<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نسترن جلوه‌مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37655779</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:18:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2267930/avatar/SGo5sz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نسترن جلوه‌مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37655779</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرا را از من بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-lcjnb8ybhauf</link>
                <description>ای کاش هر وقت بخواهم از جسم رها شوم. از این سیاره و آدم‌هایی که در اصل هیچ نسبتی با من ندارند.به دورترین کویر بروم. روی شن‌هایش دراز بکشم تا ذرات خورشید روی تنم سُر بخورد. همراه شن‌ها پر بزنم بر هوا. آفتاب‌سوخته شوم و گرمای تنم با خورشید برابری کند.به بلندترین قله برسم. بایستم. فریاد بزنم «من هستم» این جمله آنقدر طنین انداز شود و در سلول‌های بدنم جای گیرد تا فراموش کنم کیستم.به سرسبزترین جنگل بروم. آنجا که شدت زیبایی‌اش با میزان وحشی بودنش سیر هماهنگی دارد. از تمام میوه‌هایش بخورم. در نفس‌های آخر جلوی خرسی قدرت نمایی کنم و خودم را در چنگالش گیر بیندازم.کاش بشود هم مسیر تمام موج‌های رودخانه شد. در ادامه به قایقی سنگی بدل شوم که در بستر دریا آرام گرفته. من لایق تمام این‌ها هستم. من لایق پر کشیدن و پرنده شدن هستم. آنقدر سبکبار باشم که تنها دغدغه‌ام پیدا کردن چند کرم کوچک برای جوجه‌هایم باشد. می‌خواهم در لحظه اوج‌گیری نظاره‌گر خودم در تمام حالات باشم.شاید هم روزی منفجر شوم و به یاد بیاورم من بمب اتمی بوده‌ام. از هم گسیختگی همانی است که به دنبالش می‌گردم. همانی که مالکیت را جدا سازد از من. من می‌خواهم از تمام بدن‌ها جدا شوم. من متعلق به خودم یا تو نیستم من تنهاتر از تنهایم. من رها شده‌تر از رها شدگانم. من باید این خاک را زمانی در آغوش بگیرم که هنوز این جسم نفس دارد. باید قبل از مرگ جوانه بزنم و گل های نیلوفر از من بروید. من می‌خواهم تمام باغچه خانه‌ات را سبز کنم. </description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jan 2024 20:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ره آسمان درون است»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mo6udiiqnagq</link>
                <description>من و او یکسالی می‌شد که رسالتی پیدا کرده بودیم. باید هر شب بر بام این شهرِ ساکت می‌نشستیم و به خانه‌هایی که مثل تیر چراغ برق ارتفاع گرفته بودند خیره می‌شدیم. گویی این خانه‌ها ورزش ژیمناستیک به پا کرده بودند. هر که پاهایش را بیشتر باز می‌کرد برنده بود.ساعت‌ها بدون یک کلمه حرف می‌نشستیم. خیره می‌شدیم به تک تک چراغ‌هایی که به ترتیب مشخصی خاموشیشان نشان از شروع شب می‌داد.سال پیش همچین موقع‌ها بود که بدون حرف کنارم نشست و با هم آشنا شدیم. هنوز که هنوز است اسمش را نمی‌دانم.امشب آن دختر نطقش باز شد و با صدای گرفته‌ای که یا ناشی از بغض گلو بود یا نشان از اولین کلمات روز پرسید: تو می‌دونی چرا چراغ خونه‌ها خاموش می‌شه اما ستاره‌ها نه؟نگاهش نکردم دهان هم باز نکردم. ادامه داد: چون ستاره‌ها باید درخشان‌تر بتابن. پس خونه‌ها باید تاریک بشن. حالا یکی دیرتر یکی زودتر.با دهان نیمه باز و نامفهوم گفتم: خب که چی حالا؟-خب همین که بدونیم یه عالمه ستاره مواظبمونه حس خوبی بهت نمی‌ده؟ها؟-اونا که خودشون نابود شدن فقط نورشون رو داریم می‌بینیم. اگه می‌تونستن از خودشون مراقبت می‌کردن. ما باید خودمون مراقب خودمون باشیم.