<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب خانی‌پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38591766</link>
        <description>نویسنده کوچک...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:05:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2908185/avatar/ppSV3A.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب خانی‌پور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38591766</link>
        </image>

                    <item>
                <title>« دچاریم و ناچار...»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-fl4q2jxsaenx</link>
                <description>گاه در اوهام خیال دست به گریبان تقدیر میشوم. گره‌های خشم و نفرتی که ریشه دوانده در وجود بیش از پیش مرا به جویدن خرخره قطورِ ایام مصمم می‌کنند. اصطلاح تقدیر و قسمتی که کوک ‌ناکوک می‌تازاند بر دورگردون ما؛ پس بتاز تا بتازانیم بر تبار بی‌تبارت.</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 27 Oct 2023 15:28:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«گویند که هر تیره شبی را سحری هست»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-q5cssowrrddh</link>
                <description>به پایان رسید؛آن آغازهایی که هیچ‌گاه گمان نمیکردی بشوند نقطه آخر جمله‌ی خوشی‌هایت و یادگاری‌هایی از جنس غم سرخط بنویسند. زندگی را دیگر زندگی نمی‌کنیم بلکه مرده‌ای هستیم که هر‌ثانیه‌ با غم‌های‌ آویزان شده‌ از جان و تنش خودش را دار می‌زند و شب‌ها؛ دقیقا از همان ساعت جفت‌ نفرت‌انگیز به بعد، طاقت طاق می‌شود و آمدن گریه‌هایی که از همان آغاز روز از خودت منع کرده‌ بودی راه خود را می‌گیرند و می‌شوند هق هق‌هایی که در زیر پتو خفه شد.&quot; به راستی که شب آغاز مُردن است&quot;</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 27 Oct 2023 15:18:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«پژواک‌لفظ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D9%BE%DA%98%D9%88%D8%A7%DA%A9-%D9%84%D9%81%D8%B8-fflwtmji5pxo</link>
                <description>قلب‌های‌‌ ما تنگ است وگنجایی دانه خاکی ندارد.حافظه‌مان خسته است وگل فرو‌دست‌هایت‌ را بر‌نمی‌تابد.نه صدای‌ گنجشکی را ونه ترانه‌ای درشب‌ بیداری کهن.جان‌مان به لب آمد، و کرانه‌ها‌ وهر آنچه دریا باز می‌گوید از پژواک واژه‌ها‌، پریشا‌ن می‌کند.اینگونه‌ است که ما‌ خوانندگان حروف سیاه،توان دیدن حروف سبزت را نداریم.</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 14:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سی‌سال انتظار»</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-cpsgm8isoqac</link>
                <description>صاحب این عکس رو می‌شناسید؟!《 صاحب این عکس رو می‌شناسید؟! 》این آخرین تیتری بود که من واسه اون روزنامه نوشتم و فکرمیکنم تحت تاثیر حرف مدیر روزنامه بودم که یه روز بهمون گفته بود.- بی‌عرضه ها! احمق ها! دیگه هیچ فروشی نداریم؛ورشکست شدیم. این شد که همه روی ایده‌های تازه کار کردنو من هم تصمیم گرفتم یه داستانی به ظاهر واقعی بنویسم؛ داستان‌ از این قرار بود که:زنگ خونم به صدا دراومد و پستچی نامه‌ای‌ به اشتباه بهم داد!