<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیرسه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36934349</link>
        <description>درگیر گذر زمان و مشتقاتش.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:58:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4809904/avatar/I9WfGE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیرسه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36934349</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای اینم باید عنوان پیدا کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%85-kfxspdgkkmss</link>
                <description>جمعه بالاخره موهامو لیر کوتاه کردم، خودم با قیچی آشپزخونه. قبلش که موهام رو شونه کردم و شبیه هاگرید شدن یکم دودل شدم اما با خودم گفتم عزیزم تو اونقدر راحت با درس و دانشگاهت اونطور کردی بعد حالا برای این یال‌های شیر دودل میشی؟ نتیجه رضایت‌بخشه. شنبه تنهایی رفتم باشگاه و کتابایی که چندماه گذشته خوندم رو به گودریدز اضافه کردم. امروز کتاب‌ها رو چیدم و یکم تمیزکاری کردم. الان فهمیدم که یه نوع قارچ به اسم یال شیر وجود داره که ظاهر جالبی هم داره.پس‌فردا یک ماه از آخرین‌باری که یکی از دوستام رو دیدم می‌گذره. میشه گفت تنها کسیه که مرتب برای بیرون رفتن میگه و شرایطش رو داره. دوست دارم ببینمش اما‌ یه ‌چیزی که هست اینه که انگار هیچ‌چیزی برای تعریف کردن ندارم. می‌تونم درباره‌ی سریال و کتاب و فکرام و حرفا و اتفاقای ساده‌ و سطحی این چندوقت براش بگم اما راستش بعضی‌وقتا احساس می‌کنم که به این حرفام گوش‌ نمیده یا انگار منتظر یه‌‌چیز دیگه‌ایه و من ناامیدش می‌کنم. از اون‌طرف برعکس اون کلی دراما‌ و ماجرا برای تعریف کردن داره. احساس بدی می‌گیرم که انگار براش کسل‌کننده به نظر میام.یهو یادم افتاد که یک‌بار باهم به این نتیجه رسیده بودیم که من بامزه‌ترین دوستشم. آیا همچنان همینطوره؟ باید بررسی کنم.                                                                         یاد آینه‌ی جادویی نامادری سیندرلا افتادم.به نظرم حیف و ناراحت‌کننده‌ست که بیشتر تراس‌ها کوچکن و همون فضای کوچک بیشتر تراس‌ها هم با اون تیکه‌ی بیرونی کولر دو‌تیکه‌ها‌ اشغال میشه.از چت‌جی‌پی‌تی پرسیدم چرا تو اون سریاله فلانی اون یکی پسره رو اونجور زد.ظهری رفتم آب بخورم دیدم داره memories of murder نشون میده. پنج دقیقه‌ی آخرش بود. سرپا دیدمش. راستش دلم برای همه‌ی ارتباط‌های کمرنگ و از دست‌رفته‌م تنگ شده. لزوما‌ برای آدم‌هاشون نه، برای خود اون ارتباطه. مثلا ارتباطم با اون دوست مجازیم جوری نبود که بخوام بگم دلم برای اون شخص تنگ شده اما مثلا یهو دلم خواست می‌تونستم بهش پیام بدم و رندوم حرف بزنیم. نمی‌دونم. احساسات پیچیده‌ان. شاید کمی از این و کمی ‌از اون قاطی پاطی بشن. دلتنگی برای اون دوستم که دیگه تقریبا دوست نیستیم هم که دیگه گفتن نداره.اینکه هنوز میگم اون دوستم که دیگه &quot;تقریبا&quot; دوست نیستیم خودش تا حد خوبی نشون میده چقدر احمق هستم. البته دلیل‌های خودم رو دارم. به‌زودی پرونده‌ش رو می‌بندم و پایانش رو به رسمیت می‌شناسم. چندروز پیش دوستم بهم گفت قابلیت ویدیو مسیج همیشه یاد من می‌اندازش و ویدیو مسیجام رو خیلی دوست داره. خیلی خوشم اومد خوشحال شدم.خیلی دلم می‌خواد کتاب بخونم اما اصلا حسش نیست.گمونم تو یک هفته‌ی گذشته فقط ۲-۳ بار آگهی‌های استخدام رو چک کردم. امروز تو باشگاه آهنگای قدیمی مثل beautiful liar شکیرا و بیانسه و smack that و جنیفر و پیتبول گذاشته بودن. انگار آخرای دهه‌ هشتاد زده بودی pmc. کم کم برم بخوابم.۲۲:۰۹ شب یک‌شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای این هم عنوان پیدا نکردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-rvkwydjr11cf</link>
                <description>دوشنبه ظهر یک‌ساعت‌ونیم خوابیدم، بیدار شدم و اومدیم خونه. فقط دوساعت تونستم بیدار بمونم. دقیقا کل شیفت خواهرم رو روی تختش خوابیدم و چنددقیقه قبل از اینکه زنگ در رو بزنه بیدار شدم. سه‌شنبه ظهر رندوم سرچ کردم و آهنگ لاتین گذاشتم و یکم رقصیدم. آخرین‌باری که خارج از ماشین و سرپا رقصیده باشم یادم نمیاد. یکم قبل‌ترش داشتم سریال می‌دیدم و فکر می‌کردم و این به ذهنم اومد که مدت قابل‌توجهیه که گریه‌ی درست حسابی‌ هم نکردم. باشگاه نرفتیم چون مربی گفت عصر هستش. خواهرم شاید می‌تونست مرخصی ساعتی بگیره اما من نوبت ناخن داشتم. بعدش پیاده رفتم تا محل‌کار خواهرم و ناخنام رو نشونش دادم. اون‌روز خیلی دوستشان نداشتم اما الان ازشون خوشم میاد. بعد راه رفتم و آهنگ گوش دادم، اندازه‌ی کمی بیشتر از ده‌هزار قدم. کفشام سُر و صاف بودن برای همین رسیدم خونه کف پاهام درد گرفته بود. دوش گرفتم و خواب بهم فرصت نداد بیشتر از چند خط بنویسم. چهارشنبه بیشتر روز رو صرف نخوابیدن کردم که شب بخوابم🤡👍. باشگاه خیلی خوب بود و مربیم بخاطر درست انجام دادن حرکات ازم تعریف داد. پنج‌شنبه کمک بابا یکم سبزی پاک کردم و کمک مامان یکم چیزهای ترشی رو خرد کردم و بسیار هوس پیتزا کردم. we are all trying here رو هم کامل دیدم. واقعا دوستش دارم/داشتم. از اون چیزاییه که هم یادم می‌مونه هم یادش میفتم. &quot;همه درگیر جنگیدن با حس بی‌ارزشی خودشونن&quot; اسم دیگه‌اشه که توصیف خوبی برای سریال و شخصیتاشه.روی یه‌قسمتای پرت و عجیبی از دیوار یه‌سوراخ‌هایی هست که کنجکاوم بدونم برای چی بودن.ا‌ون‌روز وقتی رسیدم سالن به این فکر کردم که سر چه‌چیزهایی استرس می‌گیرم و سر چه‌چیزهایی نه و فرداش وقتی داشتم لباسا رو می‌انداختم تو لباسشویی به فکرم اومد این از یک‌طرف نشون میده که حالمبد و از طرفی هم بخشی از اینه که چرا حالمبد.استریک دولینگوم هم پرید. انقدر اینترنت رو قطع و وصل کردن تا مطمئن بشن می‌پره. دربه‌درها جغد دولینگو هم خسته و فرسوده و بی‌انگیزه کردن. این‌بار اصلا نوتیف هشدار از دست رفتن استریکم رو نداد یا اصرارم نکرد که برگردم.چندتا پست درباره‌ی اینکه دانشمندا یه‌کارایی دارن می‌کنن که تا بیست‌سال دیگه میشه روند پیری سلول‌ها رو کند کرد و ظاهر انسانا جوان می‌مونه و حتی میانگین عمر زیاد میشه در اینستاگرام دیدم. صحت‌سنجیشون نکردم اما امیدوارم که‌ در آینده‌ی حتی نزدیک‌تری به واقعیت تبدیل بشن. بعد به این فکر کردم اگه واقعا روزی برسه که بتونیم تا ۲۵۰ سال زندگی کنیم، این اضطراب و وابستگی بیشتری برای زندگی بهم نمیده؟ یا تکلیف اونایی که یکم قبل‌تر از این تغییر می‌میرن چیه؟ یا اونایی که سنشون برای انجام دادنش زیاده؟ یا اینکه اگه این هم مثل هزاران‌چیز دیگه فقط برای پولدارها و فلان‌ها باشه چی؟ از لحاظ‌هایی هم منطقی به نظر میاد که همه‌ی آدما رو اونقدر طولانی زنده نگه ندارن. گویا زندگی کلا نمی‌تونه برابر و منصفانه باشه.بعد از پنج‌سال فصل دوم یه سریال تینیجری آمریکایی رو شروع کردم دیدن و جدا از اینکه هیچ ایده‌ای ندارم که چرا فلانی مثل سگ اون یکی پسره رو زد، به تفاوت تجربه‌های زیسته فکر می‌کنم. اینا تو این سریاله درباره‌ی بعضی‌چیزا  اغراق‌آمیز داغونن و این‌حرفا اما خب کمی واقعیت داخلش هست دیگه. مثلا مهمانی و خوش‌گذرانی یا عشق و دراماهای ملایم‌تر. نمی‌دونم یه‌حالیه. ما هم می‌تونستیم حداقل کمی اونطوری باشیم. یا حتی شاید باید می‌بودیم. هیچکس نمی‌تونه اون زمان از دست رفته رو بهم برگردونه یا خاطرات تشکیل نشده رو بهم بده.همین چندساعت پیش به تولد ۱۸ سالگیم که با دوستامون رفته بودیم کافه و اینکه چی پوشیده بودم فکر کردم. یادم نیومد و بهتر. همین که می‌دونم با شال و مانتو بودم کله‌م رو خراب می‌کنه.متاسفانه از وقتی اینترنت وصل شده از روی یه‌چیزها و یه‌فکرایی می‌پرم یا فرار می‌کنم. مثلا اخبار زن‌کشی. یا کشته‌شده‌های دی‌ماه. البته که همه‌ی تلاش‌هام موفق نیستن.واقعا سوال میلیان دلاری اینه که چرا در همچین دنیای مزخرفی از شنیدم احتمال ۲۵۰ ساله شدن میانگین عمر انسان‌ها هیجان‌زده شدم؟ دیروز کولرم رو درست کردن. امروز باید‌ دوباره کتاب‌ها رو بچینم تو کتابخونه.چندماهه خط‌ چشم نکشیده‌ام. از دیشب هوس کرده‌م.دیشب بدموقع خوابیدم اما نمی‌ذارم دوباره کل خوابم خراب بشه.۶:۳۸ صبح جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 06:39:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان دست از سرم بردار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-rc7bpl5y0zof</link>
