<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وآفیم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38296095</link>
        <description>دوستدار شعر و معلمی🌊</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:03:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2392209/avatar/Yf7MHY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وآفیم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38296095</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شیشه‌های رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/Moemiii/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-brxa7pgdqphn</link>
                <description>باز برگشتم پشت نیمکت‌های مدرسهسلام🙂 از آخرین پستم ۵ ماه می‌گذره‌. دوست نداشتم انقدر فاصله بیفته. چند بارم اومدم پست جدید بذارم اما چون هر بار با باگ‌های سایت روبه‌رو شدم، بی‌خیال شدم اما دلیل اصلی اینکه این مدت از اینجا دور بودم این بود که سخت‌ترین ترم دانشگاه تا حالا رو گذروندم. یعنی هنوزم که بعضی از امتحاناش مونده. همین الانش سه تا کار نصفه نیمه دارم که اگه نت وصل بود باید تحویل می‌دادم🤝  این ترم اولین بار کارورزی داشتم. رفتم و ترسم از مدرسه‌ تا حدی از بین رفت. قبلش نگرانی و استرس زیادی از اینکه توی مدرسه قراره چه اتفاقایی بیفته و با بچه‌ها چطوری ارتباط بگیرم داشتم. الان دیگه تقریبا دستم اومده اوضاع چطوریه. البته مدرسه‌ی مطمئنی رو برای شروع انتخاب کردم. مدرسه‌ی نسبتا خوب و مدیرش هم استاد خودمون بودن. گفتم بذار توی شروع کار خیلی از فاکتورهای دیگه‌ای که می‌تونه کار رو سخت کنه رو حذف کنم. مثل اینکه مدرسه پسرونه برم یا شیفت چرخشی.  خدا رو شکر تا اینجای کار که خوب بوده. اول سال که می‌دیدم بچه‌ها کارورزهای سال قبل‌شون رو دوست دارن فکر نمی‌کردم یه روزی به منم انقدر محبت کنن. اما خیلی نگذشت که فهمیدم هم من دوستشون دارم هم اونا. از همون روز اول خاله برات برچسب آوردم و نقاشی کشیدم و اینا شروع شد.  اینکه میگم دلیل بر این نیست که بعد از مدرسه از سردرد نمرده باشم. روزای اول که صدام درنمی‌اومد بعد از کلاس‌. یکشنبه‌ها می‌رفتیم کارورزی و بعد از اون دیگه دلم می‌خواست هفته تموم شه. اصلا نمی‌دونستم روزا چطور می‌گذره. مدرسه اگه فقط خودش بود خوب بود، منتها باید هر جلسه گزارش می‌نوشتیم و می‌گفتیم محیط فیزیکی (در و دیوار و رنگ تابلوها و تخته)، محیط عاطفی (تشویق و تنبیه و همدلی و پرخاشگری و علاقه دانش‌آموزا به معلم و خودشون)، محیط ساختاری (روابط اداری و رفتار  کادر مدرسه) و در آخر محیط آموزشی (روش تدریس معلم و ابزار و مدیریت کلاسش) چقدر روی بچه‌ها تاثیر داره. نمی‌دونم براتون ساده به نظر میاد یا نه. ولی خیلی سخت بود (گریه و زاری). مخصوصا وقتی استاد کارورزی‌تون از کوچک‌ترین نکته‌های گزارشتون ایراد بگیره. البته حرفی نیست چون خودمون انتخابش کردیم. قبلا باهاشون کلاس داشتیم و می‌دونستیم سخت‌گیره اما من به شخصه کارورزی‌مو با این استاد برداشتم چون از کسایی که کارشونو حدی می‌گیرن خوشم میاد (برادر خودش را دلداری می‌دهد).    مدرسه خیلی محیط خوبی بود‌. بچه‌ها رو دوست داشتم. جوری که وقتی یه روز غیرحضوری شد و باید توی کلاسای مجازی‌شون شرکت می‌کردیم، وقتی بچه‌ها از کاراشون عکس می‌فرستادن، دونه دونه قربون صدقه‌شون می‌رفتم آخی فلانی آخی بهمانی :/  اما ‌واقعا از لحاظ اینکه یه ذره تدریس و مدیریت کلاس یاد بگیریم مفید بود. این ترم یه اردوی جهادی گذاشته بودن و منم تصمیم گرفتم برای اولین بار برم. چرا دفعه‌های قبلی نرفتم؟ چون می‌گفتم من که هنوز چیزی بلد نیستم درس بدم چرا الکی پا شم برم وقت بچه‌های روستا رو بگیرم؟ حق‌شونه کسی که بلده باهاشون کار کنه. اما این سری چون ترم ۵ بودم و خدا بخواد یه چیزایی از روش تدریس و اینا یاد گرفته بودم، رفتم و واقعا تجربه‌ی بی‌نظیری بود.  توی روستا هم کلاس سوم رو انتخاب کردم. چون هم کارورزیم سوم بود هم رو کتابای این پایه بیشتر کار کرده بودم.   چند وقته که کلاس شعر هم ثبت نام کردم و اینجوری بود که وقتی می‌خواستم به‌ خاطر حجم کارای دانشگاه بزنم تو سرم یادم می‌افتاد برای تکلیف کلاس شعر باید مثلا یه شعر درباره‌ی پاییز هم بگم:/ و خب سرسری یه چیزی می‌نوشتم حتی درست حسابی ویرایش هم نمی‌کردم و وقتی سر کلاس می‌رفتم و شعر بقیه رو می‌شنیدم دلم می‌خواست همون‌جا انصراف بدم و بیام بیرون. اما خب حتی اگه شعرای بهتری نگفته باشم حداقل بیشتر یاد گرفتم و الان تا حدی می‌دونم شعر خوب چطوریه و شعر بد چطور. البته ناگفته نمونه استادم از آخرین کارم تعریف کرد و  این خیلی خوشحالم کرد :)   حدود ۱۰ روز پیش بود که رفتم اعتکاف. این هم برای اولین بار. تنها چیزی که ازش می‌دونستم این بود که بچه‌ی فامیلمون چند سال پیش رفته و خسته شده می‌خواسته بیاد بیرون و گریه می‌کرده:/ با همین پیش فرض با ۴ نفر از همکلاسی‌هام ثبت نام کردم و رفتم. مسجد کاملا پر بود و همه هم دانشجو بودن. یه تعداد هم استاد و کادر دانشگاه. شب اول که جشن و مولودی بود برای ولادت امام علی (ع) و صبحش اولین روزه رو گرفتیم و اعتکاف شروع شد. تو این سه روز هم یکم درس خوندم و یکم هم نماز و قرآن و تف به ریا و این صحبتا. ولی داشتم فکر می‌کردم بزرگترین فایده‌ی اعتکاف این بود که باعث شد توی مسجد زندگی کنیم.  شاید مسجد رفته باشیم اما همیشه برای یه مراسم کوتاهی بوده و پیوندی بین ما و اون‌جا نبوده. توی اعتکاف چند شب و روز اون‌جا می‌خوابی و سحری و افطار می‌خوری و کاراتو انجام میدی و همه‌ی اینا در حالیه که فضا، فضای مسجدی و این توی همه کارا یه‌جوری خودشو نشون میده. به هر حال که از این تجربه هم خوشحالم و دلم می‌خواد دوباره فرصتش پیش بیاد.  بعد از اعتکاف که چند روز در حال بدو بدو برای رسوندن درسا و امتحانا بودیم که یه اتفاقی افتاد. پنجشنبه مثل همیشه رفتیم خونه مامان بزرگم. مامان بزرگم از یه مغازه توی پاساژ کوچیک اون محل چیزی خریده بود و قرار بود شب بگیره. که غروب طرف زنگ زد و گفت داره شلوغ می‌شه و می‌خوام کرکره رو بکشم و ببندم و برم. وسیله‌ی شما رو هم می‌ذارم توی مغازه‌ی کناری زود بیا بگیر:/ چند نفر رفتن و وقتی اومدن می‌گفتن که گروه‌های کوچیک این‌طرف و اون‌طرف جمع شده بودن و می‌خواستن شروع کنن. تا شب می‌شنیدیم که اینا جاهای مختلفی رفتن و تجمع کردن. شب حدود ساعت ۱۲ بود که پیاده راه افتادیم به سمت خونه. با چشمای خودم دیدم که یه عده توی زمین خاکی کنار پایگاه بسیج جمع شده بودن و چند نفر آتیش درست می‌کردن و می‌انداختن توی پایگاه. بعد شعله‌های بزرگی درست شد که گفتن ماشین یه راننده تاکسی بسیجی که اونجا گذاشته بوده رو آتیش زدن. خواستن در رو بشکنن که نتونستن. آبجیم به شدت ترسیده بود. روز بعد دیدم که پل‌ هوایی رو هم سوزوندن و خراب کردن. یه چیزی که خیلی ناراحتم می‌کنه اینه که این خیابون همین جوری هم به خاطر کسایی که از پل رد نمی‌شدن چند روز یه بار تصادف و مرگ و میر داشت. و پل جلوی مدرسه‌ی ابتداییه حالا که خراب شده چی می‌شه؟  هر چی بود گذشت و ۲۲ دی رفتم راهپیمایی و اومدم. اما درونم یه چیزی تغییر کرد که دیگه فکر نکنم مثل قبل بشه. فهمیدم با وجود اینکه بسیار آدم عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوستی هستم، با این جماعت هیچ نسبتی ندارم و نمی‌بخشم‌شون.   اما چرا عنوان رو شیشه‌های رنگی گذاشتم؟ چون بهار ۴۰۳ بود که برای یه جشنی رفته بودم حرم. با دوستم و آبجی کوچولوم. موقع برگشتن می‌خواستم از یه دربی که شیشه‌های رنگی داشت و خیلی به نظرم قشنگ بود عکس بگیرم. اون روز حال خوبی داشتم. اما نگرفتم چون جمعیت اون‌جا نشسته بود و خجالت کشیدم برم. از طرفی وقت هم نداشتم. گفتم بعدا می‌گیرم. اما چند وقت بعدش یه اتفاق بدی افتاد که حالم رو خیلی خراب کرد. بعد از اون هم چند بار حرم رفتم و یه بار که چشمم به شیشه‌های رنگی خورد، یاد اون روز افتادم و با اینکه عکس گرفتم، اما به این فکر کردم که می‌تونستم همون روز که خوشحال بودم این کارو بکنم. با حال خوب نه با حال بد. این تبدیل به یه تمثیل شد توی زندگی من. گاهی با خودم می‌گم گرچه شرایط سخته. غم هست، مشکل هست، اما اون فرصتای کوچیک برای حال خوب رو از دست نده‌. فرصتا عکسایی هستن که می‌تونی توی حال خوب بگیری. نه موقع غم. فرصتا، خونواده، دوست، کتاب و ... هستن. نذار از دست برن.</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 09:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه‌کاری</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-am49jvxbyzmh</link>
                <description>روز اربعین داشتیم شبکه خبر ۲ رو نگاه می‌کردیم که برگشت زائرا رو نشون می‌داد. این مداحی رو هم باهاش پخش می‌کرد. گفتم منم بیام خاطره‌ی این سفرمون رو بنویسم که بمونه.جمعه ۱۰ مرداد حدود ساعت ۵ صبح راه افتادیم. ما و همسایه‌مون دو تا ماشین تا مرز رفتیم. مهران ماشینا رو بردیم حیاط خونه‌ی یکی که اجاره می‌داد گذاشتیم و آخر شب بود که تاکسی سوار شدیم تا مرز. برنامه‌مون این بود که شب به مهران برسیم تا توی خلوتی و خنکی از مرز رد بشیم. اما دیدیم گویا مردمانی از سرزمین پارس زودتر از ما این فکر به ذهنشون رسیده بود و اونجا حسابی شلوغ بود.مشاهده شده در مرزانگار از مرز می‌خوای رد شی حتی واسه یه مسافرت چند روزه و با اینکه قبلا هم رفتی بازم یه غربت کوچولویی داره. غربت کوچولو رو قورت دادیم و رفتیم اون سمت. همین که رفتیم عراق موکب‌ها آماده بودن و خداییش خیلی خوب استقبال می‌کردن. شام گرفتیم و یه ون سوار شدیم به سمت نجف‌.از موقعی که رسیدیم نجف، تا آخرش فقط تو حرم بودیم. نزدیک ۶ صبح از ماشین پیاده شدیم و به سمت حرم رفتیم. از شارع الرسول. یادمه ۶ سال پیش که اومده بودیم دیدن گنبد از این خیابون برام خیلی عجیب و جالب بود. انگار انتظارشو نداشتم انتهای این مسیر حرم باشه. خیابونی که پر از مغازه‌های مختلفه. یه لحظه که گنبد رو دیدم شوکه شدم. یه شوک شیرین!از گیت‌ها رد شدیم و با کوله‌های سنگین از این درب حرم می‌رفتیم اون درب. چون نذاشتن کوله‌ها رو ببریم داخل و ما هم وسایل‌مونو لازم داشتیم! هوا گرم شده بود و ما هم خسته و اذیت می‌شدیم. آخرش پدران محترم رو توی خیمه‌ای که زده بودن مستقر کردیم و وسایلو دادیم نگه دارن و خودمون رفتیم زیارت.اولش بابام که دیده بود اذیت شدیم برنامه رو تغییر داد گفت تا ظهر بیاین راه بیفتیم سمت کربلا و زود هم برگردیم. ما گفتیم اینجوری برگردیم بیشتر باید تو هول و ولا بیفتیم و خوب نیست. ما بمونیم راحت‌تریم. بعد رفتیم سریع زیارت کردیم و تو دلم دعا می‌کردم حداقل برای نماز ظهر باشیم نجف. که دیدم نظر بابامم عوض شد. چون تا ظهر (در حقیقت بعد از ظهر:)) که ما برگردیم خودشون هنوز نتونسته بودن برن زیارت. وقتی فهمیدم که قراره بمونیم خیلی خوشحال شدم. در ادامه‌اش اتفاقات قشنگی افتاد. توی خیمه استراحت می‌کردیم و برای نماز و زیارت می‌رفتیم داخل حرم. فکر کن یه شبانه روز فاصله‌ات با حرم چند قدم باشه و هی بری و برگردی.