<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazanin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37694132</link>
        <description>اینجا پر از داستان های خفنه👻💫با لایک و فالو ازم حمایت کنید🙏</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:12:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2733375/avatar/u4BanU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nazanin</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37694132</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طلسم قورباغه-قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-k3pqfs2lyj8y</link>
                <description>بز سفید شروع به حرکت کرد. من هم دنبالش راه افتادم. تفنگ شکاری توی دستام بود. توی فکر بودم که یهو رسیدیم!کجا؟به همون رودخانه که هرکی برای دیدنش به اونجا رفته دیگه برنگشته!و اما سوال اصلی این بود اون بز چرا من رو به اینجا کشونده؟من حواسم بود که بیشتر از چند متر به رودخانه نزدیک نشم چون من برای کشف حقیقت اومده بودم نه برای اینکه قاتی حقیقت بشم. من می خواستم بفهمم اون آدما کجا رفتن ولی نمی خواستم خودم هم جز اون آدما باشم من نمی ترسیدم ولی دلم می خواست کشفم رو ارائه بدم. من همیشه دلم می خواست قهرمان داستان ها باشم. همیشه دوست داشتم با ماجراجویی به حقیقت پی ببرم تو این فکر ها بودم که یهو یه قورباغه جلوی پام دیدم! خیلی تعجب کردم چون اون قورباغه هم عادی نبود!! بلکه جلوی پام ایستاده بود و داشت به من نگاه می کرد. یخورده استرس گرفتم نه که بگم ترسیدما ولی نگران شده بودم.قورباغه با چند پرش خودش رو به رودخانه رسوند و با پرش آخر پرید تو آب...من اون لحظه بی اختیار به سمت رودخانه رفتم بعدش پام سر خورد و افتادم تو آب...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 22:28:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تخیلی (سرزمینی زیر دریا) قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-fipfxfihqgqm</link>
                <description>الان یک سال از اون ماجرا ها میگذره من هانا هستم ده سالمه و تاحالا دریا رو ندیدم یک سال پیش خوابی دیدم که باعث شد علاقه ی بی اندازه ی منو به دریا تبدیل به تنفر کنه. من هنوز نمی دونم که اون خواب حقیقت داره یا نه ولی مهم اینه که اگه اون خواب واقعی باشه من تونستم به قیمت نابودی آرزوم که دیدن دریا بود جون خانوادمو نجات بدم.راستی یه چیز دیگه هم تا یادم نرفته بگم اگه یه بار دیگه مرد سفید پوش رو ببینم، چه تو خواب و چه تو بیداری حتما ازش می پرسم که آیا همچین سرزمینی زیر دریا وجود دارد یا تو برای هوشیار کردن من این شگرد رو زدی؟خیلی دوست دارم جواب این سوال رو بدونم ولی حالا اون اتفاق تموم شده و چه واقعی و چه الکی من دیگه نمیخوام دریا رو ببینم!!شما چی فکر می کنید؟؟؟اگه از ماجرای من خوشتون اومد برام کامنت بذارید و لایک هم یادتون نره🙏❤                   دوستدار شما...هانا</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 13:08:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلسم قورباغه-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-zqllcercokzh</link>
                <description>بالاخره رسیدیم. البته به همین سادگی هم نبود پیدا کردن یه کلبه اونم وسط یه جنگل بزرگ با درخت های بلند واقعا کار سختیه.داخل شدیم و ابتدا کمی کلبه رو مرتب کردیم. راجب اون رودخونه توی اینترنت سرچ کرده بودیم و قرار بود ساعت ۳ نصف شب بریم سراغش.سعی کردیم با هنری تماس بگیریم و اطلاع بدیم که به کلبه رسیدیم ولی گوشی آنتن نمیداد.ساعت بیست دقیقه به ۲ بود. یهو دیدم یه سایه از پشت پنجره رد شد. تنها حسی که نداشتم ترس بود. چون اون سایه می تونست سایه هر پرنده یا حیوانی باشه اما به هر حال کنجکاو شده بودم تا ببینم بیرون کلبه چه خبره؟لوکاس خوابیده بود. تفنگ شکاریمو برداشتم و در کلبه رو آروم باز کردم. چند قدمی از کلبه فاصله گرفتم یهو یه بز سفید دیدم!!