                <description>جمعه‌ خیلی دیر خوابیدم و خیلی دیرتر بیدار شدم. مانهوایی که فکر می‌کردم پایانش غم‌انگیزه پایان شادی داشت که خب قطعا جبران مسیر دلخراشش بود. شنبه باز نخوابیده و صبحانه‌ی درست درمون نخورده رفتم باشگاه پس آخراش حالم بد شد و چندتا تمرین آخرم رو انجام ندادم. جوان روغن‌‌نباتی. اون لیسته که گفتم هم نوشتم اما‌ هنوز حتی یک‌چیز هم ازش تیک نزده‌ام. یک‌شنبه خواهرم مرخصی بود که تا نه‌ونیم شب فرقی با بقیه شب‌ها نداشت اما بعد بهشون پیوستم و رفتیم کافه و بعدش هم اومدیم خونه‌ی دوستمون. تا همین یه ربع پیش هم داشتیم حرف می‌زدیم. خوش گذشت. عاشق ارتباطات انسانی هستم( بجز وقتایی که نیستم). یه زنبور نیمه‌جون یه نیش نیمه‌جون هم بهم زد. به خواهرم گفتم زنگ بزنه ۱۱۵. آقای ۱۱۵یی بهمون خندید و گفت فقط با آب و صابون بشوریدش=)))) . بقیه هم در کافه فکر کردن شوخی می‌کنیم اما نمی‌کردیم. بله من خیلی جون‌عزیز هستم و راستش انسان‌ها هم به هیچی بندن. زنبورها هم از اونچه گمون می‌کنید می‌تونن خطرناک‌تر باشن، به نظرم به صورت پیش‌فرض همه رو جدی‌ بگیرید.همچنان افکار مزخرف دارم. چیزی در دست من نیست.اینستاگرام زیاد نرفتم اما‌ هربار رفتم خوش گذشته. اکسپلورم عشققق. مارک زاکربرگ اگه پیج ده‌ساله‌م رو سر هیچ و پوچ ازم نگرفته بودی ازت تعریف می‌دادم اما همچنان خاک بر سرت.چندروز پیش‌ها بعد از مدت‌ها موقع پهن کردن لباس‌های شسته شده یهو یادم افتاد که الکی‌ الکی فاصله‌م با ۱۸ سالگی‌ بیشتر از فاصله‌م با سی‌سالگیه. از اون روز چندبار خط فکر‌هام بهش می‌رسه. دیشب هم که با دوستمون و شوهرش درباره‌ی کار و این‌ها حرف می‌زدیم باز یادم میومد. باز هم چیزی در دست من نیست.امروز می‌خواستم برم مصاحبه‌ برای اون کاره اما همونطور که می‌بینیم الان اون سر شهر خانه‌ی مردم هستم و هنوز هم نخوابیدم و هیچ هماهنگی‌ای هم برای ساعتش انجام ندادم و خب سوال مهم اینه که آیا واقعا می‌خواستم برم؟ گمونم نه.حسابی غر محل‌‌کار و صاحب‌کار خواهرم رو هم زدیم و حتی اگه باز هم استعفای واقعی نده، حداقل خوش گذشته.یک پیرسینگ خوشگل‌ دیدم اما نخریدم چون مطمئن نبود اندازه‌ش خوب بود یا نه و باید با خانومی‌ای که پیشش پیرسینگ زدم مشورت بکنم. با این مغازه‌ پیرسینگ‌فروشیه مشکلاتی دارم. تو مغازه پیرسینگ می‌زنه که این هیچی، فاکینگ با تفنگ می‌زنه. پیرسینگ بینی رو هم با تفنگ می‌زنه. واقعا پشمام ریخته بود وقتی فهمیدم اما‌ جلوی دوستمون حفظ ظاهر کردم. همه‌ش هم از سابقه‌ی ده‌ساله‌شون میگن اما نمیگن که از مثلا بیست‌تا مشتری بینی‌شون، ۱۶-۱۷تاشون کیلوئیدای افتضاح می‌زنن. چقدر هم گران می‌گیرههه. امیدوارم بینی دوستمون کیلوئید‌ نزنه یا اذیت نکنه.دوستمون ازم پرسید از اون دوستم که شبیه هم بودیم و از من بلندتر بود چه‌خبر. همون دوستم که‌ دیگه تقریبا دوست نیستیم رو می‌گفت. خبری ندارم/نداشتم و قرارمون این نبود. مجبور شدم بگم که زندگی بزرگسالی و فلان و بهمان باعث شده کمتر هم رو ببینیم.مگه‌ دوغ‌ رو سرد نمی‌خورن؟ چرا یکی‌ باید‌ داخلش آب جوش‌ بریزه؟ منظور آش‌دوغه؟ چمی‌دونم.احساس می‌کنم می‌خواستم یه‌چیزی بگم اما‌ یادم رفت.‌ فکر کنم درباره‌ی ارتباطات انسانی بود. مهم نیست.وای خیلی خیلی‌ خوابم گرفته.۱۳:۲۰ ظهر دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 13:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان رو فراموش کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-amlivuxavhuq</link>
                <description>شنبه جو گرفتم و کمی‌ از دوتا دوره‌ی آنلاین مختلف رو نگاه کردم اما تا امروز دیگه سمتشون نرفتم🤡. یک‌شنبه چیز خاصی نداشت. دوشنبه برای اولین‌بار رفتم خونه‌ی یکی از دوستام و خیلی خوش گذشت. دیوارای اتاق اونم آبی روشنن و باهم پاستا درست کردیم. یک چیپس هم با اصرار برای آذوقه‌ی راه بهم داد. درباره‌ی خیلی چیزها حرف زدیم و به شکل جالبی فرداش یه تغییر یا اتفاقی در راستای خیلی‌هاشون افتاد. سه‌‌شنبه اینترنت(همون فیلترنت) بعد از فکر کنم ۸۶ روز وصل شد. خوشحالی آمیخته به خشم. ایتاکا ساگای عزیزم و بقیه‌‌ی موزیکال‌ها و چهل‌وچند چپتر جدید مانهواهام رو دانلود کردم. ساعت‌ها طول کشید تا در توییتر لاگ‌ این کنم. اینستاگرام خیلی برام مهم نبود اما از دیشب‌ یکم نتم بهتر بود و تونستم یکم ریلز ببینم و خب خوش‌ گذشت. لعنت به باعث و بانی‌های همه‌ی‌ این محرومیت‌های مسخره و تحقیرآمیز. به اون دوست مجازیم پیام دادم و هردو‌ خوشحال شدیم اما اسمم رو نگفتم چون بعضی‌چیزها تغییر کرده‌ان. مطمئن نیستم حتی دوباره حرف خواهیم زد یا نه. چهارشنبه با یکی‌ از دوستام یهویی‌ رفتیم بیرون و با ماشین چرخ زدیم،‌ رقصیدیم و بستنی‌ خوردیم. از ظاهر چندتا خانومی تعریف دادیم و خوشحالشون کردیم، یک‌ساعت بعد یه‌مردی یه‌چیز بدی درباره‌ی ظاهرم بهم گفت. پنج‌شنبه همه‌ی پست‌های جدید دیلی‌ها و کانال‌های تلگرام رو خوندم. آهنگ گوش‌ دادم و چپترای جدید مانهواها رو خوندم. یکی‌شون بعد از چندسال تمام شد و یکی دیگه‌ هم چپتر آخرش چندروز دیگه میاد که یه‌حالیه و واقعا پشمام از گذر سال‌ها چون گمونم چپتر اولش برای چهارسال پیش بود. با وجود این مشغولی‌هایی که پیش اومد و داشتم، به شکل عجیبی افکار ناجالبمم یه وقتایی از روز زیاد بودن. مثلا فکر نمی‌کردم وقتی بعد از چندماه آهنگ گوش‌ میدم و اینترنت(هرچند به‌دردنخور) دارم و یه‌چیزی هم دارم می‌خونم، همزمان اونقدر مغزم فکرای اونطوری داشته باشه. موهام رو دوست دارم اما چندماهه هی یک میلی در من به وجود میاد که بلوندشان کنم. مخصوصا که گمونم آخرای بهمن‌ به خودم اومدم که چندسال دیگه‌ میشه سی‌سالم و هنوز موهام رو سبز و آبی و قرمز و... نکرده‌ام. خود بلوند هم که بحثش جداست. اسفند کمی‌ درباره‌ش جدی شده بودم که ایرانی بودن مثل توپ بولینگ اومد برای برنامه‌هام. دیشب به یک جایی هم برای کار پیام دادم که اتفاقا طرف آنلاین هم بود و در لحظه پیامم رو دید اما من سریع‌ از چت زدم بیرون و هنوز هم جوابش رو چک نکرده‌م. آه از دست من.قبل از شروع نوشتن این هم داشتم ادامه‌ی یه چیزی رو می‌خوندم که می‌دونم پایانش غم‌انگیزه و همینطوری که ۱۳ چپتر ازش مونده هم من هی قلبم فشرده میشه و یک‌بار هم چشمام اشکی شد.برای این هفته یک لیست از چندتا کار مهم اما مسخره‌ای که ماه‌ها و حتی سال‌هاست پشت گوش انداخته‌م می‌نویسم و اگه انجامشون ندادم به یکی بگم بزنم؟ اون نمی‌دونه‌ چرا زده اما من می‌دونم چرا خوردم.یهو خیلی خوابم گرفت.۹:۰۸ صبح جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵  </description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 09:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا من برای این چه عنوانی بذارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-smo3371y5uvk</link>
