<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های B.O.W</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37853047</link>
        <description>احمق ترین انسان،شعبده بازی است که فریب سحر و جادوی خودش را میخورد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:23:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1896366/avatar/ItuU28.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>B.O.W</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37853047</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرمای دی</title>
                <link>https://virgool.io/egbarr/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-ualnce5vvddt</link>
                <description>امروز چند اپسیلون بهترم.یکی از خوب ها و کار درست های ویرگول چالشی رو چند ساعت قبل شروع کرد.تصمیم گرفتم قفل سکوت اجباری رو بشکنم.با تشکر از جوجه تیغی عزیز.چالش هفته:شبی که بی من رسید،با این ها مرا یاد کن...بی صدا شبی در میان هیاهوی زمان که گم شدم و در خلوت خیابان های تنهایی را قدم زدی یادم کن.زمان هایی که حرف نزدم،راجع بهش قدم زدم.در میان قدم های خاموش یادم کن.اگر گذرت به دکه روزنامه افتاد و از سر کنجکاوی یاوه های تیتروار را خواندی به یاد گاهی روزنامه خواندن هایم باش،با وجود اینکه می‌دانستم یاوه ها تغییر نمی کنند.در ادامه مسیر که به کتاب سرایی سر زدی تک تک لحظات مرا ببین،لطفا.تنها جایی ست که آرام گرفته ام.وقتی صفحات کتاب را بوییدی و لبخند زدی نگاه من و لبخندی که بین مان مشترک است را حس کن.با هر انگیزه ای که درب کافه ای رو باز کردی،همراه با بوی دل انگیز قهوه،علاقه وافرم به این فنجان ها و تلخی خود خواسته اش را کنج ذهنت جای بده.زمانی نچندان دور،کافه یکی از آخرین سنگر هایم بود.مثلا اصفهان،چهارباغ پایین،کافه هفت رنگ:)چه اندازه اهل گشت و گذار های میان طبیعت هستی؟خواستم بگویم سکوت کوه و خلوتِ دلنشین با خدا آن هم بدون بنده هایش را می پرستم.صادق ترین و بدون ملاحظه ترین کلمات را با قله ها تقسیم کردم.قله را که زیر چکمه هایت آوردی،قدم هایم را ببین،کنارت ایستادم.هنگام سکوت های آبستن از کلام و خسته از کلمه هایی بیهوده خرج احمق ها شد،نیم نگاهی مرا مهمان کن.تواضع هایی بی‌جا و برای مشتی احمق خرج کردی و بسیار پشیمان شدی‌.در این ندامت شریکم بدان.خنده های مستأصل و بظاهر طبیعی که بر لبانت نقش بست و خوب نقش سرخوشان را بازی کردی،یادت باشد تو تنها کسی نبودی که خوب نقش بازی میکرد،مخصوصا برای عزیزانی که به استواری قدم هایت ایمان دارند.بار هزار هزارم پرسیدند: &quot;خوبی؟&quot; سری تکان دادی سپس به دروغ گفتی: عالی ام.نگاه معنادارم را دریاب.من از سر درون خبر دارم.ساعتی پس از غروب بود.به کودک نوپایی با اذن پدرش شکلاتی دادی و لبخند شیرین کودک امید ناچیزت به دنیا شد.مرا با لبخندی کمرنگ بیاد بیار.نیمه شب هایی که خسته به خونه برگشتی و پلک ها تاب باز ماندن نداشت بدون که محترمی و خدایی هست که ببیند،پس ادامه بده.غم مردمان دیدی و سینه را ازین خون ها پردرد یافتی،ای دوست نادیده...مرا به یاد بیار.با دوستان یکدل که نشستی و اندیشه ای از میان خوشی لحظه ات گذشت که:چه وقتی به ناچار ترکشان گویی؟به رسم آشنایی از این غریبه یاد کن.از سنگینی بار که شانه خم کردی و قول هایی که در سکوت به خودت دادی و همزمان از شرم با آینه قهر کردی...و بگویم فراموشم مکن آن زمان...با وجود آسانی معاشرت با کلاغها،سرگشته نشانی سیمرغ گشتی.خشم هایی که سالیان سال خاک کردی و گاهی ناخواسته از گور برخاست.آتش وحشتی بر اندامت انداخت،مرا یاد کن.چه زخم ها که تنها نبستی و دم نزدی.ای رنجور راه،لحظه ای میان افکارت جایم بده.غزل یا بیت شعری خواندی و برجانت نشست و شیدا شدی،شیدایی ما را یاد کن.اگر میان یأس برخاستی و امید بر زبانت جاری شد با دلی شکسته به یاد من زمزمه کن:سحر بر معجزه پهلو نزند،ایمن باش/سامری کیست که دست ید بیضا ببرد؟...برای فرار از افکار و غوغای درون به خرده عادات بی ضرر که چنگ زدی،دستی بر شونه خسته ات حس کن...از اتفاق اگر سری به ذغال چی زدی و چایی کمر باریک و لب سوز سر کشیدی،علاقه ام به غمزۀ ظریف لیوان چای را به یاد بیار.اگر خون عشقی را به پای منطقی سرد،خدایی ناکرده،ریختی اندوه را در چشمانم ببین.به یکباره و بی خبر دیوانه شدی و در خیابان زیر آواز زدی و حتی رقصیدی،ایرادش چیست؟شادمانه صدایم بزن.پای آتش و بساط هیزم و نوای دل انگیز شعله ها که نشستی،تکه ای از بوی دود برایم کنار بگذار.خسته و رنجور که به گوشه ای خیره ماندی بدان که تنها نبود این حس درون سینه......تو امتداد سرمای دی...میکنم زندگی رو طی.نگام کن بازم یه پام لنگه،می زنم لِی...می زنم لِی...04.10.25...پ.ن1:حدود بیست دقیقه قبل پست تهمتن رو اتفاقی دیدم که نوشته کامنت های ویرگول رو بستن و همون لحظه میل به ادامه دادن پست از بین رفت.تا همینجا کافیه.پ.ن2:ازین روزهای به غایت سرد حرفی ندارم،هرچه که هست نوشتید و خوب نوشتید...سکوت تنها چیزیه که دارم.پ.ن3:از احوالاتتون وقتی لب ها دوخته نبود بگید.خودم حال خوشی ندارم،اون چند اپسیلون اول پست هم سوخت.پ.ن4:برحسب عادت کتاب هایی که خوندم رو میگم بهتون،دوست داشتید از فیدیبو یا طاقچه میتونید بخونید.کتاب اول سقوط از آلبرکامو که جای بحث نداره و مو به تن سیخ میکنه حتما بخونید.صفحات 94 و 98 رو هم علامت زدم خاطرم نیست چرا ولی قطعا ناامید نمیشید.دو کتاب بعدی نصف رو رد کردم ولی همینجا هم کافیه تا تاکید کنم بخونید.«برگردان روایت گونه شاهنامه فردوسی به نثر» از سیاقی و «دید اقتصادی:داستانی جذاب برای آموختن اقتصاد»از شیف.بخونید و بخونید و زنده بمونید.شمع امید باید روشن بمونه.</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 22:54:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام؟:پوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%BE%D9%88%DA%86-gdkzprxrl6zf</link>
                <description>چیزی که ماند....سعی همیشگی من روراست بودن با خودم بوده و هست.من عاشق نبودم.آنچه که بین ما بود غریب تر ازین احوالات و جریانات بود.دو نفر از بطن اتفاق.جلساتی دایر بود برای کتاب و اهل کتاب که مدتی افتخار برگزاریش با من بود.داستان از وقتی شروع شد که از در وارد شد و تک به تک حاضرین را از نظر گذراند.ظاهری ساده اما مرتب داشت.کتاب اون شب،یکی از منادیان عشاق بود؛شب های روشن:)هرچه که بود من شیفته دفاع او از عشق درین داستان وادی دور شدم.آتشی درونش زبانه میکشید که چندی بعد گرمایش را به آغوش کشیدم.برخلاف سرمای همیشگی نگاه و دستانم هنگام قدم زدن،او گرم مانده بود.گرم سوزش درد های گذشته اش پختگی عمیق در وجودش کاشته بود.درد هایمان دلیل بیگانگی و دلدادگی کوتاهمان بود.این کوتاهی مسیر باعث کوتاهی طرفین نشد،هردو به صبر رو آوردیم در حالی که به هیچ وجه صبور نبودیم.وقتی کلافه بود توی سکوت بهش خیره میشدم و وقتی عصبانی بودم سکوت ونگاه از سمت اون بود.جفت و چفت نبودیم اما سعی کردیم.تا کجاهای شهر رو که پیاده گز نکردیم.خاطرم هست پشت میز کافه ها نشستن و خندیدن هایی که عمرشان کوتاه بود،با خنده میگفت:تو دیگه روی بیار به بافور،قهوه جوابت نیست...یاد گرفته بودم سکوت کنم.خستگی روز هام رو با سکوت هایی گاهو بیگاه دفن میکردم.آدمی همیشه چشم به راه و مدام هوشیار که نلگاه دردی از راه نرسد و چیزی را به بهای گزاف نبرد.او میفهمید و سعی داشت بفهمه و این کافی بود.گاه به گاه زمزمه شعر یا دکلمه ای برایش میخواندم و او نگاه به ظاهر خجول و در اصل رندانه تحویلم میداد.میگفت قبول نیست من نمی تونم جواب این ادبیاتی ها رو بدم کمی میخندیدم و میگفتم خیالی نیست مرا گر تو وصف حال به نظم نگویی،اشارتی کافی ست...بداهه و هرچه که خوانده و نخوانده بود مینوشتم و مینوشتم...اما.همیشه هوشیار بودیم.بعد از سرکشیدن جام لعل،بعد از تب های گذرا و بعد از هزاران قدمی که شمرده نشد به پایان چشم داشتیم.مسئله بین ما حل شده بود.بارها قبل از هر تک خاطره ای تا مرز تموم کردن رفته بودیم.در حقیقت مشتی خاطره گذرایی بودیم که قناعت به حال و تنها حال کرده بودیم.می گویید عشق؟میگویم نه.به جد نه.هر چه که هست،چه راست یا دروغ من تنها میدانم مقصود شعرا و دل باختگان نبود.پس چه ماند؟بعد از ترکش و قدم هایی که تنها به دوش کشیدم من تنها خاطره ای خالی و با تشبیهی مثل صدای نوار خالی مواجه شدم.صرفا یک پوچی که زمان اندکی گل بود.شب آخر بدرقه در خور داشتیم و هردو تاکید داشتیم که بیش از این مجالی نیست،پس بدرد آخرین غریبه آشنا که استعاره ای خرجت نکردم.چرا که خود میدانی،بسیار خسته ام...صرفا چیزی بهتر پیدا نکردم...راستی چند روز قبل چای لب سوزم را در سرداب کافه ای سرکشیدم که...#سه_فصل_عشقپ.ن:موقته،صرفا چون دوستی گفت بنویس...راستی،برید تابوت های دست ساز رو بخونید،شاهکاریست کم نظیر</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 23:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه گذشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-f6quraz1ylal</link>
