<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرشته بهزاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36833715</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:28:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4029364/avatar/WC73MA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرشته بهزاد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36833715</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دل تنگ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oovorqav3mob</link>
                <description>دلم می‌خواهد از دلتنگی بنویسم؛از دلتنگی برای زندگی کردن.از این‌که دیگر هیچ روزی را نمی‌توانم شبیه روزهایی که روزی در آن‌ها زندگی می‌کردم، سپری کنم.از این بلاتکلیفیِ سنگینی که در آن غرق شده‌ایم و نمی‌دانم تا کِی قرار است ادامه پیدا کند.از این‌که تمام تصورم از خودمان،از هویتمان،از خواسته‌هایمان،از کنش‌های سیاسی و اجتماعی‌مان،دیگر شبیه گذشته نیست.هیچ‌چیز شبیه قبل نیست.هیچ‌چیز.دیگر هیچ‌چیز ما را نمی‌ترساند؛نه از آن رو که شجاع شده‌ایم،نه…فقط بیش از اندازه ناامید شده‌ایم.ناامید از ادامه دادن،ناامید از روزهای روشن،ناامید از رسیدنِ روزهای بهتر.هر روزی که گمان می‌کردیم پایانِ ماجراست،خودش تبدیل شد به حسرتِ فردا.و لعنت به این فرداها…که هر کدامشان وقتی از راه می‌رسند،بوی باروت و مرگ و خفقانشاناز دیروز سنگین‌تر و کثیف‌تر است.دلم تنگ شدهبرای غیبت‌های بی‌اهمیت،برای حرفِ نگاهِ پسر فلانی به دختر فلانی،برای قصه‌های خاله اقدسو وا مصیبت‌هایی که باید کنار سبزی پاک کردن می‌شنیدی.دلم برای هرزگردی‌های اینستاگرامی تنگ شده،برای ویدیوهای زرد و مسخره‌ی بلاگرهای ایرانی،برای همان پسرهای زن‌نما که روزی سوژه‌ی شوخی و خنده بودند.دلم حتی برای گرانی‌های پارسال تنگ شده.برای پلن چیدن‌های شب عیدکه هیچ‌وقت هم عملی نمی‌شدند،برای افسردگی‌های الکی،برای لش‌تایم‌ها،برای روزهایی که پر بودم از کار و دغدغه‌های معمولیِ زندگی.دلم برای شبیه آدم زندگی کردن تنگ شده.و چه ترکیب مزخرفی‌ستدلتنگیو ناامیدی.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 22:31:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیگیری اخبار اعتراضات اینبار از رسانه ملی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%84%DB%8C-ogkhkj6hwupl</link>
                <description>بیایید این بار اخبار را از «رسانه‌ی ملی» دنبال کنیم.بازار در اعتصاب است. مردم در گوشه‌وکنار شهر دست از کار کشیده‌اند. صداها به گوش می‌رسد؛ بازار بسته است، خرید و فروشی انجام نمی‌شود، دلار و طلا معامله نمی‌شوند.اما در این میان، رسانه‌ی ملی هیچ گزارشی از وضعیت بازار و اعتراضات ندارد. نخستین دوگانگی شکل می‌گیرد: جامعه در التهاب است و رسانه‌ی ملی مشغول روایت جهانی دیگر.فراخوان برای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه صادر می‌شود. ساعت هشت شب، از پنجره‌ی طبقه‌ی چهارم نظاره می‌کنم؛ منتظرم ببینم آیا کسی به خیابان می‌آید یا نه. آنچه می‌بینم عجیب است: از هر خانه درِ  باز می‌شود و گروه‌های سه‌چهار نفره به خیابان می‌ریزند. کوچه پر از مردمی است که به سمت خیابان اصلی روانه‌اند.کم‌کم صداها بلند می‌شود و اعتراضات جان می‌گیرد؛ اما از همان دقایق نخست، شلیک گاز اشک‌آور و ساچمه آغاز می‌شود. مردم برای فرار از گاز، سطل‌های زباله را آتش می‌زنند. ابتدا فقط نیروهای سرکوب شلیک می‌کنند و معترضان را تعقیب می‌کنند، اما در ادامه، معترضان نیز با سنگ و آجر پاسخ می‌دهند.در رسانه‌ی ملی اما هیچ چیز رخ نداده است؛ همه‌چیز آرام است. دوگانگی دوم.سطح تنش به‌شدت بالا می‌رود. ویدیوهای منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی از حضور گسترده‌ی مردم خبر می‌دهند. حکومت اینترنت را قطع می‌کند؛ حتی تماس تلفنی هم ممکن نیست.اینجاست که رسانه‌ی ملی وارد عمل می‌شود:«عده‌ای محدود اغتشاشگر اموال مردم را به آتش کشیده‌اند.»در ذهنم سؤال شکل می‌گیرد:اگر عده‌ای محدود بوده‌اند، چرا اجازه نمی‌دهید ویدیوها منتشر شوند؟چرا اینترنت را قطع کرده‌اید؟پس یا عده محدود نبوده‌اند، یا اغتشاشگر نبوده‌اند.خفقان حقیقت؛ دوگانگی سوم.تا جمعه، لحن رسانه‌ی ملی کاملاً تغییر می‌کند. تأکید مداوم بر «اغتشاشگران»، نمایش اموال سوخته، مساجد آتش‌گرفته. بازار بزرگ رشت نیز در رسانه‌ی ملی به اغتشاشگران نسبت داده می‌شود.اما اغتشاشگری که خود در بازار حضور دارد و اطرافش نیروهای امنیتی‌اند، چطور خودش را در آتش گرفتار کرده؟ این کمی عجیب نیست؟ساعت هفت شب، در شبکه‌ی سه اعلام می‌شود:«دست بچه‌هایتان را بگیرید و نگذارید به خیابان بیایند؛ وگرنه هر اتفاقی بیفتد پای خودتان است.»این یعنی چه؟یعنی مجوز شلیک داده شده.یعنی رسماً اطلاع‌رسانی برای کشتار.برداشت دیگری هم می‌شود داشت؟جمعه، درگیری‌ها به اوج می‌رسد. ویدیوهای کمی منتشر می‌شود.چند روز بعد، عددی هولناک دهان‌به‌دهان می‌چرخد: دوازده هزار کشته.من باز هم اخبار را از رسانه‌ی ملی دنبال می‌کنم. آن‌قدر فاجعه بزرگ است که دلم می‌خواهد در همان کشوری زندگی کنم که رسانه‌ی ملی توصیف می‌کند؛ کشوری گل‌وبلبل، با چند مشت اغتشاشگر سرکوب‌شده.رسانه ابتدا این عدد را انکار می‌کند: «۸۰۰ نفر یا کمتر».دوگانگی چهارم.با یک حساب سرانگشتی، با توجه به وسعت اعتراضات و کشته‌هایی که حتی به  آشنایان رسیده، این عدد باورپذیر نیست.بعد ویدیوهایی از سردخانه‌ها، کهریزک، کرمانشاه منتشر می‌شود.این همه جنازه، این همه بدن بی‌جان… مگر ممکن است؟دیگر نمی‌شود عدد را انکار کرد.حالا روایت عوض می‌شود:«بیشتر کشته‌ها از نیروهای خودی بوده‌اند.»با عقل جور درمی‌آید؟کسی که باتوم و تفنگ دارد، در برابر کسی که دست خالی است، بیشتر قربانی بدهد؟دوگانگی پنجم.بعد می‌گویند:«هر که کشته شده، تروریست بوده.»سپهر بابا تروریست بود؟ پسر هجده‌ساله تروریست بود؟نه، این هم با عقل جور درنمی‌آید.دوگانگی ششم.سپس روایت تازه‌ای می‌آید:«خودشان خودشان را کشته‌اند برای آمارسازی.»یعنی کشتار تأیید شده، اما قاتل نامعلوم است.سطح جنایت آن‌قدر بالاست که حتی جرئت پذیرش آن را ندارند.حالا بیایید فرض کنیم رسانه‌ی ملی راست می‌گوید.به خدا دلم می‌خواهد باور کنم؛ چون دیدن این حجم از جنایت قابل‌هضم نیست.اما مسیر روایت چنین بوده است:انکار اعتراضاتبرچسب اغتشاشگریتهدید به شلیکانکار کشتارنمایش کشته‌های خودی (بیش از سه هزار نفر)پذیرش کشتار با عدد کمپذیرش عدد، اما انکار عاملاگر کار شما نبوده، چرا اینترنت را قطع کرده‌اید؟اگر کار شما نبوده، این جنازه‌های کهریزک چه میگویند؟اگر کار شما نبوده، این اعدام‌های کمتر از یک‌هفته‌ای چیست؟خودت باور می‌کنی که کار تو نبوده؟ خوب رسانه ی ملی من سرسپرده نیستم که هر چه میگویی را بی چون و چرا بپذیرم. کمی تفکر فقط کمی تفکر کافی است که نپذیرم که در حال راست گویی باشی.اگر کار تو نبوده، چرا ارسال ویدیو «جاسوسی» حساب می‌شود؟در حال پنهان‌سازی هستید، اما فاجعه آن‌قدر بزرگ است که زیر هیچ فرشی نمی‌رود.و اگر بخواهیم از گذشته درس بگیریم، سابقه‌ی شما در دروغ‌گویی روشن است.لازم است ماجرای هواپیمای اوکراینی را یادآوری کنم؟این‌که چگونه پس از انکارهای مکرر، در نهایت مجبور به پذیرش حقیقت شدید؟دیدن اینهمه جنازه دیدن اینهمه خشونت در برابر مردم بی دفاع دیدن اینهمه انگ زدن به مردمی که فقط معترض بودند. شنیدن صدای زجه های بی امان مادران و گشتن پدری در بین جنازهها برای پیدا کردن فرزندنش دیوانه کننده است. در بین اینهمه غصه در میان مردم رسانه ی ملی در حال نمایش شادی مردم از بارش برف است. نفرین بر دوگانگی های شما که هر چه میخواهم با فرمان شما جلو بروم نمیشود. </description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 12:04:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا قضات مبرا از اشتباه اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-zzfqcb83gtch</link>
