<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38248309</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:25:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38248309</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حکایت تعلق موش با قورباغه و بستن پای هر دو به رشته ای دراز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38248309/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-y2v8rxd1kkys</link>
                <description>سزای  رفاقت با ناهمجنسموش و قورباغه ای بر لب جویباری در کنار هم می زیستند . روزی موش به قورباغه می گوید : ای دوست عزیز ، دلم می خواهد خیلی بیشتر از اینها با تو همدم باشم . ولی حیف که تو بیشتر اوقات در میان آبها مشغول جَست و خیزی . و من چون حیوانی خاکزی هستم نمی توانم به درون آب بیایم . قورباغه وقتی اصرار و الحاح موش را می بیند تسلیم می شود . بالاخره قرار می گذارند که رشته نخی فراهم آرند . یک سرِ آن را به پای موش ببندند و سرِ دیگرش را به پای قورباغه . تا هر گاه به تجدید دیدار نیاز افتد نخ را با علامتی خاص بجنبانند . روزی موش به کنار جویبار می آید که ناگهان کلاغی درمی رسد و او را در طُرفة العینی به منقار می گیرد و به هوا بر می شود و به تَبَع او قورباغه نیز از تهِ جوی آب کشیده می شود و میان زمین و هوا به رشته نخ آویخته می گردد . وقتی مردم به این صحنۀ غریب نگاه می کنند می گویند : عجب کلاغ حیله گری . آخر چگونه در آب رفته و قورباغه را شکار کرده است ؟ قورباغۀ بخت برگشته که در هوا معلق بود با خود همی گفت : اینست سزای رفاقت با ناهمجنس .مرحوم استاد نیکلسون مأخذ این حکایت را بر پایه افسانه ای از اِزوپ می داند که «دانته» به آن اشارت کرده است . غوکی (قورباغه ای) به موش پیشنهاد کرد تا او را از آب بگذراند . پس او را به پای خود بست . امّا چون به نیمۀ راه رسیدند . غوک خیانتکارانه در آب غوطه زد و موش غرق شد . ناگهان یکی قرقی از هوا فرود آمد و هر دو را بخورد ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر ششم ، ص 2165 ) .مولانا در ابیات بخش قبل ( پادشاه تِرمَذ و دلقک ) لزوم مصاحبت با نیکان را مورد تأکید قرار داد و گفت : اگر از اینان ببُری گرفتار رفیقان نااهل خواهی شد . او این حکایت را می آورد تا رفاقت با نااهلان را نشان دهد . در این حکایت «موش» تمثیل رفیق نابابو «قورباغه» تمثیل آدم سلیم النَفسی است که از رفاقت با او دچار آفت و گزند می شود . و در بخشی از همین حکایت ، «موش» تمثیل آدمیان عاری از معنا و مقیّد به عالمِ جسمانی . و «قورباغه» تمثیل انسان کامل است . چرا که موش فقط در خشکی می زید و خشکی در زبان مولانا نماد عاَم مادّی است و «آب» نماد عالَم معنوی . و قورباغه چون دوزیست است جامع هر دو مرتبه است . و در فقرۀ دیگری از این حکایت ، «موش» تمثیل جسم است و «قورباغه» تمثیل روح . جسم با ریسمان تعلّقات و آویزش های نفسانی ، روح را گرفتار مادّیات می کند و طعمۀ ابلیس می سازد . در این حکایت دیدیم که پای قورباغه با رشته نخی به پای موش بسته شد و هر دو طعمۀ کلاغ شدند .</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 16:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>