<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sepidar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37911554</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:42:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3705040/avatar/cw8w3U.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sepidar</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37911554</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پشت دیوار سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37911554/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-qnnkcidkcgqi</link>
                <description>پشت میز چوبی کنار پنجره نشسته بود و به صندلی خالی رو به رویش نگاه می‌کرد. با هیجان و انتظاری و که در چهره‌ش دیده نمی‌شد، از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. هنوز نیامده بود. با کلافگی سرش را کمی خم کرد و چشم‌هایش را بست. صدای زنگ در کافه بلند شد. سریع سرش را بلند کرد و با نفسی حبس شده به در نگاه کرد؛ ولی فقط مرد جوانی در حالی که با تلفن صحبت می‌کرد، وارد شد. نفس حبس شده‌ش را آرام بیرون داد. در اوج ناامیدیش، هنوز امید داشت که شاید هر لحظه از انتهای کوچه‌ی رو به روی کافه، ببیندش؛ یا این بار که زنگ در کافه به صدا در می‌آید، او وارد شود. نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. بوی قهوه از همه‌جا احساس می‌شد و کمی آرام‌ترش می‌کرد؛ کمی دورتر. شاید به اندازه‌ی چند خاطره‌ی کوچک. به روزی فکر کرد که برای اولین بار، پشت یک میز رو به روی هم نشسته بودند‌. آن روز هم بوی قهوه فضا را پر کرده بود و نگاه گرم و ساکت دختر، از رو به رو خیره‌ش بود. با موسیقی ملایمی که در فضا پیچید از یاد نگاه دور دختر در آمد و به صندلی خالی پشت میز نگاه کرد. با تعلل،  مداد را از کنار کاغذ روی میز برداشت و در دستش چرخاند. انگار هنوز هم گرمی جای انگشت‌های دختر را روی بدنه‌ش حس می‌کرد. یادگاری‌ای از اولین روز نوشتنشان. چشمانش را بست و به صورتش فکر کرد؛ به لبخند‌های همیشه ساکت، حرف‌های بی‌صدا، نگاه براق و دست خط زیبایی که هنوز هم نوشته‌هایش را نگه داشته بود. دست‌هایی که همیشه دستکش داشتند. چشم‌هایش را که باز کرد، نوشت. انگار همه‌جا در سکوتی عمیق فرو رفت و هیچ صدایی در جهان وجود نداشت. همهمه‌ی آرام کافه از بین رفت و موسیقی ملایم فضا، قطع شد. تنها چیزی که به گوش مرد جوان می‌رسید، صدای خفیف کشیده شدن مداد روی کاغذ بود. صدایی که نشان از حرف زدن داشت. حرف‌هایی که امید شنیده شدنشان، هر لحظه کم‌رنگ‌تر میشد.-امیدی به اومدنت نداشتم، ولی بازم ته قلبم امیدوار بودم وقتی دارم اینا رو می‌نویسم، تو رو توی ذهنم نه، روی صندلی خالی رو به روم ببینم. ولی از طرفی، انگار خیلیم بد نشد. مطمئن نیستم می‌تونم جواب این حرف‌ها رو بشنوم یا نه. دقیق‌ترش، نمی‌دونم می‌تونم تحمل کنم برای این حرف‌ها جوابی نشنوم یا نه. راستش بعد از چیزایی که گذشت، حتی نمی‌دونم الان باید اینجا باشم یا نه. می‌دونی نوا، خیلی با خودم فکر کردم تا ببینم چی قراره برات بنویسم. چی باید بهت بگم تا این دیدار، آخرین دیدارمون نشه.با خودم گفتم برات از قشنگی عشق میگم، اینکه چقدر عاشقتم  و چقدر چشمات قشنگه. اینکه عاشق شنیدن حرف‌هات وقتی که ذوق می‌کنی هستم؛ اینکه تو قشنگ‌ترین صدای جهان رو داری که از شنیدن حرف‌هات سیر نمیشم و... .ولی هیچ‌کدوم نشد نوا. یادم اومد من و تو هیچ‌وقت با هم حرف نزدیم. یادم اومد ما عاشق شدیم، ولی هیچ‌وقت صدای همدیگه رو نشنیدیم نوا. اصلا، داستان ما از همین نشنیدن شروع شد دیگه. یادت میاد؟ بار اولی که همدیگه رو دیدیم. من توی اون پارک پشت سرت راه افتاده بودم و صدات میزدم، تو هم نه جواب می‌دادی نه بر می‌گشتی. فکر می‌کردی مزاحمم، ولی نبودم. من فقط، یه آدمی بودم که قبل از دیدن چشمای تو نتونسته بودم چیزی قشنگ‌تر از اون رو تصور کنم. اون روز صدات رو نشنیدم؛ صدایی برای شنیدن نداشتی. ولی من تا همین امروز هم، هیچ‌وقت حرف‌هات رو فراموش نکردم نوا. راستش حتی فکر کردم بهت زنگ بزنم. ولی نتونستم. انگار، حتی صدامم همراهیم نمی‌کرد برای زدن حرف‌هام به تو. برای همین همچنان به رسم نانوشته‌ی بینمون پایبند موندم. نوشتن.  توی همون کافه‌ی همیشگی، پشت میز همیشگی، رو به روی یه صندلی خالی که قبلا جای تو بود نشستم و دارم برات می‌نویسم. از عشق و خنده و صدات نه. از خوده خودت. از نوا.  