<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های .یلدا.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37653537</link>
        <description>یک عاشق!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:48:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4798279/avatar/M1IxJY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>.یلدا.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37653537</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-heatrjcpchdd</link>
                <description>دیگر بهانه ای برای اینجا بودن ندارم، برای او مینوشتم و حال اویی وجود ندارد یا شاید مایی.به امید روزهای روشن و نوشتن دوباره:)دلم برای همه چیز تنگ میشه...........................................</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 13:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از این دریچه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-qjausaiiwuen</link>
                <description>تو در من روییده‌ای و جوانه‌های حرف‌ها و لمس‌هایت دور رگ‌هایم پیچیده‌اند.من در رؤیا و کابوس، نقش تو را می‌بینم. در رؤیاهایم چشمانت روشن و خیسِ اشک‌اند؛ لب‌هایت می‌لرزند و آرام می‌گویی دوستم داری. و در کابوس‌ها... محو می‌شوی. دستانت آرام‌آرام سرد می‌شوند و اجزای چهره‌ات، چون گردابی غریب، در هم می‌ریزند.با دانه‌های آفتابی که روی پوستم راه می‌روند بیدار می‌شوم. تو را در انعکاس نور بر آینه و سپس در چشمانم می‌بینم. بوی تو لابه‌لای موج موهایم می‌رقصد و از بینی تا عمق مغزم پیش می‌رود. تو نیستی، اما من حضورت را حس می‌کنم.به تو فکر می‌کنم؛ اطلسی‌ها دور می‌شوند، بوی گل‌ها خاموش می‌شود و تنها عطر تو در مشامم می‌ماند.روبه‌روی مسجد وکیل ایستاده‌ای و منتظر منی. دستانت از شرم نم کشیده‌اند و من اضطرابی توصیف‌ناپذیر در سینه دارم. دست‌هایت را می‌گیرم و عرق از گره‌ی میان انگشتانمان می‌چکد.تو می‌گویی آن روز را به یاد نمی‌آوری. رزهای صورتی را چه؟ آن دختربچه‌ی گلفروش را چه؟ یادت هست با چه شوقی نگاهت می‌کردم وقتی با او حرف می‌زدی و برایم رزهای صورتی می‌خریدی؟در مترو، سر کار، دانشگاه، خانه و حتی در کوچه‌ها و خیابان‌ها، بوی عطرت را حس می‌کنم. می‌دانم دوست داشتنت تمام جانم را تسخیر کرده است؛ گاه از دلتنگی اشک می‌شوم و در زمین فرو می‌روم، و گاه از مسرتِ داشتنت لبخند می‌زنم و شکوفه می‌دهم.هر بار که به تو خیره می‌شوم، از این دریچه‌ها چه می‌بینی که چشمانم را می‌بوسی؟۲دلتنگ خوابگاه:)</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 15:33:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاستا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7-hgkzottpzres</link>
                <description>&quot;من سلول به سلول های تنت را با انگشتانم لمس کردم و رایحه ی موهایت را در ریه ام به دام انداختم...حال چگونه از این درهم پیچیدگی تن و روح هایمان رهایی یابم؟گویی تمام سالهای عمرم برای زیستن با تو ورق خورده بودند.گویی تو آمدی، گردوغبار این صفحات را پاک کردی،از نو مرا راه رفتن آموختی و بعد در دشتی از خارهای گزنده رهایم کردی!&quot;کتاب&quot; آنها به اسبها شلیک میکنند&quot;معروفی شیفته‌اش شده بود و آن را به من پیشنهاد داد.میگویم به من، چرا که میخواهم مخاطب خاص این مرد باشم. مخاطب هر نوشته یا صوت انسانهای بزرگ.گاهی به‌گونه‌ای به حرف‌هایشان گوش میدهم انگار تنها برای تفهیم من نوشته‌اند و سخن گفته‌اند. تصمیم گرفتم کتاب را در اسرع وقت بخوانم؛ هرچند هزاران کتاب در لیست &quot;یک روزی خواهم خواند&quot; دارم.