                <description>فیلم های غم انگیزه در اکثر موارد توانایی و ملزومات لازم برای جاری کردن اشک از چشم را دارند. مخصوصا اگر بر پایه ی ظلم باشند و کسی مورد ظلم قرار بگیرد. مثلا برای فیلم زیر درخت گردو من می‌توانم ساعت ها بی وقفه اشک بریزم و حتی پایان فیلم و تیتراژ هم نمی‌تواند پایان اشک های من باشد. یا فیلم شیار۱۴۳. و بسیاری دیگر. مینی سریال &lt;&lt;وقتی آنها ما را می‌بینند&gt;&gt; طور دیگری غمگین ات می‌کند. شدت ظلمی که به چند نوجوان سیاه پوست وارد می‌شود و ناعدالتی مطلق و بی دفاع بودن این افراد در ساز و کار اجتماعی و غریبه بودن در وطن خود و سرانجام سرنوشتی که تحمیلشان می‌شود و گریزی از آن نیست.غمش اشکت را روانه نمی‌کند، خشمت را فعال می‌کند. اولین بار با دیدن این فیلم این حس رو تجربه کردم دیدن شدت غم و ناراحتی و ظلمی که چشمت را تر نمی‌کند بلکه قلبت را پر از خشم می‌کند.  علاوه بر این حس عجیبی که برای اولین بار تجربه کردم، دیگر موضوعی که مرا به فکر وا داشت. تبرئه این افراد و قبول اشتباه دادگاه بعد از ۴۰ سال و دادن قرامت به این افراد بود. درسته که خشم داری که نوجوان از ۱۶ سالگی به زندان رفته تا ۴۰ سالگی تقریبا عمر رفته را. اما چیزی که درست بود قبول و پذیرش اشتباه از قوه قضائیه است. و حاضر به دادن قرامت و عذرخواهی. بعد از دیدن این مینی سریال چند پادکست دیگر هم گوش دادم در همین راستا؛ پرونده های که بعد از گذشت سالها و شاید پیشرفت تکنولوژی فرد گنهکار بی گناهیش ثابت شده.بعد به ناخودآگاه قوه ی مقایسه با کشور عزیزمان در من فعال شد. اگر در ایران بودن حکم اعدام همان سال های اول رقم می‌خورد و همیشه روی زمین به عنوان گناهکار باقی می ماندند. پرس و جو هم کرده ام خیلی قبول اشتباه از این قوه را کسی در خاطر ندارد. یا عذر خواهی. حال این برای آنهایست که سالها در دادگاه ها با وکیل حضور دارند و در نهایت منجر به این حکم ها می‌شود. که این همه هم جای تردید دارد. این روزها شاهد حکم اعدام های یک هفته ای هستیم. یعنی قاضی صدرصد از حکمی که داده مطمئن است و در کمتر از یک ماه هم طناب آماده حلق آویزی. حالا سوالی که پیش میاد آیا قاضی اونها فقط میتونه اشتباه کنه یعنی قضات ما اشتباه نمیکنن؟ با عقل من جواب خیر است احتمال قضاوت اشتباه همیشه از هر کسی ممکن است سر بزند. حکم این قاضی چیست اعدام در کمترین زمان ممکن. آقای قاضی یعنی درصدی تردید در این حکم نداری. آیا حکم اعدام به این سرعت جایی پیدا کردن اشتباه را از شما نمیگیرد؟ آیا زمینیان زمانی خواهند فهمید که کسی که شما اعدام کردید بی گناه بوده است؟ نظامی حاکم هست که انگار تمام مسئولین معصوم اند و مبرا از گناه. شما هیچ مسئولی را برای عذرخواهی نمیبینی. مثلا وقتی آقای خلخالی برادر دوقلوی متهم به اعدام (به زعم خودش البته) را به اعدام محکوم کرد و بعد از اجرای حکم متوجه اشتباه شد، نه تنها عذاب وجدان نگرفت و عذرخواهی نکرد بلکه فرمودند اگر مومن باشد به بهشت می‌رود. پیشنهاد میکنم این مینی سریال را به تماشا بنشینید. </description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 17:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنی با مسئول محترم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-ntzuiu9k0yky</link>
                <description>من یه سخنی با مسئولین محترم دارم اگر ناراحت نمیشن البته. چندی پیش ما ملت گمراه اعتراض کردیم عمدتا به گرانی و تورم و شرایط معیشتی که خب کار رو برای کسانی که زندگی برایشان دشوار بود راحت کردن و بی درد راهی گور که دیگه مشکلی نداشته باشیم. حالا این وسط یسری هامون هنوز زنده ایم مسئول محترم و میدانم در دل با خود می‌گویی ای کاش همه ی ما در یک تن بودیم و سرمان را یکجا میزدی(برگرفته از دیکتاتور رم کالیگولا) اما خوب متاسفانه ما هنوز هستیم دیگه. الان نه تنها اوضاع بهتر نشد و تخم مرغ هنوز غذایی لاکچری به حساب می‌آید. اینترنت را قطع کردی ما حتی نمی‌توانیم پول دربیاریم همین تخم را بخریم بخوریم. نخواستیم شما حواست به جیب ما باشه الان دیگه باید گفت شما جیب ما رو نزن. نت رو وصل کن. ما یه خرده ریال درآریم و در منهتن شما به دلار ریخت و پاش کنیم. چون نت ندارم رندوم یه عکسی که تو گالری دارم رو میزارمولی همین عکسی که می بینی رو مسئول محترم من برای خریدش نیاز به نت دارم که پول دربیارم. تو حالا هرچقدر هم ارزان بکنی من وقتی نتونم پول دربیارم که نمیتونم بخرم که. نکن گلم نت وصل کن قربونت بشم. </description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 19:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی از روزمرگی های یک گروگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86-eh5tb3irjrz6</link>
                <description>جز عادات بدی که دارم اینکه اگه اتفاقی بیفته که نظم زندگیمو بهم بزنه بدجوری بهم میریزم. مثلا وقتی بیماری به سراغ خونه ام میاد بیشتر از خود بیماری که پر از درد و تحلیل قوای جسمانی است دردی که بیشتر برایم عذاب آوره، بهم خوردن نظم زندگی است. در روزهای قرار دارم که قطعی اینترنت بخش عمده ی از فعالیت‌های روزمره ام را ساقط کرده. چرخه ی روزهای من به شرح زیره:اگر هفت صبح را اول وقت بدانیم معمولا جز آدم های هستم که صبح زود از خواب بیدار میشم و ماقبل این روزها با دوست دارم زندگی رو کش و قوسی به تن میدادم و روز را آغاز میکردم. صبحانه و چک کردن گوشی و دیدن دوستان در شبکه های اجتماعی که گاهی همراه با بدگویی هم بود اما بود و پیام های دریافتی از جامعه اطراف ام که مرا به یاد داشتند. بعد هم بنام خدا در لب تاپ که گویی کره کره دکان کاسبی من باشد را بالا میزدم و شروع به خواندن اخبار مهم اقتصادی و نگاه به چارت ها و تحلیل و پوزیشن ست کردن. سپس لینکدین و چک کردن اتفاقاتی که برای همراهان حرفه ایم در حال وقوع است و چک کردن افرهای کاری که بدلیل نظم مورد علاقه ام این روزها اصلا حوصله ی درگیری کارهای اداری را اصلا ندارم و طبق معمول همه را ریجکت میکردم و تنها مواردی که پروژه محور بودن را پاسخگو بودم. ورزشی جهت بازسازی ماهیچه و تامین نشاط برای مابقی روز و حس لذت پس از پایان تمرین. معمولا چون آدم اجتماعی نیستم در خانه ورزش می‌کنم همراه با یوتیوب و آنلاین. و همراه با موسیقی که از اسپیتفای پخش می‌شد.بعد هم استراحت و دریافت پروتئین و کالری شماری و محاسبه ورودی های خوراکی و پروتئین دریافتی بدن با AI بعد از کمی ورزش و استراحت تنها چیزی که میچسببید یک سیگار لب پنجره ی یا بالکنی است همراه با چای تازه دم. در تمام این حرکت ها گوش چشمی هم به دکانم و حرکت چارت ها داشتم. برای من برنامه نویس که صبح تا شب باید کد بزنم این بهترین روش پول در آوردن است. تحلیل درست، اوردر گذاری درست و کنترل طمع و گرفتن سود و خارج شدن. شاید یکی از دلایلی که به دنیایی حرفه ای خودم بر نمیگردم هم همین تایم آزادی باشد که به سبب انتخاب این مسیر برای پول در آوردن گرفته ام. دیگر حوصله ی کار تمام وقت که حتی نتوانم ورزش کنم را ندارم حتی اگر کمتر از آن  پول در بیاورم. حالا زمان کتاب است. برای خودم تارگت روزی ۵۰ صفحه گذاشته ام و میخواانم و میخوانم و لذت میبرم. معمولا تارگت ۵۰ صفحه را هم اکثر روزها نمی زنم اما خوب همیشه سعی میکنم که آهسته هم که شده پیش بروم. و بعد زمان آموزش است. معمولا در حال یادگیری زبان هستم چون هی میرم جلو و ول میکنم هی در حال آموزش هستم. باز هم با میسای عزیزم در فرازبان یوتیوب. بعد هم آموزش های بحث های فاندامنتال ارزها و چک کردن ویدیوهای آموزشی در این حوزه.  دکان هم که همیشه باز است و در مانیتور بالا دستی همش روی صفحه است. حالا نوبت دیدن فیلم و سریال زبان اصلی است که هم عاشق سریال و فیلم خوب دیدن هستم هم برای تقویت لیسنیگ حیاتی. در حال تماشای سریالی بنام outlander بودم که جز فصل اول و دومش مابقی از نظر من چرت بود ولی چون توان نیمه کاره گذاشتن کاری را ندارم باید تا انتها ببینم و تا بتوانم از شرش خلاص شوم. فصل هفتش باقی ماند و اینترنت قطع. داخلی ها هم جایگزین مناسبی برایش نیست اگر می‌خواهید پیشنهاد بدید. چون فیلم با سانسور اصلا توی کتم نمیره. مابقی روز دیگر تکراریست اخبار و چای و چارت و کتاب و تلگرام و اینستاگرام. شاید در نگاه کلی روز کسل کننده ای برای اکثر شما باشد اما من دلم برای این روزهای تخ..ی کسل کننده تنگ است.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 11:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی موقت ملک ری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%D9%84%DA%A9-%D8%B1%DB%8C-grxbn8wsuqag</link>