شعر شهریار روی ضریحوقتی از حرم اومدیم بیرون، بین کسایی که مهران مهران و کربلا کربلا و اینا می‌گفتن، یه کربلا کربلاش رو انتخاب کردیم و عکس ماشینش رو نشون داد و رفتیم. قرار شد اول ببره کاظمین و سامرا و سید محمد و آخر شب کربلا. خودمونم فکر نمی‌کردیم انقدر انرژی داشته باشیم چندتا جا رو یه روزه بریم. جالبیش اینه که اون مدت هیچ شبی نتونسته بودیم خوب بخوابیم. با خودم می‌گفتم پس پیاده‌روی چقدر سختی داره. دفعه‌ی قبلی یه مقدار از مسیر پیاده‌روی رو واقعا پیاده رفته بودیم و بقیه‌شو با ماشین. حس می‌کنم وقتی وارد مسیر میشی دیگه سختی رو اون‌قدر متوجه نمیشی. تا وقتی بیرون گودی یه نظر داری اما درگیرش که بشی می‌تونی بیشتر از چیزی که توی ذهنته سختی رو تحمل کنی و صبر داشته باشی.لکه‌ای بر آینه‌کاری/گرد و خاکی به روی فرشم/ لطف بی‌حدتان سبب شد/ بین زائرهای تو باشمبرای رفتن به کاظمین از بغداد گذشتیم و به نظرم اومد که تفاوت چشمگیر بغداد با بقیه‌ی شهرهای عراق، وجود تابلوهای راهنمایی رانندگیه.راننده‌ش خیلی خوش برخورد بود و کولرش هم روشن بود:) توی راه چندین ایست بازرسی گذاشته بودن و اینم هرجا می‌رسید یه سلام علیکی با مامورا می‌کرد و می‌گفت زائر ایرانی می‌برم و اونا هم چیزی نمی‌گفتن. یه جا ترافیک بود نگاه کردم دیدم لاین آخر یه ماشین نظامی با تیربار وایساده. یعنی رندوم‌ترین چیزی که می‌تونی تو ترافیک ببینی. چندتا دیگه هم ازشون دیدیم. جلوتر راننده گفت وزیر داخلی عراق اومده اینجا و چندتا ماشین نظامی هم دور اون بودن.وقتی رسیدیم کاظمین می‌خواستم وسایلم رو بدم امانتداری. یه کاغذ روش زد که برای یادگاری نگهش داشتم. وقتی یاد این میفتم که نوشتن اسمم برای خادمش چقدر سخت بود ناخودآگاه خنده‌ام می‌گیره.سامرا هم رفتیم زیارت و دیدم حرم نسبت به قبل خیلی بهتر شده. بار اولی که رفته بودیم سال ۸۹ فکر کنم حمله شده بود و داخل حرم یه پارچه روی داربست‌ها انداخته بودن. خاطره‌ای که ازش دارم همینه. اون موقع کلاس اول بودم و دفتر دارا سارای مدرسه‌مو برده بودم خاطره می‌نوشتم.سامراتوی راه بابام و راننده باهم حرف می‌زدن. یه جا بابام می‌خواست بگه می‌خوایم بریم خونه‌ی دوستمون توی نزدیکی کربلا و می‌گفت منزل حبیبی فی کربلا. یاد عربی مدرسه افتادم گفتم بابا بگو صدیق. ولی دیگه دیر شده بود راننده‌ می‌خندید می‌گفت حبیبی حبیبی! خیلی با هم شوخی می‌کردن آخرشم گفتن که اومدی ایران بیا پیش ما اونم تشکر کرد و گفت بعد اربعین شاید بیام.شب حدود ساعت ۱۱ رسیدیم و رفتیم خونه‌ی همسایه‌ی افغان چند سال پیشمون که اونجا زندگی می‌کنه. یه خونه‌ی کوچیک که حیاط هم داشت و قسمت مهمونش جدا بود. اونا برامون از زندگی توی عراق گفتن و خوبی و بدی‌هاش. ظهر فردا برامون ماشین گرفت که بریم کربلا. خیلی فاصله نداشتن.اول رفتیم حرم حضرت ابالفضل. زیارت‌نامه خوندیم و اشک ریختم. چندین‌سال بود که آرزوی اومدن به اینجا رو داشتم. حرم امام حسین (ع) هم رفتیم و با صف رفتیم زیارت. هر زیارت شاید ۴۵ دقیقه طول می‌کشید. شلوغی سخت بود ولی بازم خوب بود چون خادما جمعیت رو مدیریت می‌کردن و به نوبت آدما رو می‌فرستادن جلو. به ضریح که نزدیک می‌شدیم مردم شعار می‌دادن و مرگ بر اسرائیل می‌گفتن.حال خوبشب طبقه بالای حرم امام حسین (ع) که نماز جماعت بود رو برای استراحت گذاشته بودن. اونجا با یه دختر اصفهانی آشنا شدم و گفت که موقع جنگ اینجا بوده و وقتی می‌فهمیدن ایرانیه کلی هواش رو داشتن. می‌گفت محرم فضای کربلا از اربعین خیلی سنگین‌تره ولی وقتی تجربه‌اش کنی دیگه نمی‌تونی ازش دست برداری.صبح بعد رفتیم یه ذره سوغاتی خریدیم و زیارت کردیم. قرار بود عصر راه بیفتیم سمت مرز. توی حرم یه کاروان باکویی دیدم. خیلی متفاوت رفتار می‌کنن نسبت به ما. ایرانیا همه جا می‌رفتن و جولان می‌دادن اونا یه گوشه کنار هم جمع می‌شدن پارچه‌ی آبی روشن روی چادرشون انداخته بودن که هزارتا شماره برای گم ‌نشدن روش نوشته شده بود. خیلی کوتاه باهاشون سلام علیک کردم که احساس غریبی نکنن:)ظهر یه دفعه شلوغی چند برابر شد جوری که برای نماز هم نتونستیم بریم داخل. توی بین الحرمین یه جای کوچیک پیدا کردیم و نشستیم‌. هوا خیلی گرم بود. کل اون مسیر پنکه داشت ولی انقدر گرم بود که توی فاصله‌ی چند متری بین پنکه‌ها هم نمی‌تونستی بشینی.غذای نذری از مضیف حرم گرفتیم. شب قبلش از اون خانومه شنیده بودم که اینجا گوشت خوردن مکروهه. بخاطر همین دلم نمی‌خواست اون غذا رو بخورم. یه مقدارشو دادم به یه خانم مسنی که اونجا بود. چند دقیقه بعد صدام کرد گفت توی پیاده‌روی که بوده بهشون خاک تربت دادن و یه ذره‌شو به من داد. همون موقع یه نفر هم اومد گیره روسری داد. خیلی‌ها چه ایرانی چه عراقی نذری پخش می‌کردن. به آبجی کوچیکم توی سفر چند بار آجیل و خوراکی و جانماز و گیره دادن. این دوتا هم رزق من برای روز آخر کربلا بود که کم کم دلتنگی‌مون توی خود حرم داشت شروع ‌می‌شد.نور علی نور :)❤آخرش دوباره رفتیم زیارت و با خودم قسمت وَ لا جَعَلَ اللّهَ آخِرَ اَلعَهدِ منی لزیارَتکُم رو تکرار می‌کردم. از حرم بیرون اومدیم. هر چند قدم مامور بود. این سری به نظرم خیلی خوش برخورد‌تر و حتی فارسی بلدتر بودن. ماشین گرفتیم به مهران. توی راه دلم گرفته بود و تنها چیزی که می‌تونست دلتنگی آدم رو از اینکه داره برمی‌گرده کم کنه، این بود که گیر یه راننده‌ی بد بیفته. اتفاقی که برای ما افتاد‌. تو این سفر هم راننده‌ی خوب دیدیم هم اینجوری‌. نوجوون بود ‌و پشت فرمون مدام با گوشی حرف زد. تا آخر راه کلی ما رو با رانندگیش ترسوند.دوباره آخر شب رسیدیم مرز و با خستگی از گیت‌ها رد شدیم. صف برگشت خلوت بود، صف رفت شلوغ. اون ور رو که نگاه می‌کردی همه با شور و شوق رد می‌شدن و صدای مداحی‌شون بلند بود. ملت شریف و جوگیرمون هم وقتی به کشور رسیدیم پرچم ایران رو می‌بوسیدن و به پلیس‌ها خسته نباشید می‌گفتن.آخر سفر اینجوری شد که ساعت ۳ رسیدیم مهران، رفتیم در خونه‌ای که ماشین‌مون رو گذاشته بودیم ولی خواب بود و چند ساعت وایستادیم تا اومد بیرون. از کرمانشاه نون برنجی خریدیم و رفتیم همدان خونه‌ی فامیل شب موندیم و صبح به سمت خونه اومدیم.ممنون که این سفرنامه‌ی نه چندان حرفه‌ای‌ رو خوندین. اونجا که بودیم به نوبه‌ی خودم برای همه ویرگولی‌ها دعا کردم و امیدوارم که زیارت روزی همگی بشه:)</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 15:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب نویسی🌃</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%F0%9F%8C%83-asaeijjdpoha</link>
                <description>خواب دیدم خبر اومده که دانشجو معلمای سال سوم باید برن مدرسه. منم بدون اینکه یه بار کارورزی‌ای چیزی رفته باشم پا شدم رفتم مدرسه‌ای که اتفاقا مدرسه‌ی ابتدایی خودم بود. بعد یادمه خیلی خوشحال بودم که معلم کلاس اولم و می‌گفتم من همینو می‌خواستم😶رفتم تو کلاس بچه‌ها خیلی خوب ازم استقبال کردن، خیلی همراهی کردن و فرم‌شونم صورتی بود. خواستم کلاسو شروع کنم چون فقط دو ساعت باید تدریس می‌کردیم که یهو دیدم چندتا از فامیلا اومدن منو توی روز اول تدریسم تشویق کنن و به دیوار تکیه دادن.رفتم پیش اونا و هی به زور می‌خواستم بهشون بگم من روم نمیشه جلوی شما محتوای کلاس اول رو ارائه بدم که یکی‌شون بهش برخورد و باهام قهر کرد و رفت.بقیه فامیلا هم باهام خداحافظی کردن و رفتن. خواستم درس بدم که زنگ خورد. جالبه زنگ تفریح با معلما رفتیم پشت بوم مدرسه چای خوردیم.زنگ دوم اومدم تو کلاس و دیدم که آبجیم کوچیک شده و اومده کلاس اول. کلی بغلش کردم و در همون حال که بچه‌ها با تعجب دورم جمع شده بودن داشتم فکر می‌کردم که چی‌کار کنم شک نکنن که ما خواهریم. گفتم من چند وقت یه بار می‌خوام همه دانش‌آموزامو بغل کنم.بعد شروع کردم شعری که تو دانشگاه برای الفبا ارائه‌داده بودم رو خوندم و درس دادم و زنگ هم تموم شد. یه مادری اومد جلوی میزم و کلی ازم تشکر کرد گفت خانم معلم شما چند ساله سابقه کار دارید؟ روم نشد بگم هیچی. بعد شماره‌مو گرفت همین‌جور که داشت سیو می‌کرد توضیح می‌دادم که من ممکنه جا به جا بشم و اصلا معلم اینجا نباشم. بعد مادره پرسید اون شعر رو میشه شاعرش رو بگید خیلی خوب بود می‌خوام دانلود کنم🤣 گفتم شاعرش خودمم. یهو خانومه از تو کیفش یه برگه آزمایش در آورد و گفت بچه‌ی من مشکل قلبی داره. در حالی که شوک شده بودم می‌خواستم عادی جلوه کنم و بگم هیچ مشکلی نیست. ولی خانومه دست کرد تو کیفش که آزمایش مریضی‌های دیگه‌ای که بچه‌اش داره رو هم بهم نشون بده. در حال غصه خوردن برای اون بودم که از خواب بیدار شدم.</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 13:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من در این شب‌ها برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-yctsmvtffezp</link>
                <description>به نام او که از آیات او بسیار باید گفتخدا زنده‌ست این را اول اخبار باید گفتدر من سکوت حکم‌فرماست. سر و صدای خیابان، سکوتم را نمی‌شکند.در من سکوت حکم‌فرماست. به گوش رسیدن حدودا ۲۴ ساعته‌ی شبکه‌ی خبر، سکوتم را نمی‌شکند.یا من یعلم ضمیر الصامتین.به تو فکر می‌کنم. تو که دریا را می‌مانی. همان‌قدر عزیز و غریب برای این کوهساری کویرزاد. شبیه دریا می‌دانمت. چون هزاران سال عمق داری. چون در عین آرامش، مواج و در حین آشوب، آرامی. شاید تو هم شبیه منی و هیچ چیز سکوتت را نمی‌شکند؟!چند وقتی‌ست که هر شب به تو می‌اندیشم.همیشه به مادر تشبیه شده‌ای. مادرها همگی یک‌جورند. هر چقدر بالا و پایین ببردشان روزگار، دست آخر یک ویژگی مشترک دارند. قلبی که به عشق فرزندانشان می‌کوبد.شما همه شبیه هم هستید. کمتر از آنچه مهر ورزیده‌اید، محبت می‌بینید.حالا که مادرم ما را با بیماری ترسانده و تو بی‌تابی و من اینجا؛ بهتر همه چیز را می‌بینم.اما کاش بیننده‌ی صرف نباشم! مرا ببخش که یک دهه هشتادی نازک نارنجی بوده‌ام.روزگاری فکر می‌کردم تلخ‌ترین شب، برای باخت تیم محبوبم است‌.زمانی دیگر کنکور را دارای طولانی‌ترین شب‌های غمگین می‌دانستم. وقتی پشت کنکور ماندم بیشتر.یک موقع فکر می‌کردم آن شبی که از بی‌مهری دوستان گریه کردم و نخوابیدم، بدترین شب بود.شب‌هایی هم که با بلندترین فریادهای بی‌صدا برای پدربزرگم گریه می‌کردم در همین فهرستند.اما حالا تو آمده‌ای. شده‌ای عنوان همه‌ی روزنامه‌های پرحاشیه‌ی دل.کسی عبور موشک‌ها را نشانم می‌دهد. به آسمان نگاه می‌کنم.و بعد به دنبال آن‌هایی که ننگ نقش منفی همیشه‌ی تاریخ را پذیرفته‌اند، به زمین.من به تو فکر می‌کنم. به ناگزیری این جنگ. چقدر در کنار همه‌ی داغ‌ها، شوقی‌ست برای نظاره‌ی پایان بداندیشانت.حالا می‌فهمم به آیندگان حال ما را بگوکه سختی عشق تو آسان شود یعنی چه!تو همیشه مشتری ثابت شعرهای پر عیب منی. برایت می‌خوانم و می‌نویسم. برایت دعا می‌کنم و دست‌هایم به سوی خدایی‌ست که از من و تو و او و آن‌ها بزرگ‌تر است.</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 23:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیو خیانت...</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-rnrmit7htggc</link>
