<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مژگان کریمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37502126</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:09:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مژگان کریمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37502126</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قناری معدن و پژو 206 آلبالویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37502126/%D9%82%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%BE%DA%98%D9%88-206-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-pse1emj26e4p</link>
                <description>مربای آلبالو را همیشه دوست داشته‌ام، چون آلبالو یک ترشی ذاتی دارد که آن را از مرباهای دیگر متمایز می‌کند. درست مثل لبخند که همیشه زیباست، اما آن لبخندهایی که شیطنت خاصی در خود نهفته‌اند، حس و حال متفاوتی دارند.مشغول پختن مربای مورد علاقه‌ام بودم که سنگینی هوا، نفسم را گرفت. ابتلا به کرونا، اگرچه مرا تا عالم برزخ برد و برگرداند، اما موهبتی هم داشت و آن، این که پس از کرونا، حکم قناری معدن را پیدا کرده‌ام. در شرایط بحرانی می‌توانم پیش‌مرگ عزیزانم شوم یا حداقل از فاجعه‌ای پیش‌گیری کنم. یعنی اگر اکسیژن کم باشد یا هوا آلوده و سنگین شود، آنقدر به در و دیوار می‌خورم تا اطرافیانم بفهمند و دنبال چاره‌ای باشند.آن روز، با تنگی نفس و سرفه‌های فیل‌افکن من، هم‌خانه‌ام شهرزاد، خیلی سریع پنجره ها را باز کرد تا هوای تازه بخورم. اما آلودگی هوا آنقدر زیاد بود که حالم بدتر شد. لباس دم دستی بر تن، رفتیم که مرا زودتر به بیمارستان برساند.من با دو شیفت کار و سختی بسیار توانسته بودم یک پژو 206 بخرم. هر دو گواهینامه داشتیم، اما به دو دلیل، دست من در رانندگی از شهرزاد روان‌تر بود. دلیل اول این که من پیش از خرید پژو هم رانندگی کرده بودم، اما او به تازگی و بعد از چند بار رد شدن در آزمون، گواهینامه گرفته بود. دلیل دیگر این که من از کل دنیا، همین یک خودرو را برای خودم داشتم و می‌ترسیدم در شلوغی شهر، رانندگی را به شهرزاد بسپارم. در نتیجه، او فقط صبح جمعه هر هفته، در خلوت‌ترین خیابان‌های شهر، فرصت رانندگی داشت.آن شب، اولین فرصت برای شهرزاد پیش آمد تا در خیابانهای شلوغ پایین شهر هم یک رانندگی واقعی را تجربه کند. اما مشکل اینجا بود که من با سرفه و تنگی نفس، درست مثل هسته آلبالویی که در مربا جا مانده و همراه یک لقمه مربا وارد دهان می‌شود و هر لحظه ممکن است دندانی را بشکند، شرایطی بحرانی برایش ساخته بودم. شهرزاد تلاش کرد که با حداکثر سرعت ممکن براند. راننده خودروی جلویی تلاش کرد که با حداکثر توان، جلوی ما بایستد. شهرزاد با چرخش فرمان تلاش کرد که به ماشین جلویی برخورد نکند و موفق هم شد، اما نتوانست با ترمز تلاش کند که ماشین بیچاره با جدول تصادف نداشته باشد. لاستیک جلو، همان سمتی که من نشسته بودم، ترکید. چرخ ماشین وسط جوی آب بود و من دقیقا روی جدول، بین زمین و آسمان، با سرفه‌های بی‌وقفه، انگار داشتم آخرین نفس‌هایم را از ته شیشه مربای زندگی، بیرون می‌کشیدم. به خاطر شرایط نامساعد من، ماشین همان جا رها شد و با خودروی یکی از شاهدان عینی تصادف، من و شهرزاد به بیمارستان رسیدیم. چهار ساعت در بیمارستان بودیم. در نهایت با شنیدن این صحبتها که «شرایط شما اِستِیبِله خانم. مشکلی نیست میتونید تشریف ببرید» خیال شهرزاد راحت شد، ولی من، نه! چون فقط در صورتی که می‌گفتند «شرایط شما پایداره»، خیال من راحت می‌شد. شاید تمام مردم ایران فکر کنند که هردو کلمه «استیبل» و «پایدار»، یکی هستند. اما برای من، این دو کلمه از نظر روانی فرق دارند. درست مثل تفاوت مربا و مارمالاد. مربا بهتر مزه آلبالو را به آدم می‌چشاند و اصلاً جویدن آلبالو حس و حال دیگری دارد؛ همانطور که شنیدن کلمه «پایدار»!