<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nill*****</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38208561</link>
        <description>سیزده ساله ای دیوانه ام ,که چهار سال است که در دنیای دروغین این کاغذ ها زندگی میکنه.
در این چهار سال خوب یاد گرفتم چگونه زیبا دروغ بگویم,دروغ هایی که زیادی واقعین.آنجا حال عجیبیست و جهانی بهتر:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 09:34:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3446541/avatar/y4HVIz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nill*****</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38208561</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مگر سیاوش آدم خوبی نبود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-xav0dmcgrvap</link>
                <description>گاهی فکر می کنم،آیا واقعا زندگی سیاوش این بود که هر روز بلند شود وو معصومانه به عکس های قدیمی روی دیوار نگاه کند و سیگار بکشد؟دستانش بلرزد و سیگار را بالا و بالا،به سمت ریش های زرد شده اش سیگار را در هوا  بلرزاند و این نخ خسته را هر بار عمیق تر و عمیق تر فرو ببرد؟و عکس های سالخورده روی دیوار را در دود نا امید سیگار محو کند؟نمی دانم که الان که چشم ها نیمه بسته اش ره به زمین دوخته و و کم کم با دست بی سیگارش روی آنها را می پوشاند برای چی آه می کشد؟معمولا کسی که اه می کشد سیگار هم می کشد؟اگر نه ، چرا او؟به پاکت خالی ای که تویش قل می خورم نگاه می کنم.یک بار یکی از نخ های نیم سوخته برایم تعریف کرد: ((اولین سیگار را آنروز سوزاند که دل آسمان هری ریخت و بچه اش افتاد و روی سرمان خراب شد.خودم دیدم که چطور مو های خیسش را مشت مشت از روی سرش می کند و زمین که انگار تحمل بار آن مو های بلند سیاه مشت مشت کنده شده را نداشت،آنهارا با باد دور می کرد.مو ها زا جنون هنوز در باد تقلا می کردند و دست و پا می زدند و بر روی سر باد پریشان می شدند.خودم دیدم که سیاوش وقتی دید باران دارد خون روی سر کچل زنش را قطره قطره می شوید و به نا کجا می برد،مرا لرزان از جیبش در آورد و فندک را زد و لرزان کشید.و آنووقت که باران هم جرات نمی کرد مرا خاموش کند،زوبین روی نوک پاهای کودکانه اش نزدیک شد و معصومانه نگاهش کرد.و من هرچقدر التماسش کردم،کله ام را در خاک گلدان فرو کرد و نفهمیدم بهدش چه شد.آنروز هنوز هفت نخ مانده بود.))سیاوش پاکت را تکان می دهد و مرا به در و دیوار م یکوباند.از در بسته پاکت نوری نمی آید و من نمی توانم ببینم که چقدر تنهام.صدای در می آید و قدم سنگینی حرکت می کند و نزدیک می شود.سیاوش ارام در پاکت را باز می کند.ترس از چشمان خسته اش تکه می کند.مرا بلند می کند و از توی پاکت می کشد بیرون.انگشت ای لرزان و چزوکیده اش به بدنم فشار می آورد.قدم سنگین دوباره حرکت می کند و سیاوش نگاهش نمی کند.به دنبال صدا می گردم و ژوبین را می بینم که دیگر آنطور که آن سیگار نیم سوخته باریم گفته بود معصومانه نگاه نمی کند.هنوز در دستان سیاوش در هوا می لرزم.راه فراری نیست.سیاوش با ان یکی دستش که من در آن نیستم فندک فلزی سنگینش را بر می دارد و تف، قدم حرکت می کند،تق قدم حرکت می کند.تق،حاله ای از نور ایجاد می شود و بعد نا پیدی می شود.حاله را به من نزدیک می کند،نزدیک تر ،نزدیک تر.نمی دانم باید ردر داشته باشد یا نه.حاله ی نور از هر طرف بخوانی دردر می کند.از لای دود های در دست های ژوبین که می لرزند اسلحه می بینم.مکر قرار نبود فقط من در دستان سیاوش بلرزم؟بعید می دانم دست های او به خاطر زمان بلرزند.حاله ی نور دارد بالا تر می آید چرا سیاوش مرا میان لب هایش نمی گذارد؟هوی سیاوش منتظر چی هستی؟