وقتی پاکت نامه رو باز کردم با چند تا عکس قدیمی از یه دختر و نامه‌ای بد خط رو به رو شدم که نوشته بود: - ریحانه جان، سلام! حالت خوبه؟ سی سال گذشته که از روستا رفتیو شاید دیگه منو به یاد نمیاری و اگه هم به یاد بیاری حتما برات سوال شده که من بی سواد چطوری برات نامه نوشتم‌.راستش چند وقتی میشه که به کلاس سواد آموزی رفتم تا خودم برات نامه بنویسمو التماس ابلفضل پسر مهتاب خانم رو نکنم،راستی تو کجایی؟ آخرین باری که برام نامه نوشتی، به این آدرس بود و خواستی که فراموشت کنم.ریحانه جان گفتی رفتی پایتخت که درس بخونی اما بی بی گفت که شوهرت دادن؛ راستش برای منم زن گرفتن؛ اینکه اون اجاقش کور بود یا من اَللّه و اَعلم اما باهم ساختیم! اونم از عشق من و تو خبر داشت؛ چند سال پیش جونش رو داد به تو.ریحانه هیچکس جات رو پر نکرده؛ دیروز پیش دکتر رفتم که  گفت‌ توی سرم غده دارم.نمیدونم که چقدر زنده میمونم اما تنها آرزوم اینه که فقط یک بار دیگه ببینمت؛ سی ساله که منتظرتم!قربان تو، ناصر! این نامه به همراه چند تا عکس قدیمی چاپ شد و خبرش مثل توپ صدا کرد، همه زنگ زدند! حتی دکترهای مغز و اعصاب؛ هر کسی می‌خواست یه جوری کمک کنه. بعد از اینکه کلی فروش کردیم مدیر روزنامه منو کشید کنار و گفت:-  ترکوندی پسر! حالا این ناصرو کجا میشه پیدا کرد؟ گفتم : - ناصری وجود نداره!اون نامه رو خودم نوشتم و عکسها هم تو پوشهٔ گمشده‌ سی، چهل سال پیش بود.مگه نمیخواستی فروش کنی؟ بفرما!مردم عاشق اینجور داستانها با برچسب واقعی‌ان! مدیر روزنامه تعجب کرد و گفت : - ولی ریحانه پیدا شده، باورم نمیشه؛اون زن رو اوردن نشریه!خانم مسن و مهربونی بود و شباهت زیادی هم به اون عکس داشت؛ نگاهش کردم و گفتم:- شما واقعا ریحانه هستید؟چیزی نگفت و شناسنامه‌اش رو نشونم داد راست میگفت! ریحانه بود! گفتم:- ببین مادر جان این داستان خیالیه هیچ نامه‌ای در کار نیست! من عذر میخوام ولی انگار اشتباه شده.کیفش رو برداشت و آروم از سرجاش بلند شد وقتی داشت از در میرفت بیرون سمتم برگشت و گفت:- میشه اگه بازم کسی گمشده‌ای به نام ریحانه داشت خبرم کنید؟ سی ساله منتظرم!?</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 14:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغازی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-lghwujn1fv8u</link>
                <description>من در نهایت شب آنجا که جهان حقیقت ملال آورش را معترف می شود؛ از خویشتن گریختم. از وجودی که وجود نداشت! از کالبدی که مستغرق در غرامت عشقی نافرجام بود و قلبی که مدت‌ها بود از تزویر این عشق فسرده شده بود. من در نهایت شب؛ گسستم زنجیری را که مدت‌ها بود من حقیقی را در خودش محبوس کرده بود. آهسته، آهسته دور شدم از دنیایی که در آن تنها طنین آوای مرگ؛ سکوت را می‌شکست. با مرگ حیات یافتم و این پایانی بود برای آغاز دوباره‌ام.</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 06:35:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورانی بر دور ارتحال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%84-m4lvz1c1mb4d</link>