شاید خیلی برایتان عجیب باشه ولی اون یه بز سفید بود یه بز سفید سرحال و عجیب راستش برای من هم خیلی عجیب بود. تصور کنید یه بز سفید توی جنگلی که پر از حیوانات درنده است.اون بز به من خیره شده بود یک لحظه احساس کردم اون بز، یه بزه خاصه!بعد از چند ثانیه اون بز شروع به حرکت کرد جوری که انگار مسیر رو بلده و یک مقصد مشخص داره و من...من دقیقا اونجا که باید قرار گرفتم. توی یه ماجراجویی شگفت انگیز و اون لحظه فقط دوست داشتم بدونم چه اتفاقی قراره بیوفته!</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 00:01:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلسم قورباغه-قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ddw6j5xkkcs0</link>
                <description>کی فکرشو می کرد یه بز سفید یه سری آدم رو گیر بندازه و بعد همون بز سفید باعث نجاتشون بشه!!!                               ***اسم من جکه ۲۴ سالمه و عاشق ماجراجویی هستم. چند وقتی هست که در رسانه های مختلف مثل رادیو ، روزنامه و رایانه چیز های عجیب و مرموزی راجب جنگل سیبری به اشتراک گذاشته میشه. افرادی هستند که برای دیدن برکه ی معروف این جنگل به اونجا می روند ولی هیچ بازگشتی ندارند. البته چند وقتی هست که دیگه هیچ کس حتی نزدیک اون جنگل هم نمیشه چه برسه به احمقی که بخواد جون خودش رو به خطر بندازه.من احمق نیستم ولی دوست دارم حقیقت هارو کشف کنم اصلا می دونید چیه، شجاع بودن یه شرط داره اونم اینکه جونتو بذاری کف دستت و بری سراغ ماجراجویی...ماجراجویی من هم همینطوری شروع شد. صبح جمعه بود. حدود ساعت ۶ با دوستم لوکاس تماس گرفتم. البته لوکاس فقط دوستم نیست، اون شریک همه ی ماجراجویی هام و خرابکاری هامه. - آماده ای پسر؟- آره حاضرم.من و لوکاس ماجراجوییمونو شروع کردیم. البته قبلش رفتیم خونه ی هِنری تا کلید کلبه رو ازش بگیریم.این داستان ادامه دارد....</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 23:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تخیلی (سرزمینی زیر دریا) قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-fceicfgshnit</link>
                <description>علاقه ای که به یک شب تبدیل به تنفر شد...خیلی آروم فرود اومدم یه سرزمین سفید اون جا بود همه چیز سفید بود و حالتش مثل ابر و مه بود انگار پاهام توی ابرا بود و حس ترس نداشتم بیشتر متعجب بودم یه نگاه به اطرافم انداختم مرد سفید پوش جلوم ایستاده بود بهش گفتم از جون من چی می خوای؟گفت تو داری خواب می بینی خیلی تعجب کرده بودم ادامه داد فردا تازه قراره راه بیوفتید و بیاین دریا من فقط تو خواب تو اومدم تا بهت بگم فردا وسط راه ماشینتون خراب میشه و چپ می کنید بعدم همگی می میرین خیلی ترسیده بودم گفتم راهش چیه گفت کافیه ماشینو پنچر کنی وگرنه...یهویی یه صفحه سفید باز شد صحنه ی تصادف نشون داده شد من جیغ زدم و از خواب پاشدم.هی بچه ها یعنی تو سرزمین سفید رنگ آخرین باری بود که مرد سفید پوشو می دیدم.هانا... هانا... زود باش بیا می خوایم راه بیوفتیم یعنی چیزایی که توی خواب دیدم واقعی بود یا نه یعنی مرد سفید پوش راست می گفت من از ترس جون خانواده ام به بهونه ی دستشویی رفتم تو حیاط بعدم بدون این که کسی بفهمه رفتم دم در و یه میخ بزرگ گذاشتم جلوی چرخ ماشین که تا راه بیوفتیم ماشین پنچر بشه با این که خیلی دوست داشتم دریا رو برای اولین بار ببینم اما ارزش جون خانواده ام بیشتر بود.رفتم داخل صبحونه خوردم وقت رفتن بود بابا وسایل رو گذاشت تو صندوق عقب سوار شدیم و خواستیم راه بیوفتیم که یهو ماشین پنچر شد من خنده ام گرفته بود‌.و انتهای داستان در پست بعد...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 19:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تخیلی (  سرزمینی زیر دریا) قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ehxwzbku6zaw</link>