نوایی که برای من، فقط عشق نبود و نیست. شاید برات عجیب باشه حرفم، ولی تو، خلوت من بودی نوا. شبیه همون حیات خلوت‌های کوچیک، با یه باغچه پایین دیوارش. همونایی که آدم از دست همه‌چیز و همه‌کس که خسته می‌شد می‌رفت اونجا و فقط زیر نور خورشید دراز می‌کشید و به هیچی فکر نمی‌کرد. اون خلوت تو بودی نوا. تو همونی بودی که وقتی از همه خسته میشدم، همه از من خسته می‌شدن، وقتی که می‌خواستم تنها باشم، حتی اون تنهایی رو هم با تو می‌خواستم. تو، طوری با وجودم عجین شده بودی که من حتی تنهایی‌هام رو هم با تو می‌خواستم.بار اولی که رو به روی هم نشستیم و بهم گفتی نمی‌تونی حرف بزنی، فکر نمی‌کردم یه روز به جایی برسم که منم دیگه نتونم باهات حرف بزنم. روزی که قرار گذاشتیم به جای حرف زدن، بشینیم رو به روی هم و  حرف‌هامون رو برای هم بنویسیم، اولین آجر دیوار رو گذاشتیم. یه دیوار از جنس سکوت، که پشتش فقط من بودم و تو. پشت دیوار ما هیچ صدایی نبود، ولی یه عالمه حرف بینمون چرخ می‌خورد. حرف‌هایی که هیچ‌وقت بینمون گفته نشدن، ولی هرروز، هزاربار شنیده می‌شدن. من حتی این دیوار رو هم، با تو می‌خوام نوا. جایی که من پشتش می‌تونم حرف‌هات رو بشنوم و هیچ صدایی نیست که مانع این شنیدن بشه. من بودن پشت این دیوار رو با تو، به تمام موسیقی‌ها و صداهای قشنگ دنیا ترجیح میدم نوا.نمی‌دونم قراره بیای اینجا یا نه، نمی‌دونم صندلی رو به روی من پشت این میز، قراره تو رو ببینه یا نه. حتی مطمئن نیستم  این حرف‌ها اصلا به گوشت می‌رسه؟ ولی اینو می‌دونم، تا نهایت سکوتی که بین ما هست، من منتظر شنیدن دوباره‌ی حرف‌هات، می‌مونم.با نوشتن آخرین کلمه، آرام سرش را از روی برگه بلند کرد. صدای موسیقی ملایم دوباره در گوش‌هایش پیچید و سکوت کافه از بین رفت. کاغذ را برداشت و به عادت همیشه از وسط تا کرد و روی میز گذاشت. برای بار آخر از پنجره به کوچه‌ی رو به روی کافه نگاه کرد. چشم‌های منتظرش‌ روی چهره‌ی همه‌ی آدم‌ها چرخید و با ندیدن کسی که منتظرش بود، با ناامیدی سرش را پایین انداخت. انتظار بیشتر فایده نداشت. نوا نمی‌آمد. کاغذ را براشت و از جا بلند شد. پالتویش را پوشید و مداد را در جیبش گذاشت. لحظه‌ای به کاغذ تا خورده‌ و بعد به پنجره نگاه کرد. در لحظه‌ی آخر، کاغذ را روی میز گذاشت و بعد با قدم‌های بلند از میز دور شد و از کافه خارج شد. احساس بهتری داشت. حداقل الان، نوا چه می‌آمد چه نه، حرف‌‌هایش اینجا منتظر شنیده شدن می‌ماندند.چند لحظه بعد از رفتن مرد، دوباره زنگ بالای در به صدا در آمد و اینبار، دختر جوانی با دستکش‌های قهوه‌ای رنگ وارد کافه شد. نگاهش را دور تا دور کافه چرخاند و روی میزی مکث کرد. میز کوچکی کنار پنجره، با دو صندلی خالی، که کاغذی تا خورده‌ روی آن بود.</description>
                <category>Sepidar</category>
                <author>Sepidar</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 00:37:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ بی‌رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37911554/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-f1xc1wloz18e</link>
                <description>آخرین سایه روشن را کنار صورت دختر کشیدم. سرم را از نقاشی فاصله دادم و با دقت خطوط نقاشی را نگاه کردم‌. پسر، دستش را دور شانه‌ی دختر انداخته بود و بند اسلحه روی شانه‌ش آویزان بود. لبخند غمگینی زدم. آخرین نقاشی‌ هم تمام شده بود. سر انگشتم را آرام روی گونه‌ی دخترک در نقاشی کشیدم. لبخندشان خیلی واقعی بود. انگار، احساس ناب آن لحظات را حتی در نقاشی هم با خود داشتند. نقاشی را برداشتم و روی میز دیگری که بقیه‌ی نقاشی‌ها رویش بود گذاشتم. از هفته‌ی بعد، نمایشگاه نقاشی‌ام آغاز میشد و بعد از هشت ماه کار بی‌قفه، بالاخره تمامشان کرده بودم. هم نقاشی‌ها را، هم داستان خاصشان را. به تمام طرح‌های دیگری که با نظم روی میز چیده بودم نگاه کردم.  تمام نقاشی‌ها یک اشتراک داشتند. دختران و پسرانی که گاهاً در آغوش هم و یا در حال خداحافظی از هم کشیده شده بودند. گاهی با لبخند، گاهی با چشم‌های خیس. بعضی با چمدان، بعضی با لباس‌های ارتشی. تمام نقاشی‌ها سیاه قلم بودند. سیاه و سفید. به نقاشی که تقریبا دو هفته پیش کشیده بودم نگاه کردم. پسر جوان با لبخند شیطانش دستش را دور دختری که با لباس محلی کنارش ایستاده، انداخته بود. سرباز جوان لهستانی، کنار دختر روستایی اهل فرانسه. ورا و مارس. عکس‌هایشان را از دوست ورا، گرفته بودم. کارولین، از خاطرات زمان آشناییشان برایم گفته بود. از اینکه ورا دختر آرامی بود و همیشه لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایش داشت. اسب سوار خوبی بود و عادت داشت روی تپه‌ها اسب سواری کند‌. گفته بود وقتی که پس سقوط لهستان، فرماندهان و سربازان به فرانسه فرار کردند، پای مارس به