تاکسی دربستی قرار بود ما را به محلی که پژو 206 عزیزم را رها کردیم برساند، که رساند. قرار بود پژو 206 عزیزم آنجا باشد، که نبود. با پرس و جو از کسبه، فهمیدیم که پلیس با جرثقیل، خودرو را به پارکینگ برده است. این یعنی آن روز به ترخیص صاحب خودرو گذشت و فردایش به ترخیص خود خودرو.تاکسی دربستی ما را به خانه رساند؛ اما چه خانه‌ای؟ وقتی رسیدیم، خانه را دود گرفته بود. چرا؟ چون فراموش کرده بودیم شعله زیر مربای آلبالو را خاموش کنیم و کربن خالص تحویل گرفتیم. البته شهرزاد، به دلیل دود زیاد و به خاطر وضعیتم، اجازه نداد که من وارد خانه شوم و خودش شرایط خانه را استیبل کرد. چرا پایدار نکرد؟ چون نمی‌توانست. بعد از سوختن یک قابلمه پر از مربای آلبالو، دیگر شرایط پایدار نمی‌شود. شهرزاد می‌گفت اگر فقط چند دقیقه زودتر می‌رسید، با ریختن قدری آب می‌توانست جلوی سوختن مربا را بگیرد، اما او تمام زودتر رسیدن را در راه بیمارستان، صرف من کرده بود و چیزی برای مربا باقی نماند. فردای آن روز که دنبال کارهای ترخیص خودرو رفتم، تازه متوجه شدم چنان بلایی بر سر پژو 206 آمده است که تفاوتی با قابلمه مربای آلبالوی سوخته ندارد.</description>
                <category>مژگان کریمی</category>
                <author>مژگان کریمی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 12:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه نگو، بید بگو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37502126/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D9%88-yaitdtykfam2</link>
                <description>دانشگاهم که تموم شد توی تهران و دور از خانواده، گفتم یه شغل پیدا کنم و به درآمد برسم و زندگی مجردی رو ادامه بدم تا توی این شهر پیشرفت کنم و برنگردم سربار پدر ومادرم بشم. اول گشتم دنبال شغل مرتبط با رشته تحصیلیم که پیدا نشد. گشتم دنبال یه شغل غیرمرتبط با رشته تحصیلیم که خداروشکر اون هم پیدا نشد. بعد گشتم دنبال هر شغلی که بشه ازش به اندازه نمردن، پول درآورد، دیدم این هست. من هم دیدم ماشالله سفره گسترده‌ست، دو تا برداشتم تا با یکیش نمیرم و با یکیش پس‌انداز کنم که وقتی پیر شدم بتونم زندگی کنم!زنگ زدم به بابام گفتم توی کتاب مطالعات اجتماعی نوشته‌بود، نیازهای اصلی اعضای خانواده عبارتند از خوراک، پوشاک و مسکن. من خوراک و پوشاک رو خودم ردیف می‌کنم. طبق همون کتاب، این مسکن رو چه می‌کنی واسه ما؟ گفت بابا جان! من خودم امسال صاحبخونه وسایلم رو می‌ریزه توی خیابون، مسکن تو رو چیکار می‌تونم بکنم؟ می‌خوای پاشو بیا اینجا همه با هم کف خیابون یه لقمه نون خالی بخوریم! گفتم بابا کتاب که اشتباه نمی‌نویسه. مسکن نیاز اصلیه، من هم اعضای خانواده هستم دیگه. گفت نه باباجان! کدوم اعضا؟ به صورت کاملا قانونی، فارغ‌التحصیل که شدی، شرکت ما حق اولادت رو از حقوقم حذف کرده. طبق همون قانون، تو دیگه اولاد من نیستی!منطقی بود! این شد که دوباره بعد از چهارسال زندگی دانشجویی، افتادم دنبال همخونه و خونه مجردی. یه آپشن خیلی خوب من برای همخونه شدن این بود که به خاطر دوشغله بودن، کلا خونه نبودم. یعنی همخونه من اصلا انگار همخونه نداشت. فقط یه جنازه توی تاریکی شب میومد یه گوشه می‌خوابید و توی تاریکی نیمه‌شب بیدار می‌شد و می‌رفت. سر ماه هم اجاره‌اش رو می‌داد. دیگه چی بهتر از این؟