<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh Helma Rastgaran</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_381540</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 00:33:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/315150/avatar/7z3yfu.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh Helma Rastgaran</title>
            <link>https://virgool.io/@m_381540</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بام نشینان/رمان هایی که باید خواند</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-goymlkovpnlc</link>
                <description>رمان هایی هستند که با انها زندگی میکنیم،نفس می کشیم،می خندیم،گریه می کنیم و قد می کشیم.            رمان هایی هستند که با انها سفر می کنیم،کوله پشتی مان را پر از تجربه هایشان می کنیمو مثل چادری در انها پنها می گیریم.  رمان هایی هستند که صلح و دوستی و امید راچه کودک یا نوجوان باشیم و چه بزرگسالبه ما هدیه می دهند.   رمان هایی هستند که اگر انها را نخوانیم،چیزی کم خواهیم داشت.                                                                       رمان هایی هستند که باید خواند...پشت بام ها،کشتی های غرق شده،موسیقی...همه ی اینا کنار هم باعث خلق یک اثر خارق العاده شده،یعنی بام نشینان«او تنها موجود زنده‌ای بود که تا کیلومترها در آب دیده می‌شد. تنها چیزی که به چشم می‌خورد یک نوزاد بود و تعدادی میز و صندلی و اسباب و نوک دماغهٔ یک کشتی که داشت توی اقیانوس ناپدید میشد.                  صدای موسیقی در محوطه کشتی پیچیده بود. موسیقی چنان بلند و دلنشین بود که هیچکس متوجه نشد آب دارد از زیر فرش‌ها بیرون می‌زند. حتی بعد از اینکه صدای جیغ و فریاد وحشت‌زده مسافرها بلند شد، نواختن ویولن‌ها همچنان ادامه داشت. بعضی از جیغ‌ها درست با نت دوی بالای سازها هماهنگ شده بودند. (متن کتاب)سوفی، نوزاد نجات یافته ی داستان ما توسط مردی عجیب اما دوست داشتنی به نام چارلز است.چارلز،سوفی را از یک سانجه کشتی نجات میدهد ، او را با خود به خانه میبرد و او را بزرگ میکند.انها کنار هم زندگی بسیار خوبی را سپری میکنند.اما سوفی با تمام هم سن و سالانش فرق میکند.مثل دختر ها لباس نمی پوشد و ویولن سل هم میزند!که این کار از نظر همه بسیار ناپسندیده استچارلز و سوفی بعد از چند سال کنار هم زندگی کردن تصمیم می گیرند به دنبال تصورات و افکارات سوفی، به دنبال گذشته ی و سرگذشت سوفی به پاریس بروندسوفی در پاریس با  دنیای بام نشینان اشنا می شود و نکته های مهمی را در زندگی اش کشف میکند که وقتی کوچک ترین احتمالات را نادیده نگیری گاهی غیر ممکن ها اتفاق می افتد رمان بام نشینان شاهکار خانم کاترین راندل و  به ترجمه خانم نیلوفر نیکزاد است.این رمان یک شاهکار بی نظیر و فوق العاده است که از نظر توصیف اماکن و افراد حرف ندارند و اصلا نمی توانید ان را زمین بگذارید.ماجراجویی و شجاعت پیگیری برای خواسته ها، این کتاب پر از اموزنده برای من بود.ارزش یک بار خوندن رو که نه،چند بار هم بخونید ضرر نکردید...</description>
                <category>Fatemeh Helma Rastgaran</category>
                <author>Fatemeh Helma Rastgaran</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 22:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میک هارته اینجا بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_381540/%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zehmaxlujvhv</link>