الان تمام می شود ها؟هم من هم تو.اصلا چرا ژوبین اسلحه دارد؟مگر سیاوش آدم خوبی نیود؟حاله نور دارد یکی از چشم هایم را می سوزاند.هوی سیاوش!عجله کن چرا تکون نمی خوری؟ژوبین آرام چیزی را زمزمه می کند.حاله از گوش هایم رد شد.سیاوش می گگوید تکرار کن.نمی شنوم صدایش را.بوی تنم در هوا بلند شده.چرا نمی کشد این سیاوش لعنتی؟دیگر چیزی هم نمی بینم.نه حاله نوری،نه سیاوشی،نه... سیاوش مرا پایین می آورد،هنوز می لرزم.بیشتر لای انگشت هایش فشارم می دهد.بشتر بیشتر بیشتر .از بین بوی دود حودم ب.ی خون پیدا می کنم .مگر سیاوشآدم خوبی نبود؟گرما بالا تر می آید سیاوش رهایم می کند.گرما بالا تر می آید.بالا تر بالا تر.مگر سیادش آدم خوبی نبود؟</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 20:13:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخی نامریی می شوند ; شاید هم ما کور.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%B1-ceuxsjuklgve</link>
                <description>انیه ها پاهایش را به دنبال خودشان ‌می کشاندند.مردم، همه در خانه هایشان، پارک را رها کرده اند.کت و دامن عیدش از حراس از تنش می گریزند.ثانیه ها پاهایش را به دنبال خودشان می کشانند.درخت هایی که در تردید شکوفه هایشان درمانده اند، همه به سویش برمی گردند.تقلا های برگ های پاییزی جارو شده دیگر دارد نا امید می شود.هنوز صدای دویدنش می‌خواهد به خانه برگردد.مقصد نا مشخص چیزی برای ارائه ندارد.می ایستد.آرام می ایستد.چشم های قهوه ای اش با لرز روی شکوفه های مردد دراز می کشند.چشم هایش نیاز دارد ببیند عید شده.نیاز دارند شکوفه ها اثبات کنند چرا مردم دست از کار و زندگی‌شان بر می دارند و دقایقی گوشه ای می نشینند و بلند می شوند و زندگی شان را به قول خودشان از نو شروع می کنند.نیاز داشت معنی شروعی دوباره را اثبات کنند.نیاز داشت شکوفه ها بشکفند و بگویند چرا عمر بشر را قسمت قسمت می کنند،چرا مردم به متن های عیدانه با کلیشه ی وطنی یک خانواده خوشحال و هفت سین و چهار تا جمله انگیزشی روی در و دیوار و به اینکه امسال سال بهتری خواهد بود سجده می کنند و ایمان می‌آورند و ثانیه هایی که مثل همیشه می دوند را متفاوت می بینند.شکوفه ها درمانده نگاهش کردند.کسی قصد شکفتن ندارد.فکر می کند چرا وقتی هفت سین و دقیقه ی قبل عید را به حال خودش رها کرد کسی دنبالش راه و یا به پایش نیفتاد.مگر او دختر دردانه خانه نبود که حالا دارد با نگاه هایی ترسناک خانه را ترک می کند؟چشم هایش خشک می شود.شکوفه ها را با درد بی درمانشان تنها می گذارد و با دامن عید آبی ای که قرار نبود لک بیفتد تا در عکس ها و پیش فامیل دلبری کند کف پارک می نشیند.داد های پدر در سرش تغیان می کنند.فکر می کند چرا کسی غم اینکه دیگر نمی‌تواند در سالی که گذشت زندگی کند را نمی خورد.فکر می کند چرا الان پیرزنی از ناکجا پیدایش نمی شود و نصیحتش نمی کند.سوال ها رم می کنند.چرا هیچکس به جای اینکه فکر کند از حالا یک سال وقت دارد ، از اینکه نمی‌تواند بگوید برای آخرین ثانیه حاضر نیستم و اون نباید بره اما هر چقدر هم جیغ بکشد بدود یا پرواز کند آن ثانیه ترکش می کند و محو می شود.چرا هیچکس غم ثانیه قبل سال تحویل را نمیفهمد که هیچکس برایش ارزشی قائل نیست و همه در طمع گذراندن ثانیه هایشان در این به اصطلاح سال جدید اند.فکر می کند چرا چرا چرا.ای زمین، شکوفه ها یی که هنوز نیستید، اسب ها، درختان، ای بهاری که همه در تو قوطه ورند، ای نوزادی که پدر و مادر رو ثانیه سال تحویل به زایشگاه می بری، ای تهران خلوت و خالی،ای کمبود ترافیک تهران. ای برج میلاد که حالا اگر سرش را کمی بچرخاند پیدایت می شود ،ای آنسوی شهر که از اینجا غریبی کردنش پیداست، کسی جوابگوی اوست؟