<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گوربای</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37533104</link>
        <description>همون مترسک قدیمی که میشناختید!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1640327/avatar/Z9nJuq.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گوربای</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37533104</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نخستین درد</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-azcep2foe4if</link>
                <description>اول نمی خواستم چیزی بر روی صفحه سیاه رنگ و بی روح ویرگول تایپ کنماما با دیدن موضوع هفتهنظرم تغییر کرداطرافم پرست از ادما های گوناگون اما باز هم تنهایمشنیده بودم که آدما در تنهایی خود باز هم کسی را دارنداما....اما چرا کسی اینجا نیست؟چرا در تنهایی خود تنها مانده ام؟سردی روحم دیگران را از خودم میراندچیزی برایم معنا نداردغذا چی داریمچی بپوشمکجا ها بروم اوقات فراغتم چه کار کنمتمامی این ها شده اند عکسی در میان صفحات زرد رنگ خاطراتمدر نظر سنجی ها شرکت نمی کنمدر بحث ها شرکت نمی کنمچون... خسته شده اماز همه چیزاز تکراری شدن صدا نفس هایماز تکراری شدن روز های عمرمشده ام یک متحرک مردهغذا میخورم ، نفس میکشم ،حرکت میکنم اما مرده محسوب میشوماحساسات مانند رودخانه ای پر خروش بر سر و رویم میریزنداما تمامی شان را جمع میکنم و در درونم میگذارمراست میگفتند که تنهایی بد دردیستدیگران سعی میکنند درکم کنند اما بدتر با شمشیر خط می اندازند بر تنهایی هامتازگی ها دلم میخواهد از ارتفای بسیار زیادی سقوط کنمنه برای مرگبلکه برای ترشح آدرنالین در رگ های خشکیده تنمشاید بتوان اینگونه غم تنهایی را تسکین داد</description>
                <category>گوربای</category>
                <author>گوربای</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 21:40:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37533104/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-teco3h6emb9k</link>
                <description>سلامامروز یه چالش گفتم براتون بذارملطفا اگه دوست داشتین توی کامنتا بگین که چی میتونه قلبتون رو این شکلی کنه؟..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................مثل اینکه باید 300 کاراکتر باشه!</description>
                <category>گوربای</category>
                <author>گوربای</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 21:14:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وامبت بد عنق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37533104/%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%AF-%D8%B9%D9%86%D9%82-vyzm4hf6sb75</link>
                <description>بنظرم ادمی که میتونه بنویسه چیزی در وجودش رفتهچیزی که من بهش میگم جن نویسندهتا یه زمانی مهمونتهتا یه زمانی انقدر موضوع برا داستان نویسی میاره که توی یه دفتر صد برگ جا نمیشناما خبحس میکنم که از دستش دادمیا شاید میشه گفت گمش کردمالبته خب توی علم روانشناسی بهش میگن مرگ نویسندهخیلی حس بدیهمخصوصا فقط همون استعداد رو داشته باشیفکر میکنی بی مصرف ترین ادم روی زمینیدارم سعی میکنم با دیدن فیلم و خوندن کتاب زیاد پیداش کنماما انگار آب شده و رفته توی زمینمیگن ادما حالشون خیلی بد باشه خوب مینویسنپسپس نویسنده ها باس تمام عمرشون رو فدای غم و اندوه کنن؟نمیدونماما خب هر قدرت جادویی یه ضرراتی رو هم برا صاحبش دارهشایدم میشه این نتیجه رو گرفت که نویسنده ها مغز بزرگی دارنادما هرچی مغز بزرگتری داشته باشن بیشتر غمگین و افسرده ترنولیبه حدی از درک رسیدم که قلب از هر عضوی مهمترهباعث میشه زندگی ادما رنگ بگیرهباعث میشه چهره ادما خالی از احساسات نباشهمیدونین چرا اینو میگم؟چون مغز بعضی اوقات سعی میکنه با سیاست های مسخره خودش احساسات رو پنهان کنهسعی میکنه منافع رو پیدا کنه و اونا رو مورد حمله قرار بدهیه سوالی داشتمتا حالا دیدین حیوانی هم نوع خودش رو بکشه؟یا اگه دیدین چند تا بودن؟درستهتعدادشون از انگشتان دو دست هم بیشتر نمیشناما میشه یه نگاهی به نژاد خودمون بکنیم؟آدمما عقل داریم اما حیوانات ندارنیه سوال دیگه داشتمما هم نوع های خودمون رو نمیکشیم؟؟؟یا به فکر منافع خودمون نیستیم؟؟ما انسان ها یه فرق دیگه ای هم با حیوانات داریمما پلیدی ها و سیاهی ها رو هم بین خودمون راه دادیمبه راحتی نون دیگری رو اجر میکنیمبه راحتی از کسانی که در خیابان کف دستشان را به سوی ما دراز کرده ان میگذریمبه راحتی جنگ به راه میندازیمبه راحتی سر هم دیگه رو کلاه میذاریمبه راحتی برای هم مرز مشخص کردیم و خودمون رو به نژاد های متفاوت تقسیم کردیمسیاه پوستسفید پوستسرخ پوستنمیدونیم که هممون یکی هستیماز جنس خاکخالقمون یکیهو داشت یادم میرفت اخرین تفاوت ما با حیوانات روما خونه خودمون رو داریم نابود میکنیمو فکر میکنیم که همیشه وضع همینطوری میمونهاما خبطبیعت انتقام خودش رو میگیرهکروناطاعونسلوباسیلطوفان سهمگینزلزلهسونامیاینا دست نشانده های طبیعتنکسانی که انتقام طبیعت رو میگیرنو انگار با فعالیت های بیشتر ما توی نابود سازی طبیعتاین انتقام ها بیشتر و هولناک تر میشهو به قول معروفداریم با دست های خودمون گور خودمون رو میکَنیم</description>
