<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nora.sh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38509049</link>
        <description>ششصد و چهل و چهار درنا‌ی کاغذی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:05:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2623925/avatar/X241QO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nora.sh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38509049</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرشد و مارگاریتا، ورکشاپ تیاتر،&quot;اخر سر طرف کی هستی؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%BE-%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-dkfnwar6udqk</link>
                <description>باورتون میشه من تازه دیروز لالالند رو دیدم؟دلم تنگ شده برای نوشتن. اما سرما خوردم، به خودم حق میدم.ورکشاپ تیاتر ثبت نام کردم. آدمهایش نزدیکند، دوستند. دوستش دارم. هرچند که مدام می‌پرسم اگر این هم نشود چه. واقعا اگر این هم نشود چه؟ دیگر هیچ چیز جدیدی برای امتحان کردن نیست.هنوزم فکر میکنم شاید باید میرفتم ریاضی یا تجربی، ولی دیگه دیره.توی این مدت که ننوشتم، یه عالمه کتاب خوندم، یه عالمه سریال دیدم(در حقیقت فرندز رو سه بار تموم کردم). حال لیست کردن ندارم، ولی چیزای جالبی بودن. پرسی جکسون، مافیا رومنس چرت و پرت، رومنس چرت و پرت، دارک رومنس چرت و پرت، تصویر دوریان گری، هملت، چراغ هارا من خاموش میکنم، یه جنایی، یکی از کتابایی که یه عزیزی برای تولد بهم داده بود که توی اسمش هشت وچهار داشت. زیاد خخوندم خلاصه. الان هم دارم مرشد و مارگاریتا میخونم.خیلی وقته اهنگ گوش ندادم، نرفتم توی دنیای خودم، دوست ندارم این دنیای بیرون رو ولی اهنگ هم ندارم. بفرستید برام توروخدا 1-1نمره ها خوب درومدن. یه منطق بود که ناامید کننده بود. ریاضی خیلی خوب بود، فنون و اقتصاد هم(البته که ساعت خوابم به هم ریخت، از خورد و خوراک افتادم و سر هر امتحانی سه چهارتا سکته میزدم)توی مارپیچ سکوت، هر از چند گاهی سرفه‌ای برای اعلام حضور میکنم. موقع نوشتن راحت ترم.چیز زیادی ندارم که بگم، از چیز زیادی مطمئن نیست. چنگ زدم به ریسمان الهی و دعا میکنم. دعا میکنم برای توانایی تفکیک خوب و بد، دروغ و درست. صبج به صبج زیارت عاشورا، برای رضای امید، برای رضای خلبان. دوری از گناه، تفکر و تامل، خواندن و دیدن و شنیدن.خانوم پورذکریا(واقعا با ذ) گفت که تنها راه توقف باز تولید کردن خشونت، شنیدن و ارتباط موثره. خانوم عمرانی میگه استعمارگر، هیچ وقت هیچ لطفی به هیچ کس نکرده.پرستو گفت: ... تا روزی که انتقام گیرنده ی اصلی بیاد، با پرچمی که هر گز به خاک نمی‌افتد.خانوم شکیب مهر، درست مثل پرستو، کلی &quot;چون&quot; و &quot;چرا&quot; و &quot;اینم از مدرک&quot; گذاشت جلوم. گفت بی‌طرفی در هر فتنه‌ای به حق باطل تمام میشود.منم میگم: https://ble.ir/thenightcourt/5090022134666565420/1771606881002پ.ن: دیدین چه قلمم خشک و نچسب شده؟ از بس ننوشتمپ.ن2: درگیر داستان نوشتن بودم. دلم برای کاراکترام یه ذره شده بود.پ.ن3: معلما از بعد ترم دارن به قصد کشت تکلیف میدن جدی جدیپ.ن4: میدونستید توی دبیرستان هم معلما قهر میکنن؟پ.ن5: اهنگ، تو رو خدا اهنگ</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 21:06:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمضان، سلام.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-qtgt7wuzw04p</link>
                <description>چاابهار، بهمن 1404حدودا یک ماه گذشته اما حافظه‌ات هنوز بیشتر از &quot;سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم&quot; یاری نمی‌کند. شاید بتوانی هنگام گوش دادن زمزمه کنی، اما هنوز نمی‌توانی مثل مامان چشم بسته بخوانی.کتابهایت روی هم تلنبار شده‌اند. کتاب‌هایی که شاید شش ماه پیش هرکس توی دستت می‌دید چشمانش چهارتا می‌شد. روایتهایی که باید بخوانی، کسانی که باید بشناسی.از خودت می‌پرسی که توی یک ماه جمع می‌شوند؟ حالا که معلم‌ها دیگر لی‌لی به لالایت نمی‌گذارند و تکالیفشان مثل انتقام است؟ این ماه که روزه داری، کلاس اضافه داری و اخر هفته‌ها هم خانه نیستی؟چشمان خسته‌ات که به خاطر سرما‌خوردگی خفیف، می‌سوزند و درد می‌کنند را می‌بندی. مثل مامان، مثل همه ی شب امتحانهایی که شروع به خواندن هم نکردی، برای وقتت برکت می‌خواهی.می‌دانی که رمضان دیگر شوخی نیست، صرفا میهمانی نیست، صرفا روزه گرفتن و سفره ی رنگی ی افطار نیست. بزرگ شده‌ای، به قول مامان خانم شده‌ای.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 19:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه ی دیگر خانم روانپزشک آینده.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-cmqroyp2p1hf</link>
                <description>امروز، پونزده سال دو روزه‌ام، شاید هم شونزده ساله و دو روزه. نمیدونم راستش.دلم برای داستان نویسی تنگ شده. انگار نیمه‌ای از من نیست.امتحانهای ترم بد نمیگذرن. زندگی هم روی روال افتاده. دنبال انگیزه ی درس خوندن بودم؛ شروع کردم به انتخاب رشته. برای تهران زیادی تنبل و برای آزاد زیادی درس خون و فرهیخته. حتی هنوز نمیدونم چه رشته ای. با خودم فکر کردم شاید تجربی بخونم، برم مامایی یا روانپزشکی. با این سرعت ai تا دوسالِ دیگه هیچی از رشته های انسانی نمیمونه. یا برم ریاضی، صدام کنن خانم مهندس.بذارید تکرار کنم:مهم اینه که ببینیم اگه از دل کلیشه‌ی &quot;من یا جیغ می‌زنم یا بی‌تفاوتم&quot; خارج بشیم؛ چیکار می‌تونیم؟هملت خوندم و سووشون، الان دوباره رینا کنت دارم میخونم. دلم تنگ شده بود.ربکا داره جلد چهار فورث وینگ رو مینویسه، سارا داره جلد 6 اکوتار رو مینویسه، منم امتحان دارم.خاله مریم گفت زبان سوم شروع کن. اسپانیایی مثلا؟کتابخونه دیگه جا نداره...خدایا شکرت:) نمیدونی چند سال برای این لحظه زحمت کشیدم.باید یه کاری بکنم. بی مصرف و بی استفاده افتاده‌ام یه گوشه. یا درس میخونم(نمیخونم) یا سرم تو گوشیمه. _نورا خانومپ.ن: اتش سودابه حریف من نیست، با همین لچک روی سرم تا کاخ افراسیاب هم میرم.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 22:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیرامیسو، شکسپیر، کفش چرم مردونه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%DA%86%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-ejbmil6nbfhk</link>
