<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های .یلدا.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37653537</link>
        <description>یک عاشق!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:30:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4798279/avatar/M1IxJY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>.یلدا.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37653537</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهِ سقوط کرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-gdxmvdshrd7s</link>
                <description>ستاره ها می جوشند و فوران میکنند؛انگار در گوشه ای از این جهان برآشفته،دخترکی میان جلبک‌های خشکِ رها شده بر ساحل،فرو رفته در موج موهایش.در این شیون سرا، های های اشک میریزد و غم‌زده، انگشتانش را روی ماسه های ساحل میکشد.چهره ی ماه آبگون می‌شود، قصه ی جدایی و دوری را مرور میکند و از خورشید دل میکند.دور خود میچرخد و از مدارش خارج می‌شود. انگار در همان گوشه ی تاریک و بی روح، دخترک همچنان زانوی غم بغل کرده،آه میکشد از رسوایی خویش و از خورشید و ماه و ستاره، گله میکند.ماه که سقوط کرد جلوی پای دخترک می افتد، هر دو اشک میریزند هر دو ناله میکنند،مگر نه این جهان جای عاشقان نیست؟مگر نه لیلی و مجنون پایانی جز وصال دارند؟مگر نه من و تو با عشقی نامتناهی، به یک جدایی متناهی میرسیم؟من و ماه دست در دست از سیاهی بی انتهای شب گذر کردیم،به ستاره های برافروخته رسیدیم؛ماه قصه گفت،ما گریستیم.میگفت تاریک تاریکم، مثل سنگی سفید و فرورفته،نور ندارم،میگفت خاموش خاموشم،مثل قلب تو،جان ندارم...میگفت مثل اشک بی صدای شب در حضور دشت،در غیاب نور او، در پناه‌نبودنِ او، فرورفتگی هایم را در آغوش میکشم.</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 00:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>