چه کسی باید بگوید حالا که سالی بر او تحویل نشده و شاهد است مردم کم کم دارند با بهترین لباس‌های توی کمدشان و کفش های تقتقی بر سر مادربزرگ ها و ماهی های بیوه و جای خشک شده انگشت های کوچک بر روی سمنو و آن فامیلی که با تراول دویست هزار تومانی عیدی می‌دهد خراب می شود چه می آید؟چه می آید بر سر پسری که چون خانه ای ندارد در پارک ایمان آورده که انسان ها شروع جدید را می سازند و طبیعت در آرامش سکوت کرده و تقصیری ندارد.چه می آید بر سر مادرش که نمی تواند به چشم های پسرش که روی کاغذ کادو ها سر می خورد نگاه کند.چه می آید چه می آید.بر سر لباس های عید خیالی و رویایی بچه ها که زیر باران از بی پناهی خیس می شود چه می آید؟چه کسی باید آن لباس هارا خشک کند؟و ما باز با اینهمه قبول می کنیم که آدم ها بر سر شروع دوباره شان هم که بشود دل رحم تر می شود و معصومانه تر نگاه می کنند و گذر می کنند.(این نوشته کمی قدیمیه ولی...) نمیدونم:)</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 20:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنگنا های نا کجا به بزرگراه می رسند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%86%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-nuhishl3kcau</link>
                <description>بن بست«برای بچه ای که در رحم زنت زار می زند نکن.برای عروسک کوچکی که اگر بکنی،تا آخر عمر چپ چپ نگاهت می کند نکن.برای اشک های همون عروسک زهبار در رفته،حالا دیگر کسی نیست مو هایش را شانه کند،نکن.این پولا خوردن نداره.دخترته؛فکر کن پسرته،نکن.به خدایی که آهش سرت می مونه،اون جنین به دنیا نمیاد.وجدان پدریت به درد بیاد،نکن.اون بچه،چون می دونه تو با خواهرش په کردی،از این که به دنیا اومده،بیشتر از هر بچه ی دیگری ضجه می زنه.این پولها خوردن نداره حسن.نکن حسن.نکن. »صدای هق هق اش به گوش های حسن چنگ می زند.صدای هق هق ناخن های خونی اش را از روی گوش های حسن بر می دارد و در نتفه خفه می شود.تلفن،بی جان برای خودش بوق می نوازد.تلفن میان انگشت های تاول زده ی کارگری اش سنگین می شود.تکیه اش را از روی دیوار بر می دارد و سرگردان میان دود ماشین ها با دمپایی های آبی آفتاب خورده اش تلپ تلپ می کند.ذهنش را از میان دود ماشین ها پیدا می کند و وادارش می کند به دخترش فکر کند.به آن حلقه های مو های سیاه،به آن سوال ها.به آن سوال هایی که نرم بر روی زبانش شیرین می شدند و سر می خوردند.چراغ قرمز ماشین های ردیف شده در تنگنا های نا کجا از میان دود پیداست.به آن سوالهایی که جوابها،؛از آنها می گریختند.«بابا؟چرا مامان گریه می کنه؟بابا؟چند وقته خونه مادر بزرگم نرفتیم دلم تنگ شده.بابا؟چرا برای نینی توی دل مامان اسباب بازی نمی خریم؟شام چی داریم بابا؟»طلبکارها در ذهنش فریاد می کشند.در ذهنش از آلونک سرایداری پرت شدند بیرون.در ذهنش به روی خودش نمی آورد زنش دارد بغضش را قورت می دهد.در ذهنش تاریخ چک ها در هم گره می خورند.در ذهنش در یخچال خالی خودش را گم می کند.«بابا؟ بابا؟ چرا جواب نمیدی بابا؟ »فشار انگشت کوچکی را بر روی بازو اش احساس می کند.سرش را بر می گرداند.چشم های منتطر دخترش در چشمهایش خشک می شود.به رو به رو نگاه می کند.سکوت،در صدای دختر قوطه ور می شود.حسن دست در جیب های پاره اش می کند و تلفن را در می آورد.انگشتانش بر روی صفحه می لرزد.می نویسد: «به دیه اش نیاز داریم.»از جواب فرار می کند و تلفن را دوباره در جیبش جای می دهد.دختر سرش را پایین می اندازد.مغازه ها از کنارشان عبور می کنند.صدای تلپ تلپ دمپایی در صدای بازاری ها گم می شود.به مقنعه و کوله پاره و سیاه شده دخترش نگاه می کند.صاحب کار تصویر را محو می کند.دختر دست هایش را در جیب هایش می برد.