                <description>چند وقت پیش اجلاسی متشکل از کشورهای بلوک شرق و عمدتا کمونیست به میزبانی چین برگزار شد.گویا نمیه های شب یا به اصطلاح افتر اجلاس گفتگویی بین دو کشور دوست که از ذکر نامشان به دلایل امنیتی معذوریم صورت گرفت به این شرح:کیم: مسعود تو اینترنت داری تو کشورت؟مسعود: آره ، تو چیکیم: من نه بابا، مگه دیوانه ام دسترسی به چیزی رو بدم که آخرش بلای جون خودم بشهمسعود: آخه کیم خیلی فایده داره پول میره پول میاد تحریم ها رو دور میزنیم باهاش کسب و کار راه میافته مردم سرشون به ایکس و اینا گرم میشه تازه بین خودمون بمونه یه مافیا وی پی ان هم مازاد بر سایر خدماتش ایجاد کردیم.کیم: ایکس دیگه چیه مسعود؟مسعود: یه جور شبکه اجتماعی دیگهکیم: شبکه اجتماعی چیه دیگه؟ چه معنی میده که اجتماعی در بگیره. واقعا اصول اولیه دموکراسی رو هم بلد نیستی تجمع بیش از سه نفر ممنوع تازه این اصل اول تجمع حضوری هستش غیر حضوری که اصلا تعریفی نداره.مسعود: آره بابا حق با توهه تازه کلی هم برای ما دردسترس درست کرده این مدت. توش هی فرط فرط حق و حقوق از ما میخوان هی بازخواستمون میکننکیم: بیا دیدی گفتم بهت حالا من هر چی بگم تو گوش نکن. تو ملک ما هیچکی حق و حقوق نمیخواد که، همه راضی ان ته تهش اونایی که مشکل دارن با بدبختی فرار میکنن چین که اونجا هم زمین بازی خودمونه و خیلی جای نگرانی نیستمسعود: چی بگم، آخه تو از همون اول قطع کردی اصلا دسترسی ندادی که حالا بخوای با گرفتنش،به مشکل بخوری. ما متاسفانه سرمون گرم انرژی هسته ی بود یه روز به خودمون اومدیم دیدیم که قافله رو باختیم و همه دسترسی به نت دارن دیگهحالا هم اگه قطع کنیم کلا کشور میخوابه و همه چی بدجور بهم میریزهکیم: کشور بهم بریزه که بریزه مگه مهمه چه حرف های میزنی مسعود آدم به عقلت شک میکنه. تو مگه پاس دار کشوری؟ تو پاس دار دموکراسی هستی همین همه چی هم از بین بره رفته فقط نباید پرچم دموکراسی رو به زمین بزنی.مسعود: آره بابا اینو که میدونم تا همین الان هم کلی هزینه کردیم واسه دموکراسی بین خودمون بمونه ما هر چی مغز داشتیم تو این مرز و بوم رو فراری دادیم آب رو مافیایی کردیم تا از سود حاصله دموکراسی رو گسترش بدیم راستی یادم رفت یه چیز جالب بهت بگم بخندی ما یه دریاچه که گویا از زمان دایناسورها بوده تا الان رو هم تونستیم که بخشکونیم.کیم: چقد خفنین شما مسعود. نه ما خیلی رو خرابکاری زمینی کار نکردیم کارنامه ی شما تو این حوزه از ما سبزتر. صدای کسی درآمد حالا؟مسعود: به بقیه گفتیم در نیومده اما پیش تو که نمیتونم دروغ بگم. صدای خیلی ها در اومد حکم های سنگین دادیم تا تونستیم پرونده اش ببندیمکیم: مسعود تا دیر نشده این اینترنت لامصب رو جمع کن شر میشه ها نگی نگفتم هامسعود: هواسم هست برسم یه فکرای براش دارم تا از شرش خلاص شم. اما هزینه داره دیگه یکم کشور به فنا میره اما خوب چه کنیم مجبوریم تلفات بدیم دیگهکیم : ببین صدای یه سری درمیاد ها اونا رو میخوای چیکار کنی؟مسعود: نت که قطع بشه یسری میریزن بیرون که غالبا به همه چی معترضن. با شروع خاموشی شروع میکنیم یه کشتن همه شون اینطوری با یه تیر دو نشون میزنیم. همه تو یه لحظه به خیابونا میان و هر کی ت...م داره که حرفی بزنه رو میکشیم. و تمام. بعدش دیگه ملک ری تا ۲۰ سال در صلح و آرامش پاس دار دموکراسی خواهد بودکیم: وای مسعود این حرکت تو بالیوود هم قفله کاش اول من اینکار رو میکردم نامرد. خیلی کیف داره کشتن همه تو یه شب. ولی مسعود این حرکت خیلی خفنه ها ممکن صدای کل کشور رو در بیاره فکر بعدش کردی؟مسعود: دادا دام اینجاست که استاد بلامنازع کام بک وارد می‌شود. یه حربه دارم مو لای درزش نمیره هر سری هم جواب میده بدون شک. مسجدها که آتیش گرفته شد چه از سمت معترضین چه خودی سریع فیلم و عکس میگیرم و تو بوق و کرنا که چه نشسته اید که اینا دنبال اینن از اینترنت همینو میخوان اینطوری خشم ملی و مذهبی رو فعال میکنم ببخشید مذهبی فقط نه ملی. بعد تظاهرات اعتراضی نسبت به معترضین راه میندازیم و تمامکیم: لعنت بهت مسعود من اینو تو سیستمم ندارم.مسعود اگه آمریکا بخواد بازی درآره چی. مثلا بیاد استارلینک بده اونا رو میخوای چه کنی؟مسعود: حکم محاربه می‌بریم براشون. دیگه از جون عزیزتر نیست براشون که. اینطوری کسی وجود نمیکنه حتی سمتش هم برهکیم: مسعود شما خیلی خفننین حسودیم شد بهتمسعود: قربون داداشآقا مسعود در پایان باید خدمتتون عرض کنم که ما نه از نظر ژئوپلیتیکی مانند ملک کیم هستیم که بتونی خاموشی مطلق را برامون به ارمغان بیاری و ۵۰ سال بکشونیمون پای صندوق های دموکراسی که بیایین به من رای بدید تا نت رو براتون وصل کنم. نه مردمانمان یه جور. ما در این تاریخ طعم قدرت اول منطقه بودن ارزش پول ملی و ثبات اقتصادی و چشم انداره های توسعه را یکبار چشیده ایم.به کمتر از این هیچ وقت راضی نخواهیم شد. شما هر چه می‌خواهید بکشید باز کودکی زاده خواهد شد که زیر پرچم شما سر بر طغیان خواهد گذاشت.غروب زیباپی نوشت: بدلیل قطع سراسری اینترنت دسترسی به ای آی ندارم که غلط املایی هایم را اصلاح کند و متن را برای خوانایی بهتر ویرایش.که زیر پرچم شما سر بر طغیان خواهد گذاشت.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 15:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خوک دوپا را از پس پنجره دیده ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B3-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-iip9c77smr72</link>
                <description>در میان شعله‌های رقصان، در بادهای سرد زمستانی،هیچ کورسویی از گرما از این شعله‌ی به آسمان‌رفته در کار نیست.گرداگردش ایستاده‌ایم، به این امید که شاید اندکی گرما از این شعله‌ی رقصان نصیبمان شود؛غافل از اینکه این شعله می‌رود که آسمان را بسوزاند، نه زمین و خانه را.اما خانه، گرفتار سرمایی است طاقت‌فرسا.هر جا که کورسوی امیدی از گرما باشد، همه گرداگردش جمع می‌شوند؛فارغ از اینکه واقعاً گرمایی داشته باشد یا امیدی از درونش به بیرون بجوشد یا نه.اینکه به چیزی امید ببندی که درونش سرشار از شک است،نمی‌دانم از بی‌امیدی یا ناامیدی بهتر است یا نه.اما اگر از من بپرسی، به تو خواهم گفت:هر چیزی از ناامیدی بهتر است؛حتی اگر آن شعله گرما نداشته باشد،حتی اگر زمین را گرم و آباد نکند.باز هم حرکتی است؛ حرکتی که می‌تواند نویدبخش باشد.ماندن در سرما، درون خود دلمردگی و مرگ دارد.نگاه به شعله، هرچند بی‌جان،می‌تواند کورسوی امیدی به زندگی باشد؛زندگی‌ای که سال‌هاست از جوانی ما به یغما رفته است.جان‌ها را در آتش انداختیم،به امید آن‌که زندگی دوباره جان بگیرد؛و تنها، دریغ و آهی سینه‌سوز نصیبمان شد.جگرمان سوخت و حاصلی به دست نیامد.ترسِ امروز اما، از درِ خانه‌ها رفته است.ترس زمانی سایه می‌اندازد که چیزی برای از دست دادن باشد.وقتی کسی چیزی در دست ندارد،ترس معنا ندارد.در این سرزمین، هر آنچه می‌شد در آن زندگی جُست— از جوانی گرفته تا عشق و تفریح،خانه و کاشانه،چایِ قندپهلو و دلِ بی‌غصه —یا گرفته شده، یا به خَس و خاشاک بدل گشته است.فرهنگ در پستوها خاک می‌خورد.جوان در پی نان، کوچه‌ها را می‌پیمایدو گلوله نصیبش می‌شود.صدای اعتراض را به جرم «اغتشاش» در گلو خفه می‌کنندو جانمازها را به خون جوانی رنگین می‌کنندکه تنها تقاضای نان دارد،تقاضای جوانی دارد،تقاضای اندکی آزادی و کمی هوا دارد.هرچه داشتیم، گرفتید.اکنون منتظرید بر کدام اسبِ زین‌شده با نیرنگ بنشینیدو دوباره بر یوغ این مردم بتازید.ظلم، خانه‌ای را نگذاشته که در آن را نزده باشد.همه گرفتاریم؛هر کس به نحوی.همه از آینده می‌ترسیم:از آنچه خواهد شد.و از تغییر هم می‌ترسیم،چرا که به همه‌ی این بدی‌ها خو گرفته‌ایمو تصور اینکه ممکن است بدتر از این شودلحظه‌ای امانمان نمی‌دهد.اما هیچ چیز بدتر از دیدن خوکِ دوپایی نیستکه بر سر سفره‌ای نشستهکه از خونِ ما رنگین شده است.ما دیده‌ایم.از پنجره، هر آنچه نباید می‌دیدیم را دیده‌ایم.خوکِ دوپا را دیده‌ایم.سفره‌ی رنگین را دیده‌ایمو شرابِ حرام در دستِ فتوای حلال و حرام را.خونِ رنگین‌شده راو خونِ بی‌رنگِ خودمان رادر جام‌هایی پر از نیرنگ و فریب دیده‌ایم.عکسِ خود را در آینه‌ی تزویر دیده‌ایمو با تکانی، غبارش را از چهره زدودایم.ما هر آنچه لازم بود، دیده‌ایم.هر آنچه باید می‌شنیدیم، شنیده‌ایم.هر آنچه لازم بود بر سرِ فهممان بیاید، آمده است.اکنون زمان تصمیم‌گیری است.زمان سوگیری.هر کس، پله‌ای را که فهمش توان درکش را دارد، انتخاب کند.در زمانه‌ای ایستاده‌ایمکه سوگیریِ امروز،تاریخِ فردا را رقم می‌زند.امیدوارم فردا، اگر بیاید،رنگ امید  داشته باشد.حتی اگر روشن نباشد؛باز از ماندن در تاریکی روشن‌تر است،حتی اگر سیاه‌تر باشد.انتخاب سمت درست تاریخدر زمانه‌ای که بمباران اطلاعات از هر سو فرو می‌ریزدو خوراک ذهن‌ها در دست قدرت‌های بزرگ است،کاری‌ست دشوار.اما یک چیز را خوب می‌دانم:در این بمباران خبری،شکم جایی ندارد،رفاه جایی ندارد،حقی که پایمال و آغشته به خون است،جایی ندارد.طغیاناز شکم‌های خالی برمی‌خیزدو از دست‌هایی که هنوز شرف را فراموش نکرده‌اند.و این، دیگردر پسِ هیچ تار و پودیقابل انکار نیست.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 14:25:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمر خالی از همه چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-olz2swoioizo</link>