                <description>ما را به صف کنید که این راه، راه ماستاین سقف منفجر شده تنها پناه ماستاز تنگنای حوصله بیرون زدیم ماکو پنجه‌ی اشاره که در خون زدیم ماما چون فرشته حامل بار امانتیمدر آتش تنوره‌ی دیو خیانتیمطاق شکسته‌ای که از آن می‌پریم کوپیراهنی که بر تن خود می‌دریم کواز سنگ صدا درآمد امشبنجوا و نوا درآمد امشببگذار حماسه خوان درآییماز پیکر خود جوان درآییمهر لحظه بجوشد از زمین مردبگذار شهیدمان کند درداین درد که خون ِ پیکر ماستجاری شده در برابر ماستدردی که شناسنامه داردهم دامن و هم ادامه دارددر پیری و در جوانی مادر خاکی و آسمانی ماعباسی و باقری نداردافشردی و باکری ندارداین درد ِ درون یک شهید استاین حال ِ سلامی و رشید استاز پا ننشسته‌‌‌‌‌اند مردانهمراه هم‌‌اند رهنورداندر خیمه‌ی ما حماسه برپاستغم‌نامه‌ی ما حماسه‌ی ماست•امیرحسین هدایتیhttps://www.aparat.com/v/zfanbse</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 14:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستی و نیستی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85-qjw5gi4apppg</link>
                <description>خسته‌ام، خسته‌تر از برگِ به مرگ ‌آویزانکه معلق شده بین هیجان دو جهانوقت افتادنِ برگ است به دامان نسیمپلک بر هم بزنی راه می‌افتد بارانهستی و نیستی‌ام را به خدا می‌سپرمدوست دارم بروم یک سفر بی‌چمدانکنجکاوم که بدانم چه خبر آن بالاستدوست دارم بنشینم در اتاق خلبانیک‌شبه درس‌نخوانده بروم تا معراجآیه‌هایی بنویسم که نیاید به زبانخسته‌ام فرصت خوابیدن من نیز رسیدتا دم صبح، بلندم کند آوای اذانمثل آونگِ به یک سرنخِ سرگردان بند،مثل شماطه‌ی زندان‌شده در حجم زمان،نگرانی نگرانی نگرانی نگراننگرانم نگرانم نگرانم نگرانتکیه‌ات سنگ صبورم! به خدا باشد و بسبی‌قراری نکنی جان من آرام بمان□&quot;کودکی&quot; منظره‌ای بود که از شاخه پریدوسط بازی گنجشک و من و تیر و کمانو &quot;جوانی&quot; که غرورش نشکست آخر سربر جبینش ترک افتاد به یک باد خزان□پیرمرد از لب ایوان به افق زل زد و گفت:&quot;چه غروب کسلی! یک دو نفس روضه بخوان&quot;بعد، آرام شد و رو به قیامت چرخیدصندلی خورد تکان، خورد تکان، خورد تکان...- علیرضا محمدعلی‌بیگیسیزده بدر، پا شدم چند قدم دورتر از بقیه بین انارها وایستادم و فیلم گرفتم و چند کلمه حرف زدم. با خودم. برای یادگاری. باد شدیدی می‌اومد و گرد و خاک توی چشمامون می‌رفت. چند ساعت قبلش توی ظهر داشتیم از گرما آب می‌شدیم، خدا به تابستون قم رحم کنه!بعد که فیلم رو دیدم، یاد فیلمی افتادم که قبل از اعلام نتیجه‌ی کنکور با استرس زیاد از خودم گرفته بودم و الان که اینو می‌نویسم، یاد چندتایی که روزهای درس خوندن برای کنکور وقتی از فشارها خسته می‌شدم می‌گرفتم افتادم. خیلی کوتاه چند کلمه با خودم تو اون فیلما حرف می‌زدم، یا شعر می‌خوندم. فقط برای ثبت لحظه‌ها.گفتم لحظه‌ها، امسال تصمیم گرفتم که بیشتر لبخند بزنم. وسط دویدن و رفتن‌ها، وسط دورهمی‌ها و تنهایی‌ها، زندگی رو گم نکنم. نیلوفر کوچولویی که به آینه نگاه می‌کرد و اسم خودش رو اشتباه می‌گفت رو فراموش نکنم. حالا که داره به آخرین تولد دوباره‌ی فرودینش نزدیک میشه.فروردین همیشه برای من فصل شروع‌های دوباره بوده. عید که حس تازگی رو شاید همه داشته باشن، ولی من حتی بعد از شلوغی‌های دید و بازدید‌ هم فرصت یه شروع جدید رو داشتم، چون متولد ۱۶ فروردین بودم. این‌سال‌ها که ماه رمضون هم با نوروز هم‌زمان بود، بیشتر‌. عید فطر هم می‌اومد تو همین‌ فهرست. حتی با اینکه پدربزرگم چند سال پیش توی همین ماه از دنیا رفت، باز سرور ماه‌های عالم ارزشش رو پیش من از دست نداد. فقط یاد گرفتم ایده‌آل نگاهش نکنم. نه اون رو نه هیچ چیز دیگه...بهار از آن‌جا که ما می‌بینیممن همیشه از دیدن ضعف‌ آدما رنج می‌بردم. و از نقاط نامرتب زندگی. هنوز هم همینم. آدمای غریبه رو تا وقتی دوست دارم که بدی‌هاشونو نبینم. به محض اینکه نقاط ضعف‌شون رو پیدا کنم، دیگه از چشمم می‌افتن. نمی‌دونم اون طوری که دارم این موضوع رو بیان می‌کنم چطور به نظر میاد؛ اما حوصله‌ی توضیح دادن بیشتر رو ندارم. شاید مشکل اینجاست که آدم‌ها رو بیش از حد دوست دارم. از همه برا خودم خدا و پیغمبر می‌سازم. البته می‌ساختم. بهتره از فعل گذشته استفاده کنم چون تغییر دادن و درست کردن این روند یکی از اولین گام‌هایی بود که فهمیدم برای بزرگ شدن باید بردارم، و تلاش کردم بردارم.تو سالی که گذشت، خیلی وقتا اتفاقاتی افتاد که منو به فکر انداخت. سال آسونی نبود ۴۰۳. خیلی اتفاقا تو زندگی خودم و توی دنیا افتاد که جدا از هر بحثی، یه چیزو یادم داد؛ برای اینکه حال خوبی داشته باشی، منتظر شرایطی که همه چی توش خوب باشه نباش. https://t.me/ir_tavabinیاد بگیر وقتی هوا خوبه نفس‌های عمیق بکشی حتی وقتی غمی توی سینه‌ات داری. یاد بگیر که زمان‌هایی که همه چیز بهم ریخته به نظر میاد، راهتو ادامه بدی و جا نزنی. چون فرصت‌ها می‌ره. سال به سال عمرت می‌گذره. یاد بگیر حسرت خوردن رو متوقف کنی. بذار حسرت‌لرین اوغلویوم من؛ صرفا حرف ماهسون باشه تو یه آهنگ، نه حرف تو توی کل زندگی.راستی، یه کار خوبی که امسال کردم، این بوده که تا این لحظه که باهاتون صحبت می‌کنم آهنگ غمگین گوش ندادم‌. و تصمیم دارم که به حول و قوه الهی بازم گوش ندم و غم دیگران رو الکی با غم خودم جمع نزنم.یه چیزی که یاد گرفتم اینه که، انتظارم رو بیارم پایین. تابستون یه کلاس فلسفه شرکت کرده بودم که توش یکی از بهترین استادهایی که تو زندگیم دیدم، یه جا داشت در نقد رویکرد‌های روانشناسی‌ای که باعث ایجاد حس منفی نسبت به خانواده میشن حرف می‌زد. نه که بگه خوبه که با ما بد رفتار شده ها! نه. صرفا جمع بندی صحبتش این بود که بپذیریم پدر و مادرمون هم قرار نبوده کامل و بی‌نقص باشن، همون‌طور که ما نیستیم. مسئول باشگاه پرواز می‌گفت کسی سند خوش گذروندن دنیا رو برای ما مهر و امضا نکرده بده دستمون.  بپذیریم که دنیا ناخوشی و زشتی هم داره. چطور ممکنه نباشه وقتی چند دقیقه پیش یه بچه دو ساله به ده ‌ها هزار نفری که اسرائیل کشته اضافه شد؟حداقل تا قبل از ظهور نباید منتظر روز کاملا خوب بود.روز قدس با مریم رفتم راهپیمایی. برای اولین باردو تا از شعرهامو بذارم؟«دلگیرم از دلگیر بودن‌های تکراری»شاعر ولی با شعرهای کوچه بازاریبا اینکه بغضت را به لبخندی فرو بردیاز چشم‌هایت می‌توان فهمید غم داریاز آن کسانی که به آن‌ها عشق می‌دادیاما نبوده پاسخی جز زخم و بیزاریتنها، شبیه خاطرات خوب و شیرینمبین هزاران رنج و تلخی‌های اجباریروزم شبیه شب شده تاریکی مطلقشب‌های بی‌تابی و بی‌خوابی و بیداریاما اگر کابوس این ویرانه پایان داشتاز من بخوان شعری به یادم روی آواری‌«دلگیرم از دلگیر بودن‌های تکراری»تو رودی از نوری که شد در جان من جاریمن از خودم هم گاهی از اوقات می‌ترسماما تو جایی بهر این دیوانه‌دل داریبا اینکه عمری را به تاریکی به سر بردمروشن شود قلبم پس از قرنی به دیداریمن زاده‌ی مردابم اما اهل اقیانوسبا عشق دریا می‌شود این جویبار آری!۳ بهمن ۱۴۰۳(مثلا خواستم هم غمگین‌شو گفته باشم هم شادش رو:)فعلا خدانگهدار. امیدوارم سال خوبی داشته باشید🤍</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 16:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر دری سخنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-ikevzs40fqkw</link>
                <description>سلاااام عزیزانسلامی بعد از مدت‌ها به جمع پراکنده‌ی ویرگولی. امیدوارم حالتان خوب باشد.و اما بعدترجیح می‌دادم یه موضوع خاص برای نوشتن داشته باشم، چالش روان‌نویس رو خواستم شرکت کنم ولی یه نگاه به عکسای گالریم انداختم دیدم خیلیاشو حذف کردم و چیز خاصی برای گفتن نیست. اما تصمیم گرفتم بیام و همین‌جوری صحبت کنیم. از چیزای معمولی بگیم..نمی‌دونم کیا اینجا باشگاه پرواز رو می‌خوندن؟ اونجا یه بخشی بود به اسم از هر دری سخنی، که کاپیتان پیامای مختلف بچه‌ها که مربوط به موضوعای دیگه‌ی باشگاه نبود رو می‌ذاشت، اسم این نوشته رو به یاد همون افتادم که نوشتم.🥲از کجا شروع کنم؟ بذار از همین امتحانا بگم و ترمی که گذشت. ترمی که واقعا آخرش انقدر کارام مونده بوده بود که به سختیییی همه‌شو نصفه نیمه انجام دادم تموم شه. یکی نیست بگه با یه دست چندتا هندونه برمی‌داری بچه؟ مجبوری همه کارا رو با هم پیش ببری؟ هعییی. این جمعه و کل هفته‌ی بعد رو هر روز امتحان دارم. ولی واسه اونا انقدر نگران نیستم که واسه پروژه‌ها بودم. خدا رو شکر که تموم شد. خدا رو شکر.دی ماه، ماه خوبی بوده تا اینجا خدا رو شکر. تولد مامانم، دیدار ۱۹ دی رهبر با مردم قم که بالاخره تونستم برم، رقم زدن اولین دیدار با یکی از دوستان ویرگولی یعنی نگین، خریدن چندتا از چیزایی که می‌خواستیم و... .راستی، کتاب خداشناسی رو داریم تموم می‌کنیم. برای طرح ولایته. انگار امسال برای اولین بار مجازی‌شو برگزار کردن من و دوستمم شرکت کردیم. از بچگی می‌خواستم این کاری که میگن آدم باید دینشو با تحقیق به دست بیاره رو انجام بدم. یادمه خیلی دوست داشتم تفسیر قرآن رو بخونم اما نمی‌شد. کلاس ششم بود که به این فکر افتادم، اون موقعم چون می‌خواستم آزمون نمونه بدم فکر کردم الان وقتش نیست. راهنمایی هم وقتش نبود چون همه تلاشم این بود که خوب درس بخونم که دبیرستان خوب برم. موقع دبیرستان و کنکورم که معلومه که نمی‌شد! موند تا دانشجو شدیم ‌و پارسال برای یه جشنواره که شرکت کردم توی رشته‌ی تفسیر، از منابع اون یکم خوندم.یه مسئله‌ی دیگه اینه که دلم می‌خواد به همه ابعاد برسم. نمی‌خوام تک بعدی جلو برم. همیشه کمالگرای درونم می‌خواد که تو همه چی موفق باشم. مثلا همین دوره‌ای که گفتم شرکت کردم، خب این یه بخش دینی زندگی باشه، بقیه‌اش چی؟ چطور به همه چی تو همین حدی که لازمه برسم؟ چطور کم نذارم؟ هم‌اکنون شاهد نبرد میان کمالگرایی و زودرنجی هستیم. این نمی‌ذاره اون پیش بره و همچنین اون یکی. زودرنجی (البته خداییش نه به اون شکل شدید) نمی‌تونه شکستو تحمل کنه، کمالگرایی هم تو رو انقد تو زمینه‌های مختلف می‌کشونه که بالاخره طبیعیه تو اول کارت شکست بخوری. هعی. بگذریم.چه کار کنیم با این تناقض‌های درونی :)دوستان بذارید دلو بزنم به دریا و یه چیزی رو بهتون بگم. چند وقتی هست که شعر گفتن رو شروع کردم و یه چندتا شعر نوشتم. البته که انتظار اشعار فاخری رو نداشته باشید🙏🏻پایان کجا تو داری؟ ای بهترین ترانهبوی خوش صدایت، برده دل از زمانهاز آن زمان که بغضم، در داغ تو شکستهتنها کبوترم رفت از کنج آشیانهبغضی که رود شد رفت تا آن سر هیاهواز دشت گونه رد شد دریای بی‌کرانهقلبی که بود سرخوش و از بند حسرت آزاداینک توان ندارد از گریه‌ی شبانههرچند رفتن تو، بر جان خسته‌ی ماچون بهمنی فرو ریخت.. اما نشد بهانهدر حال سجده گویم، بر خاک زیر بارانیا رب نگاه دارش این گوهر یگانهسوگند بر خدایی کز نیل ساخت راهیاز خون هر شهیدی، روییده صد جوانهخوش نقش خویشتن را بر این جهان کشیدیچون از حسین (ع) خواندی، آن راز جاودانهعهدی‌ست با نگاهت در عمق قلب دنیازان دم که عهد بستی با قدس عاشقانهسید حسن بدان که بر این قرار هستیمتا آن نماز موعود تا محو دیوخانه_ نیلوفر گلزاریان.