<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وادی وهم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38320782</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:20:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4070598/avatar/20iE7M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وادی وهم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38320782</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا فردای بهتری خواهد آمد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-jktgjb1bqc0k</link>
                <description>به ما گفته‌اند انسان به امید زنده است اما چه کسانی گوینده‌ی این مطلب هستند و آیا اساسا به آن باور دارند.یک تئوری خدمت شما می‌خواهم بگیم و آن این است که منشا این سخن در زمانی رایج بوده که معجزات رایج آن زمان زنده شدن مردگان و بینا شدن نابینایان بوده یعنی به طور مثال شما از خیابانی گذر میکنید و می‌بینید پیرمرد دم مرگ نابینایی که همیشه از رهگذران گدایی می‌کرد بینا شده و سخن از روزی می‌زند که عیسی مسیح در حین گذشتن دستی بر سر پیرمرد می‌گذارد و اورا شفا می‌دهد.و شما هم حین شنیدن این داستان، تعجب چندانی نمی‌کنید چون عصر، عصر معجزه است و بله، انسان به امید معجزه زنده بود.انسان به امید زنده بود چرا که فرمانروایان ظالمی همانند فرعون که نوزادان پسر زیادی را قتل عام کرد سر آخر در نتیجه‌ی معجزه حضرت موسی و دو نیم شدن دریا به مقصود خود نرسید و هلاک گردید وبله، انسان به امید معجزه زنده بود.اما آیا این جمله در این زمانه کاربرد دارد یا شوخی مضحکی بیش نیست؟سالهای زیادی است که دیگر برخلاف قصه‌ها، خوبی بر بدی چیره نمی‌شود. برخلاف قصه‌ها قهرمانی نیست که مردم را از چنگ هیولاها و غول‌ها نجات دهد. برخلاف قصه‌ها افراد شرور مجازات نمی‌شوند و قهرمانان به پایان خوش خود نمی‌رسند.شاید قصه‌ها هیچگاه بازتابی از حقیقت نبوده‌اند و صرفا توهمات یک قهرمان شکست‌خورده را می‌خواندیم.امید داشتن دلیل نمی‌خواهد. این جمله در صورتی درست بود که معجزه هنوز هم وجود داشت.در این روزها که همه چیز از منطق خود خارج نمی‌شود و احتمالات و آمار ابزار سنجش و پیش‌بینی آینده هستند، مگر می‌شود امید داشت.از احوالات نویسنده برمی‌آید منتظر قهرمانی است که بیاید و دنیا را نجات دهد اما همانطور که می‌دانید منتظر بودن مساوی است با امید داشتن و من حداقل در این لحظه خالی از هر امید و انتظار هستم.آیا فردای بهتری خواهد آمد؟ امیدوارمظاهرا امید احساسی است که حتی در ناامیدانه ترین شرایط فرد را رها نمی‌کند ولو نویسنده این نوشته.</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 01:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد عجیب متروسوار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-je8dobz4odn2</link>
                <description>امروز هم مثل همیشه، روزم را با مترو شروع کردم. همان پیاده‌روی همیشگی، همان ساختمان‌های تکراری و بی‌رنگ‌ورو، و همان ایستگاه مترویی که همیشه از آن وارد می‌شوم. به هیچ‌کدام توجهی نداشتم؛ غرق در دنیای خودم و فکرِ اینکه آیا امروز موفق می‌شوم پروژه‌ام را تمام کنم یا نه.وقتی می‌خواستم از گیت مترو رد شوم، نزدیک بود مردی به من برخورد کند. این برخورد، مرا از جهان خیالاتم بیرون کشید و به دنیای واقعی پرتاب کرد. آن مرد نابینا بود و داشت راه را اشتباه می‌رفت. من، مات و مبهوت، به او نگاه می‌کردم. نه اینکه در زندگی‌ام تا به حال فرد نابینایی ندیده باشم، بلکه هرگز نابینایی ندیده بودم که تنهایی با مترو رفت‌وآمد کند.