<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حنآ.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36901594</link>
        <description>و او نمیخواست پیش از مرگش بمیرد ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:05:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4870938/avatar/dAazif.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حنآ.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36901594</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یآد تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36901594/%DB%8C%D8%A2%D8%AF-%D8%AA%D9%88-hwl5i2mfzh8y</link>
                <description>گاهی به این می اندیشم که خوشا به حال آیینه ی اتاقت که می تواند چند صباحی تو را نگاه کند ، آنگاه که زلف پریشانت بر روی پیشانی ات افتاده و سعی در مرتب کردن آن داری یا وقتی که میخواهی لباست را مرتب کنی و لبه پیراهنت را دست بکشی ...ای کاش میتوانستم مثل او به لبخند رضایتت خیره شوم و محو آن چال گونه ی بی نقص شوم اما گویی این آرزوی محال طلسم شده است و من نیز محکوم به تماشایت از فاصله ای هستم که دستی میان آن نیست :))پس تو را قسم به این دوری ، خودت را از یاد مبر که تو همواره در یاد و جان من رخنه کرده ای ...رویآ</description>
                <category>حنآ.</category>
                <author>حنآ.</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 22:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غَریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36901594/%D8%BA%D9%8E%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-lkiip0cn53ap-lkiip0cn53ap</link>
                <description>به آیینه نگاهی گذرا بیاندازید و به غریبه ای که می بینید لبخند بزنید .حال صبح خود را جوری شروع کنید گویی متوجه نیستید غریبه ثانیه به ثانیه شما را دنبال می کند ؛انگار حضورش در صف نانوایی ،آیینه ی اتاق کار،هنگام غذا و در حین راه رفتن بر دیدگان و فکر شما مسلط نیست !اما من می ترسم ؛من از این غریبه در وجود خویش خوف دارم .من اطمینان دارم او به دنبال قتل من است و همواره برای این عمل شیطانی نقشه می کشد .به هر که می گویم قاتلی شب و روز در کمین من است ، می پندارد گویی دیوانه ام ولی چگونه بود که همین دیشب سوزش لبه ی تیز خنجرش را بر روی گلویم احساس کردم؟قاتلاحساس کردم ؟</description>
                <category>حنآ.</category>
                <author>حنآ.</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 10:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمآن اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36901594/%D8%B2%D9%85%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-jtlatfgmgvy4</link>
                <description>خیال می کردم روزگار برایمان همانند عشق درون چشمانم می خواهد . گمان می کردم شبانگاهان که به یادت می افتم و عطر آغوشی که هرگز تجربه نکرده ام را به سینه فرو می برم ؛ بعد ها برایم خاطره ای می شود که در غروبی پاییزی برایت تعریف خواهم کرد ...چشمانم از دور تو را می پاییدند و دستان سردم گرمای دستت را از همان فاصله حس می کردند ، تو را می دیدم که چگونه با آن چهره ی معصومت لبخند میزنی و آن چال لپ بی نقص را نمایان میکنی :))اما افسوس که نگاهت به سوی من نبود و دستان دیگری آن گونه ها را نوازش می کردند .گناه هیچ کدام مان نبود ، ما آدم های درست در زمان اشتباه بودیم ...خیآلت#</description>
                <category>حنآ.</category>
                <author>حنآ.</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 12:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>