<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sima sp</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38123586</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:57:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4811301/avatar/d1GYVY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sima sp</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38123586</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینجا،برزخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38123586/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-vdxvhwgy9c1o</link>
                <description>همیشه گفتن بخاطر سلامتیت خداروشکر کندست وپا و تن سلامت وقتی کار نیست به چه کار میادوقتی انرژی هست ،تفریح نیست سرگرمی نیستاینجا هیچی نیستاینجا خنده نیست خوشحالی مُردهاینجا غذا نیست لباس نیستاینجا اینترنت نیستاینجا هوا نیستاینجا همه چی سوخته و خاکستر شدهاینجا گُم شدهاینجا نامرئی شده کسی نمیبینتشماها مهره های شطرنجیم بدون صفحه سیاه و سفیداینجا کسی مارو تو بازی راه نمیدهاینجا فقط هستیم که باشیماینجا دور خوردمون میچرخیم فرسوده میشیماینجا هرروز خسته تر از دیروزیماینجا حال وحوصله رفتهاینجا رنگ زندگی مثل الکل پریدهاینجا انگار از اول نبودهخاطره زندگی مثل دژاوو اومده و رفتهیکی در گوشمون قصه زندگی تعریف کرده و رفتهخدا و وجدان واسه کارای بد میاد اونم فقط تو زندگی آدمای بدبختاینجا جهنمِ یه دنیای دیگه نیست ،خود برزخهاینجا نه پاهات رو زمینه نه سرت تو آسمون ،همه چی برعکسهاینجا اصلاً وجود نداره یه توهمه تو ذهنمونکاش بالاخره نقطه بزاره ته خطکاش بالاخره رهامون کنهکاش دلش به حالمون بسوزهکاش هممونو راحت بزاره یا نابودمون کنهخدایا اگه وجود داری اگه میشنوی باید بهت بگم بازی دیگه بسه لطفاً تمومش کن.</description>
                <category>Sima sp</category>
                <author>Sima sp</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 22:54:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38123586/%D8%AA%D9%87%DB%8C-demjiuyywf37</link>
                <description>کرختی ،در من با من از منسنگینم انگار چیزی در من ته نشین شدهسیاه ،غلیظ و بسیار سنگینغروب جمعهسرم سنگینه میخوام گریه کنم ولی نمی کنم نمیخوامانگار همه منو ترد کردن یا من از بازی بقیه انصراف دادمخودمو فراری دادم و حالا گُم شدمکاش خدایی باشه ،بیاد دستمو بگیرهخیلی وقته نیستمنکنه منو از زمین خودش انداخته باشه بیروننکنه منو مجازات کرده باشه واسه گناهی که از خاطرم پاکش کردهآره مجازاته . مگه میشه این همه نشدن این همه بد اقبالی تو زندگی باشه؟خودش با زندگی در تضادهدیگه حتی عصبانیم نیستم ،حتی نا ندارم خشمگین باشمچیزی به اسم زندگی در من مُردهآره این سنگینیِ جسد زندگیه که در من موندهسرد و بی روحم میدونم ولی چرا هیچکس نمیفهمه چی شده که اینجوری شدمچرا همه قضاوت میکنن فقط ،چرا دنبال جوابای واقعی نمیرن؟شاید اگر برن براشون مسئولیت ایجاد میشهنه نه به نظرم اگر برن دنبال منشا این سردی و افسردگی مجبور میشن چهره واقعی زندگی رو ببینن یا احتمالا دیگه از امید دادن های الکی و مسخره به ناچار دست برمیدارن.همه تا متوجه این افسردگی و بی روحی من میشن خوشونو به بی راهه میزنن میترسن واگیردار باشه.فقط بلدن الکی دهن باز کنن و بگن «آره تو اینو میگی من اوضاعم بدتر از توعه» یا تو بدترین حالت ممکن میگن «درست میشه»سی ساله هیچ چی درست نشده که هیچ روز به روز تهی تر از قبلاین پوچی منو میکشه دست آخرو من ازش استقبال میکنم.</description>
                <category>Sima sp</category>
                <author>Sima sp</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 18:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38123586/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-njjehor4kive</link>