                <description>دور نگاهی ست عمر خود را در گذر بینم بی هیچ اشتیاقی.هرچه میگذرد من به این زندگانی ظنین تر میشوم.نفسی میگیرم و اطراف را مینگرم...بازدم.بگذار ادامه اش را خودمانی تر بیان کنم.چند روزی هست مکاشفات درونی ای دارم.وقتی خودم رو از دنیا جدا میکنم،مثل برداشتن یه تیکه کیک با ظرافت تمام،احساس میکنم کم راه اومدم.کم کار کردم.کم شبا تو تاریکی نشستم و به دیوار زل زدم.کم فکر کردم.باید اضافه کنم که لحظات خوب هم کم نداشتم.بعد از گز کردن های نیمه شبم توی خیابون های نیمه لخت شهر،آن هم به بهای اندک..خب لحظات خوبی هم داشتم.چه کلماتی که از دهانه این قلم رد نمی شوند.کاش میتونستم هر آنچه که حسرت و فکر های مختلف رو به سمتم می کشوند رو بهتر بنویسم.قلم من زنگ زده.چه انتظارها،آدم ها هم بعد از مدت ها بی محلی زنگ میزنند.چه برسد به قلم ها،هوم؟تابستونی رو رد کردم که فکر میکردم رد نمیشود.به نیت صاف کردن قول هایی که داده بودم،تکه ای پازل نا مآنوس شدم میون خلق خدا.چای لب سوز و لب دوز می ریختم و قل قل تنگ غمناک خسته دلان بودم.آنچه گذشت کنایه آمیز بود و در عین حال عجیب.جالب اینکه من اونجا چه کار میکردم؟آنچه که نجاتم میداد حرکت دستان و تکرار هرچه لازم بود،بود.میون گاه و بی گاه تاریکی های دکان معرفت،سوختن و نجوای آروم ذغال های مسافر رو نگاه میکردم.در میان افکار سابقم،افکاری که با نقش تازه ام دخلی نداشت،ذغال ها را به عمر آدمی تشبیه میکردم.آدم هایی که در اندک زمان بادیه عمر،نفس خیلی ها را چاق کردند و با حرارت شان سر جماعتی را سنگین و سرخوش کردند.شاید مردی را بگویم که عمری به پای خانواده سوخت.بر روح و بر جانش دمیدند و آن هم گر گرفت...گر گرفت از غم نان سفره اش و بچه اش و بیغوله اش.هرچه گذشت ذغال مرد ما رفته رفته سوخت و از خاکستر خاطراتش نقشی پوشالی از گذشته به جای گذاشت.حال دیگر مرد را به اصلش میسپارند.ذغال دانی که خاکستر ذغالْ مرد سابق ما برای جوانان،هرچقدر کوچک،جامه باشد بر پیکرشان تا کمی دیر تر رو به زوال روند.آری به قدر  کفایت استعاره هایم را با هم جور نکردم و کلماتم رنجور می به ردیف می نشینند،بی سکوت و به جبر.به تازگی دیالوگی عجیب روزهایم  را لرزاند.در میان چندی از لحظات خوب و سفری که دیروز تمام شد،همسفری بی ربط و تا حد زیادی مربوط به آنچه می پنداشتم،بین اصواتی که گوشی بر گوشه شان نداشتم گفت:مثل پدرهای دهه شصت میمانی،سخت گیر و خشن.مثل بابای خدا بیامرزم که هیچوقت رو به ماها نمی‌داد...شوکه شدم.بدون هیچ واکنشی در جایم خشک شدم.همانطور نیمه چهار زانو به دریا خیره شدم.چطور و چرا و کِی به همچین تصویری تبدیل شدم؟ترسی قدیمی پوستم را خراشید:واقعا چه جور پدری خواهی شد؟و فورا یاد مکالمه ام با برادری افتادم:مراقب باش تبدیل به چیزی نشی که یک عمر نهی اش میکردی...مردم داری و شفقتی که در خودم میدیدم...شاید یه تصویر محو باشد..شاید فقط در دایرۀ تو رگی های این روز ها خوب جلوه کنم...نمی دانم.نکند من هم مایه رنجشی شوم مانند آنچه که مایه رنجشم بود؟در آخر این مسائل رو حل می کنم با خودم.امیدوارم.سخت یا آسون این تابستان هم گذشت...چه در کنار آتش و ذغال دان با نقشِ «ذغال چی» و چه در سفر،کنار آتش و الوار با نقش هرچه پیش از این بودم..چه بودم؟یک معتاد کلمات و قهوه در معنای خیلی پیش پا افتاده.شاید واپسین هَدم باشم،بر آنچه خود ساختم.شب هایی هست که کیلومترها قدم میزنم.اگر مسافر این خیابان ها هستید، هوای ردپاها و کهنه خیره سری های شبانه رو داشته باشید.مرا نمی بینید،اما پندارتان را قدم خواهم زد،تا هرجا که این بی مسکن رهسپار خانه تان کند.*لبخندلبخندتان شیرینی تلخند هایمان است.04.6.27پ.ن۱:مثل همیشه با تاخیر منتشر میشه،چون امروز۳۱شهریوره.پ.ن۲:مدتی دور بودم،از خوانده ها و نوشته هاتون بگید،هر دو رو با کمال میل میخونم.آهنگ هم فراموش نشه:)پ.ن۳ و مهمترین پی نوشت:این خطاب به توعه.قوی باش و ادامه بده،اجازه نده حرامزاده‌ها زمین گیرت کنند.تو لیاقت بهترین هارو داری،پس راهی سفرت شو و سربلند ازش بیرون بیا،یا علی✋عکس هایی از دو سفر(به غیر اولی بقیه مال سفر دومن)و اما،امید به دیدارت دارم،آنکه بی صدا رفتی...</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 13:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-aquqgjtc9eix</link>
                <description>ازین روزها می نویسم به صِرف نوشتن.شاید باید منتظر شوق و اومدن استعاره باشم،مجالش نیست.چندان فکر نمی کنم،نصف روز کار و رفتو آمد یسری چیزا رو پاک میکنه.یسری چیزارو نه.وقفه ای که پیش میاد رو به کتاب میگذرونم.اونم برای پر کردن وقفه است که فکر نکنم.به این چیز میزای ریزِ اطراف و آدما هم نیست.نه،یه چند وقت هست سرم درد نمی گیره براشون.هر چند فکر نکنم برای چیزی درد بگیره،بگذریم.از احوالات غریبِ قریبم،بهتون تنها چرخ روندن توی خیابونای خلوت نیمه شب رو پیشنهاد میکنم.نه برای سلامتی و این حرفا،از رو اجبار محکوم به اجرا.ذهنتون باز میشه.آهنگ هم با خودتون ببرید.از کلمه ای به کلمۀ بعد دم میگیرم.حرف ها زیادند ولی... نمیدونم.روی سیکل خواب و کار قدم میزنم،یه تکرار مسخره.وقفه ای چند ساعته و بعد:باز هم نوشتن رو متوقف کردم.الان حوالی ساعت پنج و نیم صبح است که از خواب پریدم.بدن دم کرده و سینه ای که می‌کوبد.تا به کی؟و تا به کجا.کرختی میره سراغ جاهایی که فکر نمیکنی بشه حسشون کرد.مثه جنازۀ بلند شده از گور بیشتر روز ها بلند میشم.از ناله و زاری و به دنبالش ترحم خریدن بیزارم‌.همیشه بودم.چیه که هرروز مسابقه کی بد بخت تره بین هم برگزار میکنید؟آره این بار از امید ننوشتم اما ثبت این روز ها لازمه.«او»،سوم شخص مفرد من،حکم کافئین توی رگ های خسته است.گاها بهم میگه:خیلی سخت میگیری،تو مسئول یه سری چیزا نیستی،میدونم چطور خودتو بابت یسری چیزا سرزنش میکنی.یه لبخند میزنم و می‌دونه که این حس تا استخون با منه.تو آینه هام زندگی میکنه.حسی که فریاد میزنه:تو به دوش داری... حسرت ها و آرزو ها را به دوش داری.تو باید تمومش کنی.از معمولی مُردن میترسم.از خسته و بی هدف زندگی کردن میترسم.من از حسرت بار مردن بیش از همه میترسم.و ازین ترس ها تغذیه میکنم.شب به شب نور سبز و قرمز خیابون رو روشن کرده و تو سکوت دنده میدم.یک،دو ثانیه.دو،سه ثانیه.در نهایت سه.همیشه شمردن صفر تا صد این پیرمرد برام سوال بوده،ازون سوالای ممنوعه.یه شبایی وسوسه میشم که همین فرمونو برم،اتوبان پشت اتوبان و بیوفتم تو ناکجاآباد...بدون دسترسی،بدون بازگشت.زیادی آسونه در برابر رنج موندن و مرد بودن نه؟برا همین همیشه،خیابون پشتی و لباس پاره مشکی وصله خورده اش منتظرمه و در آخر توی کوچه بچگیم توقف میکنم.کوچه ای که بچگیام کریه بودنش کمتر به چشمم میومد.«ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز،کان سوخته را جان شد و فریاد نیامداین مدعیان در طلبش بی خبرانند،کانرا که خبری شد خبری باز نیامد»یه کم از کتابایی که خوندم هم اینجا بگم برید بخونید:بیشتر از یه ماه قبل،کتاب11.22.63رو شروع و تقریباً 15روز بعد تموم کردم.این چند وقته به حضرات معرفی کردم،ارزش ۱۰۰۰صفحه رو داره.در مورد ترور جان اف کندیه که در قالب یه داستان جذاب دراومده.11.22.63بعد از اون کتاب خاطرات یک ضد قهرمان رو خوندم،دقیقا تو همین بازه این جنگ مسخره بود.دید خیلی جالبی داره،ازش لذت بردم.کتاب بعدی مرگ فروشنده بود،بخونید پدیده غمگینی بود.روایت دردناک از«مرد بودن».بعد ازون رو آوردم به یه مجموعه فانتزی که قبلا خونده بودم،حدود شش یا هفت سال قبل.چرا؟چون جلدهای جدیدشو طاقچه موجود کرده(دوجلد) دارم سه جلد قبلیو میخونم تا جزئیاتش برگرده و بتونم جدیدا رو بخونم.دست آویز خوبی برای فکر نکردن هست.اسم مجموعه«استورم لایت: طریق شاهان».یه فانتزی والا،باراین عکسه حال کردمدر همین حد در حوصله ام می‌گنجید.بابت لحن غیر ادبیم عذر خواهی میکنم،باشد که در آینده درصدد جبران برآیم.خیلی وقت پیش،خوابگاهپ.ن۱:کتاب،قطعه ای شعر یا آهنگی مهمونم کنید.پ.ن۲:این پی نوشت با خودتون.Remember?س</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 18:06:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نُت سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D9%86%D9%8F%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-rbwawtpclerm</link>
                <description>اول به لیوان کمر باریک چای و بعد صورت سرشار از زندگی پیرمرد نگاه کرد....مرد شدن سخت شده است حاج علی و مرد موندن سخت تر.گذاشتم حرفامو لب طاقچه شاید خاک گرفتنشان دلخوری نگفتنشان را رفع کند.. می‌گفت سکوت بزرگترین دارایی یه مرد خردمند است.حق داشت و درست،این است: من خردمند نیستم.حرف روی حرف بچینم توی پستوی مغزم که ستون های بلندش در آخر آوار کنج تنهایی ام شود.ناگهان پستو از نور خالی و خیس میشود.خیس اشک هایی که در تمام این سالها نریختم و عهده دار بغض هایی هستم که نشکوندم.ما مرد بودیم حاج علی.گفتند برو رفتیم گفتند بیا اومدیم.برای بزرگ ها کوچیک بودیم و برای کوچیکاشون بزرگی کردیم.زخم خوردیم گفتند مردونگی کن زخم نزن.جیک نزدیم.خلوت به ما حروم بود برادر.عرق تو شیشه و خون روی پیشونی و پینه به نگاهمون بسته شد و قسم به درد که لب به لب پرشد و ما لب نزدیم نه به حرف و نه به ظرف.یه مدت حرف را خوردیم و سنگ درد،تنها به گرده کشیدیم چون روا نبود...کل خانواده مثل یه «خیمه» بزرگ است و«مرد» ستون اصلی این خیمه است و ستون نباید ترک بخورد...اگه خورد از تُو...شکست از تُو..مُرد؟از تو مُرده.اما این جماعت بی وجود شدند حاجی،فدای چشمای مات و کم نورت.قبلا سرو بودند،الان جوونه های بی جونند با ساقه های نازک. چند سال قبل ازین سالها،یک نفر داس کشید و این خوشه ها تو باد رقصیدن گرفتند.کجا،کی و چرا...این ها زیر تیغ سنگ آسیاب جیغ میزنند.اسیابان  چند سالی گندمِ بی زحمت آسیاب خواهد کرد...من رد شدم حاجی.دیدم و رد شدم و یه تیکه سجع ناملموس تو سرم پیچید:سرم و نگاهم یه جا نیست و دیگه روا نیست سر،درد بیارم از سردرد هایی که تنها هستند..هستند که گوشزد کنند تو برگرد،برگرد به اصلت. برگرد به شهری که غرقه برگرد به  لحظه اخ لحظه...تو این لحظه پسر مرگو بغل کرده.پسر بر نمیگرده..سینه اش سرده..مادرشُ بی صدا بغل کرده،بغل کرده غم،سکوت،زخم،خشم،ترس...اما پسر.پسر آرزوی مرد بودن داشت چون خونه یه مرد کم داشت.اشک،مادر داشت و پسر غرور.از آن غرورها که فقط اشک مادر پاکشان میکرد.پس رفت و رفت تا وقتی برگشت  تو نگاهش یه مرد هست.لحظه را بی غم مزه میکرد.گفتم که بادرد هم سفره بود حاج علی؟نگفتم؟آخر خودش هم نمی‌گفت.زیرِ پیرهن درد پوشیده بود.روی جسم نزار و استخوان های خودنمای پهلوی لاغرش. برفرض محال اگر یک شب وزن سنگین درد روی سینه نبود،خواب هم بستر چشمش نمی شد.درد تنها تن پوشش نبود،شناسنامه اش بود.اصلا رفت دنبال همدرد گفتندش:دنبال هم دردی؟!نگرد آقا نگرد!گاهی بس غریب است درد آدمی بر آدمی.من دیدمش حاج علی،سر ظهر و شیفت اول، تو چرت ظهر جوری بخواب میرود گویی بیداری در کار نیست..پسر پر کشید و من چند سالیه تو کَت این ملت نمیرم.