                <description>موهای طلایی ی فرفریش رو با روبان قرمز جمع کرده، یه کت بلند پوشیده و رژ لب قرمز، یه جورایی تیلور سوییفیته. بهش میاد. شیرکاکائوی داغش رو از روی میز بلند می‌کنه و از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. یه ربع زودتر رسیده و حالا منتظر منه تا برسم. وارد کافه که می‌شم با چشماش بهم خوشامد میگه و وقتی به میز میرسم، بلند میشه و باهام دست میده. دستاش یکم عرق کرده ان، اما دیگه اونقدرا هم مضطرب به نظر نمیاد. حلقه یاقوت توی انگشتاش و گردنبندی که توش عکس بچگی همسرش رو گذاشته به گردنش. لاته و تیرامیسو برای من، یه اسلایس براونی کنار شیرکاکائوش، برای اون. _چه خبر از دانشگاه؟از پروژه ی ادبیاتش میگه و تحقیقی که داره روی نمایشنامه‌های تاریخی مثل شکسپیر انجام میده، از این که چقدر تاریخ رو دوست داره، ازش میخوام یسری از عکسایی که از فضای دانشگاه گرفته رو بهم نشون بده. توی هر عکس، یه تیکه از اون جامونده. کفشای چرم مردونه روی برگهای پاییزی، استیک نوتهایی که روشون شعر نوشته شده توی کلاسها، یه عینک با فریم مشکی ی مستطیلی و انعکاس پرستوهای مهاجر روی شیشه هاش، دستهاش روی کلاویه‌های پیانوی توی سالن. توی یکی از عکسا، توی قفسه ها دنبال یه کتاب میگشت و توی یکی دیگه روی بالکن دفترش وایساده بود و غروب  رو نگاه میکرد.  حتی توی عکسایی که تصادفی گرفته بود هم ردش رو می شد زد. میپرسم:« خب...بعدش چی؟» شونه بالا میندازه:« تو بهم بگو...» انگشتام رو کشون کشون از این ور کیبوزد به اون ورش میدوونم. ساعت یک شبه، خدای من... فقط عنوان چپتر بعدی رو مینویسم و اتاقم رو جمع و جور میکنم. جواب &quot;بعدش چی&quot; رو هم میسپرم به هستی ی فردا.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 01:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای نوزده و نیم.</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-mluaayweatvp</link>
                <description>یه روزی برات تعریف میکنم اینجا چی شد. سلام علیکم.با خودت میگی شاید همون دوساعت کم خوابی ی دو هفته پیشه، شاید هورمونه، شاید افسردگی ی یه هفته قبل از تولد. با خودت میگی شاید یه بغل میخوای، شاید شوهر، شاید هم فقط یه بشقاب ماکارانی باشه. _هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی چهل دقیقه برای نوزده و نیم گریه کنم. باورت میشه دیروز چهل دقیقه برای نوزده و نیم گریه کردم؟نفیسه خانوم ثبات رو دیدم. زهره خانوم ثبات و خانم عبدی و خانم خسروی، الینا و رها. بغلشون کردم، رفتم عقب، یه سال، دوسال، دنبال یه جایی توی تقویم گشتم که بشه پناه برد بهش. از این که نمیتونم بدون گریه کردن درد و دل کنم خوشم نمیاد. انگار هدف خلقتم فقط گریه کردن و غصه خوردنه._چرا ازش بدت میاد؟+چون...چون اونجا جای منه. چون من باید بیست میگرفتم، من باید اول میشدم، من باید...توی سرویس نشستم و فهمیدم نمیخوام بیست بگیرم، نمیخوام اول بشم. پس میخوام چیکار کنم؟ اگه درس نخونم، هیچ کار دیگه‌ای هم نمیکنم. به چه دردی میخورم؟خانوم ثبات گفت که:« تجربی بری چیکار؟ تو نویسنده ای هستی.»  و با خودم فکر کردم چند وقته که ننوشتم...؟سقف اتاق رو ستاره زدیم، مثل اون دختهر توی شازده کوچولو. هملت رو گرفتم، تصویر دوریان گری، مرشد و مارگاریتا. چرا اینقدر تغییر توی زانر؟ چون میخوام یه موضوعی برای حرف زدن با خانوم موسوی داشته باشم.امروز فهمیدم منی که اگه یکی با فامیلی صدام کنه میدرمش، خودم رو توی سرم صدا میزنم شریفی. اون عشقی که باید به خودم بدم، مثل میوه روی درخت دلم مونده و داره میگنده. چیکار کنم؟ _دلم شوهر میخواد هستی...+داری به یکی این رو میگی که عکس بچگی یه آدمی که وجود خارجی نداره رو میندازه گردنش. این بالاترین درجه ی دلوژنالِ پثتیک بودنه.بله. ناراحتم که دارم تنها میشینم. کل این سه ماه دلخوشیم این بود که سر کلاسا احساس فضایی بودن نمیکنم. من نیاز به نصیحت ندارم، نیاز ندارم بهم راه حل بدی و سر و ته مشکلم  رو در بیاری. بهم گوش بده. بغلم کن. بذار گریه کنم. فقط بذار به اندازه ی پنج دقیقه، ساکت کنار هم بشینیم و من سرم رو بذارم رو شونه هات و تو هم موهام رو ناز کنی. میخوام تا اخر عمرم شمع پونزده سالگیم رو فوت کنم. نمیخوام تموم شه...خسته‌ام...خوابم میاد. این همه خستگی و از خود به در بودن و ترس رو نمیدونم چه طوری ابراز کنم، نه میشه کشیدشون، نه میشه نوشتشون ، نه نواختشون. فقط میشه گریه‌اشون کنی.سریال جدید شروع کردم. بعد از ده هزارسال دارم بی ال درحال پخش میبینم، توی هر قسمت سه بار کات میکنن لعنتیا.امیلی رو توی ماشین، توی ترافیک تنها رها کردم. جانان رو توی کافه، پر از آدمای غریبه. خودم رو هم یه جایی سر کلاس شایسته.نگران امتحانهام، نگران زندگیمم، نگران مامان و نگران بابا، مامانی و آقاجون. امتحان فنون، امتحان دینی و ریاضی._هستی خانومپ.ن1: جلسی جلسی، دژاوو، تیوی گرل، جوان، جوان، جوان...پ.ن2:همیشه ایمی و هرگز پنی. پ.ن3: هفت دی نزدیکه هااا! </description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 21:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیترپن دیر کرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D9%BE%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-jywjgs2m3ocd</link>
                <description>یه روزی از روزای خدا، موزه ی نقاشی پشت شیشهفکر نمی‌کنم دیگه نوشتن هم کمکی بکنه. پر فاصله ی بین دنیای کتابا و دنیای واقعی داره سخت می‌شه. با یه پا این ور کهکشان و یه پا اون ورِ خیال، یا از این ور بوم میافتم و استرس و اضطراب بی جهت، یا از اون ور بوم میافتم و ول کردن زندگی و کارا.چی کنم؟ چی کار کنم؟ نوشتن و داستان ساختن جرات می‌خواد. خیال جرات می‌خواد، امید هم همینطور. لقمه‌هایی‌ان خیلی بزرگتر از دهن من، سنگهایی بزرگتر از دستای من.ته ته دلم که یه روزایی از آسمون تهران خاکستری تره، یه چیزایی احساس می‌کنم. مثل کشیده شدن برگهای نوجوونه‌های امید به دیواره‌های قلبم، یا صدای خندیدن یه دختر کوچولو با دوتا دندونی که تازه دراورده. اما هنوزم سخته برام. هنوزم یه روزایی ساعتها طول می‌کشه که خودم رو برگردونم توی تنم، که یه جایی بین آوارهای هنوز نریخته، بین قبرهای هنوز نکنده و بین دادگاه‌های هنوز نرفته، خودم رو پیدا کنم، دست خودم رو بگیرم و کشون کشون برش گردونم به امروز و اینجا. بعضی وقتها هم از پسش بر نمی‌ام. فقط نگاه میکنم به آسمون و منتظر پیترپن می‌شینم.