<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های it&#039;s me</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38289973</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:32:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>it&#039;s me</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38289973</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز شانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-vbnnbabcood4</link>
                <description>برگشت به روتین برای بار سوم :از امروز قرار هست شروع کنم و امیدوارم ادامه دار باشه این ماجرا. چند روز پیش در یک بحثی یکهو قرار بر این شد که یک فردی رو بایکوت کنیم چرا؟چون افکار متفاوتی با ما داشت و خب من داشتم فکر میکردم این همه عصبانیت برای چی، خب متفاوت فکر میکنه و الان هم به شدت در جمع ما مورد نیاز هست و به شدت هم آدم فایده مندی بوده تا الان اما بابت اون خشمی که وجود داشت یک هو مخالفت رو بی جا دیدم و شروع کردم به موافقت که اره حذفش کینم ...ناراحتم بابتش نظر خودم رو بی جا دونستم و سعی کردم تایید کنم .کاش اصلا حرفی نمیزدم .بهتر بود واقعا </description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 11:26:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز پانزدهم:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-yw8nwhyqwqdt</link>
                <description>دو ماه از رکود و انفعالم گذشته ..تقریبا دوماه.ذهنم اما پر از فهم جدید شده .پر از ایده و نگاه نو، پر از خشم .سوال اصلی اینجاست که من در این کنش کجا قرار میگیرم ؟من که در مهدی به شدت سنتی بزرگ شدم در حالی که هرگز اینجور افکار رو در ذهنم نداشتم همیشه آزرده شدم از شنیدنشون از بودن در اون موقعیت از داشتن عزیزانی با اون افکار ..عمیقا ناراحت و دلگیر شدم .از شهری که گاها افکار و عقایدش آزاردهنده بود و همیشه میخواستم فرار کنم از این شهر از آدمهاش ..حالا اما بهش افتخار میکنم به بودن در این شهر، اما به زاده شدن در این شهر؟فکر نکنم من غرق افتخار هستم از اینجایی بودنم .اما تا به اینجا رسیدن خب من زیاد از دست دادم. مفاهیم اینجا برعکس اشتباه وزننده بیان شده بود آنقدری  که زندگی کودکی و نوجوانی من رو نشونه گرفت ..غم خوردن و منزوی شدنم رو چیکار کنم؟ حالا واقعا جدا از همه این حرف ها من در این کنش گری کجا جامیگیرم ؟باید چیکار کنم؟هنوز هم روزمرگی و زندگی کردن احساس بدی بهم میده اما خب کار درست چیه؟ احساس فقدان عحیبی میکنم ..در کنش ها بودن رو از دست دادم و این ناراحت کنندست ...از آدمهای به سرعت عصبی هم البته بیزارم از کسانی که فقط حرف میزنن و نمیشنوند. دوستشون ندارم کنارشون احساس خوبی ندارم. و در این لحظه برای خودم کنشگری رو در ادامه میبینم در آگاهی ...در تامل و ادامه آنچه برای ادامه دادن زندگی ساختم.</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 18:09:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهاردهم:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-fe9teurajmhq</link>
                <description>امروز روز امیدوارکننده ای بود.خیلی قشنگ خیلی نجات بخش اصلا رویایی ..کاش من هم بودم کاش بودم کاش بتونم یک جایی خشمم رو خالی کنم کاش بتونم کاش فرصتی بشه ..چقدر زیبا هستن بعضی آدمها چقدر هوا خوبه امروز چقدر دانشجو بودن قشنگه چقدر می چسبه چقدر می طلبه چقدر شجاعین کاش یادبگیرم کاش فرصت باشه شبیهتون باشم کاشکی...</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 16:07:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سیزدهم:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-qmbteid7g57k</link>
                <description> امید کلمه و مفهوم عجیبیه هر موقع که در وجودم جوونه زده رشد کرده و نگهم داشته .حالا شاید دقیقا اون چیزی که من میخوام اتفاق نیفتاده باشه ها ولی اون فاجعه ای که قرار بوده اتفاق بیفته هم پیش نیومده .در واقع بهتر از تصورم بوده اما خب همانی که من خواستم هم نبوده.این روزا خیلی با خودم درگیرم .صداهای تحقیرکننده در ذهنم عجیب و غریب زیاد شدن و من با وجود اون صداها ادامه میدم.توی این چند هفته اخیر که اینجا نوشتم چندین بار گفتم باید چمدون ببندم . گفتم باید باز یک جای دیگه رو خونه کنم باز .اونجا همیشه با خوبی و بدی همراه بوده.ولی هر دفعه کنسل میشد.این بار اما همه چیز سرجاشه باید واقعا چمدون ببندم و برم .