کجا فریاد بزنم که بلند تر بشنوند؟من چند صباحی هست گوشه نشین این تاریک ترین گوشه شدم.از نگاه و لباس و کلمات گمان نخواهی برد که چه بر احوالات این تک مرد می گذرد.کمال طلبی و کمال گرایی دیگر به کارم نمی آید.اهل شِکوه نیستم و نبودم فقط اگه دستم رسید دستتون رو می گیریم.اگر روزی تاب نگاه این مردم با لباس خاکی را نداشتم،یعنی جایی بین راه را بیراهه رفتم...از آن عده ای میگویم که تیتر اخبار  با آنها غریبه است...آن ها که کمک با غرض را بی غرض رد میکنند که نگویید صدقه قبول میکند.آن صفادل ها که اگر سیلی کافی نبود با خون صورتشان سرخ می ماند.من مینویسم شرح احوالشان که اگر میشد طلا میگرفتم سرتاپایشان.مردمیرکه در قلم نمی گنجند،دست آویز حق طلبیِ قلابی چند حرومزاده ناحق میشوند.این نازنین رعایا که خاک با عرق جبین بارور کردند.چشم هایش را که بست،چای پیرمرد چند سالی یخ کرده بود. و اما من...این روزها تشخیص نمی‌دهم احوالات خوش و ناخوش را...«کلمه درد»گرفته ام،چطور باید گفت،آنجا که کلمه می آید درد هم با خود می آورد..زخمیِ تناقض شدم و خسته زنجیر های خود بافته،مسئولیت هایی بر شانه ام سنگینی میکنند.هیس...نپرس،دستی بر شانه ام بگذار و بگذر،دوای من بین لبان تو جا خوش نکرده ست.جریان آزار دهنده افکار و زیر لبه زمزمه:منم نت سیاه،حاصل جنگ های تو،خطری ترین نور توی شب های تو...منم نت سیاه،میان سکوت های جنگ،حماسه سرودن سرود های جنگ...پرده سوم:جایی بین تماشاچی ها هست؟مثل مهره ناهمگون شدم.میل به خشونت توی وجودم بالا میره و به هر طریقی میخوابونمش...من هنوزم اون متمدن خوش برخورد میمونم.مصرانه روبه جلو خودمو میکشم.با اصرار زندگی میکنم.دعوت به امید میکنم چون مجبورم همیشه معادلاتم رو پاک کنم و دوباره دست به خودکار بشم.ذهنم پرشده از چرک نویس های کهنه و جدید...دستای منطقم جوهری و احساسم با نگاه دنبالش میکنه.کجای این فرمولای لعنتی رو باید تغییر بدم تا مسئله خودم با خودم حل بشه؟حقانیت من توسط خودم نقض میشه و شما هم توسط خودتون.منم کمتر از شما حق ندارم تا یسری حرفا رو بشنوم.از راه برسی و بهم بگی کمی بزار زمین و آروم باش...کسی نیست و من جاده هارو سوال پیچ نمی کنم.تو تا یسری چیزا رو با خودت حل نکنی نمیتونی کاملا تکیه گاه باشی.ذهنم تو جریان هضم کردن هضم نشدنی ها بهم دروغ میگه...دروغ های عادی و شیرین که:...که چی؟!میتونی جای خالی رو خودت پر کنی.میدونم غالبا از دروغ هایی که میگی مطلعی.من با درد های خود خواسته با درد های ناخواسته کنار میام.تجسم امید شده یه تیکه یخ زمخت زیرآخرین دنده،پهلوی چپ.نمی تونم بشینم تا از خون ریزی بمیرم.پس بجاش میدوم.با هر قدم بلندی که تو حرکت بر میدارم یخ به قلب نزدیک و نزدیک تر میشه و با خودم تکرار میکنم:یکم جلوتر...یکم جلوتر.در آخر می بینم لحظه ای رو که ایستادم و یخ خیلی وقت پیش آب شده است.اما زخمی عمیق تر از تصورم به جا گذاشته است.در آخر خسته ام...عمیقا خسته.اونقدر که با «خسته نباشید» گفتن هزار نفر هم قرار نیست تفاوتی ایجاد بشه. https://virgool.io/d/rbwawtpclerm/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%86%D8%AA%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B2%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF%7CNoteSiah-Farshad+%D9%85%D8%AA%D9%86 مرد صامتْ جانی&amp;ویپ.ن۱:سال نوتون با تأخیر جدید باشه.پ.ن۲:آخرین عکس مال بازیcyberpunk2077عه،من باهاش زندگی کردم.پیشنهاد میکنم.پ.ن۳:یه شات آهنگ مهمونم کنید.پ.ن۴:این پی نوشت با شما باشه،بسم الله</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 18:41:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجنونم بی کمو کاست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hvifchdvy50o</link>
                <description>نمیدونم از کجا باید...حالم چطوره؟!..اوه منم خوبم تو چطوری؟..این صداها از کجا میان من...من نمیتونم چیزی ببینم...یکی کمکم کنه...سرم..سرم داره میترکه.چرا فقط صدای خودمو میشنوم؟خواهش میکنم یکی جواب بده...من تنها نیستم..نه من تنها نیستم...این اتاق سرد نیست...دستام...دستامو حس نمیکنم.التماستون میکنم...یکی کمک کنه..زمزمه یا فریاد تفاوتی نداره،این سکوت کرکننده است.....مثل همیشه دلم قهوه میخواد و یه کافه دنج برای نشستن...شاید این‌ هم یه نمونه تبلیغات و تلقینِ مصرف گرایی باشه که انقدر با کافه حال می کنم هوم؟نمی دونم مهم نیست بعد مرگم بگویید نصف پول هایش را بالای قهوه و نصف دیگه رو بالای کتاب می داد.بگذریم،قصد دارم یک قصه تعریف کنم نقل هست که  زمان های نه خیلی قدیم،حدودا یه هشتاد سال پیش، یعنی قبل از ظهور فیسبوک عزیزتون، بزرگترین شکنجه تنها نگه داشتن آدم ها بود. یعنی چی؟چه ربطی به فیسبوک عزیزتون داشت؟ اجازه بدید کمی عملی تر بیانش کنم. فکر کنید من با یک دست کت شلوار سه تیکه شیک و اتو خورده به عنوان نماینده ائتلاف «مبارزه با هیچ کار نکن ها» بیام در خونتون و با یه لبخند بی نقص تو چشمای گود رفته شما خیره بشم و بگم:«عصر بخیر قربان شما از بین جمعیت بزرگ این شهر مقام اول هیچکاری نکردن رو کسب کردید!! ازتون دعوت میکنم با ما بیاید تا توی شرکت روی این قابلیت،بهتر مطالعه کنیم!.»شما هم کوله به دست دنبال من می‌آید و با خودتون زمرمه می کنید:«ایول بالاخره تلاش هام به ثمر نشست!»می‌رسیم شرکت و شما را وارد یک اتاق بدون پنجره میکنم که دیوار هایش با نوعی بالشتک های سفید،پوشیده شده‌اند و باعث میشه خالی بودن اتاق،صدای شمارو پژواک ندهد..همینطور که آماده اید تا سلام و احوالپرسی شروع کنیم درب رو پشت سرتون  می بندم،چراغ ها کاملا خاموش می‌شوند و شما تنهایید.واکنش شما مراتبی دارد: اول شروع به داد و بیداد می کنید که «کسی صدامو میشنوه!» یا «این درو باز کنید اصلا دوربین مخفی بامزه ای نیست».بعد از اندک زمانی خشم بیرون می‌آید و شما شروع میکنید به فحش های رکیک دادن،فریاد کشیدن و مشت کوبیدن به جایی از دیوار که حس می‌کنید قبلا در بود.بعد از مدتی خستگی زمین گیرتان میکند و همون پایین روی زمین می مانید و به ناکجا چشم می دوزید.بدیهیات به ذهنتان هجوم می‌آورند و فکر فکر فکر.«خانواده ام چه بلایی سرشون میاد؟تا کی اینجام؟درسم؟کارم؟بچه ام؟» و هزاران فکر جور وا جور،خود،خویشتن را  به صلابه می کشید.متهم می شوید سپس خودتان قاضی هستید،خودتون حکم میبرید و در نهایت با دستان خود اخرین میخ تابوت نامرئی رو می کوبید.تق!.می رسید به سوال بزرگ:«من قراره بمیرم؟!». احتمالا نوبت می‌رسد به ضربان قلب بالا و تعرق...خب تا اینجا شاید یک سری از شما شونه بالا بندازید و بگید بیخود پیش بینی نکن و کسی منتظر ما نیست،به چیزی هم اهمیت نمی دیم و و و...خیلی خب تبریک میگم بی تفاوت هایِ هیچ کار نکن!تو زودتر به مرحله بعد میرسی...یعنی فروپاشی.این روند کند هست ولی من حوصله جزئیات ندارم برا همین جزئیات با خودتون و ذهن ترو فرزتون.بیاید ادامه بدیم.در مرحله بعدی به زمان و گذرش بی اعتنا می شوید و پدیده بی زمانی  براتون اتفاق می افته...اوه تمام این مدت وقتی خوابتون میبرده گاز بیهوشی برای محض اطمینان چندین دقیقه در اتاق می پیچیده که بتونن بدون تماس با بیرون بهتون غذا بدن پس نگران گشنگی نباشید!بعد که بی زمان شدید باید سعی کنید مشاعر و عقلِ کمو بیش کار راه بندازتون رو حفظ کنید پس بلند بلند فکر میکنید و باخودتون صحبت میکنید...البته حرکت خیلی خوبی نیست چون احتمالا زیر بار فشار روحی توهم میزنید و با کسی که نیست و حضور نداره از حسرت هایتان تا به الان  و رویا و هزار چیز دیگه صحبت میکنید و تخیل کار دستتون میده...ای وای همه چی زود دیر شد!صدا ها و آوا های نامعلومی از خودتون در می آورید یا می شنوید...نوار کاست خاطرات خوب و بد را بارها مرور می کنید تا علاوه بر بی زمانی مبتلا به بی هویتی نشوید...از اعماق،دعا میکنید و در نهایت ایمانتون می‌شکند و خدا را هم انکار می کنید،به ملموس ترین هیولای اطرافتان یعنی تاریکی ظنین می شوید،عمیق لمسش می کنید و دیگه نسبت به ترس هم آبدیده می شوید...راستی از قلم انداختم که کلی این وسط  گریه کردید و اشک ریختید...شما شکسته شدید،توسط بدترین دشمن،یعنی خودتون...بی حس به گوشه ای خیره شدید،کز کردید یا.....بزار یه قهوه بزنم..قهوه دوست داری هوم؟اخماتو نکش توهم.. طعم صادقانه ای داره...اگر کمی تبع شاعری داشتم براش ترانه می گفتم و چند صفحه ای شعر میگفتم برات وای...کافئین تو خون بالا پایین میره و بومم من آماده ام تا دنیا رو بگیرم...داری می خندی؟جدی میگم،اگه آمادگی شو نداری که دراگ بفرستی تو خونت،قهوه بزن،کافئین مخدر صنعتیه ولی مسلما کسی به قهوه اتهام به انحراف کشیدن جوانان رو نمی زنه.برگردیم تو سلولت دوست من.چی اینجا داریم؟یه انسانی که آماده است تا از نو متولد بشه!سخت نگیر کارای شیک معمولا درد داره مگه نه؟حدس میزنم فکر می کنید من دیوونه ام.خب بی راه هم فکر نمی کنید..اخه رفیق، یه بزرگی گفته بود:جنون فقط نبوغی است که سوءتعبیر شده...اگر میخاید تمدن رو نجات بدید باید ازین جور تعبیر ها داشته باشید..زیر سوال بردن انسانیت وقتی که میدونی حقوق بشر یه جوک بزرگه،دورویی حساب میشه.من میتونم بهت نسخه بی عیبو نقصی بدم.شما بهش میگید مدرنیته من بهش میگم برده داری مدرن...وقتی واقعا نگاه کنی میبینی بهترین جا برات همین سلول تاریک انسان سازه...نفس بگیر می تونم دوتا صندلی بزارم روبه روی هم...ساعت ها توی چشمات نگاه کنم و بهت بفهمونم اینجا بازی کثیفی در جریانه.بهت میگن نوع دوست باشو تکه نون خودتو به فقرا بده در حالی که ذره ذره سهم نون خودتو کمتر میکنن.دست آویز های جالبی دارند اگر با خدای بالاسرت نتونن قانعت کنند به بتی که همه بهش تعظیم میکنند رو میارن...منظورم پول دوست من.بزار صادق باشم اگه یه نفر با یه گونی دلار بیاد دم سلولت میتونه منو درمورد اصلاح نسل بشر به شک بندازه..آدم است دیگر وسوسه میشه!چیه مگه نه اینکه تو پیامای ذخیره شدت کلی رد وسوسه هست؟مطمعنم ازون اراده معطوف به حیات معروف به خوبی استقبال میشه ولی همه ولنتاینو به آغوش میکشنو قبول ندارن این ازون بازیاست...منم چیزی بهشمون نمیگم.توهم نگو چون مردم متنفرن که ایمانشون رو نشونه بری...اونا به عشق ایمان دارن و خب منم به نشانه احترام سکوت میکنم...خب شاید وقتش باشه در سلول رو باز کنم...یه نوزاد بالغ خواهیم داشت،شما چطور می سازینش؟توصیه نمیکنم گوشی دستش بدید!زنگ بزنید سازمان آموزش عالی!...وایسا ببینم این لباس سفید یه سره بلند با استین های بلند تر رو کی فرستاده؟قشنگه...What will be, will be پ.ن۱:پیش نویسی با سه هفته تأخیر،این روزا خلسه و خسته و کتاب زده ام.پ.ن۲:از رو پادکست استرینگ کست،اپیزود مکتب شوک یا شوک خالی یا همچین کوفتی الهام گرفتم خواستید برید گوش بدید.پ.ن۳:زنده بمونید و جَز یا جاز،هرکدوم که درسته گوش کنید،چیز حقیه.</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 02:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آخر،نمی دانم.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-cczrowrw3lha</link>
