<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روشَنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37459673</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:53:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2372548/avatar/EhVJpF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روشَنا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37459673</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنج قدم فاصله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-kgosvtrhhwrs</link>
                <description>کتابی که برای شهریور ماه انتخاب کردم کتابِ پنج قدم فاصله بود. خیلی خیلی کتاب قشنگ اما غمگینی بود یه جاهایی انقدر درگیر داستان میشدم که ناخداگاه منم باهاشون خوشحال و هم با غمشون غمگین میشدم انگار یک ماه کامل باهاشون زندگی کردم الان سختمه که تموم شد ولی خیلی ارزش داشت درسته اونجوری که میخواستم خیلی جاها پیش نرفت ولی خب هیچوقت قرار نیست همه چی اونجوری ما میخوایم پیش بره برای شخصیت های کتاب منم همین بود اینکه چرا اصلا مریضی وجود داره چرا یه مریضی باید انقدر محدود کننده و پیچیده باشه اخه مگه میشه هیچوقت نتونی کسی که دوسش داری رو بغل کنی؟توی این موقعیت ها خیلی عشق به چالش کشیده میشه اینکه بدونی در نهایت قرار نیست برسی بهش ولی بازم با تمام وجود دوسش داشته باشی اینکه بدونی وجودت بهش آسیب میزنه پس تصمیم بگیری رهاش کنی اینا فقط از یه عاشق واقعی بر میاد من تاحالا عشقو تجربه نکردم هیچوقت کسیو خیلی دوست نداشتم و برام کلا مقوله عشق زیادی پیچیدس شاید اگه عاشق بودمو این کتاب رو میخوندم خیلی بیشتر به جونم حل میشد ولی در عین حال اونقدر پاک و قشنگ بود که چه تجربه عشق داشته باشی چه نداشته باشی بازم میتونی بفهمی چقدر عشق عجیبه و چه بلاها که به سرت نمیاره:)اگر میتونستم یه چیزی رو تغیر بدم اونم مریضی بود حالا هر نوعش و به هر طریقش عذاب آوره هرچقدر برای فرد و هرچقد درد بیشتر برای اطرافیان اون فرد چقدر سخته عزیزت جلو چشمات اب بشه چقدر سخته ببینی همه دارن به خوشی هاشون میرسن و تو مجبوری اسیر بیمارستان باشی چقدر سخته دیگه نتونی در کنار دوستات باشی و چقدر سخته دوستتو بخاطر مریضی از دست بدی، مرگ باید طبیعی باشه نه اینکه همه چی خوب باشه یهو یه طوفان بیاد و عزیزتو با خودش ببره جوری که اصلا نفهمی چجوری این اتفاقا افتاد. و یه خداقوت میگم به همه جنگجویانی که با همه درد و غمی که دارن بازم با مریضیشون میجنگن و حاضر نیستن بازنده این بازی باشن، خداقوت میگم به خانواده این جنگجوها که همیشه چشمشون به اسمونه که خدایا عزیزمونو شفا بده خدایا نزار بازنده این جنگ بشه و منم از خدا میخوام اصلا جنگی نباشه که بخواد برد یا باخت بده:) </description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 16:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-uke7kucysma1</link>