                <description>چطور می‌شود با کسی نشست و چای نوشید وقتی هیچ کتابی نخوانده، تاریخ نمی‌داند، از فلسفه بیزار است و هنر را در حد چند آهنگ ساسی مانکن می‌شناسد و او را «هنرمند» خطاب می‌کند؟ چطور می‌شود هم‌صحبت شد با کسی که شعر نمی‌داند، اهل کاشان باشد و با سهراب غریبه باشد؛ حافظ را تنها برای دکور خانه بخواهد و شب یلدا صرفا برای چند عکس اپلود شده در صفحات مجازی سراغی از او بگیرد؟چطور می‌شود حرف زد با کسی که شوق خواندن شعرهای شهریار را تجربه نکرده باشد؛ لبریز از آینده نباشد؛ اشتیاقی به دانستن گذشته و فهمیدن اینکه جهان چگونه در  حرکت است نداشته باشد؟چگونه می‌شود هم‌صحبتم باشی وقتی سیاست را نمی‌دانی، تئاتر نمی‌دانی، سینما نمی‌دانی؛ وقتی سریال خوب ندیده‌ای، بیلی وایلدر و هیچکاک را حتی نمی‌شناسی؛ تولستوی و آن نگاه عمیقش به زندگی را درک نکرده‌ باشی؟ چه هم‌صحبت کسل‌کننده‌ای خواهی بود وقتی هرگز خطر را تجربه نکرده‌ای، قدری بالاتر از سرعت مجاز نرفته‌ای و آن حس عجیب سبقت گرفتن از ماشین لوکس کناری با ماشین معمولی خودت را نچشیده‌ باشی. اصلاً مگر خاطره‌ای برای گفتن داری وقتی هیچ تجربه‌ای که نفس را در سینه حبس کند پشت سر نگذاشته‌ای؟ اصلا چطور میشود با کسی از هیجان گفت که حتی یکبار هم به شهربازی نرفته باشد؟ فیلم ترسناک ندیده باشد و هیچ وقت صحنه ی در زندگی ندیده باشد که نفس را بخواهد در سینه حبس کند.چطور می‌شود در این دنیا بود و جهان را فقط از پشت روزمرگی نگاه کرد؟چطور می‌شود تمام روز فقط به پول فکر کرد و هیچ‌وقت به فکر  پر کردن ظرف وجودی خودت نباشی—با هر آنچه می‌تواند تو را رشد بدهد یا حتی کمی تغییر دهد: هنر، فلسفه، عرفان، شعر، موسیقی، کتاب، سینما، و هر چیزی که حرفی برای گفتن دارد؟چگونه می‌توان عمری را گذراند و با اندیشه‌ها غریبه ماند؟مگر می‌شود آدرنالین بالا را تجربه نکرد، لبریز از هیجان یک سقوط نشد؛ مگر می‌شود روزهای تکراری را دوست داشت و لذت برد؟این آدم‌ها برایم عجیب‌اند.و من، برای این آدم‌ها عجیب‌تر و دیوانه‌تر.خشمگینم—نه برای خودم؛ برای تویی که زندگی را از پس هیچ ندیده‌ای.نه حتی از پس یک سریال معمولی، نه یک کتاب عاشقانه زرد، نه حتی یک قبض جریمه پلیس، نه حتی یک اشتباه زیبا نه حتی از پس اندیشه ی غلط.تو فقط زنده‌ای؛ زندگی نکرده‌ای. زندگی کردن جور دیگری ست. نگاه میخواهد،  نگاه ی که کمی عمق داشته باشد به جریان ها. عشق میخواهد عشقی که بتوان نثار دیدن یک گل کرد یا به یک کبوتر ارزانی داشت عشقی که از پس نیاز نیایید از پس زیبایی و درک بیایید. دانش میخواهد،  کمی شناخت میخواهد، شناخت از خود شناخت از موسیقی شناخت از جهان. زندگی را باید آموخت.افسوس بر این عمرِ خالی از همه‌چیز.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 15:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب بود، بیابان بود و البته یک ماشین داغان بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-oh3rznyy1sp5</link>
                <description>شب بود، زمستان بود، بیابان بود،بوران بود، سرمای فراوان بود.داشت یادم می‌رفت، قبل از اینکه ریتم بگیرین، باید خدمتتون عرض کنم که یک ماشین داغان هم بود.البته ظاهر کار را کاملاً حفظ کرده بود و ابهت یک شاسی‌بلند ژاپنی را در گوشه و کنارش می‌توانستی ببینی، اما از درون...یارای پیمودن مسیری کوتاه را هم نداشت و کمی که از کوچه‌مان دور می‌شد به نفس‌تنگی می‌افتاد.روزی پسر شاخ‌شمشاد خانواده آمد به خانه و شروع به آوازخوانی کرد:«مادر، چادرت را سر کن، مادر، اسبت را زین کن.»بله، همان‌طور که از ادامه‌ی آواز برمی‌آید، گویا شاخ‌شمشاد دل به غریبه سپرده و نیاز مبرم به خواستگاری در او ایجاد شده بود.و مادر، شاسی‌بلند ژاپنی را زین کرد تا راهی دیار غربت شویم.پس از طی کردن مسیری شگرف و طولانی، در نهایت به خانه‌ی عروس‌خانم برای امر مهم خواستگاری رسیدیم.عروس‌خانم از همان ابتدا که اسب زین‌شده‌ی شاسی‌بلند را جلوی در خانه‌شان یافت، بند دل به آب داد.عروس‌خانم که آتشش بسیار تند بود، اصرار داشت که برای زدن حرف‌های خصوصی بروند با شاخ‌شمشاد دوری بزنند و سنگ‌ها را وا بکنند.از او اصرار و از ما انکار.سرانجام، مادر که دید عروس‌خانم از خر شیطان پایین‌بیاآ نیست، توسل جست به اعتقادات و مذهب. همیشه هم جواب می‌دهد لامصب.مادر گفت:«ما مردمی متعصبی هستیم و نمی‌توانیم اجازه بدهیم که دختر و پسر قبل از صیغه‌ی محرمیت زیر یک سقف کوچک قرار بگیرند؛ حتماً باید در جایی مثل حیاط باشند و ما هم نظاره‌گر.»البته دروغ چرا، هدف مادر تنها فریب دادن و گمراه کردن عروس‌خانم بود تا باور به عقاید تعصبی.ولی نباید خانواده‌ی عروس اینجای کار کمی شک می‌کردند که چرا باید دخترشان را به چنین خانواده‌ای بدهند؟نکردند دیگر...بالاخره مراسم خواستگاری در دیار غربت با خوبی و خوشی به پایان رسید و ما باید راهی شهر و دیار خودمان می‌شدیم؛ با جواب «بله»‌ای که نیمی از آن به دلیل ظاهرسازی‌های صورت‌گرفته از طرف خانواده حاصل شده بود.از آنجا که فاصله‌ی بین دو شهر بیش از ۵۰۰ کیلومتر بود و ۴۹۸ کیلومتر از این فاصله شامل بیابان‌های لم‌یزرع بود، لذا بیشتر مسیر ما در بیابان‌ها سپری شد.البته بیابان به خودی خود زیباست و من اصلاً جزو جنگل‌پرسن ها نیستم، بیابان‌پرسن هم می‌توانم باشم — البته به شرط‌ها و شروط‌ها.سرعت ماشین به سختی از ۲۰ کیلومتر بر ساعت عبور می‌کرد و مانند شترهای شبه‌ابی‌طالب جاده را می‌پیمود.منظره‌های بیابانی هم بسیار زیباست، اما به‌صورت گذرا.با سرعتی که ما در حال پیمایش بودیم، بخشی از بیابان را می‌توانستی ساعت‌ها ببینی و از جلوی چشمانت انگار اصلاً حرکت نمی‌کرد.لذا در سرعتی چنین کند، ترجیحم جنگل‌های متراکم شمالی بود تا بیابان‌های تک‌پرده‌ی جنوبی.بین هر ۲۰ کیلومتر طی‌شده، مانند اسب تشنه در بیابان نیاز مبرمی به آب پیدا می‌کرد و مجبور بودیم که سرش را به جایی ببندیم و آبش دهیم تا بلکه قدری بیشتر بتواند مسیری را طی کند.و ما هرچه بیشتر در جاده می‌ماندیم فربه‌تر می‌شدیم؛ کنار او ما هم که نمی‌توانستیم بیکار بمانیم، و تنها سرگرمی در دل بیابان وعده‌های غذایی بود.بدون در نظر گرفتن زمان فقط صرف می‌کردیم — ناهار، شام، صبحانه.اوضاع داشت به‌تدریج عادی و تکراری می‌شد و ما هم مانند قورباغه‌ی گرفتار داشتیم به بدی شرایط کاملاً عادت می‌کردیم که ناگاه مکالمه‌ای بین من، تنها سرنشین بیدار ماشین، و راننده که شاخ‌شمشاد باشد، شکل گرفت از این قرار:من: «شاخ‌شمشاد! این لاستیک رو ببین چطوری داره توی جاده می‌ره. حتی سرعت این لاستیک تنها هم از ما بیشتره! هار هار هار!»شاخ‌شمشاد: «چقدر شبیه لاستیک ماشین ماست...»کات...پایان مکالمه.دهان‌های باز از فریاد خفه‌شده در گلو، و تایر رقصان در جاده با حرکتی کاملاً اسلوموشن.ماشین که با چهار چرخ یارای حرکت نداشت، با سه چرخ مثل شتری شده بود که از زانو می‌خواست اطراق کند و ما که تلو‌تلو‌خوران فکر وداع با دنیا بودیم.کاش هیچ‌وقت روی اعلامیه‌ام ننویسند «با سرعت ۲۰ کیلومتر بر ساعت مرد».کاش علت مرگ را بنویسند «مرگ به علت سرعت غیرمجاز» یا چه می‌دانم «رانندگی غیرایمن».خوشبختانه ما هنوز نمرده بودیم و ماشین به سرعت از حرکت ایستاد.در دل بیابان نه آنتن داشتیم نه جنبنده‌ای رد می‌شد که یاری برساند.دو ساعتی را سر کردیم تا گشت پلیس رد شد و شرح ماجرا را برایش گفتیم و چون اکثراً خواب بودیم چیزی برای گفتن نداشتیم؛ صرفاً اینکه:«جناب سروان، ما خواب بودیم؛ از این قرمساق بپرس که داشت ما رو به کشتن می‌داد!»گشت همکاری‌های لازم را انجام داد تا ما توانستیم در دل بیابان، لاستیک از کمان دررفته را در میان خار و خاشاک بیابیم.اما وصل کردن این لاستیک عظیم کار ما نبود که نبود.مجبور بودیم راهی پیدا کنیم و ماشین را به اولین تعمیرکار برسانیم.هوا کاملاً تاریک شده بود و از آنجایی که در بیابان هیچ آلودگی نوری یافت نمی‌شد، لذا بعد از این همه مصیبتی که کشیده بودیم، دیدن آسمان پرستاره سهم من بود — مال من بود.کات.نیمه‌های شب، همه توی ماشین، روی جرثقیل، در حرکت تا رسیدن به یک آبادی.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 01:05:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الگوهای تحمیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-vldjbplxsymy</link>
                <description>از تولید به مصرف؛ از ولگردی در صفحات بی‌معنای سوشال مدیا تا بیکاری و بی‌عاری روزهای تکراری. از بی‌دغدغه زیستن تا حسرت خوردن برای خوشی‌های دیگران. از راضی نبودن به هیچ و ناله کردن از زمین و زمان. از غر زدن‌های پی‌درپی و از ندانستن چراییِ زیستن.هر چیز که در جستجوی آنی ، آنی. خوب من که پی هیچ میگردم پس آنم؟ما گرفتار جهانی شده‌ایم که موفقیت را تنها در پول و زندگی لاکچری خلاصه کرده است. هر کس بیرون این دایره بایستد، بازنده تلقی خواهد شد. پس چرا دکتری را دیده ام که سال‌ها زحمت کشیده، اما از زندگی‌اش ناراضی است؟ چرا کسی را دیده ام که پول دارد اما شرف نه، ته دلش از خودش بیزار است؟ چرا زندگی‌های به ظاهر بی‌نقصی که در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم، با واقعیت آدم‌های پشت آن فاصله‌ای چنین عمیق دارند؟زندگی یک خط‌کش واحد نیست. موفقیت شکل‌های گوناگون دارد. می‌شود کم‌پول بود و ساده زیست، اما در نگاه خودت انسانی موفق باشی. موفقیت یعنی در مسیر فردیت و باورهای شخصی‌ات قدم برداری، نه در چهارچوب مترها و الگوهای تحمیل‌شده.من از یک‌شکل بودن بیزارم.از ساختمان‌های تکراری، از زیبایی‌های تعریف‌شده توسط بیزنس‌من‌ها، از ظاهرهای لاکچری و باطن‌های فروریخته. از تمام مترهای جهان، از الگوهای از پیش تعیین‌شده، از اینکه بند به گردنم بیاویزند تا در مسیر کسی که اندکی قدرت دارد، حرکت کنم. من از جهانی که مصرف‌گرایی اصل زندگی باشد بیزارم.می‌خواهم آرمان‌گرایانه زندگی کنم. می‌خواهم پا به عرصه زیستن با منطق و عرفان خودم بگذارم، هرچند بدانم سودی در آن نیست. اما لااقل آنچه را می‌جویم، از آنِ خودم باشد، نه تزریق‌شده از جهانی بیگانه.می‌خواهم اخبار را با چشم خودم ببینم، نه از زبان موافق و نه از زبان مخالف. نمی‌خواهم مغزم ظرفی خام در اختیار رسانه‌ها باشد. می‌خواهم خودم با اندیشه‌ام پرش کنم حتی به غلط.باید بی‌فتوا زندگی کرد. بی‌رهبر. بی‌مجتهد. بی‌نیاز از هر کسی که بخواهد برایم رنگ و بوی بتراشد.آخر، میگذارم از این شهر میروم. با هر چه عشق به این شهر دارم میروم.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 16:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی دیگر، پاییز دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-pau88noewiqp</link>