                <description>دیروز صبح هم باز کمی چیز شدم. حتی یکم پیش هم. واقعا‌ نمیشه کاریش کرد، خودم می‌دونم. همین که بیشتر وقتا کنترلش می‌کنم کافیه. خیلی دیر خوابیدم و خیلی دیرتر بیدار شدم. کولر اتاقم خرابه و این به خواب رفتن و در خواب موندن رو سخت می‌کنه. یک‌بار بیدار شدم رفتم تو اتاق مامانمینا خوابیدم و یک‌بار هم ظهر که‌ بابام خواست استراحت کنه بیدار شدم رفتم تو اتاق خواهرم. کاش یکی از این‌ دوبار یا وقتی برای غذا صدام زدن بیدار می‌شدم. اون مغازه‌ای که می‌خواستم برم و انگشترها رو بخرم نرفتم اما‌ با مامان و بابام بیرون رفتیم. هوا خیلی خیلی خوب بود. از اولای اسفند به بعد چقدر هوا خوب شده نه؟ این هوا در شروع خرداد برای اینجا باورنکردنیه.این چندروز ۲-۳ بار دلم مسافرت خواست.یه‌چیزی خوندم درباره‌ی وقتی که مدت زمان کمی از زنده موندن کسی باقی هست. گمونم هرکسی چندباری به همچین‌چیزایی فکر کرده باشه، مثلا وقتی فیلمی‌ چیزی با این موضوع دیده یا چیزی خونده. بعضی‌وقتا به فکرم میاد که این سوال هم از یه لحاظ‌هایی برای ما نیست. مثلا دیدی میگن جوری زندگی کن انگار آخرین‌روز زندگیته؟ هرکار می‌خوای‌ بکن! هرچیزی می‌خوای‌ امتحان کن! اما واقعا میشه؟ نه. منظورم استثناها و بازدارنده‌ها و نشدن‌هایی‌ نیست که احتمالش برای همه‌ی آدمای دنیا یکسانه، منظورم اوناییه که فقط از جبر جغرافیایی خاص ما میاد. اون‌روز داشتم می‌گفتم این چندسالا و مخصوصا زمان کرونا همه‌ش حرف و مقاله و فیلم و فلان از وابستگی شدید انسان‌ها به اینترنت و فضای مجازی بود یا اینکه همه‌ش‌می‌پرسیدن/می‌پرسن چقدر می‌تونی‌ بدون اینترنت تحمل کنی؟ حاضری در ازای فلان‌چیز یا فلان‌قدر پول، انقدر روز بدون اینترنت باشی؟ و... الان پرسیدن یا حتی فکر کردن به این سوال‌ها برای ما احمقانه‌ست. بارهای قبلی رو اصلا حساب نمی‌کنم و الان ۸۵ روزه که همون اینترنت مسخره‌ای که بود هم نیست. و این فقط یه مثال گل‌درشته.خلاصه به‌ قول مارلین لگیت:« من به آن معنا جبرگرا نیستم که اعتقاد داشته باشم شرایط تعیین می‌کند که‌ افراد و گروه‌ها چگونه عمل کنند، اما به این اعتقاد دارم که‌ در مورد فرصت‌های‌ پیش روی آن‌ها نقشی تعیین‌کننده دارد.»که البته حرف جدیدی هم نزده و فقط چون یادش افتادم و آماده بود نوشتمش. فرصت رو غنیمت می‌شمارم و نفرت‌پراکنی می‌کنم به این قضیه که‌ مثلا طرف گفته &quot;امروز آب خوردم و گریه کردم&quot; بعد بعضی آدم‌های‌ دیوانه یهو بهش گیر میدن که &quot;وااای چرا &quot;اسکی&quot; میری؟&quot; یا &quot;من اینو تو فلان کتاب خوندم و حرف خودت نیست&quot; انگار که یکی از خاص‌ترین تجربه‌‌های جهانه و فقط اون یا اون نویسنده‌ی‌ دربه‌در تجربه‌ش‌کردن.«مسأله همین است دیگر. خودم می‌بینم که دارم تباه می‌شوم و از دست می‌روم. واقعن از دست می‌روم. زندگی‌ام بر باد است. بیهوده راه می‌روم، بیهوده نفس می‌کشم، بیهوده حرف می‌زنم و می‌خندم‌. [مکث] و بیهوده زنده هستم. خلاصه اینکه سخت می‌گذرانم. اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود - عباس نعلبندیان» این رو تقریبا سه‌سال پیش توی‌ کانالم از یک کانال دیگه فوروارد کرده‌م. یکم پیش دیدمش(و راستش از اون‌موقع هم بیشتر قبولش دارم). فاوستِ گوته همونه که روحش رو به شیطان فروخت آره؟ دیروز که گفتم می‌خوام حداقل یک میلیون روز زندگی کنم، ادامه‌ش نوشتم حاضرم روحم رو بخاطرش به شیطان بفروشم اما‌ پاکش کردم. منصرف نشدم اما این‌چیزا رو باید با یکم جزئیات بگی. اصلا معلوم نیست دنیا چطوری کار می‌کنه و چی به واقعیت تبدیل میشه. فکر کنم بی‌درنگ و بی‌شک سر میز معامله میرم اما مثل اونجای شرک چهار سریع امضاش نمی‌کنم. احتمالا یه‌وقتی سر فرصت و حوصله درباره اینا و مخصوصا ادی لارو می‌نویسم.دیروز همین‌موقع‌ها دوباره خفاش‌ها رو دیدم. این‌دفعه سه‌تا‌ بودن و چون چندبار روی دیوار روبه‌رویی‌ نشستن واضح دیدمشون. اصلا خوشم نمیاد. یه حس بدی داره. مخصوصا وقتی که‌ اومدم ازشون فیلم بگیرم تا نشون بابام بدم و انگاری یکی‌شون که رفته بود تو سوراخ بهم زل زده بود.راستی دیشب سرچ کردم و سایت‌های ایرانی‌ای‌ برای مانگا و مانهوا و اینا پیدا کردم که اتفاقا انگاری به‌روز هم بودن اما از بیشترشون خوشم نمیومد. بااین‌حال بهتر از هیچیه قطعا و گفتم مثلا ادامه‌ی یکی دوتا از چیزایی که می‌خوندم رو بخونم اما باید تو سایت ثبت‌نام می‌کردی و برای این‌کار هم باید کد تایید به ایمیلت می‌فرستادن🤡. زندگی‌ در ایران فوق‌العاده‌ست. البته یک سایت بدون دنگ‌وفنگ هم پیدا کردم. همون اول یه‌چیزی دیدم که پوسترش یاد کاراوال و the sound of magic انداختم پس چند چپترش رو دانلود کردم. هنوز چیزی نخوندم اما‌ رندوم که یک چپترش رو باز کردم تا آرتش رو ببینم شانس از اون تیکه‌هایی بود که شخصیت رو اغراق‌آمیز کشیده و خب اینطوری شدم که وا این چیه=)))وای. یادم افتاد the sound of magic از روی یه وبتون ساخته شده بود. با خودم گفتم نکنه همینه که دانلود کردم؟ و حدس بزن چی؟ سرچ کردم و خودشه. جالبب.من کمدی الهی رو نخوندم. یکم پیش یه‌چیز دیگه هم خوندم که نمی‌دونم از متن کتابش بود یا ازش الهام گرفته بود اما هرچی که بود دلهره‌آور بود. بخاطر دانته یادم افتاد فصل جدید devil may cry اومده و می‌تونم ببینمش. ماه‌هاست انیمه ندیدم. حسش نیست.چندساعت پیش خواهرم جفتم تو گالریش چرخ می‌خورد. چنتا فیلم از تابستون دوسال پیش دیدیم. دخترخاله‌م خیلی کوچولو و تپل و نازنازی بود. من اون‌سنی‌هاش زیاد ندیدمش. مثل بدبخت‌ها همه‌ش سرکار بودم. سر یه‌چیزی هم یاد یه حرفای غمگینی از آقای همساده که قبلا تو اینستاگرام دیده بودیم افتادیم.چندروز پیش یه اسکرین‌شات از اون دیالوگ baby reindeer که میگه «بعضی‌آدما با جمع کردن وسایلشون فرار می‌کنن و بعضیا با طولانی مدت یه‌جا موندن» تو گالریم دیدم و یادم موند برای دوسال پیش دیروز بود. دیروز یادش افتادم. تا یه مدت قابل‌توجه‌ زیاد یادش میفتادم. یادمه‌ تقریبا شش ماه بعدش که مدیر منابع انسانی(آه یادش به‌خیر چقدر این مرد به‌دردنخور بود)‌ ازم پرسید چرا می‌خواستی استعفا بدی هم به این دیالوگه اشاره کردم. خدایا از دست من😭.باز هم یاد اون دوستم افتادم. درباره‌ی این سریال خیلی باهم حرف زدیم اون‌موقع. درباره‌ی حرفای مسخره‌ی‌ من با صاحب‌کارم همیشه حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم. دیشب رندوم با یک ریتمی هی تو سرم می‌گفتم سو فاک یو انی‌وِی(انگلیسی ننوشتم چون یهو به فکرم رسید شاید منتشر نشه و اونطوری زورم میومد) و خیلی برام آشنا بود اما یادم نمیومد برای چه آهنگیه. سرچ کردم و فهمیدم مال archiveعه. این آهنگه رو هم اولین‌بار همین دوستم برام فرستاد. اتفاقا یه‌بار تو بالکن محل کارم باهم گوشش دادیم و ذوق کردیم که چقدر دقیق و کامله و میشه برای صاحب‌کارم بخونمش. sometimes people suck از sam tinnesz هم اون‌شب گذاشتم. چندشب پیش به این خاطره فکر کردم، شاید برای همین آهنگه اومده بود تو سرم. خلاصه این‌روزها دوباره خیلی چیزها یادش می‌اندازنم. دلم تنگ شده. هم برای اون هم برای منی که پیشش بودم و هم همه‌ی چیزایی که باهم یا به‌هم می‌گفتیم و همه‌ی وقتایی که باهم می‌گذروندیم.دلم خواست می‌تونستم این‌دوتا آهنگ و چنتا دیگه‌ رو گوش‌ بدم. لعنت به خیلی‌ها. برای واقعی All I want is to see you in terrible pain.کاش بتونم تا شب نخوابم.۸:۰۴ صبح شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 08:14:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم روزهای بیشتری از اونچه که شاید و باید زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-saalbbhv5zjh</link>