                <description>از لحظاتِ وداع آن‌چنان بی‌زارم که گویی جانم میانه چرخ‌دنده‌ی بی‌رحم روزگار قرار گرفته و موریانه‌ای چون خره، بر دامن حیاتم آشیانه‌‌ای ابدی ساخته.نسیان تعطیلاتی که از کودکی به همراهم بوده، در زمانی که جزر و مد غریب به‌پا می‌شود و امواج کوچک بر شن‌های داغ می‌لغزند، برایم به گونه‌ای صعب است که در قنوت نمازهای به سقف نرسیده و سقوط کرده‌ام از اهورای یگانه، تمنا می‌کنم تمام جانم را در پس لحظه‌ای نیمه شب، هنگامی که در بستر خفته‌ام بگیرد و مرا، دعوت به آغوشِ خود کند.نمی‌دانم برای شما مستمعانی که به تماشای رقعه‌ام پرداخته‌اید، کدام یک از حوادث تلخ می‌تواند انتهای داستانک‌ باشد؛ شاید فشردن تکه‌های ماهیچه‌ی در سینه‌ی چون قفستان به زیرِ دندان‌های تیز گرگ شبانه‌ای ایام فراق، یا شاید به تنگ آمدن خلقِ یارتان قلم از بوسه‌های از روی هوس دلدارتان، اما هر چه که باشد یقین‌مندم که برای هیچ یک بالاتر از لونِ تیره‌ی سیه رنگی نیست.در این آبادی پناهی مرا درنمی‌یابد و اندوهم، عمیق‌تر از آن است که برایش اشک بریزم و نمی‌دانم چگونه خود را از این مخمصه نجات بدهم.ندایی در سرم می‌پیچید که به دنبال رنج تازه‌ای بگردم تا بتوانم درد قدیمی‌ام را فراموش کنم اما، رنج موسم نوباوه‌ای سعید که تا رسیدن به مقصدی خطیر زمان کثیری ندارد، بالاتر از اندوه از دست دادنِ چشمانی‌ست که به تماشای عشوه‌گری بی‌هدفشان، بر زمینِ داغ می‌نشستم.ممکن است گمان کنید که سرم را به شهابی سنگی زده‌ام و از عمد می‌خواهم شما را به خنده در بی‌آورم ولیکن، قسم به سعادتی که بره‌ی آزادی را به نام خود زده و دستانم را ترک گفته، به پایان خطِ حیات رسیده‌ام.</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 06:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترصدتابوت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B5%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA-tukuhrgk5ldd</link>
                <description>زينب خانی پور من هم‌ چون‌ مرگیم که منتظر تابوتش بوده؛ تا ارواحش را در آغوش بگیرد و از این دنیای فانی و بیهوده نجات پیدا کند. پس چرامعطلی‌؟ زود باش! من مثل یک مرگ تاریک به روشنایی روز؛ به اندازه صاف بودن سطح اقیانوس و حقیقت وابستگی ستارگان به ماه؛ دوستت دارم. پس به دامم بیوفت. ما می‌توانیم از بالای آسمان؛ از بالای ابرهای طوفانی و بارانی؛ جسم سردت را تماشا کنیم که در تابوتش آرام و بی‌جان خوابیده است.</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 00:59:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محکوم به امیدواری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-epeolemqsljb</link>
                <description>آخرین تابستان ۱۴۰۱از آخرین روز تابستان ۱۴۰۱ مینویسم!در اوج  ناامیدی روحم، هنوز به آینده امید دارم!من منتظر بهار بودم!اما برگ‌های زرد خشک پاییزی آمدند و تمامِ شهر را پر کرده‌اند!من منتظر بهار مانده‌ام!اما زمستان رسید!چندین روز است که لبخند‌هایم رنگ واقعی ندارد!افکارم پر از هیچ است اما باز فکر میکنم!درست نمیدانم به چه؟اما فکر میکنم!من منتظر میمانم!به امیدِ بهاری دوباره، محکوم به امیدواری میمانم!</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 00:32:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کدامین یک؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-jkfbmajbou33</link>