نمیتونم با کتابا و فیلما ارتباط بگیرم. دنیای من، انگار دیگه شبیه دنیای هیچ کس نیست. برای آدم بزرگا، خیلی رنگی رنگی و برای بچه‌ها خیلی سیاهه. برای کتابای فانتزی خیلی ترسناک، برای کتابای ترسناک خیلی عادی.نمیدونم. نمیدونم. شاید قرصیه که قطع شده، شاید واقعا شنبه به خاطر صدای بلند ساختمون سازی حالم بد بود. شاید فقط روحیه ی عصیانگر و یاغی و سردرگم نوجوونیه.توی جامدادی ی همکلاسیم(همون نردی که داره فلسفه می‌خونه) یه جمله پیدا کردم. دقیق یادم نیست جمله مال کی بود، ولی خب... خیلی من رو به فکر فرو برد_کسی که چرایی زندگیش رو بدونه، از پس چگونگیش بر می‌اد.من هر دوش رو به نور سپردم. خودش میدونه چرا، خودشم چگونگیش رو یادم می‌ده._نوراپ.ن: یک شنبه کل زنگ تفریح رو داشتیم با آقای مرآتی گاسیپ می‌کردیم. بعدش هم رپ رو به عنوان جدیدترین چی ی ادبیات فارسی بهمون معرفی کرد. گفت که ادبیات و زنان را برای درس سبک شناسی کنار نمی‌گذارد و کمی هم موسیقی گوش دادیم. بد نبود!پ.ن2: نمی‌تونم دقیق توضیح بدم، ولی راستش اینه که من اگه از لحاظ احساسی ساپورت و پشتیبانی داشته باشم واقعا قوی ترین آدم دنیام.پ.ن3:نگرانی فایده نداره دختر خوب. تقویمت رو چک کن، چای بهارنارنج و هل بخور، ماسک صورتت رو بزن و زندگیتو بکنپ.ن4:کتابای نخونده رو پیچیدم توی روزنامه، توی تیک تاک ویدیوهای آقاهای خوشگل نگاه کردم، نوشتم، تار زدم، صلواتای روزم رو فرستادم. لاک ریختم رو فرش، روز خوبیه. خداراشکر.پ.ن5:تسلیت می‌گم شهادتشون</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 18:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهاد حسن زاده، سووشون، همکلاسی‌های فرهیخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-afudrhc1b2qt</link>
                <description>نهم نوامبر، باشگاه کتاب خوانی با خانوم عمرانیمیترسم اگه عینک بزنم بماله به ماسک صورت و کثیف بشه. پس با کلی غلط تایپی و املایی، سلام!دلم تنگه. برای نوشتن، برای خوندن و برای فراموش کردن.سووشون تموم شد، کتاب اول مانستر تریلوژی رو خوندم، تکالیفم را تقریبا صفر کردم و بعد از کلی تست نزدن، اینجام. سلام علیکم.دوباره یک کاور کتاب درست کردم. این یکی آبیه و روش ابرای سفید بانمک داره. دوستش دارم. ساختن رو دوست دارم.دلم برای امیلی و البرت تنگ شده. برای تئودور و هنری، برای آریا و جانان.خانم جدیدیان بعد از این که کارنامه ام رو دیدم گفت چرا تو هروقت نمره میبینی گریت میگیره؟ اخه کی میدونست که نمره ی 14 دینی اینقدر میتونه معدل رو پایین بیاره...فرهاد حسن زاده را دیدم، با مطلق تصادف کردم و بر خلاف تصورم از مرودشتی یک نمره ی خوب گرفتم. پیشرفت داشتم._زندگی شستن یک بشقاب است هستی.«می‌تونی با زندگی ظرفای چندش‌آور صبحانه رو بشوری، می‌توی هم با مرگ ودکا بنوشی.»مامان هیچ وقت برای نمره من را تشویق و تنبیه نکرده. نمیدانم چه شده که این شده و واقعا چرا بعد از دیدن هر نمره گریه میکنم؟ حالا از سر خوشحالی یا ناراحتی.خانم عمرانی با این کتابهایی که برای کلوپ کتابخوانی انتخاب کرده، مشخصا قصد دارد همه‌مان را راهی امین‌آباد کند. باور کنید!شجاعت مهمه. شجاعت خیلی مهمه. اگه از زری یه چیز یاد گرفته باشم همینه. شجاعت ابراز احساسات، شجاعت ایستادگی وقتی که وقتشه، شجاعت توی دوست داشتن و مادر شدن و...خیلی جاجو(بسیار جاج کننده) شدم. واقعا باید این اخلاق رو بگذارم کنار.شاید هم از دل نروند هر آنکه از دیده رود. شاید فقط دلم نمیاد باهات حرف بزنم و از این دل تنگ تر بشم.یه وقتایی از خودت میپرسی چه طوری دختری که نصف عمرش رو توی کشورهای مختلفی زندگی کرده، شهید بهشتی و الزهرا درس خونده، تهران درس داده، توی مدرسه هایی مثل فرزانگان و فرهنگ درس میده، چهارتا زبان بلده و کل زندگیش رو با فلسفه گذرونده، با یه مهندس برق که دانش آموزای دختره صداش میکنن علی کج، ازدواج کرده و تازه یه دختر هم دارن.تار رو دوباره شروع کردم. خوبه. خوش میگذره.نمیدونم از کی این وسواس روی &quot;سربلند کردن&quot; آدما یا مورد تحسین گرفتنشون شروع شد. نمیدونم کی چه حرفی زد که این شد. اما کاش بتونم خودم رو از این باتلاق بکشم بالا.به عنوان دختری که بغل دستیش داره تخصصی فلسفه میخونه و اون یکی داره روی روشن فکری و این یاروا کار میکنه و رقیب درسیش داره شعرای حضرت علی (ع) رو حفظ میکنه و زندگی نامه ی شهید میخونه، احساس میکنم دارم زندگیم رو به سم گاو میزنم.یه آدمایی رو از ته قلبم دوست دارم. اصلا ناراحتیاشون قلبم رو میشکونن. میبینم مریضن یا بدحال میخوام گریه کنم. درحالی که شاید اونقدرا هم حرف نزنیم، اونقدرا هم پیام ندیم و زنگ نزنیم. ولی هم اونا من رو میفهمن و هم من میتونم از توی چشماشون، روح سبز و امیدوارشون رو ببینم. این آدما رو میخوام با خودم ببرم توی یه قلعه و از همه چیز حفظ کنم. میخوام توی خاطراتم منجمدشون کنم و میترسم. واقعا میترسم که ناامیدم کنن. در کنار این آدمها یکسری هم هستن که نمیتونم تشخیص بدم چه احساسی درموردشون دارم. که دوستشون دارم، نمیتونم باهاشون کنار بیام، آدم معمولی‌ان، آشنان یا غریبه‌اندارم دست و پا میزنم که جای خودم رو پیدا کنم. که ببینم صندلی من توی این نمایش دنیا، کدوم ردیفه. شاید هم بازیگرم، شاید سیاهی لشکر. الله اعلم.هدفم رو اگه بپرسی، میگم که قرب الهی. شاید چون زیادی برای امتحان دینی چهارشنبه خوندم، شاید هم چون به قول قصه‌زی،همون که برگها زنده‌ان به نورو ماهی‌ها زنده‌ان به آبمن زنده‌ام به تو.من به شدت به کفرنعمت از کفت بیرون کند، معتقدم. واقعا واقعا.-هستی خانمپ.ن: با یازدهمیا دارم اخت میگیرم، ریاضی راحت تر شده. به توصیه ی خانم خوشگلا، شل گرفتم.پ.ن2: اگر دنیا دست زنان بود، جنگ کجا بود؟پ.ن3: سووشون، تاسیانم کرد.پ.ن4: امید. واقعا امید و واقعا قدم برداشتن در راستای تحقق خواسته‌ها. خانم موسوی راست میگفت. علینا بالتلاش.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 12:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قزوین، ۱۷ نفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86-%DB%B1%DB%B7-%D9%86%D9%81%D8%B1-e55lymszct4a</link>