معروفی هم مثل من عاشق سخن گفتن از عشق است و فکر میکند عشق است که تار و پود داستان را به هم می‌تابد. این روزها کمتر مینویسم، کمتر هم میخوانم اما زیاد کارهای متفرقه میکنم. از پروژه‌های دانشگاه بگیر تا کارهای خانه و ورزش و آشپزی و زبان.حقیقتا ورزش، ذهن و بدنم را آرام میکند. دردی و فشاری که روی ماهیچه‌هایم احساس میکنم، به من یادآوری میکند که زنده‌ام.و یک حقیقت دیگر، دلم میخواهد در زندگی‌ام دچار تکرار نشوم. مدام تنوع بدهم حتی در برنامه‌های روزانه‌ام.تکرار مرا فرسوده میکند...حتی در رابطه‌ی عاشقانه‌ هم انسان خلاقی هستم. دلم نمیخواهد یک نوشته شبیه دیگری شود یا یک قرار و حرف عاشقانه، تکراری شود. گاهی برایش کاردستی درست میکنم، گاهی شعر مینویسم، گاهی کتاب میخوانم، گاهی آشپزی میکنم.امروز لمسِ دستانش با فردا متفاوت است؛ امروز آتشینم و فردا آرام...(جهت آپدیت و نوشتنِ دوباره)۱۱ خرداد، برکهبرای اولین بار پاستای آلفردو درست کردم.</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 16:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرها را چیدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%85-imkh11wzmvar</link>
                <description>روی تاب نشستم و تو پشت سرم ایستادی، مرا به جلو هل دادی، به آسمان نزدیک میشدم،باد موجی در موهایم انداخت،بوی سیب و گیلاس می‌آمد و بوی تو.دست دراز کردم و یکی از ابرها را از آسمان چیدم، انگشتانم سفید شدند.میدانستی اگر ابرها را بچینی و در دستانت آنها را مثل خمیر شکل بدهی، دستانت بوی ابر میگیرد؟منِ کودک.امروز تو را پشت سرم تجسم کردم و با تو تاب‌سواری کردم.موسیقی گوش دادم و به بچه‌های مشغولِ بازی، خیره شدم.یادم هست که میگفتی &quot; احساس پیری میکنم، مثل پیرمردها شب که میشود پارکی همین حوالی پیدا میکنم و گوشه ای می‌نشینم و به بچها خیره میشوم.&quot;و من امروز از چشمان تو، دختربچه و پسربچه‌ها را می‌دیدم.تو در من بودی یا من در تو؟هوس صدای لانا را کرده بودم...Think I’ll miss you foreverLike the stars miss the sun in the morning skyبابا میدانست دلتنگم، از کوچه پس کوچه‌های شیراز گذشت و چشم که باز کردم درخت‌های چنارِ خیابان ارم، مقابلم بودند؛ شاخه‌هایشان درهم پیچ میخوردند و به آسمان میرفتند.عادت نداشتم به مکانی، شهری یا خیابانی احساس تعلق کنم، اما من در این لحظه احساس تعلق داشتم؛به ارم، این خیابان، این درخت‌ها، برگهای خشکیده‌شان در پاییز بر پیاده‌رو، ماشین‌ها، رهگذران، هنگام بهار بوی بهارنارنج و گلهای کاشته شده در بلوار....من به این جزئیات وصل بودم، من در این خیابان برای اولین بار عاشق شدم، من در همین خیابان از این عشق دل کندم، اشک ریختم و اشکهایم بذر شدند، بر خاک افتادند و گیاهانی از این زمین روییدند.خاطرات و زیستن و ادامه دادن...قلبِ من تا همیشه در ارم میماند.ارمِ من.+نرو_میورم.</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 22:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاک سرخِ سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-cfzb12sujjh2</link>
                <description>از کنارم گذشت و با صدایی گندیده گفت: بوی گلهای وحشی میدهی. همچو اسبی که یال‌هایش در آتش میسوزد، دویدم. میخواستم واژه‌هایش روی تنم ننشینند و جانم را مثل موریانه نگزند. به نفس نفس افتاده بودم، صورتهای خاکستری، سیاه و سفید از مقابلم می‌گذشتند.من بوی گلهای وحشی میدادم؟ یا بوی خاک باران خورده؟ شاید هم بوی لاک سرخِ سرخ. گلهای وحشی برای زنبورانِ ولگرد نیز شهد شیرین دارند؟ در این سال‌های آلوده‌ی عمرم، میان درهای بسته و باز میرفتم و می‌آمدم و نگاه‌ها، گفته‌ها و لمس‌ها، نیازی بیش نبودند؛ نیاز به شهد شیرین تن.نیمی از من در کودکی، لای ورقهای دفتر نقاشی، لای داستانهای دیو و پری یا شاهزاده سوار بر اسب سپید مانده بود.