<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس آشنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36802922</link>
        <description>کشاورزم....و با حفظ سمت دامدار یک دختر با عقبه عشایری روستایی که به شهر تبعید شد و حالا برگشته میخوام یک قدم برای خودم ده قدم برای خانواده ام صد قدم برای منطقه ام و هزار قدم برای انسانیت بردارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:16:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نرگس آشنا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36802922</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قرار پرواز یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36802922/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%D9%85-tv5cjfwxrznm</link>
                <description>خبر  که آمد، زمین گندم را آماده میکردیم، راننده سوار تراکتور بود و من دستگاه را تنظیم میکردم ،که پشت خط خواهرم با احتیاط گفت خبر بدی دارم، بند دلم پاره شد داغ سید خدمت هنوز تازه بود... حالا سید حسن... راننده که دیده بود نیستم زنگ زد.:چی شد مهندس؟گفتم خودت تمامش کن... باید میرفتم، میرفتم که کسی بگوید خبر اشتباست، دروغ است....می‌گفتند قصد غافلگیری دارند می‌گفتند هیچ کس پیکر پاکش را ندیده  می‌گفتند زنده است  وذره ای امید....  مرام حزب الله رو می‌دانستم هدف وسیله را توجیه نمی‌کرد... آنها دروغگو نبودند....قرار نبود من بروم ...آرزو نکرده بودم.... توی این فکرها نبودم.... دنیایی تر از این حرفها هستم... تا همان پنجشنبه قبل از تشییع سید، که خبر دعوت را دادند، سرم به دامداری خودم گرم بود.... من سرباز جبهه تولیدم. دام جدید خریده بودم... باید سهمیه جو میگرفتم، مجموعه خیلی کار داشت، برنامه  سفر کاری ام هم بود.... هزارتا بهانه داشتم...سید را دوست داشتم،انتظار داشتم دوباره پشت سخنگاه بیاید و جهانی را با یک تلنگر بیدار کند... سید هنوز زنده بود شاید.... گفته بودند آمریکا جلوی پرواز مستقیم به لبنان را گرفته... ترامپ عقل درست و حسابی ندارد تهران و بصره حالی اش نیست دیدی یکهو یک موشک سرگردان یا توده ای ابر متراکم....دو دل بودم امامامور بردن پیام &quot;انا علی العهد&quot;  برای سیدمان که شدم، چطور نه میگفتم؟خودم از همه بیشتر از این دعوت تعجب کردم... من از جنس همسفران نبودم.... نه عشق شهادت داشتم و نه قلم پر جوهر تشنه نوشتن... ولی دعوتنامه ای بود که رد کردنش خسر الدنیا والاخره می‌کرد مدعو را.... می‌دانستم این توفیق ها به هرکسی داده نمیشود، این سفرها به همین راحتی روزی هرکسی نمی‌شود... و حالا من...  میترسیدم سابقه خرابم، کار را خراب کند...دل نکنده را چه به سفر عشق؟ باید پیش حضرت ضامن می رفتم برای سلام و التماس ضمانت، مشهد خوبی اش همین است. اینجا اگر دلی باشی ضامن لازم نداری... آهویی شده بودم که صیادی نداشت... باید به دنبال صیادم تا لبنان میرفتم....🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿https://eitaa.com/tabeen_khodemooni🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿</description>
                <category>نرگس آشنا</category>
                <author>نرگس آشنا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 10:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین باری که نوشتم سواد نداشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36802922/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-whsssbl4t3go</link>
