<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عسل اسداللهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37222419</link>
        <description>عسل هستم. یک دانشجو. پر معنا ترین مسئله در زندگی برای من زبان است. پس کتاب می‌خوانم. با شوق از خواندن می‌گویم.و با ذوق می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:32:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4798399/avatar/kiCYqG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عسل اسداللهی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37222419</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ملافه خیس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37222419/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-m5o9jhdpgwik</link>
                <description>نمی‌دانم کجا باران آمده که بویش از بینی‌ام بیرون نمی‌رود. من به باران فکر نکردم. فکر‌های مرا باران، فکر کرده است. ثانیه‌های خیس در زندگی‌ام را خیلی دوست دارم. هر چیزی هم که از ذهنم پاک شود روزی،دلم نمی‌خواهد یاد ردِ خیس باران فراموشم شود.هر وقت باران بخواهم به سراغ آن قطره‌یادها می‌روم. اما امروز همه‌شان از خاطرم رفته. وقتی که باد می‌آمد چتر بر سرم نگرفتم و حالا فهمیدم باد، باران‌ها را دزدیده.حالِ مارال امروز باران است. خودش چیزی نگفته اما من می‌دانم. حتی می‌دانم که در این موقعیت‌ها نباید بخواهم در مورد احوالش حرف بزند. پس سکوت می‌کنم و او هم با صدای مرطوب‌اش موسیقی زمزمه می‌کند.سارا هم طوفانی است. ملول شده و هر لحظه دلش یک کار هیجان انگیز می‌خواهد. سارا معمولا اینگونه به ملال‌اش پاسخ می‌دهد.دارکوب حیاط سوراخ می‌کند چوبْ حلقه‌های درخت را. بلبل هم تشویق‌اش می‌کند و جیرجیرک هم برای غم برگ درخت، جیر می‌زند.چشم من همه چیز را تار می‌بیند. انگار ملافه‌ای توری به دورم پیچیده‌اند و من در زیر آن می‌لولم. از خوابیدن رنج می‌برم. از سر خستگی می‌خوابم اما خسته تر می‌شوم. عنکبوت به دور تنم تار می‌زند و من کرخت بیدار می‌شوم. رنجورِ این وضعیتم.دلم برکهٔ اشک شده. بوی شور می‌دهم.در زیر ملافه زندگی می‌کنم و این مدل زندگی را نمی‌خواهم.پس شعر می‌خوانم. و به باران و مارال و سارا و شب‌افروزی اشک فکر می‌کنم.</description>
                <category>عسل اسداللهی</category>
                <author>عسل اسداللهی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریزش نبض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37222419/%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%B4-%D9%86%D8%A8%D8%B6-feyobjemcvh0</link>
                <description>در پسِ زمین خوردن و برخاستنِ این خط، حیات نهفته است.  زندگی در تنِ این خط توان تازه می‌گیرد.  وقتی عاشق هستی،  زندگی افسارگسیخته در زیر و بمِ این خط می‌تند.  وقتی می‌ترسی،  به هیجان می‌آیی،  شاد می‌شوی،  عصبانی هستی—  نیز چنین است.  اما وقتی دل‌شکسته‌ای،  زندگی دستی بر شانه‌ات می‌گذارد تا تسلی باشد،  و خطِ بی‌رمق‌تر می‌لغزد.  وقتی غمگینی،  خسته‌ای،  یا شوریِ اشک روی پوستت شُره می‌شود،  نیز چنین است.  امروز که به نبضِ بیمار روی مانیتور خیره شده بودم،  همه‌ی ذهنم از این فکر پر بود:  خطِ نبض، نخستین همراهِ ما در مواجهه با حیات است.  نقطه به نقطه‌اش گواهِ زیستِ بیمار در گذرِ عمر اوست.  از مانیتور، انرژیِ بودن در جریان، سرریز می‌کرد.  آیا این خط، مرا هم به یاد خواهد آورد؟  در هر لحظه‌ی سکوت،  صدایِ نفس‌های ضربانِ قلبِ بیماران  در گوش‌هایم می‌تپد؛  خطِ آن‌ها در خطِ من هم ثبت می‌شود.  این خط شاعر است،  و بدنِ ما دفترِ شعرِ او.</description>