این زهر تلخِ تلخ از گلویم پایین نمی‌رفت یا که میرفت و مرا نمیکشت؛ میگذاشت عذابی ازلی نسیب تنم شود.چه میشد اگر تو پیاله‌ای از شراب شکوفه‌های سیب برایم می‌آوردی، قدری کنارم می‌نشستی، کودکانه‌هایم را می‌شنیدی، دنیای ویرانه‌ام را تجسم میکردی و مرا از این تجسم بیرون می‌کشیدی؟ چه میشد اگر به هذیان‌هایم پایان میدادی؟میخواستم نوازش تو سبز باشد، کلام تو بوی عشق بدهد و من بی‌پروا روی زمین خیس و گِلی این شهر برقصم.آزادانه زن باشم.ارم، ۲۹ شهریور ۴۰۴..</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 20:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هذیان در خواب!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-hkqlpmvvjkpe</link>
                <description>نسیم تنیده شده در عطر نارنج های باغچه،آه، این صدای بی رمق گنجشک‌هاست در یک عصرِ خسته ی بهاری؛ مرا به خلوص و پاکی آسمان می رسانند، روی ابرها موج می‌گیرم، دست‌هایم پارو می‌شوند، انگشتانم بر رمه‌ی آزاد ابرها کشیده می‌شوند و رنگ سپیدی روی پوستم می افتد.این خورشید است یا یک پیه سوزِ خاک گرفته ته انباری؟به سمتش میروم، پرتوی کوتاهش، خامی تنم را می‌گیرد و گرم میشوم.شاپرک‌ها، ارغوان و پریوش‌های باغی دور در شیراز، به امیدِ فروغِ محالِ من می‌گِریَند.به مرمر زرین چشمانش می‌اندیشم و به دست‌ها و رگهای از خون متورمِ او.رگهای سبزش جویباری بودند که خون، افسارگسیخته و طغیانگر، خود را به دیواره‌‌ها می‌کوبید و تنش را می‌سوزاند.قلب او اقیانوس سرخی بود که جویبارها به آن منتهی می‌شدند.میخواستم تنها، قایقِ من در این اقیانوس رها شده باشد.رها، تنها، زیر آسمان پرستاره در انتظار طلوع و غروب ماه...</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 19:46:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارِ دیگر،او را دوست می‌دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-gxydbto1pe2h</link>
                <description>چه در سر می‌پروراندیم؟ دو کودک نابالغ بودیم در آغوش عشقی عمیق و ناشناخته. به او میگفتم تا به حال عاشق شده ای؟ میگفت نه عشق وجود ندارد. اما در چشمانش میدیدم که چطور ستاره های سفید می درخشیدند. فکر میکرد زندگی بالا رفتن از کوهی شیب‌دار است که هیچ گاه قرار نیست از آن بالا برود؛ میگفتم رویا ببافیم و نقش بزنیم بر دیوار این خلوتگاه، میگفت تو نقش بزن و من برای طراحیِ تو، کف میزنم.ذوق بچگانه‌اش هنگام در اغوش کشیدنش را می‌دیدم، گاهی سرش را کج میکرد و ریز میخندید. میگفتم با هم زندگی کنیم؛برای اتاقمان گل بخریم، تو شب ها مرا به آغوش بکش و برایم داستان سرایی کن، من صبح ها برایت مجسمه‌ی رنگی میسازم.هنوز داستان هزار عاشق و معشوق را به یاد دارم که در ان شب تابستانی در گوشم خواندی. میگفتی تمام داستان های عالم را برایت در همین تک داستان گنجانده ام پس داستانی نمانده؛آن زمان لبخند میزدم و جوششی درونم حس میکردم، موجودی سوزان درونم می‌پیچید و به سمت قلب و سپس دهانم می آمد و برمی‌گشت، ذوق بود!!با اضطراب فرق داشت و عجیب است که تو هر دو را درونم به کنترل خود درآورده بودی...چند عکس رندوم:چیکو:)ملوک خانوم.اولین بار، کوکی(زیادی برشته شدن.)RCT?</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 17:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه‌ی‌ قهر‌ و آشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-owf6vubreegg</link>