                <description>میدونی توی این چند وقت به طرز عجیبی کرخت بودم.چه از لحاظ احساسی و چه منطقی.گفت وگو های ذهنیم روز به روز بیشتر شدند و من مینویسمش به حساب قهوه و کتابو شاید نمیخام قبول کنم چیزی ئر من در حال جابجا شدن و تغییره.من کم شدم و رد شدم. ظرف ذهنم به بزرگی قبل و ورودی ذهنم،خب بیشتر از قبل شده و گاها لبریز میشه و میریزه روی دفتر برنامه هام و خودمو در حال خوندن و گوش دادن چیزای عجیب میبینم.مثلا دیزوز وسط درس خودمو در حالی پیدا کردم که درمورد امیر عباس هویدا کلیپ میبینم و تازه کتاب معمای هویدا رو هم گذاشتم تو لیست بلند بالای کتابایی که باید بخونم!هیچ ایده ای برای درمان این ذهن لجوج ندارم.برخلاف خیلی ها که روبروی آینه می ایستن و با شک به خودشون نگاه میکنن من اون تو تصویر دقیقی از یه دیوونه معمولی میبینم که هر لحظه منتظره که معمولی نباشه.یه سری چیزا دستو پامو بستن مثلا همین نیاز به شهروند بودن و گنجیدن توی شابلون این جماعت ماتم زده از خدا بی خبر که خدا لیبل کاریشونه.آره اهل اعتراضی نوشتن نیستم ولی این اواخر اون حس سرخوردگی قدیمیم داره شدت پیدا میکنه.شاید چیزی که توی دنیای منطق پیدا نکردم باید از احساسات طلب کنم‌.یه جایی توی پسای ذهنم توی یه خیابون بارون زده آروم،توی ناکجایی اروپایی یه در چوبی بلوطی هست که به بارِ کوچک باز میشه.چند چهارپایه چوبی با پایه های بلند جلوی پیش خوان چیده شده و یه مرد آروم روی دوتا آرنجش تکیه داده و به لیوان ویسکی و تکه یخ داخلش خیره شده است.بارونی بلند مرد صامت،صندلی رو پوشانده و قطره های آب هر چند ثانیه یکبار از لبه کلاه لبه گردش به روی پیشخوان می چکد.نفس عمیقی میکشد و از روی احترام برای باریستای سالخورده سر تکان میدهد و او هم محترمانه اندکی سرش را خم میکند.با گذر سالها دیگر نیازی به کلمه نبود.چشم های این دونفر کلمات را به نرمی جابجا میکردند.روال ازین قرار بود:روز های بد،ویسکی و روز های خوب ودکا.هر از چند گاهی هم تنوعی وارد بازی میشد و با ترکیبی متفاوت گلویش را تَر میکرد.ولی مردِ صامت در خرج کردن کلماتش محتاط تر شده بود.این روز ها سکوت قیمتش بالا تر از طلا بود.برای او که بود.امشب لب به لیوانش نزده بود و تشویش در چشمان قهوه ای رنگش موج میزد.مدام تکرار میکرد:«بزرگ ترین رنج آدم بودن اینه که میدونی آدمی».توی ذهنش این جمله رو مزه مزه میکرد و گاوی را چند ساعت قبل از ضبح شدن تصور کرد.خارج از قوۀ ادراک حیوان،مرگ ایستاده بود و گاو آرام بود.آرام می چرید،می خرامید و دفع میکرد.فریاد بزن یا آهسته در گوشش نجوا کن،هیچ.تا قبلا از دیدن ساطور قصاب هیچ واکنشی نمیبینی.لحظه دیدن تیغ هم فقط غریزه در میان است.اما آدم بودن؟اوه خدای من.چند هزار سال فکر و فکر و فکر.منجلابِ افکار،فلسفه،جنگ،غم نان،خوشبختی،درد،گرسنگی،مدرنیته و و و...خیلی شلوغه.این دنیا سالها قبل سکوت رو گم کرد.کاش دهان ها بسته میشد و دریچۀ ذهن ها باز.زنجیری که اسیر مون کرده چه جنسی دارد؟به دنبال چی می دویم؟در پس همه کرختی ها و یاس ها و لبخند هایمان چقدر زخم خوردیم و زخم زده ایم؟....همین حدود ها بود که افسار ذهنش را کشید و جرعه ای سوزان ویسکی را پایین داد.چقدر با دائم الخمر شدن فاصله داشت؟یک قدم؟خیلی کمتر.تنها چیزی که مرهم این پریشان کدۀ نادیدنی میشد،نوشیدن بود.کاش می نوشید و می نوشید و می نوشید.شاید خوابی که میرفت این یاس و سرخوردگی را تسکین میداد.ولی خب چه میشد کرد.آدم ها با درد هاشون قضاوت نمیشن،با اشتباهاتشون چرا.تفکیک این دو برای مرد صامت هم سخت بود.دیگر میدانست هر آمدی باید رفتی داشته باشد و این افکاری که هجوم آوردند باید سوزانده شوند.برای همین همیشه دفترچه ای در جیب بارانی اش با خود حمل میکرد.گویی درمانی ست خود خوانده برای این صرعِ افکار.شاید پیش آمده باشد که از هیبت گذرای اندیشه ای در جایتان خشکتان زده و توان حرکت نداشته باشید.شاید واژۀ «حیرت» بتواند کمی حسش را برساند.واژه ای قرضی برای رفع حاجت.او زیاد حیرت میکرد و گاه فقط آنجا نشسته بود.کاغذ و قلم راهی ساده برای مسائلی سخت است.هرچند به تازگی مینوشت و پاره میکرد.چرا؟ باز هم مسئله آدم بودن.یکی از سوالات حیرت آمیز این روز هایش این بود:«شجاعانه ترین جمله ای که در عمرت گفتی؟».بعد از ساعت ها«نمیدانم» به نظر شجاعانه ترین جمله برای من است.آسودگی همراه با شرمی کمرنگ به همراه دارد.من جاهلم به آنچه در میان است و فقط میدانم که نمیدانم!نفسی عمیقِ عمیق کشید.این هم یه شب از شب های مرد صامت.به آرامی از پشت پیشخوان بلند شد و خسته به سمت در قدم زد.وقتی در پشت سرش بسته میشد و زنگ کوچک به صدا در آمد،باریستا که تمام وقت موقر ایستاده بود و لیوان هایش را برق می انداخت،اول به جای خالی مرد و بعد لیوانش نگاه کرد.روی دستمال کاغذیِ زیر لیوان اثرات جوهر را دید.نزدیک شد و خواند:نمی دانم...مودبه همین عمق،در همین ابعادپ.ن۱:مشغله این روز ها بسیار است ولی مشغول سیر و سلوک با کتاب«سقراط اکسپرس»هستم،برید بخونید حال کنید.پ.ن۲:چای دارچین میزارم زین پس،سر بزنید: https://t.me/+ha-mhC32wTg3NWM0 پ.ن۳:چرا در کرانه ویرگول،مأمن آشنایی نمی‌بینم؟شاید من کم اومدم..پ.ن۴:به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید/که سالک بی خبر نَبْوَد ز راه و رسم منزل ها... :).</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 18:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کِرم های کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%90%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-aszj9cdjyups</link>
                <description>داشتم همین حوالی قدم میزدم و با هر آه و عجز ملت سرتکون میدادم و با هر امید و شادی شون لبخند میزدم که..دیدم یسری دوستان رسیدند و بساط کتابو گوشۀ خیابونِ ویرگول پهن کردند.تازه اومدند و فعلا دست شون پر نیست ولی ذهن‌شان چرا؛پره است از ایده و پر از هیجان‌.کمی مزه مزه کردم و دیدم ما را که سه ماهی است میل نوشتن نیست و شبگردی با چشمانی خسته هم که شده است کار هر شب مون،پس بزار یه پست غیر رسمی هم برا دوستان بریم شاید میل نوشتن هم اومد،چون که صد آید نود هم پیش ماست(از فضائل شیخ ما این است که قند بخورد و گوید شیرین است!)بگذریم،امشب ازون شبا بود.با شک یه صد تومن از آخرای حقوق این ماه بر داشتمو رفتم یه کافه جدید.سفارش همیشگی خودمو دادم و به باریستا(با کلاس قهوه چی)گفتم یه چهل دقیقه ای هستیم در خدمتتون.یه نما از کافهتتا بیاد سفارشو بیاره دلیل تا اینجا خوندتون رو تموم کردم؛کتاب «معجزه بزرگ فکر کردن».خودشه!میدونم تو نگاه اول اسمش زرد بنظر میاد و خودمم صادقانه تا پنجاه صفحه اول رو با شک زیاد خوندم ولی کتاب تونست لیاقت خودشو نشون بده و احترام منو بدست بیاره.تو این بحبوحه درد و عجز و نالۀ تموم ملت و دیوار یاسی که همه روش راه میرن،این کتاب میتونه کمکتون کنه.قرارم نیست بخونیدش و بوم،همه چی گلو بلبل شد.ازین خبرا نیست و هیچ وقت نبوده.میتونید بخونید و سعی کنید،تکرار میکنم سعی کنید بهتر قبل از جلو برید یا نه صرفا بخونیدش و یه دوساعتم انگیزه بی خود داشته باشید و بعدش؟دارید انگشت شستتون رو ورزش می دید و اسکرول می کنید اون اینستا گرام کذایی رو!بگذریم،در ادامه این یکی از معدود کتابهایی هست که فورا بعد از تموم کردنش خواستم دوباره شروع کنم و میکنم.همینکه این کتاب تموم شد،سوییچ کردم به کتابی که تازه شروع کردم یعنی کتاب «مردم مشوش».یه رمان ساده و روون با مفاهیم عمیق درمورد مردم و زندگیشون.این کتاب رو «خانم اجابتی» توی ویرگول معرفی کردند.همزمان با خوندن این یکی کتاب به سرم زد یه امشبو ولخرجی کنم و یه سفارش دیگه هم بدم.این سری یه نگاهی به منو کردم و چشمم به «دمنوش آرامش» خورد.هیچوقت دمنوش سفارش نداده بودمو خواستم مطبوع بودن تایم رو کامل کنم‌.اون دمنوش با یه لیوان گرد شفاف و با دسته ظریف رسید.توی یه ظرف چوبی با یه شاخه نبات:)چهل دقیقه ام تموم شد و بعد از تشکر و تسویه به کافه چی گفتم کافه قشنگی دارید و یه لبخند ملایم زد‌.۰۴/۶/۲۱چهارشنبه-شب خوبی بود.یه نمای دیگه:)پ.ن:ویرگول روبه زواله.اینو حس میکنم.وقتی دوسال پیش اولین پستمو مینوشتم،گوشه ای از قلمِ اهل قلم رو دیدم و همون موقع هم خیلی ها رفته بودند.حس عجیبیه که عرصه داره خالی میشه.حالا تقصیر کیه و سوال اینه:«ویرگول حواسش کجاست؟»پ.ن۲:میشه زنده بمونید؟پ.ن۳:خواستید یه سر بهم بزنید: https://t.me/+ha-mhC32wTg3NWM0 </description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2024 01:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطاب به تمام ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-d9v2i89mnyxo</link>