                <category>عسل اسداللهی</category>
                <author>عسل اسداللهی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 00:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشتن و رفتن پیوسته در امتداد چهل غنچه دل خیس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37222419/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%BA%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-dyempldiyt6h</link>
                <description>تو خیلی دوری جانم.سلام عزیزم. امید که خوب باشی. امروز خوشحالم. گواهینامه ام را گرفتم و با شیرینی به خانه برگشتم. به دیدن لبخند بر چهره خانواده ام نیاز داشتم.دوست عزیزم این چند وقت حال جالبی نداشتم. رفتار و حرف هایی در جانم رسوخ کرده که سزاوارش نبودم. اما به طرز غیر قابل باوری، بسیار صبور و خاموش تر شدم. ذهنم درگیر نمی ماند و حالا که از آتش آن اتفاقات فاصله گرفتم بسیار از مواجه خودم راضی ام.جایت اینجا در کنارم خالی است. الان مامان گل چهل غنچه ای را برایم از حیاط آورد. ماگ قهوه ام با مقدار زیادی یخ و لیمو به دستانم تکیه داده. آهنگ های فرانسوی که دوستم رضا فرستاده پشت سرم با بوی قهوه و گل در رقصند.کاش اینجا بودی. روی گل پر از قطره آب است. نوک بینی ام به رنگ صورتی خیس می‌شود. چند قطره هم بر روی کاغذ ریختم تا مهمان چین و چروک دستان تو شوند.مثل همیشه دل کندن برایم سخت است. به خاطر داری وقتی در خیابان ارم قدم می‌زدیم پاییز بود و من حتی دل‌بسته برگ جلو پایم هم بودم؟ با کیفی پر از برگ به خانه برگشتم آن روز.گذشتن و رفتن، گذشتن و برگشتن. هر دو برایم پر از ملال است.باید از سر بگیرم مسیری که نصفه و نیمه گوشه طاقچه خاک می‌خورد. از شنبه باید حرفه آینده‌ام را زندگی کنم. امیدوارم بتوانم. امیدوارم اگر نتوانستم حداقل عادت کنم.باید دوباره شروع به درس خواندن کنم. درس های این ترم بسیار دشوار هستند. آموزش هم فاجعه بود.در ضمن خودت بهتر می‌دانی این اواخر امید، فقط گاهی برایم زیر پایی می‌گرفت تا بپرم از این خواب وهم‌آلود سیاهی که زندگی می‌کردم. البته هنوز هم در همین خواب به سر می‌برم.آرشهٔ سازِ اشتیاقم شکست.نازنینم می‌توانی تصور کنی؟فکر کن از تو زمانی که در حال زندگی هستی عکس بگیرند. بعد هم آن را در یک قاب زشت بیاندازند و بر دیوار آویزان کنند. آن هم کج. حالا تو و زندگی غافل‌گیر و کج و محصور بر روی دیوار نشسته‌اید و به تغییرات محیط می‌نگرید. هیچ کاری از دستت برنمی‌آید و حتی فقط زمانی که عکاس خانه نیست می‌توانی اندکی با زندگی، اتل متل توتوله بازی کنی.این برآیند لحظات من، از زمستان تا الان است.خوشحالم که تو هیچ وقت خفگی فشار شیشه بر وجودت در میان قابی زشت را تجربه نمی‌کنی. و فقط تلاش می کنی از میان کلمات من تصویر ذهنی برای خودت بسازی.ببخش. من یک قلم ورز بیش نیستم. جان دلم تنها نیمه ای از سیاره ام که آفتاب می‌گیرد، خواندن و نوشتن است. اطمینان دارم اگر استاد شاهین نبود همین را هم نداشتم. سیاره ام با جاذبه وجودی او روبه‌رو خورشید مانده است.یادداشت نویسی می‌کنم. سعی می‌کنم داستان بنویسم. پرسشگری می‌کنم. زبان‌کاوی را از الهه می‌آموزم. شعر می‌خوانم و از معاشرت با اعضای خانواده مدرسه نویسندگی لذت می‌برم.تور شکار بر دوشم است و هوای چرخیده در زیر بال پروانه، شکار می‌کنم.