                <description>میدونی از جمعه دارم بهش فکر میکنم این سیاهی این سنگینی این نا امیدی ،همه میگن خودت تو زندان خودت محصور شدیولی من اینجوری نبودم شایدم بودم ولی کمترانقدر هی دست و پا زدم و نشدانقدر هی خواستم و نشدانقدر در زدم و کسی در رو به روم باز نکردهی بیشتر فرو رفتم بیشتر نخواستم هی سیاه تر شدم تا این که امروز وقتی به خودم نگاه میکنم جز یه لکه سیاهی چیزی نمیبینمنور درونم خاموش شده امید از زندگیم رفته ،من خوشحالی و شاکر بودن رو خیلی وقته فراموش کردمنمیخوام خودمو گول بزنمولی چرا هیشکی نمیفهمه این سیاهی ماحصل این نشدن هاس ،من امروز معلول و زاییده این سی و یک سال «نا امید» شدن هاممهمه منو علت میدونن ،از دعا و گریه ها از نقش بازی کردن تو جلد قدرت هام از خودمو به اون راه زدن ها و نخواستن ها ،از چشم بستن هام و سنگ روی یخ شدن هامکسی خبر ندارهپس منو قضاوت نکنیدشکم گرسنه بدون موبایل و با جیب خالی توی دانشگاه آزاد نمیشد درس الکی با یه مشت بی سواد خوندشغلای بدون پشتوانه و از سر نیاز بدون هیچ مهارتی نتیجه ای جز بیکاری امروز نداشتمن ناکام مانده ام ،نمی بینی؟من قربانی فقر و بی سوادی و نادانی خانواده و در نهایت خودم شدماین چرخه تا به کجا ادامه داره؟کِی کجا مسئولیت زندگیمو برنداشتم ؟یادمه به موقع ۱۸ سالگی و کنکور و دانشگاه ،از سیستم سر در نمی اوردم نمیفهمیدم رشته و دانشگاه یعنی چینمیدونم احمق بودم خودمو به بیراهه میزدم یا چیفقط اینو میدونم که من از سوال پرسیدن میترسیدم همیشه و همیشه و همیشهخودمو زیر پوسته کاغذی دانایی مخفی میکردمهمیشه خیلی درس میخوندم تا نیاز نباشه سوالی بپرسمهیچ دوستی نداشتمآهای پدر و مادری که فکر میکنین فقط باید شکم بچه هاتونو سیر نگه دارین منو ببینیدبدون هیچ ارتباطی ،بدون هیچ دوستی،بدون هیچ شغلی،بدون هیچ سوالیمن گُم شدم چون از اول هیچ کس به من راهُ نشون ندادای کاش میشد همه پدر و مادرها رو برد دادگاه و محاکمه کردای کاش هیچ دختر و پسری دیگر نزاینداین عاقبت اکثر بچه های نسل منهبچه بودم پدرم معتاد و پای بساط ،مادرم سرکار در پی لقمه نونگذشت فکر میکردم با طلاق توی ۱۵سالگیم مابقی زندگیمو بردمولی بازهم همون الگوی تکراری شوهر مادرم سرکار در پی لقمه نون و مادرم خونه بی حس با قرص فلوکستینگناه ما بچه ها چیه؟چرا وقتی همه چیز بده بچه میارید؟چرا دلیل بدبختی و ناله و فغان یک انسان دیگه میشید؟خودخواهی بشر همیشه باعث اینجور مسائل بودهاگر این نگاهی که امروز از سرقضاوت و بی عرضگی خودتون به من میکنید روی خودتون داشتید شاید الان من اینجا نبودم.یه روز یه جایی قدرتمو پس میگیرم از کائنات طبیعت خدا هرچی که هست ولی فراموش نمیکنم با من چه کردین.تمام</description>
                <category>Sima sp</category>
                <author>Sima sp</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 09:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38123586/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-y4hb6dcj5c6c</link>
                <description>روزN ام احساسای تکراری ،حرفای تکراری ،فکرای تکراریچی میگن؟ این زندگی مزخرفه ،من گیر کردم از اول ،کاش میشد مثل بقیه خودمو بزنم به اون راه و زندگی کنم کار کنم الکی بخندم الکی الکی یه سری  کارا کنمفکر نمیکنم مسئله من کار باشه یادمه زمانی که تو دفتر یاشا بودم روز 3یا 4 ساعت پشت صفحه مانیتور گریه میکردم و مینوشتم و فکر میکردمانگار این زندگی مال  من نیست و اشتباهی اینجامهیچ چیزی خوشحالم نمیکنه هیچ چیزی دیگه سر ذوقم نمیاره همش شده خشم و نفرت و غم عمیقاین غم عمیق این ناکامای دائم من ،از کجا میاد  ؟ جزئی از منه در من با من خود منچجوری قراره تاب بیارم اگه قرار باشه دو برابر الان سن داشته باشمچرا زندگی من با بقیه فرق داره؟ چرا من با بقیه فرق دارم ؟چرا همه میگن متوجه میشن درک میکنن ولی ساده میگذرن و من نمیتونمچرا من گیر دارم؟همیشه سربار بودم تو خونه ،اون موقع که مامان و بابام دعوا داشتن سر خرج و طلاق و این جور مسائل تا الان که سنم رفته بالا و جام خونه شوهر مامانم نیست طبیعتاًچرا من همیشه اضافی بودم و هستم؟ چرا هیجوقت نتونستم خودمو بندازم رو دوش خودم؟چرا من هیچوقت عرضه نداشتم خودمو جمع و جور کنم؟درسته وضعیت جامعه بد و خرابه ولی کم نیستن کسایی که تو  همین شرایطم تونستنچی من کمتر از بقیه بوده؟چرا حتی حال ندارم پاشم واسه خودم کاری بکنم؟یعنی از اول نداشتم ،چرا انقد احساس سر خوردگی دارم؟چرا هرچی کار کردم هیچی نشد؟چرا الان یکساله بیکارم؟ اصلاً چرا حتی نفس میکشم؟ چرا حتی عرضه ندارم خودمو ازین زندگی خلاص کنم؟من  اصن به دردی میخورم؟تا کی قراره فقط نفس بکشم؟ تا کی قراره توی سرم مدارم فکر و صدا باشه ؟کی از این سکون درمیام؟چرا این همه انرژی توی من قرار داره در صورتی که نه راهی می بینم و نه انگیزه ای ؟چرا زندگی من مدارم با تاریکی عجین شده؟چرا هیچ راهی جلوی پام نمی بینم؟چرا اصلاً منو تو این مسیر تنها رها کرده؟ چرا منو تو این دنیا آورده؟از هیچ چیز جز تولدم پشیمون نیستم،من این دنیارو نمیخوام به کی باید بگم تمومش کنه؟چرا هیچ نوری نمی بینم؟ چرا این همه سوال هست و دریغ از یک جواب </description>
                <category>Sima sp</category>
                <author>Sima sp</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 10:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمر گران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38123586/%D8%B9%D9%85%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-exunt5nirfsq</link>
                <description>روزا دارن از پی میان و میرناین ما ییم که داریم فرسوده میشیم و از دست میدیمنمیدونم کی دوباره میتونم شاد باشماصلاً دوباره میشه دغدغه های الکی و مسخره داشت؟اصن نکنه تا الان زندگی نکرده باشیم ؟ آره ما به جون کندن عادت کردیمانگار حبس شدیم تو اتاقک شیشه ایهمه چی جلوی چشمامون اتفاق میوفته و کاری از ما ساخته نیستنکنه کل زندگی همین باشه؟بعید میدونم واسه تماشا اومده باشمکاش یکی بهم بگه پس کی نوبت من میشهحتی از استفاده کردن لفظ «خسته» هم خسته َمرفت عمرم در سر سودای دلوز غم دل نیستم پروای دلدل به قصد جان من برخاستهمن نشسته تا چه باشد رای دل</description>
                <category>Sima sp</category>
                <author>Sima sp</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 09:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ دل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38123586/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D9%84-fbkcunxmeodd</link>
                <description>دلایل من واسه زندگی:اجبار اجبار اجبارترس از خودکشیفکر یه روز دیگه بیدار شدن تو این زندگی آزارم میدهتا کجا قراره ادامه داشته باشه؟چقدر دیگه قراره له بشم و صدام در نیادچرا صدام به جایی نمیرسهچرا هیچ انگیزه ای تو من نیساز درون مُردم اینو مطمئنمزندگیم با یه مورچه یا پشه فرقی ندارهفقط اون احساس نداره فکر ندارهاین منم که هرروز فرسوده میشمنکنه هیچوقت تموم نشم؟نکنه این فرسودگی جزئی از من باشه !؟چه باشه چه نباشه ظاهراً هیچوقت قرار نیست بفهمموای امیدوارم هیچ زندگی دیگه ای منو شامل نشهمن بَسَمه خیلی دیگه کشیدمجالبه به هرکی میرسی همینو میگهنکنه این درد مشترک باشه؟نکنه این درد انسان بودن باشهاز خودم بعضی وقتا بدم میادازین که نتونستم مسیر بقیه رو برمازینکه انقدر بی عرضه و بیکار و علاف موندم بدم میادازینکه همیشه تقصیر گردن یه چیز یا نفر سوم میندازم بدم میادسرم پیش خودم پایینه ،مدام شرمنده خودممشایدم نمیخوام بیوفتم تو دور باطلنمیدونم اصنکاش یه درست و غلطی وجود داشت،کاش یه معیاری بودتو یه چاردیواری گیر افتادم ،همه جاش سیاهیهکاش یکی پیدام کنه نجاتم بدهکاش بتونم فرار کنمنکنه باید یاد بگیرم توش بمونم تا بمیرم!؟