روستای آن‌ها باز شد. برای اولین بار روی یک تپه همدیگر را دیده بودند. مارس جوان و شیطان، که رفتاری راحت و شهری با روستاییان داشت؛ در کنار ورای آرام و بی‌حاشیه‌ که تمام رویایش در آکادمی موسیقی خلاصه میشد. البته، تا زمانی که مارس، دوباره به جبهه برود. بعد از رفتن  بی‌برگشت مارس، ورا تا آخر عمرش در روستا مانده بود. به گفته‌ی کارولین، منتظر مارس بود. مارسی که دیگر هیچ‌وقت، نه تنها به روستا، بلکه به هیچ‌جا برنگشت. او عکس‌هایشان را به من داد. ولی در عکس، کنار هم نبودند. یک عکس تکی از مارس، و یک عکس تکی از ورا. من آن‌ها را کنار هم کشیدم. خیلی دلم می‌خواست نقاشی‌ را رنگی بکشم. آسمان آبی، طبیعت سبز. ولی هیچ رنگی نمی‌توانست غم دو عاشقی را که سال‌ها بعد از مرگشان تازه توانسته‌ بودند در یک قاب کنار هم باشند، به تصویر بکشد؛ جز سیاه و سفید. به لباس نظامی‌ای که در یکی از نقاشی‌ها تن یکی از پسرها بود نگاه کردم. نیکولاس گارسیا. عضو ارتش اسپانیا. در آن عکس درحال اعزام به خط مقدم برای جنگ با آلمان نازی بود. دختر کنارش، کامیلا هم جزو گارد پزشکی ارتش بود. می‌گفتند هیچگاه از خط مقدم برنگشت. نه خودش، نه حتی وسایلش. دختر هم پس از جنگ از اسپانیا رفته بود. او را در ایتالیا پیدا کردم. پیرزنی که روی بالکن خانه‌ش در ونیز روی صندلی نشسته بود و عکس قدیمی و سیاه سفید نیکولاس را رو به روی صندلی‌اش روی میز گذاشته بود. عشق هنوز هم در لحن صحبت کامیلا، وقتی در مورد نیکولاس صحبت می‌کرد، پیدا بود‌. چشمان براقش که با وجود غم عشق، هنوز هم گرم و درخشان بودند. از منظم و جدی بودن نیکولاس گفته بود. از اینکه همیشه می‌خواست بعد از جنگ، با هم به ایتالیا بروند و یک گلخانه در آنجا داشته باشند. این نقاشی هم... این یکی را هم نمیشد رنگی کشید. وقتی نیکولاس و قلب کامیلا در جبهه جا مانده بودند، هیچ رنگی هم نمی‌توانست به نقاشی داستانشان برگردد. دوباره به نقاشی زیر دستم نگاه کردم. همانی که همین حالا تمامش کرده بودم. دختر، سر پسر را در آغوش گرفته بود و هر دو چشم‌هایشان را بسته بودند. این یکی... این یکی انگار حتی سیاه و سفیدش هم سیاهی بیشتری داشت. دختر، یهودی بود و پسر که از سربازان ارتش آلمان بود، او را در اردوگاه کار اجباری دیده بود. رابرت بیست و پنج ساله و دختر بی‌نام و نشان اردوگاه. دختر مو سیاهی که به جز رابرت، هیچکس اسمش را نمی‌دانست. تمام مدت آشناییشان سه ماه بود، تا وقتی که دختر در حمام گاز اردوگاه گیر بیفتد و در آخر هم... . کسی بعد از آن رابرت را ندیده بود. عکسی که به دست من رسید را هم، یکی از دوستان رابرت به من داد. از سردرگمی رابرت، وقتی که دختر اردوگاه را دیده بود، گفت. از نامه‌هایی که برای هم می‌نوشتند. از دختری که نمی‌توانست صحبت کند و... از عکسی که به من داده بودند. یک هفته قبل از مرگ دختر، زمانی که بیرون از اردوگاه کنار هم نشسته بودند، خودش مخفیانه از آن‌ها عکس گرفته. بعد از مرگ دختر اردوگاه، دیگر از سرباز جوان خبری نشد. حتی کسی نمی‌دانست مرده یا زنده است. این یکی نقاشی هم، نمی‌توانست رنگی شود. قشنگ‌ترین رنگ برای نقاشی، همان موهای سیاه دختر اردوگاه بود. لبخند آرامی زدم. هیچ کدام از نقاشی‌ها، رنگی نمی‌شدند. هیچ رنگی نمی‌توانست آن‌ها را توصیف کند. هیچ‌کدامشان را. هرکدامشان رنگ داستانشان را یک جایی جا گذاشته بودند. آخرین نگاه را به نقاشی انداختم و به سمت در اتاق رفتم. سیاه و سفید، تنها رنگی بود که می‌توانست به زندگی کسانی بیاید، که صاحب کوتاه‌ترین و بی‌رنگ‌ترین داستان‌ها بودند.</description>
                <category>Sepidar</category>
                <author>Sepidar</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 15:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم روح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37911554/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%AD-bh2ymskve3fv</link>
                <description>درد شدیدی در کمرم احساس می‌کردم. نفسم به سختی بالا می‌آمد. محل زخم تیرها روی کمرم هنوز خونریزی داشت. خیسی خون را روی کمرم حس می‌کردم. زنجیر‌های دور مچ دست‌هایم، باعث زخمی شدن آن‌ها شده بود‌. سکوت سردی فضای خالی زندانم را پر کرده بود. بوی نم و مرطوب سیاهچاله، هرلحظه بیشتر مرا به عمق‌ اتفاقی که برایم افتاده بود می‌برد. -چرا این کار رو کردی؟ با شنیدن صدایش لبخند کم‌رنگی زدم و چشم‌هایم را با غم بستم. نفسم سنگین شد. می‌دانستم برای آخرین بار می‌آید.او نمی‌گذاشت در آخرین دقایق، تنها باشم.-نمی‌دونم.صدای او هم سرشار از افسوس بود. من هم نارحت بودم. ناراحت و مهم‌تر از همه، ناامید.