                <description>علاقه ای که به یک شب تبدیل به تنفر شد...روی شن ها دراز کشیدم و با صدف ها قلعه ی شنی ام رو تزیین کردم.آنقدر به خوشی وقت گذروندم که هوا کم کم تاریک شد مامان و بابام تصمیم گرفتن به سوئیت برن اما من خواستم سرشب رو هم توی ساحل سپری کنم.بعد از این که مامان و بابام رفتن من کمی استراحت کردم و یه فنجان چای خوردم توی این مدت همه داشتن از ساحل می رفتن هوا کاملا تاریک شده بود و من تنها در ساحل دریا بودم.تصمیم گرفت یه کم دیگه هم برم توی آب داشتم توی آب بازی می کردم هوا خنک بود و آب دریا کمی گرمتر چون آب مایعی هست که گرما ی آفتاب رو توی خودش نگه می داره داشت بهم خوش می گذشت که یهو مرد سفید پوش رو دیدم اون هم توی آب بود و فقط چند متر با من فاصله داشت بهم گفت همراه من بیا._(تو کی هست؟ چرا هی میای جلوی نظرم؟ اصلا چی از جون می می خوای؟)_(نترس من می خواهم حقیقتی رو بهت نشون بدم)خیلی ترسیده بودم اما اون تاکید داشت که اگه این حقیقت رو ندونی هم خودت و هم خانوادت می میرین.من خیلی وحشت زده بودم و فقط خودم سپردم به خدا آروم از آب اومدم بیرون و همراه مرد سفید پوش راه افتادم سوال های زیادی توی ذهنم بود و حتی نمی دونستم قراره چه اتفاقی برام بیوفته اما به خاطر جون خانواده ام وارد این راه شدم.مرد سفید پوش منو برد یه جای خاص یه گوشه ای از ساحل بعدم یه چیزایی با خودش گفت یهو یه تونل باز شد با این که برای اولین بار دریا رو می دیدم اما هرگز فکر نمی کردم یه همچین تونلی اینجا باشه مرد سفید پوش پرید توی تونل من جیغ زدم و گفتم کجا رفتی؟یهو یه دود سفید رنگ از تونل بلند شد و منو کشید به سمت تونل.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 19:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تخیلی (سرزمینی زیر دریا) قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-njizob6fgr32</link>
                <description>علاقه ای که به یک شب تبدیل به تنفر شد...کمی گذشت وسط راه ناگهان ماشین خاموش شد بوی بنزین میومد و وضعیت یه خورده مشکوک بود بابا گفت پیاده شید و یکم از ماشین فاصله بگیرید ما هم طبق حرف بابا همون کارو کردیم بابا یه چک کوچولو کرد اما هیچ چیز غیر طبیعی وجود نداشت بابا سوار ماشین شد ماشین راه افتاد و دقیقا مثل اولش شده بود بابا گفت مشکلی نیست بیاین سوار شید ما هم سوار شدیم تا به راهمون ادامه بدیم اما من یهو چشمم به مرد سفید پوش افتاد این بار از شدت ترس جیغ کشیدم مامان و بابام ازم پرسیدن چی شده اما من از بس ترسیده بودم زبونم بند اومده بود فقط سعی می کردم بگم بریم بریم.-(میگم رنگش پریده آخه چی انقدر ترسوندش؟)-(حالا هرچی،یه کم آب بهش بده بعدا حرف می زنیم)وقتی آب خوردم یکم بهتر شدم سعی میکردم به پشت نگاه نکنم چون مرد سفید پوش دقیقا پشت ماشین بود و می خندید یهو از آینه چشمم به پشت افتاد اما مرد سفید پوش نبود                                ***من تموم راه به مرد سفید پوش فکر می کردم و چهره اش جلوی چشمام بود هر سوالی رو هم که مامان و بابام ازم می پرسیدن پرت و پلا جواب می دادم خلاصه که چند ساعت دیگه هم گذشت و بابا یهویی گفت رسیدیم خوشحالی و هیجان رو می شد خیلی راحت توی صدای بابا حس کرد مامان گفت (نگا کنید دارم دریا رو می بینم وای خدای بزرگ)منم با دیدن دریا مرد سفید پوش رو فراموش کردم و برای تخلیه وسایل از صندوق عقب به کمک بابا رفتم.خلاصه یه سوئیت گرفتیم و وقتی وسایل رو مرتب کردیم تصمیم گرفتیم به ساحل بریم مامان فلاکس چایی رو برداشت بابا هم زیرانداز و تنقلاتو برداشت منم یه سری خوراکی توی دستم بود راه افتادیم از شدت شوق دیدن دریا چنان قدم بر می داشتم که مامان و بابام خنده شون گرفته بود از دور دریا رو می دیدم اون لحظه عشق در نگاه اول رو تجربه کردم اما بعد از اون همه چیز انقدر رمانتیک پیش نرفت.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 14:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تخیلی (سرزمینی زیر دریا)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-ymavfzjaautf</link>