نگاهش سرد شد. سرش را پایین انداخت. من ادامه دادم: حالا این فکرا چیه تو سرت می‌چرخه! بشین به روبرو نگاه کن. هر وقت تمام چراغ‌ها خاموش شد بلند می‌شیم و هر کدوممون می‌ریم خونمون.شاید چند دقیقه طول کشید تا جرعت حرف زدن پیدا کرد با صدایش که کمی از حالت گرفته خارج شده بود پرسید: ینی هیچکس اون بالا نیست که از ما محافظت کنه؟ ینی همش دروغه؟ همه این اتفاقات فانیه؟ها؟- آره همش دروغه. بعدشم ما نیازی به کسی نداریم که با غرور از بالا نگاهمون کنه. چون مطمئن باش همچین کسی پسفردا که جونمون رو بگیره منت هم می‌ذاره. لابد می‌خواد مالیات این همه سال که ازمون مواظبت کرده رو هم پرداخت کنیم.به آسمان خیره شد. منم چشمانم را از شمارش کردن چراغ‌های سطح شهر به سمت آسمان معطوف کردم.-آخه‌ نگاه کن چقدر خوشگل می‌درخشن. بعضی‌هاشون همش خاموش روشن میشن. انگار دارن چشمک می‌زنن و می‌گن تنها نیستی.ما نشانه‌ای از طلوع دیگریم.ها؟چند دقیقه بدون حرف به آسمان خیره شدیم. راست می‌گفت ستاره‌ها درخشان‌تر می‌شدند. حتی انگار به زمین نزدیک‌تر شده بودند.-وای ببین اون ستاره‌ای که اونجا بود خاموش شد. چه عجیب!صدایش لحظه‌ای پر از شور و حال شد.-من و تو تنهاییم. دو زن که همیشه تنهان.-تو که منو نمی‌شناسی از کجا میدونی؟ها؟- نگاهت در شب بی‌فروغه این نشان انسان تنها و ناراحته.سرش را به سمت من چرخاند. انگار می خواست ثابت کند من اشتباه می‌کنم. در چشمانش خیره شدم. دو گوی نیمه درخشان اما غمگین. جز این هیچ ندیدم.-تلاش نکن نظرم همونه که گفتم. تو خیلی غمگینی.-تو چی؟بلافاصله گفتم: من هم مثل تو. فرقی با هم نداریم.-اما من چیز دیگه‌ای دیدم.-بله!دستانم را محکم گرفت و صورتش را به سمتم برگرداند: به من نگاه کن.بدون هیچ واکنشی نگاهش کردم.-من یک انسان طالب محبت رو می‌بینم. به نظر تو از من ۷-۸ سال بزرگتری. اگه من و تو به هم عشق بورزیم شاید تنهاییمون پر شه. ها؟-آره من ۳۵سالمه تو هم لابد ۳۰سالته؟-البته ۲۹ولی خب فرقی نداره.دستش را روی قلبم گذاشت انگار بهش الهام شده.-چی شده؟-هیچی. یه دیقه ساکت باش.بعد یک دقیقه ادامه داد: ببین من تخمین زدم اون ستاره که چشمک می‌زنه رو ببین. همون که بالای اون خونه درازس دیدی؟ها؟-آره فک کنم.-تپش قلبت با چشمک زدن اون ستاره می‌زونه.وای چقدر باحاله! انگار یه ستاره تو سینه‌ات چشمک می‌زنه.این شور و شوق را اولین بار بود که در این آدم می‌دیدم. در این یکسال مثل مجسمه بودیم‌ البته من هنوزم یک مجسمه بدون احساس باقی مانده‌ام.بلند شد. اصرار کرد من هم بلند شوم. جالب بود بعد این همه مدت تازه فهمیدم. دوست شب‌های تاریکم از من یک سر و گردن بلندتر است. اهمیتی ندادم. کنار هم روی پرتگاه ایستادیم.گفت: به نظرت این ینی چی؟ اینکه یه ستاره تو قفسه سینت داری؟ چه حسی داری الان؟-حسی ندارم. چون تو هم داریش.-آره راست میگی. وای امشب دارم چیزهای عجیبی می‌فهمم.علت این ذوق و شوقش را نفهمیدم. اما وقتی دیدم لبانش مثل بال پروانه از دوطرف باز شد من هم لبخندی زدم انگار این شور و هیجان به من هم منتقل شده بود.چند دقیقه سکوت کردیم.با آرامشی که در صورتش می‌دیدم دهانش را باز کرد: من هر شب میومدم روی بام می‌شِستم و به همین فکر می‌کردم که آیا کسی از اون بالا نگاهمون می‌کنه و مثل عروسک خیمه شب بازی تکونمون میده یا نه؟ اما حرف تو که گفتی اگه کسی با غرور به ما نگاه کنه روزی طلبکار هم می‌شه منو به جوابم نزدیک کرد.سرش را پایین انداخت. دستش را روی قلبش گذاشت. ترسیدم حالش بد شده باشد و پس بیفتد: خوبی؟ چی شد؟-شاید یکی از درون مراقب ما باشه. یکی که معنی مراقبت رو بفهمه.حرفش برایم عجیب بود. اما سکوت کردم.ادامه داد: اگه واقعا درون ما باشه چی؟ها؟-ببین فک کنم امشب خسته شدی می‌خوای بری خونه استراحت کنی ؟-نه بابا دیوونم مگه؟ تازه دارم حس می‌کنم پیداش کردم.