<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه شمس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36713858</link>
        <description>بوی خاک می‌دهم و دلخوشم به مه یا باران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:37:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4799460/avatar/TKxeL2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه شمس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36713858</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک روز آب می‌شوم</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-gdybaee0kgsc</link>
                <description>شیرجه می‌زنم توی حوضچه آب سرد، بعد از جکوزی. بدنم بی‌حس می‌شود. سرما می‌رسد به قلبم و لبخند به لبانم. چشمانم بسته است. ثانیه‌ها در لحظاتی ایستاده‌اند. انگار که من روی زمین تا حالا وجود نداشته‌ام. بی‌وزنم. یادم می‌رود که امروز روز خوبی در شرکت نداشتم. رد دستانم روی جریان آب می‌ماند. کاشی‌های مربعی آبی و سفید حوضچه را لمس می‌کنم و به موازات آن می‌چرخم و سرمای خوشایندی در وجودم جریان می‌یابد. دوست ندارم از حوضچه خارج شوم.چله تابستان بود و خرماپزان. تهِ حیاط خانه‌مان اتاقی قرار داشت که به آن آبدارخانه می‌گفتیم. داخل این آبدارخانه یک حوض کوچک بود که تابستان‌ها بابا آن را پر از آب می‌کرد. پاهایم به عمق حوض نمی‌رسید. بنابراین این امتیاز را داشتم که بابا خودش همراهم باشد. از اینکه خواهر و برادرم از این امتیاز بهره‌مند نبودند، کیف می‌کردم و بابا از پشت مرا گرفته بود. آن لحظه خوشبخت‌ترین آدم روی زمین بودم. آن‌قدر کوچک بودم که تنها همین تصویر را در ذهنم دارم و یادم نمی‌آید چند ساله بودم. اما حداقل سی سال از آن روز می‌گذرد. شاید به همین خاطر است که دلم نمی‌خواهد از حوضچه بیرون بیایم.ده دقیقه است که عرض استخر را می‌روم و می‌آیم. می‌توانم نفسم را بیشتر از روزهای قبل در سینه حبس کنم، بازوهایم را با سرعت بیشتری برای کرال آماده کنم و حس کنم خشمم دارد به آب منتقل می‌شود.از ساحل کمی دور شده‌ام. آب تا نزدیک نافم بالا آمده است. مامان، بابا و بقیه را می‌بینم که کنار ساحل گرم گفت‌وگو هستند. اینجا شش ساله‌ام و اولین بار است که پایم به دریا رسیده؛ یا شاید اولین مواجهه هوشیارانه‌ام با دریاست. موج‌های دریا، غروب که می‌شود، دیوانه می‌شوند و هوار می‌کشند. موج سنگینی می‌خورد توی صورتم. کیسه صدف‌هایی که با «الف»، پسر دایی‌ام، جمع کرده بودیم کف دریا ریخت. زیر پایم سر خورد و صداها برایم محو شد. دستان مامان مرا از آب کشید بیرون. تشر محکمی به من زد؛ بابت دور شدنم و اینکه چرا در زمان جزر و مد به دریا رفته بودم.صدای جیغ دختربچه‌ای از قسمت کم‌عمق می‌آید. از شیرجه‌ای که زده احساس رضایت دارد. وقتی به روزهای آخر دنیا فکر می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که آیا آب هست؟ اگر تمام شود چه؟ دنیا را بدون اکسیژن متصور می‌شوم، اما بدون آب نه.نون ما را با قایقش به وسط دریا برد. هنوز خورشید پایین نرفته بود و نورش به دریا می‌ریخت. دریا که نه؛ همیشه با «او» بر سر اینکه فقط جنوب است که دریا دارد، بحث می‌کنم. با آنکه سر نترسی با آب دارم، اما از دریای آن‌ها می‌ترسیدم. حس می‌کردم بی‌رحم است و خشن. از ساحل به قدری دور شده بودیم که فقط خط باریکی از آن معلوم بود. آب سیاهِ سیاه بود و ته نداشت.او گفت: «بپر پایین.»نفسم حبس شده بود. دل و جرأتش را نداشتم. وقتی «نون» هم داخل آب شیرجه زد، کمی به خودم آمدم. کنج قایق ایستادم که بپرم. او هم مراقب بود که اگر نتوانستم در این سیاهی مطلقِ بی‌ته شنا کنم، مرا بگیرد. تا سیاهی رفتم. آب طعم عجیبی داشت؛ نه شیرین بود و نه شور. داشتم توی آبی شنا می‌کردم که عمقش در برخی جاها به هزار متر هم می‌رسید. ولی چون آب بود، خوشحال بودم و رها.شاید به همین خاطر است که هر جا آب باشد، بخشی از من هم همان‌جا می‌ماند؛ در حوض کوچک آبدارخانه، میان دست‌های بابا؛ در موجی که کیسه صدف‌هایم را بلعید؛ در استخرها، در دریاها، در رودخانه‌هایی که فقط یک‌بار دیده‌ام و اسمشان را فراموش کرده‌ام.از حوضچه بیرون می‌آیم. قطره‌های آب از بازوهایم پایین می‌دوند و روی کاشی‌ها می‌ریزند. حوله را دور شانه‌هایم می‌اندازم و برای لحظه‌ای به سطح آرام آب نگاه می‌کنم.فکر می‌کنم اگر روزی همه‌چیز از بین برود، اگر ساختمان‌ها، خیابان‌ها، شرکت‌ها و تمام دغدغه‌هایی که امروز بزرگ به نظر می‌رسند محو شوند، آب باز راه خودش را پیدا خواهد کرد؟ جایی خواهد جوشید، جاری خواهد شد یا در گودی کوچکی جمع خواهد شد تا کودکی پاهایش را در آن شلپ‌شلوپ کند و خیال کند خوشبخت‌ترین آدم روی زمین است.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 00:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم همینطور...</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-tokeq8vorcp2</link>
                <description>در روزهایی می‌نویسم که صدای ویرگول کمتر شده. شیرفلکه‌ ارتباطمان با دنیا را کمی شل کرده‌اند. اما حکایت، همان حکایت است که بود. هدف ما هم همان هدف که بود می‌ماند. فقط کمی خشمگین‌تر و خسته‌تر شده‌ایم. حالا فقط باید بیشتر وی‌پی‌ان را برای گردش در داخل و خارج، هی خاموش و روشن کنیم.آهنگ پیانوی والسِ معروف از یوگنی گرینکو را گوش می‌دهم. چند بار پشت سر هم. درواقع به آن پناه می‌برم. وقتی صداهای اطراف زیاد می‌شوند، وقتی سکوت هم سنگین می‌شود، این موسیقی را می‌گذارم و خیال می‌کنم که خودم دارم می‌زنمش. انگشت‌هایم را روی هوا حرکت می‌دهم. آدم وقتی نمی‌تواند چیزی را عوض کند، گاهی فقط می‌خواهد چند دقیقه در خیال خودش چیزی را درست بزند، درست بفهمد، درست تمام کند.کتاب دو دنیای گلی ترقی را می‌خوانم و غافلگیر می‌شوم؛ می‌بینم که چقدر غم می‌تواند آرام و مرتب روی صفحه‌ها بنشیند و باز هم آدم را تکان بدهد. در این کتاب، چیزی است که آرام از لابه‌لای جمله‌ها بیرون می‌آید و می‌نشیند کنار آدم. من که می‌خوانم، به گذشته‌ای فکر می‌کنم که معلوم نیست واقعاً چقدر خوب بوده یا فقط حالا دور شده و نرم‌تر به یاد می‌آید.گاهی وسط خواندن، بی‌اختیار نگاهم می‌رود به اطرافم، به آدم‌های در رفت‌وآمد. به یک پیرمرد که در پارک ورزش می‌کرد. آهسته و با دقت. حرکاتش آن‌قدر حساب‌شده بود که معلوم می‌شد سال‌هاست این کار را ادامه داده. به نظرم از آن آدم‌ها بود که صبح‌ها را جدی می‌گیرند، حتی اگر دنیا دوروبرشان جدی نباشد. همان‌جا ایستادم و نگاهش کردم. با خودم گفتم بعضی‌ها فقط با همین کارهای کوچک زنده می‌مانند. با راه رفتن، با کش دادن دست‌ها، با نفس کشیدن.