<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا احمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38446386</link>
        <description>نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:34:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1218434/avatar/fUpFLB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا احمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38446386</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نترس و برو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%88-qgxsxehqf70e</link>
                <description>«زمان شاه در محله‌ی ما یکی از افسران ارتش زندگی می‌کرد. آدم بی‌قیدی بود و برای فرزندش یک معلم موسیقی گرفته بود. هر شب رأس یک ساعتی شروع به تمرین موسیقی می‌کردند و صدای موسیقی کل محله را برمی‌داشت. همه‌ی همسایه‌ها از دستش در عذاب بودند، اما کسی جرأت نمی‌کرد اعتراضی کند. یک بار مرحوم پدرِ ما به او گفته بود: این ساز و نوایی که هر شب شما راه می‌اندازید، هم به خودی خود حرام است و هم بخاطر آزار همسایگان حرمتش مضاعف است و بر شما لازم است این بساط موسیقی را جمع کنید. او در پاسخ گفته بود: من هر کاری دلم بخواهد انجام می‌دهم. تو هم هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. برو پی کارت پیرمرد. پدر ما هم گفته بود باشد پس من تلاشم را می‌کنم جلویت را بگیرم. ببینیم می‌توانم یا نه. مرحوم ابوی که امام جماعت مسجد محل بود و هر شب بعد از نماز عشاء برای مردم سخنرانی می‌کرد در سخنرانی شب بعدش درباره‌ی اهمیت و ضرورت دینی امر به معروف و نهی از منکر برای مردم سخنرانی کرد و به آنها یادآوری کرد که شما به عنوان مسلمان اجازه ندارید در مواجهه با ترک واجب یا فعل حرام بی‌تفاوت باشید. حداقلِ امر به معروف و نهی از منکر هم تذکر لسانی است. بگویید و بروید. حال من از شما می‌خواهم انجام این واجب الهی را از همین امشب که از مسجد خارج می‌شوید شروع کنید. ایشان به جریان همسایه اشاره کردند و از آنها خواستند یکی پس از دیگری به در خانه‌ی آن مرد بروند و درباره‌ی صدای موسیقی‌ای که هر شب از خانه‌اش بلند می‌شود تذکری بدهند. مردم هم که نفس گرم مرحوم ابوی بر آنها اثر گذاشته بود به توصیه‌‌ی ایشان انجام وظیفه کردند. از آن شب دیگر صدایی از آن خانه بلند نشد و چند روز بعد، آن مرد با خانواده‌اش از آن محل رفتند. غرض اینکه این وظیفه را نباید سَرسَری بگیریم و بی‌تفاوت از کنار ترک واجب یا ارتکاب حرام گذر کنیم. همین که تذکر بدهیم و عبور کنیم خودش تأثیر دارد. لازم نیست بایستیم و جر و بحث کنیم.»با شنیدن این خاطره از حاج شیخ نصرالله به این فکر میفتم که چرا من و بچه‌های کانون که آنها هم پای منبر شیخ حضور دارند ، از همین امشب شروع نکنیم؟ بعد از سخنرانی، بچه‌ها را در صحن مسجد جمع می‌کنم و می‌گویم بیایید ما هم امشب که از مسجد بیرون می‌رویم با هم یک‌دل شویم و انجام این واجب الهی را آغاز کنیم. استقبال می‌کنند و مثل یک تفریح برایش هیجان زده می‌شوند.مسجد در یکی از خیابان‌های اصلی و مهم شهر قرار دارد. در همین خیابان دویست متر پایین‌تر از مسجد یک مغازه‌ صوتی تصویری وجود دارد که دائم صدای موسیقی از آن بلند است. بارها از کنارش رد شده‌ام و از موسیقی‌های تند آن معذب شده‌ام اما از اینکه به مغازه‌دار سبیل کلفتش اعتراضی کنم همیشه ترسیدم. به بچه‌ها می‌گویم: «دنبال من بیایید. من به سراغ آن مغازه‌دار می‌روم و از او می‌خواهم صدای موسیقی‌اش را کم کند. احتمالا اهمیتی نمی‌دهد. چند ثانیه بعد از من دو نفر از شما به او تذکر دهید. اگر توجهی نکرد چند ثانیه بعد دو نفر دیگر تذکر دهند و به همین ترتیب.»به سراغ او می‌روم و می‌خواهم موسیقی‌اش را قطع کند. آنقدر صدای موسیقی‌اش بلند است که صدایم را نمی‌شنود. می‌گوید: «چی؟» حرفم را تکرار می‌کنم. باز نمی‌شنود. صدای موسیقی را قطع می‌کند و می‌گوید: «ببخشید متوجه نشدم، چی گفتید؟» می‌گویم: «هیچی.» لبخند می‌زنم. با سر اشاره می‌کنم به باند و می‌گویم: «همین رو می‌خواستم.» چند ثانیه مکث می‌کند و می‌خندد. می‌گوید: «رو چِشَم. دیگه صداش رو در نمیارم.» تشکر می‌کنم و می‌روم. یکی از بچه‌ها می‌گوید: «چه آدم خوبی بود. به یک بار گفتن قطع کرد.» می‌گویم: «درسته. شاید خیلی از آدم‌های دیگر هم همین‌طور باشند و با یک تذکر ساده بشود تغییر ایجاد کرد. اشکال از ماست که با ترس خود وظیفه‌ای که بر عهده داریم ترک می‌کنیم. حالا بیایید یک مورد دیگر را امتحان کنیم. در همین مسیر ممکن است خانمی حجاب مناسبی نداشته باشد. این بار همان روش  را در این مورد پیاده می‌کنیم، اما من پشت سر شما حرکت می‌کنم و با فاصله از هم راه می‌رویم. به هر خانم بد حجابی رسیدید لازم نیست چیزی بگویید. فقط جوری که متوجه شود با دست اشاره کنید حجابش را درست کند». دست‌هایم را به طوری که گویی شالی بر سر دارم و آن را جلو می‌‌کشم و مرتب می‌کنم نمایش می‌دهم و می‌گویم: «این‌طوری.» بچه‌ها با دقت نگاهم می‌کنند و همان گوشه‌ی خیابان با هیجان یک بار تمرین می‌کنند. رهگذرانی که از کنارمان عبور می‌کنند متعجب نگاهمان می‌کنند.