<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سینا ابراهیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36662177</link>
        <description>سلام من یک نویسنده تازه کار هستم خوشحال می شم نظراتتون رو درمورد نوشته هام بدونم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:42:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/370510/avatar/OyvGir.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سینا ابراهیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36662177</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقدی بر داستان کوتاه خواب پدر از کتاب شب نشینی با شکوه اثر غلامحسین ساعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36662177/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-nmj3ek1v4bta</link>
                <description>این داستان کوتاه حدودا 10 صفحه است . شروع جالبی دارد و موضوع ان موضوعی است که اکثر افراد با ان دسته پنجه نرم می کنند اینکه پدر خانواده روز تعطیل کار می کند و مادر خانواده سر این قضیه حرص می خورد.بدنه داستان کمی  به سمت عجیب تر شدن پیش می رود. و چند اتفاق غیر منتظره نیز رخ می دهد که داستان را بسیار مهیج می کند . چون داستان کوتاه است اتفاقات را اینجا نمی نویسم.پایان بندی داستان کمی عجیب است و شاید در لحظه اول متوجه ان نشوید.در کل روند داستان اول حرکت رو به بالا دارد سپس از بالا به پایین می اید.داستان یک پی رنگ چند لایه دارد یعنی یک پی رنگ بزرگ دارد و پی رنگ های کوچک هم دارد. اینگونه در نظر بگیرید که یک سریال طولانی یک پی رنگ اصلی دارد و هر قسمت پی رنگ جداگانه هم دارد.در این داستان شما نمی توانید حتی یک توصیف ایستا هم پیدا کنید و تمام توصیف های موجود پویا هستنند .نکته اینجاست که در این داستان یک شی بلا استفاده دیده نمی شود و هر چیزی توصیف می شود از ان در داستان استفاده می شود.جملات داستان ها کوتاه هستنند و میانگین جمله ها 5 کلمه هستنند.</description>
                <category>سینا ابراهیمی</category>
                <author>سینا ابراهیمی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 11:23:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم زدن  با دوست قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-g3big7dseoqt</link>
                <description>داشتیم قدم می زدیم خیلی جای خلوتی بود . لباسمون از عرق خیس شده بود. شکوفه درخت ها تازه تبدیل به میوه شده بودن یک تیشرت سیاره رنگ پوشیده بودم و اون هم تقریبا لباسش هم رنگ من بود.گفتم : به نظرت  سرباز ها قاتلن ؟ گفت :  بستگی داره .چند لحظه مکث کرد خیلی اروم داشت به پیر مردی که جلومون بود نگاه می کرد.گفتم : به چی بستگی داره ؟گفت : به طور مثال اگه مجبور بشن حساب نمیشه مثلا مردم مجبور شن برن جنگ خب اون ها تقصیری ندارن.  گفتم : یعنی تو کار اون نازی هایی که یهودی ها رو می کشتن و می سوزوندن و با گاز خفه می کردن توجیه می کنی ؟گفت : مگه تو فیلسوف نیستی خب جواب بده.گفتم : فیلسوف سوال می پرسه وظیفه نداره جواب بده فقط سوال می پرسه.تازه رسیده بودم به نزدیکه جاده خاکی ، جوری داشت راه می رفت که کسی اگه از دور می دید فکر می کرد که قراره جاذبه رو کشف کنه و هوا رو به تاریک شدن پیش می رفت اون پیر مرد همچنان داشت جلوی ما راه می رفت کسی از دور می دید فکر می کرد داره نشته را می ره.گفتم : چی شد؟گفت : خب اون ها هم مجبور بودن.گفتم: تو فکر می کنی اگر اون ها می مردن و کسی رو نمی کشتن و اون افراد توسط کسی دیگه ای کشته می شدن بهتر بود یا اون ها زنده  و اون ها هم می میردن ؟پیرمرده گفت :اینو در نظر بگیر که اگر هیچ کدوم قبول نمی کردن همشون می مردم و در نتیجه کسی نمی موند که بخواد اون ها رو بکشه یعنی اگه همشون وجدان داشتن هیچ نازی ای نمی مون و هیچ یهودی ای هم نمی مرد.زل زدیم به پیر مرد با اون سن سال تازه به همون نگاه کرد این قدر صورتش در هم رفته بود که دیده نمی شد.گفتم : چه تفکر درخشانیاون گفت : باید سریع برگردیم  مامانم اجازاه نمی ده بعد از تاریک شدن هوا بیرون بمونم.به پیرمرد گفتم : فردا همین جا همین موقعگفت: من همیشه اینجا هستمادامه دارد........</description>