بعدتر در مترو، چشمم ناخودآگاه به دختری افتاد که روی زمین نشسته بود. سرش پایین بود و گوشی‌اش در دستش. داشتم نگاهش می‌کردم که دیدم دارد آگهی‌های شغلی منشی را در اپلیکیشن دیوار را می‌بیند. همان صفحه‌های ساده، همان عنوان‌های تکراری، همان حقوق‌های نامعلوم و شماره‌های تماس. یک لحظه فکر کردم چقدر زندگی ما به همین نگاه‌های کوتاه گره خورده؛ به آدمی که در شلوغی مترو، روی زمین نشسته و دنبال کار می‌گردد، بی‌آنکه معلوم باشد چیزی پیدا می‌کند یا نه.این روزها زندگی را تاب می‌آورم. مثل شاخه‌ای که زیر برف خم شده. صبح که بیدار می‌شوم، اول به پنجره نگاه می‌کنم. بعد به صدای ماشین‌ها در اتوبان گوش می‌دهم. بعد به خودم نگاه می‌کنم و بعد، خیلی آهسته، به این فکر می‌کنم که امروز جنگ است یا تمام شده یا دوباره می‌خواهد شروع شود. در روزهایی که نمی‌دانم چه خبر است، هر کاری که می‌خواهی بکنی، درونت یک نگهبان ایستاده که مدام گوش می‌دهد. حتی خرید نان، حتی نوشیدن چای، حتی شستن لیوان، همه با این انتظار همراه‌اند که شاید همین الان صدای انفجاری بیاید یا شاید هیچ‌وقت صدایی نیاید و همین بی‌خبری از خودِ صدا هم ترسناک‌تر است.من این روزها زندگی را تاب می‌آورم. همین. نه بیشتر. با خشمِ کم‌صدایی که جایی درونم مانده و با خستگی‌ که دیگر پنهانش نمی‌کنم. صبح‌ها که بیدار می‌شوم، هنوز اول فکر می‌کنم امروز چه خبر تازه‌ای خواهد آمد. بعد یادم می‌افتد که شاید هیچ خبر تازه‌ای هم نیاید و فقط همین بلاتکلیفی بماند. آدم به این هم عادت می‌کند، یا دست‌کم یاد می‌گیرد وانمود کند که عادت کرده.هیچ چیز در این روزها به‌روشنی جلو نمی‌رود. نه شهر، نه خبرها، نه آدم‌ها. همه‌چیز نیمه‌کاره است. جمله‌ها هم همین‌طور. من هم همین‌طور.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 00:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاهِ «ملکوت»</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%AA-mohroyw0am70</link>
                <description>مورچه‌های نسبتاً بزرگی روی موزاییک‌های سنگی در حرکت‌اند. گرما از همه‌جا بیرون می‌زند. تازه به ایستگاه راه‌آهنی رسیده‌ایم که به‌جز یک سالن بزرگ، دو دستشویی و نمازخانه و یک کولرگازیِ زهواردررفته، چیز دیگری ندارد. وسط بیابان و در محاصره‌ کوه‌ها هستیم. باد، خارهای درشتِ زردرنگی را که در کنار سنگریزه‌های ایستگاه روییده‌اند، به حرکت درآورده است. باید منتظر قطاری باشیم که قرار بود دو ساعت دیگر از بندرعباس به اینجا برسد، اما حالا پیامک داده‌اند که با دو ساعت تأخیر حرکت می‌کند. توی سالن، یک خانواده و چند پسر جوان نشسته بودند. از شدت کمردردی که تا ران‌هایم تیر می‌کشید، نه می‌توانستم بنشینم، نه بایستم و نه راه بروم. خودم و وسایل را رساندم به نزدیکیِ کولرگازی تا شاید صندلی‌های آنجا کمی به ما رحم کنند. مامان هم طبق معمول با زنی که روبه‌رویمان نشسته بود، وارد صحبت شد: «بله، تهران می‌ریم، دخترم اونجا زندگی می‌کنه...» «فرودگاه که تو جنگ تعطیل شد و هنوز هم راه نیفتاده، دیگه مجبور شدیم با قطار بیایم...»گرمای جنوب، از دو روز پیش که آمده‌ام، بیشتر از همیشه با من سر ناسازگاری دارد. سردردهای گرمازدگی و بعد هم کمردردِ ناشی از نشستنِ بیست ساعت‌ در اتوبوس، واکنش بدنم بود به فشارهایی که بر آن تحمیل کرده بودم. فکر می‌کردم هنوز بدنم جوان است و توانمند؛ فکر می‌کردم همان دختر ۱۸ ساله‌ای هستم که ساعت‌ها توی اتوبوس می‌نشست و این‌ور و آن‌ور می‌رفت. غافل از اینکه باید قبول کنم یک زندگی کارمندی دارم و خیلی وقت است بدنم را فراموش کرده‌ام.کتاب «ملکوت»م را بیرون آوردم و شروع کردم به خواندن. حواسم پرتِ پسرها شد که داشتند با کولری که کنارش نوشته بود «خراب است»، ور می‌رفتند. یکی دیگر آمد تا با هم معما را حل کنند. بالاخره توانستند به هر زوری شده آن را روشن کنند. مورچه‌های نسبتاً گنده زیر پایم رژه می‌رفتند. صدای رد شدن قطار باربری شنیده می‌شد. گرما کمی قابل‌تحمل‌تر شد و باد کولر می‌خورد توی صورتم.مامان لقمه‌های ناهار را درآورد و دو لقمه شاممان را هم بخشید به زنِ روبه‌رویی و همراهانش. چشمانم داشت سنگین می‌شد که کتاب را بستم. خواستم روی کوله‌ام بیفتم و کمی بخوابم، اما کمرم و دردش اجازه کش‌وقوس را از من گرفته بود. به‌خوبی در اتوبوس از خجالتش درآمده بودم و حالا داشت تلافی می‌کرد.تازه یک ساعت گذشته و اگر اتفاق عجیب دیگری نیفتد، دو ساعت دیگر قطار می‌رسد. به این فکر می‌کنم که آدمِ صبوری نیستم؛ غر می‌زنم و تحملم پایین آمده. به این فکر می‌کنم که آمده بودم سفر تا خستگی‌هایم در برود و انرژی‌های تازه‌ای درونم جا دهم. البته که «میم» و «سینِ» عزیزم را دیده بودم و دلتنگی‌هایم رفع شده بود، با این حال زود تمام شده بود و داشتم برمی‌گشتم به زندگیِ روتینم.کتابِ ملکوت را که بستم، حس کردم فضایِ سنگین و مسخِ داستانِ صادقی به بیرون نشت کرده و روی صندلی‌های فلزیِ ایستگاه نشسته است. بیرون، خارهای زرد، زیر ضرباتِ بادِ گرم تاب می‌خوردند و قطارِ باربریِ دیگری با صدایی گوش‌خراش از دور گذشت.شاید تمامِ داستان همین است؛ انتظار کشیدن در ایستگاه‌های بین‌راهی. بادِ کولر می‌خورد توی صورتم و موهای کنار شقیقه‌ام را جابه‌جا می‌کند. کتاب روی پایم سنگین شده. کمرم تیر می‌کشد. یک مورچه از کنار بند کفشم رد می‌شود. من می‌مانم و دو ساعتِ دیگر. پلک‌هایم سنگین می‌شود.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 21:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوکی، پوکساید و دیگر روش‌های تضمینی برای بقا</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DA%A9%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DA%A9%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B6%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%A7-yqjaf3fxtrgs-yqjaf3fxtrgs</link>