قضیه خیلی جدیه .اما خب اصلا آماده نیستم  و این بخش ناراحت کنندست که به انتخاب خودم هم این طوری شد. اصلا نمیدونم باید به خودم حق بدم یا نه اصلا نمیدونم .پیش اومد دیگه.فقط اینکه زندگی خیلی پیچیدست اون جایی که پارسال واسه دیدنش لحظه شماری میکردم و به آسمون خیره میشدم و دست به دامن ستاره ها میشدم واسه رسیدن بهش .امسال واسم فرق میکرد .ترساک پر از استرس و چند روز پیش دست به دامن یک ستاره دیگه شدم برای اینکه باز هم تعویق بخوره .باز هم بمونم و نرم.جدی باید درونی حل کنم این مسایل رو. و واقعا که زندگی عجیب و غریب .اومدم بنویسم و بگم من میپذیرم که کوتاهی کردم تنیلی کردم حماقت کردم .اما میپذیرم که با انتخاب خودم اینکارهارو کردم و حالا این اصلا نشان دهنده شخصیت من نیست و از ارزش های من چیزی کم نمیشه.</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 10:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-cwdtl6aa4od8</link>
                <description>امروز هوای عالیه انگار دو روز دیگه قرارِعید بشه و خب این باد خنک و این آفتاب منو همیشه یاد خونه تکونی و خرید عید میندازه عاشقشم .فکر میکنم قرار نیست جمع کنم و قبل فروردین جایی برم ...اون سایه ای که روی یک بخشی از کوه ها میوفته انقدر زیباست که میتونم تا اخر دنیا وایسم نگاهش کنم ..کاش چند تا دوست خوب و هم فاز داشتم برای سفر و کاش امکان سفر رو داشتم و کاش میتونستم در این هوا برم یک جایی که از این هوا در طبیعت لذت ببرم به دور از شهر ،سرو صدا ......خلاصه بگم که زندگی همینه ..شاید شد.یکی از کارهایی که از تابستون قصد داشتم انجامش بدم در ذهنم سنگینی میکنه و ممکنه انجامش بدم استرس زیاد دارم بابتش و خیلی وقتا اون استرس زیاد قبل انجام کار اتفاقا چیز بدی نبوده بعدش احساس کردم که چقدر خوب که انجامش دادم و از خودم بابت این موضوع راضیم بخاطر همین شاید انجام این کار اتفاقا کمک کننده باشه برای ادامه دادن با یک روحیه بهتر ..نمیدونم باید بهش فکر کنم باید تصمیم درست بگیرمم.</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 12:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز یازدهم:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-xpnencuqvw5m</link>
                <description>امروز به دلیل سرما خوردگی صبح اینجا نیومدم و الان حدود 11 شب هست که احساس کردم نیاز دارم چند خطی بویسم .از صبح اگر بخوام بگم با سرگیجه شروع شد و خیلی سخت از خواب بیدار شدم انگار جدا شدن از تخت مثل  برگشتن از یک دنیا دیگه بود ؛به هر حال که بیدار شدم ولی مسیر اتاق تا آشپزخونه رو همچنان خواب بودم  و هوشیاری امروزم رو مدیون اون تخم مرغ کوچیک کرمی رنگی هستم که موقعی که برش داشتم همزمان با گیج رفتن سرم افتاد زمین و شبیه یک ستاره دنباه دار شد کف آشپزخونه ...خلاصه که امروز خیلی کاری انجام ندادم .کلش رو داشتم یک مستند در مورد یکی از ثروتمندترین آدمهای دنیا میدیدم .مستند در مورد خانمش و مدل زندگیشون بود واقعا که دیدنش باعث میشد محدودیت های ذهنیم کنار برن و فکرکنم که چقدر آدمها در این دنیا میتونن متفاوت و به معنای واقعی کلمه شیک زندگی کنن چیز های مختلف رو تجربه کنن ..داشتم فکر میکردم یک آدم فوق پولدار در ایران چقدر محدودیت داره؟ وکلا آدمها بر اساس محیطی که داخلش بزرگ میشن چقدر محدودیت رو میتونن تجربه کنن ؟خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد..و این خیلی غم انگیز اما به هرحال خوبه دیدن اینجور چیزها باعث میشه احساس کنی آینده نامعلوم گاها میتونه بزرگ تر و ناممکن تر از اون چیزی باشه که فکرش رو میکنی و همین باعث میشه ادامه بدم .واقعا دیدن آینده ای که نمیدونی قرار چطور باشه باغث میشه ادامه بدم و خب چاره ای نیست باید ادامه داد ... باورتون نمیشه در چه شرایطی دارم تایپ میکنم اینجا شلوغه و ادمها واقعا رد دادن از این شرایط ....خلاصه که زندگی همینه و باید ادامه دادد ...اصلا شاهرگ هام باز شد کلی بعد دیدن این مستند.خیلی باحاله که زندگی رو در یک سطح دیگه ببینی حالا تجربش هم نکردی اشکال نداره حداقل ببینی حداقل دیده باشی ........</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 23:36:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دهم:با مود پایین خرید کردن ممنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-lpkyvswpok33</link>