                <description>هوای اول پاییز با خودش بوی مدرسه می‌آورد؛ بوی نارنگی‌های نوبرانه ته کلاس، زنگ تفریح‌های پرهیاهو و صبح‌هایی که رنگ دیگری دارند. انگار زندگی دوباره از نو آغاز می‌شود.من همان آدم دیروزم، کارگر ساده‌ای که هر صبح باید راهی کار شود. اما شهر، حال و هوای دیگری گرفته است. شاید به خاطر بچه‌هاست؛ کودکانی که با قدم‌های کوچک‌شان نوید فردایی روشن را می‌دهند. دنیای ساده‌شان غبطه‌برانگیز است: دغدغه‌ای جز حل یک مسئله ریاضی یا گرفتن نمره بیست در املا ندارند.اوج بدجنسی‌شان شاید تقلب نرساندن یا لو دادن پچ پچ ته کلاس باشد. قهر و آشتی‌هایشان با یک دست دادن ساده تمام می‌شود. دل‌هایشان هنوز روشن است و می‌توانند بی‌پایان عشق بورزند. کودکی است دیگر. هر کودکی که از کنارم می‌گذرد، مرا با خود به دنیای شیرینش می‌برد؛ دنیایی که بازگشت از آن برایم آسان نیست.قدم‌هایم مرا به سوی کار می‌برند، اما ذهنم همچنان در کوچه‌های کودکی پرسه می‌زند.صبحانه را کنار همکاران می‌خوریم؛ در سکوت. آخر مگه حرفی برای گفتن داریم وقتی که تا دیروقت کنار هم بوده‌ایم. بعضی زن و بچه دارند؛ شب که به خانه می‌رسند، کودکی را می‌بینند که خوابیده و همسری که منتظرشان است. صبح، زودتر از همه بیدار می‌شوند تا دوباره راهی دنیای سیمان و آهن و گچ شوند.اما من تنهایم. وقتی کار را ترک می‌کنم، در خانه چیزی جز دیوارهای سرد و چراغ‌های خاموش در انتظارم نیست. تنهایی در گوشه‌گوشه خانه جا خوش کرده است. ذهنم تشنه گفت‌وگوست؛ می‌خواهد بی‌پرده از خدا و دین و انسان حرف بزند ، حتی از روزمرگی و دیدن ماشین که به ماشین دیگر خورده یا دعوای که سر نان پیش آمده بگوید، اما گوشی برای شنیدن نیست.کم‌کم فراموش کرده‌ام چگونه باید حرف زد. حتی وقتی کسی کنارم نشسته و فنجانی چای در دست دارد، نمی‌دانم از کجا شروع کنم. اندیشه‌ها در گلویم سنگ می‌شوند.دیگر دغدغه‌ای جز ناهار فردا و دیوارهایی که باید بالاتر بروند ندارم. تخیلاتم خاک گرفته‌اند، ایمانم در عمق مانده همانطور که بوده مانده بی هیچی تغییری. من مانده‌ام؛ کارگری با دست‌های پینه‌بسته و ذهنی خالی از اندیشه.سکوت کارگاه با صدای سرکارگر می‌شکند. کلاه‌ها بر سر، آستین‌ها بالا، و لباس‌های رنگ‌باخته زیر آفتاب. همه دوباره به دل کار می‌زنیم. روزی دیگر، پاییزی دیگر.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 12:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثبت یک طغیان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D9%86-ovif1c5ugza6</link>
                <description>جهانی در پی خورده نانی و نانی که خوراک قعر دریاهاست. جهان بی‌رحمان بی عدل است. در عجبم که چگونه میتوانی در این کوچه و پس‌کوچه‌های خاک گرفته از معرفت و نیم نگاهی که به انسان به شکل انسان بنگرد به دنبال جرعه ی معرفت و عدل میگردی؟ پی عدلی که حتی از آسمان هم بر زمین نمی‌بارد؟ روزگار بر ویرانه‌های قلب‌های خالی از هر آنچه رنگ و بوی انسانیت دارد ساخته خواهد شد. و چه دیوارهای زشت و کریهی از این روزگار به جا خواهد ماند. و امان از نقش و نگارهایی که بر این دیوارها خواهند زد تا زشتی و پلیدی را برای چشم‌هایشان قدری هموار کنند.زن گرفتار بی‌عدالتی. مرد گرفتار فریاد. دارها یکی پس از دیگری بر دیوارهای شهر سر به فلک کشیده‌اند و در انتظار  سری که صاحب اندیشه و طغیان باشد رهسپار گورش سازند. جرم‌هایی نخ‌نما، قرون وسطایی که چشم‌ها از خواندنش گرد می‌شود و عقل از درکش عاجز. و باقی؟ موجوداتی مطیع. گرفتار در زن و زندگی، در خاطره‌سازی با عشق و آغوش و دیگر هیچ.زندگی، اگر هزار بار هم تکرار شود، چنین خواهد بود. چرا که ما نسلی چنینیم. نسلی که فریاد را یاد گرفته‌ایم در گلو خفه نگاه داریم، مبادا فردا سرمان بالای دار همسایه باشد. یاد گرفته‌ایم هیچ نخواهیم، چرا که هر داشته‌ایمان، خواسته‌ی فردای دیگری شد. فردایی که چون بیاید، غم دل با او بگوییم. و چه سود؟ فردا هم تابه‌ای داغ است از روغن سوخته‌ی غمی دیگر که مجالی برای گفتن باقی نمی‌گذارد. چه خیالی؟شاید تنها زیستن لحظه، چاره‌ی این درد باشد. آزاد باش، چون پرنده‌ای که هیچ درختی را مقصود استراحت خود نمی‌بیند. جوانی کن و از صدای آواز زنی تنها، در خیابانی رو به بن‌بست، حداقل بهره‌ای ببر. او می‌رود برای خاموشی، ولی تو می‌روی برای زندگی. درد از کجاست؟ درد از اندیشه است. اندیشه‌ای که سال‌ها در مغز مردان و زنان جا خوش کرده. چگونه می‌توان آوار شد بر سر باورهای غلطی که دست قدرت یاری‌شان می‌دهد؟ دستی که هر خط و خاشاکی را که به سویش دراز شود، از بیخ و بن قطع می‌کند.اما زن... نماد زندگی است. زندگی در گرو زنی است که رقصیدن بلد باشد، فریاد زدن بلد باشد، خواستن بلد باشد. زنی که برای حقوق خود دنبال وکیلی مردگونه نمی‌گردد. زنی که زیستن را با دستان خود می‌سازد. زنی که سیلی محکمی بر تاریخ مردسالار خواهد زد. هر چه می‌خواهی نامش بگذار؛ برهنگی، خوی وحشی، یا هر چیز دیگر. من اسمش را می‌گذارم: طغیان. طغیانی از پس تاریخ. طغیانی بر اجبار نخ‌نمای روسری‌ای که رنگ و رو رفته و پوسیده، و دین و دنیا را در تار و پودش به بند کشیده.چه بسیار فریادها از سرکوب‌های سطحی که به عمق نفوذ کرده‌اند.دیگر فرصت جنگیدن با یک زن رو به پایان است. بهتر است از پستوی تاریخ به باغی پر درخت و تنیده در نسیم بهاری  بیایید و کمی نفسی تازه کنید در هوای تازه ی  که یک زن به شما ارزانی می دارد.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 13:25:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش تو فقط ما را در تاریخ بخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-yjvopciqwqcv</link>
                <description>امروز یک روز تقریباً سگی مثل خیلی روزهای سگیِ سال رو می‌گذرونم. روزهایی که حوصلهٔ زندگی کردن نداری و دلت فقط می‌خواد زندگی نکنی؛ دنبال یک اتفاق خوب، حتی ساده، می‌گردی تا از نفس کشیدن به «زندگی کردن» برگردی. اما همه‌چیز — کائنات، آدم‌ها، اخبار — پر شده از خبرها و اتفاق‌های بد. درونت سگی است و بیرون همه‌چیز سگی است؛ تهش می‌شه یک روز سگی که می‌توانه کش بیاید به هفتهٔ سگی، ماه سگی و حتی سالِ سگی و عمرِ سگی.امروز از آن روزهاست که حتی حوصلهٔ زندگی کردن ندارم. دلم می‌خواد بروم جایی که حتی روی این کرهٔ خاکی نباشد، از خودم دور باشم؛ مثلاً در کالبدِ کسی که حالش بهتره زندگی کنم، حتی برای ساعتی. دلم می‌خواد از زمین کنده شم — انگار هیچ‌کجای این کرهٔ خاکی نیست که الآن بگم برم آنجا و حالم بهتر شه. بعضی ضربه‌ها وقتی به صورت آدم می‌خوره چنان سنگین‌اند که هیچ چیز در عالم غیب و پیدا نمیشه اثرشان را از وجودت کم کنه. اخبار منفی یکی پس از دیگری می‌آیند و زندگی در بی‌امیدی مطلق فقط به پیش می‌رود؛ فقط به پیش می‌رود.دلت یک خبر خوب می‌خواد، یک خبر رؤیایی. دلت  کمی زندگی، کمی شادی، کمی امیدواری میخواد. یادم نیست دقیقاً درست یادم مانده یا نه، اما در دوران دبیرستان در یکی از کتاب‌های دینی نوشته بود که یکی از بزرگ‌ترین گناهانِ انسانی، ناامید شدن است. من دلم می‌خواد خودِ خدا یک نگاهی جمعی به حال و روز این روزهای زمین بیندازد؛ ببینه خودش می‌تواند امیدی به چیزی داشته باشد یا نه.جالبه که تمام داستان‌ها و فیلم‌های پرفروشِ دنیا بر اساس همین امیدهای واهی پرفروش می‌شوند: همیشه در قصه‌ها خیر بر شر پیروز است و پایانِ شب سیه سفید می‌شود. اما روزگار برای هر فردی این‌طور نیست. آدم‌ها ممکن است تا پایانِ راه در سیاهی بمانند؛ ممکن است هیچ خیری بر هیچ شری پیروز نشود. قشنگی ماجرا اینجاست که توی قصه ها تمیز دادن خیر از شر خیلی راحته و تو با نویسنده میتونی همسو بشی و خیر رو از شر تفکیک کنی. در زمانه‌ای هستیم که تمیز بین خیر و شر کار هر کسی نیست، و هر کسی با هر تواناییِ سخنوری و دوربینِ زیباسازی می‌توانه خیر را با شر عوض کند و همهٔ ما همراهش شویم و فکر کنیم در مسیر خیریم، در حالی که شرِ اصلی همان مسیری است که پا گذاشته‌ایم. چه بسیار انسان‌ها که تا لحظهٔ مرگ در مسیری هستند که شرِ مطلقِه و بی‌آگهی از پشتِ صحنهٔ روزگار، دارِ فانی را وداع‌ می‌کنند. برای همین هم این سؤال هر روزِ من است: نیکی‌ای که دنبالش هستی درسته یا غلط؟ باوری که بر آن زندگی‌ات را شکل داده‌ای درست است یا نه؟ به نظرم خوبه آدم بعضی وقت‌ها از سمت و سوی دیگری هم به باورهاشون بنگرند؛ با شک به باورها نگاه کند و ببیند آیا با آن شک هم می‌تواند آن باور را در قلبش نگه دارد یا نه. گاهی لازم است مسیرِ درونت را از بالا نگاه کنی و ببینی این مسیری که رفته‌ای چه برایت داشته و آیا لازم است ادامه‌اش بدهی یا نه.و خوب این کار سختی ست؛ پذیرشِ اشتباه در سطحی عمیق به وسعتِ باورِ زندگی آسان نیست و کمی شجاعت و درک می‌طلبد. دلم عرفان می‌خواهد، دلم نگرشِ دیگری به هستی می‌خواهد؛ دلم می‌خواهد بروم و جهان را فراتر از روزمرگی کشف کنم. اما مگه خبرهای بد اجازه می‌دهند؟ مگه قیمتِ سکه و دلار و طلا و مسکن و ماشین و کوفت و زهرمار اجازه می‌دهند؟ مگه این ناامیدیِ جمعی که تا عمق جانِ تک‌تکِ ما نفوذ کرده، اجازه می‌دهد؟انقدر سطحِ ناامیدی در من بالاست که حتی نمی‌توانم روزمرگی کنم؛ چه برسد به یک لیوان چای، سیگاری و افقی که بتوان در آن در عالم دیگری غرق شد.نمی‌دانم آیا به این متن بازمی‌گردم یا نه، نمی‌دانم چه کسی و چه زمانی و در چه حالی این نوشته را خواهد خواند؛ اما این قطعه را برای تو که الآن این متن را می‌خوانی می‌نویسم: دلم می‌خواهد وقتی این متن را می‌خوانی، سرشار از امید باشی و ناامیدیِ من برایت بی‌معنی باشد. دلم می‌خواهد اصلاً نتوانی این متن را درک کنی، یا شاید حتی برایت بی‌معنی باشد — یعنی که حالت پر از شور و شوقِ زندگی باشد.دلم می‌خواهد مثلِ یک خانمِ شصت‌-هفتاد ساله برایت جمله‌هایم را با «الهی » شروع کنم؛ الهی که تو در عمرت هرگز روزگارِ ما را تجربه نکنی و فقط در کتاب‌های تاریخی بخوانی که چه بر سر قومی پر از شور زندگی آمد. چه بر سر آرزوهای برباد رفته ی نسلی آمد. آرزو دارم زمانه فرصتِ رشدِ فردی به تو بدهد و گرفتارِ ناامیدیِ جمعی نشوی.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 11:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-tergzhqmhahx</link>
                <description>سقوطنمیدانم بگویم از گرفتار شدن در این سقوط خوشحالم یا ناراحت. آغاز پر از درد و ترسِ از دست دادن هاست، اما وقتی نخستین لغزش‌ها رخ می‌دهد و پایین می‌روی، چیزهایی که به آن‌ها چنگ زده بودی دیگر هیچ اهمیتی ندارند. چون می‌دانی سرانجامش نابودی است، سعی می‌کنی از بلندی که سقوط کرده‌ای اطرافت را نگاه کنی.آدم‌هایی که آن بالا برایت لباس‌ها و حرف‌های زیبا و اهمیت‌های خالص نثار می‌کردند، حالا که می‌دانند دیگر به تو نمی‌رسند، چهره‌های واقعی و احساسات پنهانشان را نشان می‌دهند. می‌بینی که نه تنها از سقوطت ناراحت نیستند، بلکه خوشحال هم هستند. یکی از همان‌ها حتی فریاد می‌زند که شاید ضربهٔ آخر را او زده باشد؛ کسی که زمانی عاشقانه کنارت بود.گریه نمی‌کنی، عصبانی نمی‌شوی، قلبت هم نمی‌شکند. چون در میانهٔ افتادن، همه‌چیز در هاله‌ای از ابهام و بهت است. تنها می‌توانی نظاره‌گر باشی. طبیعت در هر سقوط، رنگ خاکستری به خود می‌گیرد و حتی خدا هم انگار فقط تماشا می‌کند تا ببیند از افتادن تو چه نصیبی می‌برد.اما لحظه‌ای که به زمین می‌خوری و صدای افتادنت جهان را می‌لرزاند، دلیلش سنگینی وزن تو نیست؛ سنگینیِ چیزهایی‌ست که دیده‌ای و روحت را کوه کرده‌اند. استخوان‌هایت پر از درد می‌شوند، صورتت در خاک فرو می‌رود، اندیشه از فکر تهی می‌شود و قلب از عشق.می‌توان بلند شد؟ بعید است. اما می‌شود. کافی است صورتت را از خاک پاک کنی، جامهٔ کهنه را بدرّی و جامه‌ای نو بپوشی. استخوان‌ها در گذر زمان ترمیم می‌شوند، آدم‌ها فراموش می‌شوند و صورت از خاک شسته می‌شود. دوباره باید برخاست؛ چاره‌ای جز ایستادن و ادامه دادن نیست.رنگ‌ها پس از سقوط، رنگی دیگر می‌گیرند. جهان زیبایی‌هایی را به تو نشان می‌دهد که از آن بالا هرگز نمی‌دیدی، و این زیبایی‌ها درون تو جا خوش می‌کنند. حتی اگر لحظهٔ سقوط را از یاد ببری، آن تجربه در ناخودآگاهت باقی می‌ماند.بدان: اگر توانستی جان سالم به در ببری و خاک را از خود بتکانی، تو توانِ بردن داری. تجربه‌ای هرچند گران را به زندگی بخشیده‌ای. تو جهان را هم از بلندای پرواز دیده‌ای و هم از عمق سقوط؛ آدم‌ها را بی‌نقاب دیده‌ای. پس به خود ببال، نه به خاطر سقوط یا شکست، نه به خاطر استخوان‌های شکسته یا صورت به خاک نشسته؛ به خود ببال چون توانستی از پس سقوطی چنین عظیم جان سالم به در ببری و ویرانی را به گور نسپاری.بمان و بجنگ، چرا که تو گوهری هستی صیقل‌خورده؛ و اکنون زمان نشستن در رکاب انگشتریِ قدرت استI can&#039;t say whether I&#039;m sad or glad to be trapped in this fall at this point of my life. The moment a fall begins is painful — full of the fear of losses — but once the first slips happen and you start falling, those things you clung to lose all meaning. Knowing it will end in ruin, you try to look around from the height you&#039;ve fallen from. The people who were once above you, dressing you in fine clothes and flattering words, now reveal their true faces — and you see that not only are they not sorry for your fall, some are even pleased. One of them shouts that perhaps he dealt the final blow — the one who once gave you his time with devotion.You don&#039;t cry, you don&#039;t get angry, your heart does not break, because while falling and suspended you exist in a haze of bewilderment; you can only watch, not react. Nature paints every fall in gray, and even God seems to watch to see what will come of your descent.When you hit the ground and the sound of your fall shakes the world, it&#039;s not because of your weight but because you have seen things that make your soul heavier than a mountain. Bones ache, the face lies sprawling in the dirt, thought emptied of thought, heart emptied of love. Can one rise? It seems unlikely after such blows — yet it is possible. Wipe your face from the dust, tear off the garments you wore, and put on new clothes.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 09:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم کمی آبادی میخواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%AF%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-ywfxdiupfobj</link>
                <description>مدت‌هاست آلارم «عدم درج قلم گوشی» روی صفحه‌ام جا خوش کرده و من بی‌تفاوت از کنارش می‌گذرم. فقط گاهی وقتی مزاحم کارم می‌شود، جایش را عوض می‌کنم. اما یک‌بار، وقتی ذهنم خالی از فکر بود، چشمم به آن افتاد و جور دیگری نگاهش کردم یا شاید برای اولین بار به نبودنش فکر کردم. مدتی است این قلم سرجایش نیست و برایم اهمیتی ندارد. یادم هست وقتی گوشی قبلی‌ام از دستم افتاد و ضربه‌ای خورد، روزها ناراحت بودم. همان روز برایش قاب و محافظ خریدم تا مبادا آسیبی بیشتر ببیند. سرانجام هم تنها با همان یک ضربه جایش را به یکی دیگر بخشید.اما حالا چه؟ چرا برای این گوشی جدید و پیشرفته، بی‌تفاوتم؟ چرا محافظی ندارد، چرا همیشه صفحه‌اش کثیف است، اصلا چرا قلمش سرجایش نیست؟کمی که عمیق‌تر شدم، دیدم مدت‌هاست چیزی در دنیا برایم ارزش ندارد. هیچ وسیله‌ی فیزیکی، هیچ خانه و ماشینی خوشحالم نمی‌کند. حتی داشتن همان چیزهایی که روزی آرزویشان را داشتم، حالا بی‌معناست. خانه‌ای که زمانی رؤیا بود، امروز حالم از دیوارهایش به هم می‌خورد. چه در من تغییر کرده که جهان این‌چنین از رنگ و رو افتاده؟گاهی فکر می‌کنم ریشه‌اش در روحیه‌ای است که خوشبختی را در شادی جمعی میخواهد. وقتی همسایه‌ای نانی برای خوردن ندارد، نان در دهان من هم مزه‌ای ندارد. این همدردی شاید به نظر تظاهر بیاید، اما خودم می‌دانم صادقانه است. نمی‌توانم خوشبخت باشم در سرزمینی که بدبختی از دیوارهایش می‌بارد. نمی‌توانم از خانه و ماشین لذت ببرم وقتی دیگری حسرتش را می‌خورد. دلم پر می‌زند برای دستگیری، اما دست‌هایم خالی است؛ حتی خالی از نان.بارها به رفتن فکر کرده‌ام، اما کجا روم؟ نمی‌توانم سرزمینم را پشت سر بگذارم. نمی‌توانم به این سان خودخواه باشم. اما از سوی دیگر، اینجا هم دست‌هایم خالی است؛ خالی از هر آنچه بتواند رنگی به زندگی ببخشد. غمگینم که شور جوانی و رؤیای تغییر جهان از دستم رفته. می‌دانم با دست خالی حتی نانی نمی‌توان بر سر سفره آورد، چه برسد به تغییر فرهنگی در جامعه‌ای که ذهن‌ها در گرو نان است.غمگینم که رسالت عمرم را بر زمین گذاشته‌ام. سال‌ها در پی رسیدن بودم و رسیدم، اما هیچ رضایتی ندارم. نان، دغدغه‌ی اصلی‌ام نبود. من بذر می‌خواستم، فرهنگی که از من بماند. خواستم که روزی کتابی در دست رهگذری باشد، که روزی آبادانی از جنس فرهنگ شکل بگیرد. اما نه شد و نه توانستم بخواهم. خواستن در نهان من دفن شد بی صدا، بی‌قدرت، بی‌ثمر.من هم با این سرزمین به گل نشستم. نتوانستم خود را رها کنم چه برسد برا یاری دیگری.باور آخرین مرحله‌ی سوگواری است، و دیر باوری دیگر خصلت من است. سال‌ها نپذیرفتم که ناتوانم. امروز اما قلبم پذیرفته: عمرم جز نان و زمین چیزی به یادگار نخواهد گذاشت. دیگر نه چیزی مرا خوشحال می‌کند و نه حتی غمگین. تنها دلم امید می‌خواهد؛ امیدی از جنس ظهور، نویدی عالم گیر. دلم باور می‌خواهد.دلم کمی آبادی میخواهد.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 23:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز + مرگ + ی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%8C-lvwqrapzygw9</link>