                <description>از استوری‌های سرخوشانه بهاریِ سال گذشته که لابد فکر می‌کردم سبز گشتیم...صبح‌هایی هست که آدم هنوز قهوه‌اش را نخورده و هنوز ویندوزش کامل بالا نیامده، اما دنیا به اندازه کافی روی اعصابش راه رفته است. امروز صبح که خبرها را چک می‌کردم، باز هم طبق معمول از اینکه «ما به هیچ‌جای این دنیا نیستیم» حرص خوردم.در ادامه هم که رسیدم شرکت، متوجه شدم باز یکی از بچه‌های دوست‌داشتنی خداحافظی کرده و رفته است. بنابراین حق داشتم که عنصرم سست شود، یک کوکی از کشو بردارم و بی‌خیال رژیمی شوم که قرار بود از دیروز (و کاملاً تصادفی از شنبه) شروع کنم. بعد از آن‌همه حرص خوردن، ناراحتی و شوکه شدن، یک پوکساید کوچک هم بالا انداختم تا دستانم آرام‌تر روی کیبورد فرود بیایند.خودم را سپردم به پلی‌لیستی که آپارات موزیک (پلتفرم اجباری این روزهای بی‌اینترنتی) بر اساس انتخاب‌‌هایم پخش می‌کند. متوجه شدم که این روزها در ذهنم قیمه‌ها را حسابی ریخته‌ام روی ماست‌ها؛ طوری که یکی در میان، حیدو، تی‌ام‌بکس و علیرضا قربانی پخش می‌شود. به‌طور شفافی دورهمی‌های آخر هفته با مسیر برگشتم از محل کار و آهنگ‌های زمان تولید محتوا میکس شده است.با خودم می‌گویم: چه اهمیتی دارد! بالاخره باید دوام آورد؛ به هر صورتی که می‌توانیم، تا بتوانیم روزهای روشنمان را ببینیم. برای همین تصمیم گرفتم آخر هفته مهمانی نسبتاً سنگینی ترتیب دهم تا بعد از مدت‌ها آدم‌های زیادی را ببینم. هدیه تولدِ «او»ی عزیزم را سفارش دادم. شنبه که رسید، کارهای روی زمین‌مانده‌ی قبل از مرخصی را با مدیرم، که او هم این روزها آشفته و بی‌اعصاب است، پیش بردم. «عین» عزیز هم می‌گوید قراری بگذاریم که هرکس وزن کم نکرد، باید ناهار بدهد؛ قبول می‌کنم. لیست سریال‌های خوبی را که اسمشان را می‌شنوم، جایی یادداشت می‌کنم.همه این کارها برای این است که زندگی از حالت تعلیق دربیاید، انتظارِ کشنده‌ای در کار نباشد و مدام سرم توی اخبار صلح و جنگ نچرخد. در همین فکرها بودم که پیامک پلتفرم «شب» عجیب به دلم نشست. نوشته بود: «به جای اخبار، صدای خنده دور میز صبحانه اولین چیزی باشد که می‌شنوی.» راست می‌گفت. اخبار کارش این است که تو را متقاعد کند جهان دارد از هم می‌پاشد و اگر حواست نباشد، کم‌کم باور می‌کنی هیچ نقطه امن و روز روشنی وجود ندارد. در حالی که زندگی خیلی وقت‌ها همان خنده نصفه‌ونیمه‌ای‌ست که وسط صبحانه سر داده می‌شود، همان پیام دوستی است که می‌پرسد: «رسیدی؟»، یا همان عصر کوتاهی که بدون فکر کردن به آینده فقط می‌گذرد و تو را زنده نگه می‌دارد.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 23:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما فقط می‌خواستیم زندگی کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-n64oqglgvnil</link>
                <description>دو سال پیش، درگیر یکی از آن بحران‌های فلسفیِ کلاسیکِ «کدام صندلی راحت‌تر است» شده بودم. بین یک مبل راحتی که داشت کم‌کم مرا در خودش می‌بلعید و یک صندلی ماساژور ناشناخته که ظاهرا با برق اضطراری یک تیمارستان کار می‌کرد، گیر کرده بودم.دست‌به‌دامنِ ریش‌سفیدِ صنف شدم؛ از همان‌هایی که در فیلم‌ها روی قله کوه می‌نشینند و با یک جمله، مسیر زندگی قهرمان را عوض می‌کنند. استاد نگاهی عاقل‌اندرسفیه به من انداخت و فرمود: «بچه‌جان، روی همان مبلِ خودت بنشین. حداقل پروسه‌ی بلعیده شدنت درد کمتری دارد!» اما مگر منِ تشنه‌ی چالش گوشم بدهکار بود؟ سندروم «کشف سیاه‌چاله‌های سازمانی» گرفته بودم. با پای خودم از حاشیه امنم بیرون پریدم و روی صندلی ماساژور نشستم.خب، نتیجه این بود که در این دو سال رسما به یک گلادیاتور با کت‌وشلوار تبدیل شدم! در جلسات شرکت، غلظت گازهای «گس‌لایتینگ» آن‌قدر بالا بود که باید با ماسک شیمیاییِ نامرئی تردد می‌کردم. مدیران «میکرومنیجر» به قدری در کارم ریز می‌شدند که گاهی حس می‌کردم به اندازه یک حشره آب رفته‌اند و روی یقه پیراهنم نشسته‌اند تا زاویه‌ی پلک زدنم را هم کنترل کنند. منِ درون‌گرا در بحث‌های بی‌پایان چنان مجبور به دفاع از بدیهیاتی مثل «دو به علاوه دو می‌شود چهار» می‌شدم که هالک درونم احضار می‌شد؛ هالکی که البته به جای خرد کردن میزها، فقط با چشم‌های خون‌گرفته به مانیتور زل می‌زد و در سکوت، سلول‌های مغز خودش را می‌جوید.تا اینکه دیشب، دوباره همان پیرِ طریقت را در یک ایونت دیدم. با لحنی حماسی و نگاهی پر از تجربه‌های تلخ به او گفتم: «ای شیخ، تو آن خشتِ خام را دیده بودی و من ندیدم!» استاد پکی به سیگارش زد و جمله‌ای قصار از آستینش درآورد: «مسیرت را بازنگری کن؛ اگر نیاز به اصلاح دارد درستش کن، اگر درست است ادامه بده.»اما وقتی امروز در آینه به این موجود جهش‌یافته نگاه می‌کنم، می‌بینم کمدیِ سیاه داستان فقط به شرکت ختم نشد. دنیا در این دو سال آن‌قدر روی دور تندِ یک فیلم آخرالزمانی افتاد که حتی دو بار سایه‌ غلیظ و سربی‌رنگ جنگ را دیدیم که مثل یک بالن غول‌پیکر از روی سرمان رد شد. در میان این جنون سازمانی و دلهره‌های بیرون، تازه فهمیدم چقدر باید برای کوچک‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین دغدغه‌ها، مثل حقِ بدیهیِ «نفس کشیدن بدون پر کردن فرم درخواست»، تقلا کنیم و بجنگیم.درست است که حالا برای رویارویی با چالش‌های بزرگ‌تر به یک هیولا تبدیل شده‌ام که می‌تواند با یک دست تایپ کند و با دست دیگر جلوی فروپاشی زمین را بگیرد... اما واقعیت این است که این هیولای آب‌دیده، از این همه جنگیدن حسابی خسته است و فقط دلش می‌خواهد روی زمین دراز بکشد و تار عنکبوت ببندد.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 00:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم من از اتوبان، لالایی شد</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-tb3bllvp44lg</link>
                <description>اتوبان داشت می‌ریخت. دقیقا در سر من. تکانی خوردم. لای پلک‌هایم را باز کردم و نور ضعیف صفحه گوشی‌اش در تاریکی اتاق چشمم را زد. هنوز بیدار بود و بی‌صدا با گوشی‌اش بازی می‌کرد. طبق معمول، بی‌خوابی‌های شبانه یقه‌اش را گرفته بود. صدای کشیده شدن لاستیک ماشین‌های توی اتوبان روی آسفالت، مثل مته‌ای برقی داشت مغزم را سوراخ می‌کرد. تحملم تمام شد. با لحنی تند که اصلا شبیهش نبودم گفتم: «چرا نمی‌خوابی؟!»می دانستم که تَشرم ناعادلانه و بی‌رحمانه بود. چیزی نگفت. سعی کرد از موج ویرانگر من دوری کند. بلند شد و به اتاق دیگری پناه برد تا حداقل من آرام بگیرم. حالا من مانده بودم و اتوبانی که انگار از وسط جمجمه‌ام می‌گذشت. ماشین‌ها یکی پس از دیگری زوزه می‌کشیدند. انگار با هم برنامه ریخته بودند و مسابقه‌ای در کار بود تا ببینند کدامشان می‌توانند گوش‌خراش‌ترین فرکانس ممکن را تولید کنند.کلافه، پتو و بالشت را چنگ زدم و از تخت بیرون زدم. رفتم روی زمین، بین مبل‌های توی هال، سنگر گرفتم؛ به امید اینکه آنجا نقطه کورِ صداها باشد. اما فایده نداشت. صداها زنده بودند، مرا می‌خوردند و مثل سایه هرجا می‌رفتم دنبالم می‌آمدند.در همین گیرودار، کایا هم بیدار شده بود. با آن توپ پلاستیکی‌اش در تاریکی می‌دوید و هر تق و توق توپش، کاسه صبر مرا لبریزتر می‌کرد. انگار همه دست به دست هم داده بودند تا مرا به مرز جنون برسانند. او که صدای تقلاها و کلافگی‌ام را شنیده بود، دلش به حالم سوخت. از اتاق بیرون آمد و با رختخوابی نرم و مرتب بالای سرم ظاهر شد تا شاید جایم روی زمین راحت‌تر شود. اما من فقط عصبی‌تر شدم؛ نه از او، از خودم، از این بیداری اجباری، از اینکه چرا باید از خواب می‌پریدم تا این حجم از صداهای آزاردهنده را جذب کنم؟