مسئولان مترو راهنمایی‌اش کردند به سمت پله‌برقی. البته از قدم‌ها و اصرارش بر تنها رفتن پیدابود که راه را می‌شناسد. خودم را دقایقی جای او گذاشتم و از اینکه خوشحالم مثل او نابینا نیستم، احساس شرمندگی کردم.همیشه به موضوع نابینایی فکر کرده‌ام، اما مثل دولتمردان کمی تا اندکی محترم این مرز و بوم نسبت به اقشار ضعیف، تنها به ابراز دلسوزی  بسنده کرده بودم. امروز اما، نابینایی را برای لحظاتی زندگی کردم و از ته قلبم برای آن مرد که تنها نشانی‌اش برای من، نابینا بودنش بود، آرزوی خوشبختی کردم.1. نمی‌دانم چرا، اما الان چشم‌هایم ولع عجیبی برای دیدن دارند. احساس می‌کنم گاهی چشم‌ها به حالت خودکار می‌روند و تا وقتی خطری انسان را تهدید نکند، احساسی را در او برنمی‌انگیزند. رویشان گرد و غبار می‌نشیند. پرنده‌هایی را که همراه با گروه بالای سرشان پرواز می‌کنند نمی‌بینند، گیاهی را که از دل سنگ بیرون زده تشویق نمی‌کنند و مرد نابینایی را که دارد به بیراهه می‌رود راهنمایی نمی‌کنند.سهراب راست می‌گفت: چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 14:56:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از ریاضی متنفری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C-ybk1kf8rir9g</link>
                <description>امروز خواهرم برگه های امتحانی زمان دبیرستانم را نیاز داشت بنابراین کتاب ها و برگه های سالیان پیشم را از ته انباری بیرون آوردیم. خواهرم همان مدرسه درس می‌خواند که من می‌خواندم و برخی معلم هایش هم با من مشترک است.معلم ها را هم می‌شناسید دیگر سوال های امتحان هایشان نگویم کپی، با تقریب ۹۰ درصد با سالهای پیش مو نمی‌زند. بعضی وقت ها فکر می‌کنم همان سال اول تدریس یکسری سوال طرح کرده اند و هر سال همان را جلوی دانش آموز مفلوک می‌گذارند.در این میان خواهرم نهایت استفاده را از این شرایط می‌کند و طی این سالها با خواندن پیشاپیش برگه های من، گویی سوال های امتحانی رو زودتر از موعد میخواند .برگه های امتحانی ام را یکی یکی دیدم‌. یکسری ها برایم کاملا ناآشنا بودند انگار نه انگار روزگاری سر هر یک استرس ها کشیده‌ام.یک سری ها را به خوبی یادم بود. مخصوصا آن‌ها که معلم مرا تشویق کرده بود هنوز مزه‌ی شیرین آن احسنت معلم را می‌توانستم احساس کنم.یکی را نسبت به بقیه با جزئیات بیشتری یادم بود.آزمون آزمایشی یک موسسه ای را داده بودیم و نتایج را شب قبل در سایت زده بودند. فردایش کلاس ریاضی داشتیم. هنوز کلاس به طور رسمی شروع نشده بود گرچه معلم آمده بود. معلم ریاضی ام شروع کرد یکی یکی کنار میز بچه‌ها رفت و درصد ریاضی‌شان را پرسید. من همیشه با درس ریاضی کلنجار میرفتم برایم همانند هفت خوان رد نشدنی بود و هست.معلمم بی آنکه از من بپرسد چه درصدی زدم و چطور دادم از کنار میزم رد شد گویی هرگز وجود نداشتم.یک لحظه شک کردم نکند اشتباهی رخ داده. شاید مرا ندیده اما نه، چون که من‌را دیده بود از کنارم‌ گذشت.آن روز معلمم پیش داوری ای در حقم کرد که بعد از گذشت چند سال هنوز از خاطرم نرفته است.روزی اگر کسی از من بپرسد چرا از ریاضی متنفری نقطه عطف تنفرم را پیش داوری معلمم یاد می‌کنم.</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 22:07:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهخوان، ورژن ایرانی گودریدز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%D8%A8%D9%87%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B2-iy4ypw6nx89p</link>
