<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کایرن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37575679</link>
        <description>سلام.کایرن هستم.یه پسری که به نوشتن علاقه داره.
جایی امن و راحت برای داستان های خیالی(:
شروع شده باA</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:15:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2329297/avatar/LLXd8M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کایرن</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37575679</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماه و زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37575679/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-juf24srpgkxh</link>
                <description>سلام زمین!صدایم را می شنوی؟-بله!شما که هستید؟-من ماهت هستم!همان کسی که شبانه روز دور سرت می گردد!می شناسی که!همان مزاحم همیشگی!خواستم تولدت را تبریک بگویم!خودت که فراموش نکرده بودی؟-ممنون!فراموش که...نه ولی خب شاید برایم مهم نباشد!آیا تا به حال فکر کرده ای چرا سالیان درازی دور سرت کشته ام؟خب شاید انسان ها با دلایل گرانشی آن را توجیه کنند!ولی دلیلی جز شیفتگی من ندارد!هر روز و هر شب!هر ساعت و هر دقیقه دورت می کردم تا برای یک لحظه دیگر چهره زیبایت را ببینم!آیا در این کهکشان نمی توانم به گشت و گذار میان ستاره ها شاد باشم؟ولی کدام ستاره را زیبا تر از تو ببینم؟-راست می گویی ماه!اما آیا تو هم میدانی چرا دور خودم می گردم؟به قول خودت شاید انسان ها دلایل علمی خودشان را داشته باشند!ولی من می چرخم هر جایی که تو باشی!مانند گل آفتاب گردان آفتاب خودم را دنبال می کنم!بله!آفتاب حقیقی تو هستی!تو می‌توانی شب را برایم روشن کنی!من نیز به دنبال نورت چشم می گردانم!زمین عزیزم!آیا به یاد داری روز تولدت را؟آن روز خبری از ماهی به نام من نبود!ولی اکنون که سالیان درازی با تو هستم را خوب به یاد دارم.میلیارد ها سال را که هر سال تولدت را برای خودم و خودت جشن گرفته ام!گفتی که شاید برایت مهم نباشد!ولی برای من معنای زندگی همان سال هاست!شمارش لحظات را برای رسیدن آن ها می گذرانم!زیبا نیست زمین جانم؟بگذار کمی متن نوشته ام را رنگی تر بسازم چرا که امشب دوست دارم رنگی تر از شب های دیگر باشم!🌃امشب شب تولد توست!شاید برای بسیاری مهم نباشد.شاید حتی برای خودت هم مهم نباشد🥺اما من می توانم شور و گرمای امشب را احساس کنم❤️‍🔥شاید برای بسیاری مهم نباشد.شاید حتی برای خودت هم مهم نباشد.اما من می توانم شور و گرمای اهمیت آن را دربیایم🕯️تولد نه فقط یک تاریخ ساده📆یا نه فقط مبدأ گذر سال های عمرت🤌بلکه تولد تاریخی برای شمارش سال هایی که دنیا از وجودت بهره مند شده است🌍تولد تاریخی برای شمارش سال هایی که به یاد بودی!تولد برای یادآوری مهم بودنت!💘تبریک تولد برای اینکه با زبان بی زبانی بگویم تو در یادم عزیز هستی!🦋تبریک تولد برای شمارش سال های در کنار هم بودن🌺تبریک تولد نه فقط به خاطر تبریک گفتن بلکه به خاطر خوشحال کردنت!☃️به خاطر اینکه این تاریخ به ظاهر ساده برای من برجسته بوده است🫀تولدی که به خاطر روز به دنیا آمدنت برایم مهم بوده هست و خواهد بود👥این زیبا نیست که هر سال یک بار هم که شده باشد بودنت را جشن بگیرم و اسمش را تولد بگذارم؟🫵بله!تولد بهانه است!بهانه ای برای اینکه بگویم دوستت دارم و یا اصلا بی دلیل بتوانم به تو فکر کنم!👀بهانه ای به درازای ۳۶۵ روز!⌛به درازای یک سال،تولدت مبارک!♥️🫂</description>
