<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های gilbert blythe</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_37961166</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:57:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4056213/avatar/gCFccE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>gilbert blythe</title>
            <link>https://virgool.io/@m_37961166</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطره ی فراموش شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-p4xbz9rcwfzn</link>
                <description>فکر کنم دوساعتی هست که زل زدم به سقف و دارم با خودم کلنجار میرم که این متن رو بنویسم یا نه؟من فکر میکنم یه خاطره ی فراموش شده دارم .از اون خاطره ها که آدما از شدت دردناک بودن نمیتونن به یاد بیارنش.چندسال پیش بود ، صندلی عقب ماشین منتظر مامانم نشسته بودم که کارش توی مغازه تموم شه و بیاد بریم که یکهو با یه اقایی چشم تو چشم شدم و طرف بهم لبخند زد. نه هرلبخندی ها ، راستیتش اصلا از اون لبخندایی نبود که ادم حس خوبی بگیره . بعد انگار که یک جرقه توی ذهنم خورد و یه دینامیت که حتی نمیدونستم پس کلم زیر کلی گردوخاک قایم شده منفجر شد. یهو در اثر همون لبخند من وارد یه شوک شدم . دست و پام یخ کرد و کل بدنم لرز گرفت و تپش قلب گرفتم . یهو همه ی وجودم به یکباره یخبندون شد . انگار که یه زمستون ناخواسته فرا رسیده.ترسیدم ، خیلی زیاد.و این ترس آشنا بود ، انگار که من این چهره و این لبخند رو یه جایی دیده بودم . قبلا هم اینجوری شده بودم ، از یه نوع چهره خاصی میترسیدم. حتی نمیدونم چه چهره ای یا به چه علتی ولی انگار بعد ازون روز فهمیدم .راستشو بخواین من هنوز خاطرمو یادم نمیاد ولی همه ی این مدت فکر میکردم که من یه مشکل روانی دارم که از یه سبک ویدیو که توش یه مرد بزرگسال داره به یه دختربچه اسیب میزنه و صدای زجه های اون دختربچه خوشم میاد و وقتی اون ویدیو تموم میشه با تموم وجودم از خودم ، از زندگی ، از جنس مذکر و از بدنم متنفر میشم .متاسفانه حتی تا یه سنی یه خواب همیشه تکراری درمورد این موضوع میدیدم و بعدش تا چندروز حتی نمیتونستم با کسی دست بدم . خیلی وقته این خاطره کمرنگ شده و من دیگه اون خوابارو نمیبینم ولی خب یه شبایی مثل امشب تا صبح حسش میوفته توی وجودم و خوابو ازم میدزده . نمیدونم بگم کاش اون خاطره یادم بیاد یا نه ، ولی فکر میکنم وقتی به اندازه ی کافی شجاع و قوی شدم همه چی برام روشن میشه . پس تا اونموقع به دختر کوچولوی اسیب دیده ی من :معذرت میخوام اگه خیلی وقتا از خودت و بدنت متنفر شدی و من هنوز نتونستم فانتزی های دردناکت و این ریشه ی گندیده رو از بین ببرم ولی قول میدم هرروز یکوچولو قوی تر از قبل باشم و باهم ازین گذشته ای که رهامون نمیکنه عبور کنیم.</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 01:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-asdvqvqexmx1</link>
                <description>تاحالا شده یکهو بفهمین به همه کودکی ای که جلوی چشماتون تروماهای شمارو شکل داده خیانت شده؟ تاحالا شده با یه گفت و گو راجعبه گذشته ای که همش خودتو مقصر دونستی بابت بی نقص بودن و تروماتایزد شدنت ، متوجه بشی که تو کاملا حق داشتی ضربه بخوری و در عذاب زندگی کنی؟ تاحالا شده بفهمی عشقی که همیشه جلوی چشمات الگوی زندگیت بوده یه زمانی فقط دروغ محض بوده و یک دفعه ارزش و اعتبارشو پیشت از دست بده؟سلامدوران بلوغ و فوق حساس زندگی من ، زیستن لحظه به لحظه ی خیانت اشکار بابام به مامانم بود.خیانتی که صرفا درحالت ‘ما فقط دوستیم’ انکار میشد ولی در رفتار تا بوسه ها و نوازش های عاشقانه هم پیش میرفت.جالبه بدونین یکی از نفرت های من از شخصی که عاشقش بودم همین موضوع بود که با اونایی که ‘ صرفا دوسته’ واقعا دوست نبود.شایدم من ذهنیت خیانت شدن دارم و قلبم امادست که هرلحظه احساساتش متوجه دروغ بزرگ عشق بشن.شاید کار درستی کردن که عشق رو در کتاب‌ها گذاشتن . شاید عشق نمی‌تونست جای دیگه ای زنده بمونه.