                <description>علاقه ای که به یک شب تبدیل به تنفر شد...من هانا هستم نه سالمه تا پارسال با این که دریا رو از نزدیک ندیده بودم عاشق دریا بودم بزرگترین آرزوم دیدن دریا بود گاهی در مدرسه موقع نقاشی آزاد صدف ها و شن های نرم دریا رو می کشیدم و گاهی با دیدن خواب رفتن به دریا آنقدر شگفت زده می شدم که هرچی بگم کمه ولی یک اتفاق کوچک اما بزرگ موجب شد که این علاقه با شتاب تبدیل به تنفر بشه یعنی من در حال حاضر از دریا متنفرم و یه جورایی از اون می ترسم.                                ***همه چیز از خرداد ماه سال ۱۴۰۱ شروع شد وقتی که داشتم با اوجِ هیجان درونم چمدونم رو می بستم -(هانا... هانا... وقت رفتنه زود باش بیا)-(الان میام مامان)چمدونم رو گرفتم و راه افتادم وقتی از در حیاط پامو گذاشتم بیرون مردی رو دیدم که لباس سفید داشت اون سمت خیابون بود و به من زل زده بود بهش یه لبخند کوچولو زدم و به راهم ادامه دادم.بابا دم ماشین منتظر بود چمدونمو گذاشت صندوق عقب و بهم گفت بشین دخترم تا چند لحظه ی دیگه راه میوفتیم من خیلی هیجان داشتم به سرعت برق و باد سوار شدم و از مامان پرسیدم(تا شمال چقدر راهه مامان؟)-(فکر کنم پنج شیش ساعت)بالاخره باباهم سوار شد و راه افتادیم.یکی دو ساعت بیشتر نگذشته بود که کنار جاده همون مرد سفید پوش رو دیدم خیلی تعجب کردم چشمامو مالیدَمو دوباره نگاه کردم،هیچی نبود مرد سفید پوش غیبش زده بود شاید هم ذهن من هنگ کرده بود آره این درسته چون خیلی هیجان دارم شاید قاتی پاتی کردم.خلاصه که زیاد جدی نگرفتم و بعد از چند دقیقه فراموش کردم اما اون آخرین باری نبود که من مرد سفید پوش رو می دیدم.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 14:18:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-ftjuffzd5x0n</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)می دونم انتظار داشتین داستان من پایان هیجان انگیزی داشته باشه ولی ۹ سال پیش بعد از فرار از حیاط سعی کردیم برای خودمون پول جمع کنیم.گدایی کردیم ولی نه تو محل والتر...رفتیم یه محل دیگه روزا کار می کردیم شبا هم تو یه پارک که نزدیک چهار راهمون بود می خوابیدیم. دو ماه تمام کار کردیم دو ماه شوخی نیست به گفتن آسونه که دو ماه بدون هیچ سرپناه امنیت و خورد و خوراک بخابی بیدار شی و گدایی کنی. تو این دوماه دو هزاربار یاد کلبه ی خودمون افتادم یاد پدر بزرگ ،اون غذاهایی که می خوردیم و اون کارهایی که می کردیم.من و مارینا و دلنیا موفق شدیم با پول هامون خونه بخریم بعدش شروع به فروش دستمال کاغذی، گیره مو و ... کردیم.این بود هنه ی زندگیه من.اول از همه بدبختی و بعدش رو به رو شدن با افرادی که به کسب تجربه ی ما سه تا کمک کردن.نمی دونم اتفاق هایی که تو زندگی من افتادن خوب بودن یا بد ولی شاید اگه مارینا همین حرفا رو می زد شما جور دیگه به ماجرا نگاه می کردین.حالا دارم به آدمایی که تو زندگیم بودن و رفتن فکر می کنم....این داستان دیگه ادامه ندارد.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 14:14:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-gnigfb7kf58h</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)با دقت به سیر تا پیاز داستان گوش داد. منه ساده هم انتظار داشتم زیپ دهنشو بکشه و به کسی چیزی نگه اما برعکس به همونی که نباید بگه گفت.والتر اکیپ ما رو صدا زد. همه با ترس و لرز رفتیم پیش والتر. حدس می زدیم که از کارمون بو برده باشه،اما به ذهن جن هم نمی رسید که کار السا باشه.از اون روز به بعد با السا قطع رابطه کردم حتی با والتر حرف زدم تا اتاق منو و مارینا رو عوض کنه. مارینا که همش سر من غر میزد که من از همون اول میدونستم السا همچین آدمیه اما هرچی میگفتم از این گوشت میشنیدی از اون گوشت بیرون می کردی. هم من و ماریناو هم بچه های اکیپ خیلی ناراحت بودیم. چهار راهمونو ازمون گرفته بودند حالا هم باید بیشتر کار می کردیم هم کمتر غذا می خوردیم خیلی طول نکشید که با دلنیا آشنا شدیم.اگه بخوام دلنیا رو توی سه تا کلمه وصف کنم باید بگم یه دختر مهربون،دوست داشتنی و منطقیهبزارید یه ماه برم جلوتر...فقط توی یه ماه ما از حیاط و گداخونه خسته شدیم از والتر و زورگویی هاش خسته شدیم دیگه دلمون نمی خواست این همه سختی و عذابو تحمل کنیم.من و مارینا و دلنیا از حیاط فرار کردیم.