ممنونم بابت کادو تولد که برایم فرستادی. ( عسل می‌دانم هنوز می توانم با یک جعبه موسیقی حداقل یک کوزه اشک تازه از تو بگیرم.)خواستم بگویم موفق شدی. باورم نمی‌شود آرزوی دوره راهنمایی‌ام هنوز یادت بود. بسیار از تو سپاس‌گذارم.دیروز صبح حالم خوب نبود. هورمون ها افسارم را در دست گرفته بودند. اخبار دیدم و از شدت فشار و عصبانیت سر درد گرفتم.گریه عصبی می کردم.هشت کتاب سهراب سپهری را در آغوش گرفته بودم. سر انگشتانم تشنهٔ کلمات سهراب بودند. بلند می‌خواندم تا محیط پر شود از رویای رویارویی سهراب.دستانم مست شده بودند. شروع کردم به رونویسی. کمی بعد سهراب‌پوش شده بودم.از ولوله کلمات در کف دستم، چای خوش عطری نوشیدم. رد جوهر دست بر شانه ام گذاشت و تا لحظه ای که از سر سبک شدن اشک ریختم در کنارم بود.عصر به همان کافه ای رفتم که پاتوق‌مان بود.هوای خنک می‌گشت دور گردنم. گوشم با قوقولیِ خروش زنده‌ها جان گرفت. برگی بر روی میزم افتاد و من برای باد، رویش شعر نوشتم. از آن روز خودکارم سبز می‌ریزد بر کاغذ.جانِ جدا افتاده از من، می‌دانی می توانم برایت خط‌ها بنویسم اما چمدانم انتظار مرا می‌کشد.لطفا تو هم از خودت برایم بنویس. تا بتوانم دوام بیاورم روزهای سخت پیش رو را.دوستدار تو عسل.ارسال به کوچه پشتی آسمان. پرتو چهارم. منزل غنچه گندمارسال به کوچه پشتی آسمان. پرتو چهارم. منزل غنچه گندم.</description>
                <category>عسل اسداللهی</category>
                <author>عسل اسداللهی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 13:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حدود کشدار زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37222419/%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-abyj81ylcfzv</link>
                <description>احمد رضا احمدی در شعر «این زمان» میگه:پنجره را باز کردمکه باد بیایدو صدای رفت و آمد مردمان رااز کوچه بشنومکه حدود زندگی را دوباره بشناسمصدای باد می آیدو زنی که کودک و همسرش را توامصدا می کند.این شعر را قبلا هم خوانده بودم. جمله ی «که حدود زندگی را دوباره بشناسم» برایم بسیار ملموس هست.من هم گاهی نیاز دارم حدود زندگی را دوباره بشناسم. دوباره تعریف کنم. اکثر اوقات به بیرون از هر چه درون خودم هست می پردازم. چون معتقدم نور در من کم سو شده و با نگاه کردن بیشتر، با نفس های خودم زودتر خاموشی می پذیرد. نیاز به هوا دارد.پنجره را باز می کنم و هر چه می شنوم را می نویسم و بعد یا تداعی می کنم یا قصه می سازم.از خانه بیرون می زنم.‌‌ در خیابان هندزفری نمی گذارم. می خواهم صدای تک تک ماشین ها را بشنوم. در مکالمات دقت کنم. نت های صدای دیگران را در ذهنم بنوازم. اگر پرنده ای هست صدایش را از دست ندهم.به سبزی درختان خیره می شوم. به چهره مردم نگاه می کنم. به بچه ها مدت زمان بیشتری نگاه می کنم و لبخند می زنم و اگر امکانش باشد یک بوس هم سوار باد می کنم تا به لپشان بچسباند.به چشم ها نگاه می کنم.به دست ها.به پا ها.به حرکات ظریف اعضا بدن.به رقص احساسات در صورت ها.به این فکر می کنم که هر کدام چه ساعتی از صبح بیدار شدن و اولین کاری که کردن چه بوده؟ چرا امروز این استایل رو انتخاب کردن؟به نحوه نشستن پشت میز کافه می نگرم.لمس می کنم.سعی می کنم با احساس یکی از حواسم، بقیه حس ها را هم از خواب بپرانم.با حس هایم عمو زنجیر باف بازی می کنم.حدود زندگی را می نویسم.</description>
                <category>عسل اسداللهی</category>