خریدار ها با تنه رد می شوند.تنگنا های ناکجا،به بزرگراه می رسند.چشم های دختر با دیدن ماشین های بزرگتر برق می زند.آرام می گوید: «بابا؟ تا حالا اینجا نیومده بودیم. مگه نمی ریم خونه؟نکنه میخوایم از اون جامدادی ها بگیریم؟»ورجه وورجه هایش مرد را به تلو تلو می اندازد.از ماشین هایی که در افق گم می شوند فقط دودشان می ماند.صدای حسن می لرزد: «آره،میخوایم بریم خرید.حالا بدو برو اونور منم الان میام.»دخترک پرواز می کند.دخترک نباید خوشحال می شد.کفش های زهبار در رفته اش می دود در دل بزرگراه.قلب حسن دارد انجه انجه می شود.قلب حسن میخواهد بدود.ماشین ها هنوز ماشین اند.دختر نصف راه آرزویش را پرواز کرده.ماشین ها می خواهد به افق برود.در مردمک های بابا،مقنعه دختر دور گردنش می افتد و مو های بافته شیاهش بالا و پایین می پرند.در مردمک های بابا،دختر و ماشین در یک نقطه،تقاطع جدیدی می سازند.در مردمک های بابا،لحظه ی دخترک در تکرار است.در رویا هایش رها در باد است.او مامای چشم ها به وقت تولد اشک های افقی در این بردار است.همه ی او در تلاش برای پرواز است.پرواز برای نجات ذهن بیگانه اش به اشکال هندسی در این بردار افقی.در این بردار افقی، بر روی کاغذ خون به سمت بالا پرواز می کند.در این بردار افقی، حسن هر چقدر بدود نمی رسد.در این بردار افقی،تنها خون از روی کاغذ کنده می شود و پرواز می کند.در این بردار افقی دیه برای حسن می دود.در این بردار افقی اشکال نا فرم نامرعی نمی گذارند حسن برود سر مچاله شده دخترش را در آغوش بگیرد.در این بردار افقی مداد رنگی های قرمز از دل جامدادی بیرون ریختند و بر روی آسفالت غلتیدند.در این بردار افقی از ضجه های داغدار مادر پول خرید شیر خشک می سازند.و بالا تر از این بردار افقی،در نا کجایی بزرگ،دخترک در چشم های پدرش که انگار به اشتباه،میان مداد رنگی های قرمزغلتان به دنبال او می گردد،به دنبال جواب سوال جدیدی می گردد.به دنبال چرایی ماشین هایی که دیگر نمی گردند.به دنبال چرایی نقطه هایی که از توی ماشین ها به بیرون می ریزند و وحشتشان که از آنجا پیداست.به دنبال فریاد های مامان که دور زمین و زمان می گردند.به دنبال مرده شور که بلد نیست چطور دور حلقه های خیس مو های سیاهش که حالا خیلی دورند بگردد.</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 17:15:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%D9%86%DB%8C%D9%84-x4zcxl411p85</link>
                <description>بگذار بریزد،بگذار بریزد نیل،تو که از آن کاروان سهمگین ستاره ها،نترسیدی.آنها را سوار بر نهنگی به بالای کوه بردی.بگذار بریزد نیل،بگذار بریزد،نهنگ را که کشته اند،کوه هم که سوخته،بگذار نفت،سیاه شود و بریزد،شاید ستاره ها کمتر غریبی کردند.سوال:راه های پیشگیری از (لوس) شدن شعر/نوشته؟</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 19:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر روزی شاعر ها دست از سر کچل پاییز بردارند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%DA%86%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-vtoyufbq8r1s</link>
                <description>و آه،و آه،          که من،                            که او،می نگرد،به آن بادی که دارد می رود.آن بادی که به وقت رفتن،                به وقت،سبز های جنگل های،دستان سفید او، برگهای دستانش را از وجود من شکافت،        برگهای دستانش را ، از چشمان من دزدید.نگذاشت که من،من،      به دستانش بنگرم،بنگرم دستانش را،           ببویم آن عطر سرز جنگل هایش را،نگذاشت که من،من،اشکهایم را بر روی شاخه های شکننده اش،اشکهایم را،اشکهایم را،با اشک هایم،آن درخت شکننده را آبیاری کنم.