<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_36945026</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:07:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4846900/avatar/dyciZ1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_36945026</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق یخچالی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36945026/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%AE%DA%86%D8%A7%D9%84%DB%8C-bywl3gejxlq9</link>
                <description>کادوی تولد ده یا یازده سالگی ام یک چرخ خیاطی اسباب بازی بود. چرخ خیاطی صورتی رنگی که قرار بود کوک های واقعی بزند.من و مادرم زندگی را زیادی جدی گرفته بودیم! من به تازگی یاد گرفته بودم که پشت چرخ خیاطی قدیمی مادر بشینم و چرخش را بچرخانم و تکه پارچه هارا به یکدیگر وصله بزنم. همین شده بود که کادوی تولدم را انتخاب کرده بودند. اما نخ لای چرخ بی نوا گیر میکرد و به جای کوک های واقعی اش، تنها ردی از سوراخ های پشت سر هم روی پارچه به جا میگذاشت.فروشنده با نگاهی طعنه آمیز پذیرفته بود که چرخ خیاطی را با چیز دیگری تعویض کنیم. حالا من مانده بودم و یک دنیا انتخاب های رنگی که برای نیمی زیادی بزرگ شده بودم، اما نه آنقدرهایی که هنوزم مسیرم به اسباب فروشی نیفتد.انتخاب مادرم یک میکروفون اسباب بازی بود که آن هم قرار بود کارهای واقعی بکند. من عاشق گوگوش شده بودم و نیمی از روز را جلوی آینه درحال خواندن آهنگ هایی میگذراندم که صدایم زیادی برایشان ناکوک و جیغ جیغو بود. مادر اما احتمالا میخواست از این علاقه ام به موسیقی یک سلین دیان پرورش دهد.چشم های بچگانه من اما، چیز دیگری را نشانه گرفته بودند. بین قفسه های اسباب بازی، برق نقره ای یک یخچال فریزر ساید بای ساید، نظرم را جلب کرده بود. یخچالی که به عنوان یک اسباب بازی بی نهایت شیک و جدی بنظر میرسید تازه! کنارش هم یک اجاق گاز داشت! فریزرش یخ ساز داشت، اجاقش چراغ میداد و در انتهای کابینت های بالایی اش، تصویر بشقاب و کاسه نقاشی شده بود. کار تمام بود! من بدون داشتن آن تیکه پلاستیک فشرده، نمی توانستم زندگی کنم!مادر روی انتخاب خودش که یک انتخاب کاربردی تر بود پافشاری میکرد اما من دیگر نمی توانستم به چیزی جز آن یخچال فریزر فکر کنم. نمیدانم تا حالا توی اسباب بازی فروشی عاشق شده اید یا نه. اما من احساس میکردم که خانه ام بی یخچال مانده و غذاهایم دارند خراب می شوند. راستش خیلی جدی تر از این ها! حسی درونم بود که اگر این یخچال مال من نباشد، زندگی ام به پایان خواهد رسید!آن روز من به معشوقه ام رسیدم. یخچال فریزر مهمان خانه ام شد و بازی من تا مدت ها پخت و پز و فریز کردن انواع و اقسام خوراکی ها بود. اما خیلی زودتر از آن چه فکرش را میکردم، دنیای بچگی به پایان رسید و چراغ اجاق گاز اسباب بازی ام، خاموش شد.چند هفته پیش، در آستانه ۲۲ سالگی، به یادش افتادم. به هر سختی ای بود از دور ترین نقطه خانه بیرونش کشیدم. جعبه اش، و عشق خاک خورده درون قلبم را دستمال کشیدم و افسوس خوردم که سال ها یک گوشه بی استفاده افتاده بود و خاک میخورد.برای مدت طولانی نگاهش کردم و از اینکه هنوز حسی را در قلبم زنده میکند، شگفت زده شدم. و به او قول دادم که لای وسایل بزرگسالانه ام، جایی برایش باز کنم تا بتوانم هر از چندگاهی یکبار، نگاهش کنم و دستی به سر و رویش بکشم.من شور زندگی ام را، درون اجاق گاز اسباب بازی کودکی ام بازیافتم.</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 01:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدانم چه شده است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36945026/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-r7wgi56gsofu</link>