من بعد ده سال متوجه شدم همه ی دوران به اصطلاح’ تینیجری’ من ، جلوی چشمام صحنه های تاریک خیانت و آب شدن ذره ذره ی وجود مامانم بود . جالب اینه که اون خانوم نه چندان محترم با عنوان ‘ عمه ‘ که من خیلی هم دوسش داشتم ، کل وجود مامانمو از بین برد.همه ی زنانگیش رو ، همه ی عشق پاکی که داشت رو ، همه ی اعتماد به نفسی که توی وجودش داشت رو ، همه ی روحش رو با تمام وجود مکید و انداختش یه گوشه . و مامان من تبدیل شد به ادمی با صورتی پر از چین و چروک و قلبی که دیگه حتی اگرم میخواست نمیتونست خوشبخت باشه .و من توی همه ی این سالها پشت بابام بودم. بابایی که همه ی واقعیت رو برای من تحریف کرده بود .من همیشه توی زندگی عاشقانم منتظر خیانت بودم . و بهم خیانتم شد . به احساسم که فهمیدم پارتنر عاشق من ، پشت سرم کاملا برعکس چیزیه که جلوی رومه . به عشقی که بهم داشت خیانت کرد با توجیه اینکه صرفا دارم با ادمای دیگه فراموشت میکنم . ( میدونم کلیشه ای ترین حرف ممکنه )من حالم از ادمای به اصطلاح عاشق بهم میخوره .همیشه توی زندگیم عشق رو تمام و کمال وسط گذاشتم و این عشق خورد شد . شاید باید یاد بگیرم که عشق جاش دیگه توی دنیا نیست . و دیگه عشقم رو هیچوقت برای کسی خرج نکنم حتی بابایی که من با تمام وجودم میپرستیدمش ، و حتی پارتنری که از قضا شد بابای دومم .</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 09:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهزاده ی رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-ex0ajwtmvc8e</link>
                <description>نمیدونم بعدها که این متنو بهت میدم بخونی ری اکشنت درمورد تایتلش چیه ولی خب جالبه که بدونی دقیقا تو شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدی برای من .بیشتر از یک ساله که خوابتو میبینم . نه میدونم کی ای ؟ کجایی؟ فقط توهم ناخودآگاه منی؟ اصلا من یه روزی میبینمت یا نه؟ولی میدونم هروقت که از خوابی که درمورد تو دیدم بیدار میشم ، حس میکنم از دستت دادم. غم اون لحظه رو نمیتونم واست توصیف کنم که هی دارم زور میزنم دوباره به اون خواب برگردم و در خروج تا مدت نامعلومی که دوباره توی رویاهام سر و کلت پیدا شه ، بسته میمونه.دیشب دوباره خوابتو دیدم و برای اولین بار همو توی خوابم بوسیدیم . میتونم بگم بهترین بوسه ای بود که توی زندگیم تجربه کردم . آقای محترم شاهزاده ، خیلی برای من امنی . دوستم میگفت : بعدها که توی زندگی واقعی دیدمت درست وسط اولین بوسه ی عاشقانمون قراره همه ی خوابهام برام دژاوو بشن . منم گفتم که بهت میگم : خیلی قبل ترازینکه حتی بشناسمت درموردت کلی چیز به دوستام گفتم .حقیقتش من تجربه های خوبی از روابط عاشقانه ندارم . هیچوقت عشقی که لایق زندگی کردنش بودم رو دریافت نکردم و همیشه داشتم به آدما یاد میدادم که چجوری باید عاشقم باشن ، چجوری منو بلد باشن .ولی تو حتی از توی خوابامم منو بلدی. توی خوابم ازم پرسیدی که کجا میتونی منو پیدا کنی و منم آدرسشو بهت دادم . هنوز زمان اون موقعیت نرسیده و من حسابی دلتنگتم . شاید باورت نشه ولی مربی یوگامم گفت تورو توی الهاماتش کنار من دیده و جوری توصیفت کرد بدون اینکه بدونه من خوابتو میبینم که انگار از نزدیک دیدتت.لحظه شماری میکنم برای بودنت توی زندگیم . لطفا بیا و همه ی عشقی که به سختی و قطره ای توی زندگیم دریافت کردم رو برام جبران کن . نمیخوام بیشتر ازین فکر کنم که عاشق من بودم چقدر کار سخت و غیر ممکنیه . بیا و بهم ثابت کن که دوست داشتن من اسون ترین کار جهانه .منتظرتم💗</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 01:32:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت و گوهای یک ذهن دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-m3osd18cvymy</link>