خلاصه سالها پی‌درپی گذشت تا اینکه خبر رسید می‌خوان یکی از نیازهای اصلی اعضای خانواده یعنی مسکن رو تامین کنن. ما گفتیم آقا در ناامیدی بسی امید است، بریم دنبالش ببینیم خونه‌دار میشیم!-به مجردا هم خونه میدید؟-بله فقط خونه ‌های مجردا ریزمتراژه.-یعنی چندمتر؟-توی فاز اول به خانواده‌ها 25متری میدیم که خوش‌سایزه و سه نفر رو تضمینی جواب میده، بعد توی فاز دوم نوبت می‌رسه به مجردای آقا و فاز سوم به مجردای خانوم که خونه‌های مجردا یه کم کوچیکتره!-خونه‌های زنونه و مردونه؟-می‌خوای فسق و فجور کنی یا خونه‌دار بشی؟-منطقیه! از 25متر هم کوچیکتر؟ یعنی چند متر؟-یه سوئیت دیگه! حالا متراژش معلوم نیست.-آقا اونوقت به اینا سند میدید با این متراژ؟-بالاخره بی‌سند که نمیشه، تحت عنوان هتل‌آپارتمان تحویل میدیم که هر آپارتمان یه سند مشاء داره و شما قدرالسهم می‌گیری.-پس بخوایم بفروشیمش چی؟-فروشنده اصلی ماییم که به کسانی که دنبال خونه هستن، فروش می‌کنیم که خونه‌دار بشن. شما هم تونستید به نفرات بعدی فروش کنید. نتونستید هم مشکل شماست، ما که تضمین فروش شما رو ندادیم.-باشه حالا توی کدوم شهر هست؟-این آپارتمانها بیرون از کلیه مناطق شهریه واسه همین هنوز هیچ شهری اینا رو گردن نگرفته که بریم مدارک درست کنیم و ساخت و ساز رو شروع کنیم.-آقا برید دنبال شهرهایی که اسمشون با ممد شروع بشه. ممدشهر، ممدآباد یا یه همچین چیزی. ممدا گردن‌بگیرن!- خانوم توی محدوده شهری نمی‌سازیم حتی ممدا هم تا حالا گردن نگرفتن.-خب پس الآن من می‌خوام صاحب یه ریزمتراژ بشم چیکار باید بکنم؟-شما اول این مدارک رو بیار، این مبلغ هم واریز کن و بعد بشین تا خبرت کنیم.-آقا مگه نمیگی هیچ شهری گردن نمی‌گیره؟-خانوم الحمدلله دولت و مجلس، همه انقلابی و جهادی هستن. غصه چی رو می‌خوری؟ یه قانون تصویب میشه که ساخت‌وساز شروع بشه، فاز اول که ساخته شد، میشه شهر. بعد شهرداریش رو افتتاح می‌کنیم و دیگه فاز دوم و سوم رو راحت می‌سازیم.اومدم بگم اگه تا اون موقع من ازدواج کردم چی؟ دوباره دیدم کو شوهر؟! این شد که هرچی داشتم و نداشتم دادم و شروع کردم به سماق مکیدن. بعد از چندسال که زخم معده گرفتم از شدت سماق مکیدن، گفتم این چه کاریه با خودت می‌کنی؟ دست از سر این معده بردار! زوم کن روی کلیه چپت. یعنی تا وقتی خبرت نکردن بی‌خیال باش و فکرش رو نکن، فوقش کلیه چپت هم به فنا میره دیگه!خداروشکر کلیه چپم بار زندگی رو تاب آورد و سالم موندم تا یازده سال بعد که آپارتمانها تحویل شد. طبق قرار قبلی، خانواده‌ها توی فاز یک مستقر شدن، آقایون مجرد، سه سال بعد از اونها، توی فاز دو و خانمهای مجرد دو سال بعد از اونها، توی فاز سه. ناگفته نماند که ما تصویر همدیگه رو نمی‌دیدیم چون پنجره خونه‌های ما رو به بیابون بود و خونه‌های اونا پشت به بیابون ما و رو به بیابون خودشون. اینه که فازهای یک و دو و سه فقط صدای فریاد همدیگه رو می‌شنیدن و ویوشون بیابون بود با پخش زنده برنامه‌های نشنال جئوگرافیک که ما اونجا شغال، گربه، سگ، موش و خرگوش می‌دیدیم که شهرداری اونا رو هم با صرف هزینه چند میلیاردی و چندهزار نفر-ساعت کار، موفق شده بود تفکیک جنسیتی کنه و نرهاشون رو فرستاده‌بود فاز دو و ماده‌هاشون فاز سه. فقط اونایی که جفت بودن و بچه داشتن و خانواده حساب می‌شدن، هفته‌ای یک بار فنس‌های فاز یک براشون باز می‌شد که اونجا دیداری تازه کنن.روز اول که توی هتل‌آپارتمان زندگی می‌کردم یه زلزله اومد. تمام خونه داشت تکون می‌خورد. جیغ کشیدم و گفتم زلزله، زلزله...