الان می‌فهمیدم اون حس در چشمانش حس ترس از رهاشدگی بود. چشمانش داشت رنگ می‌گرفت و برق می‌زد.-من حسش می‌کنم اون درون من جا خوش کرده. مطمئنم درون تو هم هست. باید پیداش کنی.-چطوری؟-فقط ساکت باش. بذار صدات از سکوت بگیره و بم بشه. اما پیداش می‌کنی اون همونجاس. همه اینا یه موهبته.این دختر مثل دیوانه‌ها بلند شد و رفت. هنوز یک خانه چراغ خانه‌اش را خاموش نکرده بود. باید صبر می‌کرد. اما او جوابش را گرفته بود.                                      ***از آن شب دیگر نیامد و ندیدمش. من هر شب به بام می‌آیم و در سکوت می‌نشینم. شاید روزی من هم آن راز را کشف کنم.?️نسترن جلوه مقدم</description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 16:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زایشگاه خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-gsqhkt3cbyin</link>
                <description>اقاقیا قد کشیده به درازای تنهاییسایه‌اش ایستاده در زماننگاه‌ سوق داده آفتاببه سبزه‌های بیرون زدهاز زایشگاه خورشیدسایه اما دلسرد از آب خشکسالی را پیشکش می‌کند به بستر خالی از نور?️نسترن جلوه مقدم</description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 12:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارانی که دیگر نبارید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-su0tl7y0pk8g</link>
                <description>رفتو اعتماد هم صاعقه‌ای شدانتظارش سال‌هابر دوش این کاشانه گِلی سنگینی کردصدای قدم‌هایش یک لحظه محو شدبارانی که دیگر نباریدشانه‌های گِلی را سنگین‌تر کرداز عادت رعدهای بی‌برقاین پرنده دیگراز صدای بی‌خبر نمی‌ترسددر کاشه لانه‌ای ساختاز باقی‌مانده انتظار به سر آمده?️نسترن جلوه‌مقدم</description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 11:34:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارونه هم دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-rro8pvxxlbev</link>
                <description>افتادماز زمین بر روی سقفدنیای اتاق وارونه شدهمه چیز بیگانهخاطرم مغشوشدر ذهنم احساس می‌کنم  کریستال‌های لوستر شکسته و ریز راپنجره‌ی خاک گرفته را دیدمبه سمتش رفتمبا پیچک ایستاده از حرکت سال‌هاست قفل شدهمنظره‌ای پیداستبرق چشمانتبین تاریکی نمایان شددوباره از خاطرم محو شد یک لحظه‌ی امید بخشدر خاطرم زنده شدیکودکی شدم که بوی مادرش را حس کردهمست و مدهوش نگاهتچشمان تو هم مانند من وارونه زندگی می‌کرد نزدیک شدبه پنجره تکیه داد خسته بودی!زمان آن رسیده چشمانت را در چمدان بگذرام در بیشه‌زاری دور رها کنماما چه فایده! وقتی هر شب راه برگشت به خیالم را پیدا می‌کنندسال‌هاست افتاده بر سقفزندگی می‌کنم با خیالت که شاید باز چشمانت نوری در خیالم روشن کنند?️نسترن جلوه‌مقدم</description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 18:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه بشکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%86-bmuaryznnyvu</link>
                <description>آینه بشکن!خورد شدن را تحمل کنتکه هایت را جمع کن نگاه در تک آینه درد دارد هزار تکه شدنت و هزار بار دیده شدن زجر می‌دهدخودخواهی را برهان این بار خودت را وارونه نشان بده شاید دوست داشتنی شدی زنگار روح را در تو دیدن همچون به قفس کشیدن پرواز استبشکن تا عظمت خیال هم بشکنددیدن نقص، ایراد نبود وقتی همه شبیه گلی بی‌برگ بودندبشکن تا خود را در تلألؤ چَشم معشوق بی‌نقص ببینم بشکن تا نگاه بی‌سود خرده گیران بر مذاقم تنگ نیایدبشکن تا تصور بال فرشته را با خود بر گور آرزو نبرمآخ آینه! کاش هیچگاه جیوه‌ی روحت این طناب آرزو را بر گردن بشریت نمی‌انداخت?️نسترن جلوه‌مقدم </description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 11:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نردبان کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fiybxutrhcdf</link>