                <description>آدم‌ها...آدم‌ها شیره جانت را می‌مکند؟ یا عصاره‌ای ناب در گلویت میریزند؟آدم‌ها می آیند، پوست تنت میشود صفحه ای چوبین برای منبت‌کاری آنها. هر کسی نقشی میزند، یک نفر گل میکشد، یک نفر خار یا یکی قلب میکشد دیگری تیغ.یلدای من! می‌دانم روزهای طولانی را زیر تیغِ تیزِ آفتاب گذراندی و عطش یک زیست آرام برایت آرزویی شد محال، دور، شیرین...بی آنکه حتی معنای زندگی را بفهمی، در پی نجاتِ دیگری بودی. پس خودت چه؟ چه کسی تو را نجات میداد؟ یک مفهوم یا یک آدم از همان‌ها که روی پوستت نقش کشید؟هیچگاه نخواهی فهمید و همیشه پیچیدن تنت به دور تن دیگری، پرسشی بینهایت عمیق میشود که پاسخی نخواهد داشت.عشق برایت دوای دردهایت بود. زخم‌های عمیق تنت را بست، کمرنگ کرد و باز زنده شدی‌. شاید دلیل پافشاری‌های تو بر عاشق ماندنت هم، این بوده.این احساس، به تو جرعت میداد، بوسه میشد و بر گونه‌هایت می‌چکید. تو با عشق آزاد میشدی، در کوچه‌ها می‌رقصیدی، کنار آدمها می‌ایستادی، قصه میگفتی، شعر میخواندی برای غریبه ای که در کوچه‌ی قهر و آشتی پیدایش کرده بودی.گاه می‌نشستی، گاه می‌دویدی، یک زندگی و یک زن می‌شدی که سحرگاه از شوقِ معشوق می‌جوشید و شبانگاه با یاد او، می‌خوابید.حال چه؟ حال که از عاشقی میترسی و ترس، مار سیاهی شده که روی تنت میخزد، افکارت را نیش میزند،زبانش را بیرون می آورد و هیس هیس میکند.هنوز هم میخواهی جانت را برای آن مفهوم و آدمها بدهی؟.شیراز..</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشواره‌ای از گیلاسِ سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-ye9t4tqec3ff</link>
                <description>گیلاس، پاسارگاد.مهرداد عزیز میم.سین از من خواست شعرهایم را از دفترچه‌ی کوچکم بیرون بیاورم و برایش بخوانم پس مینویسم:معشوق منهمچون خداوندی در معبد نپالگوئی از ابتدای وجودشبیگانه بوده استاو، مردی‌ست از قرون گذشتهیادآور اصالت زیبائی.معشوق منانسان ساده‌ئیستانسان ساده‌ئی که من او رادر سرزمین شوم عجایبچون آخرین نشانۀ یک مذهب شگفتدر لابلای بوته پستان‌هایمپنهان نموده‌ام…_فروغ فرخزاد فروغ این چنین معشوقش را توصیف می‌کند و من نیز میخواهم اینگونه بگویم که: معشوق من چون فروغ، ساکت و آرام است،در دستان خود تن بی جان مرا چون تنِ ماهِ سفر کرده در تمام شبمیکشد این سو و آن سو معشوق من آرام طوفان می‌کند،گویی که از سیمرغ ها پرواز آموخته‌ و پیکار.از همان آتش که برخاسته،آتشی در دل و چشمانم می افروزد. معشوق من سخت دل‌انگیز است،همچو پروانه در آغوش گل و گاه شمعی سوزناک؛بالهایم را نوازش و گاه میسوزاند. معشوق من زیباست،مثل عطر باران و نفس های گلبرگهاست؛بعد شب های سرد و سخت،مثل یک خورشید می‌دمد نور و مرا تا ماه می بوسد.من پری کوچک غمگینی رامی‌شناسم که در اقیانوسی مسکن داردو دلش را در یک نی‌لبک چوبینمی‌نوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.☆☆☆☆کاش چون پائیز بودمکاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودمبرگ‌های آرزوهایم یکایک زرد می‌شدآفتاب دیدگانم سرد می‌شدآسمان سینه‌ام پر درد می‌شدناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می‌زداشک‌هایم همچو باراندامنم را رنگ می‌زدوه چه زیبا بود اگر پائیز بودموحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم_فروغ فرخزاد کاش... از حمید مصدق بخوانیم:چه کسی خواهد دید،مردنم را بی تو؟بی تو مردم، مردمگاه می‌اندیشم،خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟آن زمان که خبر مرگ مرااز کسی می‌شنوی، روی تو راکاشکی می‌دیدم.شانه بالا زدنت را بی قیدو تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که،_عجیب، عاقبت مرد؟_افسوس!_کاشکی می‌دیدم!من به خود می‌گویمچه کسی باور کرد،جنگل جان مراآتش عشق تو خاکستر کرد؟_حمید مصدق  او با عشقی به غم نشسته میگوید:تو بهاری؟ _نه،_بهاران از توست.از تو می‌گیرد وام،هر بهار این همه زیبایی را.هوس باغ و بهارانم نیستای بهین باغ و بهارانم تو!سبزی چشم تو__دریای خیال.پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز،مرغ سبز تمنایم را.ای تو چشمانت سبزدر من این سبزی هذیان از توست._حمید مصدق </description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 12:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک‌عاشقانه‌ی‌آرام!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-uhnbbav9rmuj</link>