آقایون فاز دو که زودتر خونه‌ها رو تحویل گرفته‌بودن و تجربه بیشتری داشتن، داد کشیدن که خانوم نترس! زلزله نیست، داره باد میاد!از پنجره به بیابون نگاه کردم دیدم بله، سبیل گربه‌ها و خاک کف بیابون و پوشش گیاهی تنک شامل خارهای خودرو، دارن تکون می‌خورن.فرداش دوباره دیدم خونه داره تکون می‌خوره. دیگه یاد گرفته‌بودم. سریع از پنجره به بیرون نگاه کردم، اما این بار دیدم بیرون باد نمیاد. جیغ کشیدم و گفتم زلزله، زلزله... یکدفعه صدای همسایه بالایی‌مون رو از توی هواکش دستشویی شنیدم که آروم گفت: عزیزم، زلزله نیست. شرمنده، من ناهار آبگوشت خوردم واسه اونه.از فرداش دیگه یاد گرفتم، هروقت خونه می‌لرزید، اول بیرون رو نگاه می‌کردم، اگه باد میومد که هیچ، اگه باد نمی‌اومد هم یه لبخند می‌زدم و از کنار موضوع رد می‌شدم.یه شب جدی‌جدی زلزله اومد. خرابی که به بار آورد، مال زلزله هفت ریشتری بود، ولی توی خبرها خوندم که سه ریشتری بوده و در عمق ده کیلومتری زمین و در فاصله صدوهشتاد کیلومتری از مجتمع هتل‌آپارتمانهای جدیدالاحداث! داشتم این در و اون در می‌زدم که بابا خیلی بیشتر از اینا بود و کلی خسارت مالی و جانی داشت و کسی حرفم رو باور نمی‌کرد و به این فکر بودم که حالا این خونه رو چه‌جوری بازسازی کنم، یهو با لرزش خونه از خواب پریدم و فهمیدم خواب می‌دیدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم باده. همون شب با خودم گفتم یه بار برای همیشه باید این دندون لق رو بکشی و بندازی دور. از پس یه خونه بهتر که برنمیای، حداقل #بسپرش_به_ازکی ! یه بیمه واسه خونه‌ام خریدم که اون رو در مقابل زلزله، آتش‌سوزی و البته باد که از همه واجب‌تر بود، بیمه می‌کرد.  کارشناس ازکی ازم پرسید چرا انقدر روی باد اصرار دارم و من هم در جوابش گفتم شاید واسه همسایه بالایی مهمون بیاد و دسته‌جمعی آبگوشت بخورن!</description>
                <category>مژگان کریمی</category>
                <author>مژگان کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 17:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>املت پرماجرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37502126/%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-agwxvyt3bshn</link>
                <description>«ظرفیت خوابگاهی در این دانشگاه محدود است و تعهدی برای خوابگاه دانشجویان نداریم.»روز ثبت نام ترم اول دانشگاه، مواجهه با این جمله، از همه درسهایی که برای انتخاب واحد ارائه شده و نشده بود، اهمیت بیشتری داشت. از بچگی وقتی استرسی می‌شدم دوتا مشکل همزمان با هم برام به وجود میومد. یکیش تپش قلبم بود که جوری با قدرت می‌زد که انگار توی قفسه سینه‌ام طبل می‌کوبن. دومیش هم این بود که دل‌پیچه می‌گرفتم و باید سریعا خودمو می‌رسوندم به توالت و اگه در دسترس نبود، شکمم شروع می‌کرد به زدن مارش نظامی! حالا دیدن این جمله هم باعث شد استرس بگیرم. قاعدتا باید اول می‌رفتم توالت، ولی داشتن سرپناه انقدر اهمیت داشت که با همون دل‌پیچه برم که اول خوابگاه رو ردیف کنم. زهی خیال باطل! تعداد کمی دانشجوی زرنگ‌تر از ما، ظرفیت ناچیز خوابگاه رو پر کرده‌بودن. تعداد بیشتری هم جرات اعتراض داشتن و به همین کار مشغول بودن. من هم که دیدم اینطوریه با خودم گفتم دیگه این دندون لق رو بکَن بنداز دور. خوابگاه بی‌خوابگاه. درنتیجه شدم همرنگ جماعتی بسیار بزرگتر از دو گروه قبلی، که مصداق بارز ترانه «خالی از عاطفه و خشم، خالی از خویشی و غربت، گیج و مبهوت بین بودن و نبودن» و نظاره‌گر شرایط موجود بودن. رفتم توالت و بعد افتادم پی همخونه و البته خونه.