                <description>این ماه جزو قشنگ ترین ماه های کتابخونیم بودباورتون میشه یه کتاب بتونه کل روز و شبتونو درگیر خودش کنه؟ باور کنید چون کتابخونه نیمه شب دقیقا همینکارو با روح و روانتون میکنه درحدی که من هر قسمتیش تموم میشد با خودم میگفتم وای خدای من چقدر راست میگه چقدر این لحظش شبیه حرفایی هست که به خودم میگمولی کاش تو دنیای واقعی هم وجود داشت همچین کتابخونه ای که بتونی فقط یکبار هم شده بری داخلش و با حسرت هات روبه رو بشی کاش مثل خانم کتابدار یکی بود همیشه کمکمون میکرد تا از لحظات سخت بیارتمون بیرونولی خب در نهایت چیزی که واضح بود این بود که بهترین زندگی همین زندگی هست که ماها الان توش قرار داریم و به قول نورا اگر اتفاقی برام بیوفته دوست دارم خودم هم اونجا باشم، همون تصمیم هایی که گرفتیم بهترین تصمیم های اون لحظه بودن پس به خودمون سخت نگیریم ولی من از وقتی این کتابو تموم کردم خیلی روی انتخاب هام حساس تر و دقیق تر شدم یه جورایی خیلی بیشتر فکر میکنم روشون خیلی برسیشون میکنم، که یه وقت نتایج بدی نداشته باشه هر بار میام تصمیمی بگیرم میگم امیدوارم تصمیم درست این باشه یا نکنه اینکار من تبعات بدی داشته باشه برام، درصورتی هدف کتاب اینه که بگه هر تصمیمی در یک لحظه ای گرفتی بهترین تصمیم بوده و قلم زندگیت دست خودته هرکاری فکر میکنی درسته انجام بده و به فکر چیزای دیگه نباش دقیقا مثل اون بخش کتاب که میگفت:اگر همیشه به دنبال معنای زندگی بگردی هیچوقت زندگی نمیکنی و تو لازم نیست زندگی رو درک کنی بلکه فقط باید اون رو زندگی کنی:) کتاب سراسر بود از جمله هایی که خیلی بهم تلنگر میزد جوری روی ناخداگاهم اثر گذاشت که بعضی وقتا بعضی جمله های کتاب رو میگم به خودم همیشه مثل نورا به خودم میگم اوضاع بهتر میشه، همه چی درست میشه، ناامید نشو حق نداری ناامید بشی! اگر ما واقعا به چیزی ایمان داشته باشیم و با اطمینان توی مسیره رسیدن به اهدافمون قدم برداریم و براش تلاش کنیم در طول زندگی دقیقا به جاهایی میرسیم که رویاش رو توی سرمون داشتیمامیدوارم توی مسیر اهدافتون ثابت قدم باشید °به قلم آنکه کسی نیست اما همه کس بود°#چالش_کتابخوانی_طاقچه</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 09:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-orif4ukjofvz</link>
                <description>برای چالش کتابخوانی تیر ماه تصمیم گرفتم کتابِ پیرمرد و دریا رو بخونم، راجب این کتاب قبلا هم مطالبی خونده بودم که باعث شده بود دلم بخواد شروع کنم به خوندنش یکی از چیزایی که راجبش شنیده بودم این بود که:(ارنست همینگوی زمانی که مشغول نوشتن پیرمرد و دریا بوده است، بارها بدحال شده و بعد از انتقالش به بیمارستان، پزشکان علت را دریازدگی تشخیص داده اند. در حالی که او در زمان نوشتن آن رمان کیلومترها از دریا فاصله داشته است...به گمانم آنقدر غرق در پیرمرد و دریای خویش بوده که بوی دریا گرفته و دریازدگی بدحالش کرده!) و یه نکته غیر علمی ولی واقعی بود بنظرم چون بارها و بارها برای خودم اتفاق افتاده بود، زمانی که برای مدت طولانی به یه آدم فکر میکردم و به اصطلاح غرق میشدم تو لحظه هایی که باهاش داشتم ناخداگاه احساس میکردم بوی عطر اون فرد توی فضای اتاقم پیچیده، آدم وقتی غرق یه چیز بشه بوی همونو میگیره...