                <description>خداوندِ خدا، پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را افرید؛ چرا که می‌دانست انسان بدون عشق، دردِ روح را ادراک نخواهد کرد. و بدون دردِ روح، بخشی از خداوندِ خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت. -نادر ابراهیمیامروز تمامش کردم، یک عاشقانه‌ی تماما آرام و دلنشین بود؛نادر ابراهیمی در طول این مسير مرا مجذوب خود میکرد و از سر انگشتانش لطافت میریخت.او هفته‌ را با یکشنبه آغاز ‌کرده و با شنبه به پایان می‌رساند.از عادت و تکرار فراری بود مثل من.زندگی برای مرد و زن این داستان، مثل یک شعر آرام اما پر از سختی بود. آرام بود چرا که آرام حرف می‌زدند، آرام نوازش میکردند، آرام می‌زیستند.این کتاب را در زمان مناسبی خواندم، یکسال است که در جست‌وجوی یک توصیه‌نامه، پیشنهاد یا از این قبیل چیزها می‌گردم که به من بگوید عشق چیست و چگونه باید با آن رفتار کنم.برایش لالایی بخوانم تا خوابش ببرد و رویا ببیند؟ در مهِ مصنوعی گیاه‌ِ ظریفِ عشق را بکارم یا از پشت شیشه‌ی کمی تارِ زمان، واقعیت‌ها و عینیات را ببینم؟نادر ابراهیمی میگفت عشق برای انسان‌های شجاع است، خستگان روح از آن گریزانند.او عشق را در تار به تار موهای عسل میدید، در زمزمه کردن واژه‌‌های گیلهِ مرد کوچک اندام، در پیچ و خم کوه، در سیب‌زمینی‌های داغ با گلپر و نمک....پیشنهاد میکنم اگر عاشقی یا خسته، این کتاب را بخوانی؛کتابی‌ست لطیف و شعرگون.وسط جنگ، چیکو، دو روز بعد از دیدن تو!.....14 اردی‌بهشت 1405.</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 21:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کوزه مرا صدا می‌زند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-r2oyaco0wtis</link>
                <description>میخواهم بنویسم اما نمیشود؛میخواهم این احساسِ درد، عشق،آشوب و بی‌قراری را در واژه‌ها بریزم که از سلولهای مغزمبیرون بیایند اما نمیشود.واژه‌هایم، احساساتم و شاید حرف‌هایم تکراری‌اند.در مردابی با جلبک‌های لزج گیر افتاده ام.من شاد بودم، امیدوار، پر از سودای زندگی اما برای فرصتی کوتاه.اینجا که ایستاده‌ام ، جلبک‌ها بوی ماندگی می‌دهند شاید هم بوی گندیده‌ی غمی‌ست که سالها بر آن درپوش گذاشتم.افسرده و فرسوده که میشدم، کوزه‌ای سفالی برمیداشتم و هرآنچه آزارم میاد درونش می‌چپاندم.چند وقتی آسوده میشدم و بعد با هر دلشکستگی از سمت آدمها به یادش می‌افتادم.پاهایم مرا به سمت کوزه میبرد، دستانم درپوش را برمیداشت و لبهایم همچو لب‌های تشنه‌ی عاشق در انتظار بوسه، شراب تلخ و گندیده‌ی غم را یک نفس سر می‌کشید.کاش یک نفر این کوزه‌ را ببرد و در بیابان چال کند.کاش دستانم نلرزد.سرد است،آفتاب تابستان تازه طلوع کرده و من با شرابی در دست، بیصدا می‌گِریَم.-شیراز-(این روزها با دوستام بیشتر حرف میزنم، کوه‌نوردی میکنم، پیاده‌روی‌های طولانی، کتاب، شعر، آشپزی اما انگار بیهوده‌ست، تو که کم باشی یا نباشی؛ غروب خورشید هم کمرنگتره.)</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 14:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌گونه نزدیک‌تری!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C-gfpdsme589tj</link>