توی زندگیت زمین خوردی که من بالا برم...روز پدر مبارک..دلم می‌خواد از بابا زیاد بنویسم اما نمی‌تونم. من طرفدار نگفتنم. طرفدار کم گوی و گزیده گوی. البته چون در هم نمی‌تونم بگم. ولی حداقلش می‌دونم بابا همون کسیه که سعی کرده همه‌ چیزو برای ما خوب کنه. همیشه تلاشش همین بود که هیچی کم نداشته باشیم. بابا خودش با یه طرز تفکری بزرگ شده اما خیلیاشو که درست نبودن کنار گذاشته که زندگی برای ما بهتر باشه. طبیعتا نه کامل، اما تا حد توانش. بابا همون کسیه که سال کنکورم باید دستشو عمل می‌کرد، اما به خاطر هزینه‌اش انجام نداد. (البته بعدش به عمل نیاز نشد و با درمونای دیگه خوب شد) اما می‌تونی با ضریب اطمینان صد در صد بگی که اگه این مشکل برای تو پیش ‌می‌اومد، واسه انجام دادنش یه لحظه صبر نمی‌کرد.بابا همون کسیه که به دستاوردای کوچیک و بزرگت افتخار می‌کنه. یه بار یکی از دوستای قدیمی دوره دبیرستانش که خیلی ساله از هم دور بودن، شماره‌ی بابا رو پیدا کرده بود. زنگ زدن با هم حرف بزنن. صحبتای بابام:سلااام فلانی. چطوری چی کار می‌کنی؟ بچه‌هات چی کار می‌کنن؟ دختر من معلمی قبول شده🤣در حالی که خودم اگه بودم این جور با ذوق نمی‌گفتم.یه برنامه هست شبکه چهار می‌ذاره، سرزمین شعر. متاسفانه به جز چند قسمتشو اونم تیکه تیکه نتونستم ببینم. اما یه قسمت بود خانم زهرا رسولی از شاعران افغانستانی داشتن شعر می‌خوندن. خیلی به دلم نشست. واقعا قشنگ بود و با شنیدنش بغضم گرفت:)https://t.me/sarzaminesher_tv/880https://ble.ir/sarzaminesher/20015631255134390/1735736953173لینک پستش تو بله و تلگرام⬆</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 11:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب شدن قندهای فراوان در دل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%82%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-wpvfznrvjlse</link>
                <description>《سلام من برای شرکت تو نماز جمعه تو لینک ثبت نام کرده بودم ولی پیامی بهم داده نشده》این پیامی بود که ساعت ۱۱ چهارشنبه شب به مسئول بسیج دانشگاه که درست حسابی هم نمی‌شناختمش دادم و بعد اون ویس ۱۳ ثانیه‌ای که می‌بینید اومد و گفت مشخصاتتو بگو یه جای خالی داریم. منم خودمو معرفی کردم و از ازل تا به ابد هر شماره‌ای که جایی لازمه ثبتش کنی از شماره همراه و کد ملی و کد دانشجویی رو براش فرستادم. بعدشم خیلی مظلومانه گفتم:و بلهههه ما اسم‌مون اضافه شد برای نماز جمعه‌ی تهران در ۱۳ مهر ۱۴۰۳. و این‌گونه بود که در ثانیه‌ای از جا پریدیم و شادی پس از گل انجام دادیم و خطاب به پدر محترم گفتیم حالا میگم بریم تهران قبول نکن ببینم من ضرر می‌کنم یا تو😂 بابا که از اون وضعیت من خنده‌اش گرفته بود پرسید چی شده و اینا. گفتم بسیج دانشگاه‌مون داره می‌بره تهران. من می‌رم کیفمو جمع کنم. حالا اینم بگم بابا خودش اون شب با ذوق منو صدا کرده بود که بگه ایران به اسرائیل حمله کردا. ولی خب گفتم بریم نماز جمعه گفت نه سخته و کار دارم‌. که خب راست می‌گفت. ولی خدا رو شکر جور شد خودم برم:)آره دیگه دویدم هر خرت و پرتی به ذهنم می‌رسید ریختم تو کوله و البته چیزای مهمی مثل عینک آفتابی رو یادم رفت:/ قرار بود صبح راه بیفتیم و بعد از ظهر پنجشنبه تو تجمع دانشجویی شرکت کنیم و شب بمونیم فرداش بریم نماز جمعه‌.کلا از دانشگاه ما ۱۵ نفر قرار بود برن. آخه اطلاع‌رسانی‌شونم ضعیف بود انقد که کانال و گروه دارن این نهادای فرهنگی اصلا آدم قاطی می‌کندشون و حرفای مهم توش گم میشه. من شانسی این لینکو دیده بودم و وقتی از بچه‌هامون پرسیدم کی میاد خیلیا اصلا خبر نداشتن. خلاصه هرجوری بود قسمت ما شد که بریم.راستش قبلا فکر می‌کردم اینا هر بار دیدار رهبری باشه خودشون یعنی بچه‌های بسیج اول اسم‌شونو می‌نویسن بعد اگه جای خالی موند بقیه رو می‌برن. فکر می‌کردم اگه یکی یه ذره باهاشون فرق داشته باشه دیگه قبولش نمی‌کنن. چون قبلا هم چند باری می‌خواستم برم و تهش می‌دیدم ظرفیت نیست. البته الان فهمیدم باید زرنگ می‌بودم و پیگیری می‌کردم. چون به هر حال دانشجوهای دیگه هم می‌رفتن نه فقط بسیجیا‌. ولی خب من فکر می‌کردم یه لینک پر کردم دیگه کاری نباید بکنم‌.تو اتوبوس کنار یکی نشستم و با هم حرف زدیم و رفیق شدیم و دو تا از دوستاشم بودن‌. دو تاشون دبیری عربی می‌خوندن و یکی دیگه امور تربیتی. منم که آموزش ابتدایی :) بچه‌های باحال و خوش انرژی‌ای بودن. ازشون خوشم اومد.و اما جمعه صبح... ما ساعت ۴ بیدار شدیم و تا ۶ دیگه جمع و جور کرده بودن و راه افتادیم. دل تو دلم نبود‌. شب قبلش هم تو نمازخونه‌ی دانشگاه آزاد مونده بودیم. یه دونه سربند هم بهمون داده بودن و خب بستمش دور مچم. پیش به سوی مصلی! اتوبوس که نگه داشت و پیاده شدیم تا رسیدن بهش یه کم راه رفتیم که خب صبح بود و ما هم تند تند راه می‌رفتیم زود رسیدیم. قبل از رسیدن یه جا الویه می‌دادن که ۴ نفری یکی گرفتیم و رفتیم تو چون صبحونه هم درست حسابی نخورده بودیم. چند نفر هم وایساده بودن در حد اینکه مردم منظم وارد بشن نظارت می‌کردن ولی جلوتر گیت بازرسی هم بود. یه خانومی چندتا چفیه آورده بود و هدیه می‌داد از اونم نفری یکی گرفتیم و رد شدیم. ساعت فکر کنم ۷ رد شده بود که رفتیم توی مصلی و دنبال جای خوب می‌گشتیم. جلو رو پر کرده بودن زودتر. یکی اون پله بزرگه خالی بود و یکی سمت راست جا داشت که ما اول کنار پله یه جا انداختیم واسه خودمون و بعد رفتیم چک کردیم پایینو دیدیم نه جای خودمون بهتره و برگشتیم. در واقع جای خیلی خوبی نشسته بودیم. چون هم بالا بود و مستقیم جایگاهو می‌دیدیم هم سایه داشت و خنک و حتی سرد بود! نشستیم و منتظر موندیم.کنار دستم یه خانومی نشسته بود که یه دختر کم توان داشت‌. خیلی روم تاثیر گذاشت که اینجوری اومده بود. من خیلی دلم می‌سوزه دست خودم نیست بخاطر همین موقع انتخاب رشته فرهنگیان هم تصمیم گرفتم آموزش نیاز ویژه رو نزنم. می‌دونستم خیلی زود پیر میشم انقد غصه‌ام می‌گیره واسه بچه‌ها.ساعت ۱۰ قرار بود مراسم بزرگداشت سید حسن نصرالله برگزار بشه. ساعت حدود ۹ بود و هنوز برنامه‌ها شروع نشده بود‌. پا شدم یکم مصلی رو ببینم. رفتم پایین دیدم جایی که سمت راست واسه خانوما گذاشته بودن خیلی آفتاب افتاده بود و اونجاییا گرمشون بود. دقت کردم دیدم فقط جای ما خنک و سایه‌س! بازم همین‌جوری جمعیت اضافه می‌شد. حتی زیر پله‌ها که کنار ما بود هم نشسته بودن.مراسم که شروع شد و قرآن خوندن و یه شاعر دعوت کردن و بعدشم یه شاعر عرب اومدش. مهدی رسولی یکم روضه خوند و قبل از اینکه رهبر بیاد هم میثم مطیعی خوندش.اذان که گفتن ما رفتیم اون جلوی پله‌ها وایستادیم تا رهبر اومد ببینیم. در واقع قدم کوتاه نیست ولی حس می‌کردم همه‌ی چند ردیفی که جلوی ما بودن از قدبلندترین‌ها هستن و کلی جا به جا شدیم تا خوب جایگاهو ببینیم. ببینید خیلی حس خوبی داشت؛ خب؟ اینو از منی که خوب نمی‌تونم توصیف کنم چقد این دیدار شیرین بود بپذیرین. هرچی بگم کم گفتم. انگار کیلو کیلو تو دلم قند بود که آب می‌شد.نماز رو خوندیم و این بهترین روز زندگی من بوده بی‌تعارف. باورم نمی‌شد دارم صداشونو از نزدیک می‌شنوم. البته اگه بتونیم به این فاصله بگیم نزدیک! این جانمازی که تو عکس می‌بینید رو همون مادری که بچه معلول داشت بهم داد و همون‌طور که مشاهده می‌‌کنید چادر نفر جلویی تو جانماز ماست😂 انقدر که شلوغ بود. در واقع ما وقتی که اومدیم و جا انداختیم، به حساب خودمون صف‌ها رو درست کرده بودیم ولی دو طرف ما اومدن بازم چند نفر نشستن و صف فشرده‌تر شد.ما قرار گذاشته بودیم سلام نماز رو که دادن سریع پا شیم بریم بیرون که تو شلوغی گیر نکنیم. البته نماز تموم شد خودم دلم نمی‌اومد برم و از فرصتی که بچه‌ها می‌خواستن جمع و جور شن استفاده کردم دعا خوندم بعد رفتیم که از مصلی خارج شیم.از وقتی که برگشتم خونه، خیلی هم خسته بودم ولی بیشتر دلتنگ اونجا بودم و عکس و فیلمای کمی که گرفته بودم رو نگاه می‌کردم. آخه گوشیم شارژش داشت تموم می‌شد خیلی کم تونستم چیزی بگیرم. ولی دلم آروم بود. خدا رو شکر که تونستم برم:) از این بابت خیلی خوشحالم.</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 16:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگرچه شمعی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%B9%DB%8C-u1iq2rlm3plx</link>
                <description>سلام. کمی زودرنج و حساس است ولی اهل تنبلی و سهل‌انگاری نیست.جمله‌ای که معلم کلاس اولم تو کارنامه‌ی توصیفی برام نوشته بود. شاید هنوزم همین باشه. هنوزم قلب ما کوچیکه و همه چیز بهش سنگین میاد. تو دنیا اونقدر تلخی هست... اما قرار نیست هر روز این دل نازک رو برداریم و بریم به جنگش. تا آسیب ببینه، زخمی بشه.  دست خودم نیست. حساس بودن دست خود آدم نیست. فهمیدم شاید این ویژگی هیچ‌وقت از بین نره. اصلا مگه قراره کامل کنار بذاریم احساسی بودن رو؟ مگه اصلا کنار گذاشتنش شدنیه؟ شاید تا همیشه ما برنجیم از حرف‌های به ظاهر ساده. از رفتارهای نسنجیده‌ی بقیه. شاید همیشه قلبمون زخم بخوره اما می‌شه کنار اومد و قبول کرد که ما حساس زاده شدیم. می‌تونیم کنار این رنجش‌ها بریم تو دل زندگی و از غم‌ها نترسیم. خیلی خوب میشه اگه بتونیم جای درست ابراز کردن این ویژگی رو هم پیدا کنیم. حتما تو دنیای خدا یه جاهایی هست که نیاز به دل مهربون داره‌‌. مهربون‌تر از مهربونیای دیگه‌(: اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزینبینمت که غریبانه اشک می‌ریزیهنوز گریه‌ی خود را به خنده پنهان کنبخند گرچه تو با خنده هم غم‌انگیزیخزان کجا تو کجا تک درخت من بایدکه برگ ریخته بر شاخه‌ها بیاویزیدرخت فصل خزان هم درخت می‌ماند💚تو پیش فصل بهاری نه اینکه پاییزیتو را خدا به زمین هدیه داده چون بارانکه آسمان و زمین را به هم بیامیزیخدا دلش نمی‌آمد که از تو جان گیردوگرنه از دگران کم نداشتی چیزی_فاضل نظری_به مناسبت عطر پاییزی</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 21:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسم و رسم من</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%85%D9%86-bnrajm5xvjj5</link>