به راه می‌افتیم. اولین خانم بدحجاب جز بیرون بودن موهایش مشکل دیگری ندارد. جواد که جثه‌اش از همه درشت‌تر است اولین نفری است که به او اشاره می‌کند و رد می‌شود. زن متوجه می‌شود ولی اهمیتی نمی‌دهد. چند قدم بعد برادر کوچکش محسن به او اشاره می‌کند که حجابش را درست کند. این بار زن درحالی که از این وضعیت متعجب است روسری‌اش را جلو می‌کشد و موهایش را می‌پوشاند.از این‌که زود به نتیجه رسیدیم خوشحالم. اما مورد بعدی اصلاً آسان نیست. دو دختر جوان حدود بیست و چند ساله بگو بخند کنان از روبرو می‌آیند که یکی از آنها شلواری زخمی با پاچه‌های کوتاه پوشیده، کفش‌هایش رو باز است و پاهایش بدون جوراب. دست‌هایش تا نزدیک آرنج بدون پوشش است. چهره‌اش‌ غرق آرایش و شالش از سرش رفته و پشت سرش روی کشی که به موهایش بسته متوقف شده. بالای مانتوی چسبانش باز است و گردنبندی به گردنش نمایان. آن دیگری هم وضعش چندان بهتر از او نیست. هنوز فاصله‌شان از ما زیاد است. متحیرم چنین کسانی را چگونه می‌شود نهی از منکر کرد. اصلاً تذکر هم بدهیم، چگونه می‌خواهند خود را بپوشانند. لباس و شالشان به گونه‌ای است که اگر بخواهند هم نمی‌توانند پوشش خود را درست کنند. در مورد چنین افرادی با بچه‌ها هماهنگ نکرده‌ام. حالا می‌خواهند به چه و چگونه اشاره کنند؟ نمی‌دانم. در همین فکرها هستم که دختران جوان نزدیک می‌شوند. ساسان که حالا جلوتر از همه است، در مقابلشان قرار می‌گیرد تا نگاهش کنند. وقتی توجه‌شان جلب شد، با دست راستش به پا تا سر آنها  اشاره می‌کند، سر می‌جنباند و یک‌باره به حالت این که خاک بر سرتان کنند دستش را تکان می‌دهد و می‌رود. خنده‌ام می‌گیرد ولی لبانم را جمع می‌کنم و نمی‌گذارم خنده‌ام جلوه کند. سعی می‌کنم جدی باشم. باید بعد از پایان مأموریت بابت این حرکت مواخذه‌اش کنم. دختران جوان جا می‌خورند ولی اعتنا نمی‌کنند. شاید اگر یک فرد بزرگسال این حرکت را انجام داده بود به او پاسخی می‌دادند، ولی ساسان فقط یک نوجوان 14 ساله با قدی کوتاه و صورتی ریزنقش است. به همین دلیل حرکتش را جدی نمی‌گیرند. حالا نوبت کامران و محمد است. کامران از همه‌ی بچه‌ها ریزتر است. بسیار نمکین است و بازیگوشی و شیطنت از چشمانش می‌بارد. محمد هم رفیق صمیمی و پایه‌ی همیشگی شیطنت‌های اوست. همین‌طور که به دختران نزدیک می‌شوند، آستین‌ها و پاچه‌های شلوارشان را تا حد امکان بالا می‌کشند و به حالت خنده‌داری با ناز با هم صحبت می‌کنند و با عشوه در مقابل دختران حرکت می‌کنند. دختران که با این صحنه مواجه می‌شوند هم خنده‌شان می‌گیرد و هم از این که دو کودک، حجاب و رفتار نامتعارف آنها را به سخره گرفته‌اند معذب می‌شوند و به اطراف نگاه می‌کنند. شرایط برای من با دیدن نمایش کامران و محمد خیلی سخت‌تر شده است. عضلات شکمم از خنده منقبض شده و برای اینکه نخندم دهانم را باز می‌کنم، لپ‌هایم را با دست فشار می‌دهم و نفس عمیق می‌کشم. سه نفر دیگر از بچه‌ها بدون هیچ واکنشی سریع عبور می‌کنند و بعد بی‌صدا شروع به خندیدن می‌کنند. معلوم است که آنها هم مثل من گیج شده‌اند و نمی‌دانند باید چکار کنند. آخرین نفر قبل از من وحید است. وحید چهره‌ی مظلومی دارد و از همه آرام‌تر و مؤدب‌تر است. لبخند زنان به مغازه‌ها نگاه می‌کند و پیش می‌رود. حس می‌کنم نقشه‌ای در سر دارد. منتظرم ببینم او چه می‌کند. نزدیکشان که می‌رسد او هم مثل سایرین در مقابلشان قرار می‌گیرد. دختران حساس شده‌اند و انگار منتظر برخورد سوم هستند. نگاهش می‌کنند. همین‌طور که لبخند به لب دارد نگاهش را به سمت آنها می‌چرخاند، لبخندش تبدیل به اخم می‌شود. محجوبانه سرش را زیر می‌اندازد، گویی که خدا را متذکر می‌شود انگشت اشاره‌اش را به سمت آسمان نشانه می‌رود و تکان ریزی می‌دهد. خود را از مقابل‌شان کنار می‌کشد و آهسته عبور می‌کند. خدای من، وحید ضربه‌ی نهایی را زد. دختران که تحت‌تأثیر قرار گرفته‌اند، به هم نگاه می‌کنند. شال خود را جلو می‌کشند، موهای خود را می‌پوشانند و سعی می‌کنند کمی عفیفانه‌تر رفتار کنند.خدا را شکر این مورد هم بخیر گذشت. کمی که از آنها فاصله می‌گیریم، بچه‌ها را صدا می‌کنم و به یک لیوان آب هویج مهمانشان می‌کنم.</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 19:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%D8%AA%D9%8E%D8%A8-wvvhjczqejd7</link>