                <description>تقریبا هیچ‌چیزی برای اینجا نوشتن درباره‌ی امروز وجود نداره و این اعصابم رو خرد می‌کنه. یک روز از زندگی کوتاه و مسخره‌ی انسانیم حتی اندازه‌ی چندخط مسخره هم چیزی برای ثبت کردن نداشته. و این فقط برای امروز نیست. مشکلم همینه. هزاران روز از زندگیم همینطوری بوده و خواهد بود.وای. می‌دونستی آدم حتی اگر صدسال زندگی‌ کنه هم در واقع فقط ۳۶/۵۲۵ روز(با در نظر گرفتن ۲۵تا سال کبیسه) زندگی کرده؟ این... این واقعا کمه. آره زیاده اما بازم کمه. برای تعداد آدم‌هایی که کشته‌شده باشن واقعا زیاد و هولناکه اما برای روزهای یک زندگی واقعا کم و غم‌انگیزه. اولش خواستم یه‌چیزی بگم و نمی‌دونم با چه عقلی خواستم براش یک میلیون روز رو مثال بزنم اما بعد حساب کردم که یک میلیون روز چندسال میشه و خب خیلییی میشه. کاش یک میلیون روز زندگی می‌کردم. می‌خوام یک میلیون روز زندگی کنم. تازه راستش حداقل. زندگی قطعا آسون‌ نیست یا کاملا خوب و جالب(اون هم با این زندگی‌ای که ما و مغزی که من دارم) اما تنها چیزیه که داریم.بعضی‌وقت‌ها احساس می‌کنم قلب کوچکم تحمل آگاه بودن از عمر کوتاه و انسانیم رو نداره.دیشب رندوم چندتا دیالوگ از فیلمی که تلویزیون داشت نشون می‌داد رو خوندم. The room next door. چندهفته پیش خلاصه‌ش رو خونده بودم. یک جمله‌ایش موند توی سرم. دم صبح چند قسمت از we are all tying here رو دیدم. من رو می‌گیره. یه ترکیب از احساس رضایت و همدردی و ناراحتی و دلسوزی بهم میده. خلاصه که مجموع همه‌ی اینا صبح باعث شد دوباره یکم حالم بد بشه. مغزم بعضی‌وقتا یکم زود حواسش پرت میشه که ما در یک تیم هستیم. البته با توجه به همه‌ی‌ کارایی که باید انجام بده و میده، خب بهش حق میدم.بدنم خیلی درد می‌کنه اما راستش همیشه یه‌جورایی از بدن‌درد ورزش خوشم میاد.این چیزای بالا رو که نوشتم هم اوکی بودم اما الان واقعا خوبم. ۳-۴ دقیقه بعد از چندساعت رفتم از اتاق بیرون و همین حال و هوام رو عوض کرد چون در واقع بیشتر از دست خودم کلافه و عصبانی بودم که از وقتی بیدار شدم باز همه‌ش موندم تو اتاق و هیچِ هیچ‌کاری هم نکردم و پنج‌شنبه شب هم بود. البته اون چیزایی که باعث شد برم تو اتاق و موندگار بشم هم بی‌تاثیر و تقصیر نبودن.این دوروز به خودم میام و دارم آهنگای خیلی رندومی رو تو سرم می‌خونم. جالبیش از این لحاظه‌ که مثلا آهنگه رو سال‌هاست گوش ندادم یا هیچ‌وقت خودم نداشتمش و اینکه نیک که بنگرم می‌تونه به یه‌چیزی از زمان حالم ربط داشته باشه یا ربطش بدم. یکی‌شون رو شاید یکم دیگه با خواهرم گوش‌ دادیم.چندساعت پیش با خودم گفتم خب حداقل کتاب بخونم اما جدا از اینکه خیلی حوصله‌ش رو نداشتم، دلم نمی‌خواست با این حس‌وحال کتابی که دوست دارم رو بخونم. یه‌لحظه هم فکرم رفت پیش مانهوا خواندن. مایه‌ی ننگه اما راستش در اپ بله اکانت ساختم و ۲۹ دقیقه بعد پاکش کردم. خواستم ببینم مانگا مانهوایی چیزی پیدا می‌کنم یا نه و درباره‌ی دوتا چیز دیگه‌ هم کنجکاو بودم. اینکه ۲۹ دقیقه طول کشید هم بخاطر این بود که یهو یک دوستیم پیام داد و یکم حرف زدیم. یاد وقتی افتادم که‌ وارد جایی میشی بعد یهو یه دوست میاد سمتت و باهات حرف می‌زنه. راستش یک نفر دیگه هم سه‌تا پیام داد اما سین نکرده اکانت رو پاک کردم. می‌دونم در روزهای آینده برای کار یا کلاسی که شاید ثبت‌نام کنم مجبور میشم نصبش کنم اما حداقل اونطوری به خودم میگم کاریش نمیشد کرد.فردا روحیه‌‌ی‌ خوبم رو حفظ می‌کنم. در خانه نمی‌مانم. میرم اون انگشتری که ازش خوشم اومد رو برای خودم و اون انگشتر طرح قیچی رو برای اون دوستم که‌ دیگه تقریبا دوست نیستیم می‌خرم. یک‌بار دیگه دستبند خواهرم رو امتحان می‌کنم و اگه دوسش داشتم یکی مثل اونم می‌خرم که ست باشیم.تو این سریاله یکی از فیلم‌نامه‌نویس‌ها داره روی یه‌چیزی کار می‌کنه که خلاصه‌ش اینه: دولت انسان‌هایی که باعث استرس بقیه میشن رو می‌کشه. چیزهای زیادی به ذهنم رسید. مثلا کنجکاو شدم اگه black mirror یه قسمت با همچین موضوعی‌ برای یه دیستوپیا مثل ایران بسازه چه سناریویی خواهد داشت. البته قطعا‌ با فرض بر اینکه‌ به یه دلیل احتمالا تخیلی‌ای مجبور باشن کاملا و به درستی به وظیفه‌شون عمل کنن و هیچ استثنایی وجود نداشته باشه.حالا حالاها نمی‌خوابم.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 03:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بندهای پراکنده اما گمونم کمی مرتبط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-j43labpday9a</link>
                <description>امروز دوباره رفتم باشگاه و خوب بود. هم خوب خوابیده بودم هم بهتر صبحانه خوردم و هم آروم و آدمیزادی‌‌تر ورزش کردم پس حالم بد نشد.از اینکه بین دومرحله یا دوجلسه‌ی یک‌چیزی انقدر فاصله می‌اندازم که دوباره احساسات بار اول رو داشته باشم بدم میاد. واقعا مسخره و خودآزارانه‌ست. از دست من.برای برگشت مجبور شدیم سه‌نفری جلو بشینیم و خیلی خندیدیم. گویا خانم مسنی که روی صندلی شاگرد ماشینی که ایستاد و ازمون آدرس پرسید ولی هیچ‌کدوممون از خنده نتونستیم جوابش رو بدیم نشسته بود هم بخاطر ما به خنده افتاد و برامون یک آل فرستاد=))) . متوجه شدم ناخودآگاه چیزهای زیادی اطرافم آبی‌ شده‌ان. طیف‌های مختلفی از رنگ آبی. دیوارای اتاقم، پتوم، لاک ناخنای دست و پام، دامنی(چقدر نوشتارش عجیبه) که تنمه، حوله‌م و رنگ غالب چنتا از نقاشیا. تو کتابخونه و چیزای بالای تختمم آبی هست. آیا این‌ها یک نشانه‌ست که کله‌ام را هم آبی کنم؟ عصر دوستم سه‌بار زنگ زد. من یک‌بارش رو همون لحظه دیدم اما جواب ندادم. می‌دونستم می‌خواد بگه بریم بیرون. بله شرم بر من اما ‌هم خیلی خسته بودم هم هدف اصلیش گرفتن جلدای جدید مجموعه‌ایه که باهم می‌خونیم اما من هنوز جلدی جدیدی نخوندم که بعد بدم به اون. بهش گفتم خسته‌م و اون هم درک کرد. شاید برای شنبه هماهنگ کردیم.دیشب حتی تا مرحله‌ی‌ پر کردن اطلاعاتم برای یه خرید آنلاینی پیش رفتم اما منصرف شدم و گذاشتم برای امروز. ظهر تا وارد سایت شدم دیدم هم تخفیف رو برداشته‌ن هم گران شده. همینطوری سر خریدش دودل بودم پس کلا منصرف شدم. هعی روزگار کج‌رفتار.بالاخره خرج‌های ۲۲ فروردین به این‌طرفم رو نوشتم. سر چنتاشون همه‌جااا رو گشتم تا بفهمم چی بوده اما‌ درنهایت همه رو پیدا کردم. راستش به خودم و حافظه‌م افتخار کردم=))) .چند دقیقه از قسمت سوم we are all trying here رو دیدم اما نشد بقیه‌ش رو ببینم. اونجاش که درباره‌ی‌ درهای داخل آدم‌ها حرف زدن برام جالب بود و دوسش داشتم. دلم خواست میشد برای اون دوستم تعریفش‌ کنم. ما همیشه باهم درباره‌ی درهامون حرف می‌زدیم. بقیه‌ی حرفاشم جالب بود و با دختره موافقم.یه خانومی تو باشگاه بهمون گفت من حق خواهرم رو خورده‌ام و همه خندیدیم اما خنده نداشت.نوشته‌ی یه‌نفری رو خوندم که یهو متوجه شده بود به زودی بیست‌ویک‌ساله میشه. بامزه و قابل‌درک و یکم ناناحت‌کننده. با تلاش و کوشش تولد بیست‌و‌یک‌سالگیم رو به یاد آوردم.