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 16:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-tuqqkj8tyvdt</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)-آقا تروخدا یه دونه هم که شده بخر ، امشب زیاد نفروختیم بهمون شام نمیدن.تو سرما ی سوزان شهر،اونم اون وقت شب کار می کردیم. دستای من که بی حس شده بود. یه کاپشن کهنه ی نارنجی داشتم که دستام رو توی جیب های اون گذاشته بودم. خسته و یخ زده بودم خیلی هم گرسنم بود.-آماندا ساعت چنده؟-۹:۴۶ حدودا یه ربع دیگه جک می رسه.یه ربع گذشت اما انتظار نداشته باشید بگم مثل چشم به هم زدن بود اتفقا خیلی هم سخت بو قد یه ساعت طول کشید.به زور خودمونو تو نیسان جک جا دادیم. پنج شیش نفر بیشتر نبودیم اما از قبل(چِشمی)ده پونزده نفر سوار بودند.رسیدیم حیاط. نمی دونم چرا اما به اونجا می گفتند حیاط.شاید دلیلش این بود که حیاط بزرگی شبیه به پارک داشت.دم در پول را دادیم و کارت بلیطی رو دریافت کردیم به من ۲ تا کارت بیشتر نرسید. خب اون شب خیلی کم فروش داشتم. مثلا همیشه ۵ یا ۶ کارت می گرفتم.متناسب با تعداد همون کارت ها بهمون شام می دادن.اون شب شام کوکوسبزی بود. تو صف ایستاده بودیم جلویی ها می گفتند ۲ یا۳ کارت یه نصفه ساندویچ. سه چهار نفر پایه مایتابه بزرگ بودندن. یکی موادو درست می کرد یکی مایتابه رو میدیریت می کرد و وقتی کوکو حاضر شد به یکی دیگه می داد تا ساندویچش کنه.غذامونو گرفتیم و رفتیم تو اتاقمون.السا رو تختش دراز کشیده بود.رفتیم سمتش سلام کردیم. من یه خورده گرم تر احوال پرسی کردم اما مارینا یه سلام ساده کرد و رفت رو تختش نشست و شروع به صرف شام کرد.به السا گفتم امروز چهار راه ما باخت داد. از جا پاشد.-چی؟ یعنی از چهار راه گذشتین؟-چه کار می کردیم.وای میستادیم پای دعوا. بعدم این موضوع فقط مال امشب بود دیگه حواسمون هست باخت ندیم و محکم و قوی از چهار راهمون نگذریم.آروم سر جاش دراز کشید و به حالت اولیه در اومد. شروع کردم به تعریف کردن ماجرا.اونم فقط گوش می داد.-چند تا بچه ی بزرگ تر از ما بودن و ما هم تاحالا اون ورا ندیده بودمشون...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 18:05:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا_قسمت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-n8gw53hnc0hz</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)مغرور بود یه خورده هم عصبی. به چشم های آبی آسمانی اش می نازید و البته خیلی هم زبون درازی می کرد. با وجود همه ی اینها ما با السا دوست بودیم. شبا باهم بودیم ولی روز ها هرکدوم باید سر یه چهار راه کار می کردیم.تازه هم اتاقی هم بودیم .میشه گفت از بین همه ی بچه ها ، با السا بیشتر دوست بودیم.مارینا از السا خوشش نمیومد._آخه دینا مگه کسی ما رو مجبور کرده که با این دخترک پرو دوست باشیم؟ من که نه ازش خوشم میاد نه دلم می خواهد باهاش دوست باشم.برای بار دوم اینبار از السا ضربه خوردیم البته مارینا نه، من...السا هم مثل پینک من ناجور از آب در اومد.منظورم از ناجور، دورنگ بودنشه. اینکه حرفای ما رو به گوش بقیه می رسوند و اشتباهاتمون رو آتو می گرفت.البته دلنیا می گفت این چیزا اینجا طبیعیه.من بعدا با دلنیا آشنا شدم اون ظاهرا دختر خوبی بود اما بگذارید اول ماجرای السا رو بگم براتون.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 21:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-j3b3wr2nfbpm</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)بی سرپرستین؟سرمو به نشانه  (بله)  تکان دادم.سکه دارید؟ جای خواب دارید؟ غذا دارید؟ اصلا برنامه ای برای زندگی در شهر دارید؟فکر کنم از سر و وضعمون فهمیده بود که شهری نیستیم. من و مارینا می ترسیدیم و نمی دونستیم ساعت ۱۲ شب نباید توی کوچه و خیابان ها راه بریم. قبل از آن در جنگل خودمان فقط یک کلبه بود و چند نفر آدم.اما شهر پر از کوچه و خیابان و مغازه و خانه و آدم بود. ما هم یک سِری قوانین را نمی دانستیم.به قول والتر بعد از یه مدت حساب کار دستمان می آید.شاید بپرسید والتر کیه و البته حق دارید.