-نمی‌دونی؟انگار که مقابلم ایستاده باشد؛ رو به دیوار خالی رو به رویم سرم را به نشان نه تکان دادم.  دوباره صدایش را در سرم شنیدم. با تمسخر خندید.-این کار رو از تو خیلی بعید می‌دیدم، راحیل. خیلی. یه جورایی ازت ناامید شدم. ولی این جوابی که دادی... بیشتر عصبانیم می‌کنه! تو یکی از بهترین اعضای سرزمین ما بودی. ولی الان کجایی؟ به‌خاطر یه تصمیم اشتباه، کسی که ارزشش رو نداشت، همه چی رو از دست دادی! خنده‌ی کوتاه و ناباوری کرد.-باورت میشه راحیل؟ می‌شنوی؟ از دست دادی! دوست‌هات رو. خانواده‌ت رو.  حالا هم تو دست یه عده‌ فانی طماع اسیری! به‌خاطر چی؟ به‌خاطر چیزی که نمی‌دونی؟به سختی برای نشکستن بغضم مبارزه کردم. با صدای گرفته‌ای گفتم: -نه چاولان... باورم نمیشه. هیچ‌وقت هم نمی‌تونم باورم کنم این اتفاق‌ها برام افتاد. من نمی‌دونم چرا این بلاها سرم اومد. نه به خاطر اینکه نمی‌دونم به خاطر چی، برای اینکه نمی‌تونم باور کنم دلیلش اون بوده.با یادآوری آن روزها با بغض خندیدم. عجیب بود ولی، من هنوز هم آن حس عجیب را در اعماق قلبم حس می‌کردم. در اعماق روحم. انگار، پیچک‌های دور قلبم هنوز خشک نشده بودند. -می‌دونی چاولان؟ بار اولی که دیدمش فهمیدم چیزی رو حس می‌کنم که نمی‌فهممش. الان دارم صدای تو رو توی سرم می‌شنوم. ولی اون... وقتی برای اولین بار حرف زد... من صداش رو از اعماق قلبم می‌شنیدم. چاولان ساکت بود ولی حضورش را در سرم حس می‌کردم. -من تا قبل از اون نمی‌شناختمش. اصلا تا حالا یه فانی از نزدیک ندیده بودم. خب چرا باید میدیم؟ یه نامیرا از تبار محجوب چرا باید این پایین باشه؟ ولی اون... من روح اون رو حس می‌کردم. اون حس رو... اون حس از قلبم بالا میومد.سرم را تکان دادم. -ما هیچ‌وقت همچین حسی رو توی سرزمینمون نداشتیم چاولان. برای همه‌مون دور از انتظار بود که دو نفر بتونن همچین چیزی رو تا ابدیت حفظ کنن. ولی من داشتمش چاولان. نمی‌فهمیدمش... نمی‌فهممش... ولی داشتمش... اون رو با روحم داشتم. توی همه‌چی اون رو می‌دیدم. درکش می‌کردم. انگار آسمون بالا سرم بعد از دیدن اون فرق کرده بود. جنگل بعد از اون حس سبزتر شده بود.پوزخند زدم. مشکل برای من جای دیگری بود.- تمام اشتباه و شاید هم بدشانسی من، یه چیز بود. من تمام‌ این‌ها رو با کسی داشتم که حتی به معمولی‌ترین احساسات هم هیچ اهمیتی نمی‌داد. انسان‌ها... خندیدم.-کسایی که همچین محبتی رو دارن و فقط زیر پا له کردنش رو بلدن. من اون موقع... حتی نزول کردنمم برام مهم نبود چون حس می‌کردم اون ارزشش رو داره. ولی عشق؟ مکث کردم. کلمات در گلویم گیر کرده بودند. انگار حتی جملات هم نمی‌توانستند همچین چیزی را توضیح بدهند. این بار که حرف زدم، صدایم می‌لرزید.  -مطمئناً برای انسان‌ها بیشتر از یه بازیچه‌ نیست. چون... چون اونا متنفر شدن رو بهتر از دوست داشتن بلدن. باورت میشه؟ اونا یاد گرفتن از عشق دست بکشن. اونو ول کنن و تنفر رو جایگزین اون کنن. خیلی راحت این کار رو انجام میدن. جوری عشق رو دور می‌ندازن که انگار هیچ‌وقت به چشم‌های کسی جور دیگه‌ای نگاه نکرده بودن. طمعشون، حرصشون، دشمنیشون براشون مهم‌تر از هر حس دیگه‌ای بود و من؛ حتی حدس این رو هم نمی‌زدم. این بار صدای چاولان هم می‌لرزید.-راحیل... -مهم نیست چاولان. من تاوان اشتباهم رو میدم. مهم نیست چه بلایی سرم بیاد، هرچیزی بهایی داره و من، باید بهاش رو بدم.در ذهنم اضافه کردم: هم بهای عشق رو، هم بهای اشتباه عاشق شدنم رو. برگشتم وسعی کردم به کمرم نگاه کنم. هنوز هم خیسی خون را احساس می‌کردم. - ولی تو... تو به تمام مردم سرزمین بگو. بگو من چیزی رو که سالیان سال فقط داستان‌هاش رو خوندیم رو پیدا کردم. بگو اون واقعی بود و وجود داشت. من پیداش کردم. تعریف نکن که چه سرنوشتی داشتم ولی بگو، دنبال درست‌ترین عشق بگردن. نه کسی که درسته عاشقش بشن، کسی که درست باهاش عاشقی کنن. نفس بریده‌ای کشیدم. بعد از چند لحظه صدای چاولان را شنیدم. این‌بار آرام‌ بود و غمگین.-پیام تو به سرزمین میرسه راحیل. اینو مطمئن باش. ولی... الان پشیمونی؟چشم‌هایم را بستم. آسمان را تصور کردم. جنگل‌ را...-رنگ عشق، قرمزه چاولان. به رنگ خون تمام روح‌هایی که به خاطر عشق زخمی شدن. خون‌هایی که برای رسیدن یا نرسیدن ریخته شدن. و من..‌.چشم‌هایم را باز کردم. یک قطره اشک آرام روی گونه‌ام افتاد.-آسمون هنوزم برای من مثل قبلش نشده. هنوزم جنگل سرسبز‌تره و هنوزم، آسمون گاهی نور‌های قرمز داره‌‌.</description>
                <category>Sepidar</category>
                <author>Sepidar</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 21:26:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37911554/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-byq5lfduanlj</link>