                <description>چند وقته اینطرف ها قدم میزنم.یه چیز هایی میبینم و میشنوم که آزارم میده.حال همه خوب نیست و بدترم میشه.یکی از  عیب های بیشمارمون که الان مجال فکر کردن دربارش رو دارم اینه که دوست داریم کمالگرا باشیم تا بهانه ای تمیز برای عمل گرا نبودن مون باشه یا مثلا...مثلا همین نوشتن؛ من گاهی از خودم میپرسم آخه که چی؟ چی قراره نصیبت بشه از  نوشتن؟غیر از اینه که همه ی حرفای قشنگ زده شده و خیلی وقته همه تکراری ان؟فلسفه ها شخم زده شدند و شاهکار ها خلق شدند.هر روز یه جمله از یه ادم به اصطلاح بزرگی می‌شنوی و فرداش یه بزرگ دیگه عکس اون جمله رو گفته و تو؟پووفف اگه برات دنبال حکمت و معنای چیزا گشتن مهمه،گیج میشی و اگر نه،می گذری.صرفا رد میشی.اما الان هیچکدوم از این ها مهم نیست...پس سلااااممم آره من نیومدم حرف حساب بزنم.همین طور نیومدم ناله کنم.شاید فکر کنی اومدم از امید بگم؟گوربابا امید هوم؟ امید،انگیزه و روز های خوب و و.باید بگم:نه ازین خبرا نیست!بلند شو و خودتو جمع کن.افسرده ای؟تنهایی؟ کسی اون بیرون منتظرت نیست؟کسی بهت زنگ نمیزنه که مطمعن بشه زنده ای؟مشکلت اینه درکت نمی کنن؟بحران خردسالی، میانسالی و بزرگسالی یا یه همچین کوفتی داری؟مضطربی؟نکنه نگرانی اون عوضیا بیرون از اینجا درموردت چی میگن؟تاریخ انقضای رفیقات تموم شده و کلا از آدما  ناامید شدی؟کز کردی یه گوشه تا شانس ایفون خونه تو به صدا دربیاره؟ نگو محتوایِ زرد عاشقانه میبینی و خیال میکنی قراره عین یه تیکه پازل با یه جنس مخلافی جفت شید توهم ؟اوه راستی بهش میگفتید نیمه گمشده.رفیق نکنه نشستی یه گوشه و خودت به خودت ترحم میکنی؟دل می‌سوزونی برا خودت؟اون اینستایِ کوفتی  و پلی لیست اهنگ های دپ رو حذف کن.چُس دود نکن و خیال برت نداره اگه سیگار دستت بگیری خفن و تابو شکنی.مشروب و عرق خوردن نشونه بزرگ شدن نیست و تو در هیچ زمینه ای نیاز به تایید یه مشت احمق نداری.با تمام این ها بفهم که تو هرطور که هستی و هر شخصیتی داری،کافی ای!حتی اگه با یه مشت معیار شخمی اینطور به نظر نمیای!یادت باشه:هرطور همه می‌پوشند،نپوش.هرچی همه می‌خونن،نخون.هرجا همه میرن نرو.هرچی همه میگن باور نکن.منطق خودتو اصولی بساز و  از روی معده و تعصب حرف نزن.ترجیحا سکوت کن اگه  نشد سکوت کنی،طوری صحبت کن که شرمنده خودت نشی.کلیشه و شعار رو باور نکن و سفید و سیاه مطلق دیدن رو بریز بره.عدالت اکثر موقع ها اجرا نمیشه و کارما هم یه دروغ شیرین دیگست که دوست داری باورش کنی.به خانوادت احترام بزار،حتی اگر و تنها اگر  اکثر اوقات عوضی اند،شاید تیکه های خوبی هم داشتند.برای  «حسرت نداشتن» تلاش کن نه چیز دیگه،چون تضمینی نیست که همیشه به چیزی که میخای برسی.ولی اگر نرسیدی با خودت رو راست باش،جای حسرت خوردن مونده؟نه؟پس بیخیال یا دوباره یا یه راه جدید.خودت رو غیر منطقی تبرئه یا سرزنش نکن خب؟توی  زمین اینو اون بازی نکن و نسبت به کل قضایای روبروت و جاری توی جامعه مشکوک باش چون گاهی لازم میشه صورت مسئله رو به کلی پاک کنی.به قول فرشاد:بدبین نباش به بدبینی هات.تنهایی رو بپذیر و به هرکسی پناه نبر.با تنهایی که کنار بیای کمتر وابسته میشی و کمتر آسیب میبینی.درست انتخاب کن؛فلانی که با معیار های آبْ ماستْ خیاری انتخاب می کنی ممکنه ضربه سنگینی بهت بزنه و وقتی آسیب دیدی یقه کسیو جز خودت نگیر.ادب زینت آدم خواهد بود ولی به هر بیشعوری که لیاقت ادب و احترام تو نداره بها نده و بدون آدم و های بدرد بخور هر روز کمتر میشن پس نگران این نباش که اطرافیانت از دم دوزار نمی ارزن،سخته ولی بگردی اشخاص مورد نظر رو پیدا میکنی.مهم تر از همه اینکه به خودت رجوع کن و اول خودت رو قضاوت کن،اعمال و افکارت رو زیر سوال ببر. حماقت مال همه است و تو از چیزی مبرا نیستی.این روزها که همه از همه چیز شاکی هستند،کسی از کم بودن عقلش شکایتی نمیکنه.از همین تریبون اعلام میکنم بنده دیوانه ام و ادعای عقل و جایی بین عقلا ندارم!توی حرفه ات تلاش کن و بدون این مردم یه جاهایی خیلی تنبل اند پس به نق زدنشاون توجه نکن و کارتو بکن رفیق.عوضی و مغرور نباش. چرا؟ چون با پورشه و گوشی آنچنانی نمیتونی خلأهای شخمی شخصیتت رو پر کنی.(اینو با همونی ام که خودش میدونه،مخاطبان با شخصیت و محترم به خودشون نگیرند)به اندازه مهربون باش.زیاد که بشه ازت سواری هم میگیرن و کم بودنش هم روابط مفید رو کم میکنه.مطالعه کن و از رسانه های جمعی و اخبار دور بمون.مقاله  و کتاب های مفید بخون،برای وقت و نگاهت احترام قائل شو.(کتاب مفید همون متضاد کتاب زرده،میدونید که؟!)هنوزم میتونی ولو شی یه گوشه و کاری نکنی انتخاب همش با خودته.فقط اینکه اشک هات سبکترت میکنن ولی مشکلت رو حل نمی کنند.زندگی با تموم چیزای مزخرفش و با تمام دردای کمرشکنش باید ادامه پیدا کنه پس اگه خدایی ناکرده به انجام اون کار فکر میکنی،به عزیزانت فکر کن،فکر کن اگر زمان بگذره و دردت یه کمی،فقط یه کمی بهتر میشه،هنوز می تونی ادامه بدی و باید به گذر زمان بسپریش:)فکر کنم آخرش در مورد امید شد!پ.ن:https://telegram.me/BChatBot?start=sc-1280745-Gwd7Smvلینک ناشناس من،اگه خیلی داغون بودید بیاید باهم یه چایی بزنیم هوم؟پ.ن۲:آهنگ هم با خودتون بیارید لطفا:)پ.ن۳:آخرای جلد دوم کتاب نغمه یخ آتش هستم،دوباره جو فانتزی خوندن گرفتتم!و یه کوه کتاب نخونده هم دارم🤦پ.ن۴:خلاصه اینکه زنده بمونید:)پ.ن۵:راستی اینم کانالم:https://t.me/+ha-mhC32wTg3NWM0</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2024 03:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلالم کن نوکرتم!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%86-%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%AA%D9%85-a0bpeldwtoma</link>
                <description>چه باغچه ای شده،نگاه کن!می بینی کجا اوردمت نوکرتم؟نه نمیبینی‌.چند سالی هست که منو نمی بینی.چند سالی هست فقط نگاهت به یه کنجی خیره است.داری تلافی میکنی دیگه نه؟حقم داری.من جوونی کردم غلط کردم بخدا نوکرتم.قسم به اشکای هر شبت و الله الله گفتنت غلط کردم.ازون شب که با اون ناکِس های بی همه چیز دیدیم شرمم شد به جون ت...به جونت قسم نمیخورم‌ می ترسم باور نکنی آخه قسم دروغ زیاد خوردم وقتی با اون بی غیرت ها پا بساط می نشستم.هربار میگفتی با بد جماعتی رفیق شدی و بندازشون بیرون،حرف به خرجم نرفت.دلتو شکوندم ننه. نوکرتم دیدم اون شب،دم در خشکت زد.دیدم پاهات سست شد فقط پسرت  بی شرف بود پا نشد بیرونشون کنه بگه مادرم الان سکته می کنه!تف به غیرتت مرد...ندیدی چادر مشکی عزیزت از سرش افتاد و فقط نشست.نشست نشست نشست...کاش حداقل یه سیلی بهم میزدی!نه نه کاش میزدی زیر همه چیز و آتیشم میزدی...ولی هر روز به حضرت عباس،همونی که میگفتی خواستی قسم به اسمش بخوری یاد دستای بریده بیوفت،وقتی می بینم حتی نگاهم بهم نمیکنی و بدن نحیفت روی ویلچر جُم نمی خوره،کل تنم می سوزه.حالا چی ؟وقتی پاهاتو‌ میبوسم و گریه می کنم اذیت نمیشی؟متنفر نیستی ازین لکه ننگ؟چقدر عذاب کشیدی وقتی چادر سر میکردی و به درو همسایه التماس میکردی این لاابالی ها رو از توی خونه ات جمع کنن...بمیرم برای دلت مادر...از بی کسی اشک ریختی و کسی ندید.کمپ که بودم دایی اومده بود دیدنم.از در که اومدم تو،جلوم وایستاد و تف انداخت تو صورتم و بلند گفت:«بی همه چیز...ببین اون پیرزنو که دق دادی رفت،ولی بیای بیرون و باز پاتو کج بزاری،پاتو میشکونم.خواهرم که پرپر شد،دیگه بمیری هم مهم نیست.»وخدا میدونه چقدر دلم همون لحظه مُردن میخواست.قربونت برم مادرجان،نگاهم کن...من دیگه پاکم، به ارواح خاک بابام گذاشتم کنار.کار آبرومند دارم و خودمو جمع و جور کردم. ولی خونه بی تو دیگه خونه نشد.رز های قرمزت خشکیدن...آب حوض گندید و ماهی ها جون دادند...صورت باغچه رو غبار گرفت و کمر درخت انجیر شکست.فقط چادرت هنوز بوی تورو میده.شب اول که از ترک اعتیاد مرخص شدم و رسیدم خونه،همه جا ظلمات بود.خوف به دلم نشست.در دو تکه هال رو که باز کردم کورمال کورمال دنبال چادر نمازت رو طاقچه دست کشیدم.وقتی پیداش کردم هی بوش کردم و هی اشک ریختم...عطر مشهدی که آقا خدا بیامرزم برات اورده بود رو هم بهش میزدی.چادر کشیدم روم و خوابم برد.ازون خواب هایی که بیدار نشی هم گله ای نداری...شرمم میشه بگم مادرجان حلالم کن،فقط یه نگاه کن و من دیگه خفه خون میگیرم،جیک نمیزنم، نوکریتو میکنم به امام رضا.پسرت حسرت زیاد به دلت گذاشت...حسرت جشن دامادی،حسرت نوه داشتن،حسرت پیچیدن صدای خنده توی حیاط و حسرت یه خواب راحت.میدونم،همه رو میدونمجونم میدم برات فقط یه لبخند...آره مادرجان قبل اینکه بیای این حیاط و خونه رو برات صفا دادم.نمیخندی برام؟پ.ن:آهنگ خوب ندارید؟دچار کمبود آهنگ شدم.</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 11:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقچه ام برای 403!+معرفی کتاب های402</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%A8%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-403%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C402-fuljzvpieatp</link>