                <description> این یک هفته ای که گذشت ، میشه گفت به معنای واقعی کلمه ،زمین گیر شدم .تناقض جالبیه. هدفم برای یوگای این هفته آساناهای تعادلی هوایی بود و زمین بهم نشون داد که متعلق به کجام. ولی خب معنی اسمم یه چیز دیگه میگه. من بادم و تعلق قلبیم به هواست.خلاصه الان درحدی توان به دست اوردم که بتونم چیزایی که نتونستم روی کاغذ بیارم و یک هفته تمام انبار شد توی مغز سوله ای قشنگم رو بیان کنم.این مریضی از یک حمله عصبی شروع شد .اولش کاملا کنترلش دستم بود و یهو دیگه نتونستم هیچجوره اختیاری روش داشته باشم.خیلی عجیبه…من واقعا توی کنترل خودم آدم پرمدعایی هستم ،چون میتونم یه چیزیو با همه ی سلول های تنم بخوام ولی با سردی ای سردتر از سرمای گات ترکش کنم .( صددرصد که دارم راجع به چیزبرگر و کوکا صحبت میکنم.)یجورایی هم زندگی خواست بهم بفهمونه انقدرام که ادعا دارم نمیتونم خودم رو توی شرایط بحرانی متعادل نگه دارم و ممکنه به کل بدنم رو از دست بدم و همینطور هم شد .همه چیز از یه شب کاملا عادی شروع شد .حس کردم به خاطر اختلالات هورمونی عصبی و همینطور فشاری که دارم تحمل میکنم برای ترک شدید اعتیادم به قندمصنوعی و به طور کل سبک زندگی جدیدی که برای خودم راه انداختم در راه توسعه فردی ، همه چیز نرماله. ولی بدنم شروع کرد به صحبت کردن و کاش همه چیز درحد یه صحبت دوستانه معمولی بود .ولی یهو اوج گرفت و بدن من داشت فریاد میکشید و من عملا از کمر به پائین از درد خشک شدم. عین درختی که از مرحله ی زیبای نوشکوفه ای بهار میندازنش وسط مرگ پائیزی.و تبدیل شدم به یک بید لرزان شب زنده دار و از درد تا صبح خیس عرق شدم و انقدر استرس و شوک زیادی بهم وارد شد که گوارشم مختل شد و دردای گوارشی شدیدی گرفتم .انقدر بهتون بگم که سه روزه بدنم مثل دیوار چین یه دژ دفاعی محکم شده نسبت به هرچیزی که میخوام بهش وارد کنم و همه چیو شوت میکنه بیرون و تبدیل شده به یه نه بزرگ دربرابر دنیای بیرونش .دنیایی که این چندروز با هرنوع ضربه ای سعی کرد نه قصه ی مارو یکم مهربون تر کنه ولی حتی بدنم به یه انژیوکت ساده هم با پنج تا کبودی بزرگ جواب رسمیشو اعلام کرد.خیلی مفهومش ساده بود.من نمیخوام با دنیای بیرون ارتباط بگیرم .میشه لطفا؟بعد سه روز ، امروز تونستم یکم سرحال بیام و خودمو توی آینه نگاه کردم. زیر چشمام یه چاله ی کبود شکل بسته و من درد رو توی چشمام برای واقعی دیدم.یاد یه جمله قشنگ افتادم که میگفت:“و سوگند بخور که مرا از چشمانم بخوانی”(نمیدونم چرا یکهو یادش افتادم .کلا از شعرای مربوط به چشم خوشم میاد.)امشب که داشتم از حس و حال بدنم به چت جی پی تی میگفتم ،بهم گفت آفرین کم کم داری زبون بدنتو یاد میگیری ،بدنت میفهمه چی میخواد و تو داری بهش گوش میدی.این مدتی که توی زندگی من سپری شده،من خیلی بزرگتر شدم و واقعا تغییر کردم. یاد گرفتم مرز بزارم .یاد گرفتم حرفامو بدون ترس و مستقیم بزنم .یاد گرفتم اگه هر عشقی از من گرفته بشه قرار نیست اتفاقی بیوفته چون به اندازه کافی ، کافی هستم که حس تنهایی نکنم.و یاد گرفتم به افتخار همه این بیست و یک سالی که خودخواه نبودم ، خودخواه باشم.و من به این موضوع میبالم.چون این خودخواهی از سر دوست داشتن خودمه و این چشمه از سرمنشا درستی جریان پیدا کرده .این مدت همچنین یاد گرفتم که خودمو بیان کنم و حتی اگر شنیده نشدم ،بودنم رو از اون موقعیت بگیرم و کم کم فهمیدم چقدر همین بودن من چیز باارزشیه که تاحالا ازش خبر نداشتم.خلاصه بگم که بچه کوچولوی من حسابی بزرگ شده و الان از پس هرچیزی برمیاد.درحال حاضر عشق توی زندگی من یه مفهوم کلیه تا یه آدم .و من همه ی این بی نیازی رو مدیون یه تجربه بزرگ از یکسالی که توی زندگیم گذشت، هستم .و لازم دونستم به رسم ادب برای من عزیزم که درحال حاضر بیشتر داره با خرد و اگاهی جلو میره تا با عشق سخنان گرانقدر الیس ادونچر گرامی رو یاداوری کنم که میگه :من ارزشمند و محترمم«وقتی عشق دوباره تو را پیدا کند، امیدوارم که انسانی را به تو هدیه دهد که از مسئولیت قلبت نترسد.کسی که از تلاشی که برای مراقبت از روحی مانند روح تو لازم است ، هراسی نداشته باشد.وقتی عشق دوباره تو را پیدا کند ، امیدوارم کسی را برایت بیاورد که تو را به وضوح ببیند .کسی که تو را در نظر بگیرد .که مرزهای تنهایی را بشناسد. کسی که گوش دهد .که تلاش کند. که ارتباط برقرار کند .وقتی عشق دوباره تو را پیدا کند، امیدوارم که به آرامی وارد زندگیت شود .امیدوارم که حس آرامش بدهد. حس امنیت. حس بازگشت به چیزی که کامل است .امیدوارم که مانند چیزی قطعی باشد .