بذارید برگردم سر داستان. اون شب ما سوار آن ماشین شدیم و به جایی رفتیم که پر از بچه های کوچک و بزرگ بودند. از بچه های۴-۵ ساله تا ۱۳ ساله مثل من و مارینا.والتر (سرنشین همان خودرو) به ما گفت که در ازای غذا و جای خواب از ما چیزی می خواهد.آنم این که هر روز ساعت ۵ صبح تا ساعت ۱۰ شب در چهار راه ها گل و دستمال کاغذی بفروشیم.من و مارینا تصمیم داشتیم به دنبال پم بگردیم و ازش کمک بخواهیم اما مثل این که یه چیزی در مایه های غیر ممکن بود.والتر از ما خواست تا درباره ی پیشنهادش فکر کنیم و تا صبح فردا بهمون وقت داد.آن شب هم ما مهمون والتر و رفیقاش بودیم و با بچه ها دیگر کمی آشنا شدیم.خلاصه همه چیز آن طور بود که ما می خواستیم. قبول کردیم و موافقتمان را فردا صبح به والتر اعلام کردیم. این را هم گفته باشم که از همان روز شروع به کار کردیم.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 20:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-gxjjhuatag5f</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)حالا دیگه کاری از دست ما برنمیومد. حتی برای زنده ماندن خودمان. کلبه ای که همه دوران بچگی و نوجوانی مان را آنجا گذرانیم حالا تبدیل به خاکستر شده بود. همه اینا به کنار حالا ما کجا زندگی می کردیم. چاره ای جز رفتن به شهر نداشتیم و وسیله ای جز لباسای تنمان که تیکه پاره شده بودن نداشتیم پس همان روز راه افتادیم.شهر برایمان مثل رویایی بود که تبدیل به واقعیت شده. آن قدر بزرگ و زیبا و رنگارنگ که هر چه بگم کم است. یه عالمه آدم را کنار هم دیدیم. آنقدر هیجان زده بودیم که هدف اصلی را فراموش کردیم.ما فقط مقداری سکه به همراه داشتیم که آن هم برای خرید خانه بود اما...هنگام غروب بود. ما با کمک چند نفر یه املاکی پیدا کردیم. یه خانه بهمان نشان داد و از هردو طرف با یکدیگر توافق کردیم. اما هنگام تصفیه حساب پولی برای پرداخت نداشتیم.ای وای من! ما همه ی سکه هایمان را برای تفریح و خرید وسایل غیرضروری خرج کرده بودیم. مغازه هایی که شبیه آن هم در خواب نمی دیدیم مثل آهنربا ما را جذب خود کرده بودند و تا توانسته ایم دست و دل بازی کرده ایم. حالا باید این گندی که زدیم را جمع می کردیم.هر چقدر به آقای بنگاهی خواهش و التماس کردیم قبول نکرد پس ما با چشم گریون اون هم سرشب تو کوچه ها و خیابان ها پرسه زدیم که ناگهان خودرویی به سمت ما آمد و کنارمان توقف کرد.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 19:58:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-tfp7m0pac3yy</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)تا این که یک روز خانمی به اسم لیندا پینک من نزد ما آمد. بهمون گفت خواهر لوکاس است. او از این که لوکاس دو دختر ۷ ساله را با این وضع تنها گذاشته ناراحت و متاسف است و می خواهد به ما کمک کند.او هر هفته نزد ما میامد و هر بار از شهر برایمان خرید کرده بود. خلاصه که با وجود لیندا یک سِری از مشکلات حل شد اما یک روز که ما منتظر لیندا بودیم او نیامد. غروب شده بود و هرگز پیش نمیامد لیندا بد قولی کند. من و مارینا هر جوری بودیم ، اما نگران نبودیم بی خبر از این که لیندا موقع آمدن به کلبه ی ما در راه پر پیچ و خم جنگل گم شده بود و این را ما صبح فردای آن روز متوجه شدیم. چند روز گذشت کاری جز نگرانی از دست ما بر نمیومد.منتظر بودیم تا خبری از لیندا به گوشمان برسد اما چه سخت است انتخاب بین خبر بد و بی خبری هر چند که دست ما نبود و باید چیزی را که شنیدیم قبول می کردیم.جنازه ی لیندا پیدا شده بود‌. ظاهرا حیوان درنده ای به او حمله کرده بود و این بدترین چیزی بود که می شد اتفاق بیوفتد.مارینا رو چند متر اون وَر تر پیدا کردم صورتش سیاه بود سرفه می زد و به سختی نفس می کشید. خاطرات قدیم را بریتان گفتم تا بفهمید لوکاس توی مرگ خواهرش ما را مقصر می داند و برای همین این کارا کرده است.