⌝توی کتاب &quot;پیرمرد و دریا&quot; یه دیالوگ بود که می‌گفت: بهتره به چیزایی که ندارم فکر نکنم، به جاش به چیزایی که دارم فکر می‌کنم؛ من یه عالمه امید دارم، بهتره به امید فکر کنم... ^^ ⌞و این قشنگ ترین چیزی بود که میتونستم بشنوم، ما لابه لای هرچی نداریم خدارو داریم امید دارم و این برای هممون کافیه امید داشتن به منزله یک نوری هست که مسیر رو برامون روشن میکنه و تو با همون نور از تاریکی نجات پیدا میکنی، تو و امیدی که داری از غمت و از اون تاریکی خیلی قوی تر هستید، نکته ای که تاثیر خیلی زیادی روم داشت این بود که متوجه شدم نویسنده کتاب به سرطان، دیابت، التهاب کبدی و حتی دوتا سانحه هوایی و یه سری مشکلات دیگه گرفتار شده ولی علت مرگش خودکشی بود:)آدما رو مریضی نمیکشه، آدما رو بی دفاع و تنها حس شدن در برابر رنج و غمو بیماری هست که میکشه، آدمهارو تنها شدن در مقابل مصیبته که میکشه:)مواظب همدیگه باشیم..</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 19:36:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش خرداد ماه طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-yywclhknns3d</link>
                <description>کتابی که این ماه خوندم کتابِ خاطرات خون آشام بود اگه بخوام راجب اولین تجربم از خوندن کتاب ترسناک بگم باید بگم که عالی بود:)من به شدت ادم ترسویی هستم که هیجان رو دوست ندارم و کلا تا الان یک دونه فیلم ترسناک هم ندیدم و این اولین باری بود که یک داستان ترسناک رو دنبال کردم و واقعا قشنگ بود کتاب با جزئیات خوبی صحبت کرده بود و من واقعا میتونستم خودمو بجای شخصیت های اصلی داستان تصور کنم تعاملی که بین آدما اتفاق میوفتاد و لابه لاش اتفاقای عاشقانه و در عین حال هیجان انگیز چیزی که فکر نمیکردی صفحه بعد قراره چه اتفاقی بیوفته، رابطه النا و دیمین و استفان رو دوست داشتم و میگفتم کاش یه گروه این مدلی اطرافم بود و ارتباط باهاشون رو تجربه میکردمتاحالا با یه داستان تپش قلب نگرفته بودم و شاید بعضی جاهاش غصه خوردم:)ولی مهم ترین چیزی که آدم یاد میگیره اینه که اعتماد بی جا نکن! اجازه نده آدما تورو تحت کنترل خودشون قرار بدن، فکر نکن که این کار از این آدم بعیده، به هیچ عنوان هیچ چیزی از هیچ کس بعید نیست همیشه یه احتمال برای خودت بزار که ممکنه این آدم کاری کنه که تمام باور هات بهم بریزه و جوری باش که توقعاتت رو از آدما برداری که اگه ضربه ای ازشون خوردی نگی این قرار بود با بقیه فرق داشته یاشه:) و خب کلام آخر اینکه  علاقه مند شدم به این ژانر و حتما کتاب های دیگه ای رو در این زمینه دنبال میکنممممنونم از طاقچه عزیز بابت پیشنهاد های فوق العادش♥️</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 13:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفر و مرداب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-fbyet3polznw</link>
                <description> کتاب نیلوفر در مرداب در ابتدا راجب این صحبت میکنه که شادی و غم و امید و ناامیدی در کنار یکدیگر معنی پیدا می‌کنند و رنج و شادی از همدیگه جدا نیستن و اگر بتونیم به طور اگانه و ماهرانه ازشون بهره بگیریم اونوقت حتی از رنج هامون هم لذت می‌بریمهیچ چیزی تو این دنیا وجود نداره که پایدار باشه حتی جنگ پس غم هم روزی به پایان میرسه. و مهم ترین راه اینه که اولش غممون رو بپذیریم و تلاش های ما برای کاستن تنش ها کار ساز نیست مگه اینکه اول از همه اون رو قبول کنیم و بعدش کم کم همه چیز دست به دست هم میده تا همه چیز برامون آسون تر بشه پس رنج و افکار و احساساتمون رو انکار نکنیم و از روبه رو شدن باهاشون نترسیم و فرار نکنیم، یه چیزی که خیلی جالب و خیلی خوب بود و از دستاورد هام از این کتابه تمرین ذهن آگاهی هست که با تمرکز کردن روی نفس