مانند چیزی پایدار. یک بازدم عمیق .وقتی عشق دوباره تو را پیدا کند، امیدوارم که حس بازگشت به خانه را داشته باشد .مانند دعایی که پاسخ داده شده است. مانند تمام عشقی که در این دنیا بخشیدی و سرانجام به سوی تو باز می‌گردد.»پ.ن خودم :و حتی اگر هیچوقت عشق به سمت تو بازنگشت…“گیریم که به دریا نرسیدی چه غم ای رود؟خوش باش که یک دم درآن راه دویدی.”</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 23:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همونجایی که خونه است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yuybhy0xrgaj</link>
                <description>انگار که دیگه قهرمانی نیست.منی که همیشه رک و راست بودن درمورد احساساتم حکم ابرقدرتمو داشت ، مثل یه ترومای پس از حادثه همشو از دست دادم. دیگه دلم نمیخواد به کسی درمورد احساساتم یا درگیری های ذهنیم چیزی بگم.و این روزا سرم بازار مس گراست.بعضی وقتا میگم شاید من دارم به خودم سخت میگیرم ، ولی همه وجودم شده ترس . نمیدونم از چی میترسم ولی وقتی میخوام درمورد احساساتم صحبت کنم ، انگاری ترس پررنگ تر از همه اول جلو میاد و مثل یه مه بزرگ نمیزاره بقیه شنیده بشن.حتی نمیدونم ترس از چی ؟ فقط میدونم وقتی حتی تصور میکنم که دارم از چیزی که توی مغزمه با کسی حرف میزنم ، تپش قلب و سردرد میگیرم و نفسام بزور بالا میان .شاید اگه خیلی حرفارو راحت بزنم انقدر آدما فکر نکنن دارم از خودم میرونمشون و صرفا درونم جنگ جهانی برپا شده.این شبا اصلا نمیتونم بخوابم و وقتی میخوابم همش درحال فرار کردنم از یه چیزی که قراره منو بکشه و هی از خواب میپرم و دیگه دلم نمیخواد بخوابم .و امان ازین سردردای وحشتناکی که این روزا میان سراغم.حتی دیگه اون سمت خنک تر بالشتم باعث خواب قشنگ مجدد شبای پائیزی نمیشه.توی زندگی واقعی هم دارم از یه سری چیزا فرار میکنم . از یه سری خاطرات بچگی که منو رسوندن به اینکه چرا من هیچ علاقه و آرزویی توی زندگی ندارم؟هیچوقت هیچی رو از ته دلم نخواستم. هیچ آینده ای نبود که دلم بخواد تجربش کنم .هیچ زندگی ای حتی توی ذهنم نیست که بخوام بسازمش.حتی خودمو نمیشناسم ،صرفا میدونم علایقم چیان و چه حسی به مسائل مختلف دارم.ولی من واقعا کی ام؟بعضی وقتا فکر میکنم کل زندگیم یه خوابه و زندگی دیگم داره یه جای دیگه اتفاق میوفته و یا توی دنیای هزاران امکان ، من صرفا یه امکان اشتباهم که باید تجربه بشه .همین الان که دارم راجعبش صحبت میکنم انتظار دارم یکهو از خواب بیدار شم و ببینم همه زندگیمو خواب دیدم و خود واقعیم …حس واقعی بودن میده.نمیدونم چجوری توصیفش کنم ، ولی از بچگی یک سری تصاویر توی سرمه که برای زندگی الانم نیستن.ترکیبی از یک سری نورها و رنگ ها و حس ها.که بهترین کلمه برای توصیفش خونه است.حس خونه بودن میده . مثل نصفه شبی که همه جا ساکته و داره برف میباره و از نور زرد رنگ وسط باغ روبروی خونمون میشه ذره های برف رو دید.وقتی میخوام نظرمو درمورد یک فیلم بدم همیشه درمورد رنگاش صحبت میکنم چون بعضی فیلما حس همون مکان اشنارو میدن بهم.شاید یه خاطره خیلی قدیمیه که نمیتونم به یاد بیارمش.زندگی الانم کاملا درست جلو میره همه چی خوبه همه چی سرجاشه ولی یه جای کار میلنگهاینکه من خونه نیستم .پ.ن : با خودم کلنجار رفتم که متنو ادیت کنم و بهترشو بنویسم ولی این منم درلحظه و همین کافیه.</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 22:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی که هیچوقت گفته نشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-lixxn5ludlgg</link>