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 19:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-mn0dmakox0qg</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)وقتی پدربزرگ رفت ، فکر نمی کردم من و مارینا از پس خودمان بر بیایم. ما دو دختر بچه ی ۷ ساله بودیم و لوکاس هم که قراربود برگرده شهر حالا باید چه کار می کردیم هر چقدر هم لوکاس رو التماس کردیم تا چند ماه بیشتر بمونه و راه و چاهو بهمون یاد بده قبول نکرد. کار من و مارینا اون روز ها فقط گریه بود.لوکاس که رفت و هیچ کس هم جلودارش نشد. من و مارینا موندیم با یک کلبه در جنگل آسا.هیچ وقت نفهمیدم چرا اسم این جنگل آسا است اما پدربزرگ اینجوری می گفت:یک روز یه شاهین میاد و یه بچه خرگوشو می بره. همین.اوایل زندگی کردن و زنده موندن واسه من و مارینا خیلی سخت بود. یکی دوتا ماهی به صد هزار سختی می گرفتیم و کباب می کردیم.شکار که اصلا بلد نبودیم و تیر و کمان پدربزرگ رو فقط برای یادگاری نگه داشتیم.موقع چیدن سبزیجات ، گاهی به مشکل بر می خوردیم.خیلی شب ها هم با شکم گرسنه به خواب می رفتیم.همیشه مامان و بابا از شهر خرید می کردن. مثلا صابون می خریدند تا ما توی برکه جنگلی حمام کنیم. اما حالا فقط من و مارینا مانده بودیم. نه می توانستیم به شهر برویم و نه خرید کنیم. زندگی به سختی می گذشت تا این که یه روز...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 11:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-yh3zpkcp5bzv</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم.هوا سرد بود و برف شدیدی می بارید. جنگل آسا،لباس سفید بر تن کرده بوده. من و مارینا هر کدام یک عالمه هیزم جمع کرده بودیم اما آنقدر هوا سرد بود و آتیش بی توان ، که بازم کم بود. پینک من که آن زمان لوکاس صدایش می کردیم غذا می پخت و پدر بزرگ در بستر بیماری خوابیده بود. حال پدربزرگ اصلاخوب نبود. آن روز ها خیلی مریض بود و مشکل این بود که کاری از دست ما بر نمیومد.آن روز هوا نه تنها سرد بود بلکه حالت عجیبی داشت برف طوری می بارید که غم دنیا تو دلت آوار می شد.آروم در رو باز کردم و رفتم سمتش ، دستم رو روی پیشونی اش گذاشت خیلی سرد بود. با این که تخت بابا بزرگ توی اتاق کوچک کلبه و دقیقا کنار بخاری قرار داشت ، به نظر این حالت غیر طبیعی بود.دست پدربزرگ رو توی دستم گرفتم و فشار دادم. از وقتی به خودم آمد این دستای چروکیده و پر مهر داشتن نوازشم می کردنپس چه سخت بود روزی که فهمیدم این دستا دیگه جان ندارن.لوکاس رو صدا زدم تا وضعیت پدربزرگ رو بررسی که اون به محض این که دست بابا بزرگ رو توی دستش گرفت رنگش پرید. سرشو به سینه ی پدربزرگ نزدیک کرد بعد از چند ثانیه اشک در چشمانش حلقه زد و سرازیر شد.منم متوجه ماجرا شده بودم اشکام رو که مثل دونه های برف روی صورتم قِل می خوردند پاک کردم و از کلبه رفتم بیرون.مارینا دم آتیش بود. دستانش را نزدیک آتیش نگه داشته بود و در کل از سرما می لرزید. نزدیک او رفتم و بغلش کردم. حالت تعجب رو می شد از صدای قلبشم فهمید.-مارینا پدربزرگمون برای همیشه رفت!</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 00:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-l8nr5wxjpzmw</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)پدربزرگ شوخ و باحال بود.او بچگی ما رو اینگونه تعریف می کرد:-پدر و مادرتون برای خرید به شهر رفته بودند که متوجه شدم دیر کردند و باید در طول دو روز کار را به اتمام می رساندند. شما دو سال بیشتر نداشتید دو دخترِ کوچولو،شیطون و بامزه.باتوجه به این که نگه داریتون برای پیرمردی مثل من سخت بود مشغول جست و جو به دنبال پدر و مادرتون شدم. به هزاران سختی با شما دوتا به شهر رفتم که حدودا ۲۴ ساعت زمان برد. بعد از اون با کمک چند نفر به پلیس ۱۱۰ مراجعه کردم و ماجرا رو برای آنها تعریف کردم.حدودا چند ساعت بیشتر طول نکشید که پلیس به ماخبر داد جولی و مایک تصادف کرده اند. من خیلی شوکه بودم انتظار هر چیز غیر از این را داشتم اما حالا چه کار می کردم؟دو خدمتکار استخدام کردم. در ازای غذا و جای خواب آنها را به جنگل آوردم و کلبه را بهشان نشان دادم.یکی شان پم نام داشت که پرستار مخصوص شما دوتا بود و دیگری خدمتکار من:لوکاس پینک منبه هر حال کارم زیاد شده بود و برای پیدا کردن هیزم و ماهیگیری باید کسی کمکم می کرد.