چشم‌هایم را بستم. ذهنم شروع کرد به نمایش دادن تمام فرارهای زندگی‌ام. یادم آمد به نوجوانی، به بوی کلر استخر و حس سر خوردن روی آب. شنا تمام دنیای من شده بود. پله‌های موفقیت را یکی‌یکی بالا می‌رفتم تا اینکه رسیدم به آستانه مسابقات. به جایی که قرار بود دیده شوم، رشد کنم و درست همان‌جا بود که ترس، در وجودم ریشه دواند. ناگهان، آن آب آرام و دوست‌داشتنی، تبدیل به یک اقیانوس ترسناک شد. فکر بزرگ شدن، رقابت کردن و مسئولیت‌پذیری، مثل یک وزنه به پاهایم بسته شد و مرا به عمق اضطراب کشاند و من، رها کردم، فرار کردم.این داستان بارها و بارها تکرار شده بود. در هر کاری، هر علاقه‌ای، هر مسیری که قدم می‌گذاشتم، تا جایی پیش می‌رفتم که قرار بود از پوسته خودم بیرون بیایم و بزرگ شوم و درست در همان نقطه، ترس از همان بزرگی، مرا فلج می‌کرد و وادارم می‌کرد همه چیز را رها کنم. امشب هم انگار داشتم از چیزی فرار می‌کردم، از خودم.صدای ماشین‌ها همچنان می‌آمد؛ بیشتر شبیه ضربانی بود که توی جمجمه‌ام می‌کوبید.تا شبی که از صدای «بی‌صدایی» ترسیدم!با ترس از خواب پریدم. چیزی فرق کرده بود. چند لحظه طول کشید تا بفهمم. هیچ ماشینی رد نمی‌شد. آن زوزه ممتدی که شب‌ها از دور می‌پیچید و به مغزم می‌رسید، ناگهان قطع شده بود. ساعت چهار صبح بود. در نیمه‌خواب و نیمه‌بیداری گوش تیز کردم. سکوتی عجیب روی شهر افتاده بود؛ آن‌قدر غریب که دلم را خالی کرد. از جا بلند شدم تا ببینم چه شده، چرا از آن اتوبان همیشه بیدار حتی یک ماشین هم رد نمی‌شود. انگار نه انگار که شهری آن بیرون نفس می‌کشد. لحظه‌ای حس کردم شاید دنیا تمام شده باشد یا زامبی‌ها بالاخره رسیده باشند.تا اینکه صدای کشیده شدن لاستیک یک ماشین روی آسفالت آمد و از دور رد شد. نفس راحتی کشیدم. درواقع نباید نفس راحتی می‌کشیدم. لالایی شب‌های من، بی‌آنکه بفهمم، با صدای همان ماشین‌ها کوک شده است. </description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 00:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای وطنِ اکنون</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86%D9%90-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-fyniy002bb68</link>
                <description>منتظر «ف» ایستاده‌ام تا با هم به کتاب‌فروشی «راوی» برویم و در مراسم رونمایی از دوماهنامه‌ فیدیبو، از «وطن» و «خانه» بشنویم. علاوه‌بر این، «ف» هم یادداشتی در این شماره دارد. تجریش مثل همیشه شلوغ است و در هم می‌جوشد. بوی غذا مثل هاله‌ای سنگین در هوا پیچیده است. صدای «نیاوران، دربند» گفتن‌های رانندگان تاکسی را می‌شنوم. چند سرباز کنار دیوار ایستاده‌اند و سیگار می‌کشند. یکی از آن‌ها چنان خسته است که روی پاهایش چمباتمه زده و دستش را ستون چانه‌اش کرده است. این کارش انگار مسری باشد، بقیه هم به صف کنارش می‌نشینند. حس ناخوشایندی در سرم می‌چرخد. این بوها، این صداها و تماشای این آدم‌های خسته و زهوار دررفته که روی زمین آوار شده‌اند، حالم را بد می‌کند.سربازها رفته‌اند سراغ بستنی فروشی. بستنی‌های قیفی‌شان را یکی‌یکی دریافت می‌کنند. کاش «ف» زودتر بیاید. حالم از بوی غذا و ساندویچ، از بوی کشدار گرمایی که در‌ هوا معلق است، از همهمه‌ی تجریش و از این‌همه عادی بودن و‌ جریان داشتن زندگی در فضایی که نمی‌دانم می‌شود اسمش را زندگی گذاشت یا نه، به هم می‌خورد.منتظرم «ف» بیاید تا فقط با او حرف بزنم، برویم قهوه‌ای بنوشیم و آدم‌ها مثل سایه‌هایی در پس‌زمینه محو شوند.بالاخره «ف» می‌رسد. موهایش را کوتاه کرده و کت کرم‌رنگی با خط‌های سبزِ دست‌دوزی پوشیده که تا به حال بر تنش ندیده بودم؛ کم پیش می‌آید کت بپوشد.نیم ساعتی در امتداد چنارهای خیابان ولیعصر پایین می‌رویم تا به کافه رئیس برسیم و بعد از نوشیدن قهوه، راهی باغ فردوس، کوچه‌ دلبر و کتاب‌فروشی راوی می‌شویم.در مراسم، سخن از «وطن» به میان می‌آید؛ اینکه وطن همین فضایی است که ما را روبه‌روی هم می‌نشاند تا حرف بزنیم و حتی ناگفته‌هایمان را از عمق نگاه یکدیگر بخوانیم.از «خانه» می‌گویند؛ از مفهوم درهم‌تنیده‌ «خانه» و «وطن» و از عظمت زبان فارسی که شاید تنها زبانی باشد که در آن، این دو واژه تا این حد متمایز و در عین حال یگانه‌اند.از فضای خانه می‌گویند، از شکل خانه‌ها، سقف‌ها و پشه‌بندهایی که آدم‌ها در حیاط برپا می‌کردند‌.بچه که بودم، تا سال‌ها شب‌های تابستان را روی تخت بزرگی که وسط حیاط و کنار درختان پرتقال، لیمو شیرین و نارنگی بود، می‌خوابیدیم. بابا رختخواب‌ها را پهن می‌کرد و پشه‌بند را با وسواس و دقت خاصی، شبیه به یک خیمه‌ امن، نصب می‌کرد. مراقب درزها بود تا پشه‌ها راه به جایی نبرند و اندازه‌اش را چنان دقیق تنظیم می‌کرد که هر پنج نفرمان به‌راحتی در آن جا شویم. من وسط برادر و خواهرم می‌خوابیدم و گاهی هم کنار مامان؛ احتمالا آن وقت‌ها که خیلی کوچک‌تر بودم. صدای ریتمیک دست زدن‌های مامان روی پشتم برای اینکه خوابم ببرد، هنوز مثل لالایی شیرینی در گوشم می‌پیچد. این قاعده هر شب باید تکرار می‌شد. برادرم بالای سرم می‌خوابید و بعضی وقت‌ها دستم را می‌بردم کنار دستش تا با انگشتانش کشتی بگیرم. بعدها که بزرگ‌تر شدم، رختخوابم‌ را بردم کنار خواهر و برادرم و من بودم که باید وسط می‌خوابیدم. خنکی ملحفه‌هایی که روی آن می‌خوابیدیم، مثل یک‌ تراپی، آرام‌بخش و نتیجه‌بخش بود. با این حال بعضی شب‌ها از آن خنکی خبری نبود؛ چرا که برادرم پیش از ما روی همه‌ آن‌ها غلت می‌زد تا گرمشان کند و حرص ما را در بیاورد.پرونده‌ «خانه» و «وطن» در این شماره از دوماهنامه‌ فیدیبو بسته شد (دریافت رایگان آن در اپلیکیشن فیدیبو است)، اما مگر مفهوم‌ بی‌انتهای این دو واژه می‌تواند در لابه‌لای صفحات یک مجله بماند؟ خانه برای من، هنوز همان خنکای رختخواب‌های تابستانی کودکی است. این روزها با اینکه سعی می‌کنم کمتر در تله‌ نوستالژی بیفتم و سهمم را از زندگی و لحظه‌ حال بردارم، اما در پسِ ذهنم، غمی گنگ از شکل امروزی «وطن» رسوب کرده است؛ وطنی که انگار دیگر هیچ‌چیزِ آن سر جای خودش نیست. من صدای آشنای وطنم را در شکلِ ناموزون و بی‌روحِ این روزها گم کرده‌ام و گاهی، خسته و ناامید، در این فکر فرو می‌روم که آیا دوباره پیدایش خواهم کرد؟</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 08:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کلمنتین»، «همسر چرچیل» یا «او»؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%DA%86%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%88-vi3j8g2d4hco</link>