                <description>سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان. در طول این چند صباحی که توی ویرگول بودم در هیچ چالش،کش مکش و درگیری شرکت نکردم و گوشه ای نشسته و ماست خود را می خوردم!اما چند روز پیش عزیزی دعوت و ترغیب کرد که:«کوله پشتی بنویس،کنجکاوم درموردش!»بنده هم عرض کردم که من با بقچه ای گُل گلی سفر میکنم و حقیقتا کوله پشتی تو کارم نیست ولی چشم!(با حفظ احترام بقچۀ گل قرمزِ عزیزم!)حالا چرا بقچه؟!چون تا به اینجای کار برنامه خاصی برای عمر گران قدر نداشتم و خودمو کفشام زدیم تو جاده!1)چه چیزی از 402در بقچه شما باقی می ماند؟و چه تجربه مفیدی در402کسب کرده اید؟بدین شرح(تا حدودی!)_بالا تر رفتن کیفیت روابط با نزدیکان_سرکار رفتن به طور رسمی و تجربۀ حس اولین حقوق_سکون نسبی احساسات_ریسک پذیری_بالاتر رفتن میزان مطالعۀ روتین_هم صحبتی با افراد هدفمند و مفید_کنترل خشم2)در سال جدید با برداشتن چه چیزی بقچه ات رو سبک میکنی؟مثلا تجربه های تلخ و ناراحتی ها و..._اهمال کاری_بی برنامه عمل کردن_هدر دادن زمان_کنترل نکردن روابط_منظم نبودن ورزش_نداشتن روتین روزانه_بیش فکری_اضطراب بیش از حد_بحث و جدل با اطرافیان3)خب حالا تصور کن در نقطه پایان403ایستادی،این آدم جدید چه خصوصیاتی خواهد داشت؟_متعهد به برنامه_دارای روتین روزانه_ورزش منظم _صبور و خویشتن دار_مسلط به اضطراب و استرس_توجه بیشتر به کار و کسب درآمد_توجه بیشتر به درس و دانشگاه_فراگرفتن مهارت های جدید_صبور و خویشتن دار_کوشا و مُصر در چالش ها_وقت شناس و سحرخیز_در آخر کسی که بیشتر کتاب می خواند و بیشتر می نویسد‌..:)این اولین بقچه منظم من بود،اگر کم و کسری داشت به بزرگی خودتون ببخشید!و اما قسمت ضمیمه!یه مقداری بارِ کتاب هم دارم!دوست دارم چندتا کتابی که توی یه سال خوندم رو خدمتتون معرفی کنم:(بدون ترتیب)۱)مافیای بمب افکن-مالکوم گلدولاواخر جنگ جهانی دوم،همه دنیا مشغول زمین زدن آلمان هستند و همین موقع نیروی هوایی ایالات متحده سعی داره به ژاپن دسترسی هوایی پیدا کند و موتور جنگ را خاموش کند. آمار کشتار کمی غم انگیز است،اما اطلاعات جالبی داره.۲)سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای سفر معنوی اش-هاروکی موراکامیشخصیت اصلی داستان درگیر روزمرگی شدید و یه آسیب روحی مربوط به دوران دبیرستانش است.انتظار هیجان خاصی نداشته باشید اما به قلم استاد موراکامی اعتماد کنید چون سبک کتاب،جذابیت های خودش رو داره.۳)مترو۲۰۳۳جلد ۱قسمت نشد جلدهای بعدی رو بخونم و سه جلدی هست.یک اثر فانتزی و پسا آخرالزمانی(درست گفتم؟!)جذاب که آینده بشر بعد از فاجعه ای که همه در دوران جنگ سرد از آن وحشت داشتند را نشان میدهد؛جنگ اتمی.سطح زمین پر از تشعشات است و انسان به زیر زمین خزیده است.اگر به این ژانر علاقه دارید از دستش ندید!۴)کور سرخی-عالیه عطاییآتش جنگ و تجاوز بیگانه به دامان افغانستان افتاد و مردمش ناچار به ترک وطن شدند.تعصب و افکار پوچ باعث ریخته شدن خون های زیادی شدند.داستان تلخی از مصیبت همسایگان افغان ما.۵)باید باهم حرف بزنیم-سلست هدلییه کتاب توسعه فردی که روی روابط انسان ها و بهبودش تمرکز داره.کمکتون میکنه درک درستی از کلماتتون داشته باشید و بهتر از رفتار کنید.۶)مینیمالیسم دیجیتال-کال نیوپورت کتابی معروف که احتمالا اسمش رو شنیدید.جداً لذت بردم از خوندنش و باید بگم باعث میشه تا حدی به خودتون بیاید.حتما شده که غرق شدن توی فضای مجازی رو حس کرده باشید،کال شاید عیب هایی در بیانش داشته باشه ولی به خوبی آگاهتون میکنه که این جسم نیم کیلویی(خیلب کمتره وزن گوشی ولی خب!)داره روحتونو آزار میده.۷)آمازون بی حد و مرزشرکت آمازون چگونه به اینجا رسید،ایده ای که از کتابخونه کوچک جف بزوس شروع شد و چندین سال بعد خرده فروشی آمریکا را قبضه کرد!اگر به کسب و کار و کارکردشون علاقه دارید پس قُطر این کتاب باعث ترستان نمیشود و ازش لذت میبرید!کتابی که خوندنش کمی حوصله میخاد اما نکات جالبی دارد.۸)روی ماه خداوند را ببوس-مصطفی مستورازین کتابای کوچیکِ حال خوب کن!یکم گلایه دارم از نویسنده اش به خاطر پایانش ولی چیزی از ارزش معنویش کم نمیشه!لابلای روزمره هاتون جاش بدید،پشیمان نمی شوید!۹)النور و پارک-رینبو راولاهل عاشقانه خوندن نیستم ولی اینو یه چند جایی دیدم دستتون گرفتید و میرید میاید و تعریفشو میکنید،منم رفتم و خوندم!قوی نبود(نظر شخصی بنده،نظر شما محترمه!) ولی برای یه تجربه ساده و نشوندن دوتا لبخند روی لبت کافی هست.۱۰)پسرک،موش کور،روباه و اسبشازده کوچلوی دوم!کتاب دوست داشتنی با عکسای قشنگ و حرفای قشنگ تر.ازون «لبخند آور» هاست!برای نگاهتان تجویزش میکنم:)۱۱)تسلی بخش های فلسفه-آلن دوباتنبرای شروع آروم آروم فلسفه اغلب توصیه میشه.برداشتی ساده و پربار از فلسفه چند فیلسوف که بهتون در فکر کردن و برخورد با برخی مشکلات کمک میکنه.خوندنش ترغیبتون میکنه فلسفه رو دنبال کنید،حداقل برای من که اینطور بود!۱۲)دیوان فروغ فرخزادفروغ که تعریف و معرفی ندارد،هنرش بر کسی پوشیده نیست فقط اینکه بسیار دانشین بود حتی برای من که آنچنان اهل شعر نیستم(دوست دارم که باشم)فعلا تموم شد،یه چندتایی هم بمونه برای بعد!خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم و اینکه بهم کتاب معرفی کنید،حتما معرفی کنید!سالی سرشار از لبخند و آسودگی خاطر برایتان آرزو مندمارادتمند:علی سلیمانیمانگای واگابوند رو هم خوندم،شاهکار بود.برا مانگا خوناش!
</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 16:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرون مُرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D9%82%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-y0vaftcoisju</link>
                <description>به گذشته ها زیاد فکر میکنم...گذشته خودم نه.تمام گذشته...تمام تاریخ.آن قسمت که نجوا و نه تصویری ازش نمانده.چطوری؟مثلا میتونم بهت خیره باشم و به قطار کلماتت نگاه کنم و همزمان در چوبی حصار مزرعه ای را باز میکنم...کلبه ای چوبی و سکوتی که حکم فرماست...حصار های کهنه و تعمیر نشده دورتا دور مزرعه را گرفته اند.در قسمتی شکسته شده اند.اضطراب غریبی دارم و ناگهان با قدم های سریع به سمت کلبه میرم و درب رو با ضرب باز میکنم. زمان نیست...او زمانی ندارد...پیرمردی خوابیده در بستر مرگ...محاسنی سفید و اصلاح نشده دارد و چشمانی که زندگی به سختی در آنها سوسو میزند ...ریش بلندش به نحوی در نگاهم احترام می نشاند.خیره به ناکجا،لب به سخن باز میکند‌ و عجیب آنکه زبانش با من یکی است...یکی است؟ شاید من خودم رو حق به جانب می بینم!پس بزار دوباره بگم:من به زبان او تکلم می کردم...به گمانم.به سختی و با تمنایی در بین کلماتش گفت:«و در آخر تنها میمیرم.نه بچه ای،نه نوه ای،نه همسری  وبی هیچ دوستی...تنها مونس پیش از این،مادیان پیری بود که  دیگر صدای او را هم نمیشنوم...به گمانم او نیز غربت را تاب نیاورد و زودتر به سوی مرگ شتافت...اکنون که اینجام باید بگم که به طور بی رحمانه ای تاریخ فراموشم میکند‌...هیچ خاطره ای در خاطرِ کسی ندارم.در یاد نماندن کمی ترسناک است و تنها چیزی که تا مدت ها به جا میماند همان چند سنگی است روی قبر و صلیب بدوی چوبی بالای سرت...آمرزش نیاز نداردم؛چون حتی الان هم میخام گلو با ویسکی بسوزه و افکارم رو هم بسوزونه.شرافت،مرادنگی،اخلاق...باید بگم هیچکدوم اسطوره ای ازمن نمیسازه.من ساکن قرن های از یاد رفته ام...قرون مرده ای که تنها چند پاراگرافِ کتاب های آیندگان را اشغال می کند.می بینی پسر؟تا کیلومتر ها دشت وحشی است و دیگر هیچ.پندی برایت ندارم و نخواهم داشت.پس زحمت این تن رنجور را بکش...».مرگ دستی بر چشمانش کشید و بی صدا رفت.بیلی گلی گوشۀ کلبه دیدم.چه غریبانه گور خود را کنده است...موقع غروب دفنش کردم.کلاهی نداشتم که به احترامش از سر بردارم و نه حضاری که برایشان نطق کنم...آری من به گذشته ها می اندیشم...آنچه که سهوا و به طرز ترستاکی بی تفاوت از آن چیزی بیاد ندارید...من میراث دارِ افکار پیشینیان ام...کمی منپ.ن:اندر احوالات خودم:برید کتاب دموکراسی یا دو قراضه رو بخونید تازه تموم کردم و الان کتاب «سیاست»از هیوود رو شروع کردم.ازون کتاباست که فک کنم خسته بشم و ولش کنم...!</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 22:20:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من قدم بزن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86-ujateqgegbcw</link>
                <description>یبا من قدم بزن...با من قدم بزن و از رویاهات بگو.نفست حبس در سینه و آرام آرام و خجالتی کلمه هارو کنار هم بچین...گفته بودم آن نگاه گیج ات را دوست دارم؟آنطور خیره به من نکاه میکنی وقتی معنای حرف هایم را نمی‌فهمی...چیزی نیست...کمتر کسی حرف های مرا می فهمد...باید حرف بزنم باهات ولی خیلی وقت است بهانه ای پیدا نمیکنم میدانی؟شاید دوست دارم بشناسم ولی بدون کلام.نه با سوالات مسخره ای چون رنگ مورد علاقه ات چیه؟!شاید با فریبی بچگانه به یک روسری فروشی کشانده و نگاهت را دیدم...شالی زرد...چه نافذ است نگاهی از سر علاقه.نمیپرسم کجا بودی؟الان...در همین لحظه هم سفرت خواهم شد...گلایه نمی کنم که چرا ساکت نشستی...لب هایت زمان سخن گفتن را بهتر میدانند...آری کلمات خسته ات میکنند...و تو حسرتِ گفتن یا نگفتن هایت به خانه میبری.بغضت را می بینم ولی با سوال پشت سوال،بی قرارت نمیکنم...سکوتم بغضت را می شکند و شانه هایم منتظر اند...هنوز خسته نشده ای...قدم بزن زیر باران،من چترت میشوم...بچگانه از میان چاله آب بگذر،آن بچه گربه سیاه را نوازش کن،بچگانه حرف بزن...گاهی بچه باش...گاهی بی آلایش لبخند بزن،در نگاهم حبست میکنم.کاش میشد تنهایم بگذارد خیالت شبها.فکرت که در ذهن مینشیند...خواب بی صدا می رود از نگاهم.گفتمت که با دستانت خیالبافی میکنم؟آری ذهنی دارم به ژرفای آسمان...کافیست ثانیه اییادت کنم...ساعت ها در فکرم پرسه میزنی،میخندی،سکوت میکنی و...به خود می آیم و می بینم تو نیستی.جمله های شیرینت تنها در سرم واقعیت داشت و از زبان خودت و با صدای خودت آنها را نخواهم شنید‌.میدانم هیچگاه به پای تصورات واهی من نخواهی رسید...تو هم ناقصی،مثل آدم ها.در آخر نومیدم میکنی و من آه میکشم.در خلوت خودم سرمای خیابان را به جان میخرم و باز تنهایی قدم میزنم...نجوا میکنم:با من قدم بزن رفتن تقدیر پاهاته...خوش آمد و رفتی...چشمانت را قاب میگیرم و به دیوار ذهنم آویزان میکنم...در میان آن چشمان آشنا...https://musichi.ir/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86/پ.ن:امیدوارم لینکه درست باز شه،بلد نبودم آهنگ بزارم...در ستایش باران</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 23:22:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-xjoubowvgmsc</link>