                <description>با تو شروع میکنم قصه ی شب های دلتنگی ام راو تکرار میکنم واژه ها را برای توصیف قدیس‌گونه‌ی تو، چرا که جز پرستشت، راهی برایم نمانده. تو روز و شب منی؛که از بامداد تا شامگاه و از فروردین تا سپندارمذ، میپرستمش،میخوانمش، میخواهمش مثل کودکی که مادرش را میخواهد.عشق من به تو عشق یک انسان بود به یک الهه و نیاز من به تو نیاز خاک حقیر بود به خورشید کبیر.نور که به چشمم میرسد بوی تو را می‌آورد، کمد کتابها را باز میکنم و از لای ورق‌های سال بلوای معروفی، عکس‌های چاپی‌ات را بیرون می‌آورم.یادم هست روزی که تنت دور بود و یادت نزدیک.روی چمن‌های بوستان آزادی خوابیده بودم و آسمان را، ابرها را و پرواز کلاغ‌ها را از برمی‌کردم؛نمیدانم چه بود که مرا به یاد تو انداخت، صدای ذوق یک کودک بود یا عطر شیرین گل‌ همیشه‌بهار؟شاید هم لغزشِ آبِ آفتاب خورده‌ی حوض وسط بوستان بود که زیر دستم موج می‌گرفت و مرا به خاطره‌ای کوتاه از تو در دریای جنوب میبرد. گرم و جادویی، آب شور دریا، نسیم سرد بیدار شده از دل اقیانوس...شاید هم حقیقت چیز دیگری‌ست.تو هرگز از یاد من نرفتی، با هر نسیم زنده شدی، با برگها مقابلم رقصیدی، با پرتویی پوستم را نوازش کردی.تو در جزبه‌جز این طبیعت رسوخ کردی.هر روز در سینه‌ام تازه شدی بی‌آنکه عید شده باشد.نادر ابراهیمی هم میگفت که تازگی، ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می‌شود تازگی و طراوات را از عشق گرفت و عشق، همچنان عشق بماند؟به راستی همین است؟ احساسی تنیده شده در بند بند لحظاتِ من که هر آن شعله هایش گوشه‌های قلبم را می‌سوزاند؟همان روز بود که تصمیم گرفتم عکسهایت را چاپ کنم، در دستم بگیرم، نوازش کنم و ببوسم‌شان_بوسه ای با طعم کاغذ_ زیر لب میگفتم: اینگونه نزدیک‌تری!یک عاشقانه‌ی آرامابرها و نشانه‌ها</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 21:16:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دیدنم بیا...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-zkhbligdw3rd-zkhbligdw3rd</link>
                <description>گاه خاموش و تاریکم، عزیزکم!و امروز از همان روزهاست، پوست کبودم نور را پس زده.دراز افتاده ام در گوشه ای از اتاق و بوی مرده میدهم.چند روزی ست که آسمان را ندیده‌ام و صدای گنجشک ها را نشنیده‌ام، نه اینکه گنجشک‌ها از باغچه‌مان رفته باشند نه!من نخواستم که صدای طبیعت را بشنوم.آن روز پارچه ای نم دار برداشتم و برگهای انجیری را پاک کردم، بیش از حد خاک گرفته بودند. روی گل که نباید اینقدر گرد و غبار نشسته باشد؛ گل باید سبز باشد، سبزِ درخشان. به رنگ روزهای آزادی، به رنگ لحظه‌های عاشقی. گل باید مرا به یاد زندگی بياندازد.دستانم را که روی برگهایش می کشیدم، متوجه شدم خون در رگ هایم لخته کرده، کبود شده ام، گویی هزارسال است رنگ آفتاب را به خود ندیده‌ام. هر چه مینویسم مملو از تناقض و دوگانگی ست،هر چه میکنم نیز؛گاه سردِ سردم و گاه گرمِ گرم.یک روز از زندگی سیرم و روز دیگر از زندگی سرشار.جوجه‌ی کوچک خاکستری‌ام با لپ‌های گلی‌اش، بالهایش را تمیز میکند و من به او خیره مانده ام. شاید ساعت هاست نگاهش میکنم و در دل به حالش غبطه میخورم، جوجه بودن و سر درنیاوردن از دنیای آدمها هم نعمتی‌ست.میخواهم فروغ بخوانم، میخواهم کوهنوردی کنم یا شاید یوگا.ساکن و ساکت بودن، کدرم میکند؛ لجن زار میشوم و بعد در گوشه‌ی اتاق می‌گَندَم.آن وقت کیست که مرا نجات دهد؟ آن دخترکی که پر از رویا بود و حال گلبرگ‌های گلش خشکیده؟نمیخواهم خاموش و تاریک شوم، عزیزکم!روزی به دیدنم بیا! روزی که باز از زندگی سرشار شدم.-انجیریسبز و صورتی</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 12:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشت قاصدکها</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9%D9%87%D8%A7-ii06hplsx9mn</link>