                <description>همین اول کار با این عنوان شروع می‌کنیم که بنده دارنده‌ی مدال برنز مسابقات والیبال المپیاد درون مدرسه‌ای هستم. کلا چهارتا تیم تو مدرسه بودیم و بازی اولو باختیم (تیم حریف درشت ترین بچه‌ی مدرسه رو برداشته بود ما نه می‌تونستیم از کنار دست این بزرگوار چیزی رد کنیم نه زورمون می‌رسید توپایی که میزد رو بگیریم:/) ولی برای اون برنز با جون و دل تلاش کردیم..ناگفته نماند تو همون دور شطرنجم شرکت کرده و به دیدار پایانی راه یافتم که آن مسابقه هرگز برگزار نشد و معلوم نشد کی اوله کی دوم و به من و دوستم هر دو یه بسته جعبه‌ ابزار ریاضی که توش پرگار و خط‌کش و اینا بود جایزه دادن.یکمم از افتخارات پیش از مدرسه رفتن بگیم:از حفظ خواندن مجموعه‌ی حسنی شامل کتاب‌های حسنی به مشهد رفته مشدی شده برگشته و باقی آثار.صاحب رکورد در مسابقات دو بین کودکان در و همسایه‌.قهرمان شمشیربازی‌های پس از تماشای سریال جومونگ. می‌شستیم جومونگ می‌دیدیم جوگیر می‌شدیم شمشیر و تیرکمونا رو برمی‌داشتیم می‌رفتیم دم در بازی. دختر همسایه روسری قرمز می‌بست دور سرش مثلا جومونگ شه و هیچکس دوست نداشت تسو شه ولی من چون یه سربند آبی شیک داشتم همیشه فداکاری کرده و نقش تسو رو می‌پذیرفتم😎در حین تحصیلات در مدرسه هم که افتخارات فوران می‌کرد:مبدع بازی 《سیاره》 در پا‌یه چهارم و گسترش مرزای فرهنگی_ورزشی به بقیه‌ی کلاس‌ها. (البته یه سری بی‌مزه می‌گفتن این همون دزد و پلیسه ‌که بنده اهمیت خاصی نمی‌دادم) حافظ سوره‌ی نباء در کلاس دوم و تلاوت آن سر صف و برنده شدن یه جایزه‌ی سه بخشی شامل: دستبند صورتی، روسری ساتن سبز آبی و ۲۵ هزار تومن پول😇رژه رونده در مقابل شهردار بود استاندار بود چی بود اومده بود مدرسه‌مون مام کلاس سوم بودیم و با یه ژستی راه می‌رفتیم که😂 انگار فرمانده لشکریم الان با موفقیت از جنگ برگشتیم..موذن نماز جماعت مدرسه در پایه‌ی چهارم✌🏻تقدیرشده در مسابقات جابر ابن حیان. سال پنجم که رفتیم معلم مون به ما گفته بود به کف ا‌ون مقوا نباید چیزی بچسبونیم رفتیم یه سالنی همه کارا خوشگللل، گروه ما رو یه تیکه کارتن مطلب چسبونده بود😂سال بعدش جبران کردیم رنگ صورتی جیغ و تو چش زدیم تازه جزو برنده‌ها هم بودیم...دوم شدن تو ناحیه مسابقات آزمایشگاهی هفتم. اون وقت نمی‌دونستم ناحیه دقیقا یعنی چی فکر می‌کردم منظور همون محله‌ی خودمونه انقد خجالت می‌کشیدم دوم شدیم بعدا فهمیدم منظور ناحیه‌ی آموزشیه و کارمون اونقدم بد نبوده در واقع حق داشتن بهمون جایزه بدن.صعود کننده به دور دوم المپیاد ادبی😅دارای نشان افتخار جمله‌ی &quot;راهنمایی نمونه دولتی قبول شد ولی نرفت&quot;و البته برگزیده‌ی ملت شریف ایران در ادوار انتخابات شورای دانش ‌آموزیو تکیه زدن بر مسند معاونت مدرسه، سالی که نفر دوم شورا بودم به مدت ۵_۴ ساعت.این بود گوشه‌ای از افتخارات ما. https://vrgl.ir/knPmm </description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 23:14:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🌙شب‌های پیشاور</title>
                <link>https://virgool.io/RedFlag/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-uho1d2p0fxfj</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمشب‌های پیشاور، اسم کتابیه که سلطان الواعظین شیرازی، در مورد مناظره‌هایی که با علمای اهل سنت درباره‌ی مذهب شیعه داشته نوشته. این کتاب رو هنوز کامل نخوندم فقط گفتم یه نگاهی بندازم ببینم در مورد امام حسین هم مناظره کردن یا نه. که دیدم همچین بحثی هم داشتن. به‌خاطر همین اون قسمتو خوندم و بعضی سوال جواباشونو اینجا نوشتم.این کلیپ رو تماشا کنید🌿 https://www.aparat.com/v/i96it7a?t=122 حافظ: اگر فرد مسلمانی معتقد به اصول عقاید و عامل به دستورات شرعیه باشد؛ خود اهل نجات است. پس گریه برای او چه اثر دارد و تشکیل مجالس گریه برای چه و چه نتیجه بر او متصور است که هر سال مبالغ گزافی خرج این نوع از مجالس بشود که مومنین گریه کنند؟داعی:قسمت اول جوابدر ادامه‌اش می‌گه: اینکه میگید مجالس عزاداری آل محمد چه اثری داره؟ باید بگم چون دور هستید نمی‌دونید. چون بخاطر تبلیغات بدی که می‌شه که این مجالس بدعتن، شما تو این مجالس نرفتین؛ اگرم رفتین چون دید بدی داشتین، نتونستین آثارشو ببینین.اگر آقایان در این قبیل مجالس حاضر شوید و با دیده انصاف و محبت بنگرید، می‌بینید که مثل مدارس بزرگان دینی هست. یعنی به نام خاندان پیامبر این جلسات تشکیل میشه، و به خاطر جاذبه‌ی این خاندان، مردم از هر گروهی شرکت می‌کنن. بعد تو این جلسه، علماء میان و در مورد حقایق دین از توحید و نبوت و معاد و ... صحبت می‌کنن و آثار احکام اخلاقی اسلام رو برای مردم باز می‌کنن.  از اون‌جایی که مردم مختلفی میان تو این روضه‌ها، که اینا خودشون تو زندگی‌شون به اندازه‌های مختلفی دیندارن، میان و هرکی به اندازه‌ی خودش یه تاثیری از این درس‌ها می‌گیره و می‌تونه آدم بهتری بشه. هر ساله خیلی از آدما هستن که تو زندگی‌شون با دین بیگانه شدن وقتی تو این مجالس عزاداری حاضر میشن، این صحبتا روشون اثر می‌ذاره و توبه می‌کنن.تو ادامه‌ی بحثشون، نویسنده به حدیثی از پیامبر که سنی‌ها هم نقلش کردن اشاره می‌کنه: 《حسین منی و انا من حسین》 حسین از من و من از حسینم. یعنی احیای دین به واسطه‌ی حسین است‌. در زمان حیاتش جانبازی کرد و به نیروی مظلومیتش ریشه‌ی ظلم بنی‌امیه رو کند. همونطور که اونا می‌خواستن ریشه‌ی دین رو بکنند.بعدش می‌گه اون کسی که شیعه‌ی واقعی باشه هم تحت تاثیر مجالس امام حسین از گناه پرهیز می‌کنه. چون بهش گفته شده که امام حسین شهید راه دینه و برای ترویج دین شهید شده. برای امر به معروف و نهی از منکر..بعدش یه قسمت جالبی داره که یه چیزی که عایشه از پیامبر نقل کرده رو می‌گه. کلا نویسنده خیلی خوب روی منابع اهل سنت و شیعه مسلطه و مدام توی صحبتاش به منابعی که طرف مقابلش قبول داره اشاره می‌کنه. این جمله رو نگاه کنید:نواب: گرچه ما معتقد هستیم که حسین‌الشهید اهل حق و برای حق و بنا حق به دست عمال بنی‌امیه کشته شده ولی در میان ما جماعتی هستند مخصوصا جوانانی که در مکتب‌ها و دانشگاه‌های جدید تحصیل می‌کنند و می‌گویند: جنگ کربلا جنگ دنیائی بوده. یعنی حب ریاست و میل به خلافت حسین بن علی را به سمت کوفه کشید. البته به هر حکومت مقتدری لازم است دفع مخاطرات کند. ناچار یزید و عمالش مقابله با این فتنه کردند و به آن جناب پیشنهاد تسلیم بلاشرط و تبعیت از خلیفه یزید که اطاعتش واحب بوده است نمودند که به شام رود و نزد خلیفه محترم باشد یا سلامت به وطن برگردد. آن جناب زیر بار نرفت تا آنکه کشته گردید.. پس عزاداری برای چنین دنیاطلبی که برای حب جاه و ریاست کشته شده معنی ندارد بلکه بدعت است!داعی:  هر کار خوب و بدی ریشه‌اش معرفت و شناخته. کسی که این اعتراضو می‌کنه، اول باید خدای خودشو بشناسه و کتاب خدا رو تصدیق کنه. و لازمه‌اش هم اینه که هر چی تو قرآن هست رو باید قبول کنه.اگر هم معترض اهل ماده و عالم محسوسه و دلایل محسوسه می‌خواد، جوابش ساده‌ست.برای کسی که قرآن رو باور داره، نویسنده به آیه‌ی بالا اشاره می‌کنه. و کلی از علمای سنی رو نام می‌بره که معتقدن این آیه که میگه اهل بیت هیچ عیبی ندارن و پاک و پاکیزه‌ان، در مورد ۵ تن آل عباست. یعنی:《محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین》حالا چه دلیلی براشون میاره؟ میگه مگه ریاست‌طلبی گناه نیست؟ اصلا خود پیامبر میگه: &quot;حب الدنیا راس کل خطیئه&quot; یعنی دنیادوستی بالای همه‌ی بدی‌هاست. خب آیه‌ی قرآن که طبق تفسیر خودتون منظورش امام حسین هم میشه، داره میگه اهل بیت پاکن. بی‌گناهن. پس چجوری قیام امام حسین رو به یه گناه یعنی ریاست‌طلبی مربوط می‌کنین؟ خدا میگه بی‌گناه شما میگید گناهکار؟!قیام امام حسین برای ریاست و خلافت ظاهری نبوده است.اگه این قیام از روی جاه‌طلبی بود، پیامبر نمیگفت که حضرت رو یاری کنید.کسایی که دنبال دلایل محسوسن:حرکت دسته جمعی حضرت اباعبدالله با عیالات و اطفال صغیر، خود دلیل کامل است که آن حضرت به قصد ریاست و خلافت ظاهری و غلبه بر خصم نیامده بود. و اگر چنین قصدی داشت قطعاً به سمت یمن می‌رفت، که همه از دوستان خود و پدر بزرگوارش و ثابت قدم در ارادت بودند. آن‌جا را مرکز کار قرار می‌داد آنگاه با تجهیزات کامل و مجرد حملات خود را شروع می‌نمود.دلیل دیگه: پیوستن حر و همراهانش که تو تاریخ ثبت شده دلیلش چی بود؟ اگه هیچی به جز حکومت مطرح نبود، کسی که جزو سرداران همون حکومته که نباید بره اون طرف جنگ! اگه همین طرف بمونی به غنیمت و پاداش می‌رسی و اگه بری سمت امام حسین خونت روی این صحرا ریخته می‌شه.تازه، اگه امام حسین می‌خواست بجنگه که به حکومت برسه، دلیلی برای برداشتن بیعت از دور و بری‌ها تو شب عاشورا نداشت. غیر از اینه که می‌خواست جز حق‌طلب‌های واقعی کسی باهاش نمونه؟اما قیام امام حسین برای چی بود؟تاریخ میگه از زمان خلافت خلیفه‌ی سوم یعنی عثمان بن عفان، دست بنی‌امیه تو حکومت باز شد و برداشتن ابوسفیان که اون وقت کور شده بود رو آوردن تو مجلس‌ و با صدای بلند گفت: یا بنی‌امیه تداولو الخلافه فانه لا جنه و لا نار : ای بنی‌امیه دولت بی‌پایان خلافت را دست به دست دهید زیرا بهشت و دوزخی در کار نیست :))   امام حسین تو همچین شرایطی قرار داره که بنی‌امیه‌ای که با این حرف کارشونو شروع کرده بودن، حالا سر کارن و می‌دید که چجور دارن دین جدش رو خراب می‌کنن. واسه همین با اینکه می‌دونست غلبه‌ی ظاهری فراهم نمیشه و تو میدون جنگ با این وضعیت برنده‌ مشخصه، باز هم قیام کرد تا با شهادت خودش از دین نگه‌داری کنه.بعضیا میگن: چرا اصلا از مدینه خارج شد؟ همونجا می‌موند و با یزید مخالفت می‌کرد و به شهادت می‌رسید. برای چی خروج کرد؟  نویسنده میگه اگه امام تو مدینه می‌موند، هدفش از چشم مردم اون زمان پوشیده می‌موند. مثل هزاران نفر از حامیان دین که در شهری به حق قیام کردن و کشته شدن و کسی نفهمید هدف و مقصدشون چی بوده. تازه دست دشمناشون باز می‌موند که ماجرا رو هرجور خودشون خواستن تفسیر کنن.پی‌نوشت: من فقط یه بخش‌های محدودی از کتاب رو آوردم. پیشنهاد می‌کنم خودتون سری بهش بزنید.پی‌نوشت۲: شد یه سال که تو ویرگولم. ممنون که تا اینجا همراهی کردین.  </description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 09:44:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگرانم؛ گرگ خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-ojttjv228hmm</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمراستش وقتی کلیپ هو کردن و زوزه کشیدن بخشی از طرفداران پزشکیان که پان‌ترک هستن رو دیدم، (توجه کنید سرود ملی نبوده ها، آهنگ ایران سالار عقیلی بوده:) خواستم بیام در موردش بنویسم ولی این کارو نکردم. اما از قضا خبر یورونیوز در مورد همون علامت که مریح دمیرال بازیکن ترکیه‌ای انجامش داده رو خوندم و با خودم گفتم دیگه واجبه چیزی که در حیطه‌ی تخصصی خودمه!  بنویسم. این علامت بوزقورده یا گرگ خاکستری. وقتی تو فضای مجازی مطالب تجزیه طلبانه و قوم گرایی ترکی رو دنبال می‌کردم باهاش آشنا شدم. نمی‌دونم شما چقدر می‌شناسیدش. به طور خلاصه بخوام بگم، مربوط به افسانه‌هایی از اجداد ترک‌هاست که داستان یه گرگ خاکستری و آسنا و ... رو بیان می‌کنه. اگه فوتبال ایران رو دنبال کرده باشید، احتمالا از زوزه کشیدن &quot;بعضی&quot; طرفدارای تراکتور هم بی‌خبر نیستید. والا من حتی وقتی خودم هم تجزیه‌طلب بودم از این کار بدم می‌اومد. آخه زوزه؟ این به همون ماجرای گرگ اشاره داره و باید بگم وقتی کسی این حرکت رو انجام میده بدونید که تو نژادپرستی و پان‌ترکیسم خییلیی پیشرفته.حالا اما بهونه‌ی این پست چی بود؛ متنش رو از یورونیوز براتون می‌ذارم:اینم همون علامت مریح دمیرال، مدافع تیم ملی ترکیه که گل نخست تیم ملی کشورش را نیز در دقایق ابتدایی مسابقه مقابل اتریش به ثمر رسانده بود پس از آنکه در دقیقه ۵۹ برای دومین بار دروازه حریف را گشود با حرکتی عجیب به سرعت خبرساز شد.دمیرال که در پایان مسابقه بهترین بازیکن میدان انتخاب شد هنگام شادیِ دومین گل خود با بلند کردن دو دست نماد «گرگ‌های خاکستری»، یک سازمان ملی‌گرای افراطیِ پان‌ترک را که به داشتن ایده‌های نئوفاشیستی شهرت دارد، به نماش گذاشت.این حرکت نمادین به رغم آنکه از چشم داور دور ماند اما به سرعت در میان اهالی فوتبال، مفسران و تحلیل‌گران و نیز مقام‌های سیاسی بازتاب گسترده پیدا کرد.تحقیقات یوفااتحادیه فوتبال اروپا، یوفا در نخستین واکنش به این اقدام اعلام کرده است که تحقیقاتی را در خصوص حرکت مدافع تیم ملی ترکیه که با شائبه ترویج ایده‌های افراط‌‌گرایانه همراه است، آغاز کرده است.برگزارکننده مسابقات در بیانیه‌ای اعلام کرد که در حال انجام تحقیقاتی در خصوص بازیکن تیم ملی ترکیه است که سه‌شنبه شب در جریان مسابقه مرحله حذفی یورو۲۰۲۴ مقابل اتریش در استادیوم شهر لایپزیگ «رفتاری نامناسب» از خود به نمایش گذاشته است.این مسابقه علاوه بر حرکت بحث‌برانگیز مدافع تیم ملی ترکیه با حواشی دیگری از جمله شعارهای نژاد‌پرستانه طرفداران تیم ملی اتریش همراه بود که یوفا وعده رسیدگی به آن را نیز داده است.اتحادیه فوتبال اروپا در بیانیه خود آورده است که در همین راستا به یک ناظر و بازرس ویژه مسائل انضباطی و اخلاقی برای بررسی این پرونده و جمع‌آوری اطلاعات بیشتر ماموریت داده است.مریح دمیرال در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی ایکس نیز عکسی از شادی گل جنجالی مقابل اتریش را به اشتراک گذاشته است.از گرگ‌های خاکستری چه می‌دانیم؟گرگ‌های خاکستری ابتدا به عنوان شاخه جوانان حزب حرکت ملی ترکیه که یک تشکل راست افراطی است، تأسیس شد.حزب حرکت ملی به رهبری دولت باغچه‌لی در حال حاضر با حزب حاکم عدالت و توسعه به رهبری رجب طیب اردوغان، در ائتلاف قرار دارد.دولت باغچه‌لی، رهبر حزب حرکت ملی اغلب از سلام با نماد «گرگ خاکستری» در گردهمایی‌های حزبی استفاده می‌کند.این گروه پس از تأسیس در دهه ۱۹۶۰، متهم به مشارکت در خشونت‌های سیاسی شد که عمدتاً علیه گروه‌های چپ‌گرا و اقلیت‌هایی مانند کردها و ارامنه صورت می‌گرفت.همین امر باعث شد تا گرگ‌های خاکستری به عنوان یک سازمان شبه‌نظامی نژادپرست و نئوفاشیست شناخته و فعالیت آن در برخی کشورها همچون فرانسه ممنوع اعلام شود.برخی کشورها همچون اتریش استفاده از سلام سه انگشتی که نماد سر گرگ است و به طور گسترده توسط افراطیون ملی‌گرا در ترکیه استفاده می‌شود را ممنوع کرده‌اند.پارلمان اروپا در ماه مه ۲۰۲۱ از کشورهای عضو اتحادیه خواست تا گرگ‌های خاکستری را به عنوان یک گروه تروریستی معرفی کنند.اعضای این گروه اما تمامی اتهامات مربوط به افراط گرایی سیاسی را رد می‌کنند و خود را عضوی از یک بنیاد فرهنگی و آموزشی می‌دانند.فرانسه فعالیت جنبش «گرگ‌های خاکستری» ترکیه را ممنوع می‌کندواکنش وزیر کشور آلمان:نانسی فزر، وزیر کشور آلمان، میزبان مسابقات یورو۲۰۲۴ در واکنش به این ماجرا، ضمن محکوم کردن شادی گل نمادین بازیکن تیم ملی ترکیه، با انتشار مطلبی در شبکه اجتماعی ایکس تصریح کرد: «نماد افراط‌گرایان راست‌ ترکیه جایی در استادیوم‌های ما ندارد.»وی در بخش دیگری از پیام خود استفاده از مسابقات فوتبال یورو به عنوان بستری برای ترویج نژادپرستی را کاملا غیرقابل قبول عنوان کرده است.منم همین‌طور آی پزشکیان منم همین‌طور!حرفم اینه، اگر رای تون ایشونه، یه نگاهی هم به جریان هواداری‌شون بندازید. شعارشون برای ایرانه ولی متاسفم که میگم ما وقتی افکار پان‌ترکی داشتیم حتی تو نوشتن‌مون ایران رو عیران می‌نوشتیم. اگر فکر می‌کنید پیروز کردن جریانی که موقع اومدن اسم ایران تو آهنگ، زوزه می‌کشن و ایران رو عیران می‌نویسن برای ایران خوبه، به شخصی که پشتش قایم شدن رای بدید.اگر هم مثل من، یوفا و البته آقای پزشکیان(!) نگرانید، اسم آقای جلیلی رو تو برگه‌ی رای بنویسید.https://vrgl.ir/L2g7u</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 08:07:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرانجام این قصه فیروزه‌ای‌ست.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-zxgu3i6fy5tg</link>
                <description>بچه که بودم، هر وقت ترس از زلزله و جنگ و باقی بلایا به دلم می‌افتاد؛ می‌نشستم به فکر کردن که در همچون موقعیتی چطور باید مدیریت بحران کرد و کجا باید گریخت. نتیجه‌ی غایی تمام آن افکار یک کلمه بود: حرم. بعد برای خودم برنامه می‌ریختم که حرم ساکن می‌شویم و دوشنبه‌ها هم می‌رویم آبگوشت جمکران میل می‌کنیم و اگر هم مردیم کجا بهتر از حرم؟ از همان سال‌های کودکی واژه پناه معنایش برایم حرم بود. این اندیشه ادامه پیدا کرد تا دوشنبه ۳۱ اردیبهشت امسال.حالا می‌خواهند کانال‌هایی که از دیروز ولشان نمی‌کردم هی برای من اسامی شهدا را ردیف کنند، من که باور نمی‌کنم. صبر کردم. شبکه خبر&quot;اطلاعات بیشتر را در خبر ساعت ۸ مشاهده کنید.&quot;چند دقیقه مانده به ۸. صدای قرآن پیچید. یک نفر مقابل تلویزیون فرو ریخت. برای لحظه‌ای برق از سرش پرید و قلبش شکست. چیزی در دلش گفت: خب قرآن است دیگر. مگر قرآن فقط برای عزاست؟ خودش به خودش جواب داد نه و چشم از صفحه برنداشت. گوینده اما گفت آنچه که نباید می‌گفت.نه. من اشتباه می‌کنم. چرا می‌گویم: نباید می‌گفت؟ مگر نه اینکه، یقینا کله خیر؟ خدا خیر مطلق است و از او جز خیر صادر نمی‌شود. اما همیشه این خیر برای آدمی‌زاد خوشایند نیست. که خدا می‌گوید: چه بسا چیزی را دوست نمی‌دارید و آن برای شما بهتر است. دوست نداشتم که شما بروید آقای رئیسی..! اما دل می‌سپارم به آیه‌ی بالا.ساعت ۸ کلاس داشتم. رفتم شال و کلاه کنم به سمت دانشگاه. می‌دانی چه شد؟ راستش دلم نیامد مانتو مشکی بپوشم. شاید مثل عمه، که خبر بستری شدن پدربزرگ را شنید؛ لباس مشکی در چمدانش نگذاشت برای آمدن. آمد اینجا و وقتی کار از کار گذشته بود تازه دنبال روسری سیاه رفت. می‌گفت دلم نیامد لباس مشکی با خودم بیاورم. او وقت به جاده زدن هنوز امید به زنده بودن داشت. من چرا؟ شاید به خاطر همین است که می‌گویم من به خاطر شما عزادارترم تا از دست دادن عزیز خودم.رسیدم دانشگاه. آقای نگهبان خیره شده بود به صفحه تلویزیون. خواستم بپرسم وقتی امید نداری زیرنویس‌های قرمز خبر خوبی به تو بدهند چرا پیگیری می‌کنی؟ نپرسیدم. گذشتم. ساعت ۱۰ کلاس تمام شد و ما ماندیم و چند ساعت خالی. به دلم می‌افتد اینجا وقت دویدن به سمت پناهگاه کودکی _حرم_ است. راه می‌افتم و تاکسی می‌گیرم و بازار پیاده می‌شوم و تا حرم می‌روم. آه که این قدم زدن‌های تنهایی چقدر معجزه است. خدایا لطفا هر وقت به من غم می‌دهی، یک راه طولانی هم کنارش بده.می‌خواهم از درب وارد شوم که کسانی که بالای مغازه‌های کنار حرم هستند توجهم را جلب می‌کنند. دارند پرچم‌های سیاه نصب می‌کنند... . انگار دوباره شوک زده می‌شوم. که: روز عزاست امروز. در حیاط رو به ایوان آیینه می‌ایستم و از سقاخانه آب می‌خورم و با بانو حرف می‌زنم. خانم ما دوباره دویده‌ایم بغل شما. به سمت ضریح می‌روم و می‌بینم جمعیتی را که بیشتر از حد معمول است در این ساعت صبح. گویا در ایده‌ی پناهندگی تنها نبوده‌ام. در صف می‌ایستم و خادم تکرار می‌کند: مراقب وسایل قیمتی‌تان باشید. با او چشم در چشمم. می‌بیند که واکنشی به هشدارش نشان نمی‌دهم و این بار از خودم می‌پرسد: چیز باارزشی توی کوله‌ات نداری؟ می‌گویم نه. خب آدم وقتی سوگوار است کم حوصله هم می‌شود.آرام آرام جلو می‌‌روم و دست در حلقه‌ی زلف ضریح می‌اندازم و درددل‌هایی می‌کنم که یادم نیست. بعد زیارتنامه‌ای برمی‌دارم و صحن‌ها را رد می‌کنم تا بالاخره یکی‌شان خلوت‌تر باشد و بشود نشست. می‌رسم و می‌بینم کسی مداحی می‌کند و دورش جماعتی از زائران نشسته. مقابلش دکوری به رنگ عزا هست و قاب عکس‌هایی. من هم می‌نشینم. ناگهان بغضی می‌ترکد و صورتم خیس اشک می‌شود.سه شنبهقرار است امروز تشییع شهدا در قم برگزار شود. گفته‌اند ساعت ۱۶ عمود ۱۸ باشید. مامان ساعت ۳ حرم شیفت دارد. قانع‌اش می‌کنم که همراهش بروم. برای اینکه برایم از شلوغی می‌ترسد راضی به تنها رفتن نمی‌شد. که پس از شنیدن توصیه‌های مادرانه‌اش قبول می‌کند.می‌رسیم حرم و مادر از من جدا می‌شود. نیم ساعتی به زیارت و دو رکعت نماز و چند صفحه قرائت از ختم قرآنی که گرفته‌ایم می‌گذرد. قصد رفتن و رسیدن به مراسم استقبال و بدرقه می‌کنم. در حیاط چند جوان رو به ایوان شعر می‌خوانند با گویشی که ندانستم کجایی است. می‌گذرم و ماگم را پر می‌کنم که راه طولانی است. مسیرت مشخص و خیل جمعیت سیاه پوش راهنماست. آن‌هایی که تند تند حرکت می‌کنند تا دیر به خداحافظی سید نرسند. آن‌هایی که شاید مثل من در سفر استانی دو هفته پیش اینجا نبوده‌اند و حالا آمده‌اند در آخرین سفر استانی رئیس جمهور او را همراهی و خود را دلداری دهند.راستی چقدر زود دیر می‌شود.وارد بلوار پیامبر اعظم می‌شویم و حالا خیابان همه پر است. باد شدیدی که دقایقی قبل شروع شده بود رفته و باران می‌بارید. چه شدید! چه یک دفعه‌ای! چند نفری را می‌بینم که چتر آورده‌اند. باقی اما سر تا پا خیس شدن برایشان مهم نیست. انگار دلت که بارانی باشد باران آسمان هم اذیتی برایت ندارد. می‌رویم و می‌رسیم به عمود موعود. جمعیت کم کم متراکم می‌شود و اگر بخواهی عرض خیابان را رد شوی، نمی‌توانی. همه ایستاده‌اند.صدایی می‌شنوم و به کناره‌ی بلوار نگاه می‌کنم. نامش مارش عزاست؟ هرچه هست هم دل آدم را فرو می‌ریزد و هم بغض‌های زندانی را آزاد می‌کند. آن جلو، گروه‌هایی سرود می‌خوانند. جلوتر، مداحی می‌گوید: آخر به مراد دل رسیدی سید. چند نفری خسته شده و نشسته‌اند. کسی رد می‌شود و در دستش پاکتی‌ست که به نظر می‌آید از نمایشگاه کتاب گرفته. خشکم می‌زند. چقدر این اردیبهشت شلوغ و پر ماجرا بود..همه منتظرند.ماشینی از راه می‌رسد که دوربین‌ها را می‌آورد. بلندگوها مردم را التماس می‌کنند که حرکت کنند و راه را باز کنند تا رئیسی بیاید. راستی شنیده‌ام زنی در تبریز گفته: سن هشواخ بوجور عجله‌نن جماعت دن گشمزدین. موافقم. فکرم می‌رود به انتخاباتی که پیش روست. راستی چطور کسی را انتخاب کنیم؟ شما یک تنه سطح مسابقات را بالا برده‌ای!قصدی برای تعریف از او ندارم. من آدم توضیح واضحات نیستم. &quot;خوب&quot; بودن رئیسی به نظرم برای کسی پوشیده نیست. زنی را می‌بینم که روی کاغذش نوشته: خداحافظ عزیز ملت. عزیز ملت را یادت هست آخرین بار کجا دیده بودم؟ پروفایل دوست کرد سنی‌ام بود در دی ماه‌ ۹۸.  