                <description>با صدای ممتدِ آژیری که نمی‌دانم از کجاست از خواب بیدار می‌شوم. گیجم. دستم را دراز می‌کنم تا زودتر صدا را قطع کنم. روی موبایلم می‌زنم. قطع نمی‌شود. دکمه‌های کنترل تلوزیون را می‌زنم خاموش نمی‌شود. با موس بی‌سیم که برای استفاده از لپ‌تاپ کنار دستم گذاشته بودم دابل کلیک می‌کنم فایده‌ای ندارد. شاید صدای زنگ گوشی تارا است. می‌چرخم تا صدایش کنم. می‌بینم بیدار شده، مرا نگاه می کند و می خندد. می‌گوید «این کارا چیه؟ با موس و کنترل چیکار داری؟ صدا از بیرونه.» ساعت را نگاه می‌کنم. ساعت 2 بامداد است. بر می‌خیزم و کنار پنجره می‌روم. در کوچه خبری نیست. شاید آژیر یکی از ساختمان‌های اطراف باشد. شایدم آژیر دزدگیر یک ماشین. ولی ماشینی پیدا نیست. حالم بد است. تپش قلب دارم. از شدت درد و ضعف به زورِ مسکن و خواب آور خوابم برده بود که این لعنتی به صدا درآمد. سراغ آیفون می‌روم و دکمه تصویرش را می‌زنم. صدا از یک پژوی قراضه است که زیر بالکن ساختمان خودمان چسبیده به دیوار پارک شده. خدایا با این صدا چه کنم؟ دارم دیوانه می‌شوم. من به استراحت نیاز دارم. چرا همسایه ها نسبت به صدا واکنشی ندارند؟ یعنی فقط ما اذیت می‌شویم؟ اُوِرکُت خاکی رنگ یادگار پدر را به تن می‌کنم و با آسانسور از طبقه چهارم پایین می‌آیم. آسانسور به جای همکف در طبقه 1- متوقف می‌شود. در را باز می‌کنم و به محض بیرون آمدن پاهایم در آب فرو می‌رود. چاه بالا زده و لجن و کثافت پارکینگ را برداشته. بوی لش دماغم را پر می‌کند. به آسانسور بر می‌گردم و در طبقه همکف پیاده می‌شوم. به کوچه که میروم ماشین همین طور مثل یک توله سگ آژیر می‌کشد. چند مشت و لگد حواله‌اش می‌کنم. افاقه نمی‌کند. پژو آشنا نیست. کاش می‌دانستم برای کیست تا زنگ خانه‌اش را بزنم و حسابی از خجالتش در آیم. بیست دقیقه گذشته و هنوز آژیر قطع نشده. با 110 تماس می‌گیرم.- الو. سلام جناب. یه ماشین جلوی خونه ماست خیلی وقته داره آژیر می‌کشه، خفه‌ش می‌کنید یا خفه‌ش کنم؟- شماره پلاکش؟- 76خ928 ایران16- مال ما نیست. میتونی خفه‌ش کنی .- ممنون . خداحافظ.- موفق باشید.اولین بار است با 110 تماس می‌گیرم . نمی‌دانستم انقدر منطقی برخورد می‌کنند. منتظر می‌مانم ببینم مالک این بی‌صاحاب کیست. ده دقیقه می‌گذرد و کسی نمی‌آید. دلم میخواهد آتشش بزنم. ولی با کدام بنزین. بطری نوشابه‌ای از جوی پیدا می‌کنم. از جیبم سرنگی که دیشب برای تزریق پنی سیلین اضافه برده بودم برمی‌دارم. هوا سرد است. چشمانم از تب سرخ شده. پاهایم خیس و آغشته به لجن است. لرز دارم. کلاه اورکت را به سرم می کشم و گوشه خیابان می‌ایستم تا از کسی بنزین بگیرم. یک موتوری به سمتم می‌آید. نزدیک که می‌شود سرنگ را جلو می‌آورم که از او درخواست بنزین کنم. از دیدنم وحشت می‌کند و زمین می‌خورد. می‌روم کمکش کنم. وحشت زده موتور را رها می‌کند و می دود. به جلوی فرعی که می رسد ماشینی به سرعت با او برخورد می‌کند و از رویش رد می‌شود. ماشین چند متر جلوتر می‌ایستد. راننده با اسپری رنگی که در دست دارد پیاده می‌شود. بالای سر موتوری که می رسد با اسپری روی زمین می‌نویسد: زن، زندگی، آزادی، رقص خون، برف شادی. اسپری رنگ را به گوشه‌ای می‌اندازد و با حرکات موزون به سمت ماشینش می‌رود. سوار ماشین که می‌شود یکباره ماشین تبدیل به یک گونی نخی بزرگ متحرک می‌شود و در چشم به هم زدنی دور و دورتر می شود. از باک موتور بنزین می‌کشم و روی پژو میریزم. هر چه فندک میزنم روشن نمی‌شود. باید تک تک شیشه‌های ماشین را خورد کنم. ولی نمی‌کنم چون من وحشی نیستم. با خود می‌گویم پس لااقل چرخ‌هایش را پنچر کنم. این کار را هم نمی کنم. در شأن من نیست. کلافه به خانه بر می‌گردم. سعی می‌کنم بخوابم. نمی‌توانم. خوابم نمی برد. «خدا لعنتت کنه که این موقع شب من مریض رو اینجوری سرگردون کردی. به زمین گرم بخوری. خدا عذابت رو زیاد کنه.» به تارا می‌گویم «اجازه بده حداقل چند تا تخم مرغ و گوجه از این بالا به سمتش پرت کنم دلم آروم بگیره.» تارا می‌گوید: «مگه میخوای املت درست کنی؟ نه، تخم مرغ گرونه، گوجه هم نداریم.» می‌گویم پس بگو چه کنم. می‌گوید هیچی سعی کن بخوابی. تب و لرزم بیشتر شده. پتو را دور خود می پیچم و سعی می‌کنم بخوابم. خوابم نمی‌برد. ساعت 3و 10 دقیقه بالاخره صدا قطع می‌شود. سعی می‌کنم از پنجره ببینم چه کسی صدا را قطع کرد اما چیزی معلوم نیست. از چشمی در نگاه می‌کنم تا تردد آسانسور را کنترل کنم شاید از همسایه‌ها بوده باشد. اما آسانسور متوقف است. بی‌خیال می‌شوم و می‌خوابم. با صدای بهم خوردن در دوباره از خواب می‌پرم. از اتاق بیرون می‌آیم. یخچال وسط سالن چه می‌کند؟ چرا در خانه پیش است؟ ای وای حواسم نبوده در را باز گذاشته‌ام. در را می‌بندم و از چشمی بیرون را نگاه می‌کنم. چیزی معلوم نیست انگار کسی از بیرون روی چشمی را گرفته است. به سمت آشپزخانه می‌روم. آشپزخانه خالی است. خدای من دزد آمده. بر می گردم و مجدد به سالن نگاه می‌کنم تازه متوجه می‌شوم وسایل سالن هم جمع شده و همه جا به هم ریخته است. خیز می‌گیرم به سمت تلفن که با پلیس تماس بگیرم. سیم تلفن قطع شده است. فکر کن . فکر کن چه باید بکنی. حالا به تارا چه بگویم؟ چگونه از خواب بیدارش کنم که نترسد؟گوشی تارا زنگ می‌خورد. بیدار می‌شود. شماره ناشناس است. مرا صدا می‌کند و می‌خواهد پاسخ تماس را بدهم. گوشی را می‌گیرم.- الو، بله؟- از اسرائیل تماس گرفتم. شما برای یک عملیات انتخاب شدید.- مرگ بر اسرائیل. اشتباه گرفتید.- نه اشتباه نگرفتم. زیر تخت رو نگاه کن. پول، بلیت و برنامه سفر اونجا قرار داده شده.خم می‌شوم که زیر تخت را نگاه کنم، زیر پایم خالی می‌شود و در یک چاه عمیق سقوط می‌کنم. چشمانم را می‌بندم، دست و پا می‌زنم و نعره می‌کشم که کسی کمکم کند اما سرعتم بیشتر می‌شود و یکباره احساس خفگی می‌کنم. دارم می‌میرم که صدای تارا به گوشم می‌خورد. «بیدار شو، بیدار شو داری کابوس می‌‌بینی.» از جا می‌پرم و چشمانم را باز می‌کنم. از تخت به زمین افتاده‌ام و بر تمام بدنم عرق سرد نشسته . تارا می‌گوید «داشتی عربده می‌زدی دهانت را گرفتم. الآن خوبی؟» فقط نگاهش می‌کنم و نفس نفس می‌زنم. وقت نماز است. بلند می‌شوم. وضو می‌گیرم و آماده نماز صبح می‌شوم.</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 13:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به سیدِ میزبان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-hwgalz64afj3</link>
                <description>بسمه تعالیسیدجان، سلاماین نامه را الآن که از میان ما رفته‌‌ای برایت می‌نویسم. الآن، که دیگر نیازی به کتمان نیست.بی‌مقدمه عرض کنم، از زمانی که مهمانت شدم تا پیش از آن روز، در آن حریم حسینی که با عشق و اخلاص، خود سنگ بنایش را گذاشته بودی، اتفاقاتی را پشت سر گذاشتم که هنوز از بیانشان معذورم. بعضی وقایع سرّ است و ناگفتنی. باشد برای آن زمان که بار دیگر ملاقاتت می‌کنم و بإذن خدا دیگر منعی برای افشاء نیست. اما وقتی یاد نگاه متحیرت در آن زمان می‌افتم، دینی بردوش خود حس می‌کنم که نمی‌توانم نسبت به آن بی‌تفاوت باشم. پاسخ یک سوال بی‌جواب که هیچ‌وقت از چشمانت بر زبانت جاری نشد. حال می‌خواهم سوال چشمانت را پاسخ گویم.حتما به‌خاطر داری از کدام روز و کدام اتفاق سخن می‌گویم. صبح عاشورا که اهالی روستا جمع شدند و دسته‌ی عزا برپا شد، بر سر مزار عزیزانتان رفتید تا از آنجا به حسینیه بیایید و تا ظهر به اقامه‌ی عزا بپردازید. من هم در حسینیه و خلوت خود زیارت عاشورا و روضه‌ای خواندم و با توجه، به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها متوسل شدم. با دلی شکسته عرض کردم «خانم جان می‌دانم مصیبت واقعه کربلا بسیار عظیم و دردناک است. اما گمان می‌کنم بعد از سالها نوکری هنوز حتی ذره‌ای از واقعیت عاشورا را به درستی ادراک نکرده‌ام. سالیان سال است که بر من منت نهاده‌اید و اسم این کمترین را در لیست خدمتگزارانتان ثبت کرده‌اید. این نوکر هم همیشه از جان و دل و با افتخار انجام وظیفه کرده است. امروز و در این لحظه حاجتی دارم که امید است برآورده بفرمایید. خانم جان میخواهم ولو برای چند لحظه غم امام زمانم را به جان بخرم و ذره‌ای از حزن عاشورا را آنچنان که هست ادراک کنم. آیا این حاجت نوکر خود را برآورده می‌کنید؟»ناگهان پرده از برابر چشمانم کنار رفت. لحظاتی خود را در صحرای کربلا یافتم. عصر عاشورا بود. همه چیز تمام شده بود. حزن و ماتم بود و خون. التهاب بود و جنون. آتش بود و دود. اضطرار بود و استیصال. غم عالم بود و من و آسمانی که رنگ عذاب داشت. آتش گرفتم. سوختم. جامه غمی بیکران بر پیکرم نشست و اندوهی وصف ناشدنی بر کالبدم مستولی شد. چشمانم متلاطم شد و امواج اشک بی‌وقفه دیدگانم را درنوردید. چشمانم سیاهی رفت و خود را دوباره در حسینیه یافتم. صدای هق‌هق و لرزش تنم بی‌اختیار بود. حال خود را نمی‌فهمیدم. در همین حین دسته‌ی‌عزای شما وارد صحن حسینیه شد. نوحه می‌خواندید و سینه می‌زدید و من در خلوت خودم بی‌تاب و بی‌قرار و غرق‌جنون. وارد حسینیه شدی تا از سینه زنان برای ورود دعوت کنی که نگاهت متوجه من شد. آن قدر غیر عادی می‌لرزیدم و بلند گریه می‌کردم که لحظاتی مقابل در ایستادی و متعجب نگاهم کردی. در آن ده شبانه‌روز که مهمانت بودم هیچ وقت مرا به چنین حالی ندیده بودی. همیشه بی‌صدا، آرام و سر به زیر اشک می‌ریختم. حتی زمانی که روضه می‌خواندم کسی صدای گریه‌ی مرا نمی‌شنید. اما این‌بار فرق داشت. نمی‌دانستی چه کنی. دسته‌ی عزا منتظر اذن ورود بود و حال من غیرعادی و عجیب. هیچ نگفتی و برگشتی به جمع عزاداران. نوحه‌خوانی را دست گرفتی و با صدای حزینت بر آتشم افزودی « شیرین شمامه ی نوبرم روله لای علی لای - خاک عالم بی و سرم روله لای علی لای - روله تو هلس وی خاوه بنوره و حالم - له بعد تو روله علی نمنیه جلالم».