القصه... من و سیما و زینب و مریم یه خونه اجاره کردیم و همخونه شدیم. من و سیما، شمالی بودیم. زینب، لر بود و مریم هم اهل قم. گذشت و گذشت تا یه شب که می‌خواستم برای شام، املت درست کنم. روغن رو ریختم توی تابه روی شعله گاز و سرم با خرد کردن گوجه‌ها گرم بود که زینب از اون سر خونه داد زد: «او چیَه چی کو، حونَه پُر شد دوید(در این کلمه به جای «و» و «ی»، تلفظی بین «او» و «ای» خوانده شود)!»الآن دیگه می‌دونم که یعنی «اون چیز رو چیز کن، خونه پر از دود شد!» ولی اون‌موقع که نمی‌دونستم چی میگه! در نتیجه داد زدم: «چی؟!» سیما گفت : «میگه اونو یارو کن، دودش خونه رو یارو کرد!» و من چون شمالی بودم و همزبون سیما، می‌دونستم که میگه: «اونو چیز کن ، دودش خونه رو چیز کرد!» و باز چون شمالی بودم بلافاصله منظورشو فهمیدم که یعنی: «شعله گاز رو کم کن، دود روغن سوخته، خونه رو پر کرد!»گفتم: «تموم شد، الان دیگه گوجه رو می‌ریزم!» زینب زد زیر خنده و گفت: «چِجورَکیه یاروی این فهمیدی، چیز اون نَمفهمی؟!» و منظور زینب این بود که : «چطوریه که منظور سیما از کلمه «یارو» رو فهمیدی، اما منظور زینب از کلمه «چیز» رو نمی‌فهمی؟» و درست در همین لحظه بود که با لبخندی ملیح، گوجه‌های خرد شده رو یکجا ریختم توی روغن داغ و اول یه آتیش از تابه به سمت بالا پرتاب شد و بلافاصله روغن داغ شروع کرد به جهش و اونی که از همه سریع‌تر و قوی تر بود خودشو رسوند به چشمم و چند قطره‌ای هم به گونه‌هام پاشید.خونه رو با تکرار جمله «کور شدم» روی سرم گذاشتم و همه با عجله یکی یه لباس انداختن تنشون و رفتیم درمونگاه. چشم و صورتم خیلی می‌سوخت، اما امان از استرس و اون مشکل قدیمی. استرس کور شدن، بدجور به جونم افتاده‌بود، بطوریکه وقتی رسیدیم درمونگاه، بیخیال چشمم شدم و اول رفتم توالت!خلاصه دکتر اوضاع ما رو به تنظیمات کارخونه برگردوند و خیالمون رو راحت کرد که کور نمیشم و با یه چشم بسته، همراه بچه‌ها برگشتیم سمت خونه. نزدیک خونه که رسیدیم، احساس کردیم یه شلوغی خاص و رفت‌وآمد غیرعادی توی محله در جریانه. نزدیکتر شدیم و توجهمون به دود جلب شد و فهمیدیم یه جا آتیش گرفته. پیچیدیم توی کوچه و دیدیم ای دل غافل، ماشینهای آتش‌نشانی صف کشیدن جلوی خونه ما.موضوع از این قرار بود که با اون کولی‌بازی من، همه دستپاچه شدن و یادشون رفت گاز رو خاموش کنن و خونه در نبود ما، آتیش گرفت و همه‌چی زغال شد. باورمون نمی‌شد که یه املت ساده، همچین پتانسیلی داشت و تونست زندگیمون رو نابود کنه. زینب و مریم و سارا زدن زیر گریه. من هم می‌خواستم گریه کنم، اما با یه چشم نمی‌شد!صاحبخونه هم توسط همسایه‌های دلسوز، باخبر شد و خودش رو رسوند. ما با دیدنش تازه به این فکر افتادیم که حالا چی بگیم وجوابش رو چطوری بدیم؟ ما همه از دل خانواده‌هایی میومدیم که شغل اصلیشون پرورش شپش در مزارع جیب شلوار بود. مگه بابا و مامانمون چقدر پول داشتن؟ منتظر سر و صدای صاحبخونه بودیم و من شخصا توی دلم داشتم روی طرز بیان جملات التماسی و غلط‌کردمی کار می‌کردم که ناگهان دیدیم آقایی کرد و با روی خوش به استقبالمون اومد و خدا رو شکر کرد که خودمون سالمیم! بعد هم گفت اصلا نگران نباشید! یه دوستی داشتم که سه سال پیش، وقتی برای اولین بار می‌خواستم خونه رو اجاره بدم، بهم گفت : #بسپرش_به_ازکی ! منم به حرفش گوش دادم و الآن این خونه در مقابل آتش‌سوزی بیمه شده.خدا خیر بده هم صاحبخونه رو، هم اونی که ازکی رو پیشنهاد داد، هم خود ازکی رو و هم اون شرکت بیمه که این بار رو از روی دوش نحیف ما برداشت. بعد از اون اتفاق، ماچهارتا همخونه، یه مدت از کوریدوری که برای ارسال کمکهای بشردوستانه باز شده‌بود، استفاده کردیم و بعد، برگشتیم سر خونه و زندگیمون.</description>