                <description>شلوغهتوی سرم شلوغهافکار فشار میارن به شقیقه ام.چقدر سرو صدا هست.سوشال مدیا،آدمای همیشه صاحب نظر،خنده های کریه،نقابای ضخیم روی صورت آدما.خیلی شلوغ میکنید.بعضیاتون قصه پشت قصه برای تعریف کردن دارید و بعضی ها ناله و شکوه.ساختاری وجود نداره،آزادی خواه لال شده،پشت پرده ای ها خوشحال از این خشم فروخورده.به کلیشه های قشنگی مثل آزادی،استقلال،سر بلندی،شادی،غرور،روشن فکری و... تجاوز شده.عقل رفت پشت پلک و حرف ها،حرف ها پوچ شدند.بدن نمایی شده هنر و فریب پیشه.قبلا میشد حس کرد که به سمت حاشیه کشیده میشی ولی الان حاشیه از جاده اصلی خیلی عریض تره.تو این گرماگیر آزادی بیان ساختگی و هنجار شکنیِ به ظاهر درست،یه عده دارن ماهی میگیرن.شهرو آدمای توش برا شما،سکوت کوه و آتیش کوچیک توی شب برا من.بشینید تحلیل کنید چه بر سرمون میاد و راهکار های بی استفاده بدید.جون بکنید تو بحث های بچگانه تون برنده بشید و بگید:آره!من باهوش ترم من بیشتر میفهمم!احمقانه است و من با نگاه خالیم نگاه تون میکنم...به آهنگ و هنر چنگ بزنید شاید مدت زمان کوتاهی بی مشغله باشید‌.ازین جا به اونایی هم که خوشبختن سلام،تو ادامه بده،درد مردم کف خیابون رو ببینو رد شو...چون کاری نکردی و نمیکنی...خودم چی؟من زورمو میزنم باهاتون کنار بیام.کنار بیام با:ناله کردن ها،تظاهر ها،خنده ها،اشک ها،تمسخر ها،عاشقانه ها،جنس صدا،عکس ها،رنگ ها،درد ها...ولی خستم.من تنهام ولی نه بدون آدم ها،میان بسیاری تنهام...فکرم تنها،چشمانم تنها و دستانم تنهاست...زاری نمیکنم...مثل همیشه با قهوه و کتاب های عزیزم پیش میرم... انتظار کسی را نمیکشم.منطقم رو به زوال و احساسم نامطمعن.گاهی با مرگ چشم در چشم میشوم.همواره خاموش و دهان دوخته است.اما نگاهش...نگاهش پر از حرف است.به من گفت چه بسیارند آدم هایی انقدر پست،که مرگ هم سرافکنده کردند.در میان سکوتش حزن میبینم.غمگین است ساده مردن خوب ها،آنها که در زمان اشتباه و مکان اشتباه خوب بودند.رازی با او درمیان گذاشتم...گفتم من هم آدم هارا دوست دارم ولی دیگر آزمودنشان کلافه ام کرده است...خود غرور و ادعایی ندارم ولی...ولی نگفته تو خود میدانی که رنجورم ازین سیلاب افکار سست و لبخند های دروغین.پرسیدم مرا هم با خود میبری؟گفت گاهی اشتیاق رفتنت بسیارست ولی نه...لبخند های نزده بسیاری داری و راه درازی.</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 23:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخواب دخترک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-pdcva2cavmzt</link>
                <description>افسرده...سرد و بی روح.ما شکفتن نیازداریم.زیر لب زمزمه‌ میکرد:ما شکفتن نیاز داریم...با چشمانی پر اشک رو به توهماتش...ملتمسانه میگفت:ما شکفتن نیاز داریم...این افکار پوسیده و قدیمی،این تعصبات‌...ما شکفتن نیاز داریم...چند ساعت قبل از نیمه شب رو به پدر سرخ شده از خشم،بغضش را قورت داد و آرام گفت:من حق دارم انتخاب کنم...مسیرمو،ظاهرمو،دوستانمو...من بی ابرویی نکردم!شرق...و «دخترۀ چشم سفید»،روی تن سفیدش کبودی های سیاهی هدیه گرفت...هدیه کلمه مناسبی نیست...«عبرت»انتخاب بهتریست.با دستان لرزانش شانه های خود را بغل کرد...در این ذهن ها...درین زمین های سرد...غنچه ای سبز نمی شود...غنچه میلرزد و در خواب میمیرد...اشک هایی که دیده نشد...این خانواده عذاب من است اما...کاش عزیزانم نبودند...زخم های این ها از سر محبت است...شکنجه گر مصمم است این صلاحی برخاسته از مصلحتش است و آنکه تازیانه میخورد از جنس اوست و باید شادمانه درد را تحمل کند...لبخند بزند...خفه شود و سر به زیر.نالۀ درد از سر ناسپاسی است.این افکار خام ذهنش را می سوزاند...کسی بجای من فکر میکند؟نه من نمیخواهم سیلی بخورم...سیلی میزند تا از سرم بپرد خیره سری...یک بار،دوبار...انقدر که درس شود...مراقب است یک وقت شدید ناقص نشوم ها!چه میشود اگر خواستگاری ببیند،آبرو نمی ماند...نه از ریخت نیفتد...از پاافتادنش مانعی ندارد...سرش نبض شدیدی داشت...تنش میلرزید...با پشت دست لب پاره اش را پاک کرد و به خونش خیره شد.به طرز مضحکی خنده دار بود.اول لبخندی زد و بعد خندید،جنون آمیز و بلند...همه چیز مسخره شده بود...و یکباره افکار ترسناکی به سراغش آمد...تیغیا گاز؟...</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 00:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم درد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-ecjghgd9qy0m</link>
                <description>قلم درد گرفتم...مثل گلوم که یسری حرفا توش گیر کرده،یسری کلمه هم توی گلوی قلمم مونده شده حرفای نزده‌...من دنبال چی میگردم؟باید از کجا شروع کنم...نه من بلد نیستم ازون حرف خوشگلا براتون بزنم...عشق،پرتو افتاب از میون برگا،بازی بچه ها با توپ دو پوسته تو کوچه قدیمی یا دستای رنگی یه هنرمند.نه....بلد نیستم.اگر ذهنم رو قدم بزنی جز یه راهروی تاریک با صدا های عجیب نیست.من همیشه ایستادم چون صندلی ای نیست...در ذهنم مدام می دوم پس نیازی به نشستن ندارم‌...هر لحظه خسته تر و بی حوصله تر میشم...جهل مایه شادمانی است و من شاد نیستم.گاهی خنده هایم را میبینی یا به گرمی فشردن دستانن را اما...اما من پوسته ای از این رنگ هام...بشکاف مرا تا زبانت بند بیاید...من من باید دنبالش بگردم...آن یگانه انسان فانی که مرا سراپا میفهمد و میشنود...بی مهابا در آغوشم میکشد و در جدیت های سردم...بازیگوشانه لبخند بزند و زمزمه کند:من اینجام....همینجا...این خیال،نیاز مغز یا روحم است ولی خودم،خود یگانه تنهایم پا جلو میگذارم و دست به گلوی این احساس میبرم...حسی که تجسم دارد...تجسم زنده شده ام در آینه...گلویش را با یک دست میفشارم و تقلایش را میبینم...در صورتش فریاد میزنم:خفه شو خفه شو...هیچکس وجود ندارد تا هیاهویت را خاموش کند پس باری...خفه شو و به خواب برو وبیش ازین مرا خسته مکن...چرا که خسته ام ازین هیاهوی بی پایان.....آفرین...آفرین که مینویسید،از خودتان،کتاب هاتان،اهدافتان،احوالتان...من رغبتی ندارم یا شاید مینویسم که خوانده نشود...دوست دارم بنویسم...از عظمت کتاب هایم و عشقی که بروز نمیدهم تا مرا متاظهر نخوانند...چرا که انجا که جنون یا عقلی باشد،ادعایی نیست...میروم...میروم تا شاید در یاد بمانم...</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 01:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صرفا«هیچ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%B5%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%86-rfdibtie76fk</link>
                <description>بزار باهات صادق باشم پسر.من هیچوقت درمان نمیشم...مطمعنم چند وقت دیگه اولین تار موی سپید رو هم پیدا میکنم‌.نوشتنم تسکینم نمیده،نمی دونم تو زندگیم میتونم کاریو تموم کنم یا نه؟کتابا هم فقط نمک رو زخمن...نمیتونم هیچوقت قانع شم بگم تا همینجا بسه...من یه پوسته تو خالی با روکش غرورم...پوسته ای که از درون زنگ زده و مدام تقلا میکنه برای باقی موندن...رطوبت به استخوناش رسیده ولی چاره ای نیست....حتی الانم که مینویسم تسلایی ندارم...سردرگمی چیز تازه ای نیست ولی من یه بچه خستم،کسی ام که هفته ای دیگه همین نوشته رو نیشخند میکنم،زهرمار منِ آینده!حالا چی میخام؟شاید خواب؟و یه گوشه ای برای خزیدن...نمیشد منو فاکتور بگیرید از معادلات بغرنج دنیا؟؟میام بیرون یکیو اون پایینا عین خودم پیدا میکنم و باهم خط میخوریم...بینمون یه دیوار طویله...من بالاتر اون پایین....در نهایت سرنوشت یکیه...نیازی نیست مهم جلوه کنی و چرخ دنده ریزی باشی که عامل حرکت اون بالا بالایی ها بشی نه‌‌...اون بالایی خودشو راه میندازه...کنایه امیزه نه؟قبلا یه دونه«اون بالایی»داشتیم.همون که از همه بالاتر بودو همه چیزو همه کس رو میدید.تا اینکه کم کم یسریا بالا تر رفتند و بالا پریدن،میدونی چیشد؟جلو دید خدامونو گرفتن و اون چند وقتیه ما رو این پایین نمی بینه.من اینجام...این پایین بین سطح روون افکار توخالی و ساده...هر روز موقع عبور جمعیت میخام یقه لباسمو شل کن...رو جدول خم بشم و مایع سیاهی رو بالا بیارم...مرض روزمرگی.تک تک سلولات سیاه میشن...تاریکی مغزهای دوروبرت روی صورت تو هم میوفته و هوای اون مردم رو نفس میکشی...خواه ناخواه ناخوش احوال میشی...با سوزش و التهاب فرو می دیش یا فریاد میزنی...فریاد نزن...اونا مراقب اند...صدات رو میگیرنو چشاتو با عقایدشون کور می کنند. تکرار پشت تکرار تصویر محو صداقت میشه آرمان جامعه ای که محض تنوع هم دست از دروغ گویی برنمیداره.پلکای خسته ای که آخر رو اول دیده و خدا میدونه با اراده خودشو جلو میکشه یا انزجار تنفر از غیر.من کور سوی شمع توی این سیاهی قیر اندود رو حس میکنم ولی حدس بزن چی؟!سمتش نمیرم چون هیچوقت کاری رو به پایان نرسوندم.... </description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 03:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه پردهٔ عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-liejfyux2z5i</link>
                <description>چرا منتظرم یکی بیاد برام بنویسه؟چون خودم نمی تونم؟شاید.خسته ام ازینکه دنبال حکمت توی کاغذ پاره های بقیه گشتم،خسته ام ازین سکوت‌ِ پرهیاهو.بین این همه نوشته،در آخر شما چیزی ندارید که به من بدهید مگر نه؟دارید جوهر هدر میدهید‌.شما هم حکمتی ندارید تنها جسارتی است  بی حد و مرز برای تعرض به ساحت مقدس کلمات.حتی اکنون هم که خسته این بی جان افتاده را تکذیب میکنید میدانید که از حکمت تهی و از نور خالی هستید.اما من؟من چه؟من کجا ایستادم؟من اینجا میان دشتی ناهموار از اندیشه هایم ایستادم.بی اعتماد به این خردِ لایزالِ روبه زوال.خسته از توهم خِرد و طعم تلخ ندانستن هام.کجاست آن انتها؟من را به آنجا برید و با زور به زانو دراورید بغرید:«این لبه ی آن فردایی است که ندیدی،بهوش بیا که وقت مردن است.»اشک است که جاری میشود،اشک هایی که جاری شدن نیاموختند.شعر است که سروده میشود،بیت هایی که پیش ازین نقش نبسته اند بر دیوار خیال.می خندم،دیوانه وار،فجیع یا هرصفت گوشخراشی که در ذهن دارید.نشنوید،چون گوش هایتان به خون رنگ میزنند،رنگ ناله های ناهنجار.بی گمان چیزی از من نمانده برای...برای چه؟برای طرد کردن یا بوسیدن،برای سرد نگریستن یا برای پوشیدن دست هایم...نغمه ای دور گوشم را فریب میدهد.حماسه ای جانکاه به قدمت دروازه های جهنم.این همان نغمه ایست که دست در گردن جنون بی مرز این ذهن آشفته دارد.بگیرید این دستانم تا شیون نکنند در فراق کلمات گمشده شان‌.زاری نکنند در پی نظم های پنداموز و نثر های چشم نواز.اینها را تحمل نمیکنند دستانم...این حکمت والایی است که این «کمترین» ندیده است....یکباره نجاتم داد ازین بی وقفه هیاهو.دوستی نوشت:هیچ،زنگ زدم حالت را بپرسم.