                <description>امروز 21 بهمن ماه ...من کلی کار دارم که انجام بدم ..و کلی خرید دارم که خب هوز انجام نشدن فکرم خیلی درگیر و مشغول ،کلی کار انجام نشده که فقط 3 روز براش وقت دارم و خرید که علاوه بر نداشتن وقت پول کافی برای خرید هم ندارم و باید با محدودیت خرید کنم که این آزاردهنده ترین بخش زندگیمه و خب باید باهاش کنار بیام و انقدر کمال گرایانه به قضیه نگاه نکنم چون نمیدونم تا کی در این وضعیت هستم پس برای ادامه زندگی باید این موضوع رو بپذیرم تا در اینده بتونم نتیجه رو عوض کنم .....پس برنامه امروز رو با خرید کردن وانجام دادن دو تا از تسک های مهم  میبندم یکی مقاله و اون یکی تکمیل کار نیمه تمامم و اخر شب هم کپی مرکب کار میکنم باشد که رستگار شوم ...باید بگم که توی این دو سال آنقدر در ابهام زندگی کردم که دیگه کلافه شدم به خصوص برای من که آدم دقیقه نود هستم زندگی در این وضعیت واقعا دیوانه کنندست باید خودم رو مجاب کنم تغییراتی رو ایجاد کنم از طرف دیگه هم به بخشی از خودم حق میدم که اوضاع این شکلی پیش رفت ..شرایط عادی نبود ...امروز یکی از دلایل بیدار شدنم اینجا اومدنم بود واقعا بابتش ممنون و شکرگزارم ...خوبه که آدم بتونه در این جور مواقع یک راهی برای ادامه پیدا کنه .</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 10:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نهم:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-j95sejmnelqm</link>
                <description>امروز نیاز دارم افکارم رو جای دیگری بنویسم ..ذهنم خیلی شلوغه نمیدونم میخوام از چی حرف بزنم در نتیجه صحبتی ندارم ..نیاز به توقف دارم به ایستادن و نفس کشیدن و البته خوردن صبحانه:)))و ندیدن هر فردی که حتی از نزدیک اون دانشگاه رد شده باشه  .....چرا باید حس کنم هیچ کس دوستم نداره واقعا چرا ..چرا خرید کردن دیگه حس خوبی بهم نمیده ؟امروز حتی از تخت خوابمم دل نکندم ..در نتیجه نمیدونم هوا چطور...اصلا نمیخوام بدونم هوا چطورالان باید بنویسم چطوره ؟یا چطورِ؟</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 10:46:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هشتم :کوه ها نجات دهنده امروزن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86-wqogp9lkvotx</link>
                <description>هوا عالیه تمیز و پاک ،ابرها پنبه ای و نرم و قشنگن ،آسمون ابی واقعا قشنگه و وای نگم براتون از کوه ها احساس میکنم هر چی کوه تا اخر دنیا هست رو دارم میبینم ...امروز رو این شکلی شروع کردم این صحنه رو قبلا هم تجربه کرده بودم. یک روزهایی آسمون، ابرها و کو هها نجات دهنده بودن برام از اون روزها کلی عکس گرفتم از آسمون در مورد هر حسی که اون لحظه گرفتم هم نوشتم چند وقت پیش که خوندمش تعجب کردم از اینکه یک روزی یک چیزهایی رو حس میکردم از اینکه یک روزهایی با دیدن آسمون به وجد میومدم و تقریبا یک زمان زیادی رو مرده بودم انگار دیگه چیزی رو حس نمیکردم فقط دویده بودم ،برای چی؟نمیدونم ...حالا اما دوباره دارم احساسش میکنم ...میدونین رفتن خیلی سخته وقتی یک ماه توی امن ترین نقطه دنیا بودم برگشتن به دنیای شلوغ و قضاوت گر ادمها ازاردهنده هست اما باید بپذیرم که زندگی همین شکلیه و دوستش داشته باشم و ادامه بدم و تمام تلاشم رو بکنم درگیر جو و اتمسفر اون محیط نشم ..حداقل تلاشم رو بکنم ....خلاصه که امیدوارم در محله وشهر و روستا ی شما هم امروز و روزهای آینده هوا پاک و تمیز باشه و از این هوا و این کوهها و ابرهای قشنگ لذت ببرین ...امیدوارم دل آدمها هم همینقدر پاک و خالص باشه روانشون هم همین طور .امیدوارم به دور از عقده های تلنبار شده باشه و امیدوارم اگر هم ریگ و خاکی هست آب و جاروش کنن و غبار غم برود و حال خوش شود واقعی بشه این روزها &gt;ادمها بتونن غم هاشون رو بغل کنن و برسن به ان چیزی که میخوان ببینن دنیا و کائنات میبینه غم دلشون رو و اتفاقای خوب بیوفته و همه بخندیم وگرنه این همه زیبایی اسمون وقتی دل های ما چرکی و غم زده هست به چه درد میخوره انگار اسمون خواسته ابروداری کنه ولی ما که میدونیم چه خبر ....</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 12:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هفتم :باید وسایلم رو جمع کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D9%86%D9%85-vdd8dmdtmkr0</link>