                <category>مژگان کریمی</category>
                <author>مژگان کریمی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 16:33:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه به الآن نکنید.قدیما فرق داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37502126/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%A2%D9%86-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-ir9hmjhjqa1e</link>
                <description>نگاه به الآن نکنید. قدیما دختر از وقتی دوازده سالش می‌شد، مامانش هربار می‌رفت بیرون یه تیکه از جهیزیه دختره رو می‌خرید که اگه خواستگار اومد، بچه جهیزیه داشته‌باشه. مامانا اون موقع یا داشتن واسه شش سر عایله غذا می‌پختن، یا داشتن ظرفای غذای شش سر عایله رو می‌شستن، یا داشتن جهیزیه تکمیل می‌کردن. وقت خالی هم این وسط باقی می‌موند، گوشی تلفن رو به نزدیکترین پریز به در ورودی خونه وصل می‌کردن و کنارش می‌نشستن که اگه تلفن زنگ خورد و عمه‌ای، خاله‌ای، مامان‌بزرگی، همسایه‌ای تلفن زد و خواستگار معرفی کرد، درجا با اولین زنگ تلفن، جواب بدن و اگه کسی هم حضوری خواست بیاد دختربینی، نزدیک در باشن که سریع در رو براش باز کنن. سر ماه که می‌شد، نه غصه قسط داشتن و نه اجاره‌خونه، فقط تورم نقطه‌به‌نقطه تعداد خواستگارهای دخترشون رو در بازه‌های زمانی یک ماهه حساب می‌کردن!نگاه به الآن نکنید. قدیما روابط خیلی گسترده‌تر بود. مثلا شمسی خانوم که چهارسال پیش مامانم پیشش صورتش رو بند انداخته‌بود و زن بقال محله که اشراف اطلاعاتی به کل خانواده‌های منطقه داشت و حاج‌خانوم جلسه‌ای که تو جلسه روضه همسایه‌مون براش یه لیوان آب گرم برده‌بودم، همه با مامان ارتباط داشتن و مورد ازدواجی معرفی می‌کردن!نگاه به الآن نکنید. قدیما چون گزینه‌ها زیاد بود، خود دختر که نه، ولی بابای دختر حق انتخاب داشت. خواستگار که می‌اومد، بابام از درآمد و شغل و تحصیلات و ملک و ماشین و دارایی طرف سوال می‌کرد و هر پاسخی که از طرف خواستگار می‌شنید که نشونه ضعف مالی طرف مقابل بود، سری به نشانه افسوس تکون می‌داد و طرف با خودش می‌گفت اینا به ما دختر نمیدن و دمش رو میذاشت روی کولش و می‌رفت و پشت سرش هم نگاه نمی‌کرد!نگاه به الآن نکنید. قدیما پسرها و خانواده‌هاشون خیلی اعتماد به نفس و در حقیقت، اعتماد به نفس کاذب داشتن. مثلا طرف با خانواده‌اش اومد خواستگاریم، بابا از بابای طرف پرسید آقازاده شغلشون چیه؟ گفت وردست خودمه. بابا گفت خداروشکر، چی بهتر از این که بزرگترا زیر پر و بال بچه‌هاشون رو بگیرن و هواشون رو داشته‌باشن. شغل شریف چیه؟ گفت در حال حاضر بیکارم!نگاه به الآن نکنید. قدیما مامان و باباها خیلی واسه شوهر دادن دخترشون عجله داشتن. یه روز مامانم به بابام گفت: مرد! به خدا این دختر رو دستمون می‌مونه. چرا هرکی میاد، چیزهایی که خودمون هم نداریم ازش سوال می‌کنی که یارو فراری بشه؟ یارو اگه خونه و ماشین و درآمد خوب و بیمه و پس‌انداز داشته باشه، آخه میاد اینو (در این لحظه با دستش به من اشاره کرد!) بگیره؟ بابا گفت من توی مذاکرات خواستگاری، طرفدار دیپلماسی عزتم. یعنی اینا رو می‌پرسم که بگم ما آدمهایی هستیم که اینا برامون مهمه. ولی به خدا هرکی بیاد سالم باشه و خدمت سربازی رفته‌باشه و یه شغل و درآمد بخور و نمیر و یه دفترچه بیمه داشته‌باشه که اگه اتفاقی افتاد این بچه آلاخون والاخون نشه، من این دختر رو میدم بره!