                <description>سلام، ای دختر خفته در روزمرگی، دختری که زمان و مکان، رویاهایت را به باد داده‌اند. کنج خانه در عزلت نشسته‌ای، زانوی غم در آغوش گرفته‌ای و در جست‌وجوی لحظه‌ای برای وداع با جهانی هستی که نه تو او را دوست داشتی و نه او تو را. روزمرگی؟ واژه‌ای که روزی دیوانه‌ام می‌کرد، اما امروز جز آن چیزی برای عرضه ندارم. تنها مانده‌ام، از همه عالم به درم. زوال عقل کم‌کم به سراغم آمده، اعتماد از نفسم رفته و دیگر امیدی به تغییر شرایط در من نیست. نمی‌توانم برخیزم. روزگاری رها بودم، بندها را گسسته بودم، سختی‌ها را تاب آورده بودم. اما امروز، مکان و تقدیر رهایم نمی‌کنند. هرچه تلاش می‌کنم بندی بگسلم، نمی‌شود که نمی‌شود. به تنهایی جنون‌آمیزی گرفتار شده‌ام، تنهایی از جنس روح. کسی نیست که بخواهد روحم را بکاود، روحی که از پس رنج‌ها بارورش کرده ام، بزرگش کرده ام، از دست دادن‌ها را لباس تنش کرده ام. بندها را دیده‌ام و روحم را محکوم به آزادی کرده‌ام. حیف از این روح که بی‌مخاطب در گوشه عزلت بنشیند. روحی زیباست، کاش در کالبدم نبود. کالبدم در قفس است و روحم این کالبد را تاب نمی‌آورد. می‌خواهد بگریزد، اما راه به جایی ندارد. دیوارها را نمی‌خواهد ببیند، اما سقفی نیست. می‌خواهد خانه را ترک کند، اما مونس جان در آن دارد.کاش به سراغم آیی، هر طور که دلت می‌خواهد. کنارم بنشین، قهوه ی مهمانت کنم. من بگویم، تو بگویی و زمان را به کشمکش عقربه‌ها واگذاریم. روحم تنهاست، از انزوا بیزار است، از اجتماع پوچ گریزان است، از روزمرگی محض فراری است، از دیوارهای سر به فلک کشیده گریان است. آن‌قدر در پستو مانده که رنگ آسمان را به فراموشی سپرده. روزگاری پرجنب‌وجوش داشت، پر از فراز و نشیب، پر از لحظه‌های نفس‌گیر، پر از آرزوها و رویاهای زیبا، نه فقط برای خودش، برای خلقی که آرزوهایش در آن‌ها متجلی می‌شد.اما امروز نیاز دارد که آرزوی کسی باشد، کسی که آرزویش باشد دست یاری به سوی او که از پا افتاده دراز کند. تو آرزو کن که دستم را بگیری، شاید آرزویت اجابت شد. آرزوهای من از من رخت بسته‌اند، شاید ناتوانی بزرگی در من دیده‌اند که با دو پای گریزان از من گریخته‌اند. هرچه کرده‌ام، خود کرده‌ام، با تصمیم‌هایی که سلسله‌وار به سوی نابودی رفتند. به عقب که نگاه می‌کنم، گودالی است پر از تباهی و ویرانی. پیش رو را که می‌بینم، پلی نیست که راهی برای فرار از آنچه کرده‌ام باز کند. کاش کسی با دستان یاری‌دهنده سوی دیگر این ویرانی ایستاده باشد و دستش را به سویم دراز کرده باشد. می‌دانی چه می‌شود؟ بی‌درنگ دستت را خواهم گرفت و تو به خود افتخار خواهی کرد که مرا از این گودال به سوی دیگری رهنمون کردی. چرا که روحم زیباست، صورتم زیباست، زخم‌هایی دارم به قامت زخم شمشیر بر پیشانی‌ام. روزگار است دیگر، بسیار آزموده‌ام. همه را پاس کرده‌ام و به پیروزی‌ام بر روزگار بالیده‌ام. در کاسه «چه کنم» یا «چرا من» نمانده‌ام، حتی لحظه‌ای برای استراحت به خود نداده‌ام. اما امروز… نیاز به یاری دارم تا از تاریکی که گرفتارش شده ام برخیزم. روح سرکشی دارم و قد دیوارهای خانه و پوچی، سرکشی‌ام را غمناک کرده است.می‌خواهم برخیزم، بجنگم، بتازم و بنازم. نمی‌خواهم بنشینم و گذر عمر را ببینم. کمکم کن.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 14:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محال من، بمان...</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-xhz0arpjbcb4</link>
                <description>تو مرا یاد کنی یا نکنی،چه بخواهی و چه نه،خیالم به سرت هست یا که نه،تو را من بی‌بهانه دوست می‌دارم.نمی‌دانم که می‌دانی چه اشتیاقی در من از تو جان می‌گیرد؛دانستنت هم چه سود، وقتی عطش اشتیاق مرا تسکینی نیست؛نه با بودنت، نه با دانستنت.نمی‌دانم از چه سبب،تو این‌چنین در من فراوانی،در زمانی که بودنت، حتی اندک، نه… محال می‌نماید.نمی‌دانم چرا تو را این‌گونه آشنا می‌پندارم؛چگونه می‌شود آشنا باشی، بی‌یک علیک، بی‌یک نگاه؟می‌دانم،قلبم تو را تاب نخواهد آورد،و روزی، فریاد خواهی شد،در من.مگر من چه خواسته‌ام،جز تمامیت؟که این‌چنین از من دریغ می‌داری و گریزانی...روزی بر قلب من تکیه خواهی زدآخرچه کسی می‌تواند چون من،این‌چنین پشت و پناهت باشد؟ظالم بودن چگونه می‌تواندلباس روز و شبت باشد،وقتی این‌چنین تشنه‌ی مهربانی‌ات هستم؟جامه بدر کن، از پس ظلم به‌در شو؛شاید عطشم از وجودت سیراب شد.تو فقط بخواه مرا،باقی راه با من.تو بنشین و تماشا کن.محال بودنت،مرا با تو به رویا می‌برد.عجب رویای شیرینی‌ست:من باشم و تو باشی،و زمان، در پهلوی ما، پهلو انداخته باشد و نظاره‌گر؛چاره‌ای نیست برایش، برایت.اینجا سرزمین من است؛حاکم، من.امیر، من.معشوق و گوش‌به‌فرمان، تویی.به کجا گریزانی، وقتی در قلمرو منی؟به هر سو که روی،بازگشت به‌سوی من است.پس بمان.تو بمان،تا هر آنچه در این سرزمین دارم، نثارت کنم.خودآگاه و ناخودآگاهم،نثار تو باد.تمام قلبم، از آنِ تو.مختاری در آن،هر چه خواهی کن...تو فقط بمان.در رویا بمان.محالِ من...</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 13:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو بخوان مرا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7-gmfrkvmjquub</link>
                <description>امروز تقریباً یکی دو ماهی گذشته از زمانی که تصمیم گرفتم بنویسم و منتشر کنم. در این مدت اتفاقاتی افتاد که وقفه‌های طولانی بین نوشته‌هام انداخت، مثل جنگ. درست است که وقفه ایجاد کرد، اما در عوض، حس‌وحال‌های تازه‌ای را هم با خودش آورد. حس‌هایی که ردشان را می‌توانم در قلمم ببینم.اوایل، ذهنم جز جنگ به چیزی نمی‌رفت. انگار بغضی در گلو داشتم که باید به هر طرف خالی‌اش می‌کردم؛ با هیجان، با ترس، با اندوه، با حس میهن‌دوستی، با نفرت... خدایا، چطور ممکن است این‌همه احساس متضاد را در یک دل جمع کرد؟ نوشته‌هایی داشتم که بیشتر شبیه خط‌خطی‌های بی‌سر و ته روی یک کاغذ بود؛ اما همان کلاف درهم، تنها با نوشتن آرام می‌گرفت.برای آدمی درون‌گرا مثل من، بازنشر نوشته‌ها چیزی نبود جز گونه‌ی سرخ از شرم. اینکه شاید همکارهای سابقم، دوستان و آشنایانم  بخوانند، قضاوت کنند، نقد کنند، یا حتی مسخره‌ام کنند، چیزهایی بود که مدام در ذهنم می‌چرخید. اما یک روز بالاخره دل را زدم به دریا و منتشرشان کردم. نه برای اینکه جهان را تکان بدهم، نه؛ فقط برای اینکه قدمی برداشته باشم در مسیر چیزی که به آن علاقه دارم. تا بعدها افسوس نخورم که چرا هیچ‌وقت حتی امتحانش هم نکردم.تا اینجای راه، از چیزی که نصیبم شده، تا حدی راضی‌ام. البته که واقعیت این است: هیچ‌چیز مثل منبع درآمد، آدم را راضی نمی‌کند. اما در این بلبشوی بی‌درمان، حداقل راهی برای التیام  درد خود پیدا کردم.دلم می‌خواست برخی‌ها که نظراتشان برایم مهم بود، واکنش نشان میدادند. اغلبشان سکوت کردند. نه نظری، نه حتی یک لایک خشک و خالی. این سکوت غمگینم می‌کرد، اما با همین دل‌شکستگی هم ادامه دادم. روزی خواهد رسید که همان‌ها در صف انتظار خواهند ایستاد. بلاک فور اِوِر.و اما کسانی که زورم بهشون می چربید رو از گلو گرفتم و چشم ازشون برنداشتم تا نوشته هامو بخوونن و چشم در چشم منتظر انتقادشون بودم که خوشبختانه نظر همه‌شان مثبت بود. می‌نویسم، دوباره و دوباره، چرا که تنها راه فرار از عمری عبث را در همین نوشتن‌ها می‌بینم.تو بخوان مرا…</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 15:48:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو جهان رو چطور می‌بینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-bp6yerkqsfr2</link>