کشیدنمون باعث میشه در زمان حال زندگی کنیم و از فکر گذشته و آینده بیایم بیرون و باعث هماهنگی ذهن و بدن میشهشما باید انتخاب کنید که حتی تو سرد ترین زمستونی ترین روز های زندگیتون امیدوار باشید، جوانه بزنید و بهار کنید زنگیتوتو حتی اگه آدما بهتون بگن که دیونه شدین ولی مهم اینه که خودتون به اهداف و آیندتون امید داشته باشید و براش تلاش کنید حالا بزار بقیه هرچی دلشون میخواد بگن اونا بعدا نمیان جای شما حسرت گذشته رو بکشن! و همیشه ترس از رنج و غم و ناراحتی و بد پیشرفتن اوضاع از خود داستان هم بدتره اونقد ترس دارید که نمیزاره متوجه نشونه های اطرافتون بشید نمیزاره ببنید چه اتفاقایی داره میوفته و انگار منتظر اون غم هستید انتظارشو می‌کشید تا پیش بیاد و همیشه بعدش میگید منکه میدونستم این اتفاق میوفتهخب براچی باید مطمئن باشی یه اتفاق بد میوفته؟ چرا نباید مطمئن باشی اتفاقا خوب میوفتن؟- نمی‌دونم اگر پادکست و چایی و نسکافه رو نداشتم، اگر با نور و گل و گیاه و  کتاب ، حالم خوب نمی‌شد، اگر  اردیبهشت و بهار و بارون و دوست نداشتم؛ اگر ایمان و اعتقاد به خدا، معبود و آفریننده جهان هستی نداشتمزمانی که خستگی و غم بهم هجوم می‌آورد به چی چنگ میزدم؟کدوم دلخوشی‌ کوچیکو در آغوش می‌کشیدم تا دوباره یادم بیاد زندگی قشنگی های خودشو داره؟??قشنگی هایی که فقط باید نگاهشون کنیم فقط باید تمرکزمون رو از روی مشکل و استرس و اضطراب برداریم و با تمرین ذهن آگاهی بدنمون رو از انرژی های منفی دور کنیماز عادات خوبی که کمک میکنن ما آرامش روحی و جسمی رو توی طول زندگیمون تجربه کنیم به شرح زیر هستن که امیدوارم هم من هم شما کم کم به زندگیمون اضافه کنیم:1)مدیتیشن و یوگا برای برای آزاد شدن ذهن2) کتاب خوندن هر روزه3)اهمیت به تغذیه ای که درطول روز داریم4)سعی کنم خواب منظم و طبق نیاز بدنم داشته باشم5)توی طول روز حداقل 10 دقیقه با خدا خلوت کنم6)راحت اگه چیزی مورد پسندم نیست نه بگم و برای خودم و نظراتم ارزش قائل بشمممنونم از طاقچه برای چالش قشنگشون?♥️#چالش_کتابخانی_طاقچه</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 21:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از طرفِ منِ 20 ساله:)?</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%90-%D9%85%D9%86%D9%90-20-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-mq7t8npp7bcg</link>
                <description>00:00به وقتِ 7 اردیبهشتِ 1402?✨دوست دارم جشن تولد 60 سالگیمزمانی که همه خانوادم و افراد عزیز تر از خانوادم کنارمن وقتی تو آینه چشمامو نگا میکنم هنوزم شور و شوق و برق 20 سالگیمُ توی چشمام ببینم، لبخندم خیلی واقعی تر از 20 سالگیم باشه??، دوست دارم انقدر معلم خوب و مهربونی بوده باشم که شاگردام زنگ بزنن و بگن خانم ما هنوزم تولدتونو یادمونه:) ??توی خونه ای زندگی کنم که هرکی بیاد توش بگه اینجا یه آرامش خاصی دارهدلم میخواد روی خط و خطوط پیشونیم و چین و چروک دور چشمام جای بوسه های مردی باشه که عاشقشم?♥️دلم میخواد بچه هایی بزرگ کرده باشم که توی موقعیت هایی که پشیمونن یا کار اشتباهی کردن به جای اینکه بگن وای اگه مامان بابا بفهمن میکشنم بگن یه لحظه من زنگ بزنم به مامان بابام ببینم اونا نظرشون چیه:)?❣️الان که به اینه نگاه میکنم به خودم قول میدم که همه  تلاشمو میکنم که تمام رویاهامو تبدیل به واقعیت کنم، میدونم راه سختی رو پیشه رو دارم ولی خب اینم مطمئنم که از پسش بر میام?