راستی فهمیدم چطوری عکس اضافه می‌کنن. جلوی چشمم بود اما نه کنجکاو شده بودم نه دقت کرده بودم که راهنمایی خود ویرگول رو بخونم.آهان امروز یک دروغ هم گفتم. مربیم پرسید قرص ویتامین خوردم و منم گفتم آره. بعدا بهش میگم که اون‌روز الکی گفتم.خیلی خوشم میاد و برام جالبه که میشه با یکم جستجو حداقل یه‌چیز درباره‌ی آدما فهمید. مخصوصا داخل فضای مجازی. هرچقدر هم ناشناس یا حتی ساکت باشی باز یه اثری یه‌جایی از خودت جا می‌ذاری. شاید چیزای بی‌اهمیت و رندومی باشن اما بازم جالبه. حتی وقتی می‌فهمی آدمای مزخرفی هستن هم خوبه.شاید باید با یک تیر دو نشان بزنم و بجای عنوان تاریخ نوشته‌ها رو نویسم؟ نه خوشم نمیاد. دیشب حتی به فکرم رسید از این چرت‌و‌پرت‌هایی‌ که تا الان هم برای عنوان نوشتم/می‌نویسم هم بدم خواهد آمد اما واقعا چیزی به ذهنم نمی‌رسه. این بندهای پراکنده واقعا چه اسم و عنوانی می‌تونن صاحب بشن؟اینکه ویرگول تاریخ این پست یا هرچیزی که هست‌ها رو ثبت نمی‌کنه خیلی بد و ناجالبه.دوباره دارم دیر می‌خوابم.۵:۰۴ صبح ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 05:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-ela0poaptp12</link>
                <description>دیروز رفتم درمانگاه که‌ آزمایش بدم اما دکتر گفت بهشون گفتن فعلا این و این و اون و... رو برای آزمایش ننویسید. گمونم به کمبود کیت و وسایل آزمایشگاه خوردن. دست اندرکاران خسته نباشن😏. خلاصه که گفتم بجای دوبار خون دادن دیگه همه ‌رو باهم میرم یه‌جای دیگه.شب با خواهرم رفتیم بیران. نه جای خاصی رفتیم نه خیلی بیرون بودیم اما خوش‌ گذشت. از یک گوشواره و یک انگشتری خوشم اومد اما فعلا نخریدمشون. یه انگشتر با طرح قیچی هم دیدم که می‌تونم قسمت حلقه‌ش‌ رو ببرم و به گردنبند تبدیلش کنم. از خیلی وقت پیش دنبال انگشتر یا گردنبندی با طرح قیچی برای همون دوستم که‌ دیگه‌ تقریبا دوست نیستیم بودم. احتمالا براش می‌خرمش. بعدش پس از قرن‌ها خانوادگی رفتیم یه‌جایی.شب بخاطر کم‌خوابی‌ای که داشتم تقریبا زود خوابیدم، قبل از سه. صبح که بیدار شدم بالاخره برچسب کیبوردی که زمان کرونا خریده بودم رو چسبوندم. بامزه شد. با خودم گفتم اگه یه‌روز خواستم بکنمشون و جای چسب‌ها موند، همون موقع یه‌فکری براش می‌کنم.موهام دوباره خیلی دارن می‌ریزن. بهش توجه نمی کنم اما وقتی میرم حمام اعصابم رو خرد می‌کنه.شنیدن صدای نفس عمیق و آه‌مانند آدم‌ها‌ حس بدی بهم میده.پارسال دیروز اکانت اینستاگرام &quot;نباید می‌ماندیم&quot; پستی‌ گذاشته بود درباره‌ی دردهایی که اگر بیانشون کنیم احساس می‌کنیم داریم تحقیر می‌شیم. عصر سر یک‌چیزی یادش افتادم. فکر کنم اگر اینترنت بود می‌رفتم پست رو پیدا می‌کردم و نگاهی به کامنت‌ها می‌انداختم.بعضی‌ها واقعا مزخرفن. آخه چی تو سرت می‌گذره که برای کسی که با افکار خودکشی دست‌وپنجه نرم می‌کنه بنویسی «یه چایی ذغالی درست کن، مشکلاتت حل میشه» و اسم اکانتت رو هم گذاشته باشی فلانیِ متفکر؟به فکرم رسید بعضی‌وقتا یه سطح ملایم یا کم‌تر تحریک و اذیت و ناراحت‌کننده از اون دردهایی که اگه بیانشون کنیم احساس می‌کنیم تحقیر شدیم رو شبیه یه‌چیز خنده‌دار برای دیگران تعریف می‌کنیم. از اون‌چیزایی که بعضی‌وقتا چه گوینده‌شون باشی چه شنونده، یهو با خودت میگی این الان خنده‌داره؟ و می‌دونی بیشتر ناراحت‌کننده‌ست اما باید بخندی. یه‌چیزی شاید شبیه وقتی که می‌خوری زمین اما خودت زودتر از بقیه می‌خندی و بقیه رو هم دعوت به خنده می‌کنی‌ اما شاید هم درد داشته باشی هم بغض و چه‌بسا بعدا درباره‌ش گریه کنی.یاد آقای همساده‌ی کلاه‌قرمزی هم افتادم.دیگه حوصله ندارم. امروز هم هیچ‌کاری نکردم اما الان خالی از ذره‌ای انرژی‌ام. امیدوارم فردا روز بهتری باشه.دلم می‌خواد هرچه زودتر بخوابم.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 02:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوفف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D9%87%D9%88%D9%81%D9%81-ovgvskyxwt3e</link>
                <description>دیروز صبح اولین‌نفر رو اینجا بلاک کردم. واقعا بهم برخورد و عصبانیم کرد که همچین کسی برام کامنت گذاشته. اصلا هم برام مهم نیست کامنت نایسی بود یا حتی خود اون آدم ممکنه نایس باشه. البته که به نظر من نمیشه طرفدار قاتل‌ها باشی و آدم نایسی باشی. شاید بتونی یه وقتایی خودت و بقیه رو گول بزنی‌ اما در نهایت تو اون عقاید رو قبول داری و بالاخره اون تاریکی و پلیدی‌ رو در حد و اندازه‌ی قدرت و جایگاهی که داری نشون میدی و اقرار می‌کنی.یکم بعدش هم یک چیزی خوندم که واقعا ضربان قلبم رو برد بالا. این سطح و شکل از نادانی رو نمی‌تونم قبول کنم. مثلا بدترش رو می‌تونم اما این رو نه. شاید چون چندماهه اینترنت قطعه و قبلش‌ هم به چیزهای دیگه‌ پرداخته میشد و مدتی بود از این اظهار نظرهای احمقانه ندیده بودم بیشتر اذیتم کرد. و اینکه یکی‌ از کتاب‌های درحال مطالعه‌م زنان در روزگارشانه. در کل اما‌ فکر می‌کنم منِ دبستانی هم اگر اون نوشته رو می‌خوند متوجه مسخره بودن سطح سوال‌ها میشد. نمی‌دونم شاید هم چون روی مسائل مربوط به زنان حساسم. اما واقعا این «کسی به این زنان نگفت: یک دقیقه درنگ. چرا برای اول بودن نمی‌جنگی؟ چرا همه ‌چیزت در گرو‌ی شخص اولی باشد که به دست آوری؟ حتمن باید مزدوج شوی تا هزار هکتار زمین شیربهایت شود؟ چرا خودت نتوانی بخری؟همیشه برایم سوال بوده که کسی نبوده تا این طرز فکر را در زنان جاری کند؟» در بهترین و ساده‌لوحانه‌ترین حالت مسخره نیست؟ هوفف. برای واقعی یک دقیقه درنگ که چطور این خط فکری و سوال‌ها در یک انسان بالغ شکل گرفته. به معنای واقعی کلمه چهارتا فیلم رندوم هم از هر بازه‌ای از تاریخ دیده باشی حداقل یک نشونه از تلاش یا مبارزه یا تابوشکنی زن‌ها داخلش بوده. در نهایت قطعا همه‌ی خشم و ناراحتیم از ایشون نیست که گمونم منظور مثلا‌ مثبتی هم داشته.‌ خنجر خشم و ناراحتیم به سمت تمام چیزها و آدم‌هاییه که از ابتدای تمدن مانع یا دشمن زنان بوده‌ان. چند دقیقه بعدش هم یک کامنتی دیدم که آقایی گفته بود «... در قسمت حقوق و مزایا که قشر بانوان در مزیت زیادی قرار دارن...» =))))))))) . به فکرم رسید شاید مزیت رو با مضیقه اشتباه گرفته باشه=))) .خلاصه که‌ این بخش از فضای مجازی رو یادم رفته بود.بقیه‌ی‌ دیروز هیچ‌کاری نکردم. امروز خواهرم مرخصیه. نمیشه دیر و بدموقع بخوابم.فعلا نمی‌خوابم.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 05:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم عنوانی ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-wriaw8avikwc</link>