                <description>دلم نمیخواد برم اصلا تحمل دیدن ادمهای زیاد شنیدن نظرات ،بحث های اضافه برای اینکه از هم دیگه کم نیارن و توی اون بحث برنده بشن رو ندارم (که خب به همشون حق میدم)دلم سکوت میخواد ،در واقع اجتماع گریز تر از قبل شدم کلی کار انجام نشده هم دارم که این بیشتر باعث میشه دلم نخواد برم ،تحمل اینکه دیگه نظر بشنوم رو هم ندارم ....نمیدونم هیچوقت توی زندگیم متوجه نشدم کجا باید ترمز بزنم و کجا ادامه بدم ....نمیدونم چیکار کنم شاید هم رفتن خوب باشه ...نمیدونم ..باید بگم اینجا برای من حکم ژورنال رو داره و دوست دارم هررزو هرچی که توی دلم هست رو بنویسم در نتیجه امیدوارم افکارم آزرده نکنه کسی رو ...اینکه ذهنم بهم میگه همه چیز الکی هست و قرار دقیقه نود بگن تشریف نیارین شبیه همین دو ماه گذشته هست که هر لحظه کلی اسکرول کردم برای خوندن چی؟خودتون بهتر از من میدونین....در نتیجه من دیگه گول نمیخورم میدونم البته داره تلاش میکنه به راهم ادامه بدم با اینکار .....دیروز داشتم در ادامه صحبت های یک ادمی به این فکر میکردم که همه این دوماه و البته نزدیک به دوسال که دارم به بیچارگی و بازنده بودنم شانس بدم جغرافیایی که دارم توش نفس میکشم  فکر میکردم و تقریبا خودم رو یک بازنده میدونستم و در نتیجه شبیه مرده های متحرک صرفا زمان رو گذروندم و خجالت کشیدم از همه چیز خجالت کشیدم از همه کس از موقعیتی که دارم و همیشه دلم میخواست داشته باشم  خجالت میکشیدم و میدونی چند ماه قبل که این رو کنار گذاشتم انگار اوضاع بهتر شد همه چیز بهتر پیش رفت و زندگی یک رنگ دیگه به خودش گرفته بود حالا هم باید بدونم نقش قربانی بازی کردن برای جامعه ای که توش بزرگ شدم و هزارتا چیز دیگه راحت ترین کاری هست که میتونم انجام بدم بهتر هست که کار دیگه ای انجام بدم و روش دیگه ای رو پیش بگیرم چون این زندگی اصلا شوخی نداره و میگذره بعد باید بشینم غصه بخورم ....</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 12:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز ششم:.............</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85-n7kyckodcbdi</link>
                <description>زندگی خیلی جانکاه شده فرسودگی هرروز، گذروندن و صبح رو به شب رسوندن درحالی که اصلا آینده ای رو هم متصور نمیشم فقط دلم میخواد این لحظه بگذره تا شاید خبری بشه شاید فرجی بشه شاید نوری پیدا بشه ولی هیچکدوم پیش نیومده همه چیز سرجاشه انگار ...باور دارم که زندگی ناعادلانه هست و قرار نیست هیچوقت عدالتی برقرار بشه در نتیجه این موضوع که از ته قلبم غمگینم میکنه باعث میشه اونقدر در تعجب و حسرت چیزی نباشم و قبول کنم که شرایط فعلی هم انقدر عجیب نیست (عجیب هست اما بر اساس اینکه زندگی عدالت رو نمیفهمه پس ...)باعث میشه سعی کنم از جا بلند بشم و روتین بسازم تا خودم رو از منجلاب زندگی از چاه افکاری که توش غرق شدم بیرون بکشم .اما اگه یک وقتی چرخ زندگی یک جور دیگه ای بچرخه چی ؟اگه عدالت جا باز کرد و اومد نشست کنج دل ما چی؟ اگه یکبار نفع ما و دنیا در یک چیز بود چی اونوقت؟میشه از ته دل خندید ؟میشه فراموش کرد؟یک وقتایی یک جایی که واسه اولین بار میرم تجربه ای که برای اولین بار دارم به این فکر میکنم که چرا انقدر دیر شد واسه این کارا؟ چرا انقدر زود بزرگ شدم چیکار میکردم ؟بعد به عزیزانم فکر میکنم اون ها هیچوقت شاید حتی به این تجربه نزدیک هم نشده باشن اونوقت غم جاشو باز میکنه کنج دلم ..دیگه اونقدر که باید بهم نمیچسبه اون لحظه بعد به این فکر میکنم اگه یک روزی برم چی ؟اونوقت چقدر قرار یادشون بیفتم و غصه بخورم ..چطوری ادم میتونه قبول کنه که زندگیش این طوری گذشت ؟نه اونقدر که باید از افتاب لذت بردیم نه اصلا رنگ مهتاب رو دیدیم .اصلا کی وقت میکردیم اینکار ها رو انجام بدیم؟چرا همه چیز انقدر سخت شد انقدر بد شد انقدر زشت و سیاه شد ...چرا همش غصه خوردیم چرا اصلا این قدر سریع گذشت که حتی فرصت نکردیم یک لحظه بشینیم فکر کنیم به این که چی شد .</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 15:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز پنجم:اینجا دنبال چی میگردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-em9zhfw2ftwn</link>