                <category>سینا ابراهیمی</category>
                <author>سینا ابراهیمی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 07:51:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر سه قطره خون اثر صادق هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36662177/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-uavgtw9ta6ut</link>
                <description>همه ما با بوف کور اشنا هستیم بعید می دانم که ایرانی ای باشد که نام بوف کور را نشنیده باشد اما همین الان چند لحظه درنگ کنید و ببینید بدون استفاده از اینترنت چند اثر از صادق هدایت را می توانید نام ببرید من به شخصه 5 اثر از این نویسنده بزرگ.که دلیل اول ان اینست که در ایران سرانه مطالعه پایین استاما مشکل بزرگ تر این است که خیلی ها صادق هدایت را ممنوعه می دانندهر کسی هر جمله ای که می خواسته بگوید به او چسپانده است و هزاران مثال برای ان در اینترنت وجود دارد چیزی مانند کوروش کبیر یا اسکندر مقدونی که هر که چیزی می خواهد بگوید با نام او این افراد می گویددلیل چهارم را شاید به توان جهت گیری های سیاسی دانست به طور مثال اینکه صادق هدایت به حزب توده نزدیک بوده و در اینجا به مثبت و منفی بودن این مبحث کاری نداریمدر اخر هم دلیل ان اینست که وی پوچ گرا بوده و سه بار دست به خودکشی زده و در نهایت هم خودکشی کرده که دلایل ان ها در نامه نگاری های وی واضح است.اما درباره این داستان  که من به شخصه علاقه خود را از پوچ گرایی پنهان نمی کنم و یکی از علایق من به بوف کور به همین دلیل است اما ما در این داستان کم تر با بجث پوچ گرایی مواجه هستیم.نکته خاص در مورد این داستان اینست که شخصیت پردازی ان فوقلعاده است و واقعا چیزی ماورای تصور است به این دلیل که شخصیت های فرعی هم شخصیت پردازی بسیار تمیز و جذابی دارند از صغرا سلطان بگیر که شخصیت فرعی است تا بقیه افراد و همین طور توصیف های این داستان بسیار دقیق و به اندازه است چرا که وقتی به طور مثال باغ را توصیف می کند به اندازه ای توصیف می کند که ما به ان نیاز داریم که یکی از مهم ترین درس های نویسندگی است که در توصیه های چخوف به نویسندگان هم از این مورد نام برده شده که چخوف می گوید:اینکه اگر تفنگی روی دیوار باشد باید حتماً با آن در طول داستان شلیک شودوقتی از تار درون اتاق نام برده می شود شخصیت ما می رود و تار می زند و اواز می خواندپی رنگ ان چیزی فراتر از انتظار است و اینکه پی رنگ ان اینگونه است که بعد از خواند کتاب تازه گیج می شوید و برای رسیدن به اصل مطلب و کلام کلی فکر نیاز هستما تکنیک دیگری نویسندگی که به ان توصیف پویا می گویند هم بسیار مشاهده می کنیم و حتی ما در یک جا هم توصیف ایستا مشاهده نمی کنیم.با تشکر از صادق هدایت</description>
                <category>سینا ابراهیمی</category>
                <author>سینا ابراهیمی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 17:43:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر کتاب بهترین شکل ممکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36662177/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-sprkjiwlhhll</link>