کنار رفتن پرده و تماشای آن صحنه لحظه‌ای بیش نبود اما من دیگر اختیار از کف داده بودم. نزدیک بود از آن اندوه جانکاه در دم جان دهم که دوباره وارد شدی و باز مرا به آن حال زار و نزار یافتی. چشمانت پر از حیرت و سوال بود اما چیزی نپرسیدی. آمدی نزدیک و گفتی:« حاج آقا قبول باشه. می‌دانم منقلب شدی. درک می‌کنم. اما هیئت میخواد وارد حسینیه بشه. من بیشتر از این نمیتانم بیرون نگهشان دارم. بلند شو آبی به صورتت بزن کمی آرام بشی.» زبانم بند آمده بود. نگاهت کردم. دست لرزانم را آهسته به دستت دادم. همان‌طور که بلند گریه می‌کردم خود را به تو سپردم. زیر بغلم را گرفتی آهسته بلندم کردی و از بین جمعیت عبورم دادی تا آبی به صورتم بزنم و من هم‌چنان ... . از وقفه در عزاداری و سکوت یک باره‌ای که در فضا حاکم شد متوجه شدم که همه حیرت زده نگاهم می‌کنند و از خود می‌پرسند چه شده که شیخ به این حال و روز افتاده. سعی کردم حرمت میزبان را نگه دارم و خود را جمع کنم.عزاداران را به داخل حسینیه دعوت کردی. چند مشت آب به صورتم زدم و تلاش کردم ذهنم را به چیزی غیر از آنچه لحظه‌ای با تمام وجود حسش کردم مشغول کنم. دسته‌ی عزا وارد حسینیه شد و من در گوشه‌ای از صحن به حال خود نشستم تا آرام شوم. داغی که آن لحظه بر جانم نشسته بود تا مدتها رهایم نکرد و مرا از درون چون آهنی گداخته می‌سوزاند و مذاب می‌کرد. آمدی کنار در و با نگاه نگرانت دنبالم کردی. وقتی دیدی آرام شدم لبخند زدی و به داخل دعوتم کردی. بعد از آن هرگز سوالی نکردی. اگرچه نگاه پرسشگرت تا آخرین لحظه دنبال جواب بود و من نمی‌توانستم چیزی بگویم. اما حال که از میان ما رفته‌ای بیان ماوَقَع را برای خویش عاری از مفسده دیدم و به رسم قدردانی از میزبانی خالصانه‌ات و شاید برای سبک شدن خود لازم دیدم این مرقومه را در شرح‌حال آن روز تقدیم کنم. می‌دانم الآن که این نامه را می‌نویسم میهمان جدت سیدالشهدا شده‌ای. بر این حقیر منت بگذار و سلام این نوکر را به مولایش برسان.ارادتمند، شیخ عبدالزهرا</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 13:31:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زغال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%D8%B2%D8%BA%D8%A7%D9%84-cytfj7ych4yn</link>
                <description>✍️ ناهید برای ناهار غذای محبوب همسرش جهان را بار می‌گذارد. سالاد درست می‌کند. لباس آراسته‌ای آماده می‌کند. لوازم آرایش خود را بر می‌دارد و می‌نشیند تا خود را برای مهمانی دو نفره‌ی سالگرد ازدواجشان آماده کند. تلفن خانه زنگ می‌خورد. پیرزن همسایه تماس گرفته است. پیرزن تنها زندگی می کند و کسی را ندارد. ناهید همیشه از روی دلسوزی به او سرکشی کرده و کارهایش را انجام می دهد. پیرزن می‌گوید زمین خورده، پایش آسیب دیده و به کمک نیاز دارد. ناهید سراسیمه لباسش را می‌پوشد تا خود را به او که منزلشان چند خانه پایین‌تر است برساند. دو ساعت بعد، از بیمارستان برمی‌گردد. بوی سوختگی غذا حتی از جلوی در خانه استشمام می‌شود. وقتی داخل می‌شود دود فضای خانه را پر کرده است. ظرف غذا را داخل سینک می‌گذارد. شیر آب را بر روی خورشتی که حالا تبدیل به زغال شده باز می‌کند. هود را بر روی آخرین درجه قرار می‌دهد. پنجره‌ها را باز می‌کند. دیگر برای بار گذاشتن مجدد غذا دیر است. تا دقایقی دیگر جهان خسته و گرسنه از سر کار باز می‌گردد. جشن را به شب موکول می‌کند. چند تخم مرغ و گوجه از یخچال برمی‌دارد و سریع املت درست می‌کند. غذا را ظرف می‌کند و با خیار‌شور و جعفری تزیین می‌کند. سفره‌ی غذا را پهن می‌کند که متوجه می‌شود نان تمام شده است. درست در همین لحظه جهان از راه می‌رسد. زن که هول شده است به محض دیدن جهان بی‌مقدمه می‌گوید: نیا تو نیا تو.جهان: چی شده؟ - ناهار املت درست کردم نون نداریم. تا لباست رو در نیاوردی برو نون بگیر. جهان عصبانی می‌شود. کیفش را گوشه‌ای پرت می‌کند. پرخاش می‌کند و می‌گوید معلوم نیست از صبح تا حالا چه غلطی می‌کردی که ناهار املت درست کردی. املتم شد غذا. همونم از بوش معلومه سوزوندی. من خسته و گرسنه از راه رسیدم، از صبح تا حالا جون کندم اون وقت از راه نرسیده باید دوباره برم برا خانوم نون بگیرم. می‌مُردی زودتر زنگ بزنی بگی تو راه نون بگیرم؟ مرده شور این زندگی رو ببرن. نه غذا می‌خوام نه نون می‌گیرم. می‌رود داخل اتاق و محکم در را به هم می‌زند. اشکی که درچشم ناهید حلقه زده بر گونه‌اش آرام می‌لغزد، زانوانش را بغل می‌گیرد، سکوت می‌کند و متحیر به در خیره می‌شود.?سؤال:  از نظر شما چه کسی این تلخ‌کامی را رقم زد ؟ چرا؟الف. پیرزن همسایهب. ناهیدج. جهان</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 14:39:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عامل اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-e8f7827ocdgh</link>