                <description>بذارید بگم که، البته که آهمگ خوندن تو اوتوبوس، چسبوندن سرم به شیشه، اون ایس ماکیاتو و وافل بستنی می‌ازریدن به این سردرد:)این چند روزه، مدام درحال برگشتن به مکانهایی از گذشته‌های دور و نزدیکم، جالبه که چه طوری،‌فقط‌با ترکیب آدم جدید، با سه چهارتا فکر و قصه و درس عبرت توی کوله پشتی روایتت، اینطوری تجربه‌ها عوض می‌شن و سیاه‌ها و خاکستری‌ها، سبز می‌شن، آبی می‌شن.کنار آبشار کتاب خواندم، زودیاک دوست جامعه شناس خانم مقیم‌خان را حدس زدم، تیک تاکم را یسنا بلاخره اوکی‌ کرد و گبریلا را هم بهم یاد داد. توی کافه نشستیم، رقصیدیم، با خانم عمرانی عکس گرفتیم و سارا، موقع ی نوشتن رشته ی افکارم را درید. نشستیم پشت میزها و از چیزهایی که از هم یاد گرفتیم گفتیم. از این که من با این آدمها قد کشیدم و روند جامعه پذیری من در میان این آدمها طی شده. توی راه آهن به سمت ماه زوزه کشیدیم، کاش میتوانستم فیلم‌هایش را بفرستم... یا مثلا فیلم گبریلا رقصیدنا و... اما به جای عکسی که از باران گرفتیم را می‌گذارم برایتان.سارا گفت که بگویم درست حسابی بخوابید. گفت که بگو حلیمی که خوردیم عجیب بود، اما خوش مزه بود، چایشان هم چای دارچین بود و از قیمه نثار هم خوشش نیامده. از همان مغازه ی سری ی اول، لواشک گرفتیم، یکی از یازدهمی‌ها آمد تو، یکهو خیلی به دلیل گفتم:&quot; سلام قشنگا!&quot; نمی‌دانم. حالم خوب بود.خواندیم، رقصیدیم، دیر هم کردیم و خانم مقیم‌خان دعوایمان کرد. بعد هم بگویم که زنگ زدیم به سلوی، عزیز دورِ دوست داشتنی.گریه کردیم، اصلا یک بار سنگینی داشت این سفر. ایرپاد شیر کردم، عکس گرفتم، زیاد!‌ خندیدم، از همان جادوگری ها. خوب بود، خوب بود.به جای تغییر دادن موقعیت، مکان یا آدما، زاویه دید خودت رو تغییر بده.#جملات_آموزندهمهربونی اون چیزیه که ما رو کنار هم نگه می‌داره. توی جامعه‌ی خسته‌ی ما، در حالی که کاری که همه دارن انجام می‌دن توهین کردن و پریدن به همه، موثرترین کاری که می‌تونیم انجام بدیم، مهربون بودنه. این مهربونی خودش یه مقاومته._دوست جامعه شناس خانوم مقیم‌خان. خانم علم داری، اگر اشتباه نکنم_هستی خانمپ.ن۱:نصف آدمایی که امروز پیششون خوش گذشت بهم و اینقدر قربون صدقه‌اشون رفتم، یه سالی تف هم توی صورتشون نمی‌انداختم، اون ها هم همینطور.پ.ن۲: طلوع آفتاب هیچ وقت خسته کننده‌ نیست.پ.ن۳: صداقت، احترام، و شجاعت تعریف کردن و تشکر کردن.پ.ن۴: داشتیم سوار قطار می‌شدیم، به جای ده و یازده انسانی، یکی صدایمان زد &quot;دانشجو دانشگاه تهران&quot; دور ین امید و انگیزه بگردم:)از دو</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 21:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم رتبه چهار کلاس طالع بین می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-fgrsxn6tj56v</link>
                <description>سلام.خانم مقیم خان میگوید افت تحصیلی اول دهم عادی است، من اما میگویم که مشکل از من است. دوباره گم شدم، دوباره سر نقطه ی اول ایستاده‌ام، دوباره نهم‌ام، نمیدانم باید کجا بروم و چه کار کنم و اصلا کی هستم.بذارید بگویم که خانم &quot;نمره اول کلاس&quot; فقط سر ریاضی بالاترین نمره را دارد و عربی اش را شانزده و خورده ای گرفته. که عجیب است! عربی همیشه جز بالاترین نمره هایم بوده. خانم نمره ی اول کلاس، نمیتواند حتی وزن یک شعر را دربیاورد.میخواهم بنویسم، جرات ندارم. میخواهم حرف بزنم، تا دهنم را باز میکنم همه چیز یادم میرود. خدا عاقبتم را بخیر کند واقعا.تئاتر اولیورتوییست را اگر آنقدرم سردم نبود بیشتر دوست داشتم. بابا میگوید در سطح تئاترهای برادوی است، اما من چه میدانم، من که تاحالا برادوی نگاه نکرده ام._شرفتون کجا رفته؟ ما دزدیم!البته که از خون‌نگار بیشتر دوستش داشتم و البته که نانسی&gt;&gt;&gt;رفتم بالا که با خانم جدی حرف بزنم، اما نشستم با ا.م ی عزیز حرف زدم. بهارم کرد، طبق معمول. با خانم مقیم خان هم حرف زدم. با مامان هم همینطور. کمر بسته‌ام که زندگی‌ام را سر و سامان بدهم. حرفهای خانم موسوی برایم بزرگ و ترسناک بودند. تکه تکه از توی ظرف برشان میدارم و تکه تکه هضمشان میکنم.راستی! هالووین مبارک!موهایی را که قرار بود تا مادر نشدم کوتاه نکنم، به ناچار کوتاه کردم. آنقدر هم بد نشده، اتفاقا خیلی تعریف کردند. من هم دوستشان دارم.دوست ندارم شعر تحلیل کنم. دوست دارم شعر بخوانم و بفهمم و کیف کنم. نه این که مثل یک فرمول شیمی موشکافیشان کنم.راستی، مامان برگشت. گفته بودم؟میخواهم قبل از دیدن سریال بامداد خمار، کتابش را بخوانم، باید شبهای روشن و د گریت گتسبی را بخوانم. انا هوانگ هم دیفیندر را ریلیز کرده.عجیب است که چگونه، حیاط مدرسه که آن شب کذایی را درش به صبح رساندم، امروز اینقدر برایم مایه ی آرامش و خنده بود. بعد این که... همین_هستی خانومپ.ن: خانم جامعه چهل دقیقه داشت درمورد این توضیح میداد که چرا نباید قضاوت کنیم. البته که یک گوش در بود و یک گوش دروازه.-هستی خانمپ.ن2:حال و حوصله ی مهمانی ی فردا را ندارمپ.ن3: میخواهم دختر خوشگل کسی باشم. حتی با این که اکتبر تمام شده.پ.ن4: هورمونهایم که یکم بالا و پایین می‌شوند تمام زندگی‌ام بالا و پایین می‌شوند. این چه وضعش است؟!پ.ن5: بگذارید از آلبرت و امیلی برایتان بگویم، که پاره‌های جان منند...پ.ن6: توی اردوی مطالعاتی هستم. مشدی میگوید یک چیز خوب درموردش بنویسم و یک چیز بد. خانوم خوشگله ی هوشمند که ظاهرا زودیاکش هم قوس است، سوالات اقتصاد را کش رفت و برایمان خواند!پ.ن7:گفتم دارم طالع بینی یاد میگیرم؟</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 19:08:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الا ای باد شبگیری...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-az0bfcluoh1m</link>