                <description>معمولا وقتی کارهای احمقانه می کنیم، شانس می آوریم و جان سالم به در می  بریم. اگر دفعاتی که شانس می آوریم زیاد شود، خیال می کنیم که هر دفعه قرار  است خوش شانسی بیاوریم. یعنی تا ابد...(قسمتی از متن کتاب)کتاب «میک هارته این‌جا بود» روایت فیبی از مرگ برادر کوچکترش است.داستان از زبان دختری سیزده ساله به نام فیبی نقل میشود که ماجرای غم انگیز مرگ برادرش این گونه تعریف میکند:«میک سوار بر دوچرخه است، چرخ او به یک سنگ گیر می کند و با سر به پشت  کامیونی در حال عبور می خورد. او حتی یک خراش هم برنمی دارد و بر اثر ضربه  مغزی در دم جان می سپرد و این شروع ماجرا است.»------------------------------------------------------------------------------------------------------------برادر کوچک فیبی، میک ،درحالی‌که کلاه‌ ایمنی نپوشیده  بود در تصادفی با دوچرخه درگذشت.تحمل این فقدان برای خانواده بسیار سخت و ناگوار است. فیبی در این داستان غم و اندوهی که  خانواده‌اش، خودش و دوستان و همکلاسی‌های میک تحمل می‌کنند را روایت  می‌کند. بخشی از این داستان مرور خاطراتی از میک است. فیبی خاطرات شوخی‌ها و  بامزگی‌های میک زمانی که هر دو کوچک‌تر بودند و با هم بازی می‌کردند تعریف  می‌کند.او با یادآوری خاطرات، خود را تسکین می دهد. داستان تلاش فیب برای کنار آمدن با مرگ برادرش است.*فیب در این ماجرا یاد می گیرد که چگونه باید خود را تخلیه کند و با گریه  بار سنگین غم از دست دادن برادر را سبک کند. داستان از جنبه روانشناسی برای  کودکان و نوجوانان و حتی بزرگسالانی که عزیزی را از دست داده اند می تواند  مفید و مناسب باشد.*بعضی کتاب ها هستند که میتونی تمام لحظات غم و شادی ان را جلوی چشمت تصور کنی.انگار که کنار شخصیت های داستان نفس میکشی و زندگی میکنی،گریه میکنی و میخندی...کتاب هایی که دوست داری ان را چندین و چند بار بخوانی.کتاب هایی که هیچ وقت برایت تکراری نمی شوندکتاب میک هارته این جا بود هم یکی از این کتاب هاست.فیب طوری داستان را برایمان تعریف میکند که بعد از خواندن چندصفحه احساس میکنیم مدت هاست میک را میشناسیم و با جزئیات رفتاری، لحن حرف زدند، شیطنت ها ونوع لباس پوشیدن او آشناییم.____________________________________________________________________________________________نویسنده شخصیت ها را طوری ترسیم کرده که بعد از بستن کتاب باورمان نمی شود  این شخصیت ها وجود خارجی ندارند و حاصل تخیل نویسنده اند. انگار ما هم  همراه فیب برای برادرش عزاداری کرده و دلتنگ شده ایم، انگار موقع خواندن  کتاب دست فیب را گرفته ایم و سعی کرده ایم او را دلداری بدهیم. مخاطب  نوجوان این رمان، موقع خواندن این کتاب، با زندگی روبه رو می شود، با تمام  تلخی ها و شادی‌هایش....                        ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× باربارا پارك در پایان می نویسد اگر چه میک هارته یک شخصیت واقعی نیست امّا آمارهای زیر  واقعی هستند: تصادف و مرگ کودکان ٤ – ١۵ سال در حین دوچرخه سواری و ضربه  مغزی عامل اصلی مرگ در تصادف ها هنگام دوچرخه سواری است. سقوط از ارتفاع  حدود ۵۰ سانتیمتری می تواند موجب آسیب دایم مغزی شود. کلاه ایمنی مناسب  احتمال ضربه سر را تا ٨۵ ٪ و احتمال ضربه مغزی را تا ٨٨ ٪ کاهش می دهد.این  کتاب دو نکتۀ مهم را به ما گوشزد می‌کند. اوّل اینکه هنگام  دوچرخه‌سواری کلاه ایمنی فراموش نشود! دوم اینکه مرگ عزیزان  گرچه دلخراش است اما زندگی ادامه دارد و باید علاوه بر عزیزِ از دست رفته  به فکر زنده‌ها هم باشیم و دنیای‌مان را تعطیل نکنیم. </description>