                <description>من که هر چی بیشتر نگاه می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که پر از فریبه. حتی تو دل طبیعت هم که خیره می‌شی، پر از دلبری‌ها و فریب‌هایی‌ـه که می‌تونه آدمو تا اعماق قهقرا بکشه.یه لحظه فکر می‌کنی توی اوج هرم هستی، لحظه‌ی بعد با دیدن یه عکس از کهکشان، همه‌ی آرزوها و افکارت فرو می‌ریزه.سختت می‌شه قبول کنی که تا دیروز «اشرف مخلوقات» بودی و امروز، یه ذره‌ی ناچیز هم نیستی.اصلاً کجای این عالم وایستادیم؟ بودن یا نبودنمون چقدر می‌تونه مهم باشه؟ چرا این‌قدر دنبال مهم بودن می‌گردیم؟مگه اگه مهم نباشیم، نمی‌تونیم زندگی کنیم؟ بقیه‌ی موجودات عالم که می‌دونن مهم نیستن، از چرخه‌ی طبیعت حذف شدن؟مشکل از اون‌جاست که قرن‌هاست به این فریب که «اشرف» هستیم دل خوش کردیم.شاید فریب بدی هم نبوده البته، بالاخره همین زمینی که داریم و این‌همه نعمت که به خودمون بخشیدیم، حاصل همین توهم اشرف بودنه.وگرنه الان یه نئاندرتالِ درپیت بودیم. ولی حالا بلدیم بجنگیم، بلدیم با یه بمب، کل یه سرزمین رو بفرستیم به قعر جهنم.بلدیم با بزرگ‌ترین سؤال بشر که بقاست، بازی کنیم. بلدیم وعده‌های قشنگ بدیم.این‌ چیزا همه از همون اشرف بودن میاد، دیگه.اما حالا که اشرف نیستیم یعنی نمی‌تونیم این کارا رو ادامه بدیم؟به نظرم  ما می‌توانیم. ما اون‌قدری جلو می‌ریم که یه روز میگن: همین ذره‌ذره‌های ناچیز، کل عالم رو مدیریت کردن.نگاه نکن چه ریزه، صبر کن ببین چه تیزه.این اشرف‌جان، به‌نظرم بیشتر از اینکه آبادانی بیاره، گند زده به هر چی که یه شکل قشنگ و دست‌نخورده داشته.اصلاً چی‌ت می‌شه که هی می‌خوای همه‌چی رو دست‌مالی کنی؟فضا پر از فضولات همین اشرفه؛ حتی نمی‌دونه با فضولاتش چی کار کنه.کاری که همه‌ی موجودات بلدن، همینه دیگه.رودها، دریاها، جوّ بالا، جنگل‌ها، بیابون‌ها… پر شدن از چیزایی که طبیعت حتی نمی‌دونه باهاشون باید چیکار کنه.کسی نیست که گردنشونو بگیره.همه‌چی رو همون‌طوری نصفه‌کاره رها کردیم درست مثل هر کاری که بلد نیستم و به امان خدا رهاش میکنیم.اصلاً ببین از کجا شروع کردم، به کجا رسیدم.یه متن در مورد خاصیت انسان نوشتم، تهش شد حمایت از محیط زیست.مگه دنبال دغدغه‌ی محیط زیست بودم؟چی شد که رسیدم به اینجا؟شبیه زن‌هایی شدم که نشستن سبزی پاک کنن و از هر دری حرف می‌زنن.فکر می‌کنم از ذهن پریشونمه.ذهنی که یه لحظه از کار نمی‌ایسته.و این ذهن پریشونم، خودش یکی از دستاوردهای همون «اشرف» بودنه.انقد دور و برم پر از بحرانه که دائم با خودم فکر می‌کنم:مگه چی‌مون کم بود؟مگه چشه که تو جنگل زندگی کنیم، برای هر وعده غذا بریم شکار،شب کنار هم، زیر ستاره‌ها بخوابیم،با یه برگ خودمونو بپوشونیم… یا شاید اصلاً نپوشونیم.بهرحال، کدوم حیوونو دیدی که خودشو بپوشونه؟اینم از اون مسخره‌بازی‌های تمدنه.شاید اگه فقط گوشت می‌خوردیم، به ستاره‌ها نگاه می‌کردیم، بچه می‌آوردیم،شرایطمون از الان بدتر نبود.اما دستاوردهامون چی میشد پس؟کشتارهای دسته‌جمعی، قحطی، طاعون، نکبت، استعمار، بدبختی…و کشف جهانی که شاید خودش هم التماس می‌کرد هیچ‌وقت به دست هیچ اشرفی کشف نشه.ولی شد.کم زمینو نابود کردیم؟ حالا فکر سیاره‌های دیگه‌ان اساتید!همین گهی که به زمین زدید، جمعش نکردید، حالا فکر گه تازه‌اید؟یه جوری ریدیم که هستی فقط شاید با گرمایش بیشتر بتونه نابودمون کنه.راه دیگه‌ای هم فعلاً به ذهنش نمی‌رسه.سیل و زلزله و آتیش هم میاد، ولی انگار کارساز این بشرِ نوپای اشرف نیست.نمیدونم رویا داشتن هم جزو «اشرف بودن» هست یا نه، ولی من این بخش از انسان بودن رو دوست دارم.شاید موجودات دیگه هم داشته باشن، ولی چون آگاهی ندارم، این خاصیت رو فقط به خودمون نسبت میدم.اینکه بتونی رویا داشته باشی و از جایی که ساختی فرار کنی، به نظرم بهترین بعد انسانی هست که من می‌شناسم.رویاها هم آخرش می‌رسن به این که چیزایی که خودمون ساختیم رو دور بزنیم.مثلاً رویای آزادی.مگه اگه تو جنگل زندگی می‌کردیم، آزاد نبودیم؟ولی حالا با تمدن، کاری کردیم که آزادی که روزگاری حتی براش تعریف نداشتیم ولی زندگی‌ش می‌کردیم، شده رویا.یا رویای سرزمین‌های بدون جنگ.تهش یه شکار می‌رفتیم، تهش یه هابیل  قابیل رو می‌کشت.ولی الان رویا داریم که این همه آدم با یه بمب چندصد تنی نمیرن،و با وقاحت با پروپاگاندا و دورچین «نبرد برای آزادی» تحویل‌مون ندهند.کتاب‌های تاریخ رو که نگاه می‌کنی، هر وقت کشتی انگلیس به فتوحات جدید رسیده، برای شستن دست از هر چی زشتی بوده، انگ آزادی زده و به کشت و کشتار ادامه داده.حالا اینکه اونا باور کردن برای آزادی ما رو می‌کشن، یه بحثه،اینکه یه سری‌ها هم هستن که باورشون شده قراره اونا ما رو آزاد کنن، بحث دیگه‌ایه.که دیگه قابل بحث نیست.یا رویا داریم که همه با هم بریم بهشت، و هر کی نره باید به زور ببریمش.آخه شما با همین زمین خدا ببین چه کردی، که حالا اصرار داری حتماً بری بهشت؟بیابون رو بیابون‌تر کردی، خاک رو نا حاصلخیز، آب‌ها رو ویلان، زمین‌ها رو نابود.حالا بری بهشت چه کار می‌کنی؟چه گندی اینجا زدی که دلت می‌خواد بری بهشت که اونجا بزنی؟حداقل اصرار داشته باش که بری جهنم، شاید اونجا کارآمدتر بودی.به نظرم خشم مادر طبیعت از ما، خشم فراگیرتر از این حرفاست،و سر صراط، یکی‌یکی ما رو پرت می‌کنه پایین.مگه شوخی‌ست که این‌قدر اعصاب‌شو خرد کردیم؟خوبیش اینه که نگاه فرد به فرد نداره، کلاً مشکل با موجودیت «انسان»ه،و ممکنه تهش یه کمی بخواد تفکیک کنه مثلا قرن به قرن.که با این وضعی که قرن حاضر داره، اوضاعمون زیاد هم برای مادر طبیعت خوب نیست،و خشم از سر و روش می‌باره.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 16:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محال از سرزمین ما رخت خواهد بست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36833715/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-dxg8cizjddes</link>
                <description>بیشتر از همیشه به فکر کارآمدی خودمم. تو این اوضاع که سال‌هاست کلید تعدیل من و خیلیای دیگه خورده، حالا که انگار همه‌مون یه‌جا تعدیل شدیم، چطور می‌تونم کار پیدا کنم؟ چطور می‌تونم گلیم زندگیم رو از این آب گل‌آلود بکشم بیرون؟ یه لحظه فکر می‌کنم کاش می‌تونستم...خدایا، چیکار می‌تونم بکنم؟ کاش باهام حرف بزنی، یه مسیر جلوی پام بذاری. آخرین بار که پیشت گریه کردم و کمک خواستم، انگار جوابم جنگ بود. نمی‌دونم گریه‌هامو شنیدی یا یکی درخواست بزرگ‌تری کرده که این‌جوری بر سرمون باریدی. دلم می‌خواد به آینده خوش‌بین باشم، ولی مگه می‌شه؟ تو این بحران، راه فراری هست؟ کور سوی امیدی پیدا می‌شه؟ این تاریکی از اوناییه که چشم هیچ‌وقت بهش عادت نمی‌کنه.ما جوونای ایرانی انگار فقط قسر در رفتن بلدیم. همین که هنوز تو این منطقه‌ای که بودی، هستی، یعنی موفقیت. همین که هنوز تو همون طبقه اجتماعی‌ای که بودی، موندی، یعنی موفقیت. همین که موشک خونه‌تو خراب نکرده، یعنی موفقیت. همین که هنوز تعدیل نشدی، یعنی موفقیت. انگار زنده موندن تو این بحران‌ها خودش شده یه مدال افتخار. ولی من از این حال خودم بدم میاد. از این ناامیدی که بوی مرگ و نفتالین می‌ده حالم به‌هم می‌خوره. مغزم به دلم گوش نمی‌ده، فقط می‌خواد این‌جوری بنویسه تا شاید خالی شه. خالی از همه‌چیز، حتی از ناامیدی.می‌دونم ناامیدی انرژی بیشتری از آدم می‌گیره تا امید. امید یه جرقه‌ست که ته دلت روشن می‌شه و انگیزه می‌ده بری جلو. ولی ناامیدی کل وجودتو می‌گیره و لحظه‌ای ولت نمی‌کنه. دلم می‌خواد یه روز برگردم به این متن و ببینم پر از شادابی‌ام، پر از امید، پر از موفقیت‌های واقعی، نه فقط قسر در رفتن از بحران‌ها. دلم می‌خواد سایه آبادانی من به بزرگی سرزمینم باشه، به وسعت قلب مردمش. دلم هوایی می‌خواد که گرمای سوزان و گردوخاک توش جایی نداشته باشه. دلم مردمی رو می‌خواد که فقط به خودشون فکر نکنن، که همسایه، دوست و هم‌زبون براشون مهم باشه. دلم می‌خواد فقر از در خونه‌ها بره، بچه‌ها دستشون پر از کتابای سنگین باشه، زن‌ها از عشق بخونن و دخترکی لپ‌گلی با عطش جوانی برقصه.دلم سرزمینی می‌خواد که حصر نباشه، قلب‌ها و ذهن‌ها سانسور نشن. دلم آرزوهای بزرگ تو قلب هر بچه‌ای که تازه پا به دنیا می‌ذاره، می‌خواد. دلم آزادی اندیشه می‌خواد، آزادی‌ای که هیچ‌کس بهش رنگ و شکل نده، که از طغیان بدسرشتی‌ها و انگ‌هایی که به اسم دین یا آزادی به زور تو ذهن‌ها می‌چپونن، دور باشه. وای که دلم چقدر پر ازچیزای قشنگه. فردا می‌فهمیم این آرزوها محال بودن یا محال از سرزمین ما رخت بربسته سرزمین ما رخت بسته.سرزمین ما رخت بسته.</description>
                <category>فرشته بهزاد</category>
                <author>فرشته بهزاد</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 21:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>