                <description>از بچگی تا همین چند ماه پیش بهش می‌گفتیم گوشت چرخ‌کرده و سیب‌زمینی سرخ‌‌کرده اما یه‌روز مامان بهش گفت واویشکا. خلاصه امشب باهم واویشکا و برنج درست کردیم و خیلی چسبید. در واکنش به مامان سر سرعت پیاز خردکردنم یکم شلوغش کردم اما مثل اینکه حق باهاش بود و خیلی به خنده انداختم. یک‌جا هم واقعا الکی‌ بدفازبازی درآوردم که شرم بر من.بالای سر گاز که بودم یهو خیلی دلم خواست می‌تانستم به The Ithaca Sagaی عزیزم گوش‌ بدم. واقعا دلم تنگ شده. لعنت به تمام باعث و بانی‌ها. چندروز پیش سرچ کردم اما حتی آنلاین هم سایتی چیزی نبود که با این وضع اینترنت بالا بیاد و بتونم بهش گوش بدم.وقتی کسی اشتباهی می‌کنه(مثلا چیزی رو می‌اندازه یا می‌ریزه) و من سریع‌تر از هر کسی و هر واکنشی بهش میگم اشکال نداره و کم‌اهمیت نشونش میدم احساس خوبی پیدا می‌کنم. هم بخاطر آرامش خیال احتمالی‌ای که شده برای لحظه‌ای به اون شخص دادم هم اینکه فرصت واکنش تند یا شدید رو از بقیه می‌گیرم. مخصوصا درباره‌ی بچه‌ها.صبح در گالری عکسایی از پیارسال این‌موقع‌ها‌ دیدم که‌ حتی از پارسالی‌ها هم بدتر بود. علاوه بر اینکه‌ خوشحال و در کنار انسان‌ها و دوستام بودم، شغل هم داشتم. و همه‌ش‌ با اون دوستم بودم که الان دیگه تقریبا دوست نیستیم. دقیقا یکم قبل استعفا دادنش بود و همه‌ش هم‌شیفتی بودیم. خلاصه که جوان‌تر بودم و خوشحال‌تر و لاغرتر و در نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، خوشگل‌تر.بعد از انتشار پست یا هرچیزی که هست قبلی به کانال‌ تک‌نفره‌م سری زدم. ۱۴ می ۲۰۲۴‌ به گریه‌ای تو راه‌پله‌ها اشاره کرده بودم پس کنجکاو شدم و گالریم رو چک کردم(چون تو راه‌پله‌های محل کارم زیاد گریه کردم و اگه چیزی درباره‌ش نوشتم یا عکسی گرفتم پس یا یکی از اون درست‌حسابیاش بوده یا یک‌چیزی درباره‌ش وجود داشته). از روی‌ عکس‌ها فهمیدم که‌ روز طولانی و خوب و پرماجرایی هم بوده که‌ همه‌شون رو تک تک یادمه اما نمی‌دونستم برای یک روز بوده‌‌ان. کنجکاوتر شده بودم که متوجه شدم راه‌پله‌ی خونه‌ی خاله‌امه نه محل کارم و این حتی کنجکاوترم کرد. تو اسنپ از خودم عکس گرفته بودم و اوکی بودم اما ۱۶ دقیقه‌ بعد تو راه‌پله به مدت حداقل ۱۲ دقیقه گریه کرده بودم. ۴۲ دقیقه بعدش یک فیلم از خودم و دخترخاله‌م گرفتم که‌ از ویدیوهای موردعلاقه‌امه‌ و این مدت بارها با خواهرم دیدیمش. انقدر ذهنم درگیر شد که چتم با خواهرم، دوستم که دیگه تقریبا دوست نیستیم، مامانم و خاله‌م رو تو اون تاریخ چک کردم و هیچی به هیچی. عصر یهو یادم افتاد و به خاله‌م گفتم و به شکل جالب و عجیبی اون‌روز رو یادش بود و انگار من بهش گفته بودم که‌ گریه کردم و یه تیکه‌ی‌ دیگه از پازل رو هم بهم داد. با توجه‌ به اون و چیزای دیگه احتمالا همونطور که حدس می‌زدم یهو غم برم چیره شده بوده. یه تایمی زیاد پیش میومد. چیزای مختلفی که تو ناخودآگاهم تلنبار شده بودن یهو با یه‌چیز مسخره مثل اینکه‌ بعد تمام شدن شیفتم هیچکس جواب تماسم رو نده و تنها با خودم و فکرام تو گرما تو راه‌پله بشینم و پشه‌ها‌ بخورنم به اشک تبدیل می‌شدن.الان هم فهمیدم پیارسال امروز با همون د‌وستم که خیلی بهش اشاره می‌کنم شیفت صبح بودیم. شب قبلش هم بعد شیفت شبمون با سه‌تا دیگه از دوستامون رفته بودیم بیرون چون تولد یکی‌شون بود. صبح باهم چیزکیک سن‌سباستینی که مامانش برای اولین‌بار درست کرده بود رو خوردیم و بعد از کار رفتیم یه کافه‌ای که چندماه بعدش کلا جمع کرد و صاحبش هم رفت سربازی. خیلی کافه‌ی دنجی بود و دوسش داشتم. دوتا پنینی خیلی گران خریدیم و هی درباره‌شون حرف می‌زدیم. پارسال امروز یکی از دوستامون اولین مرخصی سربازیش‌ رو گرفته بود و با خواهرم چهارتایی رفتیم صبحانه خوردیم و یک عالمه حرف زدیم. یک فیلم هم گرفتیم که الان یکمش رو دیدم اما‌ قیافه‌م عصبیم کرد پس بقیه‌ش رو ندیدم. ساعت مچیم هم هنوز گم نشده بود. یک میلی در من به وجود اومده که امروز عصر به محل کارش برم. دوست دارم برای سومین‌ سال پیاپی(گمونم اولین‌باره این کلمه رو می‌نویسم) در این تاریخ باهاش یک‌چیزی داشته باشم. کلا چندروز بود در فکرش بودم چون باید یه‌چیزی بهش بگم اما بخاطر یه‌ سری دلایل و دنگ‌های مخصوص به خودم گذاشتم برای دو هفته‌ی دیگه. از طرفی چندساعت پیش حرفش رو زدیم که فردا برم از یه پاساژی اون نزدیکی‌ها یه‌چیزی بخرم و آیا این‌ها همه نشانه نیست؟و بله چندروزه چرخ خوردن در خاطرات تبدیل ‌به روتین صبحگاهیم شده.راستی چنتا از ستاره‌ها رو امتحانی بالای کتابخونه‌م چسبوندم اما بعد که تصمیم گرفتیم اون نقاشی رنگ روغنی که ده‌سالگیم کشیدم رو بالاشون به موازات پنجره بذاریم درشون آوردم تا بعدا دوباره بچسبونمشون.چندساعت پیش نشسته بودیم حرف می‌زدیم و تلویزیون راکی نشون می‌داد. احتمالا آخرین قسمتش چون راکی میانسال بود و فکر کنم آخرین مسابقه‌ش بود یا همچین‌چیزی. یادم به این افتاد که جان سینا آخرین مسابقه‌‌ی‌ حرفه‌ایش رو باخت. به خواهرم گفتم و دوتایی براش ناراحت شدیم. حتی سرچ کردم که مطمئن بشیم. بعد حساب کردم اون‌موقع‌ها که با دایی کشتی‌کج می‌دیدیم جان سینا تقریبا ده‌سال از الانمون بزرگ‌تر بود. خواهرم گفت می‌خوای ‌بهت بگم چطوری باخته؟ یه حرکتی کرده و زدش زمین و بعد که داشته خوشحالی می‌کرده اون از پشت زدش و باخته. احتمالشم هست چون گمونم قدیما همه‌ش‌ همینطوری از آندرتیکر رکب می‌خورد( اما‌ آخرش می‌برد). خلاصه که کشتی‌کج که همه‌ش‌ شوعه پس چی میشد اگه می‌برد؟بی‌اغراق از هجده‌سالگی‌ به این‌ورم رو هیچ‌ غلطی نکردم. قبلش هم نکردم اما با بهانه‌ی جوانی و جاهلی ازش می‌گذرم. تحمل سنگینی اون سال‌ها هم روی دوش و قلبم ندارم.چندروزه هم دوست دارم کتاب بخونم هم حوصله‌‌ش رو ندارم چون می‌خوام به عنوان اولین‌ کتاب در خونه‌ی جدید یه کتاب خاص بخونم که یادم بمونه(از دنگ‌هایی که‌ برای خودم درمیارم🤡).دو سه هفته پیش رندوم سرچ کردم ببینم از سارا کروسان کتاب جدیدی ترجمه شده یا نه. قیمت کتاب‌هاش رو دیدم برق از سرم پرید. درسته معمولا کتاباش رو خیلی دوست دارم اما بعید می‌دونم هیچ‌طوره حاضر باشم ۹۸۰ هزارتومن براش بدم. حداقل نه حالا حالاها.اتفاقا دوتا از کتابای سارا کروسانم پیش همون دوستمه. حتی نمی‌دونم خوندشون یا نه.خانومای خوشگل قرار نبود انقدر دوستشون رو دلگیر و دلتنگ کنن.گمونم می‌تونستم (و حتی شاید باید) عنوان این هرچیزی که هست رو به شکلی ادایی به دوستم ربط بدم اما‌ نه ایده‌ای دارم نه تمایل.هنوز خیلی خوابم نگرفته.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 07:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره‌ها رو کجا بچسبونم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D8%B3%D8%A8%D9%88%D9%86%D9%85-bkfz6eqkkmrj</link>
                <description>بابام گفت کارت ملیم پیش اون هم نیست. اولین‌ واکنشم این بود که خب پس یکی از آرزوهام برآورده شد اما‌ از اون موقع‌ اعصابم خرابه. بله عکسش افتضاحه‌ و تا مجبور مجبور نباشم ازش استفاده نمی‌کنم اما‌ نمیشه هم نداشته باشمش. پوشه زرده و بقیه‌ی پوشه‌ها‌ و کیف‌پول‌ها رو(با اینکه مطمئن بودم نیست) گشتم. این همه آرزو برای برآورده شدن بعد قرعه به نام این یکی‌ مسخره افتاد. واقعا ای فلک تا کی کلک؟دیروز هیچ‌جا نرفتم. شانسم رو با سه‌نفر امتحان کردم ولی همونطور که می‌دونستم جور نشد. ۹۹ دقیقه با یکی از دوستام بعد از مدت‌ها تلفنی حرف زدیم و شاید دوشنبه به بعد بیاد خونه‌مون.بالاخره ریسه‌ رو چسبوندم. هنوز تصمیم نگرفتم آینه‌های ستاره‌ای و نقاشیام رو کجا بچسبونم چون جای چسب می‌مونه و نمیشه تغییرشون داد. راستش الان دومین درگیری فکریم جای چسبوندن ستاره‌هاست و اولی اینه که کارت ملیم کجاست اما دوست نداشتم برای عنوان بنویسمش چون کمی ادا بد نیست.به فکرم اومد چقدر اینجا همه مودبن. شاید چون نوشته‌ها طولانی‌ان و از شدت احساسات موقع نوشتن کاسته میشه یا آخرش ویرایشش می‌کنن و از در لحظه بودن خارج میشه. شاید هم چون بیشتر ادبی می‌نویسن و اثر جمعی و این حرفا. می‌دونم که از محدودیت‌های ویرگول نیست چون یه‌بار تو نوشته‌ی‌ یک‌نفر دیدم. خلاصه در این حجم از فحش ندادن و استفاده نکردن از بعضی کلمه‌ها و لفظ‌ها‌ شاید کمی حواس‌جمعی ارادی یا غیرارادی وجود داره(اونم به عنوان ایرانی‌هایی در این بازه از زمان) که این قطعا دلیل بر غیرصادقانه بودنشون نیست. ناگفته نماند به نظرم فحش ندادن منافاتی با بی‌ادب بودن نداره و بعضی‌وقتا فحش دادن یا استفاده از بعضی ‌کلمه‌ها‌‌ هم نشون از بی‌ادب‌ بودن نیست.