☕تولدت مبارک منی که همیشه کنارمی و هیچوقت تنهام نمیزاری و همه تلاشتو برای حال خوب خودت و اطرافیانت انجام میدی از طرف دوستدار همیشگیت منِ 20 ساله??</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 00:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم غُر غُر1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%D8%BA%D9%8F%D8%B1-%D8%BA%D9%8F%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%861-dvqzshvecub5</link>
                <description>ولی من اینجوریم وقتی دلم میشکنه یا وقتایی از چیزی ناراحت و دلگیر میشم کلا میوفتم یه گوشه حدود سه چهار ساعت فقط دراز میکشم، اهنگای به شدت غمگین گوش میدم، گریه میکنم و کلا با هیچکس حرف نمیزنم و این سه چهار ساعت باید بگذره تا دوباره ریکاوری کنم خودمو و همه میدونن تو این تایم نباید کاری به من داشته باشن تا من خودمو قانع کنم که هیچکس و هیچی ارزش اینکه بخواد من فکرمو درگیر کنم و غمگین باشم نداره فقط این قانع کردن سه چهار ساعت طول میکشه بعدش دوباره به روال قبلی خودم برمیگردم ولی خب این چند ساعت خیلی سخت میگذره تا تموم بشه و من عادی بشم???‍♀️</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 20:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده❤️‍?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87%EF%B8%8F-fmvw6jrxkec4</link>
                <description>ولی کاش خدا هیچوقت پدر بزرگ مادر بزرگارو ازمون نگیره من خودم به شخصه 80 درصد انگیزه و امیدی که دارم بخاطر وجود همیناست مصداق بارز این بیت شعرن برام:خیال خوب تو لبخند می شود به لبموگرنه این منِ دیوانه غصه ها دارد:)</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 11:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیجان های اولیه..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87-bler5pvvjowk</link>
                <description>یه جمله ای هست که به شدت برام اثبات شده اونم اینه که:زمانی که هیجان اولیه تَه بکشهیا تعهد شروع میشه یا همه چی تموم میشهپس وقتی هنوز دو روزه با یکی آشنا شدید تا با روحیات و اخلاقیات همدیگه آشنا نشدین دلبسته و وابسته کسی نشید چون این روزا میگذره این هیجان و شور شوق اولیه فروکش میکنه شما میمونید و انتخاب‌هایی که از سر هیجان بودهپس مواظب خودتون باشید که به دردی مبتلا نشین که اصلا برای شما نبوده:) </description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 21:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی صحبت با مغز محترم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-ttlkwb6dfl0g</link>
                <description>دلم میخواد مغزمو از جاش در بیارم بزارم جلوم یه لیوان نسکافه بریزم براش بگم مغز عزیزم میشه انقدر به همه چیز فکر نکنی؟ میشه انقدر به اطرافت توجه نکنی و بزاری دنیا به حال خودش باشه؟تو فکر کنی نکنی بالاخره یه چیز، یا پیش اومده یا پیش میاد تو با فکر کردن زیاد هم منو اذیت میکنی هم خودتو پس بیا و بگذر از ماواقعا داری روانیم میکنی جان دل??‍♀️</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 16:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید من❤️‍?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37459673/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86%EF%B8%8F-p9jzw15nmbmv</link>