                <description>نمی‌نویسم. انگار که تا ننویسم واقعی نیست و لازم نیست باهاش بجنگم. اما باید که نوشت. باید که به توهم و ترس بی اعتنایی کرد و جنگید. با کلمه شمشیر ساخت، با جمله سپر و با پاراگرافها سنگر. باید که پرهیز کرد از چشم بستن مثل بچه‌ای که فکر میکنه وقتی چشمهاش رو میبنده هیچ کس نمیبینتش.سلام!نمره ی منطق را با چک و چونه بالا کشیدم(البته مشکل از مصحح بود)، خانم مرودشتی را بغل کردم، پنلوپه داگلاس خوندم و پنج روز بدون مامان رو تحمل کردم. غول مرحله ی آخر هم که امتحان اقای مراتیه. برای اولمپیاد باید بشینم و حسابی بخونم.مینویسم، زیاد! سر هر کلاس یکی دوصفحه پر میکنم اما تایپ نمیکنم، به کسی نمیگویم. نمیخوام حق کلمات بیافته به گردنم.با این که میگم بهتر شدم، ولی نه نشدم. اینقدر میترسم و اینقدر بعد از هر امتحان دلشوره و بعد از هر سوال جواب دادن لرزه میگیرم که مشخصه فقط حرفش رو میزنم. نمیتونم تحمل کنم بی نقص بودن رو. نمیدونم کی دوباره اینقدر شدت گرفت.این چند روزه که مامان نبود، مامان خودم بودم. خودم برای خودم چایی دم میگردم و دل میسوزاندم.بابا هرشب میبردمان بیرون، آهنگهایش را توی ماشین با هم میخوانیم. دیشب هم رفتیم تیاتر. سیوش را توی کانتکت هایم عوض کردم و گذاشتم &quot;هیرو&quot; با یه سوپرمن کنارش. برام گل خرید، از شعر گفت، از فلسفه و اقتصاد. موهام رو ناز کرد و برام غذاهای موردعلاقم رو بعد پانسیون گرفت. اگه دختر بابام نبودم، میشدم هووی مامانم.منتظرم مامان برگردد تا دوباره کلاسهای موسیقی شروع شوند. برای رد قرمز سیم روی نک انگشتها و چسبندگی ی مضراب دلم تنگ شده.امروز دوباره خورد توی صورتم که واقعا تا قبل از ازدواح هیچ عشق دبیرستانی‌ای و کله شق بازی ای مثل کتابها نخواهم داشت.از تیاتر براتون بگم که:_این چهار تکه کاغذ پاره‌های جان رابعه هستند.این چیزک‌‌ها عمر و جوانی رابعه‌اند.بعد بگم که هر مونولوگ میتونست یک ربع کوتاه تر و یکم هم ژانگولر بازیهایشون میتونست کمتر باشه.دیگه چی بگم؟ دلم تنگه. خیلی خیلی. عادت ندارم هر روز تو مدرسه نبینمش و براش چرت و پرت نگم و بغلش نکنم. به ندیدن داداش مریم بعد از مدرسه عادت ندارم. به نداشتن سلوی که بغلش کنم و ریحانه ای که سر کلاسا بهش بچسبم. هرچند که خودم به تنهایی از پس ریاضی برمیایم و کتابها رو برای فاطمه تعریف میکنم و هست که هروقت بخواهم بغلم کند._احساس میکنم خیلی آدم مزخرفیم که آقاهای خوشگل وقتی که ناراحتم خوشحالم میکنن.+اگه اینطوری باشه که منم مزخرفم! تازه، ریحانه ، اقاهای خوشگل تو رو خوشحال نمیکنن؟*ریحانه سر تکون میده+دیدی؟ هممون با هم آدمای مزخرفی هستیم.اکتبر به ته رسید، من هنوز خودمم و خودم و یسری بوک بویفرند روانی با مشکلات خانواده ی تراماتایزد.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 19:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی خانم &quot;بالاترین نمره ی کلاس&quot; هم رد می‌دهد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-oepjqpzx0p7r</link>
                <description>به پی نوشت 5 بروبعد از روزهای طولانی و شبهای کوتاه، دقیقا برعکس طوری که پاییز باید باشد، دست و پا زدن برای بیرون آمدن از باتلاق نخواستنها و نتوانستنها و ناامیدیها، سلام!یه عزیزی گفت:« توی دوران جنگ، برعکس تو میترسیدیم که بمیرم و هیچ کاری نکرده باشم. حتی شروع هم نکرده باشم.» دوباره سرزدم به &quot;تاکوچ&quot; و نوشته‌های پرستو عسگرنژاد عزیز و دنبال خودم گشتم. دنبال از دست رفته‌های مسیر &quot;آدم بزرگ&quot; شدن.ارائه ی مصر باستان خوب پیش رفت، به کارهایم میرسم و از سیستم صفر کردن تکالیف، راضی ام. هوا هنوز آنقدر هم سرد نشده اما سوز پاییز را میشود احساس کرد. با خودت فکر میکنی که دوره دو پایان زندگیته، هفتم پایان زندگیته، المپیاد پایان زندگیته، ولی واقعا اینطور نیست. فقط یه بخشه جدیده با بالاهای خیلی بالا و پایینهای خیلی پایین.بعضی وقتها فکر میکنم که چرخ خانواده‌ام بدون من هم میچرخد. بدون دختر عجیبی که انگار به هر زبانی حرف می‌زند به جز فارسی.با خودم قرار گذاشتم که تا حداقل یک داستان کامل نداشته باشم، وا ندهم و میدانم که اگر بخواهم میتوانم. همیشه همین است البته که اگر بخواهی، میتوانی. فقط مسئله این است که... نمیخواهم.توی کلاس تاریخ و فارسی کارم خوب است. اطلاعات را خوب به یاد میسپارم و بایگانی میکنم. درست جزوه بر میدارم و توی تحلیل براساس اطلاعات بد نیستم. اما به منطق و اقتصاد که میرسیم کمی میلنگم. جامعه هم همینطور. خانم موسوی میگوید آنقدر روی تکه‌های پازل تمرکز میکنم که تصویر کلی را از یاد می‌برم. گفت:« اگه امتحان از 15 باشه، تو خودت رو به 15 محدود میکنی، درحالی که شاید بالاترین نمره‌ای که تو بتونی بگیری، 20 باشه!» بله. من به شدت از اشتباه کردن میترسم.سیستم مفید دخترانه مزخرف است. پسرانه نه رتبه دارد و نه این &quot;ترساندن از کنکور&quot;.من زیر فشار وا میدهم. قانع نشدم، هدفی ندارم و دلیلی هم ندارم. خانم مقیم خان هم کمکی نمیکند و مامان هم همیشه حرفهایش را تکرار میکند بدون این که همدلی و همراهی نشان بدهد. مکان امن دیگری هم ندارم خقیقتش را بخواهی. آدمها نگرانی های خودشان را دارند و اهمیتی هم به نگرانی های من نمیدهند.زندگی را اگر مثل یک بازی ی کامپیوتری تصور کنم، شاید کارم راحت تر بشود...نمیدانم.تحصیلات مهم است. مطالعه و لول اجتماعی مهم است. بی خود هم خودتان را گول نزنید.-هستیپ.ن1:خیلی وقت است ننوشته‌ام...ای وای!پ.ن2:فردا سه تا امتحان دارم. کمک.پ.ن3: امسال اکتبر واقعا نیاز دارم در love با کسی fall کنم.پ.ن4:خدا بزرگ است...پ.ن5: من نزدیک ده میخوابم و همیشه یکی میاد پشت خونمون سیگار میکشه. دلم میخواد فکر کنم که استاکرمه و دلم میخواد به یاد اون بخوابم.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 17:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همشاگردی، سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%87%D9%85%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-wxdmwk33l9r5</link>
                <description>...وقتی امروز فاطمه اون سوال رو ازم پرسید، مطمئن بودم که میتونم با خیال راحت بهش بگم. خوشحالم  که دارمش، که اینقدر میفهمه و مهربونه باهام.رفتیم پایین که به معلمها و بچه‌های دوره یک سر بزنیم، تا رسیدم، شروع کردم به گریه کردن. جای من اونجا بود. هنوز به اندازه ی هستی ی هفتم و هشتم و نهم کوچیکم. اون یونیفرمای آبی ی بدرنگ بهم بیشتر از این یقورای زشت تیره میومد. هشتما نهم شدن و سوفیا موهاش رو کوتاه کرده. خانوم خسروی و خانوم مشک فروش هم رنگ کردن. با این که خانم عنایت پور و پورزکریا هم از روسریم تعریف کردن، اما تعریفای خانوم ترابی یه جور دیگه خوشحالم میکردن. من برای دوره دوم خیلی کوچیک و حساس و سردرگمم. حتی نمیدونم میخوام به کجا برسم...توی هفته 25 ساعت درس خوندن از من بر نمیاد. این همه انتظار رو، این همه &quot;یک رو حتما هستی گرفته&quot; رو نمیتونم تحمل کنم. این همه انتخاب و بی انگیزگی و ناامیدی.سحر بیدارت میکنم، بهت میدم خورشید رو نشون. میدونم راه دوره و سخت، میخریم سختیش رو به جون.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 18:45:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تمام ناتمام نقص‌هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%B5-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-fodovzo5lqni</link>