یه‌چیزی خواستم بگم اما یادم رفت. واقعا جالب و عجیبه که تا حالا دری رو اینجا باز نکردم. و البته خیلی هم خوبه. داشتم به یه حشره‌ای که نمی‌دونم چیه و احتمالا از درز بالای کولر خودش‌ رو وارد اتاق کرده و برای رسیدن به فضای باز بیرون پنجره خودش‌ رو به شیشه می‌کوبید نگاه می‌کردم و یاد آلیس در سرزمین عجایب و بندانگشتی‌ افتادم.یادم افتاد فکر کنم پریروزی کتاب یوزپلنگانی که با من دویده‌اند رو تو فیدیبو دیدم و کلی آدم تو کامنت‌ها ازش تعریف‌ داده بودن!؟! چی بگم والا.با اینکه خیلی بعید بود اما وسط سه‌گانه‌ی موردعلاقه‌م رو هم دنبال کارت ملی گشتم. دیگه‌ اگر خواست خودش بعدا پیدا میشه.هنوز خیلی خوابم نگرفته.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 06:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانی ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-rxaywe1jaz8h</link>
                <description>امشب برای اولین‌بار تو خونه‌ی جدید شب رو تنها هستیم. یه حسی داشت/داره که انگار هنوز اونقدر مطمئن نبودیم به اندازه‌ی‌ کافی امن و خونه‌ست یا نه؟ پس تو اتاق خواهرم دراز کشیدم و می‌خوابم و این اونقدر خیالش رو راحت کرد که فقط چند دقیقه طول کشید تا خوابش ببره.اولش قرار بود منم با مامانینا برم اما‌ نظرم عوض شد. بعد با خودم گفتم چرا بمونم خونه که یا بدموقع بخوابم یا فکرای تیره و تار بیاد سراغم؟ با دوستم رفتیم قدم زدیم و چه کار خوبی. امشب هوا خیلیی خوب بود در حدی که حتی ۴۰-۵۰ دقیقه‌ای تو پارک نشستیم.کاش خواهرم کارش رو عوض کنه. دوباره هم بهش گفتم اما محلم نذاشت. خسته شدم از اینکه انقدر کم هم رو می‌بینیم. دوست دارم بیشتر باهمدیگه وقت بگذرونیم. شیفت عصر ثابت بلای خانمان‌سوزیه.آه الان یادم اومد که‌ دوستم از مغازه‌ی‌ اون مرد گنده‌‌ی‌ خاک‌برسری که با یه دختربچه‌ی‌ زیر سن قانونی(که دقیقا میشد یک سوم سن خودش) دوست شد(آیا اصلا میشه این فعل رو استفاده کرد؟) آب خرید و منم ازش خوردم😫.‌ واقعا‌ از وقتی که‌ فهمیدم تا جایی که تونستم به بقیه گفتم اینطوریه و نذاشتم ازش خرید کنن. احساس خیانت می‌کنم.دوست ندارم فردا تنها خونه بمونم. هم جمعه‌ست هم واقعا ساعت‌های زیادیه. شانس هیچکسی هم نیست که باهم بریم بیران یا چیزی. تنها کسی که معمولا اوکیه هم فردا شیفت عصره و راستش یک میلی در من به وجود اومده که برم کافه‌ای‌ که کار می‌کنه چون هم دوست دارم بقیه رو ببینم هم تغییرات رو هم آخر هفته‌ست و شلوغه‌ و این‌حرفا. اما عوامل بازدارنده‌ای‌ وجود دارن که‌ کم هم نیستن. مثلا‌ اصلا دلم نمی‌خواد صاحب‌کافه‌ رو ببینم یا اینکه هنوز کار جدید پیدا نکردم و خوشم نمیاد درباره‌ش‌ ازم بپرسن یا اینکه برای واقعی لباس ندارم. بماند که آخر هفته‌ست و احتمالا شلوغ خواهند بود و نمیشه که چندساعت یه میز رو تنهایی بگیرم. از طرفی هم معمولا این چیزها در لحظه خیلی ساده و سریع‌تر از چیزی که در ذهنم ساخته‌م می‌گذرن. حالا تا ببینم چی پیش‌ میاد.کاش زودتر یه کار خوب و آدمیزادی پیدا کنم. خسته شدم. به ارتباطات انسانی و سرشلوغی نیاز دارم. و خب البته که‌ پول.راستی اگه‌ هوا خوب باشه می‌تونم برم راه برم و آهنگ گوش‌ بدم و واقعا عجیبه که بالا به هزینه‌ی اسنپ برای عوامل بازدارنده اشاره نکردم ولی تقریبا از همه‌ مهم‌تره🤡.خب دیگه واقعا خوابم گرفته.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 06:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دونم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-c7yikhnbo0ez</link>
                <description>پریروز بعد از چندسال رفتم باشگاه. مثل آخرین‌بار حالت تهوع شدیدی‌ گرفتم و دوبار رفتم تا بهتر شدنم استراحت کردم اما‌ بار سوم دیگه‌ کلا‌ برای اون روز بیخیال شدم. اولش احساس خجالت یا معذبی یا اینکه‌ تنبل به‌نظر میام داشتم اما همزمان راضی بودم و بعدش هم اصلا پشیمون نشدم که تمرینم رو ادامه‌ ندادم. بالا آوردن لعنتی خط قرمز منه و تا آخرین لحظه جلوش مقاومت می‌کنم.دیروز اول صبح(در حالی که هنوز ۲۴ ساعت از پست یا هرچیزی که بهش میگن قبلیم نگذشته بود) دیدم دوتا خفاش کوچولو پشت پنجره‌م پرواز می‌کنن و بعدش هم رفتن داخل سوراخ دیوار روبه‌رویی🤡👍. در لحظه خیلی حس بدی بهم داد در حدی که رفتم توی اتاق خواهرم خوابیدم و به خرید پرده فکر کردم. در کل واقعا کی فکرش رو می‌کرد در این شهر و این گرما خفاش زندگی می‌کنه؟ و گویا موجود گستاخی هم هست چون خاله‌م نه تنها از شنیدن این خبر تعجب نکرد بلکه گفت چندبار خفاش اومده تو اتاقشون(!!؟؟).و دوباره در طول روز هی فکرای ناجالب نفسم رو بند میارن اما اوضاع تحت کنترله.راستش چند دقیقه پیش به این فکر کردم که اگر این خفاش‌ها تبدیل به خون‌آشامی چیزی می‌شدن و می‌تونستن من رو تبدیل کنن چقدر خوب میشد مگه نه؟دیشب رندوم هزینه‌ی دوتا کلاس‌ آنلاین فرانسه‌ رو چک کردم و🤯🤡. و چندتا چیز دیگه.فردا قراره/بود برم باشگاه اما گویا مربی باشگاه(که میشه دوست خاله‌م) گفته من فردا نرم و تا آزمایش ندم(که من همینطوری هم قصدش رو داشتم اما هی پشت گوش می‌اندازمش) و ویتامین و فلان نخورم بهم تمرین نمیده؟ وا. یه‌چنتا چیز دیگه هم گفته که اصلا خوشم نیومده. امیدوارم حداقل عدد وزنم رو به کسی نگفته باشه چون پس قول انگشتی‌مان چه؟یه‌چیزی بود که می‌گفت تو واقعا نمی‌دونی ۱۷‌‌ ساله بودن چقدر جوونه تا وقتی دیگه‌ ۱۷ سالت نیست. راست میگه. آدم کاملا متوجه‌ش میشه. بیرون نوجوونا رو می‌بینم که به نظر آدمای‌ بزرگی میان و همزمان کاملا هم مشخصه که کم‌سنن و از اون‌طرف خودم رو داریم که واقعا نه اونقدر بزرگم نه‌ اونقدر جوون اما مثلا‌ ده فاکینگ سال‌ ازشون بزرگ‌ترم. اینجا هم هی پیش میاد که فقط از روی چند خط احساس می‌کنم نویسنده چندسالی ازم کوچیک‌تره یا حتی حدس می‌زنم که هنوز دانش‌آموزه یا اولای دانشگاهشه و حدس بزن چی؟ درست حس کردم یا حدس زدم. چیز بامزه‌ایه(اما‌اگه بیشتر از یکم بهش فکر کنی یکم ناناحت‌کننده میشه).یکم پیش فهمیدم که پارسال دیروز(۱۳ می) دقیقا شام دیشب رو داشتیم و حتی‌ تقریبا همون ساعت هم خوردیمش و پارسال امروز چت‌جی‌پی‌تی ازم پرسیده بود که دوست‌دارم درباره‌ی چه موضوعی برام جستاری بنویسه و من &quot;ترس از هوش مصنوعی&quot; رو انتخاب کرده بودم که واقعا یه‌حالی بود. یه لحظه به ذهنم رسید می‌تونم عکسش‌ رو بذارم اما بعد فهمیدم بلد نیستم و فعلا هم حوصله‌ی سرچ کردن و یادگیری ندارم.الان دوباره یاد اون دوست مجازی‌ای که هنوز اسمم رو نمی‌دونه هم افتادم چون هم خیلی جستار دوست داره هم جستاری که چت‌جی‌پی‌تی برام نوشت رو براش فرستاده بودم.یاد اون دوستم که دیگه تقریبا دوست نیستیم هم افتادم. یه عکس از بوجک هورسمن و اون دوستش دیدم که رو سقف یه خونه‌ای نشستن و بوجک داره بهش میگه دلم می‌خواست باهات حرف بزنم و دلم برای حرف زدن باهات تنگ شده و اتفاقا دختره هم داره سیگار می‌کشه و الان یاد وقتایی افتادم که تو کوچه‌ی پیش محل کار خواهرم می‌نشستیم حرف می‌زدیم و اون سیگار می‌کشید. یکی از عکسای موردعلاقه‌مون رو یکی‌ از اون شب‌ها گرفتم. یه فیلم هم همون شب گرفتیم که تا حالا ندیدمش. شاید الان وقتش باشه.گمونم شبیه یه گزارش کار پخش‌وپلا‌ نوشته‌ام اما مهم نیست.خب دیگه خوابم گرفته.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 06:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ ارتباطات انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36934349/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-mbl11ldqya0n</link>