                <description>قبلا شب ها غم انگیز بود.برای مدتی هم نه؛ برای مدتی شب ها آرام و آرامبخش بود. زمانی که کسی را داشتم که برایش تا همیشه از همه چیز بگویم. حالا اما همه دنیایم شب شده است.دیگر از صبح شدن میترسم. از اینکه باور کنم چیزی درست شده است. از اینکه باورم شود یک‌ روزی خوشبخت خواهم شد و اینطور نشود. از اینکه به بودن کسی باور کنم. زندگی ام را مثل کتاب های توی کتابخانه بیرون بکشم و جور تازه ای بچینم تا آدم جدیدی را درون آن بگنجانم. و او، نماند…میترسم که سریال جدیدی شروع کنم و از آن خوشم نیاید. میترسم غذای جدیدی را مزه کنم و مریضم کند. میترسم زندگی اینگونه بماند. یا میترسم که آن گونه شود و باز هم آنگونه نماند! میترسم. میترسم که به چیزهای خوب عادت کنم و هیچ چیزی خوب نماند! میترسم که صبح شود و خورشید نماند!اما تمامش این نیست. زندگی دیگر رنگ ندارد. آینده حالا چیزی سرم فریاد میکشد که نمیدانم به چه زبانی است. فریاد میکشد و عصبانی تر میشود و من نمیدانم چه میخواهد. نمیدانم چه میگوید. آخر دیگر دوئولینگو ام کار نمیکند!راستش دیگر نمیدانم چه مرگم شده. فقط میدانم یک مرگیم شده! فقط میدانم که تابیدن نور خورشید روی تختم در اوایل صبح دیگر لذتبخش نیست و دیگر برای نی نی های توی خیابان دست تکان نمیدهم. دیگر موقع راه رفتن به کفش های آلستارم نگاه نمیکنم و دیگر هیچ نوتیفکیشنی لبخند به لبم نمی آورد.نمیدانم چه شده. نمیدانم چه میخواستم بگویم. نمیدانم!</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 01:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اینجام!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_36945026/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-y44supxfdcie</link>
                <description>برای مدت زیادی یک اکانت ویرگول داشتم که فقط باهاش دیگران رو میخوندم. اونم گهگداری و از دور. اما حالا که دستم از چنل تلگرامم کوتاهه و هیچ جایی رو برای ابراز کردن و حرف زدن ندارم، شروع کردم به نوشتن! اونم توی یه اکانت جدید ویرگول چون که اون قبلیه نتونست برام ایمیل بفرسته :)یک ساعت پیش، ۲۲ ساله شدم!من همیشه تولد هارو زیادی جدی میگیرم. زیادی دربارش از خیلی قبل تر ذوق میکنم و میگن که واسه هرچی از قبل ذوق کنی، ضدحال از آب در میاد! یه جورایی انگار اون توپ اکلیلی که درونم میجوشه، برای پنهون کردن غم واقعی روز تولده. غمی که نمیدونم چرا میاد و دردش  چیه. اما همیشه میاد و نمیذاره که نفس بکشی.۲۱ سالگی سال عجیبی بود. برای من همه چیز داشت. از عشق و از دست دادنش، دوستی و از دست دادنش، موفقیت و از دست دادنش، امید و از دادنش. ولی انگار هرچیزی که رو که توی این سال لعنتی به دست اوردم، توی همون سال باختم! انگار بهم گفت ببین بهت حال میدما! ولی باید همینجا تمومش کنی! یه وقت به گوش بقیه نرسه!و من احساس کردم که مثل یه شمع، ذره ذره، کم نور شدم!حالا، اینجایی که هستم زیادی تاریکه و منم نور زیادی ندارم که جلوم رو ببینم. فقط دارم تقلا میکنم! دارم سعی میکنم خودم رو بیرون بکشم تا توی تاریکی فرو نرم و یه کمک برسه! نمیدونم قبل اینکه من غرق بشم میرسه یا نه. چون دیگه از دست و پا زدن هم خستم!و دارم به این فکر میکنم که من واقعا هیچوقت شنا کردن رو یاد نگرفتم! انگار که همیشه یک حالت روانی بوده برای من. انگار از همیشه و تا همیشه از غرق شدن ترسیدم. حالا اینجام. ۲۲ سالمه و دارم غرق میشم.من همیشه صبح روز تولدم از خواب بیدار میشم و با آهنگ تولدت مبارک می رقصم. الان اما از اون روحیه ذوق زده سالهای قبل خبری نیست. الان فقط میشینم و نگاه میکنم که این عدد زوج قراره برام بیشتر از قبلی خوش شانسی بیاره یا نه. امیدوارم امسال دستام لیز نباشه و همه چیزها از توشون سُر نخوره و بره!امیدوارم -هرچند کم، اما خب!-</description>
                <category>ماهی</category>
                <author>ماهی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 01:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>