همچنان منتظرم. یادم می‌افتد که چه کسی عکس سردار را در سازمان ملل نشان داد. و یادم می‌آید که در ظلمت توهین‌ها به کتاب خدا، از بین حکام مسلمان تو قرآن را بالا بردی. مثل قضیه‌ی فلسطین. شاید بخاطر همین‌ها بود که خداوند هم تو را بالا برد: پروازی از میانه‌ی پروازم آرزوست.وقتی که مهمان می‌خواهد برسد، سربازها دست در دست هم جلوی ماشین را خالی می‌کنند. مردم خودشان هم هوای هم را دارند. تو می‌رسی و چه شوری در دل این جمعیت بپاست! چند لحظه‌ای بیشتر طول نمی‌کشد که از کنارمان می‌گذری. همین‌طور که شهدا را با چشمانم دنبال می‌کنم، برای دوستانم هم دعا می‌کنم..می‌خواستم پشت سرشان بیایم. نشد. آنقدر جمعیت قبل از من به این موضوع فکر کرده بود که جایی برای من باقی نمی‌ماند. اشکالی ندارد. می‌گذارم بروند و وقتی گذشتند، کنار آن‌هایی که کنار جاده چشم به راهت بودند، به مسیرم ادامه می‌دهم. نقشه می‌کشم که از مسیر اصلی خارج شده و تندتر بروم و دوباره به ماشین حمل پیکرها برسم. طولی نمی‌کشد که می‌فهمم آرزویی‌ست نشدنی. پدری پسری را روی شانه گذاشت و پرچم ایران را به دستش داد. بغلش مرد دیگری همین کار را کرد. اینجا هنوز بعد رفتن رئیسی هم غلغله‌ است. چقدر عمود مانده و چقدر دلگیر! با سرعت بیشتری می‌رویم. یاد اربعین می‌افتم و از خدا می‌خواهم امسال کربلا باشم. جماعت می‌خواهد به نماز مسجد برسد. به خودم می‌آیم. می‌بینم غم و غروب و غریبی لشکر انگیخته‌اند که خون عاشقان را بریزند! اما؛ سرخی این خون پایان ماجرا نیست. چون از دور جمکران پیدا می‌شود. مسجدی که نشانه‌ی امید و دلگرمی‌ست و گنبد فیروزه‌ای اش همیشه با ما مهربان است. انگار از گل‌دسته‌هایش ندا می‌رسد: یک نفر مانده از این قوم که برمی‌گردد.می‌گویم:ته این معرکه‌ی سرخ چراغ سبزخیمه‌ی مهدی زهراست بیا برخیزیم.منبع ۲ تا از عکس‌ها: https://t.me/khiaboooni</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 09:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه پناهش بده...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%87-pbsgjyysbajl</link>
                <description>من آمدم ای شاه، پناهم دادی!آغوش گشوده ای و راهم دادی!من خادمِ مَردم و حَرم بودم و (شکر!از مُزد شهادت)! که به ما هم دادی!#عارفه_دهقانىانا لله و انا الیه راجعون.چقدر پشیمونم که وقتی چند وقت پیش اومدی شهرمون، تو مراسم استقبال نبودم. یه رئیس جمهورم که مردمی بود، قدرشو ندونستیم.ولی دیروز و دیشب، همون وقتی که دیدم تو حرم ها برات دعا می‌خونن، با خودم گفتم هر چه هم که بشود تو به جایی که باید، رسیدی سید. آن نگرانی‌ها و دعاها و پیگیری‌ اخبار، و این اشک و آیه‌ها، به نظر من سعادت توست. مبارکت باشد.مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًااز ميان مؤمنان مردانى‌ هستند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند، برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند (احزاب/۲۳).دلم سوخت با این شعر ساده:ای مرد، در میانه‌ی میدان چه می‌کنی؟در لابلای جنگل و باران چه می کنی؟میز ریاست تو چه کم داشت از رفاه؟؟در ورزقان و در مه و بوران چه می‌کنی..؟دل کنده از اوامر و دستور و پایتخت :)در نقطه‌های مرزی ایران چه می‌کنی...ای هفت‌ روز هفته، به فکر ضعیف‌ها..همشانه ی فقیر و ضعیفان چه می‌کنی..؟تهران اگر که شهر و مقرّ ریاست است؛پس در میان ایل و دهستان چه می‌کنی... بهشتی می‌شوی مثل رجایی‌ها و می‌دانمتمام دردها را می‌شود با عشق درمان کرداحمد علویاما؛ سرانجام این قصه فیروزه‌ای‌ست.۳۱اردیبهشت۱۴۰۳</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 08:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز آنجاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fi58n1rh2qns</link>
                <description>سلام. چند وقت چیزی ننوشتم، گفتم حالا که اومدم تو این پست از این روزها بنویسم و چون از چیزای مختلفه، اسمشم مثل اون سریاله گذاشتم همه چیز آنجاست.اول اینکه تو فروردینی که گذشت، بیست ساله شدم(:آقا ما تدریس‌هامون تو دانشگاه شروع شده. واسه درس آموزش علوم هرکی یه بخشی رو برداشته و مال منم علوم دومه. بعد کلا اتفاقای باحالی میفته. تصور کنید یه دانشجوی ۱۹، ۲۰ ساله میاد جلوی ۴۰ نفر با همین سن و سال درس بده، بعد بقیه‌ هم انقد مسخره بازی درمیارن تا فضای یه کلاس ابتدایی رو قشنگگگ طبیعی دربیارن. حالا نوبت من نرسیده شاید اجرا کردم بیام براتون بگم چطور گذشت.کلا یه چیزی که خوبه تو رشته‌مون، اینه که یه موقع‌هایی فضا، خیلی شاده و خوش می‌گذره‌. همین الانش برای درس آموزش هنرمون چندتا کار نقاشی با گواش و آبرنگ انجام دادیم و آخرش هم باید کاردستی بسازیم و ببریم. حالا همه‌ی درسامونم اینجوری نیستا. ولی خب همین درسای آموزش‌مون کلی باعث میشه سر ذوق بیایم.یه اتفاق خوبی که افتاده، اینه که دیگه با اوضاع کنار اومدم و تو دانشگاه اذیت نمیشم. اون اوایل همه‌چیز اذیتم می‌کرد و ررررنج می‌کشیدم! اصلی ترینشم همین بود که چون از قبل به فرهنگیان فکر نکرده بودم و یهویی تصمیم گرفتم تو انتخاب رشته‌ام اول بزنمش، یه مدت ذهنم درگیر این بود که تو حتما باید می‌رفتی رشته‌های کادر درمان‌.  ولی خب حقیقت اینه که دقیقا رشته‌ای که به روحیه‌‌ام می‌خورد همین معلمی بود و خدا رو شکر.مشهد اردهالنرم و آهسته یه فاتحه خوندیمراستی کنکور اردیبهشتم اومد و رفت. نمی‌دونم چرا همزمان با این کنکور حال منم خیلی بد بود کلا انگار حال بدش قرار نیست ما رو ول کنه. شایدم بخاطر اینکه پشت کنکور بودم خیلی اذیت شدم. فلذا عزیزان کنکوری تا حد امکان درس بخونید که پشت نمونید. پشت کنکور باعث میشه از زندگی بیفتید و کلی فشار عصبی تحمل کنید. ولی اگر هم واسه هدفتون خواستید بمونید، اینو بدونین که دنیا به آخر نرسیده و میتونید رتبه‌تونو بهتر کنید♡قشنگه؟خب روز معلمم که رسید و آموزش پرورش هزینه کرد :&quot;) هدیه داد بهمون و یه عده هم لطف کردن به ما نوگلان باغ تعلیم و تربیت تبریک گفتن که دستشون درد نکنه.  دانشگاه هم حسابی به زحمت افتاد و یه برنامه گذاشت که از شدت جذاب بودن تهش همه داشتن فرار می‌کردن.  ولی دیروز سه تا از همکلاسیام به طور خودجوش بهمون قلبای بافتنی که خودشون درست کرده بودن رو هدیه دادن و حسابی غافلگیر شدیم و خلاصه خیلی حال خوب کن بود.من یاسی‌شو برداشتماین عکسو دیدید مثل مختار می‌مونه؟    چند روز پیش از جایی رد می‌شدم یه دونه از این چرخ و فلک کوچولوهای قدیمی آورده بودن چندتا بچه نشسته بودن. توی یه قسمتش دو تا دختر کوچولوی خیلی خوشگل فکر کنم ۲، ۳ ساله نشسته بودن لباساشونم مثل هم و یاسی بود فکر کنم دوقلو بودن. بعد وقتی چرخید داشتن بالا می‌رفتن یکی‌شون با ذوق به اون یکی گفت: داییم به پینده‌ها می‌یسیم. (داریم به پرنده‌ها می‌رسیم🥲) آخه یه دونه یاکریم از بالاسرشون اون لحظه رد شده بود. اینو که گفت همه کسایی که رد می‌شدن قند تو دلشون آب شد فکر کنم من که چشمامم قشنگ قلب قلبی شده بود.در آخر فوتسالم که قهرمان شدیم تبریک به همه.۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 08:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با طوفان خواهیم خندید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ihx5eqlvirae</link>
                <description>سلام! خیلی وقت بود تو ویرگول چیزی ننوشته بودم. یعنی حرف داشتم واسه گفتن ولی موقع پست گذاشتن پشیمون میشدم. این حتی تو جنبه های دیگه ی زندگیم هم بود. با دوستی که تنها آدمیه که وقتی زنگ بزنیم میتونم باهاش نیم ساعت، چهل دقیقه حرف بزنم، این مدت جوری شده بود پیام میدادم مریم باور کن خبر نگرفتنم بخاطر بی توجهی نیست، فقط حرف ندارم واسه گفتن. البته حرفم دارما، میخوام بگم به خودم میگم گفتن نداره. مثل ویرگول.منتها نیلوفر حالمو پرسید و بخاطر پیامش تصمیم گرفتم بیام همین نگفتنی ها رو تعریف کنم. این مدت یه سفر پنج روزه راهیان رفتم و خیلی تجربه ی جالبی بود. با عکساش توضیح میدم.اولین ساعات سفر، این بسته های فرهنگی رو داده بودن با عنوان &quot;هویت ساز باش&quot; تا معلمای آینده ذوق داشته باشن:) کتابی که تو عکس قبلی میخوندم، این بود. سید بغداد. جالب بود و وسط داستان یه اتفاقی میفته کتابو نمیتونید زمین بذارید...اردوگاهی که شب اول بودیم. اون لحظه ذوق داشتیم از رسیدن خوابمون نمیبرد پا شدیم اردوگاهو گشتیم و تو اون آینه ای هم که تو عکس بالا هست، تلاش کردیم عکس هنری بگیریم اما فقط تلاش (: یادمان شهید حسن باقری... میگفت ما هزار تا شهید تو شناسایی بدیم بهتر از اینه تو عملیات خون از بینی کسی بیاداین شیشه  ها رو داده بودن برای خودمون خاک تبرکی برداریمسنگر و زمین بهاری خوزستان. به بچه ها گفتم اینجا وایسیم عکس بگیریم انقد مسئول کاروان میگفت بدویین بدویین نشداینجا یادمان کانال کمیله و تو عراق حساب میشهعراق بودیم اسکرین شات گرفتم:)هویزه ی خیلی قشنگاومدم از سنگ مزار یه شهید که ۱۸ سالش بود عکس بگیرم، جمعیت شلوغ شد نتونستم. یه ذره جلوتر دیدم همه همین سن و سالن!سوال سخت! هویزه رو خیلی دوست داشتم.. تونستم یه عروسکم برای آبجی کوچولوم بخرم. و در جا زنگ زدم بهش گفتم برات سوغاتی خریدم! از همه بیشتر تو این سفر دلم براش تنگ میشد... آسمون چه قشنگ بودطلائیه نهر خَیِّن، بغض و غروبکلا روند کارمون اینجوری بود که ما با شوخی و خنده میرفتیم تا یادمان، اونجا راویا اشک مونو در میاوردن و بعد دوباره با خنده پا می شدیم دنبال عکس گرفتن و بازی!ولی خداییش نهر خَیِّن جای غم انگیزی بود. حالا خوبه ما ماه شعبان رفتیم خیلی فضا گریه دار و مداحی و اینا نبود.یادی کنیم از استقبال به یاد موندنی خوابگاه این دانشگاه از ما ...عزیزماروند رودمسیر بین روستاها این شکلی بود  معراج شهداء اهوازبرگشتنی هم سد کرخه رو دیدیم بعد اومدیم.  حسن ختام از کتاب پیامبر و دیوانه ی جبران خلیل جبران:شکست، شکست من، تنهایی من و دوری منتو پیش من از هزار پیروزی عزیزتری،و در دل من از همه ی افتخارهای این جهان شیرین تری. شکست، شکست من، خودشناسی من و سرپیچی من،از توست که میدانم هنوز جوانم و پای چابک دارمو به دام تاج شمشاد پژمرده نمی افتم.در توست که به تنهایی رسیده امو لذت رانده شدن و دشنام شنیدن را چشیده ام.  شکست، شکست من، شمشیر و سپر درخشان من،در چشمان تو خوانده امکه بر تخت نشستن یعنی برده شدن،و فهمیده شدن یعنی هموار شدن، و دریافته شدن یعنی به نهایت خود رسیدنو مانند میوه ی رسیده ای به زمین افتادن و خورده شدن.  شکست، شکست من، همراه دلاور من، تو سرودهای مرا خواهی شنید، و فریادهای مرا، و سکوتهای مرا،و هیچکس جز تو با من سخن نخواهد گفت از تپش بالها،و خیزش موجها،و از کوههایی که شباهنگام می سوزند،و تنها تویی که از شیب صخره ی روح من بالا می آیی.  شکست، شکست من، دلیری بی مرگ من،من و تو با طوفان خواهیم خندید،و با هم گور همه ی آنهایی را که در ما میمیرند خواهیم کندو با اراده در آفتاب خواهیم ایستادو خطرناک خواهیم بود.فقط اون تیکه اش که میگه: و خطرناک خواهیم بود😅</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 11:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این من کیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ixqo2dj9njde</link>