                <category>کایرن</category>
                <author>کایرن</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 00:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به اعماق تفکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37575679/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-cuzhmrrywwtu</link>
                <description>سفر به اعماق تفکرداستان سفر را در جای های زیادی شنیده ایم.اما ایده سفر به تفکر را کمتر کسی می تواند تصور کند.ما میخواهیم آن را انجام دهیم.به اعماق تفکر سفر کنیم.در برابر قلعه تفکر ایستاده بودیم.دروازه آن به آرامی باز شد.شور و نشاط خاصی در قلعه به پا بود.از همه سازه های آنجا می شد انرژی مثبت را دریافت کرد.در آن جا ساختمان های زیادی وجود داشت که هر کدام مربوط به بخشی از تفکر بودند.وزارت عشق!وزارت قانون!وزارت احساسات!وزارت خلاقیت!هر کدام نماد مخصوص خودشان را داشتند.برای مثال ساختمان وزارت عشق به شکل قلبی قرمز و زیبا در آمده بود.و یا وزارت قانون به شکل یک ترازوی عدالت به پا شده بود.همه رنگ ها زنده و شاد بودند و برق می زدند.چمن سبز رنگی سراسر قلعه را فرا گرفته بود و پروانه ها در جای جای قلعه پرسه می زدند.در میان آن ها وزارت خلاقیت توجه من را به خودش جلب کرد.وزارت خلاقیت به شکل یک رنگین کمان ساخته شده بود و برق هفت رنگ آن چشم را وادار به بسته شدن می کرد.رنگین کمان و هفت رنگ آن نماد خلاقیتی بود که می تواند از آن رنگ ها هر چیزی را بسازد.-هر چیزی را؟البته!هر چیزی!-حتی در آن وزارت می توانند گناه را بسازند؟به راستی رنگ گناه چیست؟-بله!گناه و حتی هر چیزی کثیف تر از آن!-پس بهتر نیست که خلاقیت را از بین ببریم تا گناهی ساخته نشود؟-در آن صورت زیبایی و نیکی نیز ساخته نمی شود!-شاید اصلا هیچ کدام دست ساخته وزارت خلاقیت نباشد...وارد وزارت خلاقیت شدیم.داخل آنجا نشاط و شور بیرونش را نداشت.نور کمی در فضا جریان داشت و رنگ ها کمی پریده تر بود.به موزه وزارت خلاقیت نزدیک شدیم.جایی که آثار وزارت را در آنجا به نمایش می گذارند.موزه یک راهروی بلند و درازی بود که انتهای آن مشخص نبود.اولین اثری که به نمایش در آمده بود یک ساختمان مدرنی بود که به نظر می رسید برای یک ساختمان تجاری ساخته شده بود.کمی جلو تر رفتیم.دیگر خبری از آن ساختمان رنگین کمانی نبود و رنگ های دیوار ها پوسیده شده بودند.فضا تاریک تر از قبل بود و کمی احساس نا امنی می کردیم.اثر بعدی دیواری بزرگ بود که روی آن خط های نامنظم و سیاهی کشیده شده بود.گویی کسی با رنگ آن را خط خطی کرده بود.روی توضیحات آن سازه نوشته بود اثر هنری!ولی کدام خط های نامنظم به رنگ های مختلف جامه هنر به خود می پوشد؟تنها چیزی که روی آن از خلاقیت اثری نبود همان دیوار بود!باز هم جلو تر رفتیم و چشمان به سختی می توانستند جایی را ببینند.اثر بعدی مجسمه ای از انسانی پر از زخم و جراحت بود که زیر فشار و رنج کمر خم کرده بود.استخوام های او شکسته بود و از گوشت بیرون زده بود!اما زیر آن فشار و رنج لبخندی شیطانی زده بود.شایددیگر خبری از خلاقیت اولیه نبودباز هم جلو تر رفتیم تا جایی که تاریکی مطلق بر چشمانمان چیره شد.تاریکی به قدری بود که حتی نمی شد آن هفت رنگ و حتی آثار موزه را دید.دیگر چیزی دیده نمی شد و کسی کسی را هم نمی شناخت.صدا ها نیز به هم دیگر نمی رسیدند.گویی در وزارت خلاقیت دیگر خلاقیتی وجود نداشت...گویی در وزارت خلاقیت،دیگر خلاقیتی وجود نداشت...</description>
                <category>کایرن</category>