                <description>به آسمان دلگیر و خاکستری بالای سرم خیره شدم. صدای جیر جیر سیم خاردار آویزان پشت سرم، سکوت غمگین ایستگاه متروکه‌ی اتوبوس را می‌شکست. به صندلی کهنه‌ی ایستگاه تکیه داده بودم و بی‌هدف به آسمان نگاه می‌کردم. هوا ابری بود. انگار می‌خواست باران ببارد ولی هنوز خبری نبود. از دیروز همین‌طور بود. مثل افکار من؛ دلگیر و تیره. درهم برهم و شلوغ. شلوغ از ابرهایی که راهی به جز باریدن، برای رهایی نداشتند. بارانی که انگار به این زودی‌ها قصد باریدن نداشت‌. در واقع، انگیزه‌ای برای باریدن نداشت‌. انقدر همه‌چی را بی‌معنی می‌دیدم که حتی حوصله‌ی مرتب کردن افکارم را هم نداشتم. حوصله‌ی فکر کردن به آن‌ها را. همه‌چی برایم رنگ آسمان شده بود. خاکستریه خاکستری.-از دیروزه که هوا همین‌طوره. تو این هوا اینجا چی‌کار می‌کنی؟ نگران بارون نیستی؟ به سمت غریبه برگشتم. مردی با پالتو و کلاه مشکی رنگ در حالی که  فندک میزد، سیگارش را روشن می‌کرد. سه صندلی آن‌طرف‌تر نشسته بود. به چهره‌ی آرامش نگاه کردم.-خودت چی؟ نگران بارون نیستی؟ اولین پک را به سیگارش زد و خندید.-نه نیستم. شانه‌هایم را بالا انداختم.-پس منم نیستم‌. دوباره خندید. -من دلیل دارم. نگاهش کردم. نیم نگاهی به من انداخت و پکی به سیگارش زد. -بارون حالا حالاها قرار نیست بباره‌. به آسمان نگاه کرد. - این آسمون... هوا... بارون رو گم کرده. متعجب به آسمان نگاه کردم. منظورش چه بود؟ -بارون رو گم کرده؟ سرش را به نشانه تایید تکان داد.-آره. گم کرده. مردد به سمتش برگشتم. نمی‌دانستم چرا به حرف زدن با او ادامه می‌دهم. ولی انگار، حرف زدن با او همان بارانی بود که نیازش داشتم.-ولی، چطور آسمون می‌تونه بارونش رو گم کنه؟ اون... خب اون عضوی از آسمونه! دود سیگارش را بیرون داد. -خب... همیشه چیزایی که از خودتن رو راحت‌تر می‌تونی گم کنی.مکث کرد.-خیلی راحت می‌تونی دوست‌هات رو گم کنی. خانواده‌ت رو، کتاب مورد علاقه‌ت رو، فیلم محبوبت رو... حتی خودت و احساساتت رو. به کفش‌هایم نگاه کردم. احساس غریبی بهم دست داده بود. حرف‌هایش را می‌فهمیدم و نمی‌فهمیدم. -چطوری میشه که یه نفر احساساتش رو گم می‌کنه؟ نفس عمیقی کشید. با بیرون دادن نفسش بخار هوا جلوی صورتش پخش شد.-آدما اونا رو جا می‌ذارن. همه‌چیزشون رو جا می‌ذارن. احساساتشون رو یه روزی... یه جایی جا می‌ذارن. شاید یه جا، شاید پیش یه نفر، شاید پیش یه چیز. اگر انتخابشون درست باشه، خودشون رو گم نمی‌کنن چون تا ابد دنبالشون میاد. ولی اگر اشتباه کنن؛ گم میشن. کتاب مورد علاقه‌شون تو همون کتابخونه جا می‌ذارن. یادشون میره فلش فیلمشون رو از تلوزیون در بیارن. فراموش می‌کنن برای گردش آخر هفته برگردن خونه. آدما... یک دستش را در جیب پالتویش گذاشت. سیگار نیمه سوخته هنوز بین انگشتانش می‌سوخت. -آدما خیلی راحت فراموش می‌کنن و بیشتر از اون، خیلی وقتا از به یاد آوردن هم فرارین. برای همین... وقتی مهم‌ترین چیزهاشون رو فراموش کنن، بخشی از خودشون رو پیش اونا جا می‌ذارن. انقدر این کار تکرار میشه که تمام خودشون رو گم می‌کنن. و اون موقعست که تازه می‌فهمن چی شده. سعی می‌کنن خودشون رو پیدا کنن ولی‌... به سیگارش پک می‌زند. -معلوم نیست چند نفر بتونن خودشون رو پیدا کنن. یا حتی چند نفر بتونن کامل این کار رو بکنن.به رو به رویم خیره شدم. سرمای هوا را بیشتر حس می‌کردم. انگار تازه معنای حرفش را می‌فهمیدم. بودن او، در این ایستگاه متروکه... به غریبه نگاه کردم. -تو هم گم شدی؟ پک آخر را به سیگارش زد. هنوز هم صدای جیر جیر سیم خاردار می‌آمد. پوزخند زد و دود سیگارش را بیرون داد. با صدایی گرفته گفت: -فکر کنم. راستش... می‌دونم خونه‌م کجاست، محل کارم کجاست، می‌دونم ماشینم رو کجا پارک می‌کنم. ولی... ولی کتاب موردعلاقه‌م رو گم کردم. یادم نمیاد کجا گذاشتمش. حتی اسمش هم یادم نمیاد. فقط میدونم یه روزی، یه بخشی از احساسم رو بین یه نوشته‌ای جا گذاشتم. یادم نمیاد تو اون فروشگاهی که قهوه‌های موردعلاقه‌م رو داشت، چی سفارش می‌دادم که انقدر دوستش داشتم‌. لباس مورد علاقه‌م، یادم رفته چه شکلی بود. اونو، توی یه کمدی گذاشتم که یادم نمیاد کجاست. سعی می‌کنم یادم بیاد... سعی می‌کنم پیداشون کنم... ولی انگار همه‌چیز از ذهنم فرار کرده.  به این راحتی‌ها نیست. آخه.‌.. آخه انگار، من گم شده‌م.لحظه‌ای سکوت کرد و با صدای آرامی زمزمه کرد:-گم شدم و هنوز، راه زیادی تا پیدا شدن دارم. بعد از اتمام حرفش ته سیگارش را روی زمین انداخت و زیر پایش له کرد. از جایش بلند شد و یقیه‌ی پالتویش را درست کرد. - آدما همیشه راه طولانی‌ای برای پیدا کردن خودشون دارن، ولی آسمون با آدما فرق داره. انقدر طول نمی‌کشه که بارون رو پیدا کنه. قبل از اینکه هم رو پیدا کنن، برگرد خونه.پشتش را به من کرد ولی قبل از اینکه دور شود، از روی شانه‌ش دوباره نگاهم کرد.-قبل از اینکه خودت رو گم کنی، برگرد خونه.دوباره چرخید از ایستگاه دور شد. ایستادم و به قدم‌هایش خیره شدم. حرفش را با خودم مرور کردم. با حس قطره‌ی کوچکی که روی صورتم افتاد به آسمان نگاه کردم. قطرات کوچک باران آرام روی زمین می‌ریخت. دسم را رو به آسمان گرفتم. به خیس شدن دستم نگاه کردم. انگار، بارانی که منتظرش بودم، باریده بود.</description>