                <description>امروز فقط از سر عادت اومدم اینجا اما حرفی در دل ندارم.هوا افتابیه .امروز کوک نیستم شاید باید برم و مقاله ای که یک هفته است توی برنامه جا دادم و اصلا یک خطش رو هم ننوشتم بنویسم ...فرض کنید توی یک مزرعه زندگی می کنید با حیوون های موردعلاقه تون توی یک مزرعه پر از افتابگردون هوا هم مثل امروز افتابی شما هم با یک سبد در دست از خونه اومدید بیرون برای چیدن گوجه و سبزیجات . امروز قرار اول غذا درست کنید بعد کمی به تمیزکاری و ر سیدن به خونه بگذره بعد یک سری هم به حیوون ها میزنید ،ناهار میخورین یک چرت کوچیک روی مبل وسط نشیمن روبه روی تلوزیون ؛بعد بیدار میشین ،صدای موسیقی رو زیاد میکنین و همینطور که دارین میرقصین ظرف هارو جمع میکنین میبرین اشپزخونه پنجره رو باز میکنین هنوز افتاب هست خورشید هنوز نرفته نسیم خنک میخوره به صورتتون همینطور که دارین به منظره سبز روبه رو نگاه میکنین ظرف ها رو میشورین صدای سوت کتری رو میشنوین بی خیال شستن ظرف ها و منظره زیبا میشین چای رو اماده میکنین ..بعد ادامه ظرف ها رو میشورین ..میرین سراغ بوم و رنگ هاتون ، اماده رفتن میشین بیرون از خونه یک جایی وسط دشت بساطتون رو پهن میکنین و نفس میکشین و ادامه میدین ....</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 11:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهارم:کی میدونه درست چیه غلط کجاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-z5vrk2ir3fca</link>
                <description>امروز هم هوا شبیه دیروز ،حس زندگی میده باید بری از خونه بیرون آسمون رو نگاه کنی و نفس بکشی و به هیچ چیز فکر نکنی ؛متاسفم برات نهایتا از روی پشت بوم باید به ابرها نگاه کنی و شروع کنی اون مقاله کوفتی رو بنویسی و تموم کنی این قایم موشک بازی رو  و بعدش میتونی طراحی کنی اصلا یک زمانی رو بزاری و نقاشی بکشی بدون توجه به نتیجه صرفا لذت ببری.باید بگم تا اینجا شاید زیاد درباره روندطراحی غر زدم  اما بدونین که صرفا وقتی یک دوره ای نتونم طراحی کنم و تمرین از دستم در بره برگشتن به کار سخت میشه و انگار میخوام یک جنازه رو برگردونم به کار بیشتر از این که دستم همراه خوبی نیست اینجور وقت ها ،ذهنم ازاردهنده میشه نمیتونم ادامه بدم همه چیز خیلی سخت میشه و همش داره بهم میگه تو اینجا چیکار میکنی ؟داری شوخی میکنی؟دیدی بقیه چقدر کارشون خوبه پس تو اینجا اضافه ای ...آه نمیدونین چقدر آزار داده ذهنم من رو در این مسیر و باید بدونین یک جاهایی واقعا خواستم تمومش کنم و ادامه ندم؛اخه مگه چقدر زنده می مونم که اینقدر با خودم در جنگ باشم.کدوم جنگ؟جنگ بین خواستن و نرسیدن(البته انقدر خودم رو نکشتم براش و تلاش نکردم)جنگ بین بودن در جایی که  نفر اولم با جایی که دوستش دارم ولی شاید هیچ وقت نشم اون نفر اول، همیشه وسط صف باشم.....این میتونه آزاردهنده باشه اما اینجا جای دوست داشتنی هست برام ،باور کنید دارم راست میگم از این مسیر فاصله گرفتم تا فهمیدم دقیقا همون جایی  هست که توی اون میتونم زنده باشم البته باید یک چیزهایی حل بشه در ذهنم ؛باید بی خیال قضاوت ادمهاو مقایسه مسیر رشدشون با خودم بشم .که خب تا اینجا مقداری موضوع جانکاه بوده برام .شما بگین نظرتون چیه ؟اگر در یک مسیری باشین که دوستش دارین اما یادگیری  در اون مسیر کند پیش بره و این باعث بشه ذهنتون دو برابر بهتون استرس بده که خب یک بخش زیادش اضافه و اشتباه بوده تغییرش میدین؟نظرتون رو صادقانه به خودتون بگید نیازی نیست به بقیه در موردش چیزی بگید .اصلا تاحالا به این فکر کردین که در چه زمینه ای از همه بهترین؟آقای ح-ص..به من گفتن که چه جور اخلاقیاتی دارم و در چه زمینه ای عالی هستم .بعضی هاش خیلی درست و بعضی درست نبود ...در این مسیر سردرگمی دوبار با فاصله زمانی برگشتم پیشش و گفتم به نظرت مسیرم رو عوض کنم؟هر دوبار گفت نه البته اینقدر مستقیم نگفت اما من فهمیدم که منظورش این هست که نه و باید بهتون بگم بعد گذشت یک دوره ای خوشحالم که به حرفش گوش کردم اما  من نمیخوام و نمیتونم ادم درجه چند یک حرفه ای باشم شاید به نظر میاد که برام قابل تحمل ،اما نیست من  اینجا بودن رو دوست دارم که تحملش میکنم که اجازه میدم آقای نامحترم و گاهی محترم الف -ی بهم بگه کشتی خودتو.باورتون میشه جلوی اون همه ادم ؟و از اون بدتر باورتون میشه که یک نفر ادم خودخواه در اون جمع این حرف رو خیلی رندوم یک جای دیگری بهم یادآوری کرد؟برای چی به نظرتون؟احساس خودم این هست که فقط خواست روی یکی از احساس های بد اون لحظش نسبت به خودش درپوش بزاره و خب دیواری ن کوتاه تر  ار من پیدا نکرد.من چرا انقدر تواضع به خرج دادم تا به اینجا ؟؟؟چرا به ادمها اجازه دادم که نظرشون رو بگن ؟چرا من هم مثل بقیه یک تصور فیک از خودم نساختم و مثل ادمهای اون جمع به جای تعریف و تمجید از خودم هی خودم رو تخریب کردم و منتقد بد خودم بودم چرا انقدر با خودم بدرفتاری کردم ؟همین به اون ادمها اجازه داد اینطوری رفتار کنن ........................................