                <description>هفته پیش بد که برای اولین با مصطفی مستور اشنا شدم و کتاب ایشون رو داشتم می خوندم به نظرم داستان با شخصیت پردازی عالی پی رنگی در حد شاهکار مانند داستان های کاراگاهی و همین طور ایجاد احساسی مانند کمدی سیاه و با نوشتن روند اصلی داستان با ،  اگر ها.که تقریبا بزرگترین سوال هر انسانی است اگر ان روز انجا نمی رفتم اگر جنگ اتفاق نمی افتاد  و اگر و اگر...این کتاب با پایانی شاهکار من را تا حد زیادی من را به داستان های ایرانی برگرداند اخرین کتاب ایرانی ای که خوانده بودم کتاب ملکوت بود که ان هم شاهکار بود اما یک سالی بود که کتاب ایرانی نخوانده بودم  به این دلیل که به اصطلاح مرغ همسایه غازهاما روند کتاب و پیام ان جذاب بود مانند این که با دل و جان به پیام ان را درک کرده و به ان باور صد درصدی پیدا کردم کل داستان را می توان در یک جمله خلاصه کرد اما ما این جمله را صد ها بار شنیدیم که جنگ بد است اما با این کتاب این جمله را لمس کردم با قلبم لمس کردمبعد از کتاب  شما که غریبه نیستید و بوف کور و ملکوت بهترین کتاب ایرانی ای بود که خواندم و من را دوباره به داستان های ایرانی برگرداند                                                       با تشکر از مصطفی مستور </description>
                <category>سینا ابراهیمی</category>
                <author>سینا ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 17:10:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های نویسنده تازه کار(مرد چهل ساله قسمت 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36662177/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-ueprbhnf1dls</link>
                <description>دیگر چهل ساله بود همچنان در خانه مادرش در زیر شیروانی زندگی می کردمادرش گفته بود این بار بار اخر است که می گذارد او به خانه برگرد مادرش گفت: از پسر بدری خانم یاد بگیر الان بچه دار شده بچش یک سالش شده، ماهی 20 میلیون در میاره گفت: اما من دکتری دارم گفت دکترات رو بزار در کوزه ابش رو بخور مدرکی که ازش هزار تومن در نیاد به چه دردی می خوره 40 سالت شده هوز پول اجاره خونت رو نمی تونی بدی تا کی می خوای سربار من باشی پیرم کردی هر روز یه مشکلی درست می کنی اخه دکترای ادبیات که نشد درس رفته 10 سال ادبیات خونده اخه خدایا من به کی بگم این دیگه اخرین فرصتته یک ماه وقت داریگفت: اخه خوب بود من می رفتم یه سیکل می گرفتم می رفت قاچاق چی می شده عین پسر بدری خانم گفت: به خدا بهتر بود به هرچی می پرستی قسم بهتر بود الان نگاه کن بدری خانم نوه داره من اگه همین تو فردا هم ازدواج کنی اونقد زنده نمی مونم که نوه هام رو ببینم گفت: باشه پس من می رم زن می گیرم. گفت :برو اخه کی به تو زن می ده توماغت رو نمی تونی بالا بکشی گفت: ببین می گیرم یا نه اما اگه تونستم زن بگیرم میام با زنم اینجا زندگی می کنم خرجمون هم باید خودت بدی من که پولی ندارم بدم به زن و بچه مادر با نگاهی که اگر یه دقیقه دیگه ادامه بدی خودم رو از دستت از پشت بوم پرت می کنم پایین.پسر یا همون مرد چهل ساله ما  گفت اصلا حالا که اینجوری شد می رم تو کوچه می خوابم منتش کم تره مادر گفت بیا حرصم نده بیا بریم پیش حاجی سبزی فروش شاگر اون بشو خانواده ی خوبی هم هستن دخترش هم دختر خوبیه گفت: هه من برم شاگر اون بشم اون مجموع مدارک کل نسلشون رو جمع کنی اندازه من نمیشهمادر با عصبانیت گفت: خب باشه برو تو کوچه زندگی کن تمام این کتاب های اشغالت رو هم با خودت ببر گفت: می رما گفت برو بهتر. گفت: می رم ولی کتابام رو اینجا می ذارم گفت اگه بزاری می دم بازیافت. با لبخند گفت دلت نمیاد منو ناراحت کنی.مادر شروع به گریه کرد گفت: من که چیزی بیشتر از دو تا نوه و این که سر و سامون بگیری خواستم رفت گفت: ننه غلط کردم به خدا دارم کار پیدا می کنم اولین حقوقم رو که بگیرم می رم خونه می گیرم با حقوق دوم می رم زن می گیرم مادرش لبخند زد و گفت کار پیدا کردی گفت: اره نه نه! اونم چه کاری! گفت: خب چه کاری؟ تو کتاب فروشی احمد اقا قراره مشغول به کار بشم نه نه با لحن غمگین گفت: باز ادبیات گفت نه نه قول می دم دیگه جون من گریه نکن نه نه گفت: من چشمم اب نمی خوره ولی باشه .                         پایان قسمت 1</description>