نگاه به الآن نکنید. قدیما دفترچه بیمه آپشن خیلی نادری بود و همه‌جا پیچید که فلانی سختگیره و دختر به هرکسی نمیده. این شد که تعداد خواستگارا ریزش کرد و به مرور زمان، تعدادشون از چندتا در ماه، به یکی دوتا در سال و بعد از مدتی کاملا به صفر رسید. من خودم یکی از پسرهای محله‌مون رو دوست داشتم و اون هم منو دوست داشت. اما من جرات نمی‌کردم به زبون بیارم. حتی اگه به زبون می‌آوردم هم بابا قبول نمی‌کرد. خودش هم اومد خواستگاری، اما بابا قبول نکرد. آخه اون سالم بود و خدمت سربازی رفته‌بود و یه شغل و درآمد بخور و نمیر هم داشت. ولی شغلش آزاد بود و بیمه نداشت!نگاه به الآن نکنید. قدیما بیمه عمر نبود که مثلا جای خالی اون آپشن رو برامون پر کنه. دارم از سی‌وپنج سال پیش حرف می‌زنم. اونا از اون محله رفتن. اما الآن هنوز که هنوزه توی رویاهام میگم #بسپرش_به_ازکی ! بعد یه بیمه عمر می‌خرم واسه‌اش و میگم بیا خواستگاری. بابام کلی تحویلش می‌گیره و سر یه سال میریم سر خونه و زندگیمون. خداروشکر همه‌چی خوبه و تازه نوه‌دار هم شدیم. خدا ازکی و این رویا رو از ما نگیره!</description>
                <category>مژگان کریمی</category>
                <author>مژگان کریمی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 19:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصادف</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-ov7bzdogkpxa</link>
                <description>خیلی سمج بود؛ غلام رو میگما! خواستگار پروپاقرصم بود. اما چون بیکار بود، هیچ‌وقت نوبت جواب من نمی‌رسید و از بزرگترا جواب رد می‌شنید؛ بابا و بابابزرگم رو میگما! ولی من دوستش داشتم. درست همون‌جور که مش‌حسن، عباس‌نمکی رو دوست داشت.مش‌حسن، بزرگ روستا و یه پیر فرتوت بود که شصت و پنج روز از سال رو توی بستر بیماری، خوددرمانی می‌کرد، صد روز رو می‌رفت شهر و توی بیمارستان بستری می‌شد، صد روز رو هم به میزبانی از دوستان و آشنایانی که بعد از ترخیص از بیمارستان، میومدن برای عیادت اختصاص می‌داد و صد روز هم مثل بقیه مردم به زندگی عادیش ادامه می‌داد. فقط هر چهارسال یکبار که سال کبیسه بود، شصت‌وشش روز توی بستر بیماری، خوددرمانی می‌کرد. بله، مش‌حسن پیر حواس‌جمعی بود!علاقه‌ام به غلام رو روز تصادفمون فهمیدم. همون روزی که بابام یه ماشین خرید و اومد ما رو سوار کرد که یه دوری بزنیم و از بخت بد، تصادف کردیم و درجا زندگی رو بدرود گفت؛ الاغ عباس‌نمکی رو میگما!عباس‌نمکی با هفتاد و اندی سال سن، هرروز الاغش رو سیخ می‌زد و چهارتا فحش آبدار بعلاوه کلیدواژه زبون‌نفهم نثارش می‌کرد و می‌آوردش تا پای نمکها و می‌بستش به گاری و تا شب، از گرده‌اش کار می‌کشید. راه می‌افتاد از این روستا به اون روستا و با تمام وجود، از ته دیافراگم، که البته بعضی وقتها در اثر فشار زیادی که به خودش وارد می‌کرد، از چندجا به صورت همزمان، صدا ازش درمیومد، داد می‌زد: «نمکیههههههه!»اون روز بعدازظهر، توی ماشین نشسته بودم کنار بقیه و با ذوق و شوق داشتم توی حال خودم به زمین و زمان فخر می‌فروختم. هرچی باشه توی اون روستا دیگه ما واسه خودمون کسی شده‌بودیم، چون بابام ماشین خریده‌بود! از روستا خارج شدیم و افتادیم توی مسیر روستای بعدی که یهو یه صدای مواظب باش و یه صدای بوق و یه صدای ترمز و یه صدای گورومپ و چندتا صدای جیغ، همزمان شد با شروع به کار اینرسی و پرتاب همه‌مون رو به جلو! از حالت گیجی که دراومدیم از ماشین پریدیم بیرون و اولین چیزی که دیدیم این بود که دونفری دوان‌دوان و برسرزنان سمت ما میان؛ مش‌حسن و عباس‌نمکی رو میگما! دومین چیزی که دیدیم جنازه‌اش بود؛ الاغ عباس‌نمکی رو