                <category>Sepidar</category>
                <author>Sepidar</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 13:46:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص در رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37911554/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-rw1r9zqipq4w</link>
                <description>لباس سفید رنگم را بالا بردم و دست دیگرم را به تنه‌ی درخت گرفتم. به آرامی از روی درختی که روی زمین افتاده بود گذشتم و به محوطه‌ی دایره مانند و خالی نگاه کردم. مه، اطراف محوطه را پوشانده بود و نور کمرنگ خورشید وسط محوطه را روشن کرده بود‌. زیر لب زمزمه کردم:-همینجا بود‌‌.‌.. نفس عمیقی کشیدم. بوی خاک باران خورده در مشامم پیچید‌.  هوای مرطوب و تازه‌ روحم را نوازش می‌کرد. به قول آندره، دود سیگار و توتون را از ریه‌هایم جدا می‌کرد و به جایشان بذر یاس و شمعدانی می‌کاشت. با یادآوری اندره، لبخند کم‌رنگی زدم و قدمی به جلو برداشتم.-آندره؟با صدای خش خش سرم را چرخاندم. تکان خوردن بوته را در آن طرف محوطه دیدم. آندره، با موهای بهم ریخته و لبخند همیشگی روی صورتش از پشت بوته بلند شد. -به موقع رسیدی!وارد محوطه شد و با هیجان دور خودش چرخید. به مهی که اطراف درختان و نزدیک زمین بود اشاره کرد.-ببین! دقیقا مثل صحنه‌ی تئاتره، مثل همون نمایش رقص توی فرانسه! یادت میاد؟ خیلی رویاییه‌!نمایش رقص فرانسه... با یادآوری آن روزها لبخند عمیقی زدم.-مگه میشه یادم بره؟!با لبخند ملایمی به من خیره شد. به همان روز فکر می‌کرد. اولین باری که همدیگر را دیدیم. یک هفته قبل از نمایش رقص در فرانسه. پاریس، تازه از حال و هوای جنگ آزاد شده بود و این نمایش، یکی از اولین نمایش‌های پس از صلح بود‌. پسر جوانی در پیاده‌رو سنگ فرش شده، ساز میزد و من کنار بقیه‌ی مردم به موسیقی گوش می‌دادم. اولین بار همانجا دیدمش. میان جمعیت. خودش را آرام آرام با ریتم موسیقی تکان می‌داد. نمی‌توانستم نگاهم را از او بگیرم. نمی‌دانم چند دقیقه بود که نگاهش می‌کردم؛ بالاخره متوجه نگاهم شد و به سمتم برگشت. چند لحظه نگاهم کرد و کم‌کم لبخند کم‌رنگی زد. سریع سرم را چرخاندم و به نوازنده‌ی جوان نگاه کردم. چند لحظه بعد حضور کسی را کنار حس کردم.-سلام.سریع برگشتم. کی کنارم آمده بود؟ با لبخند نگاهم می‌کرد‌. -سلام. دوباره به پسر نوازنده نگاه کردم.-خیلی قشنگ ساز می‌زنه. مگه نه؟-آره. خیلی با احساسه...تکان خوردنش را کنارم حس می‌کردم. خودش را با ریتم تکان می‌داد. نیم نگاهی به سمتش انداختم.-رقصیدن رو دوست داری؟چشمانش را آرام باز و بسته کرد. -خیلی خیلی زیاد. رقصیدن رویای منه.لبخند زدم.-منم رقصیدن رو دوست دارم. برای... برای دیدن نمایش رقص اومدم اینجا.با هیجان به سمتم برگشت.-برای نمایش اومدی؟ اون نمایش فوق‌العاده ست!به سمتش برگشتم.-تو هم رقاصی؟-آره!با لبخند سرم را چرخاندم و دوباره به نوازنده نگاه کردم. ریتم موسیقی کم‌کم درحال تغییر بود.  بعد از چند لحظه دوباره به سمتم برگشت.-میای برقصیم؟پلک زدم. دوباره خودم را وسط جنگل دیدم. آندره، با لبخند نگاهم می‌کرد. لبخند دندان‌نمایی زدم و پایم را درون مهی که جلویم بود گذاشتم.- همیشه برا سوال بود اولین بار چطوری اینجا رو پیدا کردی؟با غرور یک ابرویش را بالا انداخت. به شوخی گفت:-چی فکر کردی؟ خانم جوان، من یه هنرمندم! یه رقاص! یه نوازنده! مثل اون شب توی پاریس. یادت میاد؟ هنر همیشه منو به دنبال چیزی میفرستن که در اون وجود دارم....لحنش جدی و رویاپرداز شد. همیشه همین بود. آندره، در رویاهایش زندگی می‌کرد.-وقتی که معروف بشیم، اینجا رو به همه معرفی می‌کنم. با گیجی نگاهش کردم.-وقتی که؟ مگه... کی؟آندره با غرور ابرو‌هایش را بالا انداخت.-همون وقتی که خبرنگارا برای مصاحبه جلومون صف بکشن.تک خنده‌ای کردم.-آندره! آندره ادامه داد:-جدی میگم، لِنا!دست‌هایش را باز کرد و دور خودش چرخید.