                <description>امم سلام؟این اولین‌باره اینجا چیزی می‌نویسم. یعنی در واقع همین چند دقیقه‌ی پیش اکانت ساختم. یکم پیشا یهو دلم برای انسان‌های مجازی تنگ شد. دلم خواست روزمره‌ی انسان‌ها رو بخونم یا در جریان اتفاقای جدید زندگی کسایی که در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کردم/می‌کنم قرار بگیرم اما خب فعلا که نمیشه:(( . یهو یاد اینجا افتادم و گفتم یه نگاهی بهش بندازم.دلم کلا برای ارتباط داشتن با آدما تنگ شده. انگار خیلی وقته بخشی از زندگی و مخصوصا روزمره‌ی آدمای زیادی نیستم. به هر شکلی. خواننده یا شنونده‌ی اتفاقای روزشون باشم یا باهمدیگه صحبت کنیم.عنوان و متن بالا رو تقریبا یک ماه پیش(۲۵ فروردین) نوشتم. اون موقع نشد پستش کنم. از احساسات و افکار لحظه‌ایم نوشتم اما نشد در لحظه منتشر بشه. گمونم کمتر چیزی در این کشور در لحظه‌ای که دلت می‌خواد یا به موقع پیش میره. همیشه لنگ یا عقب می‌مونی. مثلا همچنان توی کانال تک‌نفره‌‌ام در تلگرام برای خودم می‌نویسم اما بعدا همه‌ی پیام‌هام در یک تاریخ و لحظه ارسال میشن و این عصبی و ناراحتم می‌کنه چون بخش اعظم دلیل اینکه اونجا می‌نویسم یا ویدیو مسیج می‌گیرم اینه که روز و ساعتش رو بدونم یا راحت با سرچ کردن پیداش کنم. هوفف.یک ماه گذشته کمی به جوامع انسانی برگشتم و واقعا راضی‌ام. راستش یک ماه پیش حوالی همون شبی که اکانت رو ساختم چندروز بود که دوباره داشتم عقلم رو از دست می‌دادم. دائم و زیاد در طول روز دوباره در وحشت از مرگ به سر می‌بردم. این ترس و افکار انقدر سال‌های زیادیه با منه که نبودش رو دقیق یادم نمیاد اما خب قطعا همیشه انقدر شدید نیست. به‌هرحال خوشبختانه دوباره هم این دوره‌ی ناجالب رو پشت سر گذاشتم. چندبار که یادم میفتاد که مثلا چندساعت یا یه‌روزه که از اون فکرا نداشتم قلبم آسوده میشد. انگار یه نفس راحت می‌کشید و یه لبخند می‌زد.این مدت چهارتا از دوستام رو دیدم. دوتاشون رو بعد از ۴ ماه فقط یک‌بار دیدم و دوتای دیگه رو چندبار دیدم. بعد از گمونم بیش از یک‌سال یک گرلز نایت درست حسابی هم با خواهرم و قدیمی‌ترین دوستمون داشتیم.بالاخره اسباب‌کشی هم کردیم. فردا میشه دو هفته که تو خونه‌ی جدید هستیم. حقیقتا تا یکم پیش که تو گالریم عکس اتاق و تشک تخت قدیمی‌ای که تقریبا دوازده‌سال روش می‌خوابیدم رو دیدم فکر کنم اصلا یادی از هیچ‌کدومشون نکرده بودم این مدت. اتاق جدیدم رو دوست دارم و از همون روز اول باهاش اوکی بودم. تقریبا چهارسال گذشته فقط یکی از دیوارهای اتاقم آبی بود اما همه‌ی دیوارای اتاق جدید رو آبی کردم و خیلی زیاد راضی‌ام. برای پنجره پرده‌ای چیزی تدارک ندیدم و فعلا برنامه‌ش هم ندارم. ویوی پنجره‌ی قبلی رو نداره و برای واقعی یه دیوار کامل جلوشه اما حداقل دیگه نمی‌تونن هی بگن پرده رو بکش از بیرون دید داره فلان و بهمان. البته سمت چپ پنجره که بایستی می‌تونی کمی از خیابون و حیاط مدرسه‌ی کوچه‌پشتی رو ببینی اما در کل همین نور زیادی که وارد اتاق میشه و روشنش می‌کنه هم برای من کافیه و خیلی دوسش دارم.ناخنای دستمم بالاخره نازنازی کردم، یکم بلند و آبی آسمونی با شاین ریز. خیلی دوسشون دارم و عاشق اینم که موقع انجام یه‌کاری هی چشمم بهشون می‌خوره. از چهارشنبه چندین‌بار از خودم پرسیدم چرا زودتر انجامش ندادم؟ و درجا به ذهنم میاد که یه لیست بلند بالا از چیزای اینطوری در زندگیم وجود داره.یادمه بارهای قبلی که اینترنت رو قطع می‌کردن(که کم هم نبودن) توی توییتر خوندم چندنفری اون مدت خواب دیدن براشون نوتیف پیام اومده یا بالاخره اینترنت وصل شده و این‌ها و فکر کنم از ذهنم گذشت که مثلا اغراق یا تلقینه و از این حرف‌ها. این‌دفعه و در این هفتاد و چند روز حداقل پنج‌بار خوابی درباره‌ی اینکه اینترنت وصل شده دیدم🤡.دلم برای حرفا زدن با یک دوست مجازی‌ای هم تنگ شده. یعنی نمی‌دونم. اولای فروردین خیلی یادش میفتادم یهو و حتی یه‌بار کل چتمون رو کامل خوندم اما این یک ماه اخیر کمتر یادش افتادم تا دوباره این یکی دوروز. یک‌چیز جالبی که وجود داره اینه که ما یک عالمه چیز درباره‌ی هم می‌دونیم اما اون اسم من رو نمی‌دونه. بعد از اعتراضات دی‌ ماه که اینترنت قطع شد دلم خواست که اسمم رو بهش گفته بودم و با خودم گفتم بعد از وصل شدن نت‌ها میگم اما نگفتم. حرف زدیم اما روحیه‌هامون خیلی جالب نبود و مکالمه‌‌ها کوتاه شده بودن و مثل قبل نبودن و خلاصه پیش نیومد. ولی این دفعه حتما میگم.بعضی‌وقتا رندوم سر یه‌چیزایی یاد بعضی آدمایی که چندساله در توییتر می‌شناسم یا دیلی‌هایی که در تلگرام می‌خونم میفتم و اینطور می‌شم که عه این رو یادم رفته بوداا، فلانی حالش خوبه؟ عه این سریاله که اون کاربر دوسش داشت فصل جدیدش اومده یا فلانی احتمالا از این ویرگول خوشش بیاد. امیدوارم که همه‌شون حالشون خوب باشه.وای اون‌روزی به ذهنم اومد که چقدرهههه مانگا و مانهوا نخوندم. اصلا یادم رفته بود و واقعا مثلا‌ دیروز دلم خواست دسترسی داشتم و چند چپتر می‌خوندم.همچنان بی‌کارم و حتی ول هم نمی‌چرخم. گمونم بیشتر از یک‌ماهه کتاب نخوندم و تا پریشب ۲-۳ هفته‌ای‌ بود سریالی چیزی هم ندیده بودم. پوچ و باطل و بیهوده به معنای واقعی.کار پیدا کردن هم که واقعا در این کشور و شهر افول انسانیته. ماه‌هاست دنبال کارم و از دست کارفرماها و آگهی‌های کار حرص می‌خورم اما این دو هفته‌ی اخیر که روزی چندبار همه‌ی همه‌ی آگهی‌ها رو چک می‌کنم بیشتر حرص می‌خورم. واقعا برای بعضی‌هاشون دوست دارم پیام بدم و دعوا راه بندازم یا حداقل بپرسم چطوررر روت شده همچین‌ شرایط و حقوقی رو در نظر بگیری و آگهیش کنی؟(امیدوارم نسخه‌ای از من در جهان‌های موازی این کار رو انجام بده) بعضی‌هاشون انقدر افتضاح و غیرقابل‌باور بی‌انصافانه هستن که با خودم فکر می‌کنم انگار دوربین مخفی‌ای چیزی برای درآوردن حرص منه. همه‌ش با خودم یا به بقیه میگم که کاش این کشور فقط یکم درست حسابی بود و نهادی جایی وجود داشت که واقعا رسیدگی کنه تا اون‌وقت همه‌ی این کارفرماها و آگهی‌ها رو گزارش می‌کردم. جدی کاش می‌تونستم به کابوس مدیرها و کارفرماها و مخصوصااا صاحبان کافه‌ها تبدیل بشم. واقعا در این زمینه غرهای زیادی می‌تونم بزنم اما‌ شاید یه وقت دیگه.یه احساساتی هم به یه آدمی دارم که نه می‌دونم به احساسه چی بگم نه به آدمه. پارسال این موقع‌ می‌تونستم راحت بنویسم دلم برای دوستم تنگ شده اما‌ الان انقدر دلگیری و دلخوری و ناراحتی و عصبانیت و چیزای مختلف روی دلتنگیم تلنبار شده که مطمئن نیستم چیزی ازش اون زیر میرا وجود داره یا نه و انقدر هم از هم دور و بی‌خبر بودیم که حتی برای گفتن دوست سابق‌ هم سردرگم میشم. با همه‌ی این‌‌ها دوباره این روزها خیلی در افکارم حضور و وجود داره. کاش همه‌ی این‌کارها رو نمی‌کرد. در واقع کاش یک‌کاری می‌کرد.خب دیگه خوابم گرفته.</description>
                <category>سیرسه</category>
                <author>سیرسه</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 08:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>