میگما! سومیش هم دیگه نمیگم که جوان ناکام، یعنی ماشین تازه خریداری شده‌ای بود که حالا قالب الاغ عباس‌نمکی جوری روی بدنه‌اش نشسته‌بود که می‌شد با مثبت-منفی سه درصد خطا، وزن الاغه رو هم از روی قالبش تخمین زد! قضیه از این قرار بود که اون روز توی بازه زمانی صد روز زندگی عادی مش‌حسن بود و توی راه برگشت از روستای بالایی، اتفاقی به عباس‌نمکی برخورده‌بود و به اندازه خوندن یه نماز ظهر و عصر، گاری و الاغ رو از هم جدا کردن و زیر سایه درخت، مشغول نماز شدن و الاغه هم چهارنعل، پا گذاشت به فرار و شد آنچه که شد!از اونجایی که همه سرنشینای ماشین مثل مورچه‌های کارگر، دور محل تصادف می‌چرخیدن، کسی غصه‌ای بابت سلامتی ماها نداشت. اما هرکس یه دلیل دیگه‌ای واسه غصه داشت.یکی می‌زد توی سرش و با دست به ماشین اشاره می‌کرد و می‌گفت: «ببین چی شد! حالا من چطوری از شرمندگی این دربیام؟»؛ عباس‌نمکی رو میگما!یکی استرسی شده‌بود و راه می‌رفت و دستاشو به پاهاش می‌مالید و با خودش حرف می‌زد؛ بابام رو میگما! مامانم بهش گفت: «مرد! چی میگی با خودت؟» گفت: «باید یه گوسفندی، خروسی چیزی جلوی ماشین قربونی می‌کردم که این الاغ سَقَط نشه!»یکی با گریه می‌گفت: «حالا این بنده خدا چه‌جوری بار نمکش رو به خلق‌الله برسونه و نون ببره واسه خونه‌اش؟» مش حسن رو میگما!نهایتا همه خودشون رو جمع و جور کردن و به زندگی برگشتن. مش‌حسن دوتا از گوسفندهاشو با یه الاغ از روستای بالا مبادله پایاپای کرد تا نقدینگی از روستا خارج نشه و بعد الاغ رو داد به عباس‌نمکی که باهاش کار کنه و هروقت توانمند شد، دوتا گوسفند بده به مش‌حسن، به شرط حیات و در غیر اینصورت، دو گوسفند رو سر ببره و پوست بکنه و گوشتش رو به نسبت دو به یک بین پسرها و دخترهای مرحوم تقسیم کنه. بابام هم که بیمه نداشت و خسارتی هم از جایی و کسی نگرفته‌بود و از قضا همه پولهاش رو داده بود واسه خرید ماشین، مجبور شد ماشین رو بخوابونه گوشه حیاط تا اینکه پول جمع کنه و بره تعمیرش کنه.اما از اون تصادف یه چیزی دستگیرم شد. اون روز فهمیدم مش‌حسن، عباس‌نمکی رو جور دیگه دوست داره. یه جور قشنگی. اونجوری که نمی‌خواد شرمندگیش رو ببینه. منم همون‌جوری غلام رو دوست داشتم. دوست داشتنم عاشقانه نبود، فقط هردفعه که میومد و جواب رد می‌شنید و دلش می‌شکست و می‌رفت، منم دلم به درد میومد. اما دیگه تصمیم گرفتم اگه یه روز غول چراغ جادو اومد به دیدنم، ازش یه ماشین زمان بخوام که بتونم برم به اون روزا. بعد از اوکی شدن ماشین زمان، به خودم بگم حالا وقتشه دختر! #بسپرش_به_ازکی ! بعد در کسری از ثانیه یه بیمه عمر واسه عباس‌نمکی بگیرم و بازنشسته‌اش کنم که سر پیری مجبور نباشه کار کنه. یه بیمه بدنه واسه ماشین بابا بگیرم که شش ماه ماشینش نخوابه گوشه حیاط. بعد هم برم به عباس‌نمکی بگم گاری و الاغ و نمک رو بده به این جوون که بره باهاش کار کنه و سودش رو شریک بشید تا این بنده خدا هم یه درآمد و شغلی داشته‌باشه و بتونه زندگی تشکیل بده؛ غلام رو میگما! بعد هم یکراست می‌رفتم پیش غلام و می‌گفتم پیش بابا و بابابزرگ من نیا! شغل و درآمد هم داری، برو پی سرنوشتت و نیمه گمشده خودتو پیدا کن. منم قصد ازدواج ندارم و می‌خوام درس بخونم که پذیرش یه دانشگاه خارجی رو بگیرم و برم اونجا ادامه تحصیل بدم. البته که برای خدمت به مملکتم برمی‌گردم، ولی تو پاسوز من نشو و ازدواج کن!</description>
                <category>مژگان کریمی</category>
                <author>مژگان کریمی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 19:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>