                <category>سینا ابراهیمی</category>
                <author>سینا ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 11:09:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های یک نویسنده تاز کار(بلوک ها)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36662177/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%A7-kipgxohnvgvl</link>
                <description>با سرعت می دویدند خیابان را با سرعت دویدند مرد عصبانی در ماشین که نزدیک به پایان میانسالی رسیده بود یک تار مو مانده بود و همان را ژل زده بود به همان یک تار مو در ماشین را باز کرد و شروع به داد بی داد کرد. بچه ها اهمیتی ندادند با سرعت بیشتری دویدند تا به شهرک رسیدند کوچه های شهرک را پشت هم رد می کردند.با یک پیرزن برخورد کرزدند میوه های پیرزن در جوی اب ریخت اما ان ها توجهی نمی کردند و با سرعت می دویدند شاید این اخرین فرصت بود اخرین فرصت ، اگر می تونستن  یک کلمه بگن ارزش این همه دردسر را داشت بعدا می تونستن به پیرزن و مرد میانسال فکر کنن باید به بلوک 7 می رسیدن باید سریع تر می رسیدند تازه بلوک 1 بود پاهاشون دیگه جونی نداشت الان 10 دقیقه بود که توی این هوای بارونی می دویدن در وسط راه مجبور شده بودن از ماشین پیاده شن بارون که میومد تهران کلا بهم می ریخت هوا خیلی سرد بود ساعت 10 شب بود 10 شب یکی از روز های اخر دی پاییز دیگه غیب شده بود و هوا روز به روز سرد و سرد تر می شد بارون کم کم داشت تبدیل به برف می شد داشتن می دوییدن بلوک دوم رو به سرعت رد کردن و فقط می خواستن یک کلمه قبل از مرگش بهش بگن نمی دونستن دقیقا چی می خوان بگن اما باید می گفتن اگه نمی گفتن تا اخر عمر باید حسرت می خوردن پسر کوچک تر گفت من دیگه نمی تونم بیشتر ادامه بدم سردمه دارم می میرم پاهام رو نمی تونم حسشون کنم از دور به نظر حدود 15 ساله میومد و پسر بزرگ تر 18 ساله تا 20 ساله اون داد زد خودت و رو جمع کن بدو تا اخر عمر حسرتشو می خوری برف داشت هی تند تر و تند تر می شد برف رو رو صورتم حس می کردم و سرماش تا جون ادمم رو میسوزمد وجود ادم یخ می زد پسر بزرگ تر دوباره دویید باید بهش می رسیدم اما دور بود خیلی خیلی دور بود باید بهش می گفتم که  اون نمی تونه بهش برسه اون فقط می دویید می دویید  می دویید و می دویید رسید به بلوک 4 دیگه برف داشت کم کم می نشست می خواستم بگم که اون دیگه نمی رسه مطمئن بودم دیگه نمی رسه واقعا دیر بود داد زدم صداش زدم اما نمی شنید گلوله های برف داشت بزرگ و بزرگ تر می شد از یه نم نم بزرگ تر شده بود دیگه با خودش بود دیگه قرار نبود تا ابد دنبالش بدوم اصلا به من چه که اون مرده بود به من ربطی نداشت می تونستم خیلی راحت تو اتاقم تو تختم دراز بکشم نمی دونم شاید یه چیزی هم می خوندم خودش باید به اون می رسید دیگه کسی دنبالش نمی ره بزار عمرش رو هدر بده بزار عمرش هدر بده مگه بیشتر از هفت بلوک هم زندگی هست باورم نمیشه که سی سال رو دنبالش بودم سی سال ازاگار 3 بلوک واقعا خسته بودم دیگه  بس بود حتی برادرش هم دنبالش نمی رفت دیگه بزار عمرش رو هدر بده بزار دنیال کسی بدوهه و اصلا یک دهم بلوک هم برای دیدنش تلاش نکرده بزار بدوهه اما دلم می خواست اما واقعا نصف دیگه عمرم ارزشش رو داشت قطعا نداشت دیگه برادرش که باهاش نسبت خونی هم داشت ولش کرده بود دیگه زمستون من رسیده بود دیگه به بهمن زندگیم رسیده بود یک ماه وقت داشتم 11 ماه از عمرم گذشته بود اون یه هفته وقت داشت برام دیگه مهم نبود رفتم و دراز کشیدم رو تختیک هفته بعدرفتم دیدن برادرش بهش تسلیت گفتم تهش هم به بلوک هفت نرسیدپایان</description>
                <category>سینا ابراهیمی</category>
                <author>سینا ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 11:06:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>