                <description>هرچه فکر کردم نتوانستم با خودم کنار بیایم که از این زن ننویسم. کتابی خواندم درباره زنی که نه فقط عنوان کتاب، که انگار تمام عمرش را با نامی وام‌گرفته صدا زده‌اند: «همسر چرچیل». و من، زنی که تا همین یک ماه پیش او را نمی‌شناختم، حالا حیرت‌زده‌ام از اینکه چگونه تاریخ توانسته چنین زنی را این‌همه سال در سایه نگه دارد.بانویی که بریتانیای امروز باید به او ببالد. اگر آلمان در جنگ جهانی دوم شکست خورد و بریتانیا توانست قامتش را خم نکند، کنار وینستون چرچیل، زنی ایستاده بود که اگر نبود، شاید اصلاً وینستونی وجود نداشت.این کتاب، پرده را از چهره زنی کنار زد که نه‌فقط همسر یکی از بزرگ‌ترین سیاستمداران تاریخ، که تکیه‌گاه روانی، مشاور صریح، همراه سیاسی و گاه نجات‌دهنده او بود. زنی که متن‌ها را می‌خواند، هشدار می‌داد، نقد می‌کرد و در اتاق‌هایی که پر از اخم و تردید مردان سیاست بود، بی‌هراس حضور داشت. کلمنتین، مدیر بحرانِ نابغه‌ای بود که گاهی خودش بزرگ‌ترین تهدید برای خویش می‌شد.وقتی وینستون پس از جنگ جهانی اول از قدرت کنار گذاشته شد، این کلمنتین بود که او را به رفتن به میدان جنگ تشویق کرد؛ تصمیمی که شاید اگر گرفته نمی‌شد و به جنگ هم نمی‌رفت، هرگز چرچیلی به نخست‌وزیری بریتانیا نمی‌رسید.و آیا همراهی آمریکا با بریتانیا در جنگ جهانی دوم را هم نباید تا حد زیادی مدیون او دانست؟ کلمنتین با هوشمندی و گرمای رفتارش، تصویری انسانی‌تر از بریتانیا به آمریکایی‌ها نشان داد؛ چیزی که سیاستمداران خشک و رسمی، از ساختنش عاجز بودند.در سفرش به آمریکا، کنفرانس خبری‌اش غوغا کرد. یکی از خبرنگاران به ترانه معروف «کلمنتین» اشاره کرد؛ همان ترانه‌ای که دخترک در آن گم می‌شود و از دست می‌رود.کلمنتین، با همان ظرافت و اعتمادبه‌نفسی که خاص خودش بود، لبخند زد و گفت:«نگران نباشید؛ قرار نیست مثل کلمنتینِ آن ترانه گم شوم و برای همیشه بروم. من اینجا هستم و ما کنار شما خواهیم ماند.»چه جسارتی داشت این زن.زنی که می‌توانست در اوج جنگ و التهاب، روبه‌روی چرچیل بایستد و بگوید:«رفتارت دارد همه را از تو دور می‌کند.»این اعتراض، از ضعف نمی‌آمد؛ از قدرت زنی می‌آمد که می‌دانست فاصله گرفتن یک رهبر از مردمش، می‌تواند یک ملت را به سقوط بکشاند.بریتانیا برای کلمنتین خانه‌ای بود که باید حفظ می‌شد. میان خرابه‌ها راه می‌رفت، به پناهگاه‌ها سر می‌زد، کنار مجروحان می‌ایستاد و بی‌تشریفات، صدای مردم را به اتاق‌های بسته سیاست می‌رساند. حتی شبی درخواست کرد به‌جای نگهبانانی که آسمان را برای شناسایی هواپیماهای دشمن زیر نظر داشتند، کشیک بدهد؛ کاری که برای همسر نخست‌وزیر، عجیب و دور از انتظار بود.کلمنتین خوب می‌دانست چه وقت باید بال پرواز مردی خسته و سرکش شود و چه وقت باید او را متوقف کند. او پناهِ روان مردی بود که سنگینی سرنوشت جهان را روی شانه‌هایش حمل می‌کرد.و با همه این‌ها، در درخشش خیره‌کننده نام همسرش محو شد.هرچند خودِ وینستون، برخلاف بسیاری از مردان زمانه‌اش، از دیده شدن همسرش هراسی نداشت. او کلمنتین را کنار خود نگه می‌داشت، به حضورش افتخار می‌کرد و از قضاوت سیاستمداران مرد نمی‌ترسید. آن‌ها شانه‌به‌شانه هم، بریتانیا را از دل جنگ عبور دادند.اگر وینستون چرچیل بریتانیا را نجات داد، این کلمنتین بود که وینستون چرچیل را از سقوط نجات داد؛ تا بتواند ناجی کشورش باشد.حالا که کتاب را بسته‌ام، فقط یک فکر در ذهنم می‌چرخد: میراث او باید با همان شوری روایت شود که نام چرچیل در تاریخ تکرار می‌شود.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 00:59:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار، توتِ قرمز و چیزی شبیه به لیموناد</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%90-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%AF-awbyx0hy2n8t</link>
                <description>به این بهار، نفس کشیدنِ مداوم و به چشمانم، خوابِ کافی بدهکارم. این روزها نمی‌توانم به دلخواه هر کاری که دلم می‌خواهد را انجام دهم. فقط مجبورم از گزینه‌های موجود و در دسترس، مناسب‌ترین را انتخاب کنم. مثلا در حال حاضر باید دو دستی شغلم را بچسبم و بله‌قربان‌گو باشم تا مبادا رختِ تعدیل بر تنِ من هم بنشیند. مثلا یکی از پیام‌رسان‌های داخلی را به اجبار نصب کنم تا تعامل کاری‌ام را پیش ببرم. مثلا ناهار، سالاد بخورم، چون دو ماه است پرخوری عصبی گرفته‌ام.نفس کشیدن در بهار را اما می‌توانم تا حد زیادی برای خودم دست‌وپا کنم؛ چیزی که امسال فراموشش کرده بودم. اما خوابِ کافی برای چشمانم را قول نمی‌دهم. زیر درخت توتی که کم‌کم دارد قرمز می‌شود می‌ایستم. یکی‌دوتا را از شاخه جدا می‌کنم و می‌خورم. به این فکر نمی‌کنم که ممکن است آلوده باشند. چون به این بهار بدهکارم. نیم ساعت می‌شود که پیاده‌روی می‌کنم. معمولا تصمیم می‌گیرم از محل کار تا خانه پیاده برگردم و هر دفعه خیابان جدیدی را برای پیچیدن انتخاب می‌کنم. بادهای دمِ غروب می‌وزند و البته بهار همیشه شاعرانه و رمانتیک نیست. گرده‌های شکوفه‌ها توی هوا پخش می‌شوند و جرأت نفس کشیدن پیدا نمی‌کنم. اما از اجباری‌های روزانه‌ای که با آن‌ها سروکار دارم، بدتر نیست. پس نفس می‌کشم و ادامه می‌دهم.بندِ کفشم برای چندمین بار باز می‌شود و می‌ایستم که به‌جای بستنشان، آن‌ها را داخل کفشم جا دهم. بله، من یک زن بالغ هستم که بلد نیستم بند کفشم را ببندم و تاکنون هم تلاشی برای یاد گرفتنش نکرده‌ام. و حالا که اینها را می‌نویسم، به این فکر می‌کنم که از چه زمانی جرأت پیدا کرده‌ام این اعترافِ خجالت‌آور را شرح دهم؟همین‌طور که بندِ کفشم را جا می‌دهم، دخترِ موتورسواری از کنارم رد می‌شود. این سومین موتورسوارِ دختری است که امروز دیده‌ام و می‌بینم که خیابان عاشق شده است.به خانه که می‌رسم، نفسم از تند راه رفتنِ مداوم بالا نمی‌آید. دستم را به دیوار می‌رسانم. کیفم را روی زمین می‌گذارم و کایا دور پاهایم می‌پیچد.سریال This Is Us را شروع کرده‌ایم. جایی جک می‌گوید: «ترش‌ترین لیمویی را که زندگی بهت می‌ده، تبدیل کن به چیزی شبیه لیموناد.» و احتمالا ترش‌ترین لیموی ما همان بدبختی است که باید از آن چیزی قابل تحمل ساخت...</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور لقمه‌ صبحانه‌‌مان را از تهران به جنوب برسانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36713858/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-n2q3x7a3nr9d</link>