                <author>کایرن</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 01:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مداد سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37575679/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-b9jifl1yq23w</link>
                <description>آن روز یک روز تاریخی برای من بود.از شدت هیجان دوست داشتم بر هزاران صفحه خط بکشم و بالا و پایین شوم.می توانستم بگویم؛«اکنون به آرزویم رسیده ام»همان مرحله آخر را می گویم!چسباندن برچسب فروش!«سفید HB کد۳۴۶»پس از آن برچسب رویایی وارد جعبه ای دوازده رنگ شدیم.خانواده ای دوازده نفره که تک تکشان را دوست داشتم.قرمز،سبز،زرد،مشکی،کرمی و چندی دیگر از دوستانم خانواده من بودند.امید وار بودم محبوب ترین مداد رنگی میان این خانواده،تنها مداد سفید باشد.خودم را می گویم.من آرزو دارم زیبا ترین نقش و نگار ها را رنگ آمیزی کنم!این آرزو مسیری طولانی را در جعبه ها طی کرد.مارا بسته بندی کردند و در کنار دیگر جعبه ها سوار ماشین حمل بار کردند.از آن ماشین های قدیمی بود که صدای وحشتناکی از خود تولید می کرد صرف نظر از بوی دود خفه کننده اش!اما هر چه که بود بالاخره تمام شد.در برابر فروشگاه لوازم التحریر ایستاده بودیم.همان جایی که یقین داشتم رویا هایم را زندگی کنم!رویا هایی ساده ولی بزرگ!در قفسه مداد رنگی ها جا گرفته بودیم.قفسه بالایی مداد رنگی های پنجاه رنگی بودند که با تکبر به ما نگاه می کردند.غافل از اینکه محبوب ترین ها ما های دوازده رنگ بودیم!برای پیر،برای کودک و برای هر کسی مداد رنگی دوازده رنگ مناسب ترین بود.یک هفته ای بود که در انتظار تحقق رویا هایم در آن قفسه تنگ تاریک زندگی می کردیم.روز ها می گذشت و آرزو های برخی بزرگ تر می شد و آرزو های برخی کوچک تر!ولی من همان آرزو را داشتم!می خواستم مداد رنگی باشم که با من هنر را معنی کنند.دست روزگار زنی بلند قد که لباسی فیروزه ای رنگ پوشیده بود را به قفسه ای کشاند که در آن حضور داشتیم.چه زیباست دست روزگار!از میان آن همه مداد رنگی ها خانواده دوازده رنگ زیبای ما برای خرید انتخاب شد!بهترین احساس را داشتم چرا که اولین قدم برای تحقق رویا هایم را برداشته بودم و روانه یکی از خانه های شهر شده بودم.در نهایت معلوم شد که من و دوستانم هدیه از طرف مادری به فرزند ۵ ساله اش بودیم.لحظات مضطرب کننده فرا رسیده بود.آیا آن کودک چه چیزی می خواست نقاشی کند؟هر چیزی که در آن رنگ سفید نقش داشت را دوست می داشتم!زود باش پسرک!من را بردار و نقاشی بکش!دفتر در انتظار توست!اما زندگی هواره آن طور که انتظار می رود،پیش نمی رود.شاید زندگی برنامه خودش را دارد.کسی چه می داند؟اولین نقاشی او یک درختی بلند قامت بود.رنگ سبز از فرط خوشحالی در پوستش نمی گنجید.اما نا امیدی را در دلم رخنه ندادم.یقین داشتم نقاشی بعدی یا حداقل نقاشی های بعدی رنگ سفید را برمی گزیدند!بله!من مطمئن بودم!ولی سرنوشت مطمئن نبود!او برنامه خودش را داشت.من هم چاره ای نداشتم جز اینکه به ساز سرنوشت برقصم و لبخندی ساختگی بر لبانم بنشانم!روز ها و ماه و سال ها از آن رقص زورکی گذشت.دوستانم روز به روز به تیغ تراش می رفتند و من همان طور،بلند قامت نگاهشان می کردم.آن ها به قدری کوچک شدند که زمان خداحافظی فرا رسید.همه آن ها رفتند و من هنوز با تیزی که از کارخانه با آن همراه هستم مانده ام.دیگر از آن خانواده خبری نیست!در یک قفسه تنگ و تاریک زیر هزاران کتاب گم شده ام.گویی هرگز وجود نداشتم.دیگر هیچ امیدی نداشتم.تا اینکه در یکی از روز ها همان کودک پنج ساله که اکنون مردی بزرگ برای خودش شده بود مرا پیدا کرد.فکر می کردم که میخواست مرا از شدت اینکه به درد بخور نیستم دور بی اندازد.حق هم داشت!مداد رنگی سفید،روی دفتر سفید به دردی نمی خورد!چشمانم را بسته بودم و به این زندگی بدون اثر خود می اندیشیدم.ناگهان چشمانم را باز کردم!برگه ای سیاه دیدم که رویش تبدیل به هزاران دانه برف شده بودم!شاید دیر شده بود ولی داستان زندگی ام را زیبا دیدم! وجود دنیای خودم را احساس می کردم!</description>