                <description>✍️ پریسا دیروز در سن 27 سالگی خودکشی کرد. مادرش در زمانی که او فقط 6 سال داشت از پدرش جدا شد و 5 ماه بعد، پس از ازدواج با مرد دیگری به ترکیه مهاجرت کرد.8 ساله بود که پدرش به جرم حمل 35 کیلو مواد مخدر دستگیر و اعدام شد. پس از آن تحت سرپرستی دایی‌اش که فردی مذهبی بود قرار گرفت. در 16 سالگی دلباخته‌ی فروشنده مغازه لباس زنانه فروشی کنار هنرستان‌شان شد و یک سال بعد علی رغم مخالفت دایی‌اش با او ازدواج کرد و آنها را ترک کرد. سه سال بعد با داشتن یک فرزند 2 ساله به دلیل خشونت و خیانت‌های آشکار شوهرش از او توافقی طلاق گرفت و تمام مهریه‌اش را بخشید. پس از طلاق به عنوان فروشنده در یک مرکز خرید مشغول به کار شد. 18 ماه بعد به‌طور اتفاقی در همان مرکز خرید با یک کارگردان سینما آشنا شد که از او برای ایفای نقشی دعوت کرد. پس از ایفای دو نقش فرعی در سینما، برای نقش اول سریالی تاریخی برای شبکه نمایش خانگی با دستمزد عالی دعوت شد. وقتی برای بستن قرارداد به دفتر فیلم‌سازی رفت، تهیه کننده قرارداد را مشروط بر آن کرد که به عقد موقتش درآید. پریسا که نمی‌خواست شانس ستاره شدن را از دست بدهد به عقد موقت تهیه کننده درآمد. یک ماه بعد، از او باردار شد. از آنجا که فیلم هنوز در مرحله‌ی پیش تولید بود و قرار بود چهار ماه بعد فیلم‌برداری آغاز شود به دلیل بارداری از کار کنار گذاشته شد. مدتی بعد تهیه کننده رهایش کرد و از او خواست دیگر سراغش نیاید. پس از آن دیگر برای هیچ نقشی از او دعوت نشد. او که سخت دچار آسیب روحی شده بود جنینش را سقط کرد و به توصیه‌ی هم خانه‌اش برای تسکین خود به نوشیدن مشروبات الکلی رو آورد. یک شب که برای تهیه‌ی الکل از خانه خارج شد از دخترش خواست کنار خیابان بماند تا او برگردد. همین که از خیابان رد شد دخترک دنبال او دوید، اتومبیلی به شدت با او برخورد کرد و دخترک در دم جان داد. پریسا ناگهان به اندازه‌ی سی سال شکسته شد. تا 27 سالگی یک بار دیگر به عقد موقت مردی درآمد که همسرش بچه دار نمی‌شد. از آنجا که او پیش از آن یک بار سقط جنین انجام داده بود دیگر نتوانست مجدد باردار شود. به همین دلیل آن مرد هم رهایش کرد. پریسا پس از آن به دلیل مصرف زیاد الکل دچار سرطان سینه شد و یک کلیه‌اش را از دست داد. افسردگی شدیدی گرفت و در نهایت خودکشی کرد. ?سوال: عامل اصلی تلخ کامی‌های پریسا را چه می‌دانید؟الف: خداب: دایی مذهبی‌اشج: سایر آدم‌های زندگی‌اش د: خودش</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 14:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل به خودی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-sdkg0tw5t1qt</link>
                <description>✍️ خیلی سال پیش در دوران نوجوانی، با دوستان، زمینی را برای مسابقه فوتبال هماهنگ کردیم و مسابقه را شروع کردیم. اواسط بازی آنقدر هیجان زده و گرم بازی شده بودم که دیگر نه چشمانم درست میدید و نه گوشهایم درست میشنید. مصمم بودم که هر طور شده گل بزنم. لحظه ای بدون اینکه به زمین یا بازیکنها دقت کنم پا به توپ شدم و با سرعت هرچه تمام تر هرکس نزدیکم می آمد دریبل میزدم و به سمت دروازه می دویدم. نزدیک دروازه که رسیدم خواستم توپ را به سمت دروازه شلیک کنم که یک آن به خودم آمدم و متوجه شدم هم تیمی هایم دارند همگی فریاد میزنند: داداش داری چه می کنی؟ اون دروازه ی خودمونه. خشکم زد. سرم داغ شد، ابروها را در هم کشیدم، سرم را بالا گرفتم و دیدم به جای زمین حریف در زمین خودمان هستم و کسانی را که دریبل زدم یارهای خودم بودند و الآن آماده ی زدن یک گل بخودی تاریخیم. از آن روز برایم درس شد که وقتی گرم بازی شدم، حواسم باشد به کدام جهت حمله میکنم و چه کسانی را پشت سر می گذارم و توپ را به سمت کدام دروازه شلیک می کنم. چون اگر باز هم غفلت کنم ممکن است خودم باعث شکست تیمم بشوم.</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 13:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانِ دِه بالا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%DA%A9%D8%AF%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%90%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-ggdsqwh59syz</link>