                <category>گوربای</category>
                <author>گوربای</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 19:53:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37533104/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-botnjcxxrgzh</link>
                <description>روی دوری افتاده ام که آهنگایی که دارمو انقدر گوش میدم تا از چشمم بیوفتهانقدر پلی میکنم تا گوشام از شنیدنشون دست پس بکشننمیدونماما نوجوانی یه حس مزخرفیهاینکه بین پزرگسالی و کودکی گیر کنیاینکه همه ازت میخوان مثل بزرگا رفتار کنیاما وقتی انجامش میدی میگن خفه شوتوقع داری همه روت حساب کنناما نمیدونی که همه به چشم یه بچه غیر قابل پیشبینی میبیننتسعی میکنی اشتباهاتت رو درست کنیاما با تشر دیگران سقوط میکنی توی قعر چاه ندونم کاری هاتاونا فکر میکنن به قصد کاری رو انجام نمیدیفکر میکنن به قصد خودت رو زدی به کوچه علی چپهیچکس نمیفهمه که افتادی توی یه هزارتوی بی پایانهزارتویی که معجزه میخواد بیرون اومدن ازشمیکوبن توی سرت که درس بخونتا بتونی توی آیندت یه شغل واسه خودت دست و پا کنیواسه خودت یه دکتر یا مهندس بشیهمش درسه؟؟پس لذت بردن از زندگی چی؟درس زیادش همه رو خوشبخت نکردهیه جا خوندم که نوشته بود خیلیامون برای این زنده ایم که خودکشی یه گناههراست هم میگفتبه قول بچه های مدرسمونحق!برای همین همش ارزو میکنم که یا سایه مرگ رو روی پوستم حس کنمیا از این دنیا به دنیای دیگه ای برمدنیایی که سلاحت علم نباشهسلاحت شمشیر و تیرکمون باشهخونت توی جنگلای کرمون باشه(میدونم پست احساسیه اما خب یهو جو ادمو میگیره)اینکه بتونی هوای سالم رو تنفس کنیارهمیدونم واقعا فکر احمقانه ایهاما......اما اینکه هر روز هیجان داشته باشی که یه ماجرای جدید رو پیش روت داری یعنی آدرنالین خالصچیزی که این روزا واقعا بهش احتیاج دارمو شاید بگین که برو شهر بازی یا اتاق فرار یا جایی دیگهاما خب باید بگم که همشون رو امتحان کردمفایده ای نداشتناگه یه اکسیری کشف شد که میشد دروازه های ورود به داستانا رو باز کنهشک نکنین اولین کسی که میخرتش خود منمو روی تک تک کتابایی که عاشقشون بودم امتحانش میکنمچون توی کتابا خیلی راحت میتونی زندگی کنیمیتونی ادم بده داستان باشییا ادم خوبهکسی جولوت رو نگرفتهخودتی و خودتالبته خب گربه رو چه به خوب یا بد بودنو در اخرمهم نیست که ادما کی بودن و از کجا اومدنمهم اینه که کی قراره بشن و قراره کجا برنسرتون رو درد اوردممن برممیو!</description>
                <category>گوربای</category>
                <author>گوربای</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 21:50:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک گربه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37533104/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-ahpvh1lrn7f2</link>
                <description>دلم تنگ شدهبرای اون همه امید داشتنامبرای اون همه عاشقیامبرای اون همه.........داستان زندگی خیلی غمناکهیه جایی بهت بال و پر میده تا باهاشون پرواز کنی و اوج بگیریو وقتی که اوج میگیرییهو حس میکنی که هیچ بالی نداریسپس اون سقوطه که تو رو بغل میکنهسقوط در تنهاییادما تا نخوای نمی تونن از درونت خبردار بشناما میدونی چیه؟بعضی اوقات انقدر درونت داغونه که نمیخوای دیگران ازش خبر دار شن تا بتونن درکت کننو این دردناکهاینکه دیگران با خنجر توی قلبت میکوبن  و بهت میگن خیانت کاربهت میگن نامردقضاوتت میکننمسخرت میکنننمیدونن با این کاراشون چقدر زخمی به بیمارستان میفرستنانقدر بیمارستان رفتی که دیگه جای زخمایی که بهت میزنن رو حس نمیکنیاما خب در عوض وجودت گرفته شدهحس پوچ بودن و تهی بودن همش داخل سرت زمزمه میشهمیخوای سعی کنی همه چی رو بازسازی کنیاما دیگران بازم دیوار کوتاهی رو که ساختی رو با دستای خودشون خراب می کننمیوودیگه باس برمفعلا</description>
                <category>گوربای</category>
                <author>گوربای</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 17:27:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>