                <description>بهخوان، اپلیکیشنی که سال گذشته در نمایشگاه کتاب با آن آشنا شدم. ابتدا غرفه‌ای خالی از کتاب، توجه ما را جلب کرد. نزدیک‌تر که شدیم، ما را با بهخوان آشنا کردند و گفتند به شرط دانلود برنامه، کارت‌پستال و بوک‌مارک هدیه می‌دهند. من و دوستم چیزی از توضیحاتشان نفهمیدیم (به خاطر شلوغی و سر و صدای زیاد)، اما فقط برای گرفتن هدیه‌ها سریع دکمه‌ی دانلود را زدیم، نشان دادیم و خوشحال و خندان از غرفه دور شدیم.روزها گذشت تا اینکه هنگام گشتن در موبایلم، از سر کنجکاوی برنامه را باز کردم. ابتدا به خاطر کندیِ اجرا کمی حوصله‌ام سر رفت، اما فضای گرافیکی و طراحی جذابش توجهم را جلب کرد. راستش پیش‌تر گودریدز را داشتم، اما به دلیل خشک و بی‌روح بودنش (از نظر من) و اینکه زبانم قوی نبود، زیاد پیگیرش نمی‌شدم. به همین دلیل، در مقایسه، بهخوان برایم یک سروگردن بالاتر از گودریدز قرار گرفت.در بهخوان می‌توانستم دوستانم و افرادی با سلیقه‌ی کتابی مشابه را دنبال کنم، نظراتشان درباره‌ی کتاب‌هایی که خوانده بودند ببینم، کتاب‌های «خوانده‌شده»، «در حال خواندن» و «خواهم خواند» را دسته‌بندی کنم و در باشگاه‌های کتابخوانی مختلف عضو شوم. البته در ابتدا پیگیری چندانی نداشتم، اما به‌تدریج به بهخوان وابسته‌تر شدم. تنها ایرادی که برایم داشت، همان کندی برنامه بود.نکته‌ی جالبی که اواخر فهمیدم این بود که موسس این پلتفرم حضور فعالی در بهخوان دارد و بیشتر کاربران را دنبال می‌کند. روزهای اول دانلود، فردی به نام حامد حمایت‌کار مرا فالو کرده بود، اما تازه یک سال بعد متوجه شدم که او مدیرعامل بهخوان است! همین نکته‌ی کوچک باعث شد علاقه‌ام به بهخوان بیشتر شود.امیدوارم در آینده بهخوان هرچه بیشتر شناخته شود، چراکه ظرفیت و پتانسیل بسیار بالایی دارد. کتاب‌ها جهان را برایمان گشوده‌تر می‌کنند، و بهخوان می‌تواند پلی باشد برای اینکه مردم ایران بیش از پیش به دنیای کتاب نزدیک شوند.</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 21:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم‌گاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%AF%D8%A7%D9%87-c7esmzsxxfli</link>
                <description>امروز بعد ۱۴ سال جایی رفتم که قرار بود خاطراتم را تجدید کنم. گمان میکردم همان حس و حال را تجربه کنم که در دوران کودکی از سر گذراندم اما اشتباه می‌کردم بد هم اشتباه می‌کردم. نه از آن حال و هوای جادویی کودکی چیزی مانده بود و نه دیگر آنجا بکر مانده بود.درباره‌ی مورد اول قبلا هم چندباری برایم پیش آمده بود. دیگر به این باور رسیدم که در کودکی عینک خوش‌بینی و شگفتی همیشه روی چشمانم بود. همه چیز حالت رویاگونه داشت. به آنجا به چشم باغ گمشده ای نگاه میکردم که کلیدش را لا به لای بوته های بلند و هرس نشده ای پیدا کردم به باغ سر زدم اما یادم رفت کلید را با خود ببرم. پشت در جا گذاشتم و مردمانی که کلید را نیافته بودند، اکنون به باغ عزیزم هجوم آوردند. مردمانی که نمی‌شناختم و نمی‌خواهم بشناسم،آن را تصرف کردند و جادو از باغ رفت. جوری رفت که گویی هرگز نبوده. بعد سالها به باغ پا گذاشتم از من نپرس چرا این همه مدت به آن سر نزدم که جوابی ندارم...شاید فراموشش کردم. بله به باغ سر زدم و باغ را ندیدم فقط مردمانی دیدم که جادوی باغم را فراری دادند، میوه های درخت سیبم را کندند،روی درخت سیبم یادگاری هایی نوشتند.صدای ناله های درخت را می‌شنیدم از خراش های روی بدنش.باغی که می‌شناختم دیگر گمشده نبود. لخت شده بود و خرافه جای سحر انگیزی باغ را گرفته بود.از باغ فرار کردم. و دیگر به آن برنمی‌گردم.</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 20:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه‌ی متروسواران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-ngsmanvmo9le</link>