در کنج این زمان،لبخندم نشست و نگاهش کرد‌...پرده دوم:باید انجامش بدم‌...وظایفی دارم...باید...کتاب هام رو ازم بگیرید،اینها اخر مایه تباهی من یا این دنیا خواهند شد.دست بر گلویم بگذارید،رهایم کنید تاسقوط کنم...کدام درست ترست؟کدام ترسناک تر است؟!اینکه مرا به حال خویش بگذارید یا باشید و خاموشم کنید؟کاش انقدر دردناک نبود زندگی...کاش من کنجی به اسم خود داشتم،در سینه کوهی بدون برف و بدون آدم.جایی که تنها در خیالتان اجازه دارید به آن پا بگذارید.چادری کهنه بر پا میکردم و شب را با هیزم های خشک و صدای نازک دلنواز سوختنشان سر میکردم.جامه پر از بوی دود و سرم پر از آسودگی خاطر. بر تخته سنگی تکیه میدادم و میخواندم...انبوه کتاب هایم را.هربار که پایان را دیدم،از نو شروع کنم،دوباره و دوباره‌.باد آرام و قدم زنان می آید.پسرک سر بر صفحه نهاده و خوابیده است.پتوی بچگی اش را رویش میکشد، نفس چراغ نفتی را میگیرد و بی صدا میگذرد.هرشب کارش همین است‌...کیست جز او مونس این تنها ترینْ تنها.صبح نیشخند زنان به ساعت نداشته ام بیدار شوم.پرده سوماکنون عاقل ترم.میان سکوتی خواب آلود و مقاومتی بچگانه در برابر خواب.حتی لحن نوشته هایم در دستم نیست...این فضا خالی شده...پرچم دارانش مرده اند.کاش یکی حرفی تازه بزند.کاش کسی باشد بنویسد و ما حالمان خوب شود...رنگ باخته اید.راه را گم کرده اید.تاکنون می نشستم و می خواندمتان.آرام و بی صدا بدون لغزیدن نگاه.جسارتی نبود تا بنویسم از خودم.از اینکه گاهی افسانه اطلس را بیاد میارم.تایتانی از یونان که محکوم است بار زمین را بردوش بکشد،مغموم و تنها.این حس با منه...تنها دنیایم را به دوش میکشم...استادی همراهم قدم میزد،به او رو کردم و گفتم:مثلِ همیشه نیستید،شاید به تنهایی نیاز دارید؟لبخند کمرنگی زد و گفت:«نه،نه علی جان تنهایی نیاز نیست،تنهایی احتیاجه...»شاید...ولی هرروز که از کنار این آدما گذر میکنم بیشتر صورت هایشان کدر می شود.اینجا تنهایی نه نیاز است نه احتیاج.اینجا تنهایی،تنها انتخاب برای آسیب ندیدن است.یکی از تفریحاتم شکستن تنهایی آدم هاست.یکی از روز های سال آخر دبیرستان،در حیاط قدم میزدم.سرم را بالا اوردم و او آنجا بود،پسری با جثه ای درشت گوشه حیاط زیر درخت و روی سکویی نشسته بود.رفتم و آرام کنارش نشستم.همان جا فیل و فنجان برایم معنا پیدا کرد.در برابر او فنجان سفید چایخوری ام بودم.-تنها نشستی.چرا؟نگاهم کرد.+تنهایی زیباست.غیر از اون،دبیر هندسه از کلاس بیرونم کرد!آرام خندید.خندیدم...ادامه گفتگو را به یاد ندارم ولی همین اواخر که به مدرسه سر زدم.مرا دید،برایم دست تکان داد و سمتم آمد،لبخند میزد و دستم را به گرمی فشرد.معلوم شد با اون جثه عظیم،یک سال از من کوچک تر بوده است!حال می دانم گفتگوی خوبی بوده است...حتی اگر این ذهن نیمسوز یاری ام نکند که به یاد بیاورم......حال که نشستی و گوش میدهی بزار بگویم...چند ماه پیش،دم دمای غروب از کلاس فیزیک۱برمیگشتم.وسطای راه پسری با عصا راه میرفت،تنها و با درد.از نگذشتم.کنارش قدم هایم را آرام کردم و لبخند زدم:خدا بد نده مرد،چیشده؟می جا خورد،انگار انتظار غریبه ای با موهای ژولیده را نداشت.فعلا که داده!بی احتیاطی بود تو سالن فوتبال بد پیچید.-اوه،لعنتی،انشالله که زودتر خوب شی،کمک نمیخای؟از یک تا ده به لبخندی که زد بیست میدادم:+نه خیلی ممنون.و ممنون که حالم رو پرسیدی...وقتی دور میشدم زیر لب گفتم:روزمو ساختی پسر...
 https://musicgraphy.ir/l/9052/ </description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 20:26:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>my brithday</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/my-brithday-zc0nkyo88maw</link>
                <description>22اسفند.تولد یک...پسر 19ساله ساکن اصفهانیک (Bitter of words) B.O.W یا کتاب خوریک دانشجوی مهندسی مکانیکیک فرزندیک دوست خوبیک بلند پروازیک آدم معمولییک دیوونهیکEntpیک عاشق قهوه و شب زنده داریک انیمه باز تازه کاریک متفاوتیک نفر  عاشق یادگرفتنیک نفر با رفلاکس عصبییک نفر مبتلا به مرض بیش فکرییک نفر که هنوز از نوشتن میترسه...یک شاگردو در نهایت یه«پارادوکس»هیچوقت اینطوری نبودم که وااای تولد...حداقل از 12سالگی چون بگم همیشه اینطوری بودم چرت گفتم.میدونم حداقل نصف شما هم همین حسو چند ساله دارید.بد کوفتیه ادم تو شب تولد خودش معذب باشه ولی خب...حتما شنیدید که میگن از گ‍ِل افریده شدیم.راستش گاهی وقتا خدا رو تصور میکنم که یه استنبولی(یه ظرف گرد آهنی که توی بنایی استفاده میشه اگه نمیدونید)جلوشه پر از گل و داره آدمکای جور واجور درست میکنه و توی هر استبولی ملاتِ آدمیزادو اضافه میکنه:یکم شعور،عقل،دونه های شیرین شادی،مودی بودن،فلفلِ خشم،زرداب شرارت حالا دو فنجون احساس و آخرشم با نمک پاش عشق میپاشه.چیزی جاموند؟معذرت، دستور پخت کامل رو از خودش بپرسید به شرطی که تو ملاتتون ایمان هم ریخته باشه...میگیری که چی میگم؟بعد حالا من کجام؟تهِ استنبولی این سال از آفرینش.اینجا یه سری مواد ته نشین شدنو ازشون بیشتر دارم و خب طبعا یه سریا هم کم یا اصلا بهم نرسیده...باید گفت ته تقاری خدا؟لوسه ولی خب امروز دست از دل شستم.یه توصیه ای براتون دارم...اگر یه نفر کتاب دوست داره...نه عاشق کتابه، برا تولدش کتاب بگیرید...توی این سالها یه نفرم بهم کتاب نداد.جای تاسف داره جداً نه اینکه واقعا تو کف کادو باشم مثل بچه چهارساله ها(چی میگی تو خودت عملا هنوز بچه ای)ولی بالاخره حتی منم ازین کارا خوشم میاد.هی امیدوارم آشنا اینو نخونه...تولد که رد میشه بیشتر از قبل حس میکنم وقتم کمه.از بزرگترین حسرت هام اینه که وقتی میمیرم ندانسته هام خیلی بیشتر از دانسته هامه و من به ناچار میرم...چه کتابخونه هایی که هنوز فتح نکردم و چه صفحات کاغذی که هنوز بو نکشیدم.از سرگرمی هام اینه که برگه های کاغذو بو کنمو سنشو حدس بزنم.یبار امتحان کنید!وقتی نزدیک حدس میزنی غرورآمیزه...وقتی پسر9ساله رو توی کتابخونه رها کردند به این فکر میکرد که چه خوبه توی دنیاشون غرق بشی و چند ساعتی از این دنیایی که به طرز مسخره ای رئاله و هیچ خبری از تخیل نیست،بیرون بکشه.دنیاها و رویاهایی متفاوت که خیلی منظم کنار هم نشستن تو قفسه.میگن کتابو از رو جلدش قضاوت نکنید ولی من اونموقع اونیو میخوندم که از همه جذاب تر باشه جلدش...کتابای علوم ترسناک رو میگرفتم دستم یه پنج دقیقه باجلدش حال میکردم بعد بازش میکردم.اون موقع ها هم تخیلم سرزنده تر از الان بود ولی الان هرچی به دنیای آدم های«مثلا بالغ»نزدیک میشم انگار ذهنمم خسته میشه و وقتایی که سر سنگینه چاره ای نداره جز اینکه تخیل رو بیرون بریزه...اون روایت های قشنگ حماسی.قهرمان های دودل ولی خفن...نقاط اوج و حبس شدن نفست...میدان های نبرد...وقتی مکث میکنی میری یه آب به صورتت میزنی تا جرات خوندن ادامشو داشته باشی.یا وقتی یه جمله میخکوبت میکنه ولی دوست نداری برا یادداشت کردنش کتابو ول کنی با اینکه میدونی اون جمله قرار نیست یادت بمونه.یا وقتی که قفسه های شیک یه کتاب فروشی تو بالا شهر میخکوبت میکنه ولی میدونی اونقدر پول نداری که امشب قمار کنی و یه کتاب به دارایی هات اضافه کنی.خب با 76درصد منطقم وقتی کتاب فروشی میبینم مثله بچه ها میشم...ازون کوچیک ها منظورمه وگرنه گفتم که...تو عملا هنوز بچه ای و تواضع صفت خوبیه...با اندکی تاخیر...زبان فارسی هم تخریب کردم. </description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 13:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک آدامس فروش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37853047/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%B3-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-k3g8nzzhoqwx</link>
                <description>در راه برگشت به خانه بود‌.حوالی ساعت ده شب اتوبوس ها به لانه خزیده بودند.بی صدا سنگفرش ها را می شِمرد و جلو میرفت.خیابان غرق در سکوتی که هر ازگاهی با صدای ناخوشایند موتور یا ماشینی شکسته میشد.«عمو یکی ازم میخری؟»به چشم های قهوه ای دختر نگاه کرد.از کجا پیدایش شده بود؟سرش را بلند کرد و اطراف را نگاه کرد.پارک تاریک در سمت چپش با درخت های خاموش ایستاده بود.شبح مردی راحس کرد.سر به زیر انداخت.لعنت به شما از خدا بی خبرها که این چشم های معصوم و صدای بچگانه را دکان کرده اید و ازش نان میخورید.«عمو ترو خدا ازم بخر»به خود آمد و دست های کوچکش را نگاه کرد.همان طور که حدس میزد جعبه آدامس... جعبه کذایی که آن ریشه های پنهان انسانیتِ خفته ات را قلقلک میداد.وجدانم خاموش بود،خاموش تر از این درختان سرو که نگاهشان را حس میکردم.قدم زدن را از سر گرفتم.لی لی کنان کنارم راه می آمد و ساکت بود‌.چه میخواهی بچه؟آن گونه های سرخت از سرما مرا فریب نمیدهند.آن غمِ مات چشمانت دلم را نمیلرزاند.سکوت ملتمسانت...چرا ساکت مانده ای؟نکند انقدر در این روز ها التماس کرده ای که نایی برایت نمانده؟؟بگذار قلب مرد را از سینه اش بیرون بکشم و در جعبه ات بگذارم تا رهایت کند.نیمه شب حاصل زحمت روزانه ات را می دزدند مگر نه؟ایستادم و دست در جیب کردم‌.خواهش میکنم... بگذار التماس هایش بیهوده نباشند.کاش بتوانم از نگاهش بگریزم...اسکناسی بیرون کشیدم.ببخش که کم است...اسکناس دو هزار تومانی را گرفت و بی صدا کنارم لی لی و بپر بپر میکرد.بازی بچگانه ات هم تظاهرانه است؟یا این جنب و جوش را نتوانستند رام کنند؟اصلا فهمیده ای؟سوال احمقانه ایست.حتما میفهمد.فریب قد نیم متری اش را نخورید...از نصف این شهر دردمند تر است.قدم تند کردم و عبور کردم.در سکوت سرد ذهنم صدایی دهن باز کرد:«...به احساساتِ پوچ لبخند زدی...دخترک آشفته ات کرد...ضعیف شده ای!»-مهم نیست.شب سردی بود...لبخند گرمش را به بهای ناچیزی خریدم.حال این شهر ریا کار برایش قابل تحمل تر بود.من پسرم،ولی این دوتا صرفا برای نوشته استفاده شده است.</description>
                <category>B.O.W</category>
                <author>B.O.W</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 14:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>