                <description>برگردیم به ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۳:مثل همیشه با صدای رویِ اعصاب آلارم گوشی از خواب بیدار شدم و زودتر از همه رفتم کتری رو آب کردم و گذاشتم روی گاز تا بچه ها که از خواب بیدار میشن صبحونه بخوریم و خودمم رفتم سراغ چک کردنِ پیامای گوشیم.همه چیز درست شبیه روزای قبل پیش میرفت ، همون یکنواختی که توی این دوماه تکرار شده بود.پس فردا یک امتحان مهم داشتم و شروع کردم به دودوتا چهارتا کردن برای پیدا کردنِ یه تایمی وسط اون همه کلاس و شلوغی برای خوندن امتحان و وقتی دیدم خیلی زمانم کمه کلی دلشوره توی دلم چنگ انداخت. حاضر شدم و رفتم سر کلاس اصلا حال درست و درمونی نداشتم ، انگار روحم خبر داشت که چندساعت دیگه قراره چه اتفاقی بیوفته و همه چیز برای همیشه عوض بشه . نشستم ته کلاس و شروع کردم به ور رفتن با بازی های چرت و پرت توی گوشیم .یهو دیدم یکی از بچه ها ازون سمت کلاس اشاره میکنه که خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ یهو به خودم اومدم که چی؟ من؟ رنگم پریده؟ وا…نمیدونم چرا انقدر دلشوره داشتم.کلاس با خستگیِ بسیار بعد دو ساعتی که اندازه ی ده ساعت گذشت تموم شد و همینطور کلاس بعد ترش. برگشتم خوابگاه که یکم بخوابم (چون انگار صدسالی بود نخوابیده بودم) که بعدش برم یه ناهاری بخورم و برای امتحان فوق سخت دو روز دیگه اماده بشم. بدون اینکه حتی لباسامو دربیارم افتادم رویِ تخت و سریع خوابم برد . با صدای زنگِ گوشیم از خواب بیدار شدم . ( شماره ی ناشناس )ولش کن بابا معلوم نیست کی اشتباه گرفته. ولی گویا طرف ول کن معامله نبود و هی زنگ میزد. گوشیو جواب دادم و یه صدای جیغ جیغوی منفوری تند تند صحبت میکرد : جناب شما کجایین الان دقیقا چه شهری هستین ؟منو میگی با خودم گفتم وا منظورش چیه؟گفتم من خوابگاهم چطور مگه؟طرفم بدون اینکه بزاره و برداره گفت : من پشت سیستمم دارم نامه اخراجتونو از دانشگاه امضا میکنم شما اخراجین لطفا وسایلتونو همین امروز جمع کنین و برگردین شهر خودتون.یه لحظه ی طولانی ای انگار نفهمیدم چیشد. فکر کردم هنوز از خواب بیدار نشدم یا یکی زنگ زده مسخرم کنه دوباره به شماره نگاه کردم. نه نمیشناسم این شماررو.صدا دوباره از پشت گوشی اومد : خانوم؟ شنیدین؟من : بله بله شنیدم . منظورتون چیه؟ الان من باید چیکار کنم؟صدای منفور : من نمیدونم اگه اعتراضی دارین بیاین ستاد دانشگاه وگرنه که جمع کنین برین خداحافظ.گوشی قطع شد …حتی دلم نمیخواد یادم بیارم که اون لحظه چه حالی داشتم .سریع از اتاق رفتم بیرون . حتی نمیتونستم درست راه برم . دست و پام میلرزید و بغض گلومو به شدت فشار میداد.با دستای لرزون زنگ زدم به بابام و تا گوشیو برداشت و گفت سلام عشق بابااااا چطوری ،بغضم ترکید. دیگه نتونستم نفس بکشم . حتی دیگه نمیتونستم حرف بزنم .هرچی تلاش کردم حتی یک کلمه هم از گلوم بیرون نیومد که نیومد.بعدِ گذشتِ چند دقیقه و نگرانیِ شدید بابا فقط تونستم بگم از دانشگاه اخراجم کردن بیا دنبالمو دیگه نتونستم حرف بزنم .نمیخوام دیگه وارد جزئیات اون لحظه بشم چون یاداوریشون هنوز همنقدر دردناکه که اون لحظه بود.رفتم ستاد مرکزی دانشگاه و انگار هرقدمی که برمیداشتم از زمین یه خنجر فولادی درمیومد و میرفت توی کل وجودم . میلرزیدم و نمیتونستم نفس بکشم هر قدم اندازه صدقدم طول میکشیدو بالاخره رسیدم به دفترِ غولِ سفید رنگِ ستاد.یک ساعتِ کامل دنبال دفتر خانومِ صدای منفور گشتم و تهش که پیداش کردم جلوی خودم با بی رحمی تمام نامه ی اخراجمو امضا کرد و گفت برو وسایلتو جمع کن و برگرد خونتون.هرچی گفتم بابا این ایندمه چیو جمع کنم خانوم ؟یکو نیم سال تلاشمه . اون همه درس خوندنمه . فقط یه پوزخند زد و دوباره به سیستم مزخرفش رسیدگی کرد ، انگار که من اصلا وجود ندارم.کل اون دو روز وحشتناکی که اگه دست من بود برای همیشه از زندگیم محوشون میکردم (جوریکه تک تک فریمای اون لحظاتو اتیش میزدم و ارزوی مرگ تمام اون ثانیه هارو میکردم و بالای خاکسترشون میرقصیدم) به سختی تمام گذشت.شاید بپرسین پس بقیه چی؟ کسی نبود؟ دوستات چی؟ باید بگم دوستام؟ هیچکدوم باورم نمیکردن.فکر میکردن دارم بازیشون میدم و فقط میخندیدن .اشکامو که دیدن فکر کردن حالم از یه جای دیگه بده و میگفتن درست میشه غصه نخور و انقدرم شوخی نکن سر اخراج دانشگاهت مگه بچه ایم ما.به مامان بابا زنگ میزدم و فقط صدایِ گریه هاشونو میشنیدم و جیگرم کباب میشد و کل وجودم میخواست همون لحظه بمیره.دقیق یادمه اون روز رو که نشسته بودم گوشه ی دانشگاه و زجه میزدم وبرام مهم نبود چرا همه انقدر بد نگاهم میکنن و پچ پچ میکنن و رد میشن.یادمه زل زده بودم به پله های ضربدری طبقه ی دوم روبروی کتابخونه و یه صدایی همش بهم میگفت این اخرین باره که این پله هارو میبینی ، باهاشون خداحافظی کن.