                <category>Fatemeh Helma Rastgaran</category>
                <author>Fatemeh Helma Rastgaran</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 23:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>*معرفی کتاب وقتی مژی گم شد*</title>
                <link>https://virgool.io/@m_381540/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DA%98%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF-pbwc4wtkd5e0</link>
                <description>جلد کتاب وقتی مژی گم شدفرار دختران نوجوان از خانه و عاقبت دوستی با رفیق ناباب موضوعی ست که اقای حمیدرضا شاه آبادی اون رو در قالب داستان در کتاب «وقتی مژی گم شد» به اون اشاره کردهیک قضیه ی تکراری، اما هنوز مهم و بحرانی_____________________________________________________________________________________________مژده ۱۶ ساله و مژگان ۱۷ ساله است. مژده و مژگان دخترخاله هستند و هردوی آن ها را در خانواده مژی صدا می زنند. یک روز این دو خانواده تصمیم به سفر می گیرند و به ویلای آقا ناصر که پدر  مژگان است می روند. شب هنگام ناصر که یادش رفته قرص های خود را بیاورد مژگان را مقصر می داند و او را سرزنش می کند  فردای آن روز مژگان گم می شود. همه خانواده با نگرانی به جست و جوی مژگان می پردازند که بعد از ساعت ها متوجه می شوند که مژی (مژگان) تمام مدت  در کمد پنهان شده استخانواده که هنوز طعم خوشحالی پیدا شدن مژگان رو نچشیده اند با خبر گم شدن مژده روبرو میشوندپس از جست و جو و پیگیری های زیاد متوجه میشوند که مژده توسط یکی از دوستانش به نام زهره به بهانه بردن او به پیش مژگان دزدیده شده و به خانه ای امن برده شده است.مجرمان پس از رو به رو شدن با پلیس و فرار به دلیل سرعت زیاد تصادف میکنند تمام دختران درون ماشین کشته شده و  مژده قطع نخاع میشودهر بخش از داستان را یکی از اعضای خانواده روایت میکند که تلاش میکنند دلیل وقوع این حادثه را ریشه یابی کند.***********************************************************************وقتی صحبت از دختران فراری به میان می آید، معمولا به دخترانی فکر می کنیم که در خانواده های از هم پاشیده با والدینی معتاد یا بسیار بد رفتار بزرگ شده اند، اما شاید این تصور خیلی هم درست نیست گاهی کمی خشونت یا بی مهری هم می تواند دختران را در سن بلوغ به فکر کارهای خطرناکی بیندازد.پدر ومادر ها معمولا فکر می کنند باهوش ترین وبا استعدادترین کودکان دنیا بچه های آن ها هستند و به همین دلیل هم انتظار بهترین نمره و نتیجه ها را از فرزندان شان دارند. مشکل از جایی شروع می شود که با توانایی های واقعی و حتی ضعف های بچه های شان روبرو می شوند.«وقتی مژی گم شد» هشدار خوبی است برای یادآوری چنین موقعیت هایی؛ هم برای دختران نوجوان، که بدانند بیرون از خانه کسی دروازه های بهشت را برای شان باز نکرده، و هم برای پدران و مادران، که بدانند حتی کمی بی توجهی نسبت به فرزندان شان، می توان چه تاثیری بر آن ها داشته باشد«وقتی مژی گم شد» به ما کمک می کند که چشم های مان را به موقع باز کنیم؛ وقتی که شاید هنوز خیلی دیر نشده باشد.</description>
                <category>Fatemeh Helma Rastgaran</category>
                <author>Fatemeh Helma Rastgaran</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 00:09:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>