                <category>کایرن</category>
                <author>کایرن</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 00:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط شصت دقیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37575679/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-tvj3hwenz4su</link>
                <description>تیک تاک تیک تاک تیک تاکامروز ثانیه ها جام سرعت در پیش گرفته اند.هر چه بیشتر به ساعت خیره می شوم،باز هم حرکتی از عقربه دقیقه شماره نمی بینم.اما امان از دست عقربه ثانیه شمار!هیچ چیز درست به نظر نمی آید…سرباز نگهبان را می بینم که با اسلحه خود ور می رود.ای دوست!کمکم کن!-کسی نمی تواند به دادت برسد دوست به ظاهر دوست!چوبه دار در انتظار توست…هیچ وقت حال تورا درک نمی کنم.لحظات سختی را سپری می‌کنی!مگر من چه کار کرده ام؟-این را از من نپرس!خودت جواب را بهتر از من می دانی.اما شاید کسی تو را قاتل خطاب کند!ولی من نمی توانم حکمی صادر کنم چون شما ها از قضاوت بیزار هستید!ثانیه ها دوباره شدت گرفتند.-محکوم فلانی!آخرین وعده غذایت آماده هست با من بیا!چه بویی!خورشت جا افتاده در کنار برنج خوش عطر.دوغ و کلی سبزی معطر.سالاد و چندی باقلوا.ای کاش می توانستید بیرون از زندان هم به همین اندازه مهربان باشید.حالا که رفتنی ام چرا؟نمی دانم چرا احساس میکنم تمام طعم ها جدید هستند.همه آن ها برایم تازگی دارند.مسئول بخش می آید.پوتین هایش بر سر و در ساختمان لرزه می اندازد.-این لباس ها را بپوش!مگر لباس های خودم چه ایرادی دارند؟-نمی دانم.شاید اینگونه بهتر استآیا واقعا می دانیم چگونه بهتر است؟-باز هم نمی دانم!ببخشید آقا می توانم سوالی از شما داشته باشم؟-البته!شاید آخرین سوال زندگی ات باشد.من نمی توانم این فرصت را از تو بگیرم.به نظر شما من شکست خورده ام؟-نمی دانم…شاید بله…تو جوان هستی و به خاطر قتلی که انجام داده ای اکنون دوستی جز چوبه دار نداری.اما به نظر شما اگر اینجا نبودم،اکنون چه کار می کردم؟-چه میدانم شاید سر کار بودی یا با معشوقه ات قدم می زدی!مسافر کشی می کردی یا ورزش می کردی!می بخشید آقا که این را می پرسم.شما چه آرزویی دارید؟-من ستوان بخش هستم!اما از آرزو بگویم…راستش را بخواهی نمی دانم…شاید بخواهم سرهنگ شوم.یا از آن بزرگتر سعادت مند شوم…چگونه می خواهید سعادتمند شوید؟-نمی دانم!شاید سرهنگ شدن بتواند جواب خوبی باشدسی دقیقهبا گذر زمان صدای عقربه های ساعت هم بلندتر می شد.شاید زمان بود که برایم بزرگی می‌کرد.سرباز صدایم می زند.می گوید اگر لباس هایت را پوشیده ای بیا بیرون.بیا بیرون تا حکم را اجرا کنیم.اما در واقع او می گوید مشکلی ایجاد نکن و بگذار به راحتی وظیفه ام را انجام دهم.آماده ام سرباز.-پس دنبالم بیا!سرباز می توانم از شما هم سوالی بپرسم؟-چرا که نه راحت باش!اگر شما جای من بودید چه احساسی داشتید؟-احساس تنفر!تنفر از اینکه هیچ کار مفیدی انجام نداده ام!نمی توانستم خودم را ببخشم نه به خاطر قتل!بلکه به خاطر اینکه برای خودم هیچ چیزی نشده امبه نظر تو من اکنون باید غمگین باشم؟