                <author>عسل اسداللهی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 12:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبنبات ضد آلرژی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37222419/%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B6%D8%AF-%D8%A2%D9%84%D8%B1%DA%98%DB%8C-oi5nnd6ct2kz</link>
                <description>بارها شور زندگی ما را گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده.این دومین متنی است که پس از بیدار شدن از خواب در تختم خواندمش. و همین متن مرا بیرون کشید از سر گیجه های خمیازه کشم تا آزاد نویسی کنم.بارها شور زندگی مرا گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده.بلند تر می خوانمش.بارها شور زندگی مرا گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده.بلند‌تر می خوانمش. چون تشنه ای، لب خشک ام را بر دهانه این کوزه می‌گذارم. تشنه‌تر می‌شوم.دستانم جیغ می‌زند و می‌ نویسد.بارها شور زندگی مرا گرفته اما به سرعت و شدت سرکوب شده. آنقدر می‌نویسمش. آنقدر بلند می‌خوانمش تا به پاسخ برسم.چه چیز آن را سرکوب می‌کند.سربازان کلمه قلم می‌کوبند به جمجهٔ شکسته‌ام.خودم. خانواده. جامعه. حکومت. دختر بودنم. پول. توان بدنی. توان ذهنی. دوست. تنهایی. کفایت. آب و هوا. حوصله. گذشته. آینده. وظایف. دل کندن.چرا این جمله تا این اندازه به من نزدیک است؟چرا دست به یقه این جمله انداختم و بی‌خیالش نمی‌شوم؟چرا سؤال دارم اما جواب ندارم؟جواب می‌خواهم.این روزها یک نمی‌دانم بزرگم. یک نمی‌دانم متحرک. یک نمی‌دانم که دست و پا دارد.آن روز در خیابان به یک نفر گفتم سلام من نمی‌دانم هستم. گیج شده بود بیچاره.خب منم گیج شدم.دارم شعر می‌نویسم یا واقعیت؟ شعر واقعیت نیست؟چرا اهمیت دارد که الان دارم چه می‌نویسم. آزاد نویسی می‌کنم. در نوشتن هم نمی‌توانم آزاد باشم؟ذهنم دوباره باید احساس امنیت کند تا کار کند و موتورش روشن شود.بی حس شدن را نمی‌پسندم. همانطور که بی حس نشدن را. همانطور که اضطراب را. همانطور که نمی‌دانم را.بارها شور زندگی مرا گرفته اما به شدت و سرعت سرکوب شده.اضطراب چیزی است که این روزها مزه‌اش از زیر دندانم نمی‌رود. اذیتم می‌کند. دست و پایم را می‌بندد و در فریزر می اندازدَم.این اضطراب گاهی با دل‌پیچه و شور زندگی مخلوط می‌شود. هر دو می‌پیچند و جاذبه دارند. من میان این دو، پاهایم را در آغوش گرفتم و می‌غلتم در میان لایه هوای معلق.معمولا زور اضطراب زیاد است. قاتل شور زندگی است.امروز صبح با صدای ویبره پیامک گوشی از خواب پریدم. ساعت هشت صبح. دیشب به خاطر قرص و آمپول ضد آلرژی بعد از مدت‌ها یک خواب عمیق داشتم. خوابی که خستگی چسبناک را از جانم کشید.یکبار پیامک را می‌خوانم. خیال می‌کنم شاید هنوز خوابم. چند بار می‌خوانمش.همسفر دوره‌ی نویسندگی خلاق آنلاین ۷۳سلامبعد از ۷۰ روز دوری که میان ما افتاد، سفرمان را ادامه می‌دهیم.واقعیه. خیلی واقعیه. دعوت شدم به سفر.ساعت هشت صبح.فقط صدا می‌شنوم.جیک جیک.هو هو هو.گنجشک و قمری‌های حیاط با هم مسابقه گذاشته اند تا یادم بیاندازند زندگی، زنده است. قلبش مریض است اما هنوز نفس می‌کشد. نفس های تندش به دور گردنم می‌چرخد. فوت می‌کند در چشمانم تا بیدار بشوم و به خود بیایم.سخت است. دل کندن از یک امید بزرگ سخت است.این روزها همه چیز بحرانی است. بحران بحران بحران.در این بحران اماباید بنویسمباید فکر کنمباید درس بخوانمباید بخوانمباید به بیمارستان برومباید کلاس برومباید تفریح کنمباید معاشرت کنمباید دل بکنمباید امتحان بدهمباید به وظایف‌ام برسمباید فراموش کار نباشماما مدتی است که بی حس هستم.