حال نمی دانم،با اشکهایی که باد برایم آورد،ابر چه کیس شوم.دیروز به دنبال باد دویدم،    فریاد                                         فریاد                                                  فریادخورشید را ترساندم،                                    فریاد                                                                       فریادماه را ترساندم،                                                               فریادفریادم از جنونم ترسید،فریادم،از خودش به گوشه ای پناه برد.فریاد گریان را از گوشه اش کشیدم بیرون،زدمش در صورت باد،زدمش     برگهایم را پس بدهزدمش    برگهایم کو؟زدمش    برگهایم را کجا بردی؟باد،التماس برگهای خزان را بر سرم گریه کرد.آخر ای باد!چگونه دلت آمد بی سروم جیق برگهای نارنجی را زیر پاهایم درآوری؟                      باد و فریاد رو زدم،فریاد اشک ریخت،باد برگ ریخت،باد زیر فریاد له شد،   نرم از زیر در رفت بیرون.فریاد ساکت شد،       رفت گوشه ی اتاق خودش را گم کرد.بعد از آن روز،                     هرچه بودم،                                             هرجه می خواستم باشم،لای کاغذ پاره ها گم شد.بعد از آن روز،           شاعری آمد،                              مرا بالای تپه ای نشاند،                                                             سروی را نشانم داد،         سرو را نگریستم،بعد از آن دیگر،          هرچه هستم را هم لای کاغذ پاره ها گم کردم.</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 22:55:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره ای شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-uyqzqjcfggx4</link>
                <description>شاعر از آن شکست شدشعری نداشت,شکست داشت.قطره ای چشم,قطره ای چای,قطره ای آسمان,بهانه های پاییزی,سکوت,سکوت داشت.و توانی کمی بیشتر از چشم فدا کردن,و کمی کمتر از رها کردن................................................................................................................*</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 09:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شعر کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-jyuklrvp358r</link>
                <description>از این قلم خون می چکد.شعر ها مرا به قتل رسانده اند.از این تبر مه می چکد,ابر ها,مرا در خود گم کرده اند.این چشم ها بر خاک می چکند,این خاک ها مرا خاک می کنند...............................................................................................................*</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 19:22:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شاعران دوری کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-wgvcskrtwylt</link>
                <description>از شاعران دوری کنید.گر معشوقتان باشید ،باد شوید،گل شوید،سرو سرنگون شوید.گر عاشقشان باشید ابری پر افسوس شوید.گر مادرشان باشید هیچ وقت چرای اشک های شبانه شان را نخواهید فهمید.گر وقت تولد شاعران فرا رسیده از مادران دوری کنید.گر عاشقشان هستید،بگزارید،در طوفان نسیم ملایم صبح غرق شوند.آنوقت گریه خواهید کردآنوقت درد خواهید کشیدآنوقت معشوقتان غرق شده,اما شما هیچوقت نخواهید فهمید معشوقتان,در عشق نهفته تان ،قاتل دفتر شعری شدهاز شاعران دوری کنید,وقت خودکشی شاعران فرا رسیده.از شاعران دوری کنید تاابر هایتان گریه نکنند,زمین برعکس نچرخد,نور برف را بغل نکند...عشق نسبت به شاعران را دورادور حضم کنید.مگر دیوانه ای باشید که عاشق شاعری دیوانه تر از خودش شده.آنوقت تا آخر عمرتان ،صبح در دنیای خیالی شاعران با گل یاسی لای مو های بافته تان بلند می شوید.</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 10:34:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانه های تاریک شن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38208561/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%86-uhbj6w9y2lpc</link>