                <description>صبح‌ها که اسنپ می‌گیریم، اغلب به یک راننده‌ ثابت برمی‌خوریم؛ پیرمردی که انگار دقیقا در همان ساعت منتظر است درخواست ما را قبول کند. شاید او هم از ما خوشش آمده، چون هر بار که سوار می‌شویم، با لبخندی گرم سلام می‌دهد.چهره‌اش نه، اما دست‌هایش روی فرمان، عجیب شبیه دست‌های پدرم است؛ دست‌هایی لاغر، آفتاب‌سوخته، با موهای سفید روی پوست نازک و کشیده. یادم می‌آید پنج ماه از آخرین دیدارم با او و مادرم گذشته. سایه‌ جنگ آن‌قدر کش آمده که راه جنوب را برایمان بسته است.به شرکت می‌رسم. لقمه‌ صبحانه‌ای که برایم درست کرده، کنار ناهارم، قرمه‌سبزی‌ که دیشب بار گذاشته بود، از کیفم بیرون می‌آورم. با اینکه ناهار شرکت را دارم، نمی‌توانم از بوی قرمه‌سبزی‌ که از دیشب در سرم مانده بگذرم.بچه‌ها برای صبحانه به بام رفته‌اند و فقط «سین» پشت میزش نشسته. او هم صبحانه نخورده، لقمه‌ام را با او شریک می‌شوم. امروز، برخلاف دیروز، حالش خوب است.سیستم را روشن می‌کنم و کارهای اولیه را، همراه با لقمه‌ پنیر و گردو، جلو می‌برم. لابه‌لای کار، خبرهای جنگ را می‌خوانم؛ خبرهایی که انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، فقط شکل‌شان عوض می‌شود. ذهنم برمی‌گردد به اسنپ صبح، به دست‌های پدرم، به روزهایی که ندیدمش.همه‌ی این‌ها در دو ساعت اول صبح اتفاق افتاده و هنوز روز شروع نشده است.لقمه را که گاز می‌زنم، طعمش فقط پنیر و گردو نیست؛ بوی همان قرمه‌سبزی دیشب را دارد، بوی خانه، بوی جنوب.صبح‌هایی که مامان چای را خیلی زود دم کرده و دوباره به رختخواب برگشته. قرمه‌سبزی را از شب قبل بار گذاشته و حالا جا افتاده، مثل خودش، مثل خانه.نسیم خنک صبح، قبل از آن‌که گرما مهارش کند، از لای پنجره رد می‌شود و می‌نشیند روی همه‌چیز.من اما این‌جا، پشت میز کارم، همان لقمه را گاز می‌زنم و بی‌اجازه‌ جنگ، هر صبح از تهران تا جنوب می‌روم. نه با جاده، نه با بلیت، با همین طعمی که هنوز راهش را بلد است.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 12:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بی‌نظمی در جهان تا نظم در آشپزخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36713858/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%B8%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-oxwdxqz6iypl</link>
                <description>متاسفانه چیزهایی که اینجا می‌نویسم، دقیقا نمی‌توانند همان چیزهایی باشند که برایم اتفاق می‌افتند. مثلا اگر بگویم امروز سرِ کار پروژه‌ زیبایی را شروع کرده‌ام، دلیلی ندارد که این کار به همان زیبایی هم به پایان برسد. یا اگر بگویم برای اجرایش اشتیاق زیادی دارم، تضمینی نیست که این اشتیاق در نطفه خفه نشود.شاید بگویید مسیر همیشه آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود. اما موانع در این مسیر آن‌قدر ابتدایی‌اند که حتی تصورش هم سخت است.برای همین، سعی می‌کنم از چیزهایی بنویسم که اختیار تام‌شان را دارم. مثلا دیشب تلاش کردم یک شام جدید درست کنم؛ الهام‌گرفته از دوپیازه آلو و ترکیبی از ساده‌ترین مواد. از جایی که سیب‌زمینی را پوره می‌کنم و گوجه را رنده، مسیرم از دوپیازه آلو جدا می‌شود. در این مرحله، برگ سیر و کمی جعفری اضافه می‌کنم. یک حبه سیر هم به‌خاطر علاقه‌ی زیادم به این صیفیِ همه‌چیزتمام، به آن می‌افزایم. بعد از کمی تفت دادن، پنیر چدار را که می‌دانم هیچ نسبتی با این ترکیب ندارد، اضافه می‌کنم. و خب، شام ما آماده است.به همین سادگی می‌شود اختیار ذهن را به دست گرفت و چیزی تازه خلق کرد.برخلاف او که در آشپزی دیسیپلین خاصی دارد و همه‌چیز باید مطابق قاعده پیش برود، من در هر بار پخت، دستکاری کوچکی انجام می‌دهم تا ارزش تازه‌ای به غذا اضافه کنم. گاهی نتیجه چندان دلچسب نمی‌شود و گاهی هم به الگویی استاندارد تبدیل می‌شود که می‌توانم بارها تکرارش کنم. بنابراین، هر وقت همه‌چیز از اختیار خارج شد و دستتان به جایی بند نبود، شاید هنوز بتوانید در آشپزخانه، گوشه‌ کوچکی از جهان را به میل خودتان بسازید. اسمش را بگذارید «آشپزی رها».</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 17:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ خسته، مامور قهرمان شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36713858/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-kq9ngp75u1t8</link>
                <description>آقای میم گفت: «باید سعی کنی از این وضعیت، قهرمان بیرون بیای و کسی که باهاش زندگی می‌کنی رو هم نجات بدی.»با خودم گفتم من؟ من که همیشه از خودم خشمگین و ناراحتم؟ چطور می‌توانم پیراهنِ رخوت و خمودی را از تنم بیرون کنم و حتی یک نفر دیگر را هم نجات دهم؟اما حالا یک نفر این هشدار را به من داده است و حداقل به آن فکر می‌کنم. دوست داشتم بدانم چند ماه دیگر در چه وضعیتی خواهیم بود. بلاتکلیفیِ این روزها ترس زیادی در دلم می‌اندازد.صبح‌ها به‌سختی خودم را از تخت پایین می‌کشم تا بروم سر کار. اگر همکارهایی که دوستشان دارم نبودند، شاید توان یک لحظه ماندن در این شرکت را نداشتم؛ عین‌ها، سین‌ها، میم‌ها و اگر بخواهم از آن‌ها نام ببرم، به اندازه تمام حروف الفبا ردیف خواهم کرد. علاوه‌بر این، عِرقی به کاری دارم که در این شرکت استارت زدم و در حال ساختن آن هستم و با چنگ و دندان در برابر ناملایمات نگهش داشته‌ام.امروز داشتیم گالریِ گوشی و عکس‌هایی را که با هم داشتیم، بالا و پایین می‌کردیم. ناگهان یکی از همکارهایم عکس مرا دید و گفت: «باورم نمیشه که این تویی!» یک سال از آن عکس گذشته بود. دقت بیشتری به عکس کردم. درست می‌گفت. عوض شده بودم. آنچه در این یک سال از من مانده بود، با اویی که در عکس بود فرق داشت. چه بر سرم گذشته بود؟حالا در برابر آقای میم که پرسید چه خبر و من ناامیدانه پاسخش را دادم، صحبتمان کش آمد؛ تا جایی که گفت باید طاقت بیاوریم و در این روزها قهرمان شویم.و بعد «عین» عزیزم که همیشه حرف‌های قشنگی از دریچه نگاهش به قضایا تحویلم می‌دهد، آرامم می‌کند؛ دریچه‌ای که هیچ‌وقت در ذهن منفی‌ام فضایی برای پرداختن به آن نداده‌ام. از اینکه آدم‌هایی را کنارم دارم که روح‌های زیبا دارند، خوشحالم. آدم‌هایی که اصیل‌اند و ما همدیگر را پیدا کرده‌ایم.شب که به خانه برمی‌گردم، حس غریبی دارم. از امیدهایی می‌گویم که در طول روز جمع کرده‌ام؛ از اینکه باید رها کنیم، بیشتر به خودمان برسیم و در این منجلاب نمانیم. حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم.شاید قرار است قهرمان این خانه من باشم؛ نه یک قهرمان بزرگ، فقط کسی که نگذارد همه‌چیز در این روزهای پرالتهاب فرو بریزد.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 23:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۳۰۰ ساعت و چند؛ ما کجا بودیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-qv9b5iq2wnhm</link>