کاش یکی جواب سوالامو میدادکاش یکی منو میفهمیداحساس میکنم اب از سرم گذشته و دارم غرق میشمشایدم گذشته و مُردمآره همینه اصن ، احساس زندگی و امیدی توی من نیستتوی سرم یه حالیه که نمیشه توضیح دادموسیقی خوبه دوس دارم شجریان میخونه تو سرمدیگه چی خوبه؟ تنهاییاینکه هیشکی نباشه حرف بزنه یا مجبور باشی نگاه سنگینشو تحمل کنی یا مجبور به توضیح خودت باشیچجوریه که تنهایی اذیتم میکنه و از طرفی احساس نیاز شدید بهش دارم؟شاید آدمای درستی دور و برم نیستم۳۱ سالمههمین الانشم دیگه دیرهیه زمانی به خودم میگفتم تازه اول راهی دخترفک نمیکردم انقد زود به تهش برسمدیگه خدارو صدا نمیزنماز نبودنش دیگه مطمئن شدممیشینم همینجوری زل میزنم به خودم تا بالاخره تموم بشه این کوفتی</description>
                <category>Sima sp</category>
                <author>Sima sp</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 20:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38123586/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-ovj3cn3lcrja</link>
                <description>خب باید اعتراف کنم که به سلامت عقلم کاملاً شک کردم ، حتی دیگه خانوادمم کنارم نیستنوقتی احساس میکنم همه بَدَن و تو واقعیت میبینم که کسی نمونده برام مطمئن میشم که مشکل از خودم هستشبسیار حساسم متاسفانه، خیلی زود بهم برمیخوره انگار از درون هسته منسجمی نمونده برامداستان همون سفت گرفتن طنابِ که دست خودمو زخم کرده و باید رهاش کنمبه قول حسین نپرس چجوری انجامش بدهاین غرور الکی و این حبابی از توهم که دور خودم ساختم فقط و فقط برای محافظت کردن از خودمهمن این روزا بیشتر از همیشه آسیب پذیرم و کسی جز خودم هیچ وقت منو درک نکردهمشکل از بیکاری و بی پولی و بی آینده گی میاداین که نمیتونم برای فردای خودم برنامه ریزی کنم اینکه هیچ چشم اندازی راجب آیندم ندارم تمام حال واحوال و افکارم رو بهم  ریختهحق دارمشرایط واقعا بده میدونم ،فرانکل میگه همیشه حق انتخاب هست حتی وقتی تو جایی مثل آشوییتس گیر افتادیدارم بهش فکر میکنم ،منم همیشه بهترین هارو برای خودم انتخاب کردم ،تحت بیشترین فشار ها خودمو ساختم و شونه خالی نکردمتو سخت ترین روزای زندگیم سیگار و الکل ترک کردمتو سخت ترین روابط بودم و به سخت ترین حالت ممکن طرف مقابل ترک کردمهمیشه خودم زخمامو بستم ،همیشه خودم مراقب خودم بودممن یاد گرفتم تحت هر شرایطی پرستار خودم باشمآدم تنها میاد و تنها میرهمن دارم تو تنهاییام پوست میندازم و خودم رو میسازممنتظر ورژن بهتری از خودم میمونم تا  اون موقع  به خودم قول میدم سر پناه خودم باشم ،وقتی کسی نیست خودمو بقل کنم حواسم به خودم باشه ، من کنار خودم میمونم و ترکش نمیکنم ،من خودمو درک  میکنممیشم والدین خودم میشم حامی خودم ،من تنها زیستن رو دارم به خودم یاد میدمزمانی که میری تو دل تنهایی ،وقتی با خودت میشینی تو دل تاریکی و انزوا وقتی دیگه هیچی دیده نمیشهاونجاس که نور خودت اتاق رو روشن میکنه ،من منتظر اون روز تو تاریکی و تنهایی و انزوا میشینمبا ترسام روبه رو میشم دیگه فرار نمی کنممن کنار خودم می ایستم ،کنار خودم رشد میکنممن مطمئنم سیما بکر و خالصی درونم هست که به وقتش خودشو نشون میده ،من برای اون روز آماده میشم و منتظر میشینممیخوام دست از جنگیدن با بقیه بردارم ،این انرژی باید صرف خودم بشهبیشتر مینویسم و بازهم مدیتیشن میکنم، افکارم رو آروم میکنم تو عمق سکوت خیلی چیزا هست که باید بفهمم.</description>
                <category>Sima sp</category>
                <author>Sima sp</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 12:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>