                <description>پسرک چگونه می توانست دانه های شنی که از آفتاب گرفتن خود لذت می بردند،و با باله های سبز پر رنگ لاکپشت ها زیر و رو می شدند را نادیده بگیرد؟همیشه برای شنیدن صدای جلز و ولز اشک های لاکپشت ها که روی شن ها می ریخت ناشنوا بود؟ تابه حال نفهمیده بود که صدای جلز و ولز اشک هایشان که روی شن ها می ریخت،صدای جیغشان و تخم هایی که هرسال بیشتر نبودند ،به همان اندازه که سنگینی تخم ها داخل کوله پوسیده اش او را می شکست برای شن ها دردناک بود؟تا به حال با خود فکر کرده بود که اگر هر سال باله های لاکپشت ها در لانه های خالی سر نمی خورد،شاید پدر و مادر ها ،کودکانشان را محکم بغل می کردند،مادربزرگ ها، نوه هایشان را روی لاکشان می نشاندند و با صبر به سوالات بی پایانشان پاسخ میدادند.               شاید، نوراد ها از درون تخم ترک خورده صدار انسان ها را نمی شنیدند،که به کودکانشان پاسخ می دادند:«چرا؟ خب معلومه اگه لاکپشتارو قبل از تولد از داخل تخم نخوریم لاکشان سفت می شود و دندان هایمان میشکند!»را نمی شنیدند. شاید،انعکاس بدن بی حال خود را در قاشق،روی آبی که بچه خرجچنگ ها زنده زنده در آن می پختند نمی دیدند ،و ازخود نمی پرسیدند :«کدوم بدتره؟زنده زنده خورده شدن،یا زنده زنده پختن؟»اگر زیر لب نمی گفت:« این حق ماست» و قدم هایش را محکم تر و بلند تر به شمت کلبه های تشنه بر نمی داشت،ممکن بود چشمش به پدربزرگ که امسال هم به آرامی چشمانش که از ابر اندوه کور شده بود راببیند  که به آرامی در لاکش پنهان می کرد؟اگر امسال در آن ماه در کلبه هایی که ارز وقتی در کویر شن بود آنجا بودند،چشم پسر،در همه ی چشم هایی که از بین ترک های کلبه شان به کوله ی او زل زده بودند،و همه ی مردمی که به آرامی در های غیژ غیژیشان رابرای خوردن و نوشیدن چیزی به جز گوشت خرگوش باز می کردند و قاشق های چوبی شان را در دست می فشردند،و با لبخندی تمام عیار به او نگاه می کردند چشم در چشم نمی شد،ممکن بود کویر تا ابد کویر بماند؟اگر صدای خنده و تشکر مردم سکوت کویر را نمی شکست،ممکن بود فرار کند؟دلش برای تخم ها بسوزد و بدود و بدود و دیگر برنگردد؟ممکن بود به آرامی کوله پوسیده اش را با دستان لرزانش زمین نگذارد، و دانه دانه تخم های درخشان را بر رو شن داغ فرو نکند؟چقدر طول کشید تا صیر لاکپشت تمام شود و فریادش ابر بالای سرشان را محو کند؟چقدر برایش سخت بود که رنجیر های نازکی که سال ها در ذهنش گره خورده بودند را باز کند و فریاد بزند:« این حق ما نیست ،این حق اونها نیست!از باله ی ما کاری بر نمیاد ولی دل کی باید برای فرزندان ما بسوزه؟»سکوت.اگر سکوت صدای جا به جا شدن شن ها نبود ممکن بود کسی شنوا بماند؟و آب.و آبی که آرام آرام از روی کوه های شن ارتفاع می گرفت و باله های پوست پوست شده ی آنها را روی  خودش شناور می کرد.اگر بوی نم بینی پسرک را قلقلک نمی داد و به سختی پاهایش را تکان نمی داد و بر نمی گشت، ممکن بود چشم ها و دهان همه ی مردم اندازه ی تخم هایی که آرام آرام ،،،،ترک میخوردند، و به سمت کیلومتر ها دریایی که پشت سرشان بود حرکت می کردند گرد نشود؟</description>
                <category>Nill*****</category>
                <author>Nill*****</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 00:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>