                <description>یکی از کنج‌های امنِ کایا جهت انجام چرت قیلولهگفت: «از کجا می‌دونستن که می‌میرن که اینهمه ویدیو و صدا از خودشون باقی گذاشتن؟ اینهمه حال خوب، خنده‌های بانمک، رقص‌های زیبا...»می‌خواستم جواب بدهم. اما جوابی نداشتم. واقعا چرا؟ به این فکر می‌کنم که با ثبت این لحظات خوششان، بیشتر از ما ارزش زندگی کردن داشتند. شاید به صورت هدفمند آدم‌هایی را شناسایی کرده‌اند که شادتر از ما زندگی می‌کردند و قرار بود دنیا را رنگی‌تر کنند.اگر ممیزین ویرگول اجازه می‌دادند، دلمان برای گفتن خیلی چیزها تنگ شده. اما محکومیم به نگفتن. می‌خوانم که ۱۳۰۰ ساعت از قطعی اینترنت گذشته. یعنی ۱۳۰۰ ساعت با جهان نبودیم. با که بودیم؟ ما چطور در این ۱۳۰۰ ساعت محاسبه شدیم و در این تاریکی دوام آوردیم؟۱۳۰۰ ساعت و یک:صبح است. ساعت ۸ که می‌شود بدنم آلارم بیداری می‌دهد. کمی وول می‌خورم و کایا هم میوکنان بالای سرمان آلارم دوم را شروع می‌کند. وقتی از او هم نا امید می‌شوم که حتی تکانی هم نخورده، از تخت می‌آیم پایین. به کایا غذا می‌دهم، چای را دم می‌کنم. طبق روال تلویزیون را روی آن کانال خبری خاص که اسمش را نمی‌توانیم ببریم، روشن می‌گذارم و می‌روم. سعی می‌کنم صبحانه جدیدی اختراع کنم. ترکیب خامه و شیره و پودر کاکائو.بعد چند صفحه‌ای از کتابم را می‌خوانم، درخواست‌های کایا جهت ناز و نوازشش را جواب می‌دهم و حالا که ساعت ۱۰ شده، می‌روم که او‌ را بیدار کنم.۱۳۰۰ ساعت و دو:ظهر شده. من دستی به سر و روی خانه کشیده‌ام و او مشغول آماده کردن ناهار است. بعد از همه اینها، می‌پرسم: «بریم بیرون و دوچرخه‌سواری؟»یک بازی جدید از زمانی که بی‌ماشین شده‌ایم، خلق کردیم. ماشین‌های توی خیابان را می‌بینیم و باید حدس بزنیم که ماشین بعدی‌مان چه می‌تواند باشد. در خیال، مثلا خیلی پولداریم و به خودمان اجازه رویاپردازی می‌دهیم.۱۳۰۰ ساعت و سه:هفته دوم از دوچرخه سواری است. فکر می‌کنم بدنم سالم است و زانوهای قوی داریم. اما سربالایی‌ها نشانم می‌دهد که این کاره نیستم. دیدنِ او، که قدرتمندانه می‌رود و حتی جاهایی به خاطر من دو بار می‌رود و بر می‌گردد، حسادتم را بر می‌انگیزد. سعی می‌کنم کم نیاورم. اما بدنم به من یادآوری می‌کند که بالاخره می‌تواند یک جوری باید به ورزش نکردن‌های طولانی‌ام اعتراض کند.۱۳۰۰ ساعت و چهار:خسته از دوچرخه‌سواری، توی کافه‌ی «سین» نشسته‌ایم. «سین» این بار خیلی خسته به نظر می‌رسد. می‌گوید از صبح سفارش زیادی داشته. اما خنده‌اش را دارد. موهایش رو جور دیگری بسته و لاک زرد زیبایش به اون جان می‌دهد.بعد «میمِ» عزیزم با دو دوست دیگر می‌رسند. «میم» هم حالِ خوشی ندارد. با این حال او هم پیراهن گل‌گلی قشنگش را پوشیده و دیدنش خوشحالم می‌کند.۱۳۰۰ ساعت و پنج:پنج ساعتِ تمام گفتیم و خندیدیم. «سین» برایمان ساندویچ‌های بیکن و پنیر، و مرغ و قارچ درست کرد. و به همراه یک نوشیدنیِ آیریش لیمویی که طعمِ گس و تازه‌اش برایم جذاب بود.۱۳۰۰ ساعت و شش:در حال حرف زدن بودیم که صدای همهمه‌ای از بیرون شنیدیم. آدم‌ها همه یک طرف را نگاه می‌کردند و نشان می‌دادند. ترس از شنیده شدن صدای انفجار و شروع دوباره جنگ. اینترنتی نداریم که چک کنیم و ببینیم چه اتفاقی افتاده.«سین» آهنگ‌ کافه را قطع کرد. او نگران بسته شدنِ اجباریِ دوباره کافه شد و من و «میم» نگران تعدیل شدن و بی‌کاری...۱۳۰۰ ساعت و هفت:ساعت یک نیمه‌شب است که به خانه می‌رسیم. کایا دم در منتظر است و غر می‌زند که «چرا تنهایم گذاشتید؟». نازش می‌کنم، اما تا او می‌رسد، مرا ول می‌کند. دوباره همان شبکه خبری را می‌بینیم تا شاید خبری بشنویم. کمی بعد بی‌خیال می‌شویم، به تخت می‌رویم و با خواندن چند صفحه کتاب، خواب مرا می‌برد.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 22:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من غصه می‌خورم، تو‌ کنتاکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36713858/%D9%85%D9%86-%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C-sb18mlgsis1l-sb18mlgsis1l</link>
                <description>چیزی که می‌خوانید اوست. یعنی منم. در یک دنیای موازیسی‌وچهارساله است و در شهر لکسینگتون کنتاکی زندگی می‌کند. صبح‌ها معمولا با نور ملایمی که از پشت پرده تیره پنجره اتاقش که به زور خودش را رها می‌کند، بیدار می‌شود، دوش می‌گیرد، یک لیوان قهوه درست می‌کند و کم‌کم برای رفتن به تحریریه آماده می‌شود. او نویسنده‌ بخش فرهنگی و ادبی یک روزنامه است؛ کسی که بیشتر روزش را با کتاب‌ها، هنرمندان و داستان‌ها می‌گذراند.کارش این است که درباره‌ زندگی هنری شهر بنویسد. گاهی با یک شاعر جوان مصاحبه می‌کند، گاهی درباره‌ نمایشگاه نقاشی تازه‌ای مقاله می‌نویسد، و گاهی هم هنرمندها و کارهایشان را نقد می‌کند. همین باعث شده است که در میان هنرمندان شهر دوستان زیادی پیدا کند. نقاش‌ها، موسیقیدان‌ها، نویسنده‌ها و حتی چند سفال‌گر همه او را می‌شناسند.آخر هفته‌ها معمولا با همین دوستان وقت می‌گذراند. گاهی به یک کافه‌ کوچک می‌رود که موسیقی زنده دارد، گاهی در خانه یکی از آن‌ها جمع می‌شوند و درباره کتاب‌ها، فیلم‌ها و ایده‌های هنری حرف می‌زنند. جمعشان ساده است اما گرم و صمیمی.او تقریبا هیچ توجهی به سیاست ندارد. اگر کسی در جمع درباره شهردار یا انتخابات حرف می‌زند، او معمولا شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید:«راستش حتی نمی‌دونم شهردار کیه.»برای او دنیا بیشتر از هر چیز با داستان، هنر و آدم‌ها تعریف می‌شود.اما یکی از چیزهایی که واقعا دوست دارد، غذاهای محلی کنتاکی است. وقتی کارش سبک‌تر می‌شود، به رستوران‌های قدیمی شهر سر می‌زند. غذای مورد علاقه‌اش چند تا چیز مشخص است:مرغ سوخاری کنتاکی با پوسته‌ ترد و ادویه‌دار، «هات براون» که یک ساندویچ برای صبحانه با سیب‌زمینی رنده شده است، و گاهی هم سوپ لوبیای سفید با نان ذرت تازه.او حتی گاهی درباره‌ این غذاها هم می‌نویسد؛ نه به شکل جدی، بلکه در اینستاگرام به‌عنوان یک بلاگر، از خاطراتش در کافه‌ها و رستوران‌های محلی می‌گوید.سه‌شنبه‌ها اما برنامه‌اش کاملا فرق می‌کند. این روز مخصوص خواهرزاده‌ کوچکش است. او را بعد از مدرسه می‌بیند و با هم به بستنی‌فروشی یا پارک می‌روند. گاهی هم به خانه می‌آیند و با هم کوکی می‌پزند یا داستان کوتاهی می‌سازد که خواهرزاده‌اش برایش نقاشی می‌کند.