهده شده‌است، عمدتاً بیماری مردمان اروپای شمالی می‌باشد. فیلم سینمایی پنج فوت فاصله دربارهٔ این بیماری ساخته شده‌است.پ.ن:پنج فوت فاصله خیلی جذابه پیشنهاد میکنم ببینید ، تازه کتاب هم داره=)</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 18:46:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11:11</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-enhiuss3cul6</link>
                <description>نگاهی به صورت مظلومش انداختم،لاغر و ضعیف شده بود و گوشه بیمارستان افتاده بود.بخاطر بیماریش ، فیبروز سیستیک مجبور بود کل عمرش رو با دستگاه اکسیژن سپری کنه و حالا هم که روی تخت با کلی آرزو داشت جون میداد. _ جانا...میگم اگه من بمیرم اونوقت چی میشه،یعنی تو چیکار میکنی؟ +اگه تو بمیری منم باهات دفن میکنن! چون من بدون تو نمیتونم زنده بمونم،شاید جسمم زنده باشه ولی روحم میمیره.لبخندی زد و دستم رو گرفت _میشه مثل قدیما بریم بیرون و پیتزا بخوریم؟ میشه مثل قدیما دوباره حالم خوب بشه و از بیمارستان مرخص بشم تا بریم کتابخونه؟ میشه اون آناهیتا قدیم بشم؟میشه برام کیک و آبمیوه بخری؟یعنی میشه؟... +چرا نشه؟ معلومه دوباره همه چی درست میشه،معلومه دوباره میتونیم بریم بیرون معلومه که دوباره همچی مثل قبل میشه!لبخندی زد و بغلم کرد _ خیلی دوست دارم جانا ببخشید اذیتت...حرفشو قطع کرد،با قطع شدن حرفش صدای بوق ممتد دستگاه بلند شد. + آنا؟ آناهیتا...آناااااا دیگه قلبش نمی‌زد! جیغی کشیدم و سرش رو به سینه ام چسبوندم، دیگه دکتر و پرستار ها هم نمیتونستن ازم جداش کنن اون فقط مال من بود...فقط و فقط برای خودم...._ ساعت فوت، یازده و یازده دقیقه صبح...=)</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 18:39:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_366341678/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-seiaxfsr3d7b</link>
                <description>اوم....سلام! من ریحانه ام،ریحانه پازوکی.(تقریبا یه قیافه ای شبیه عکس بالا)یه ENTJ که فقط ۵۴ درصد برونگراس و کلی خیالات روی کاغذ داره.حرف دیگه ای ندارم! فقط دارم تلاش میکنم که تلاشم رو بکنم=)</description>
                <category>!...nothing</category>
                <author>!...nothing</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 11:49:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>