                <description>از دانشگاه داشتم به خانه برمی‌گشتم که در مترو خط ۶ یک جر و بحثی شد بین خانم چادری و یک خانمی که پسرش را وارد واگن خانم ها کرده بود.پسرش هیکل درشتی داشت اما به چهره می‌خورد ۱۳، ۱۴ ساله باشد. بحث ابتدا بین دو نفر بود که چرا پسرش را به واگن خانم ها آورده که مسیر بحث منحرف شد بقیه هم دخالت کردند و کار به جایی رسید که همه ی بدبختی های اقتصادی،سیاسی و فرهنگی کشور تقصیر خانم چادری و امثالش شد.من در آن لحظه صرفا ناظر بودم. داشتم پادکست مجتبی شکوری درباره آرامش رو گوش می‌دادم و در جایی بودم که کلمه آرامش مضحک به نظر می‌رسید. در آن زمان که درحال تجربه این تناقض بودم از مجتبی شکوری و لحنش و صدایش متنفر شدم.حس کردم از یک سیاره‌ی دیگری در حال صحبت است. جایی که احتمالات خوش فرجام به وقوع می‌پیونددو من یک دانشجوی معمولی درحال شنیدن چیزهایی هستم که هیچ نمود بیرونی ای برایش ندارد.آدم ها برایم صورت های بی احساس و یخی ای هستند که در مترو به تنها چیزی که فکر می‌کنند خودشان هست و با چشم هایشان طوری بهت زل میزنند که روح سرکش و پراشتیاق هر جوانی را در دم نابود میکند یا نه، بهتر بگم تبدیلش میکند به یک روح نفرین شده‌ی فرسوده. آره! فرسوده بهترین کلمه ای هست که میتوانم درمورد مردم متروسوار بگم.و من خودم هم جزو مردم متروسوار شدم این جمله را تا یک سال پیش نمی‌گفتم و یک دفعه هم به این تبدیل نشدم.مترو و آدم های خسته و فرسوده و خاکستری اثرش را آرام و آهسته اما پیوسته روی من گذاشت.دیگه خودم رو متفاوت از جامعه مترو سواران نمیدانمو وقتی یکی مثل منِ پراشتیاق قبلی می‌بینم، جوری نگاهش می‌کنم تا روحش همرنگ ما خاکستری شود،این هم بگویم بعد آن اتفاق به طرق مختلفی سعی کردم فراموشش کنم، از جمله دیدن یه قسمت جدید از سریال بروکلین ناین ناین اما یک دو دقیقه‌ی کذایی به تمام روزم گند زد.پ ن : البته پادکست رو مجدد پلی کردم و گوش کردم درسته حال خوبی نداشتم اما چیزی از قشنگی و پرمعنایی پادکست کم نمیکرد..پ ن۲: این متن را در زمانی نوشتم که خاکستری بودم و انسان در طول زندگی یکرنگ نمی‌ماند.</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 13:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به قبور نگاه نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-ltjyukarfnxo</link>
                <description>برعکس خیلی از آدم ها وقتی میرم قبرستون احساس بد و ترسناکی ندارم اتفاقا از اینکه اسم آدم هایی که هرکدوم سرگذشت خودشون رو داشتن و تاریخ تولد و مرگشون رو بخونم خوشم میاد امروز رفتیم بهشت زهرا با خاله طاهره جای قشنگی بود و برای اولین بار پیش زندایی مونا رفتیم حتی بعد از فوتش هم پذیرایی از مارو فراموش نکرده بود. قبرستون پر بود از افرادی که خیرات می‌دادن اون قسمتی که زندایی دفن شده بود، همه بیمار های کرونایی بودن که فوت کردن اینو از جایی فهمیدم که تعداد افراد به نسبت جوون بیشتر از جاهای دیگه بود بحر نگاه به این قبر و اون قبر بودم که خاله طاهره بهم گفت که نگاه نکنم! نگاه کردن به قبور باعث از دست رفتن حافظه میشه. راستش اعتقادی به این حرف نداشتم. در واقع فکر نمی‌کنم ارواح این قبور آدم های بی رحمی باشن که ذهن انسان هارو از سر خشم حسادت و یا هرچیز دیگه‌ای مخدوش کنن اما به احترام حرفش دیگه نگاه نکردم (سعی کردم نگاه نکنم:/) طی اون زمان به یاد گذشته ها افتادم یاد همه ی امواتی که روزگاری مثل همه ی آدم ها در حال زندگی بودند و به ناگه راهی قبرستان شدند. یاد کارهای که انجام می‌دادند یاد حالات چهرشون در مواقع مختلف یاد احساساتشون در شرایط های متفاوت راستش رو بخوای این خاطرات و احساسات تنها چیزهایی هستن که برای زنده نگه داشتن یاد آنها باقی مانده به یاد آخرین جمله ی کتاب بلندی های بادگیر افتادم: فکرکردم چطور می‌شود تصور کرد خفته های این خاک آرام، خواب زده هایی بی‌قرار باشند</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 11:38:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-wemp3pslwuua</link>