-نمی دانم…سوال عمیقی هست…اعدامی های زیادی را انتقال داده ام.تو خونسرد ترین آن ها هستی.همه آن ها بی تابی می کنند.برخی گریه می کنند برخی داد و بی داد می کنند و برخی با چند سی سی آرام بخش می‌خوابند!گیج شده ام…از دیدگاه های متفاوت گیج شده ام.اما ساعت همچنان تیز بالی می کند.پانزده دقیقهاینجا محوطه هست و دیگر ساعتی وجود ندارد.ولی دقیقا می دانم که در کدام لحظه عقربه ثانیه شمار خودش را روی چرخ دنده بعدی می اندازد.ستوان!آیا می توان از انسان ها متنفر بود؟-شاید…چرا که موجودی جز آن ها را نمی توان تسخیرکنندگان دل های شکسته نامید!آن ها تشنه دل های شکسته هستند!اکنون از تو می پرسم!آیا از خودت متنفر هستی؟شاید…هفت دقیقهروی چهار پایه هستم.طناب را امتحان می کنند و گره می زنند.ببخشید آقا!می توانم از شما هم یک سوال بپرسم؟-بپرس!ولی از من خواهش نکن طناب را شل تر ببندم!آیا می توانستم بهتر از این عمل کنم؟-البته جوان!ولی هرچه باشد دیگر تمام شده است.افکارت را آرام کن.تو هر کاری که می توانستی انجام دادی…مکالمه سختی شده است.نه می توانم برایت آرزوی موفقیت کنم نه می توانم نصیحتت کنم چون به دردت نمی خورد.دو دقیقهضربان قلبم هماهنگ با تیک تاک ساعت به طناب سفت شده روی گردنم ضربه می زند.هوا سرد تر به نظر می آید.هنوز می توانم بوی دود را بشنوم.تکه ای گوشت زیر دندانم گیر کرده است ولی هر چقدر اذیت کننده باشد دیگر مهم نیست.چون دیگر زندگی ام در جریان نیست.آقای طناب!می توانم از شما هم سوالی داشته باشم؟-بله بفرمایید!به نظر شما اکنون باید در چه حالی باشم؟-شما می توانید گریه کنید یا اخم کنید.یا می توانید روان پریشی کنید.آدم های زیادی از من آویزان شده اند.همه آن هایی که برایم التماس می کردند دستشان را بگیرم،یک ویژگی مشترک داشتند.آن ها هیچ وقت نمی دیدند که فرق بیرون بودنشان یا آویزان بودنشان چیزی جز یک لباس یا لقب نیست.آن ها همواره از قضاوت شدن حراس داشتند.خود را برده یک دیگر کرده بودند در حالی که هیچ کدامشان ارباب نبودند.شاید بین یک پیر مرد در حال جان دادن روی تخت بیمارستان و یک جوانی مثل تو در این لحظه هیچ فرقی وجود نداشته باشد.او هم دنبال فرصت دیگریست و تو نیز رضایت خانواده مقتول را می خواهی!هیچ کدامتان برنده نیستید!درحالی آخرین جمله آقای طناب را شنیدم که چشمم به چهار پایه افتادچهار پایه چند قدم آن طرف تر به پهلو خوابیده بود...یه افتاد…چهار پایه چند قدم آن ور تر به پهلو خوابیده بود…</description>
                <category>کایرن</category>
                <author>کایرن</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 00:58:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه و شمع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37575679/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%B9-xlkmfupewtdh</link>
                <description>داستان های خیالی از هر جایی می توانند شروع کنند.از ستاره ها و سیاره های بزرگ،تا سلول های ریز و کوچک!اما داستان ما امروز از همان ستاره های بزرگ شروع می شود و تا ریز بودن خودش ادامه خواهد داشت.داستان ما داستان پروانه ای است که در فراغ یافتن چیزی مدام بال بال می زند.او به دنبال منبع نوری است که دور سر آن بگردد.پروانه ها از بدو تولد نوری را برمی‌گزیند و آن را پرستش می‌کنند.برخی کرم شب تاب را دوست دارند برخی خورشید،برخی چراغ،برخی تلویزیون و برخی هم هر چیزی دیگری که از خود نور ساطع می‌کند.پروانه داستان ما با بال های متقارن آبی رنگ خود که در هر قسمت از بال هایش نقطه مشکی رنگ داشت،پرواز می کرد.