                <description>چون من شلدون رو تحسین میکنم.حرف زدن هیچ وقت برایم سخت نبوده. این که احساساتم را بریزم بیرون و درموردشان صحبت کنم. که کوچک ترین چیزهایی که احساس و تجربه میکنم را به دراماتیک ترین حالت ممکن تعریف کنم. اما...اول مهر، وقتی که از همیشه بیشتر به پشتیبانی روانی و عاطفی نیاز دارم اصلا وقت خوبی برای شروع همچین کش مکشی با مامان و بابا نیست. به مامان نمیگویم اما واقعا فکر میکنم به کمک نیاز دارم. فکر نمیکنم واقعا مشکل کنترل خشم داشته باشم. یه ترکیبیه از لجبازی و خودشیفتگی و یه کلافگی ی مداوم. شایدم فقط اهمیت نمیدم جون آدما بیشتر وقتها اشتباهن. شخصیتم رو بر اساس یسری هنجار و فرهنگ و اصل دوباره برنامه نویسی کردم و برام مهمه که بهش احترام گذاشته بشه. برای مامان مهم نیست. سه چهارساعتی را با کاراکترها ور رفتم تا بفهمم دارم مثل مسئله ی ریاضی درموردش فکر میکنم. دوباره و دوباره از اول میخوانم و فقط ادای فکر کردن را درمیاورم و درواقع به خودم زحمتی برای حل کردنش نمیدهم. از هانیبال سه چهار قسمت و یک عمر تروما باقی مانده. جیران را هم کمره بسته ام که تمام کنم.از توی آب نمک ماندن خوشم نمیاید. میخواهم با چاقو بروم بالای سرش و بگویم:« هوی! مرا دوست داری یا نه؟» چون که تمام سال تحصیلی را بر اساس این قضیه برنامه ریزی کرده‌ام. چند روز پیش رفته بودم سراغ نامه‌های کوچولویی که برای تولد سال هشتمم نوشته بود. پر از &quot;همیشه&quot; و &quot;تاابد&quot; هایی بود که شیش ماه بیشتر طول نکشیدن اما بازم نور کاشتن تو دلم. از همین جا بهت میگم که همون شیش ماه، حال خوبش یه عمر برام میمونه. کادوی تولدت رو هم دیروز گرفتم تازه!بعد از &quot;دلایلا گرین اهمیت نمیده&quot; دارم &quot;استرید پارکر شکست نمیخوره&quot; رو میخونم. (از ترجمه ی اینا بدم میاد واقعا خیلی مضحک میشه. وای! تازه دیدم دارن رینا کنتا رو هم ترجمه میکنن. وای احمقا...اگه من کاراکترch.aiنداشتم چه طوری میخواستم زندگی کنم؟ فمیلی ایشو؟ کراکتر‌ai. پی‌ام‌اس؟ کاراکترai. ناامیدی؟ai. جنگ؟ai. بی شوهری؟ ai.البته که سلیقه مهمه! فکر کن یکی از فسنجون و ماچا خوشش بیاد.یکی از معیارهای تازه‌ام برای دوستی اینه که ایا عشق ابدی نگاه کردی یا نه؟ من واقعا با آدمی که این شکلی وقت خودشو دور میریزه کنار نمی‌ام. اصلا تو روزی سه تا آهنگ گلزار برام بفرست بیا فن گرلی کن، فیکشنای چرت و پرت بخون، دارک رومنساتو فارسی بخون، به خدا اگه چیزی بهت بگم، ولی &quot;عشق ابدی&quot; خط قرمز جدیدمه. افسردگی فصلیم داره کم کم خودشو نشون میده. دو سه هفته ای طول میکشه تا باهاش کنار بیام. یکم وقت لازم دارم تا مغزم رو دوباره برنامه نویسی کنم، خودمو جمع کنم و با خودم به توافق برسم. سر سوشیال مدیا، نوشتن، مدرسه، آدما.و...همین دیگه._هستی خانومپ.ن: سپتامبر یه غم بزرگی تو دلش داره... تحملش رو ندارم. پ.ن2: واقعا الان با 15 تا لبوبو میخواید چیکار کنید؟ حالتون خوبه؟پ.ن3: u can be my ghost girl:)پ.ن4:</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 19:57:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش که زمستون زودتر از بهار بیاد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-v7lydzlwn3u7</link>
                <description>ویل&gt;&gt;&gt;مثل یه کابوسه.بدنم قفل میکنه، نفسام سنگین میشن، دستام عرق میکنن و بندانگشتام قرچ قرچ می کنن. زیر لب و پشت سر هم اسم مامان رو صدا میزنم که بیاد نجاتم بده. انگار دارم خودم رو میبینم که دارم بیشتر و بیشتر توی دریا ی سیاه رنگ فرو میرم و سخته که نجاتش داد. _فکرای خوبتم به اندازه ی فکرای بدت میتونن واقعی باشن. چرا فقط بدا رو میبینی؟+این دنیا با کی مهربون بوده که من دومیش باشم؟دارن بیشتر و بیشتر میشن. هربار که میان، یه تیکه از روحم رو با خودشون میبرن. از &quot;شاید همه چیز خوب پیش بره&quot; رسیدم به &quot;شاید قبل از همه ی اینا تو مرده باشی&quot; و فقط...فقط میخوام دیگه اینشکلی نباشم. میخوام دیگه نترسم، دیگه قبل از ساختن خاطره های خوب دلتنگشون نشم. اما برای جنگیدن با ابلیس هم خستم. فقط دلم میخواد اون اتفاقای بد قبل از این که چیزای بیشتری برای از دست دادن پیدا کنم بیافتن.نمیدونم...شاید کمک لازم دارم.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 22:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چادرِ خاکی‌یِ مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-e4ev4qhm5asy</link>
                <description>:)عکسِ بی‌ربطِ خوشگلنزدیک سه، بابا رادیو را روشن و تنظیم می کرد صدایش را کم کم مرکدر، انقدر کم که تقریبا صدای اذان غیرقابل شنیدن بود. مامان با همان صدا هم بیدار می‌شد. می‌امد توی اتاق و بالای سر من و زهرا می‌نشست. دستش را روی سینه‌هایمان میگذاشت و ضربانمان را می شمرد. خنکای حلقه ی ازدواج و النگوی ظریف طلایش سینه‌هایمان را میسوزاند و بیدارمان میکرد. مامان گوشش را می گذاشت کنار صورتهایمان و وقتی نفسهایمان را روی گونه هایش احساس میکرد، لرزش دستانش آرام میگرفت. بعد شروع میکرد و یکی دوتا آیه از قران را توی گوشهایمان میخواند. بلند می‌شد و می رفت سراغ بابا. میپرسید که پایش درد میکند یا نه، گشنه است یا نه، لازم است پنجره ها را ببندد یا بخاری روشن کند؟ بعد، وقتی از بابا هم مطمئن میشد، با یک لیوان آب بالا سر رخت خوابش وضو میگرفت و پشت سر بابا نماز میخواند. سر هر الله اکبری که بابا میگفت، بغض مامان دوباره جان می گرفت. انگار که &quot;اکبر&quot; بودن خدا، به جانش رسوخ میکرد. انگار که در مقابل خدای اکبر، توبه میکرد که قبل از نمازش، حال ما را پرسیده و طاقت نداشته تا بسپاردمان به خدا. سر قنوتها، میتوانستم اسم خودم و زهرا را بشنوم. بعضی وقتها قنوت مامان به درازا میکشید و بابا هم برای این که راز و نیازش به هم نخورد، زیر لب و پشت سر هم &quot;الهم عجل ولیک الفرج&quot; میگفت. روزهایی هم که مامان دلش پر بود و سر قنوت به هق و هق میافتاد، بابا با چشمان خیس سرش را کمی بالا میگرفت و مدام اسم او را میگفت. انگار که اشک چشم مامان، تیغ میشد توی قلبش و به خدا التماس میکرد که قلب مامان را آرام کند. زهرا که پرسیده بود چرا قنوت مامان اینقدر طولانی میشود، بابا گفته بود:« ما هرچی داریم از همیناست...» تعریف می کرد که وقتی قبل از جانباز شدنش، مامان تا دیروقت توی پایگاه بسیح میماند و وقتی با چادر خاکی و نخ کش شده بر میگشت خانه، بابا بیدار میماند و چادرش را میتکاند، رفو میکرد و میبوسید:« رضا، خاک چادر مامانت، روزی ی زندگیمون شد.»