-وقتی معروف بشیم، به همه میگم زیباترین رقص‌های ما اینجا بود. فکرش رو بکن!مکثی کرد و پرشورتر ادامه داد.- جایی بود که روح‌هامون به پرواز در میومد. جایی که روح‌های ما، ما رو ودار به رقصیدن می‌کردن، نه جسم‌هامون. جایی که از این رقص، چیز بیشتری ساختیم. جایی که ما، فقط آندره و لنا بودیم.به سمتم برگشت. با عشق نگاهش کردم. او هم با علاقه و محبت به من نگاه می‌کرد.-جایی که روح‌هامون بهم پیوند می‌خوردن. آندره و لِنا. رقاص‌های رویا...لبخند کم‌رنگی زدم.-جایی که ما برای چیزی بیشتر از موسیقی رقصیدیم. جایی که ما... برای رویامون رقصیدیم.چند لحظه با همان حال به چشمان یکدیگر نگاه کردیم. با دیدن حرکت مه‌ها توجهم به پشت سر آندره جلب شد. مه تا وسط میدان آمده بود و اطراف پاهای آندره را پوشانده بود. آندره نگاهم را دنبال کرد و به پاهایش داد. نگاهش رنگی از شیطنت گرفت.-خب، خانم جوان.به سمتم آمد و دستش را دراز کرد.-می‌تونم افتخار یه دور رقص با شما رو داشته باشم؟خندیدم.-اوه جناب، متاسفانه قولش رو به کس دیگه‌ای دادم. ولی...قدمی بهش نزدیک شدم.-فرصت همراهی شما رو هیچ‌وقت از دست نمیدم! فکر کنم بتونم کمی همراهیتون کنم!دستم را به سمتش دراز کردم و دستش را گرفتم. نگاهی به زیر پایم انداختم و جلو رفتم. با حس خالی بودن دستم، نگاهم را سریع بالا آوردم و دنبال آندره گشتم. با لبخند به من خیره شده بود. لبخند آسوده‌ای زدم و باهم به وسط محوطه رفتیم. این لحظات متعلق به ما بودند‌. من، آندره و رقص. لحظاتی در اوج زندگی و رویا.نگاهی به من کرد.-رقص رویا؟چشمانم را به نشانه تایید باز و بسته کردم.-رقص رویا!ملودی &quot;رقص رویا&quot; را آندره خودش ساخته بود. ملودی‌ای که هیچکس به جز خودش نمی‌توانست به آن روح بدهد. هرکس دیگری که آن را می‌نواخت، ملودی همیشه یک چیزی کم داشت. صدای موسیقی، در ذهن‌هایمان پیچید. همزمان با ریتم شروع به رقصیدن کردیم. به چشم‌های همدیگر نگاه می‌کردیم و صدای موسیقی را در ذهن‌هایمان پخش می‌کردیم. چرخ می‌زدیم و سنگینی تماشاگران را در ذهنمان حس می‌کردیم. بدون وقفه رقصیدیم و رقصیدیم تا اینکه موسیقی تمام شد و صدای تشویق حاضران را شنیدیم. چشمانم را باز کردم. نسیمی از میان شاخه‌ها رد شد و ان‌ها را تکان داد. انگار، جنگل تشویقمان می‌کرد. نگاهم را به آندره دادم. او هم به من نگاه می‌کرد.-هر بار که باهات می‌رقصم، حس می‌کنم روحم به پرواز درمیاد. من این اوج گرفتن رو با تو، برای همیشه می‌خوان آندره. دوست دارم.آندره با محبت نگاهم کرد.-هیچ فرصتی برای گرفتن دستات روی ابرا از دست نمیدم. حتی اگه تو یک قدمی مرگ هم باشم، دستت رو برای چرخش آخر می‌گیرم لِنا. من تا ته آسمون، تا انتهای روح‌هامون عاشقتم.نگاهم را دور تا دور محوطه‌ چرخاندم. به یک جفت ردپایی که روی زمین مانده بود نگاه کردم. چانه‌م از بغض لرزید‌. به سمت آندره برگشتم. هنوز هم با لبخندی گرم به من نگاه می‌کرد. چشمانم را بستم. دیگر گرمای بدنش را حس نمی‌کردم. چشمانم را باز کردم و به اطرافم نگاه کردم. هیچکس نبود. هیچ‌چیز نبود. نه موسیقی، نه تماشاگر... نه آندره. چشمانم پر از اشک شد. -تو آهنگساز با استعدادی هستی، آندره. ولی این اسم؟ دیگه به درد نمی‌خوره...با بغض خندیدم.-رقصِ رویا؟ بدون تو، معنی نداره. بدون تو، دیگه هیچی به معنی نداره. اسمش رو عوض می‌کنم... رقص در رویا‌! شاید...صدایم ضعیف شد.-این‌طوری بازم باهات برقصم...با عجله اشک‌هایم را پاک کردم و به سمت خروجی جنگل رفتم. شنیدن صدایی از پشت سرم، باعث شده بهت‌زده در بایستم.-این اسمو دوست دارم لِنا. انتخاب تو قشنگ‌تره. اشک‌هایم روی صورتم ریخت و دوباره شروع به حرکت کردم. هر قدمی که از محوطه دور میشدم، سنگینی نگاه آندره را حس می‌کردم. صدای خنده‌ش در گوشم پیچید.-دوست دارم لِنا. منتظرت می‌مونم! بعدا می‌بینمت.قدم‌هایم سنگین‌تر شده بود. دلم می‌خواست برگردم و دوباره آندره را در محوطه ببینم. با همان لبخند شیطان و چشمان پرشورش. ولی نمی‌توانستم. قلبم، توان چرخیدن و ندیدنش را نداشت؛ انگار، با سنگینی همین نگاه خیالی خوش بود. آندره همیشه رقاص و رویاپرداز بی‌نظیری بود. در رویاهایش زندگی می‌کرد. انقدر در رویاهایش بود که روحش تحمل این دنیا را نداشت. آرام زمزمه کردم:-تو همیشه توی رویاهات زندگی می‌کردی آندره. فکر کنم الان خوشحال‌تری. توی جایی که الان هستی، آزادتری. سریع‌تر می‌چرخی و بلندتر آواز می‌خونی... ولی می‌خوام بدونی، من هنوزم کنارتم آندره. هنوزم بالای ابرا دستات رو گرفتم و باهات می‌رقصم. حتی الان که، فقط توی رویاهام کنارم زندگی می‌کنی.</description>
                <category>Sepidar</category>