تا قبل از فوت مایک او کمکم می کرد هرچه نبود پسرم که بود.وقتی شما دوتا بزرگ شدید(حدودا ۶ سالتون بود)که احساس کردم به وجود پم احتیاج ندارم. خودم از پس آشپزی برمیومدم.گاهی ماهیِ سخاری داشتیم و گاهی گوشت بریون. گاهی هم با سبزیجات شکم خودمون سیر می کردیم خلاصه که من موندم و پینک من،با نوه های گل گُلیم دینا و مارینا)</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 23:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-coqw6xas8ys6</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)آقای پینک من به بهانه ی خوردن آب از ما اجازه می گیرد و به آشپزخانه می رود.فکر کنید آشپز خانه ی یک کلبه ی سه در چهار چقدر می تواند کوچک باشد که مردی همچون آقای پینک من آن را به عنوان محل اجرای نقشه انتخاب کند.من و مارینا در این مدت راجب آقای پینک من حرف می زنیم.(آخه دینا انقدر هم نباید خوش بین باشی. مرده دو ساعته اینجاست و مارو گرفته به حرف و شوخی. به نظرم مسخره اش در آوارده.)(مارینا این مردی که ازش حرف می زنی زمانی خدمتکار پدربزرگ بوده. به نظرت پدربزرگ ما ممکنه بهش اعتماد نداشته باشه)(از اون زمان خیلی گذشته و توی این مدت خیلی چیزاهم تغییر کرده. مثل این که اون موقع ما دوتا دختربچه کوچولو بودیما!)یهو بوی دود به مشامم خورد. یه نگاه به آتیش بیرونِ کلبه انداختم. مثل قبل بود. از جا پاشدم ظاهرا مارینا هم این بو را حس کرده بود با نگرانی به اطراف نگاه کردیم و دنبال شعله ی کوچکی از آتیش بودیم که حالا داره جون ما رو تحدید می کنه.آقای پینک من از آشپزخانه اومد بیرون. خیلی عادی و بدون گفتن چیزی از کلبه رفت بیرون.من و مارینا که رنگ جفتمون پریده بود و از استرس لرزش دستانمونو حس می کردیم،به پینک من خیره شدیم. بیرون کلبه رو به ما ایستاده بود و لبخند شیطانی در چهره اش پیدا می شد ناگهان نگاه ما به آشپزخانه جلب شد.آتیش گرفته بود!       ?        آتیش گرفته بود!فرصت باقی مانده ما حتی چند ثانیه نبود. کلبه ای که پدربزرگ با دستان خودش درست کرده بود به باد رفت.هی پینک من بدجنس،تو سالها خدمتکار پدربزرگم بودی اما حساب باهوشی اون رو نکردی. من و مارینا به سرعت سمت در مخفی دویدیم.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 21:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینا در جنگل آسا-قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37694132/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-cf0bzlowd62y</link>
                <description>فقط یه کلمه.....(دلتنگی)چشمانم را باز میکنم نور خورشید از لا به لای برگ ها به صورتم برخورد می کند اتفاقاتی که افتاد را با خود مرور می کنم.-مارینا!  مارینا!با نگرانی از جا پا می شوم.-هی مارینا کجایی؟هیچ جوابی نمی شنوم. یهو می زنم زیر گریه دستانم را جلوی صورتم می گیریم. بوی خاک را حس می کنم. با خود فکر می کنم اگر جلوی خودم را نگیرم تا صبح فردا اشک می ریزم.با صدای آروم و لرزانم می گویم:( باید مارینا را پیدا کنم.)-اما چطور؟داستان از جایی شروع می شود که آقای پینک من به کلبه ی ما می آید.من و مارینا به عنوان میزبان بسیار مودبانه از آقای پینک من پذیرایی می کنیم مارینا دمنوش درست می کند و من هم کباب ها را روی آتیش می پزم. صدای مارینا و پینک من از داخل کلبه می آید ،ظاهرا آقای پینک من از طعم دمنوش خوشش نیامده است و راجب گیاه پایه از مارینا می پرسد آنها مشغول گفت و گو هستن و من غرق در فکر.کباب ها حاضرن.در می زنم و داخل می شوم میز غذا حاضر است. کباب ها را روی نان می گذارم و روی یکی از صندلی ها می نشینم.مارینا با نگاه خواهرانه بینمان بهم می فهماند که آقای پینک من مشکوک است. او حدود دو ساعت است که پیش ماست و این زمان هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود.من و مارینا کمی مضطرب هستیم و سعی داریم فکری برای این موضوع کنیم هرچند آقای پینک من قابل اعتماد است و این نظر مانیست بلکه نظر پدربزرگ است.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 18:34:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>