                <description>وقتی داستان کتاب انسان در جستجوی معنا رو میخوندم تو خیلی از قسمت های متن کتاب با خودم میگفتم مگه میشه توی این شرایط هم باز ادامه داد  مگه میشه باز امید به خلاص شدن از شرایط رو  داشته باشی ولی واقعا برای ذهن من محال بود رهایی از اون اردوگاه کار اجباری با اون حجم فشار روانی و تحقیر اطرافیان!اما بعدش به سختی ها و ناراحتی هایی که توی زندگیم پشت سر گذاشتم فکر کردم و دیدم با توجه به اون شرایط و روحیه و حال من اون فضا برام کمتر از اردوگاه کار اجباری سخت طاقت فرسا نبوده، اما تونستم که خورده های خودمو جمع کنم و دوباره ادامه بدم شاید یکی از ویژگی هایی که دارم همینه، که در زمانِ خوندن این کتاب متوجهش شدم اینکه من هرچقدر هم تو شرایط بحرانی و سختی قرار بگیرم هیچوقت عقب نشینی و کم آوردن ندارم هرچقدرم بخورم زمین هرچقدر بندازنم زمین بازم بلند میشم بازم جا نمیزنم و انقدر میمونم و ادامه میدم تا از اون شرایط نجات پیدا کنم درسته بعدش یه بحران شدید روانی در انتظارمه و بعد از گذشت اون شرایط تازه بدنم شروع میکنه ترمیم احساسات آسیب دیدم و خالی کردن اون فشاری که پشت سر گذاشتم و سخت تر از اون شرایط این بحران روانی بعدش برام هست ولی خب هیچوقت نجنگیده نمیبازم! اما بعدش به سختی ها و ناراحتی هایی که توی زندگیم پشت سر گذاشتم فکر کردم و دیدم با توجه به اون شرایط و روحیه و حال من اون فضا برام کمتر از اردوگاه کار اجباری سخت طاقت فرسا نبوده، اما تونستم که خورده های خودمو جمع کنم و دوباره ادامه بدم شاید یکی از ویژگی هایی که دارم همینه، که در زمانِ خوندن این کتاب متوجهش شدم اینکه من هرچقدر هم تو شرایط بحرانی و سختی قرار بگیرم هیچوقت عقب نشینی و کم آوردن ندارم هرچقدرم بخورم زمین هرچقدر بندازنم زمین بازم بلند میشم بازم جا نمیزنم و انقدر میمونم و ادامه میدم تا از اون شرایط نجات پیدا کنم درسته بعدش یه بحران شدید روانی در انتظارمه و بعد از گذشت اون شرایط تازه بدنم شروع میکنه ترمیم احساسات آسیب دیدم و خالی کردن اون فشاری که پشت سر گذاشتم و سخت تر از اون شرایط این بحران روانی بعدش برام هست ولی خب هیچوقت نجنگیده نمیبازم! قشنگ ترین چیزی که یادگرفتم از کتاب انسان در جستجوی معنا بخش لوگوتراپی بود و واقعا جزو حقیقت هایی بود که فکر میکنم هر آدمی لازمه بدونه اینکه هر ناامیدی و افسردگی و رنجی که داری لازم نیست که حتما نشونه یا نتیجه مشکلات روانی باشه بلکه ممکنه نشون دهنده چیزی باشه که تو باید حرکت کنی و شرایط رو تغیر بدی و حتما تو بیمار نیستی که خود این مطلب باز توضیحات بیشتری داره ولی در کل  این قشنگ ترین یادگیریم بود.قشنگ ترین چیزی که یادگرفتم از کتاب انسان در جستجوی معنا  جزو حقیقت هایی بود که فکر میکنم هر آدمی لازمه بدونه اینکه هر ناامیدی و افسردگی و رنجی که داری لازم نیست که حتما نشونه یا نتیجه مشکلات روانی باشه بلکه ممکنه نشون دهنده چیزی باشه که تو باید حرکت کنی و شرایط رو تغیر بدی و حتما تو بیمار نیستی که خود این مطلب باز توضیحات بیشتری داره ولی در کل  این قشنگ ترین یادگیریم بود.