                <description>یک: تکنولوژی جدیدی وارد بازار می‌شود که قادر است خواب‌های شما را ضبط و هر زمان که خواستید پخش کند. آیا از این تکنولوژی استفاده می‌کنید؟ چرا؟حتما. چون گاهی خواب‌های کوتاهی از پدربزرگم رو دیدم که دوست دارم ضبط بشن تا روزایی که دلتنگش میشم _تقریبا هر روز خدا_ ببینم.به جز اون یه سری خوابای پریشون و خنده‌دار هم دیدم که اگه ضبط بشن میشه واسه سرگرمی نگاهشون کرد.دو: شما از طرفداران اهدای عضو هستید و کارت اهدای عضو نیز گرفته‌اید. اگر قرار باشد در دو خط کسی که مخالف اهدای عضو است را به این‌کار ترغیب کنید، برای او چه می‌نویسید؟نه مخالف این کارم نه طرفدارش. وسط طیفم متمایل به طرفداری. کارت ندارم. ولی در کل خوب می‌دونمش. و به نظرم این دلیل که معلوم نیست اون آدم قراره با زندگی و سلامتی‌ای که با عضو اهدایی ما به دست آورده چی کار کنه؛ دلیل مناسبی برای مخالفت با اهدای عضو نیست. چون ارزش این کار به خود نجات جون یه آدم یا کمک به درمان اونه که قشنگه. و کاری که ما توش نقشی نداریم گناهی هم به گردنمون نمی‌افته. این دلیل مثل اینه که یه نفر داره غرق میشه و ما از خودمون بپرسیم اگه نجاتش بدم قراره تو ادامه‌ی زندگیش خوب باشه یا کلی جرم و جنایت کنه؟سه: زمان مدرسه وقتی می‌خواهند دانش‌آموزان را به اردو ببرند، از والدین‌ آن‌‌ها رضایتنامه می‌گیرند. آیا تاکنون برای خودتان رضایت‌نامه صادر کرده‌اید؟ یعنی موقعی که دلتان شما را به کاری وامی‌داشته و عقل‌تان شما را از انجام آن کار می‌ترسانده، برای کدامیک رضایتنامه صادر کرده‌اید؟تو کارای کوچیک معمولا وکالت تام الاختیارو به دل میدم ولی تو کارای بزرگ، عقل. با این حال می‌ذارم دل بخاطر ناراحتیش دمار از روزگار عقل درآره..چهار: دیگران چه توانایی و یا استعدادی را در شما می‌بینند که شما نسبت به داشتن آن توانایی و یا استعداد در خودتان تردید دارید؟رک بودندرسخون بودنپنج: آیا شده است که درباره‎‌ی یک مسئله یا موضوعی، پافشاری و تعصب بیهوده به خرج داده باشید و بعدها متوجه شده باشید که سخت اشتباه می‌کرده‌اید و حق با بقیه بوده است؟ اگر ممکن است بنویسید آن مسئله یا موضوع چه بوده است؟مفصله. اینجا درموردش نوشتم :)))از این عکس خیلی خوشم میاد انگار روح از بدن تیر برق خارج شده. شش: آیا توانایی این که در هیچ جایی استخدام نشوید و خودتان بتوانید یک شغل مستقل راه بیندازید را در خودتان می‎بینید؟ آن شغل چیست؟کمی تا قسمتی. شغل هم داشتن یه مجموعه‌ی فرهنگی هنری برای بچه‌ها.هفت: از برخی از میوه‌ها به عنوان میوه‌های بهشتی یاد شده است. اگر قرار بود از یک &quot;ساز&quot; به عنوان سازِ بهشتی یاد بشود، آن ساز به نظر شما کدام ساز است؟ می‌توانید یک آهنگ زیبا با آن &quot;ساز&quot; را معرفی کنید؟سه تار... البته مطمئن نیستم بهشت موسیقی داشته باشه:)هشت: همین الان غول چراغ جادو در کنار شما ظاهر می‌شود و به شما می‌گوید که می‌توانید سه آرزو کنید تا برآورده‌اش کند، می‌توانید آن سه آرزو را بنویسید؟۱.تموم شدن استرس‌هام۲.سیاه شدن ریشه‌های موی سفید مامان و بابام۳.پولدار شدن یه خونواده‌ی فامیلنه: اگر قرار بود به طریقی در روز اول سال، یعنی روز عید نوروز، تمام اعمال و رفتار پنهانی مردم ایران (در هر سن و سال و با هر پُست و مقامی) برای همگان علنی و آشکار شود. به نظر شما مردم ایران باز هم این روز را جشن می‌گرفتند؟به نظرم بله. ولی تصورشم سخته. ذهن ما چطور میتونه گنجایش این همه اطلاعات رو داشته باشه؟ ده: علم پزشکی پیشرفت می‌کند و هر کس می‌تواند، هر تعدادی که بخواهد از خودش تکثیر کند. آیا شما خودتان را تکثیر می‌‌کنید؟ چند نسخه؟ چرا؟ اگر به جز خودتان، بتوانید فقط یک نفر دیگر را تکثیر کنید چه کسی را تکثیر می‌کنید؟ خیلی سوال سختیه. تصور فضاش از سوال قبلی هم مشکل تره. آها جوابش رو پیدا کردم. فکر کنم تو قرآن میگه هیچوقت کسی به جز خدا نمیتونه حتی یه مگس خلق کنه. خیلی خب سوالو پیچوندیم! بریم سوال بعدی.یازده: سال ۱۵۰۰ است. شما تلویزیون را روشن می‎کنید و شبکه‌ی خبر را انتخاب می‌کنید. چند خبر که تصوّر می‌کنید در آن سال قرار است درباره‌ی ایران و یا جهان بشنوید را بنویسید.د‌وست دارم امام زمان ظهور کرده باشه. و اخبار مربوط به خوبی های اون زمون باشه.پی‌نوشت: اولین حضور من در چالش. سپاس که خوندین. خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم.</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 21:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنی که شایسته‌ی تحسین است</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bqdfojuhbnpk</link>
                <description> نگاهی غمگین و قوی دارد. انگار که با چشم‌هایش داغ‌ها را ندیده. جوری نگاه می‌کند انگار اشکی از آن چشم‌ها بر چهره‌اش نچکیده. وقتی از میان آوار و سنگ‌ها و خاک می‌گذرد تا جایی برای ایستادن بیابد، برایم سوال می‌شود آیا از میان خون‌های بر زمین ریخته، گذشته یا نگذشته؟این زن شایسته‌ی تحسین است. با اینکه سخت، خیلی سخت! پیش می‌آید که الگوی خانمی را قبول داشته باشم..اسراء البحیصیجای مناسبی را که پیدا کرد، می‌ایستد رو به دوربین. صحبت می‌کند با زبانی که گویا روضه‌ای برای طفل‌های رفته خوانده یا نخوانده.. با صدایی رسا حرف می‌زند. چه کسی می‌داند او هم بغضی داشته یا ..؟همکارش که دوربین را تنظیم کرد، مقابل آن صاف می‌ایستد. شاید به‌خاطر نوشته‌ی press روی جلیقه‌اش است که نمی‌ترسد. جوری که حس می‌کنی انگار خبر شهادت همکاران خبرنگارش به گوش او رسیده یا نرسیده؟برای ما _همیشه تماشاگران_ گزارش می‌دهد از تعداد شهیدان. از کسانی که دیگر نیستند در فلسطین. البته به جز جسمی بی‌جان. عددی دو یا سه رقمی را به آمار شهدا می‌افزاید. و آرام است. شاید خبر دفن دسته‌جمعی هموطنانش را نشنیده؟ یا کفن کوچکی را به بغل مادری دیده یا ندیده...از غزه می‌گوید و خون‌ها. از غزه می‌گوید و آوارگان. از غزه... و از مردمی که به وعده‌ی حق، پیروزی‌شان حتمی‌ست. خواهرم اسراء! حالا که برایت می‌نویسم، نمی‌دانم مقابل بیمارستانی، مسجدی یا کلیسا. شاید تو رو به روی مدرسه‌ای بمباران شده ایستاده‌ای. و دوربین همکارت، نشان‌ می‌دهد داغ‌دیدگانی عزت‌مند را که در جنب‌وجوش‌اند. نمی‌دانم کجایی. ولی کاش این‌بار که گزارشت را دیدیم، برایم از راز صلابتت گفته باشی. از راز قدرتی که داری. تو این اقتدار را از کجا می‌آوری؟ از آوایی که از مجاهدان می‌شنوی؟ یا از آنجا که ‌می‌شنوی شهادتی را به مادری تبریک می‌گویند؟ بگو هر چه هست..اگر هم تو نگفتی خودم می‌گویم. اگر اسلام در نگاه توست، من به مسلمانی خود مشکوکم. و اگر ایمان در ایستادن توست، به کافر نبودنم. برایت آرزوهای خوب دارم. امیدم این است که خبرهای زیبا بخوانی در روزی که لبخند می‌زنیم. با چهره‌ای که معلوم نیست هرگز اشکی ریخته یا نریخته؟ https://www.aparat.com/v/x3fOC </description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 13:49:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اورَگیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%A7%D9%88%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D9%85-xjij4kd8xzk5</link>
                <description>دیروز، مادربزرگ پدرم رو بردیم سر خاک پدربزرگم. یعنی پسرش. به خاطر اینکه سختشه خیلی کم می‌برنش اونجا. حال عجیبی بود. با حرف‌هایی که سر مزار می‌زد گریه‌ا‌م گرفته بود و گوله گوله اشک می‌ریختم. وقتی برگشتیم و تو ماشین نشست، مدام برای بابام و ما دعا می‌کرد که آوردیمش. باز هم با چیزهایی که می‌گفت گریه می‌کردم. اما یه جمله‌ای گفت که در عین اشک ریختن ولی یه لبخند عمیق و البته نه رو چهره، بلکه با دلم زدم. داشت می‌گفت که اومدن اینجا خوشحالش کرده که گفت: اورگیم توخدار. یعنی قلبم خوب میشه(درمان میشه)  اونجا بود که دل منم آروم شد و خدا رو شکر کردم.</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 10:43:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوری از دنیای کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38296095/%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-iomknrmfwitf</link>
                <description>دوری و البته ناراحت نبودنچند وقت پیش، استاد ادبیات‌، وقتی که داشت یک بیت رو معنی می‌کرد؛ در مورد واژه‌ی &quot;دیوار&quot; برامون گفت.  ریشه‌ی این کلمه، دیو+ار (پسوند شباهت) هست.  قدیمی‌ها می‌گفتن دیو(شیطان یا جن) یهویی جلوی روی آدم قرار می‌گیره. و چون دیوار چیزی بوده که جلوی آدم قرار می‌گرفته و راه رو می‌بسته، بهش این اسم رو دادن.شما تا حالا به معنی این واژه فکر کرده بودید؟من یکی که خیلی!مخصوصا به همین لغت دیوار.ولی در موردش سرچ نکرده بودم که جواب آماده رو ببینم. ترجیح می‌دادم خودم سعی کنم معنیش رو بفهمم. معنیش که البته واضحه. یه کلمه‌ایه که پر استفاده ست و کسی نیست که ندونه دیوار یعنی چی. اما منظورم ریشه‌اش هست. یعنی مثل استاد اینو بفهمیم. راستش حس می‌کنم به خاطر این پست قراره دیوانه خطاب شم!شده تا حالا این که ریشه‌ی یه واژه چیه ذهنتون رو مشغول کنه؟شده چند وقت یه بار یاد یه کلمه بیفتید و سعی کنید اون رو توی ذهن‌تون اون‌ قدر بالا پایین کنید که معنیش رو بفهمید؟تا حالا براتون سوال شده که چرا ما اصلا از این واژه برای این پدیده استفاده می‌کنیم؟یا حتی حروف یک واژه. مثلا شده با خودتون فکر کنید چرا قدیمی‌ها فکر کردن حروف کلمه‌ی &quot;مهر&quot;، برای رسوندن مفهوم مهر و محبت مناسبه؟یا چرا مادر رو که اولین کسی هست که بچه‌ باهاش ارتباط می‌گیره با حرف میم شروع می‌کنیم؟شاید به خاطر حروفی باشه که در آغاز زبان آموزی برای بچه تلفظشون راحت‌تره.یا.. نمی‌دونم.این سوالات شاید توی یه مدت طولانی فقط چند بار به ذهنم بیان. وقتی همچین اتفاقی میفته، حس می‌کنم از دنیای کلمات جدا هستم. شاید برای کمتر از یک ثانیه. ولی حس عجیبیه. این که به نظرت بیاد کلمه‌هایی که داری می‌شنوی معنی ندارن. حتی اسمت. شده که حروف فامیلی‌تون رو جدا جدا در نظر بگیرید و فکر کنید که چرا مردم شما رو به ترکیب این حروف صدا میزنن؟ آیا این حروف به معنی شما هستن؟ یه بار از مادرم سوالی که بالاتر در مورد مهر مثال زدم رو پرسیدم. گفتم به نظرت آدمای اولیه چطور کلمه‌ها رو می‌ساختن؟ مامانمم خیلی ساده جواب داد: زبان‌ها رو خدا آفریده و علمی بوده که به انسان داده شده. اشاره به آیه‌ی «عَلَّمَهُ الْبَيانَ»جواب قانع‌کننده‌ایه. ولی من که هنوز از این سوالات به سرم میزنه.سوره الرحمن آیه‌ی ۴: به او تعلیم نطق و بیان فرمود.زبان، وسيله بيان است، اصل بيان هديه الهى است. قدرت بيان، جلوه‌اى از رحمت الهى است. تفسیر نور، محسن قرائتی</description>
                <category>وآفیم</category>
                <author>وآفیم</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 16:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>