میدونین که همه اون ادمها در اون جمع که کار بهتری دارن تجربه بیستری هم دارن و در اون زمان که اونها تلاش میکردن در این مسیر ،من در جای دیگری و در مسیر دیگری بودم و این به چشم نمیاد حتی خودم هم فراموشش میکنم و خودم رو بی خاصیت و بی استعداد میدونم و میدونین این چقدر دردناکه؟باید چیکار میکردم در اون موقعیت؟وقتی آقای الف_ی اونطوری باهام حرف زد باید چه واکنشی نشون میدادم؟میدونم این هم رفت تو ذهنم شد اون بخش تلخی که یک روز بدون هیچ دلیلی با کوچکترین حرف اون آدم باز زخمش باز میشه و نمیدونم واکنشم قرار چی باشه .چطور به جای تحمل کردنش این مسیله رو حل کنم ؟بدون هیچ حرفی با اون آدم چطور حلش کنم؟تا کی قرار توی ذهنم باهاش دعوا کنم؟نمیخوام واقعی بشه .پس  چیکار کنم ؟منتظر بشم تا کارم خوب بشه و بهش بفهمونم که اشتباه میکرده؟هه چ خوش خیالم برای اون ادم اصلا اهمیتی نداره .گاها احساس میکنم اونقدر تحقیر شده و منتقد اطرافش داشته که تبدیل شده به همچین شخصیتی .یک وقت هایی پیش خودم فکر میکنم این آدم اصلا هم بالغ نشده و یک پسربچه هست ...طبق اخرین گفتمان با یکی از دوست هام که همیشه در ذهنم احساس میکردم از من بدش میاد و رفتارش با باطنش متفاوته آیا درمورد این ادم هم باید همین طور فکر کنم؟از یک جایی احساس خوبی نداشتم به رفتارش به خنده هاش انگار داره به نگاه تمسخر بهم میخنده و نگاه میکنه ...باید بگم هنوز نیاز دارم باهاش در تعامل باشم پس چه کنم؟..هیچکس نمیدونه چه خواهد شد واقعاباورم نمیشه که اینها رو هر ادم رندومی ممکه بخونه اینها صرفا ذهنیات من هست.کشمکش و درگیری دو ساله ای که نمیدونم به سرانجامی میرسه یا من باز قرار قیچی  کنم امیدوارم اما قیچی نشه امیدوارم شور رفته برگرده و ادامه بدم و دست بردارم از خوندن ذهن ادمها شاید همه این ها اشتباه باشه و من انقدر با خودم درگیرم و منتقد خودم هستم فکر میکنم بقیه هم همین طورن درحالی که اصلا شاید اینطور نباشه و ممکنه اشتباه کرده باشم امیدوارم اشتباه باشه //باید بگم امروز همه چچیز رندوم تر از بقیه روز ها بود.درد دل من همش حرف هایی که به شکل غر به ادمهای نزدیکم منتقل میکردم رو اینجا به طور کامل و مفصل نوشتم یک جایی هم البته اشک ریختم بابتش ...حقیقتا انتظار نداشتنم اصلا همچین فضایی همچنان وجود داشته باشه و به خصوص ادمهایی اینجا فعال باشن باید بگم برام عجیبه که اینجا حتی یک نفر این متن ها رو بخونه ..صرفا دیگه نوشتن روی کاغذ سخت و حوصله سر بر شده بود و اینجا جای جالبی شده برام روتین شده و اولین کار بعد از خوردن صبحانه انجام این کار هست .من به نوشتن اینجا عادت کردم اما گاها احساس میکنم یک چیزهایی رو نباید مینوشتم پس امیدوارم بعضی از متن ها اصلا خونده نشن:)...</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:07:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سوم :نیاز دارم طبیعت را در آغوش بگیرم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-xfkv4lmwyv7z</link>
                <description>امروز هم تقریبا مثل دیروز از خواب بیدار شدم حدودا 10 صبح .هوای امروز عالیه هم تمیز که خب جایی که من هستم کم پیش میاد ،پس غنیمته.هم هوا ابریه که نگم براتون چقدر دوستش دارم حس زنده بودن بهم میده عاشق اینم که برم بدوم اینجور وقت ها،نیاز دارم یک مربی دو پیدا کنم و برم بدوم واقعا عالی میشه.از دور کوه ها مشخصنخاکستری و سفید ،عاشق این رنگ کوهم با اون برف های سفیدی که خوشگلیش رو چند برابر کرده. (خیلی دوست داشتم با استعاره و تشبیه و اغراق یک جمله قشنگ در وصف کوه بنویسم،اما باید بگم  متاسفانه نه اونقدر کتاب خوندم نه اونقدر کلمه های قشنگ میدونم و در نتیجه خودتون زیبا تصورش کنید.)توی این  هوا دوست دارم صبح زود بیدار بشم بروم بدوم طلوع خورشید رو ببینم بعد برگردم دوش بگیرم صبحانه بخورم.در راه برگشت از دو احتمالا رفتم گل فروشی و گل خریدم و بعد از رسیدن خونه دارم گلدون گلم رو خوشگل میکنم و نفس میکشم نفس نه از سر خستگی از خوشی نفسی که معنیش حال خوب و صلح.وجود درست در این دنیا به قول مامانم آدم وار.اما در واقعیت دیر پاشدم همین که چشم هام رو باز کردم توی ذهنم داشتم با ادم هایی که شدن بلای این روزا و زندگی رو برای همه سخت تر کردن دعوا میکردم .بعد صدای زیبای خواهرم رو شنیدم که میگفت هوای امروز خیلی خوبه در حالی که سعی میکرد از لابه لای ساختمون های بلند روبه رو پنجره اتاق کوه ها و ابرها روببینه .بعد از اون یک روتین همیشگی دارم که یک روزی باورتون نمیشه این کار رو تبدیل به روتین کردم که از حال بد در بیام و اون تمیز کردن تختم بود.