                <author>Sepidar</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 13:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس آخر پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37911554/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-bas2zicflchp</link>
                <description>در سکوت، به دور شدنش نگاه کردم. هر قدمی که برمی‌داشت، انگار بخشی از روحم را از من دور می‌کرد. صدایی مدام در سرم می‌گفت: این آخرین بار است‌. نمی‌دانستم دوباره او را خواهم دید یا نه. ولی کاری از دستم به جز تماشا کردنش، برنمی‌آمد. مثل همیشه، دست چپش را در جیب پالتوی قهوه‌ای رنگش گذاشته بود؛ قدم‌هایش را آرام برمی‌داشت. مثل زمان‌هایی که از رفتنش مطمئن نبود. هنوز مثل روز اول بود. با دقت از پشت نگاهش کردم. من هم بودم. او، هنوز مانند روز اول زیبا بود. با همان چشم‌های درخشانی که من، هنوز هم از تصورشان دست نکشیده بودم. او، هنوز هم از ته دل می‌خندید. از همان خنده‌هایی که هنرمندا‌نه‌تر از هر نقاشی‌ای بودند. مثل شعله شمعی بود که حتی وسط یخبندان هم خاموش نشده بود و من، رهگذر بی‌پناهی که هنوز هم به شعله‌ی کم‌سوی او امیدوار بودم. لبخند کم‌رنگی از یادآوری آن روزها روی لبم نشست. از همان لحظه‌ که دیدمش، لبخندش دیگر از یادم نرفت. هنوز هم اولین باری که دیدمش را یادم هست. یک نگاه بود، ولی تا ابد طول کشید. آمدنش مثل طوفانی بود که ناگهان خودش را انداخت وسط قلبم. آمد و سرمایش را چنان بر جانم گذاشت که دیگر هیچ خورشیدی گرمم نکرد. سرمایش در جانم نشست، عمیق و فراموش نشدنی. دست و دلم به روشن کردن هیچ بخاری‌ای نمی‌رفت. انگار نیمی از جانم شده بود‌. سرمایش مثل هوای بارانی پاییز بود. سرمای پاییز. از همان‌ها که از پشت پنجره به آسمانش نگاه می‌کنی. قلبت آرام و خالیست، مثل خیابان خلوت و خیس. آسمان خاکستریست. خانه سرد است ولی... هیچ بخاری‌ای روشن نیست. نه اینکه نشود، نه اینکه نتوانی. فقط سرما چنان میخکوبت کرده که دلت نمی‌خواهد از آن فرار کنی. انگار در اعماق آن سرما، آرامشی پیدا کرده‌ای که به هیچ گرمایی نمی‌فروشی‌اش. زیر پتو مچاله می‌شوی، ولی با بخاری از خیر سرما نمی‌گذری. لیتر لیتر چای را داغ داغ سر می‌کشی، ولی دست‌های یخ زده‌ت را گرم نمی‌کنی. دست‌هایت یخ‌زده می‌مانند و ناگهان می‌بینی قلبت شد یخبندان. یخبندانی پر از گل‌های یخ‌زده‌ی رز و نرگس و داوودی. انگار اصلا روح آدم، این را دوست دارد. وقتی پاییز باعث سرما باشد، انجماد را دوست دارد. او هم همین‌طوری بود. مثل سرمای پاییز. برجانم نشست و من، دیگر اجازه‌ی رفتنش را ندادم. او هم رفتنی نبود. ولی نفهمیدم چه شد... لبخندش آتش بزرگی در قلبم روشن کرده بود یا بخاری‌ای از دستم در رفته و نگاهم زیادی گرم شده بود... هرچه که بود، پاییز را تمام کرده بود. روزها از آخرین فنجان چایی که به دستم داده بود گذشته بود من، هنوزم در انتظار گرمای خیالی فنجان، آن را در دستم نگه داشته بودم. سرما را از جانم جدا کرده بود؛ و حالا، در همین لحظه‌ای که شاهد رفتنش شدم، انگار چیزی در درونم تسلیم شده بود. مطمئن نبودم دوباره تقویم به پاییز می‌رسد یا نه ولی، حالا نوبت زمستان بود. قلبم هم این را فهمیده بود که در و پنجره‌هایش را، به امید پاییز بعدی قفل و زنجیر کرده بود‌. به مسیری که دختر قهوه‌ای پوشم از آن گذشته بود، نگاه کردم. دیگر آنجا نبود. من بودم، نفس‌های آخر آذر بود و خیابان. حتی ردپایی هم نمانده بود. انگار، تنها اثبات اینجا بودن سرمای پاییزی‌ام، برگ‌های خشک له شده‌ی روی زمین بود. همان‌هایی که چند دقیقه‌ی پیش او از رویشان رد شد، مثل تمام خاطراتش با من. مثل تمام چای‌هایی که پشت پنجره‌ی باران زده خوردیم و تمام بخاری‌هایی که روشن نکردیم. عجب طوفانی بود او‌. رفتنش نه تنها پاییز من را، بلکه جان حنایی‌های ظریف را هم با خود برده بود. لبخند از روی لب‌هایم رفت. بخاری روشن مانده، پاییز کوچکم را با خود برده بود.  چرخیدم و به خیابان پاییز زده نگاه کردم. وقت رفتن بود‌. دلیلی برای ماندن نبود. او رفته بود و من را با پاییزی که با آن غریبه بودم، تنها گذاشته بود. پنجره‌ی باران‌زده را برده بود. برگ‌های زردم را روی زمین انداخته بود. لیوان‌های چای را هم با خود گم کرده بود. تا وقتی تقویم به پاییز نمی‌رسید، دیگر به آن‌ها نمی‌رسیدم. تمام خاطراتمان با هم، مثل همین برگ‌ها روی زمین افتاده بود. آمدن یا نیامدنش را نمی‌دانستم ولی... امروز، روز آخر پاییز بود.</description>
                <category>Sepidar</category>
                <author>Sepidar</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 11:16:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>