گویی خالق آن،قلم خودش را در رنگ جاودانه اش فرو کرده و دایره ای سیاه رنگی کشیده است که هیچ اشتباهی در آن وجود ندارد.او شهر به شهر،کشور به کشور و جهان به جهان به دنبال نور خود بود!-ای پروانه!چرا مدام خودت را آزار می دهی!در این دنیا بی شمار منبع نور وجود دارد که می توانی دور سر یکی از آن ها بگردی!مگر پروانه ها کاری جز این دارند؟پروانه ها نور را پرستش می کنند به طوری که معشوق خودشان را یافته اند!خورشید را ببین!به آن عظمت می سوزد!آیا خورشید لایق پرستیدن نیست؟-نه!خورشید هیچ گاه لایق پرستیدن نخواهد بود!در واقع هیچ کدام از نور هایی که دیده ام لایق آن نیستند که من دور سر آن ها بگردم.من به دنبال کسی هستم که جز من پرستنده ای نداشته باشد.جز من برای کسی نسوزد و من هم جز نور او،نور کسی را نبینم!وقتی به دور سر لامپ می گردی،باز هم منبع نور های بسیار هستند که تو را به سمت خود جذب می‌کنند!اما فکرش را بکن!در جایی باشی که جز او و خودت هیچ کسی دیگری وجود نداشته باشد!من زمین و زمان را پرواز می کنم تا آن را بیابم!کسی که به تنهایی نور زندگی ام باشد.کسی که اگر نباشد،در تاریکی گم شوم!کسی که تنها منبع زندگانی او باشد!پروانه این را گفت و سپس دوباره در آسمان اوج گرفت!سراغ نور خاص خودش را از همه می گرفت!ای آسمان!ای دریا!ای کوه!ای زمین!آیا شما نور مرا ندیده اید؟اما پاسخ آن ها طوفان و باد سهمگینی بیش نبود که پروانه را در آسمان گرفتار خود کنند.طوفان بال های نازک و ظریف او را در هم می شکست و اجازه پرواز را به او نمی داد!گویی او را به جایی می برد که خودش دوست می داشت!گویی می خواست به او نشان دهد که این تلاشش بی فایده است و باید به زور هم که شده باشد دور سر یکی از بی شمار نور های جهان بگردد.پروازی که نه عشقی داشته باشد نه نشاطی!فقط از روی غریزه صورت بگیرد و در نهایت همه چیز در عین نازیبایی رقم بخورد.چشمان پروانه دیگر جایی را نمی دیدند و تصمیم گرفتند که در آن طوفان بزرگ بسته باشند تا اینکه شاهد قربانی شدن پروانه خویش شوند.اما روزگار هیچ گاه دست خودش را برای جهانیان رو نکرده است.پروانه چشمانش را جایی باز کرد که در اتاقی سر بسته و تاریک روی میزی قرار داشت.هیچ نوری در اتاق وجود نداشت و در تاریکی مطلق غرق شده بود.گویی اتاق هیچ جای فراری نداشت و هیچ راهی به دنیای بیرون نداشت!-اینجا کجاست؟آیا کسی اینجا هست؟چرا همه جا تاریک هست؟صدایی زیبا و دلنشین،نازک و پر از انرژی شروع به سخن گفتن کرد-تو پروانه این اتاق هستی!یاد تو را به این اتاق آورد و تو را رها کرد!-چرا مرا رها کرد؟مگر من چه کار کرده ام؟اصلا شما که هستید؟آن صدا کسی نبود جز شمعی که سال ها در آن اتاق تنها مانده بود!شمع خودش را روشن کرد و نورش در اتاق پیچید.گویی آن نور کوچک تمام دنیا را روشن کرده بود.تمام دنیای پروانه را!پروانه احساس می کرد که آن یار خیالی خودش را یافته است.نوری که فقط پروانه می تواند آن را ببیند.نوری که پروانه حتی خودش را برای آن فدا می کند.نوری که مانند دیگر نور ها نبوده است.ناخودآگاه به پرواز در آمد و دور سر شمع گشت!فکر می کرد که تمام عمرش این کار را ادامه دهد…نور آن شمع همه جا را روشن کرده بود به قدری که کتابی روی میز دیده می‌شد.کتابی که فقط با نور آن دیده می شد نه با هیچ نور دیگری!روی آن کتاب نوشته بود«بوی بهار نارنج»</description>
                <category>کایرن</category>
                <author>کایرن</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 17:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>