نه اینکه قبل از اون انجام نمیشد ،خیر ،همیشه انجام نمیشد اما الان همیشگی هست و واقعا جالبه که مغزم بهم دستور میده که این واجب و باید انجامش بدی باید بگم روتین ساختن واقعی طول میکشه و بعد خودتون حیرت زده میشین از اینکه چقدر ذهن دقیق و درست  اینکارو انجام میده و اصلا براش بهونه نمیاره .امیدوارم برای زبان و طراحی و کتاب خوندنم هم بسازمش دارم تلاشم رو میکنم.از دیروز چیز زیادی دلم نمیخواد بنویسم فقط اینکه طراحی کردم .با یک بچه کوچولو که مهمون خونمون بود وقت گذروندم و بعد یک چیز کیک رژیمی درست کردم که اصلا پیشنهادش نمیکنم .و مدل چیدم برای طراحی امروز .امروز چون هوا خوبه دوست داشتم از ان چیزهایی که در سر دارم و فعلا در زندگیم ندارم بگم.عمیقا دوست دارم که برم سر کار یعنی این بی کاری خسته کننده بود و فهمیدم که من اصلا دوستش نخواهم داشت.من اتفاقا برخلاف ان چه به نظر میرسه نیاز شدیدی به ارتباط گرفتن با ادم ها دارم و باید بگم نیاز دارم که هر چند وقت یکبار ادم های جدید ببینم واقعا نیاز دارم . از برنامه امروز بگم بهتون ؛زبان ایتالیایی رو میخوام شروع کنم البته یکبار ترم یک رو گذروندم اما چون ادامه دار نشد باید از اول مرور بشه و بریم برای مرحله بعد.طراحی و نقاشی و مقاله .نمیدونم اینجا در مورد نوشتن مقالم گفتم یا نه اما دو روز هست که باید انجام میشده اما انجامش ندادم.نکته بعدی ؟تیتری که نوشتم بی ربط هست به متن در نتیجه فکر کنم فعلا باید بدون تیتر جلو برم جالب ترم هست.ولی امروز احتیاج داشتم توی  این هوا در یک روستا در شمال کشور عزیزم بودم .نفس میکشدم هوای تمیز رو وارد ریه هام میکردم شاید برف باریده بود و  همه جا سفید بود یا بارون میومد و بوی نم خاک دیوونم میکرد به دور از همه چی دور از استرس .دور از فکرهای بیخود و استانداردهایی که ادمها تعیین میکن واقعا نیاز دارم به سکوت به طبیعت به اغوش امن طبیعت .از ابرها نگفتم براتون که چقدر ابرها برام جالبن چقدر قشنگن هر روز متفاوت تر از دیروز زیبا و عجیب ،دوست دارم از نزدیک ببینمشون بهشون دست بزنم مثلا؛)))واقعا حیرت انگیزن  دوست دارم یک محتوا هنری راجب ابرها داشته باشم احتمالا در اینده ای نزدیک .به امید روزهای خوب ،ریختن دیوار کج  و به امید نور .....</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 12:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-ihve7rwz70sh</link>
                <description>سلام. این اولین کاری هست که بعد از بیدار شدن دارم انجام میدم .از دیروز شروع میکنم بعد از نوشتن پست اینجا ،اسکرول های بی فایدم رو در توییتر انجام دادم ؛باید بگم توییتر عجیب ترین جای دنیاست مردم به فاصله سرعت نور پست جدید منتشر میکنن پر از نظرات مختلف هر کسی تحلیل های متفاوت میاره و من دوست دارم که در این جور موارد همه نظرات رو (همشون رو نه البته نظرات از ادمهای درست و حسابی که مشخصه طرف تجربه ای در این مسایل داره و چیزهایی از تاریخ و سیاست میدونه و صرفا دید و نگاه سیاسیش با اون یکی متفاوت هست )بخونم .که البته بعد از نزدیک یک ساعت سرم از شدت اخبار و نظرات مختلف در حال انفجار میشه ..نمیدونم امیدوارم مسیر روشن بشه تاریکی تموم بشه و اتفاقای خوب بیوفته خستم مثل همه .....خلاصه اینکه بعد این ماجرا چند صفحه از کتابی که از کتابخونه خواهرم برداشتم و باید بگم به شدتتت روانشناسی زرد هست رو خوندم و تصمیم گرفتم دیگه نخونمش ...اشپزی راه حل من به تمام مشکلات دنیاست :پاستا گوجه نمیدونم که این موضوع رو گفتم یانه ولی من عاشق درست کردن پاستا هستم البته که این روزها بیشتر برای گذراندن وقت و بی حوصلگی انجامش میدم پاستا گوجه خیلی راحت و سریع پخته میشه و من عاشقشم فقط نیاز به پاستا ،گوجه ،ریحان،پنیر و ادویه هست میتونین بهش خامه هم اضافه کنین که خب دقیقا شبیه رسپی اصلیش میشه . وقتی اب گوجه تموم شده و ادویه ها رو اضافه میکنم اون لحظه ای که پاستا ها پخته شده و به پوره گوجه ها اضافش میکنم اون جا دیگه لحظه اخر بعدش فقط به پنیر احتیاج داری تا همه چیز تموم بشه و بتونی بعد از یک روز بی کاری و بعد از یک ماه خانه نشینی و همچنان بی کاری بی خیال دنیا ،زذالت ادمها ،سردرگمی های شخصی خودت که دیگه اونقدر این روزها به چشم نمیاد (دروغه..هر روز بیشتر از قبل به چشم میاد،به خصوص وقتی مامان بهم میگه پاشو یکم از خونه برو بیرون.کجا برم مادر من ؟حس بدی میده بهم این خیابون ها حس اتفاقای افتاده ،نگاه های سنگین همیشگی ادمها ،یاد بچگی و خجالتی بودنم و همیشه قایم شدنم و ترسیدنم از ادمها میفتم و نه نمیخوام اگر برم حالم خوب نمیشه یا در واقع من این حال خوب رو نمیخوام دوستش ندارم .