                <description>اولین بار که نوشته ام رو نشون کسی دادم پنج ساله بودم ،حس خوبی نداشت.....از اعتماد نتیجه خوبی نگرفتم... به کتاب خوندن علاقه زیادی داشتم یه کتابخونه آقا نجفی بود که اونجا کتابهای زیادی خوندم .به نوشتن هم علاقه داشتم ولی راستش جراتشو نداشتم .این علاقه به خوندن و نوشتن قبل از دوران مدرسه از خوندن وصیتنامه یه شهید در من بوجود اومد مادر شهیدی بود که سواد نداشت گاهی وصیتنامه شهید ش رو میآورد که خواهر و برادر بزرگتر من براش بخونن ،اما گاهی بچه ها حوصله نداشتن و میگفتن برو بگو ما نیستیم یا گاهی واقعا نبودن... اونوقت من همراه ننه میرفتم پای صندوق قدیمی جادوییش و اون از لابلای لباس های تا خورده و پارچه های یادگاری توی صندوق یه بقچه در میآورد که در واقع چفیه شهیدش بود بوش میکرد و یکی یکی لباسهای داخلش که یه زیرپوش سفید و یه لباس قرمز قشنگ و یه فانوسقه و یه شال گردن و یه دفتر بود رو بیرون میاورد و کلی دفتر رو می بوسید بعد گریه کنان  دفتر رو که  جلد نرم کرمی رنگی داشت، باز میکرد. یه صفحه ای رو میآورد که توش گل و شمع و پروانه کشیده شده بود و صفحه بعدش شروع وصیتنامه بود.... من سواد نداشتم اصلا هنوز مدرسه نرفته بودم.... اما وصیتنامه رو حفظ بودم از بس که توی خونه ما خونده بودنش واسه ننه. بعد  ژست مودبی میگرفتم گره روسری ام رو سفت میکردم و شروع میکردم از حفظ به خوندن یه شعر اولش بود.&quot;درود بر تو که شیر تو شیر پرور شدفروغ مهر تو گرمی گرفت و آذر شد مادرجان آری مادرجان که تو برای من نه فقط مادر بودی که فرشته ای بودی که با سوختن شمع وجودت راه را برای ما روشن کردی.....&quot;همه وصیتنامه را میخوندم شهید برای مادر و پدرش جداگانه نوشته بود ولی من فقط قسمت مادر رو حفظ بودم چون پدرش خجالت میکشید که بیاد خونه ما.....از روی همون کلمات قبل از اینکه برم مدرسه تقریبا خوندن رو یاد گرفتم فهمیده بودم چه شکلی دارند و با خوندن بعضی کلمات کتابهای قصه ای که خانواده ام برام میخریدن شگفت زده میکردمشون کافی بود یکبار کتاب رو برای من بخونن بعد خودم میخوندم .تا اینکه یک روز ننه اومده دم خونه ما که یکی براش وصیتنامه شهید رو بخونه، اون روز بارون شدیدی می بارید و رعد برق میزد برق رفته بود و ننه هرچی زنگ و در زده بود کسی نفهمیده بود.فرداش دیدمش مثل همیشه روی پله جلوی در به انتظار نشسته بود .....سالها بود که منتظر پسرش می نشست...ولی ایندفعه با خودش به زبون محلی مویه غمگینی میکرد. منو که دید چشمهای کم سوش خندید پرسیدم چی شده چیزی نگفت...منو برد تو اتاقش دفتر وصیتنامه داخل صندوق نبود ورق هاش با دستمال های سفید پوشیده بود و سر طاقچه نزدیک بخاری گذاشته بودش دیروز زیر بارون خیس شده بود .فهمیدم ننه چرا ناراحته.دوست نداشتم ناراحت ببینمش  گفتم غصه نخور از روش برات می نویسم اما میدونستم اگه از خواهر و برادرم بخوام  که بنویسن کلی منت می ذارن . اما دلم نمی خواست ننه رو ناراحت ببینم.رفتم یه مداد و دفتر نقاشی ام رو آوردم ننه صفحه وصیتنامه رو باز کرد اما نوشتن مثل خوندن نبود خیلی تلاش کردم حتی نهارم خونه ننه موندم کلی تلاش کردم تا دقیقا شکل کلمات رو بنویسم قبلا از روی کتاب قصه ها کپی کرده بودم ولی دستخط شهید شکسته بود از بس دست به دست شده بود نمی تونستم عین خودش بنویسم.نمیدونم تابحال سعی کردید از روی زبونی که بلد نیستید رونویسی کنید یا نه ولی ناریای پنج ساله خسته نمی شد. آخر کار ده صفحه وصیتنامه نوشته بودم بزرگ و چپه راسته. ننه رومو بوسید صفحه های دفتر نقاشی رو کندم و قشنگ با چسب نواری چسباندم و یک جلد با دوتا صفحه دیگه ساختم روی جلد نقاشی قشنگی از شهید وسط گلهای بهشتی کشیدم و پشت جلد یک شمع و فرشته و دادم به ننه.فردا ظهر با خواهرم رفته بودیم نون بخریم وقتی برگشتیم از تو خونه صدای خنده میومد. درو که باز کردم ننه نشسته بود و براش قلیون چاق کرده بودن و چایی گذاشته بودن دایی اومده بود و با داداشم و بقیه نشسته بودن وصیتنامه ای که من نوشته بودم دستشون بود و از خنده ریسه میرفتن....منو که دیدن صدای خنده ها بیشتر شد و ننه اخم هاش تو هم بود. دایی گفت دعانویس شدی ناری خانوم....طبع حساسم خدشه دار شده بود.....احساس میکردم بهم خیانت شده....یادم نیست درو بهم کوبیده باشم اما معمولا وقتی قهر میکردم زورم فقط به در اتاق می رسید یه هفته نرفتم خونه ننه،آخرش خودش برام یه کیک رضوی خرید و آشتی کردیم. بعدها چندین بار دیگه وصیتنامه رو از حفظ براش خوندم.هیچ وقت نفهمیدم ننه میدونست من حفظ کردم و به روی خودش نیاورد یا واقعا قبول داشت که از رو می خونم.هنوزم وصیتنامه اون شهید رو حفظم اما از نوشتن میترسم.</description>