این همه فشار و الزام در تنظیمات کارخانه من نمی‌گنجد. اینترنت هم قطع است و آپدیت جدید کارخانه به من نرسیده. طبق نسخه قدیم سینه خیز دارم مواجه می‌شوم. برایم جالب است که دیگران هم مثل من‌اند؟من یکم گیجم اما مطمئنم یک اشتباه دارم. اضطراب و شور را نباید دشمن یکدیگر بگیرم.اضطراب در پی شور به زندگی زاده می‌شود.فقط من هنوز زبانش را نمی‌فهمم. وقتی زبان هم، درک نشود هیچ چیز درست پیش نمی‌رود.</description>
                <category>عسل اسداللهی</category>
                <author>عسل اسداللهی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 12:00:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37222419/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-c9xdzvcfo93v</link>
                <description>کمی قبل تر یا شاید کمی بیشتر از کمی قبل تر، گمان می کردم تا جایی که دستم در پستو افکار و احساساتم راه پیدا می کند تمایل به درخت بودنم خیلی نزدیک به صفر است. نوشته کوتاهی هم از گذشته های دور دور در جیبم دارم.(درخت در واقع به نوعی در بندِ خاکهریشه هاش تا اعماق خاک رشد کردناگر نخواد تا همیشه اونجا باشه چی؟اگر دلش بخواد بره یک جای دیگه چی؟ مثلا یک آب و هوای جدید رو تجربه کنه.درخت خسته نمی شه از اینکه همیشه یک جا ایستاده به بهونه اینکه ریشه هاش داخل همین خاکه؟نمیخوام ویژگی در بند بودن درخت رو با خودم اینور و اونور ببرم و بهش ببالم .مطمئنم اینو نمی خوام)همانطور که از مدارک گذشته در پرونده افکارم پیداست زیادی اطمینان داشتم.ای دل غافل!زندگی بار دیگر لپ ام را کشید و گفت جوجهٔ جیک جیکو دفعه بعد اینقدر با قطعیت جیک جیک نکن.بعدش لحن اش جدی شد صدایش را صاف کرد و گفت: اگر در جریانش به مسائل از پنجره های مختلف به تماشا بنشینم و کمی از آن موهبت حیرت و شگفتی استفاده کنم و کمتر در نقش این بزرگتر هایی که فکر می کنند همه چیز را می دانند فرو بروم و کودک بمانم(مگر بیخیال می شود حالا. باشد فهمیدم!) شاید بوته گل سرخی در پشت آن دیوارِ زشت و نچسب وجود داشته باشد.حال این روزها تقریبا درختم. ثابتم. تمام تنم در همین اتاق کاشته شده.اوایل آشفته و بی قرار بودم و نمی توانستم یک جا بند شوم. مدام هر چه در دستم می آمد به کار می گرفتم تا ریشه ام را از جا بکنم. این بند ها از رهایی من تغذیه می کردند.درست است که نمی خواستم این ریشه ها جان بگیرند اما همچنان دیوانهٔ زندگی کردن بودم. پس کتاب می خواندم و کلمه و حروف به پای خودم می ریختم.کلمه پاش ام نامش ( دیگر رنگ دنیا را نخواهم دید) بود.در آن،‌ شخصیت داستان یک نویسنده بود.احمد آقا با یک اتفاق تمام زندگی اش دگرگون می شود اما در میان این جریان زنده که قهقهه ویرانگرش باعث می شد گوش هایش فریاد سوت سر دهند، تصمیم می گیرد برای آنکه در میان این سوت و فریاد و قهقهه زنده بماند واقعیت را تغییر دهد.همزمان که گلوله به سمتش شلیک شده و حریصانه هوا را می شکافد تا به او برسد، کلاهش را بر می دارد و از آن گیلاس می چیند و می خورد.باید واقعیتی جدید برای خود بسازد تا ماهیچه های قلبش توانِ تا سر حد امکان بودن را در وجودش بتپد.چند روز بعد که داشتم برگ هایم را تاب می دادم ناگهان با این وجود سبز همدل شدم. حس کردم یکی از ریشه هایش صاف رفت وسط قلبم و با هم یکی شدیم.......به نظرتان در نهایت چه می شود؟</description>
                <category>عسل اسداللهی</category>