یادگرفتم که زندگی لابه لای همین امید و ناامیدی و شکست و موفقیت های ماست که معنا پیدا کرده اینکه انسان بعد از یه شرایط بحرانی خیلی از نعمت هایی که اطراف خودش و در وجود خودش هست رو پیدا میکنه و بنظرم رنج و شکستی که باعث بشه تو خودت رو پیدا کنی و تکلیف خیلی چیزارو با خودت مشخص کنی از هزار تا موفقیت و شادی که هیچ بهره ای برات نداشته باشه ارزشمند تره، من لابه لای حال خرابیام خدارو پیدا کردم،خدا یه شبایی رو برام صب کرد که فکر میکردم از شدت غم شب اخره زندگیمه اما خدا نجاتم داد دستمو گرفت و من تو اون حال و هوا خدارو میدیدم اغوششو حس میکردم برای همین میگم ادم توی غم رشد میکنه تو لحظات ناامیدی هست که تو امید رو پیدا میکنی، غم و سختی همیشه هم بد نیست تا وقتی نجات دهنده خداست:)❤️‍? که توی سختی هام فهمیدم چه افرادی تو زندگیم هستن که وقتی زمین بخورم پاشونو میزارن روی گلوم و یا ادمایی که کمکم میکنن از این شرایط بیام بیرون در شرایطی که هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه تلاش میکردن حتی شده ثانیه ای لبخند رو بیارن روی لب هام و همین انسان ها امید شدن توی قلب من برای زودتر حل کردن اون شرایطم امیدی رو در من به وجود آوردن که توی نقش خیالم جونه زد و منو از اعماق تاریکی به سمت نور برد به قول شاعر خیال خوب تو لبخند می‌شود به لبم وگرنه این من دیوانه غصه ها دارد?خیلی جاهام افکار و خیال های مثبت نجات دهندم بودن و امیدواری رو بهم تزریق می‌کرد، مثلا شرایطی که بعد از رهایی از این مشکل برام ایجاد میشد رو تصور می‌کردم و دلم میخواست زودتر ازش عبور کنم تا برسم به اون شرایط ایده آل، درسته خیلی وقتا دقیقا اون تفکرات من پیش نمیومد اما توی اون زمان مثل یه شیشه آب خنک توی دل گرما بود برام و شوق رسیدن به آب خنک امید دهنده بود به پاهام برای حرکت. تو اوج سختی پلکامو چند ثانیه میزاشتم روی هم و تصور می‌کردم که این لحظات تموم شدن این اردوگاه کار اجباری تموم شده و من  ازش سربلند بیرون اومدم و این نیرو میشد برای حرکتم،پس فهمیدم باید صبر داشته باشم برای ادمایی که بلدن صبور بودن رو همیشه بهترین اتفاقا در بهترین زمان ممکن اتفاق میوفته و صبر بخشی از امید بود برام من تو اوج سختی هام اسم روشنا رو شنیدم و یه روشنی رو می‌آورد توی ذهنم وقتی به این اسم فکر میکردم و از همون زمان اسم روشنا رو اسم مستعار خودم گذاشتم و این انعکاس رو دیدم از بقیه که وقتی اسممو صدا میزدن بعدش میگفتن همین گفتنه روشنا یه حال خوب لحظه ای رو توی دلشون ایجاد میکرده و این خودش یه راه ایجاد کردن امیده با استفاده از کلماتی که حال خوب کنن اینکه قشنگی های ادمارو بهشون بگیم که بدونن چشاشون وقتی می‌خندن چه برق قشنگی داره که لباشون وقتی حرفای خوب میزنن حالت قشنگ تری داره اینکه وقتی خوبی میکنن یه هاله ای از انرژی های مثبت و امید رو اطراف خودشون ایجاد میکنن که وقتی بقیه هم باهاشون هم صحبت میشن اون هاله اونارو هم احاطه میکنه امیدوارم هرکس از اردوگاهی که دور خودش ساخته بتونه فرار کنه و به رهایی برسه و ایمان و باور قلبی داشته باشه که چون میگذره غمی نیست درسته اینکه چه ها گذشته تا گذشته،اما خب طبیعت زندگی همینه عزیزجان?️♥️این نوشته از طرف روشنا برای چالش کتابخوانی فروردین ماه طاقچه هست?#چالش_کتابخوانی_طاقچه</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 14:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>