توی همه ی اون ثانیه های وحشتناکی که کلِ زندگیم جلویِ چشمم اوار شده بود فقط به خودم میگفتم : تو تنهایی . هیچکس نیست الان ببین .یکاری بکن .پاشو و برای خودت یه کاری بکن.و من دویدم …برای سرپا کردنِ اون اوار با تموم وجودم دویدم. با هرکسی که میتونستم حرف زدم. هزاران شماره پیدا کردم. پیش صدنفر التماس کمک کردم .ولی هیچی…گذشت و مامان بابا اومدن دنبالم .دیدنشون تویِ اون لحظه با اون حال و اوضاع اخرین چیزی بود که دلم میخواست داشته باشم.اسبابامو جمع کردم و حتی فرصتِ خداحافظی با کسی رو نداشتم و ماشینمو سوار شدم و توی تاریکی شب زدیم به دل جاده و پونزده ساعت تمام نشستم پشت فرمون ماشین .یادمه از کمردرد و سردرد داشتم میمردم ولی درد چیزی که توی وجودم بود انقدر زیاد بود که این چیزا واقعا دیگه اهمیتی نداشتن.سه روز بود که نه چیزی خورده بودم و نه حتی برای یه ثانیه چشمامو روی هم گذاشته بودم و فقط میخواستم برسم خونه .فقط میخواستم خونرو حس کنم و برای یه لحظه هم که شده یه جای امن داشته باشم .یه جایی که برای منه ، که قرار نیست منو ازونجا پرت کنن بیرون.ازون روزا حدودا هشت ماه میگذره و این بین توی زندگی من کلی اتفاق افتاد.توی این هشت ماه من همه ی مسیرو تنهایی اومدم .یادمه روزایی رو که از صبح تا شب درس میخوندم و بعدِ تموم شدنِ درسم ، توی سرمای زمستون پتو پیچ میرفتم توی حیاط و زل میزدم یه گوشه و کلی گریه میکردم و بعد با یه دستم بازومو نوازش میکردم و به خودم میگفتم الهی بمیرم برای دلت .تو میتونی همه چیو از اول بسازی . من کنارتم.کل زمستون به همین منوال گذشت و کم کم با اومدنِ گرمایِ بهار حال منم بهتر شد.تولدم رسید و برای خودم جشن گرفتم .رفتم بیرون و یه دسته گل بزرگ برای خودم هدیه گرفتم و شمعمو تنهایی فوت کردم .برای خودم تنهایی دست زدم و برای خودم تنهایی اهنگ تولد خوندم.هنوزم دارم تنهایی ادامه میدم و درست مثل روزای اول پشت خودم مثل یه کوه واستادم و قرار نیست دستِ این ادمو هیچوقت رها کنم . چون من با چشمای خودم دیدم که این ادم طی چند ساعت چجوری همه ی زندگیشو باخت و توی یه چاه عمیق و تاریک فرو رفت و بعد با دستای خودش دیوارای چاهو گرفت و خودشو بالا کشید.از همه ی این مسیر فقط ده روز دیگه مونده .نمیدونم بعد این ده روز قراره چی بشه . مسیر زندگی من به کدوم سمت میره و قراره چه اتفاقاتی بیوفته.حتی هیچ ایده ای ندارم که اینده هم قراره همنقدر تاریک باشه یا روی سکه عوض بشه .فقط یه چیزیو میدونم ….که زندگی هرجوری که بچرخه، من تنهایی دووم میارم .</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 21:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رُندترین تاریخِ سال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%D8%B1%D9%8F%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%84-y0cxw8t1s1cz</link>
                <description>هوا چه طوفانی شده…یادم میاد گفته بودی از بدفازیِ هوا خوشت میاد چون بهت یاداوری میکنه که فقط درونِ خودت اشوب نیست.ولی برای من یه تلنگرِ محکم برای روبرو شدن با واقعیتِ توهمیه که اصلا ازش خوشم نمیاد.پاکت سیگاری که از پنج ماه پیش ته کیفم خاک خورده و له شده رو برمیدارم و بهش زل میزنم .به طرز عجیبی سیگاراش توی اون وضع دووم اوردن یه سیگارو از گوشه سمت راست پاکت انتخاب میکنم . توی این باد چه وضع داغونیه روشن کردنش ولی خب بعد چندتا تلاش ،موفق میشم یه جرقه ی کوچیکی به جون تنباکوی پودر شده و کج و ماوجش بندازم.اولین پک رو میزنم…سیگار هیچوقت همدم خوبی برای غمای من نبوده و هنوزم انگار مثه قبلنا باهام حال نمیکنه. قفسه ی سینم توی یک لحظه اتیش میگیره و گلوم بشدت میسوزه شاید این سوزش باعث بشه یادم بره چه سنگینی ای روی سینمه.گوشیمو از توی جیب شلوارم درمیارم…پادکست شماره ی 07 آریانفر؟ جهنم الضرر ببینیم چی میخونه .پلی میکنم “ هیچوقت نفهمیدم اشتباه از کجا شروع شد ،از اولین حرفی که نگفتیم؟ اولین دلخوری ای که به روی هم نیاوردیم یا شایدم اولین لحظه ای که عشق جاشو به ترس داد…”یه پوزخند دردناکی روی لبام میاد و یه پک عمیق به سیگار توی دستم که از بوی گندش متنفرم میزنم و سرمو تکون میدم. چه اهنگ رندوم و به موقعی ای.