                <description>✍️ زمانی در دامنه ی کوهی، دو آبادی بود، یکی بالای دامنه ی کوه و دیگری پایین دامنه . چشمه ای پر آب و خنک از آبادی بالا می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. مردم آبادی پایین، مردم باصفا و زحمتکشی بودند که در آرامش کنار هم زندگی می کردند. روزی خان بدذاتِ دِهِ بالا به فکر افتاد زمین های حاصلخیز  دِهِ پایین را صاحب شود. پس به اهالی دِهِ پایین رو کرد و گفت: چشمه ی آب در آبادی ماست،  أخیراً با خبر شده ام که قصد حمله به آبادی ما را دارید و میخواهید نزاع راه بیاندازید و آبادی ما را صاحب شوید تا با در اختیار گرفتن چشمه، قدرت خود را بیشتر کنید. حال که چنین است از امروز کم کم آب چشمه را بر آبادی شما می بندم. مردم آبادی پایین هرچه تلاش کردند که ثابت کنند چنین قصدی نداشته اند، خان قبول نکرد که نکرد. شرایط برای مردم دِهِ پایین روز به روز سخت تر میشد. پیوسته نمایندگانی را برای مذاکره با خان دِهِ بالا می فرستادند بلکه از خَرِ شیطان پیاده شود، اما او که برای آنها نقشه ها در سر داشت، قبول نمی کرد و دائم اتهامات بیشتری به آنها می زد. از طرفی با تهدید، کاری کرده بود که از آبادی های اطراف هم نتوانند آب بگیرند. خلاصه برای تهیه ی آب سخت به مشکل خورده بودند. در نهایت مردم آبادی پایین به خان گفتند خودت بگو ما چه کنیم تا باور کنی چنین قصدی نداریم و در صداقتمان شک نکنی. خان گفت اگر میخواهید حرفتان را باور کنم و برای همیشه بی آب نمانید باید #رعیت من شوید. مردم آبادی پایین که سخت تحت فشار بودند، میانشان اختلاف افتاد. برخی می گفتند: چاره ای نیست، باید پیشنهادش را بپذیریم، و برخی دیگر می گفتند ما هرگز تَن به این #ذِلَّت نمی دهیم و اگر لازم باشد حَقِّمان را به زور از او می گیریم. همه که حرفشان را زدند، #عالِمِ_آبادی گفت: بروید بیل و کلنگتان را بیاورید که باید شبانه روز تلاش کنیم تا برای حل مشکل چندین چاه حفر کنیم و قناتی درست کنیم. بدانید که تنها راه، همین است . مردم بسیج شدند و کمرِ همت بستند و با تلاش شبانه روزی آنها، بعد از مدتی قنات ها آماده شد، و مردم ِ آبادی پایین دوباره آب را به مزارع و کشتزارها روانه ساختند. حفرِ قَنات ها باعث شد چشمه ی بالای کوه خشک شود. خان آبادی بالا که دید نَتَنها به آبادی پایین دست نیافته بلکه حالا آبادی خودش هم در مضیقه قرار گرفته و چشمه اش خشک شده و برگ برنده اش را از دست داده، تلاش کرد تا با تهدید آنها را به گفتگوی مجدد دعوت کند.اما آنها که دیگر از چشمه ی آبادی بالا بی نیاز شده بودند و خود صاحب قنات و آب مستقل بودند، دیگر تَن به گفتگو ندادند. خان که سخت شکست خورده بود و دیگر راهی برای بازگرداندن شرایط به حالت سابق در مقابل خود نمی دید به سوی آبادی پایین رفت و با التماس گفت، شما با این کارتان چشمه ی ما را خشکاندید. حدّأقل سر یکی از قنات ها را به طرف آبادی ما برگردانید. اما دیگر برای پشیمانی او دیر شده بود، چرا که کار از کار گذشته و هیچ وقت آب از پایین به بالا نمی رود.</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 12:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;برجاگ&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DA%AF-mhytfczwuo9t</link>
                <description>✍️ زمانی گرگهایی بودند که به گله‌های گوسفند مردم روستا حمله می‌کردند. کدخدای روستا گفت من با مذاکره با گرگها مسئله را حل می‌کنم، تا مردم گَلّه‌ی خود را بدون دغدغه‌ی حمله گرگها به چَرا ببرند. پیر دانای روستا گفت من به گرگها بدبینم. ذات گرگ دریدن است و از این کار دست بر نخواهد داشت، به جای هدر دادن وقت و دارایی ها باید توانایی خود را در مقابله با آن بالا ببریم. کدخدا گفت امتحانش که ضرر ندارد، کسی تا بحال از مذاکره ضرر نکرده است! بالأخره کدخدا با گرگها مذاکره و از قضا توافق کرد به شرطی که به گله‌ی گوسفندان در زمان چَرا حمله نکنند، روزی یک گوسفند را داوطلبانه به آنها می‌دهند تا بدَرَند و بخورند.اسم توافق شد &quot;برجاگ&quot; (برنامه روستا جهت امنیت گوسفندان!)مردم روستا شاکی بودند که چرا باید روزی یک گوسفند بدهند؛ اما کدخدا می‌گفت شما بی سواد و بی شناسنامه اید؛ با گرگ که نمی‌شود جنگید؛ چرا شکر گزار نعمتِ برجاگ نیستید و از این آفتاب تابان استفاده نمیکنید! ما از گرگها امضا و تعهد گرفتیم! و سایه شوم جنگِ با گرگها را دور کردیم . گرگها اگر بخواهند زیر عهدشان بزنند در بین سایر حیوانات اعتبارشان را از دست می دهند.از روز بعد از &quot;برجاگ&quot;؛ علاوه بر روزی یک گوسفندِ اجباری که روستاییان به گرگها میدادند؛ چند گوسفند دیگر هم از طویله ها گم می‌شدند، ظاهرا همه‌ی شواهد نشان می‌داد،که کار، کار گرگ هاست. اما  نیم کاسه ای زیر کاسه بود و علاوه بر گرگها، اطرافیان و دوستانِ صمیمیِ و البته خائنِ کدخدا، که به نظر کدخدا ذخایر روستا بودند هم از آبِ گل آلودِ برجاگ کاسبی و دزدی و چپاول مینمودند، و قضیه را به گردن گرگها مینداختند... وقتی مردم استخوانهای باقی مانده گوسفندانِ چوپان های بیچاره را برای کدخدا بردند؛ کدخدا در جواب اعتراضات مردم گفت: این قتلها با روح &quot;برجاگ&quot; تضاد دارد، نه خود برجاگ!؛ چون در زمانِ چریدنِ گوسفندان نبوده، پس نمی‌شود به گرگها ایراد گرفت، و بر خلاف توصیه ی پیرِ دانای روستا سعی کرد تا گرگها را بزک کند، و امیدوار بود که گرگها روزی به تعهدشان عمل کنند.