                <description>غم زده در سکوت مرگ وار این اتاق نشسته ام.نمیخواهی مرا...در این سکوت سخن میگویم با روح تو و جسم خود.گوش هایم میشنوند صدای حزن آلودم رادستانم در آغوش میکشند شانه هایم راو چه دور است دستهای تومیخواهی برویاز راهی که امدی برگردی و مرا در این برهوت رها کنی.سخنانت بوی رفتن میدهد.تو که قصد رفتن داشتی چرا مرا به آتش تنت دچار کردی؟به من رویای زنده ماندن دادی.رویای دویدن در دشتی پر از قاصدک،رویای کنار زدن پرده ها و دراز کشیدن روی چمن ها،رویای راه رفتن روی قالیچه ای با نقشِ درختِ زندگی!زیبا بودند،بوی یاس و نرگس میدادنداما در یک آن این دنیای خیالی تاریک شدرویاها کابوس و خیال ها وهم شدند چشمانم به دنبال دریایی از عسل بود اما با سیاهی رو به رو شد.موجودی بی روح و چهار دست و پا مرا با دستان خود میکشید روی خار و خاشاک این جاده،میخواست مرا به نقطه شروع ببردترس تمام جانم را برداشته بود.میلرزیدم.به جایی میبردم که ماه ها پیش با دستان خالی و ذهنی مملو از حبابهای سیاه و سفید نگرانی،ایستاده بودم.تو تمام آن حباب ها را یکی یکی شکافته بودی.پس چرا اکنون، اینگونه اطرافم را حباب های ریز و درشت پر کرده؟چراهای درون ذهنم تبدیل به عنکبوتهای کوچکی شده اند که روی تنم راه میروند و پوستم را میگزند.چرا دستانم را رها کردی؟چرا میترسی؟چرا سکوت کرده ای؟من چه؟ از سکوت میترسم یااز انزوا؟شاید هم از دردی که مرا مأیوس کرده و از معشوقی که مرا میان دوست داشتن هایش رها کرده.‌</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 12:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان ما، نرسیدن است؟</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oauup0xx3wlg</link>
                <description>-کتاب یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی.پروانه ها از پیله بیرون می آيند آن لحظه که صدایت همچو نوایی آسمانی در مجرای گوشم میپیچد.چه واژه هایت مثل زهر تلخ باشند و چه قندی شیرین؛ پروانه‌ها با بالهای ‌‌کوچک و نو رسیده‌‌شان‌ قلبم را نوازش میکنند.می‌تپد، هزار برابر تندتر از پیش، گویی این قلب میخواهد تن سردم را رها کند و به سمت تو پر بگیرد.دانه های داغ اشک گونه هایم را می‌سوزانند و تو به این اشک‌ها عادت کرده ای.و چه وقیح است این عادت.عادت به بودن، عادت به دوست داشتن، عادت به لمس کردن، عادت به دوستت دارم گفتن.و چه حماقتی‌ست این رویا.رویای زیستن با تو، رویای یک خانه ی نقلی در میانه ی شهر یا آن‌جا که درخت های نارنج زیاد دارد، رویای لالایی خواندن برای من و دخترمان که به گفته ی تو هرگز وجود نخواهد داشت، رویای به آغوش کشیدن&quot; تو&quot; هنگام خواب به جای پیراهنت.و من در چرخه ای گیر افتاده ام از تکرار این حماقت و دانه های زهری که از وجودم پایین می‌رود تا یاداور شود مرا که دل نبند.&quot;یک رویا، رنگی از واقعیت نخواهد گرفت ، یک رویا، رویا باقی خواهد ماند و تو شکوفه ها را با دستان کوچک خود پرپر خواهی کرد پیش از آنکه عطرشان را احساس کنی.&quot;آیا به راستی پایان ما، نرسیدن است؟ اصلا رسیدن چه معنایی برایت دارد؟لمسی گذرا یا که تا لحظه ی مرگ همآغوشی؟اگر مرا این گوشه از جهان، تنها، رها کنی؛ من میمانم و پروانه های پژمرده که روی دستانم افتاده اند و جان می دهند.</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 11:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر داغ زمستان!</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-h9m3ol2dkqdv</link>