برای سفر همیشه آماده است. سفرهای کمپینگ تنها با چند نفر از دوستانی که می‌داند با آنها خوش می‌گذرد. عاشق رفتن به مکان‌های جدید و کشف ماجراجویی‌های تازه است.با این حال زندگی همیشه هم ساده و شاد نیست. بعضی روزها، مخصوصا وقتی مقاله‌ای خوب پیش نمی‌رود یا خبری ناراحت‌کننده از یکی از دوستانش می‌شنود، حالش کمی گرفته می‌شود. در آن روزها معمولا لپ‌تاپ را می‌بندد، برای خودش یک بشقاب غذا درست می‌کند یا در خیابان‌های آرام شهر قدم می‌زند.چیزی که به او کمک می‌کند حالش بهتر شود، همان چیزهای ساده است: بوی نان ذرت تازه، یک پیام از دوست قدیمی یا خنده‌های خواهرزاده کوچکش در سه‌شنبه‌ها.اما من در نسخه خودم غصه می‌خورم. برای نداشتن ستون اول هرم مازلو در زندگی‌ام؛ برای پایه‌هایی که از همان ابتدا کج بالا آمده‌اند.انگار همه‌چیز روی زمینی بنا شده که مطمئن نیستی فردا هنوز زیر پایت خواهد بود یا نه. همین‌‌هاست که آدم را خسته می‌کند.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ در حیاط بهارنارنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36713858/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-oppyypqnuh6z</link>
                <description>پرتقالِ رسیده از روی درخت افتاد. جهان از حرکت ایستاد و یک نفر از شمارش آدم‌های دنیا کم شد. همیشه می‌گفت اگر رفتم رفتنم را با اشک بدرقه نکنید؛ شاد بمانید. وقتی که رسیدیم، حیاط خانه عمه لبریز از بوی بهارنارنجِ باران‌خورده بود. آنچه از آسمان می‌ریخت باران نبود، «وارش» بود؛ نمدار و بی‌صدا. این تفاوت در باریدن را در همان اولین روزهایی که عروس یک مرد شمالی شدم، یاد گرفتم. او تنها یک شوهرعمه یا فامیلی دور و بی‌تفاوت نبود؛ جایگاهش مثل ریشه‌های همان درختان حیاط، نزدیک بود.زمان برای او قاعده‌ای تخلف‌ناپذیر داشت. زمان خواب، بیداری، غذا خوردن، حل کردن جدول، تماشای اخبار، بیرون رفتن و تیمار درختان حیاط؛ همه‌چیز باید روی مداری منظم می‌چرخید. به جز یک چیز؛ خندیدنش رها و بی‌قاعده بود و همین خنده‌های بی‌مرز بود که چارچوب‌های دیگر را برای ما نرم و خواستنی می‌کرد.هوای آن روز، برخلاف لبخندِ معمول بهار، سرد جلوه می‌کرد و غافلگیرمان کرده بود. در بهارخواب نشسته بودم و به جمعیت سیاه‌پوشی که هر لحظه موج می‌گرفت، نگاه می‌کردم. تاب فلزی حیاط، مثل قلبی از کار افتاده بی‌حرکت بود و این بار، تنها پارچه سیاه ترحیم بود که روی دیوار در باد تکان می‌خورد. خیالم پر کشید به اولین روزی که برای عیددیدنی پا به این خانه گذاشته بودیم. محو تماشای خانه‌ای شده بودم که انگار از دل آرزوهایم بیرون آمده بود؛ عمارتی میان آغوش باغ، با بهارخوابی دلفریب. آن روز روی تاب نشسته بودم و با پرتوهای آفتاب که روی صورتم می‌رقصیدند، بازی می‌کردم. درختان نارنج و پرتقال بالای سرم سایه گسترده بودند. در دل می‌گفتم کاش این تکه از بهشت برای من بود. کاش من جای این زن و مرد بودم که خشت به خشتِ این خانه را با خاطره چیده‌اند و حالا، میزبان بچه‌ها و نوه‌هایشان هستند.صدای گرم احوالپرسیِ زنی، رشته افکارم را پاره کرد. او را نمی‌شناختم. کلمات را با لهجه شیرین گیلکی ادا می‌کرد و من حتی نمی‌دانستم چه می‌گوید. از شرم، توان گفتن اینکه حرفش را نمی‌فهمم نداشتم؛ تنها برای تایید حرف‌هایش سر تکان می‌دادم. لختی بعد، از سکوت و بی‌لهجه بودنم فهمید که غریبه‌ام. هوا داشت سردتر می‌شد. دست‌هایم را به زیر بازو کشیدم که متوجه لرزشم شد. گفت: «سردت شده؟ ما ضرب‌المثلی داریم که می‌گیم &quot;بهارِ هوا، زن و مردِ دعوا رِ مانه&quot; یعنی هوای بهار مثل دعوای زن و شوهر می‌مونه.» لبخند زدم. سعی کردم این ضرب‌المثل را در ذهنم نگه دارم، اما با حافظه کم‌سوی من، محال به نظر می‌رسید.کم‌کم داشتیم برای تشییع آماده می‌شدیم. حیاط سبزِ خانه، آماده بدرقه بود. از این ثانیه‌های تلخ بیزارم؛ چرا که همیشه وقتی خود را در قامت صاحب‌عزا می‌بینم ترسی به دور قلبم می‌پیچد. با خود می‌اندیشم اگر این ماجرا به باغ عزیزان من می‌زد، چه می‌کردم؟ چه حالی داشتم و آیا اصلا دوست داشتم در آن لحظات، میان ازدحام آدم‌های آشنا و غریبه باشم؟ نه، دلم می‌خواست در آن وقتِ وداع، تنها من باشم و عزیزم؛ خلوتی بکر و بی‌هیچ آدم اضافه‌ای.و آن روز پرتقال از روی درخت افتاد، جهان ایستاد و یک نفر از دنیا کم شد.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 11:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام کلمات باقی‌مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36713858/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-zb3telizaviz-zb3telizaviz</link>
                <description>شاید اگر سایه‌ جنگ این‌چنین کش‌دار نمی‌شد، اگر شریان‌های ارتباطی‌مان با جهان قطع نمی‌گشت و من به بغضی سنگی از کلماتِ تلنبار شده در گلو بدل نمی‌شدم، هرگز این بومِ سفید را در «ویرگول» سیاه نمی‌کردم؛ پناه بردن به کنجی تازه که بوی خاک‌خورده‌ی روزهای وبلاگ‌نویسی را در مشامم زنده می‌کند.خوب می‌دانم که آینه‌ی روزگارِ من، دیگر تصویر سابق را بازتاب نخواهد داد. طلوع‌های خاکستریِ صبح، مسیرهای مسخ‌شده‌ای که تا محل کار می‌پیمایم، سرگردانی در خیابان‌هایی که دیگر هیچ ماهواره‌ای مسیرشان را نمی‌شناسد، تعارفاتِ توخالیِ «چه خبر» در دیدارها، و اسکلت‌های زخمی ساختمان‌هایی که می‌بینم؛ هیچ‌کدام دیگر مثل قبل نخواهند شد.گویی به بختکی از جنس بیداری دچارم؛ حبس شده در کالبدی بی‌حرکت، با ذهنی که مرزهای خیال و واقعیت را می‌شکافد. لبانم دوخته است، اما با تمام وجود بیدارم. مثل دوربینی خاموش، جزئیات را می‌بلعم، حرف‌های آدم‌ها را در بایگانی ذهنم ثبت می‌کنم و به جریانِ تلخِ پیرامونم آگاهم. دیگر در انتظار معجزه‌ی واژگانی چون «نور» و «ایمان» ننشسته‌ام. من به خودم ثابت کرده‌ام که همچون درختی در سرمای استخوان‌سوز، به این زمستانِ ممتد عادت کرده‌ام و خواهم کرد.با این وجود، نوشتن ریشه‌ای است که در اعماق وجودم دوانده شده و از من گسستنی نیست. خاطرم هست جایی خواندم چرچیل با آنکه محتاجِ نوشتن نبود، روزانه پنج‌هزار کلمه خلق می‌کرد. حالا در جهانی که چرچیل‌ها به تاریخ پیوسته‌اند، برای من که زیر آوارِ این روزها مانده‌ام، ننوشتنِ حتی پانصد واژه در روز، چیزی شبیه به تسلیم شدن است؛ یک شرمندگیِ درونی. پس به نامِ کلماتِ باقی‌مانده؛ آغاز می‌کنیم.</description>
                <category>مرضیه شمس</category>
                <author>مرضیه شمس</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 13:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>