چقدر این پادکست حرف دل منو میزنه ولی هیچوقت قرار نیست برات بفرستمش.برعکس همه ی چیزایی که تا میدیدم چه باحالن فورا دستم میرفت روی اسمت که برات ارسالش کنم و توام ازش لذت ببری.ولی خب تصمیممو گرفتم ، قرار نیست دیگه خودمو جلوت بشکنم .با خودم فکر میکنم ، به خاطره های خوبمون به نامه ای که برای خود آیندمون نوشتیم و گذاشتیمش توی یه درخت . نمیدونم هنوزم اونجاست یا نه و دلمم نمیخواد دیگه هیچوقت بدونم.تو همیشه اون ادم خوبه بودی . ادمی که حتی اشتباه کردناشم شیرین بود برام. جوریکه شخصیتم خورد میشد جلوت ولی ککمم نمیگزید. هروقت یه صدایی درونم میگفت مگه نمیبینی چقدر داری تحقیر میشی؟ میگفتم طرز نگاه کردنشو ببین ، چه چشمای قشنگی داره . مگه نه؟دقیقه ی ۰۲:۳۳ اهنگ …“ پر صداست توی سرم نمیبینی تو ٫ توی لبی تو سرمو نمیبینی ٫ نمیدونی چقدر جنگه سرت تو مغزم”تو ازون ادمایی بودی که هرچیو میخواست داشت اگرم نداشت راهشو پیدا میکرد که زندگی رو برای خودش لذت بخش کنه جوریکه حتی درد و بدبختیشم بهش میچسبید.من اما؟تقلا.دست و پا زدن برای انکار زندگی .حرصم میدادی واقعا ، از شدت خوب بودنت حرصم میدادی . مگه میشه یه ادم انقدر بدیاشم حتی قشنگ باشه؟ اخه مگه تو چی داری که من نمیتونم ازت دل بکنم؟ دیگه نمیخوام دوست داشته باشم .دیگه نمیخوام کامل باشی .و من هیچی رو نمیتونم ازت بگیرم،اما خودمو چرا.منی که هیچوقت به چشم تو کافی نیومدم رو چرا. منی که همیشه یه گوشه لاستیک زاپاست بودم که دلت قرص باشه به وجودش رو چرا.حداقل دلم گرم میشه که توام مثه من ناقصی.به ته سیگار توی دستم نگاه میکنم.میدونی بیشتر از همه از چیه سیگار خوشم میاد؟ از سوختنش. از اون شعله ی یواش نارنجی رنگی که اروم اروم توی وجود کاغذ رخنه میکنه و تبدیل به خاکسترش میکنه و بادم با کمال میل خاکسترو پودر میکنه و میبره به ناکجا اباد ، جوری که انگار هیچوقت وجود نداشته. حداقل درسته سیگار هیچوقت با من حال نکرد، ولی دلخوشی خوبیه برای نگاه کردن .منو یاد روحم میندازه که چه اروم اروم داره از بین میره و محو میشه و باد میبرتش به جایی که خودشم حتی نمیدونه کجاست. انگار که هیچوقت هیچ روحی نداشتم.خلاْ…</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 14:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳۱ اُمِ خردادماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%DB%B3%DB%B1-%D8%A7%D9%8F%D9%85%D9%90-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%87-smesjvw6z4w1</link>
                <description>این چندروزی که گذشت متوجه شدم خودمو وسط این جاده ی اشفتگی جا گذاشتم. از یه جایی به بعد فهمیدم که تنها شدم و هرچقدر که میگردم نمیتونم خودمو پیدا کنم .حتی بین خاطراتی که این مدت گذشت روهم گشتم.زیرِ خاطره های خوبِ خاک خورده که هرکدومو بالا میگیرم از شدت گرد و خاکی که بلند میشه توان ِنفس کشیدن از دستم میره و به سرفه میوفتم یا میرم توی اتاقای تاریکی که نمیتونم پریز برق رو پیدا کنم و توی همون تاریکی ساعت ها به گشتنِ خودم ادامه میدم .هراز گاهی صدای خیلی ارومی رو میشنوم که بیشتر به ناله شبیهه تا صدای آدمیزاد.میرم دنبال صدا ولی کسی اونجا نیست.حتی به مکان های مورد علاقمم سر زدم جاهایی که میتونستم ساعت ها بشینم اونجا و گذر زمان رو حس نکنم ، ولی کسی اونجا نبود.ترسم ازینه که اگه هیچوقت دوباره خودمو پیدا نکنم چی؟بنظرت باید همه جا اعلامیه بزنم “اگر فرد گمشده را پیدا کردید با شماره زیر تماس بگیرید. همراه با مژدگانی”؟امروز توی تقویم از پنج سال پیش تا به الان تاریخ مهمیه برام .روزیه که همیشه خاطرات خوبی توش ثبت میشدن.همون خاطراتی که گفتم سرفه ی مرگ از گرد و خاکشون خِر ِگلومو میگیره .ولی امروز برای اولین بار…فکر نکنم دیگه امروز تاریخِ قشنگی باشه.با خودم فکر میکنم از کدوم نقطه همو گم کردیم؟ از جایی که تو توی تاریکی بزرگت گم شدی و منم هرچی گشتم نتونستم دستتو پیدا کنم که بکشمت بیرون ؟ یا از وقتی که دیوارِ پر زرق و برق انکارِ من برای رنجِ زندگی جلوی دوتا چشمام فروریخت و جوریکه یه پارچ اب سرد روم بریزن تازه فهمیدم چه خبره.باید اعتراف کنم که کارم توی پیدا کردن اصلا خوب نیست و توصیم به همه اینه که پیشنهاد نمیکنم باهام قایم موشک بازی کنین.( هرچند اگه دنبال عامل مزخرف خودتخریب گری بشریت که اسمش اعتمادبه نفسه هستین ، راهکار سریع السیر خوبیه)برگردیم به خودمون…هرچند دیگه حرفی نمیمونه چون دیگه خیلی وقته که “خودمونی “وجود نداره.کاش داشت؟ نمیدونم.واقعا نمیدونم عزیزِ من.میگن عشق نامیراست ، که باعث نجات از تاریکی میشه ، که خوشحالی یه پیشکش خیلی ناچیز از طرف عشقه ، که دردش هم باعث شادی میشه ، ولی هیچوقت از خودت پرسیدی که اگه بزرگترین دروغ زندگی همین باشه چی؟ یا اگه چیزی که من از عشق تعریف میکنم صرفا یک تلقینه و هیچوقت کسی عشقو ندیده؟ یا حداقل کسایی که دیدنش اینجوری میگن که نمیشه راجعبش حرف زد .و اگه عشق چیزیه که نمیشه راجعبش حرف زد پس این کلمات توی سرِ من چیکار میکنن؟نظرمو بخوای من هیچی از زندگی سر در نمیارم و فقط توی یک کلمه خلاصش میکنم : نمیدونم.فقط یه چیزیو راجبه خوشحالی میدونم ،اینکه از یه سنی به بعد خیلی زودتر از ما میمیره و ما فقط با لباسای رنگی و ارایش فیک صورت سعی میکنیم جنازه ی سردشو برای مدت طولانی تری مثل قبل شاداب و سرحال نشون بدیم .ولی هم من خوب میدونم و هم تو ، که بوی گند این جنازه همه جارو پر کرده هرچقدرم که سعی در انکارش داشته باشیم.تاریخمون مبارک🧡🩷</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 07:56:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالن شماره ی ۷ سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_37961166/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%B7-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-qv4iooyarbiu</link>
                <description>امروز یجا خوندم که زندگی یه صحنه ی غم انگیزه که فقط نورش کم و زیاد میشه.باعث شد با خودم فکر کنم که…زندگی من یه سالن سینماست که من توی ردیف اول صندلی ها نشستم و خیره شدم به صحنه با خودم فکر میکنم بنظرت صحنه ی بعدی چیه؟ حتی نمیدونم وقتی بلیطو خریدم چرا یادم رفت که بپرسم ژانر فیلم چیه؟ اگه از فیلم خوشم نیاد چی؟ آدمای زیادی میان میشینن روی صندلیا خیلیا اولای فیلم رفتن بعضیا هنوز کنارم نشستن صدای خنده هاشونو همین چندلحظه پیش شنیدم باور کنین یجا حتی حس کردم همه دارن باهم گریه میکنن یادمه یه آدمی بود که فکر میکردم تا ته فیلم کنارهم بشینیم و چمیدونم شاید بعدش بریم یه قهوه ای بخوریم و راجعبه فیلم حرف بزنیم ولی گویا خسته شد و همون وسطا رفت فکرمو از آدما پس میگیرم و میبرم روی صحنه .زل میزنم به تصاویری که حتی انقدرام واقعی به نظرنمیان.   به صداها گوش میدم همون صداهایی که بعضی وقتا دنبال منبعشون میگردم که فقط خفشون کنم یه لحظه برمیگردم عقبو نگاه میکنم چقدر سالن خالی شده شاید چون صحنه های فیلم به طرز بی رحمانه ای غمگین شدن ولی من هنوز معتقدم که نویسنده ی این فیلم انقدرام قرار نیست اذیتم کنه دوباره سرمو برمیگردونم به صحنه سعی میکنم با چندتا نفس عمیق روی صندلی ریلکس بشینم و هرجور که شده از فیلم لذت ببرم.به هرحال صحنه یکسانه و فقط تصاویر عوض میشن خیلی وقتا با خودم میگم کاش پاشم برم ولی اینجوری هیچوقت نمیفهمم که ته داستان چیشد  حتی یجاهایی میگم اگه صندلی من اشتباه باشه چی؟ شاید اگه به گیشه بلیط فروشی نمیگفتم یه صندلی رندوم بدین و صندلایای بالاترو انتخاب میکردم الان همه چی جور دیگه ای میبود.ولی نه مشکل از صندلی نیست.نمیدونم واقعا منم بار اولیه که این فیلمو نگاه میکنم و هیچ ایده ای ندارم یه ثانیه بعد چه اتفاقی قراره بیوفته فقط میدونم هر فیلمی یه معنایی پشتشه حتی اگه هیچوقت نفهممش حتی اگه هرلحظه این معنارو گم کنم و دوباره پیداش کنم فکر کنم که تا ته فیلم بشینم و شاید یه روزی بفهمم که خب  بعدش چی؟</description>
                <category>gilbert blythe</category>
                <author>gilbert blythe</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 19:25:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>