                <category>نرگس آشنا</category>
                <author>نرگس آشنا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 13:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36802922/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-w49rfwxpg0kv</link>
                <description>مزرعهشدم شبیه اون نسیمی که واسه تکون دادن یه برگ گل راه میفته و میشه یه طوفان....میخواستم چند کلمه بنویسم چون فهمیدم میتونم بنویسم حالا مطالب اینقدر زیاد شده که باید منشی بگیرم داشتیم گندم رو کود پاشی میکردیم یه سری آمینو اسید هست که وقتش بگذره دیگه زدنش فایده نداره و هیچ کود پاش توربویی پیدا نکردم و آخرش پهپاد آوردم ...من آدم تکنولوژیکی نیستم و یکم دیر میپذیرم تکنولوژی رو ....اما اینبار دیدم که سرعت پیشرفت به حدی رفته بالا که دیگه این اداها جواب نمیده دیر شده باید زودتر می فهمیدم که نیاز به پهپاد داریم .....کشاورزی عجیب شبیه خلقته وقتی اب میدی به زمین دقیقا مثل تقسیم روز یه وقتی کود میدی تو تصمیم می گیری کجا چقدر .... وعلف کش گاهی گیاهی در مزرعه خودش خیلی عزیزه مثل سیب زمینی یا آفتابگردان ولی همین گیاه وسط مزرعه گندم با علف کش محکوم به مرگ میشه ....اما  توی روند خروج گیاه از دانه از خاک نقشی نداری والا چه میکرد این آدمیزاد من خدای کاملی نیستم برای مزرعه ام</description>
                <category>نرگس آشنا</category>
                <author>نرگس آشنا</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 22:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36802922/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-wh5dzbmnkbjd</link>
                <description>اولین مطلبی که می نویسمنوشتن بلدم یعنی بلد بودم شایدم فکر میکردم بلدم وقتی دستمم به نوشتن نمی رفت می ترسیدم چیزی بنویسم که غلطی توش باشه و سرزنش بشم از سرزنش میترسم....می ترسیدم  اولین مطلب  که می نویسممی تونید سرزنش کنید ....امروز وقتی سعی کردم اطلاعات شخصی ام رو در پروفایل جدیدم وارد کنم در بخش سال تولد اتفاق شگفت انگیزی افتادمن مجبور شدم از فروردین1402 تا آذر 1365 یکماه یکماه عقب برم چون بلد نبودم جور دیگه ای تاریخ تولدم رو وارد کنم شاید اگر کنکاش میکردم یا روش دیگه ای رو امتحان میکردم میشد راحتتر این کار رو کرد اما من 37 تا دوازده ماه عقب رفتم یعنی  در واقع 436بار روی دکمه کلیک کردم تا برسم به اذر1365 و در چند ثانیه اون اتفاق جادویی افتادد.... من تمام اون ماه ها رو زندگی کرده بودم تمام اون روزها و حتی ساعتها و خیلی هاشو به یاد نداشتم اما هرسال که عقب میرفت حجم زیادی از خاطرات به ذهن من هجوم میآورد و من می فهمیدم که علی رغم رنج و شادی که تجربه کردم هنوز زنده ام ....حس قابل توصیفی نیست اما نمیدونم تابحال اینقدر زندگی کردید یا نه ولی اینهمه سال زنده بودن زندگی کردن و خاطره داشتن موجود عجیبی از من ساخته که امروز موقع عقب رفتم توی اون ماه ها دیدمش من خیلی زود بزرگ شدم یعنی خیلی عجیب بزرگ شدم برای من و در واقع برای خانواده من در سال 79اتفاقی افتاد که من یهو بزرگ شدم  من امروز با نوشتن این مطلب مسیر جدیدی رو شروع کردم که برای خودم احساس جدیدی ساخته نام مطلقی روی این احساس جدید نمی ذارم صبر میکنم تا بهتر درکش کنم و درباره اش مطلب جدیدی بذارم</description>
                <category>نرگس آشنا</category>
                <author>نرگس آشنا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 14:46:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>