                <description>من آدم نامرئی ای هستم. نه مادرزادی اینطور نبودم، هرچقدر که بزرگتر میشدم کمرنگ تر شدم تا روزی رسید که رفتم جلوی آینه دیدم هرچی می‌گردم خودم رو پیدا نمیکنم.موقعی که هنوز کاملا نامرئی نشده بودم و هاله ای از من رو می‌شد با سختی تشخیص داد، مدرسه می‌رفتم.اونجا معلم ها سریع اسم همه رو یاد می‌گرفتند الا من.با خلق و خوی همه آشنا می‌شدند الا من. تقصیر خودشون هم نبود به سختی میتونستن میون اون همه دانش آموز پرهیجان و پررنگ من کمرنگ و بی رنگ و رو را پیدا کنند.تلاش میکردم واسه اینکه به چشم بیام.خب اوایل آره و اواخر نه خسته شوده بودم دیگه پذیرفته بودم شرایط رو و همین باعث شد روند کمرنگ شدنم شدت بگیره.یادمه با خانواده به خانه ویلایی عمه ام رفتیم تا شب رو آنجا صبح کنیم. همه ی فامیل دور هم جمع بود و با صدای بلند می‌گفت و می‌خندید من کمرنگ تر از همیشه بودم می‌کوشیدم تا هم صحبتی بیابم کسی که بتونه من را ببینه. کسی که عینک لازم نباشه. کسی باشه که وقتی من رو تشخیص داد از روی دلسوزی سر صحبت رو با من باز نکنه. در یک کلام منِ کمرنگ رو دوست داشته باشه.پیدا نکردم و اونجا بود که نامرئی شدم. یادمه که از جلوی آینه رد شدم تا گربه ای که کنار در خانه چمباتمه زده رو ببینم تا بفهمم به من واکنش می‌ده یا نه. از آدم ها ناامید شده بودم و میخواستم از گربه بپرسم.همینکه به در نزدیک شدم متوجه آینه شدم درقاب آینه همه رو دیدم، دیدم که با هم گل می‌گفتند و گل می شنفتند دیدم که مرا به فراموشی سپرده اند.در قاب آینه همه را دیدم الا خودمخیلی وقت بود منتظر نامرئی شدنم بودم اما فکر نمیکردم به این زودی وقتش شود</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 01:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افراد خاک خورده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38320782/%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-hgc3kmr1slxa</link>
                <description>موبایلم وقتی پیام ناخوانده‌ای ندارم، مرا می‌کشاند به سمت گفت‌وگوهای قدیمی، پایین لیست.همان‌ها که سال‌ها پیش پر رفت‌وآمد بودند و حالا در سکوت خاک می‌خورند.مخاطب‌هایی که روزگاری هر روز ازشان پیام می‌رسید؛ پر از حرف‌های ریز و درشت، پر از زندگی.اما مدت‌هاست خداحافظی آخرشان را گفته‌اند و رفته‌اند.یادم می‌آید روزهایی که با بعضی‌شان صمیمانه‌ترین دوستی‌ها را داشتم، از کوچک‌ترین اتفاق‌ها هم یکدیگر را بی‌خبر نمی‌گذاشتیم.حالا اما هرکداممان فراز و فرودهایی پشت سر گذاشته‌ایم بی‌آنکه دیگری را در جریان بگذاریم.دیروز یکی از همان دوستان خاک‌خورده را در مترو دیدم؛ همدم روزهای سخت من بود.از دیدنش خوشحال شدم، اما خوشحالی‌ام را چیزی پررنگ‌تر پوشاند؛حسی که باعث شد سرم را برگردانم تا مرا نبیند. هراس بود؟ شاید. نمی‌دانم.گروه‌های دانشجویی که روزی پر از بحث و هیاهو بودند، حالا مثل قبرستانی خاموش‌اند؛قبرستانی که آخرین مرده‌اش پنجاه سال پیش دفن شده.پیام‌هایشان را می‌خوانم و هرکدام مرا به یاد کسی می‌اندازد: یکی مهاجرت کرده، دیگری ازدواج کرده، و کسی هم هست که سال‌هاست از او خبری ندارم و ناچارم آینده‌اش اش را حدس بزنم</description>
                <category>وادی وهم</category>
                <author>وادی وهم</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 00:33:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>