                <description>نردبان کجاست؟داخل اتاق جز سیاهی هیچ نیست.نردبان کجاست؟سرم را می‌چرخانم.کمی آن سوتر نوری سوسو می‌زند.هر یک قدم که به سمتش برمی‌دارم نور گیراتر می‌شود.گویا مهتاب از پس این تاریکی، امیدی را زمزمه می‌کند.سرعتم را بیشتر می‌کنم.نور بیشتر مرا پیش می‌خواند.پاهایم شروع به دویدن می‌کنند.نفهمیدم چه شد. نردبان از کجا آغاز شد!من در میانه‌اش ایستاده‌ام.نردبان همان جا بود.نردبان همین جاست. زیر پاهایت.به پایین نگاه می‌کنم. سیاهی را می‌بینم که در نور غرق شده.یا نور را می‌بینم که سیاهی را بلعیده است و می‌خواهد با جوهر وجودش تمامش را بالا بیاورد.سیاهی نابود شد. چیزی ازش باقی‌نماند.نکند سیاهی درون من بود؟ به بالا نگاه می‌کنم.نور می‌خواهد مرا در خودش حل کند.راه نردبان طولانی است.من هم سرگیجه دارم. شاید بیفتم و دوباره سیاهی را از درون نور بیرون بکشم و تا خانه با خود خِرکش کنم.نه الان وقت عقب نشینی نیست من اینبار دیگر جانی برای شروع دوباره ندارم.شاید اگر جلوتر بروم استراحت‌گاهی پیدا کنم.پاهایم می‌لرزد. به سختی مسیر را طی می‌کنم.هر یک‌قدم که برمی‌دارم تحمل وزن نردبان برایم سخت‌تر می‌شود.چند وقت است که در مسیرم!زمان برایم بی‌ارزش شده و مقصد برایم دست یافتنی.صدایی آشنا و نامفهوم مدام می‌پیچد.در سرم یا در فضا؟ فضا با من و من با فضا یکی شده‌ایم.دیگر نگران سختی‌های پیش رو نیستم.از هوش رفتم. خوشبخت هستم.می‌دانم دیگر نیازی به تقلا نیست.جاذبه نور مرا بالا می‌کشد. دیگر نیازی به تلاش نیست.من تمامیتم را به یگانگی نور تقدیم کرده‌ام.?️ نسترن جلوه‌مقدم </description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 10:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-dzck6rpyx7qc</link>
                <description>از گدازه آسمان چشمانت گذر کردمهستی‌ام را زیر خاکستر نگاهت جا گذاشتمموج موهایت تمام شادی‌ام را با خود بردو کویر لبانت شیرینی خاطراتم را به یغما بردبی‌اراده بودنت در تمامش ادعای توست امامن باارده، تمام خودم را در تلاطم ذهنیاتت به یادگار گذاشتم?️نسترن جلوه‌مقدم </description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 12:39:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبعیدگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-fcemdlvb0zfg</link>
                <description>مگر غیر از این است که ما متولد شده‌ایم تا تبعید شده‌ی عصر تاریکی باشیم؟ یا آدم و حوا به خواست خودشان سیب را خوردن یا خدا اینطور دلش خواست که رخ دهد. مهم نیست چه اتفاقاتی پس هر اتفاقی افتاد. گویا همه‌اش یک سری اتفاقات بصری بوده که چطوری پیش آمدنشان اهمیت چندانی هم ندارد. روزی آمد و قرعه به نام هر کدام از ما افتاد. متولد شدیم با اشک ناراحتی شاید هم اشک خوشحالی که اینطور فکر کردن بهش واقعا مضحک است. فکر کن نوزادی که به دنیا آمده ترسیده از دیدن این همه تصویر سیاه که ایجاد شده‌ی ذهنش است یا خوشحال است که آزادی‌اش را با اسارت در نفسانیاتی که قرار است به مرور برایش پررنگ شود عوض کرده؟ من می‌گویم او می‌داند که قرار است چه بلایی سرش بیاید ولی کاری از دستش برنمی‌آید. ما در شکم مادرانمان گل کردیم و رشد کردیم؟ یا برای این تبعید، زندان جسمانی را انتخاب کردیم؟ خیلی هم مهم نیست که چی و چطور شد. فقط بهش فکر کن که الان کدام راه را قرار است انتخاب کنی؟ آزادی از این نَفْس یا بردگی نَفْس؟ دلت می‌خواهد به اصل خودت برگردی و باز هم خوشحال باشی یا نه؟ می‌خواهی مشکلات این دنیا را تک به تک و به تنهایی حل کنی؟ وقتی می‌گویم تنهایی منظورم همین چند میلیون نفر است. خلقت را وسیع‌تر نگاه کن نه فقط ۵ یا ۵۵ سال باقی‌مانده از این تبعیدگاه را.</description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 23 Apr 2023 18:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا در آغوش بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-lb2jqqmy6xnl</link>
                <description>مرا در آغوش بگیر آن زمان که برا رفتن آماده شدمآرام در گوشم بگو هیچ ستاره‌ای رفتن را در طالعمان ننوشته استاینبار دوست داشتن را در چشمانت می‌بینم نمی‌خواهم حرفی بینمان ردوبدل شودنرو و اجازه بده بمانم تا دنیا را به نرفتن‌ها عادت بدهیم?️نسترن جلوه مقدم</description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 12:38:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پی حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37655779/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-zaulmyebfih2</link>
                <description>نتو در ذهن نمی‌گنجی. تنها دل پذیرای گرمی نفس‌هایت هست. دلی از جنس نور. سال‌هاست در گوشه‌ای از هوشیاری‌ طومارهایی را با یاد تو پرکرده‌ام و در جای امنی نگه داشتم. اوایل می‌گفتم تو کیستی که در ذهن من رخنه کرده و تبدیلش کردی به رودی که قراراست روزی به دریا برسد. هر چقدر با اشتیاق بیشتری در این رود شنا می‌کنم تلاطم این رود هم بیشتر می‌شود گاهی محکم به صخره‌ای برخورد می‌کنم و همراه همان سنگ‌های ناهموار صیقل داده می‌شوم.  گاهی هم گل‌های نیلوفر آبی پناهم می‌شوند. و مدتی در جوار بوی خوششان استراحت می‌کنم. اما نباید یادم برود که این‌ها فقط یک اتراق است چرا که روزی باید همه را ترک کنم.روزی که به دریا برسم می‌دانم چه اتفاقی می‌افتد. می‌دانم این دریا در من ساکن است من تو را پیدا نمی‌کنم بلکه خودم را با خودم آشنا می‌کنم. دلم می‌خواهد آن لحظه که پرده‌ها برایم کنار می‌روند و تو را با جان و دل احساس می‌کنم هیچکس مزاحم خلوتمان نشود. آن لحظه، لحظه‌ی ابدی است. همان لحظه‌ای که هیچوقت تمام نمی‌شود. شاید شروعش هم برایم اتفاق غافل‌گیر کننده‌ای نباشد. مطمئنم تمام این راه را پا به پای من می‌آیی. من تو را درون خودم گم کرده‌‌ام.</description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 11:41:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم آبی</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-fnji4jztvxgf</link>
                <description>برای من مسیر نوشتن همیشه مملو از پیچ بود. گاهی می‌نوشتم و سر کیف می‌آمدم. گاهی هم کاغذ را قبل از مچاله شدن پاره می‌کردم.به یاد دارم دوره‌ای بود که تا به سمت کاغذ و قلم می‌رفتم از فضای نوشتن طرد می‌شدم اما تا دور می‌شدم قلم، نبودنم را فریاد می‌زد. حال که دوباره کاغذ و قلم را در آغوش گرفتم، با گرمای انگشتانم این قلم آبی رنگ را زنده می‌کنم تا سرمای نبودنم را فراموش کند. اثر انگشتانم را روی کاغذ جا می‌گذارم تا حس تنهایی در من کمرنگ شود.گویی موج نوشته‌ها روی کاغذ سرد و غم زده،انگشتانم را در خود می‌بلعد و به پناهگاهی امن راهی می‌کند.نوشتن هدف نیست بلکه راهی برای یافتن مأمنی امن در جای‌خالی ناگفته‌هاست. ?️نسترن جلوه‌مقدم</description>
                <category>نسترن جلوه‌مقدم</category>
                <author>نسترن جلوه‌مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 23:45:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>