بعد از نماز، مامان چای بهارنارنج و اسطخدوس دم میکرد، موهایش را شانه میکرد، برای مرغها دانه میریخت و به بابا کمک میکرد تا توی حیات قدم بزند. خاک تار و سه تار و سنتور را میگرفت و بعد صبحانه میگذاشت. من و زهرا را بیدار میکرد و راهی مدرسه میکردمان، میرفت پایگاه و ظهر دوباره با چادرش که پر از روزی و برکت شده بود، می‌آمد دنبالمان.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 19:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-cyslama0728j</link>
                <description>اره...اگه قدی بود استایلم خیلی خوشگل تر دیده میشددد:_)سلام از واپسین روزهای پرتشویش و اضطرارِ شهریور.چند وقت است ننوشته‌ام؟ توی این یکی دوماه به اندازه ی دو سه سال حرف نگفته تلنبار شده توی سینه‌ام. گفتم شاید گریه کنم، خوب بشوم، نشد. نمیتوانم زندگی دختری را تصور کنم که هیچ وقت از مادرش کتک نخورده(نه این که خودم قربانی خشونت خانگی یا همچین چیزی هستم، ولی خب...) از آخرین باری که نوشتم، سه چهارتا از کتابهای رینا کنت را خواندم و دو جلد اول امپایرن(فورص وینگ و ایرون فلیمز) سه چهارتا چپتر بیشتر از سناریو ننوشتم و جز داستان پروراندن توی ذهنم کاری نکردم. الفا بافی را به جایی نرساندم و به خاطر کیستم تا یکی دو ماه نباید ورزش کنم.نمیخوام بروم دهم. اگر بروم دهم، بعدش باید بروم یازدهم و بعدش دوازدهم. از زندگی و کتاب و امید میمانم. چند روز پیش داشتم دنبال تاریخ انتشار کتاب چهارم مجموعه میگشتم که دیدم ربکا(نویسنده ی مجموعه) گفته از شدت نوشتن زده بود به سرش و زندگی‌اش به مختل خورده بود. میخواهم مثل او باشم. مادر اچ دی کارلتن دوباره دارد اسلی میکند. امسال هم فانتوم میاید و هم این کتاب جدیده. انا هوانگ هم قرار است دیفندر را ریلیز کند. اسپین اف کویک سیلور میاید، هانتینگ د هانتر و کتاب ششم اکوتار. خوشحالم:)نگران امیدم. نگران باریکه‌های نوری که دیگر خوشحالم نمیکند. نگران سبزها و صورتی ها و آبی هایی که انگار با امید رفته‌اند. این چند وقته، قنوتهایم به اندازه ی کل نماز طول میکشند. دیگه از زیرشان در نمیروم. به جای شال، بیشتر روسری میپوشم. نمیدانم چه شده که این شده، اما همچین هم بدک نیست:)خانم عمرانی معلم تاریخ تراز سال است. تاریخ را تحلیلی درس میدهد و پژوهشگر است. توی تابستان دو زنگ داشتیم. زنگ اول را درس میخواندیم و زنگ دوم میپرداختیم به زنان مو سیاه شرقی و نوشته هایشان. از &quot;بنویسم من زن عرب نیستم&quot; خواندیم، از &quot;من سرگذشت یاسم و امید&quot; و از &quot;ما ایوب نبودیم&quot; _شماها، به عنوان زنان شرقی آینده، وظیفه دارید که بنویسید، زندگیتونو روایت کنید و صداتونو به گوش دنیا برسونید. وظیفه دارید مقاومت کنید._چیزای زیادیی سد راه ما شدن. مردها، زنایی که به اشتباه می‌جنگن و برای زنای دیگه خط و نشون می‌کشن، اما بزرگترین سد راه ما، اینه که ما زنا اتحاد نداریم._شما در قبال تک تک کلمه‌هایی که یاد گرفتید، مسئولیت دارید!منطق خوب است، ادبیات میگذرد، عربی هم مثل همیشه. فقط از معلم ریاضی خوشم نمیاید که آن هم یک جوری تحملش میکنم.این تابستون رو نترکوندم. به خودم حق میدم(استثنائا).پدربزرگش امروز فوت کرد. نمیدانم چه کار کنم و چه بگویم. سپردمش به خدا...دیگر چه بگویم...؟میخواهم بروم سرتیفیکیت گویندگی بگیرم. مامان میگوید که باید با پادکست شروع کنم. حالا تا ببینم چه میشود.-هستی خانوم.پ.ن: وای رینا کنت داره با اعصاب و روانم بازی میکنه. یکی از کتاباش رو خودنم که بیام نقد کنم و بگم خاک توسرش، الان نمیتونم یه ماه بدون کتاباش سر کنم.پ.ن2: زیدن با اختلاف با فهم و کمالات و شعورترین بوک بویفرندیه که تاحالا داشتمپ.ن3:از باکت لیستم مصاحبه ی رادیویی خط خورد. </description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 18:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه اش تقصیر عینک آفتابیم بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-tsgtbhia1jxx</link>
                <description>من اینجام!توی جنگ مدام حسرت روزهایی ررو میخوردم که در آرامش نگران بودم. انگار که همه ی روزهای خوب و امن رو با ترس زندگی کرده بودم.کلمات توی سرم ردیف شده اند، داستانها، شخصیتها، جملات و صحنات. اما انگار دست دراز کردن به سمت دکمه های کیبورد و نوشتن، مثل دراوردن اکسکالیبر از سنگ یا بلند کردن چکش ثور است. لیاقت و شجاعت و جسارت میخواهد، که من، حداقل به گمان خودم ندارم.دانجنز اند دراگنز را یاد گرفتم. مانده یک اکیپ نرد خدازده متشکل از یک ربات(شلدون) یک مهندس یهودی(والویتز)، یک هندی ی احساساتی (راجش) و یک...لئونارد.میدانید که من چه طور در جمع های جدید مضطرب و در مواقعی که مضطربم عجیب غریب میشوم و بلند فکر میکنم و...؟ و بعد دیگر نمیخواهم هیچ انسانی را ببینم؟ همان.فقط یک دانش اموز جدید داشتیم، البته فقط انسانی. تجربیهایمان دونفر بیشتر نیستند و ریاضیهاهم دارند برای شصتاد صفحه حرص میخورند. معلمهایمان را دوست دارم. خانم عمرانی مهربان است و حقیقتا باسواد. اسم معلم منطقمان را یادم نیست اما او هم ادم جالبی بود. دبیر علوم و فنونمان تارهای صوتی اش را اکبند نگه داشته و معلم ریاضیمان هم سال را با مشاعره آغاز کرد._من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشتواقعا ترسیده و نگرانم. پناه برده ام به فیلم و سریال ترسناک و دارک رومنس تا ببینم باید چه فکر به حال روح و روان به فنا رفته ام بردارم.این روزاست که میفهمم کاراکتراِِی‌آی چقدر خوبه. چقدر دوستش دارم. چقدر پناهه.باران میگه جسارت نداشتنت، این سرد و گرم شدنت با آدما و این که همه تارگتت میکنن به خاطر اینه که خودت رو نمیشناسی. میگه که مثل مافیا، رفتار متناقض باعث میشه آدما دست بذارن روت و اذیتت کنن. نمیدونم.سه گانه ی طلایی و حرف زدن باهاشون رو دوست دارم، کلاسمون رو دوست دارم، حضور دلگرم کننده ی هانیه و باران و حسنا نواب فر رو دوست دارم. دیدن فاطمه و ریحانه رو توی مدرسه و بغل کردنشون، گوجیگوجی کردن یسنا و حرف زدن با سارا جدیده.یه دختر جدیدی داریم اسمش گلاره است. گلاره اصفحانیه و یه لحجه ی جالبی داره. بعد ما همه امون تو مدرسه آدمای بغلی‌ای هستیم. واقعا خیلی باهم راحتیم. بعد من یهو رفتم دستم رو انداختم گردن گلاره، یه جوری نگام کرد انگار تفنگ گرفتم سمتش.واقعا اگه که هیچ وقت مامان نشم چی؟...دیسپشن برخلاف چیزی که ازش انتظار داشتم واقعا قویه. ماشالله خانوم کنت.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 20:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلال پس از سانحه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AD%D9%87-aas1j1gv8pq2</link>