                <author>عسل اسداللهی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:31:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره توانستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37222419/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-ejoiqhfdmzr0</link>
                <description>آسمان آن روزخوانندگان عزیز این یکی از نوشته هایم در زمان جنگ هست.بالاخره توانستم. بالاخره توانستم خودم را سبک کنم. بالاخره خلاص شد. بالاخره حرکت کرد. بالاخره رها شد. مژه هایم خیس است و تند تر از همیشه بال می‌زند. گریه کردم!بالاخره گریه کردم.توانستم به دور از دستان مزاحم دیگران نفس بکشم.گریه برایم حکم هوای تازه را دارد. داشتم خفه می شدم.اما هنوز تمام نشد. نه این کرختی چسبناک تمام نمی شود. رشته رشته می شود و کش می آید و محکم تر از قبل بر روی پوستم می چسبد.دلم می خواهد بالا بیاورم. کاش می شد انگشت در حلقم کنم.هر چه احساس در آنجا چپیده است را بالا بیاورم. حالم از همه شان به هم می خورد. بوی شان حالم را از خودم به هم می زند.نا میزانم. کج و کوله ام.وجودم از هم جدا افتاده. وجودم تکه تکه شده. تمام خاک را شخم زدم اما پیدایشان نمی کنم.نارنج هایم بر روی شاخه پوسیده و هیچ کس آنها را نمی چیند. اصلا نمی بیند که بچیند.نیستم. هر چه هستم خودم نیستم.خودم خوابیده است. هر چه صدایش می زنم بیدار نمی شود. التماسم هم پاسخی ندارد.دلش نمی خواهد ببیند برای همین بیدار نمی شود.من هم دلم نمیخواهد.اما اگر من هم دلم نخواهد پس چه کسی به داد این خفتهٔ خمیده می رسد؟در گورستان حنجره ام به دنبال سنگ قبر صدایم می روم. با مشت بر سنگش می کوبم تا شاید نتی، پژواکی، صدایی از این گره بیرون بریزد.در خرابه های ذهنم به دنبال خانه ام می گردم. همان خانه ای که از فکر و خیال سر ریز بود. که کلمه ها را در باغچه اش کاشته بودم. که عمرم را برای پر شاخ و برگ شدن شان داده بودم. که منتظر بهار بودم تا غرق شکوفه شوند. که حالا خشکیده شان جلو چشمانم هست.خشک و خالی و شکننده.که وقتی باد می آید شاخه های بی آب و چروکیده اش آسمان ذهنم را می خراشد. این همان مواقعی است که کلافه می شوم.این روزها زیاد باد می آید. دیگر برایم اهمیتی ندارد. با تبر این خشکیدهٔ باقی را خاک میکنم.دو جوانهٔ سبز چشمانم باید برایشان تر می شد. باید گریه می کردم.</description>
                <category>عسل اسداللهی</category>
                <author>عسل اسداللهی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:22:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37222419/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-vh3qk07iad29</link>
                <description>تاج. تاج بر سر چه چیز بگذارم؟آخرین خوابیدن کلمه، بر پوست تنت.آخرین نت صدا.آخرین حس رنگ.آخرین لمس حجم هوا از میان انگشتان دست ها.آخرین تکان موهایت.آخرین دیدار پا با زمین.آخرین مولکول اکسیژنی که در ریه با کربن دی اکسید جابه‌جا شد.آخرین پلک زدن.آخرین لرزش حنجره.آخرین نوشیدن امید از لیوان ترس.آخرین جمع شدن قلبت برای زندگی.آخرین برخورد شیشه عینکت با واقعیت.آخرینثانیه زندگی.آخرین گلوله.آخرین پایان شعر.آخرین تاج را بر جنازه تو می گذارم.</description>
                <category>عسل اسداللهی</category>
                <author>عسل اسداللهی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:32:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>