هرچه گذشت اوضاع بدتر شد، تا جایی که سر دسته ی گرگها برجاگ را پاره کرد و رسما اعلام کرد که به آن پایبند نخواهد بود. پس از آن جسورتر شد و حتی یک شب در حرکتی غافلگیرانه به نگهبان مهربان روستا که به درخواست پیر دانا، بیرون از روستا مانع از تجاوز گرگ ها به جان و مال مردم روستا می شد حمله کرد و ... .کار به جایی رسیده بود که حتی مردمی هم که حرف های کدخدا را باور کرده بودند به حرف پیر دانای روستا رسیدند و فهمیدند که ذات گرگ دریدن است و سلام او بی طمع نیست، و توافقی که گرگ امضا کند، چیزی بجز قانونی شدنِ دریدن و جنایت نخواهد بود؛ علاوه بر اینکه دیگر، مردم روستا با سردسته ی گرگها به خاطر حمله ی او به نگهبان مهربان و فدائی روستا که او را مانند پدر دوست داشتند، پدر کشتگی پیدا کرده بودند. اما باز هم کدخدا بر عقیده ی خود باقی بود. مدتی بعد هم گفت اخیرا سر دسته ی گرگ ها تغییر کرده و با قبلی فرق می کند. این بار با او مذاکره می کنم و از او تعهد می گیرم که به برجاگ بازگردد، مطمئن باشید مشکل برای همیشه حل خواهد شد.این شد که مردم  به خوبی کدخدا و همفکرانش را شناختند و تصمیم گرفتند او را عوض کنند و دیگر، امور خویش بدست همفکران کدخدا نسپارند.</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 11:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور باطل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-uge4uenhrkf8</link>
                <description>✍️ لحظه ای نگاهم افتاد به ظرفی خالی که مورچه‌ای روی لبه‌اش راهپیمایی می‌کرد و پیوسته دور ظرف می‌چرخید، نه متوقف می‌شد و نه تغییر مسیر می‌داد، دو دقیقه‌ای نگاهش کردم و رفتم.دو سه ساعت بعد برگشتم و دوباره نگاهم به آن ظرف افتاد و در کمال تعجب دیدم که هنوز آن مورچه روی لبه‌ی ظرف مشغول حرکت است، اولش خنده‌ام گرفت، با خودم گفتم: این مورچه یا خیلی گیج است که نمی‌فهمد در یک دور باطل افتاده یا احیانا چیزی زده، فاز سنگین برداشته. بعد یک دفعه به فکر فرو رفتم که: دور باطل! تکرار بدون توقف و #ارزیابی_عملکرد برای این که اگر  اشتباه رفته ای تغییر مسیر دهی!آن مورچه خود منم! من هم که مدتیست همین‌ گونه عمل می کنم! به خود آمدم و فهمیدم گیج وغافل و آن که گویی بی‌هدف به دور خود می‌چرخد خود منم و عجیب اینکه درست در همین لحظه دیدم آن مورچه مسیرش را عوض کرد و رفت دنبال زندگیش، انگار مأمور شده بود که مرا به هوش و حواسم را سر جایش آورد.</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 10:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه ی صفر مرزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38446386/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%B2%DB%8C-txe0r3asw1tn</link>
                <description>✍️ اولین بار بود آن همه آدم و خانواده‌هایی را می‌دیدم که تشنه، گرسنه، زیر آفتاب سوزان، در یک غربت عجیب، سبک بار، با پای پیاده عزم سفر کردند؛ آدم‌هایی که بدون هیچ آلایشی روی خاک نشسته و چشم به دوردست دوخته بودند تا شاید فرجی شود و از بی‌سر و سامانی نجات پیدا کنند. آوارگان سرزمینی غریب اما نه از سر ترس و فرار از شمر و خولی‌های وطن، نه به امید رسیدن به آرزوهای خفن؛ آدم‌هایی را می‌دیدم که در شهرشان برای خود کسی بودند اما در آن نطقه هیچ هیچ‌ بودند، درست مثل من. من هم دیگر یکی از آنها بودم.ما دل به دریایی زده بودیم که قرار بود به اقیانوس وصل شود. با تمام وجود آمده بودیم که غرق شویم. غرق در اقیانوسی پر جاذبه که وصفش ما را به آن حال و روز کشانده بود.بعد از ساعت‌ها سردرگمی بالأخره ماشین‌های وَن از راه رسیدند و ما به راهی که در پیش گرفته بودیم ادامه دادیم.در ماشین ما، غیر از یک زوج جوان، همه مردهای جوانی بودند که اگرچه ظاهرشان غلط‌انداز بود اما در طول مسیر، با مرام و معرفت‌شان نگاهم را نسبت به خود تغییر دادند. آن زوج، حال جسمی‌شان رو به راه نبود. معلوم بود از گرمای شدید، تشنگی و گرسنگی دچار ضعف شدیدی شده‌اند. جوان‌ها هم که این را فهمیده بودند، برای اینکه آنها راحت باشند، علی‌رغم تعداد زیادشان و محدودیت فضای وَن و ناهمواری مسیر، روی پای یکدیگر نشستند و سعی کردند فضای راحت‌تری برای نشستن آن‌ها ایجاد کنند. هر جا هم که ماشین در بین راه برای استراحت توقف می‌کرد، اول به آنها رسیدگی می‌کردند و آب و غذا برایشان می‌آوردند. بعد از ساعت‌ها انتظار، آن مسیر طولانی پر پیچ و خم و ناهموار به انتهای خودش رسید؛ همان جایی که همه‌ی ما انتظارش را می‌کشیدیم. ما دیگر به مقصد و مقصودمان رسیده بودیم. آنجا دیار عاشقان، بهشت زمین، کربلای معلّا بود و ما زائران اربعین حسینی.</description>
                <category>رضا احمدی</category>
                <author>رضا احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 18:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>