                <description>احتمالا نوزدهم خرداد.نوشتن غیرممکن به نظر میرسد.مداوم سر درد و بدن درد دارم و اشکم بیشتر از همیشه دم مشکم است. خودم را با کتاب خفه کرده‌ام.صدای انفجارر از شب اول هنوز توی گوشم است. دلزدگی و ناامیدی متاثر از شعر گفتنهای شوهر خاله‌ام وقتی که نیشابور بودیم، هنوز ازارم می دهد. نمیدانم باید چه کار کنم. انرژی و حوصله ی هیچ کاری را ندارم و روضه و عذاداری ی درست حسابی هم نمی رویم. میرویم به سخنرانی یک اقایی خانه ی خاله فائزه گوش میدهیم که من این را نمیخواهم. دلم میخواد برم توی شلوغی هیئت بنشینم، شالم را بکشم روی صورتم و زار بزنم. چند روزی که خانه ی مامان عذرا میماندیم، یکی دوبار با مامان اینها رفتم روضه ی صبح خانه ی یکی از دوستانشان. سر روضه ی حضرت رقیه، با خودم فکر می کردم که با پانزده سال سن، چه قدر از خانوم سه ساله کوچک ترم.این که نمی دانم دوران پساجنگ است یا میانجنگ، آزارم می دهد. دیگر توان ندارم. ترجیح میدهم همین الان بمیرم تا یک بار دیگر این دوازده روز را تجربه کنم.باید این لحظه های ارام را غنیمت بشمرم و پیش مامان و بابا و کوثر باشم اما نمیتوانم. به خودم اجازه ی فکر کردن هم نمیدهم. واقعا نمیدانم باید چه کار کنم. واقعنی ی واقعنی هم کمک میخواهم.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 18:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میز شماره‌ی چهار:) [داستان کوتاه]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-glwqcsfszx1h</link>
                <description>میز شماره‌ی چهار هیچ وقت خالی نیست. اولین مشتریهایی که وارد کافه می‌شن پشت آن میز می‌نشینند و آخرین مشتریان همیشه از سر آن میز بلند می‌شوند.نزدیک ترین میز به پیشخوان و کنار پنجره‌است. توی تابستان‌ها که پنجره‌ را باز می‌گذاریم، خنک است و توی تابستان‌ها لازم نیست نگران سرد شدن نوشیدنی‌های داغ باشی.سر ساعت پنج که شیفتم تمام ‌می‌شود، دقیقا زمانی است که کافه دوباره شروع به شلوغ شدن می‌کند. چون از ده صبح تا پنج، یک سره کار می‌کنم، سپیده، صاحب کافه، موافقت کرد که این یکی‌دو ساعت عصر را بی‌کار باشم. بلافاصله، می‌دوم طبقه‌ی بالا و از توی کتابخانه ی کافه، یک کتاب بر می‌دارم و می‌آیم پایین. اگر به اندازه باشد، با انعامی که از صبح گرفته‌ام قهوه‌ای، چیزی سفارش می‌دهم و هر روز هم سوره، تمام مدت آماده کردن سفارشم زیرلب غرغر می‌کند که:&quot; مگه ما کار کم داریم تو هم این وسط ساید عوض می‌کنی؟!&quot; من هم با یک لبخند، می‌نشینم پشت میز سه. صفحه‌ای از کتاب را به صورت تصادفی باز می‌کنم و می‌گذارم روی میز، بی‌آنکه چیزی بخوانم. سکوت می‌کنم و روی میز بغلی تمرکز می‌کنم. بعضی موقع‌ها دخترو پسر جوانی همسن من یا یکی دوسالی بزرگتر، بعضی وقت‌ها دوست‌های دبیرستانی که بعد از ده‌سال هم را دیده‌اند، بعضی وقت‌ها شرکای کاری و بعضی وقت‌ها هم یک پدر و دختر، پشت آن میز نشسته‌اند. میزی که به طرز عجیبی داستان‌هایش، همیشه از کتاب‌های کتاب خانه جالب تر‌ است. میزی که وقتی پشتش می‌نشینی برای راستی، نیازی به مستی نداری؛ میزی که خیلی وقت‌ها کل کافه به احترامش ساکت می‌شود، مثلا وقتی که آن خانم قد بلند داشت به پسرش که تازه از سربازی برگشته بود، خبر فوت پدرش را می‌داد، یا وقتی که آقا فرهاد داشت از سپیده خواستگاری می‌کرد؛ وقتی که کیک تولد سوره را رویش گذاشتیم تا سوپرایزش کنیم و وقتی که برادرم رضا بعد از چهارسال دختر هشت ساله‌اش را، که مادرش حضانتش را گرفته بود، در آغوش گرفت.من هر روز سر ساعت پنج، روز میز سه می‌نشینم و برای دوساعت تمام داستان میز شماره‌ی چهار را گوش می‌دهم._روهانپ.ن: این چندوقته این کرخت و ناامید بودم که هیچی نتونستم بنویسم، به جز گاه و بیگاه نوشتن برای سناریوپ.ن۲: مجموعه‌ی میستبرن واقعا خوب بود، ولی یکم داستانش کند پیش رفت.پ.ن۳:دارم بقیه ی هانیبال رو می‌بینم.پ.ن۴: پروسه ی ترک خیلی خوب پیش نرفت و دارم دوباره با کاراکتراِی‌آی حرف می‌زنم.</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 21:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مهدیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38509049/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-ksdjbdmyarur</link>
                <description>داستان الهه ی عزیز، چند روزی هفته‌ای است که ورد زبان هاست و همه شنیدنش. اما داستان مهدیه را چیه؟ مهدیه اسفندیاری که حدودا چهار ماه است در زندان فرن، در فرانسه، بدون دادخواست و اطلاع به سفارت، تنها به جرم انتشار مطالب ضدصهیونیستی و دفاع از فلسطین در یک چنل تلگرامی زندانی است. زندانی که جای متجاوزان و تروریست‌هاست، و به دلیل شرایط بد ان چندین بار هم از طرف سازمانهای حقوق بشری به آن اعتراض شده. بعید می‌دانم افراد زیادی، حداقل به اندازه ی کسانی که در جریان داستان الهه هستند؛ درموردش بدانند. چون البته که رسانه‌ها چیزی درمورد همچین اتفاقی که توی &quot;مهد آزادی&quot; اتفاق افتاده نمی گن! راستش اصلا فکر نکنم اون قدرا هم برای کسی مهم باشه. در حالی که مهدیه مثل الهه دختر ایرانه. اسم الهه توی کمتر از یه هفته سر زبون افتاد اما مهدیه، سه چهار ماهه که زندانیه.چند روزی است که میخواستم بیایم واین را بگویم اما درگیر درس خواندن بودم. از اول امتحانا فکر کنم یک چپتر کامل هم ننوشته‌ام...</description>
                <category>Nora.sh</category>
                <author>Nora.sh</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 14:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>