                <description>به شبی برمیگردم که زمان در دستان تو یک بازیچه بود؛مثل طناب آن را در دستانت گرفته بودی، میکشیدی و پیچ و تابش میدادی. آن شب تنها برای چند دقیقه میخواستم که کنارت باشم اما دقیقه ها گذشت و من در آغوش تو، سنگینی حرکت عقربه های ساعت را حس نکردم.تو را در آغوش گرفته بودم و موهایت را میبوسیدم، در گوش تو حرف هایم را قطره قطره می ریختم.ریه ام پر بود از عطر تو،همیشه سرم را روی سینه ات می فشردم، به صدای قلبت گوش میدادم و میگفتم: قلبت تند میزنه!و حال تو لبخند زدی و با لحنی شبیه به من، گفتی: قلبت تند میزنه!آنجا میان درختان در آغوش تو،اگر بهشت نبود پس چه بود؟زمان!میگفتم زمان برایم ثانیه به ثانیه اش با حسرت و غم و درد میگذردمیگفتم کاش زودتر دنیا به اخر برسد یا که من کنج این اتاق در تاریکی و غم دق کنم و بمیرم.چه اهمیتی دارد؟ به کجای جهان برمی‌خورد؟میگفتم اگه نباشم هم خوب می‌شود.فکرش را بکن! دیگر منی نیست که مامان را اذیت کند یا که به جان بابا غر بزند.فکرش را که میکردم به نظر بد نمی آمد.بارها تا لبه پنجره رفتم و ارتفاع پنجره تا زمین را سنجیدم و بعد پا پس کشیدم.از تو چه پنهان دلم میخواست زندگی کنم!اصلا به قول روانشناس ها اگر به سرت بزند و بخواهی کار دست خودت بدهی مجبور میشویم تو را پیش روانپزشک بفرستیم آنجا که بروی برایت قرص می نویسند.خب قرص به چه درد ادم میخورد؟اخر که چه؟مرگ که حق استاین جمله را یک جایی شنیده بودم اما نمیدانم کجا.چندی پیش یک پادکست هم که گوش میدادم همین را می گفتمرگ اخر کار ماست دیگر اخرش باید سرمان را بگذاریم زمین و برویم آن دنیا؛اما طبیعت این را نمیخواهد میخواهد زنده بمانیم و برایش جوجه کشی راه بیندازیم.هر طور که شد من زنده ماندم و از میان حجمی از روح های سرگردان و موجوات عجیب غریب و سیاه رنگ فرار کردم.و تو را دیدم؛و تو،تو با آن چشم های مردد و روشن،تو با آن پیراهن سفید رنگ و آن دست های خوشبو و سرخ شده در سرما،تو و رد عطرت روی دستم،تو و من.</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 13:43:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنجاقک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DA%A9-zt77v0womvy7</link>
                <description>در هجران تو،احساس هایم را ته این کمدِ نم گرفته ی ذهن،به هم میریزم به دنبال خوشه های سبز عشق تو،به یاد لبهای لعاب گرفته‌م در کوره ی داغ نفس هایت.تو راز جدایی را بر من فاش نکن!بگذر از من که نشسته پای این درخت خشک،جرعه جرعه اشک مینوشد و آه میپوشد.منِ تنها،منِ رنجور و دلتنگ در سرما.احساسهایم بدجور بهم ریخته اند...</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 15:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهِ سقوط کرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37653537/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-gdxmvdshrd7s</link>
                <description>ستاره ها می جوشند و فوران میکنند؛انگار در گوشه ای از این جهان برآشفته،دخترکی میان جلبک‌های خشکِ رها شده بر ساحل،فرو رفته در موج موهایش.در این شیون سرا، های های اشک میریزد و غم‌زده، انگشتانش را روی ماسه های ساحل میکشد.چهره ی ماه آبگون می‌شود، قصه ی جدایی و دوری را مرور میکند و از خورشید دل میکند.دور خود میچرخد و از مدارش خارج می‌شود. انگار در همان گوشه ی تاریک و بی روح، دخترک همچنان زانوی غم بغل کرده،آه میکشد از رسوایی خویش و از خورشید و ماه و ستاره، گله میکند.ماه که سقوط کرد جلوی پای دخترک می افتد، هر دو اشک میریزند هر دو ناله میکنند،مگر نه این جهان جای عاشقان نیست؟مگر نه لیلی و مجنون پایانی جز وصال دارند؟مگر نه من و تو با عشقی نامتناهی، به یک جدایی متناهی میرسیم؟من و ماه دست در دست از سیاهی بی انتهای شب گذر کردیم،به ستاره های برافروخته رسیدیم؛ماه قصه گفت،ما گریستیم.میگفت تاریک تاریکم، مثل سنگی سفید و فرورفته،نور ندارم،میگفت خاموش خاموشم،مثل قلب تو،جان ندارم...میگفت مثل اشک بی صدای شب در حضور دشت،در غیاب نور او، در پناه‌نبودنِ او، فرورفتگی هایم را در آغوش میکشم.</description>
                <category>.یلدا.</category>
                <author>.یلدا.</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 00:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>