همراهش استرس میگیرم و یک جوری میشم .البته باید بدونین که این تجربه رو در شهر های دیگه ندارم و اتفاقا دوست دارم برم پیاده روی، تره بار، نون بخرم ،بیهوده بچرخم زیر بارون ،ادمها رو نگاه کنم و گاها به تنهایی که دارم غبطه بخورم دیدن پارتنرها در این شرایط ،هوای بارونی و خنک ،بهترین چیز دنیاست ،درسته که دلم میخواست منم مثل اونها میبودم ولی الان در این وضعیت تنهایی دیدن اونها هم حس خوبی بهم میده)خلاصه بعد با کمک چت جی پی تی ماتحت مبارک رو جمع کردم و حدودا ده دقیقه ای طراحی کردم .پرتره کشیدم از خودم پرتره هه دو بعدی و کاملا ابتدایی شد ولی قرار بر این بود که بدون توجه به نتیجه کار کنم که راضیم امروز هم این برنامه رو دارم و امیدوارم تا اخر هفته به یک روال مشخص برسم باید اینجا کلوپ پیدا کنم و برم کلوپ چون صددرصد همه چی از دست میره در این بی عملی ..اره خلاصه نمیدونم شما تجربش کردین یا نه اما خیلی تلخه که در جایی باشی که بی نهایت دوستش داری و مغزت به شدت در این راه کمک کنندست اما دستت نه و خب مسیر یلدگیری کند میشه و استاد بهت تیکه میندازه و تو میدونی دست خودت نیست از اون طرف نمیتونی اعتراض کنی به استادت چون واقعا نیاز به یادگیری داری از اون استاد ....و امروز 13 بهمن 1404 ..قرار هست که طراحی کنم .مقاله بنویسم از جمله کارهایی که دیروز انجام نشد و زبان بخونم اهان راستی دیروز زبان هم خوندم..طراحی ایده هام و پرتره با رنگ روغن تمرین کنم و قرار هست که سه لیوان چای در روز رو تبدیل به دو لیوان چا ی کنم  و تا پایان هفته فقط دولیوان چای در روز داشته باشم به امید اینکه به این هدف والا برسم و رستگار بشم..به امید روزهای بهتر به امید خنده از ته دل</description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 12:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی اینجا هست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38289973/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-jaweevowmwwo</link>
                <description>امروز 12 بهمن 1404 نمیدونم چرا اینجا م اما نیاز به تعامل دارم با ادمها نیاز داشتم افکارم رو جایی بنویسم از نوشتن توی دفترم خسته شدم من دانشجو ام به شدت بی استعداد در رشته موردعلاقم و از اون بدتر سردرگم از اینکه داره چی میشه و من قرار هست چیکار کنم .نزدیک سه هفته ای میشه که طراحی نکردم شاید هم بیشتر یک ماه حتی و ترس هر روز بیشتر میشه و فاصله من هم بیشتر میشه خلاصه فعلا نظر و نقدی ندارم فقط خواستم شروع کرده باشم .چه شروع بدی هم البته فردا پست بعدی رو میزارم برنامه و هدف خاصی ندارم و فعلا میخوام هرچی که توی ذهنم هست رو بنویسم  تا بعد که تصمیم درستی برای اینجا ودن و محتوا بگیرم  .چرا اینستاگرام نه؟نمیدونم خیلی شلوغه خیلی غم انگیز این روزها بیشتر از قبل همه چیز صفر و صد و وایاصلا قابل تحمل نیست برام.احساس میکنم خیلی ادم قدیمی و دور از اجتماعی هستم نااشنا با تکنولوزی .فعلا ذهنم این هارو بهم میگه برای اینجا بودنم .اما به طور جدی برنامه اینه که من هرروز قبل شروع روزم اینجا ذهنم رو خالی کنم از برنامه روزم بنویسم و فردا بهتون گزارش بدم که ایا برنامه رو اجرا کردم و روزم چطور پیش رفت؟قاعدتا میپرسین به ما چه ؟نمیدونم اجزه بدین اینجا بنویسم علاقه به نوشتن این روزها به علاقه ام  به طراحی کردن چربیده ...وات د فاک حتی بلد نیستم یک متن رو مثل ادم بنویسم امیدوارم اینجا بودن بهانه ای بشه برای یادگیری .امروز حدودا ساعت 5 بعدازظهر هست گزارش طرح چاپ انجام شده .مقداری بافتنی بافته شده امرز روز اول بافتنی بود مامان یادم داد .حدود سه صفحه از مقاله ام رو باید بنویسم و سپس طراحی کنم و مقداری زبان بخونم .و شب برای خواهرم پاستا درست کنم .عاشق درست کردن پاستا هستم هر دفعه که حالم بد باشه درست کردن پاستا حالم رو خوب میکنه.طراحی ؟موقعی که حالم بده؟نمیدونم نه همیشه شنیدم میگن اگر حالت بد باشه نمیتونی خوب کار کنی از میزان قضاوت و ترسم هر موقع میخوام طراحی کنم نگم براتون .اگر بتونم این مورد رو در این زمانی که نمیدونم چقدر هست  حذف کنم عالی میشه.باید بدونم علتش چیه اون وقت حتما میتونم حذفش کنم .فعلا </description>
                <category>it&#039;s me</category>
                <author>it&#039;s me</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 16:45:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>