                <description>با کدامین اشک میشود رد پای تو را از میان این دل پاک کرد!به راستی با کدامین دل می‌شوددلتنگت نشد،و دوست داشتنت را بهدست فراموشی سپرد.فراموش کردن تو چیزی شبیه ماه استکه با هیچ دستمالیاز پشت شیشه‌ی اتاقمپاک نمی‌شود.</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 00:26:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکلم در خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%AA%DA%A9%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-plewaeybdqen</link>
                <description>« تکلم در خاموشی »بابا‌‌لنگ دراز عزیز سلام! چندین پیش اتفاقاتی افتاده که باید با کسی در میان می‌گذاشتم ولی به‌نظرم آن قدر‌ها هم خطیر نیامدند پس آن‌ها را در جیب‌های پیراهنم گذاشتم. این اتفاقات هر روز تکرار شدند و از موضوعاتی غیر ضروری تبدیل شدند به موضوعاتی که بیانشان سخت یا به عبارتی دیگر برای من خجالت‌آور بودند. جیب‌های لبريز شده‌ام هیچ، حتی گیوه‌هایم هم پر شده بودند و وقتی که پا در آن‌ها می‌گذاشتم حرف‌ها بیرون و سپس روی زمین می‌ریختند. دیگر جایی برای پنهان کردنشان ندارم برای همین آن‌ها را داخل پاکت‌نامه می‌گذارم و برایت پست می‌کنم. در ضمن، آن طور که باید می‌دانم جودی‌ابوت آن قدر برایتان نامه نوشته بود که به گمانم دفعه‌ی آخر با سیلی‌ای که پست چی نثارتان کرد، تصمیم گرفتید که به دیدارش بروید و به این سیل و یورش نامه‌ها خاتمه دهید؛ ولی اهمیت ندارد چون آبکش صبرم مالامال از بی‌طاقتی شده. باید با کسی صحبت کنم و چه شنونده‌ای بهتر از شما! می‌دانم بابا‌لنگ دراز جان، مدتی پیش متوجه ضرری شدم که نه در دسته‌ی ضررهای مالی قرار می‌گرفت و نه جانی. به گمانم اگر ضرر احساسی تلقی شود درست باشد. قضیه از آن جایی شروع شد که قهوه‌های سرد شده، قطارهای رد شده از ایستگاه، قوری‌های چای سر‌ریز شده از آب جوش، غذاهای سوخته و ته گرفته که بارها بابتشان سرزنش شده‌ام و گلدان‌هایی که بابت آبیاری پیش از حد شبیه به باتلاق می‌شدند، می‌خواستند به من بقبولانند که رج به رج نگاه‌ها، لبخند‌ها و کلام‌های کسی، به خورد دریچه‌های دو‌لختی و سه‌لختی قلبم رفته‌اند. به نظر می‌رسد تنگی نفسی که هنگام دیدار گریبان گیرم می‌شود به خاطر جا خوش کردن هول‌اکسید روی همو‌گلوبین‌های خون سرخ رنگم است که اگر مدت زمان زیادی آنجا بمانند منجر به مرگ میشوند. با این تفاسیر باز هم گه‌گداری برای دیدار و هم‌صحبتی پیش قدم میشوم. شاید هم باید بگویم به قول همسایه‌ی کنارمان که تیمساری بازنشسته است &lt; جان در خشاب اسلحه‌ی عشق می‌گذارم و برای کمالاتش ذره ذره می‌چکانم&gt;شاید دیوانگی باشد ولی اگر خودتان هم لبخند‌های زیر زیرکی‌اش را ببينيد مقداری پول به دست عقلتان می‌دهید و او را پی خرید شیرکاکائو میفرستید. آخر میدانی با لبخند‌هایش حتی عضله‌های صورتش هم سر دماغ می‌آیند و یک دیگر را در آغوش میگیرند. برای تخلیه‌ی هیجانشان آن قدر حصار دست‌هایشان را تنگ و هم را میفشارنند که گرمای دل‌هایشان به قلب‌ها هم سرایت می‌کنند و از این مهر سوزان تنها دیدن گلگونی حاصل از حرارت هم آغوشی‌شان که گونه‌های سفید رنگ جان صنم جانمان را لعاب داده‌اند، نصیب من میشود و اگر بخواهم بوسه‌ای بر سر آن بغلی‌های سرخ بکارم، دوستان منکراتی به حسابم رسیدگی میکنند. درست مثل این که مادری قبل از آمدن مهمان‌ها به فرزندش گوشزد می‌کند که حق دست زدن به شکلات‌ها و پاستیل‌های رنگارنگی که در مقابلش قرار دارند را ندارد و هنگام سر‌رسیدن ميهمان‌ها و پذیرایی از آن‌ها ظرف را به آن طفل‌معصوم تعارف می‌کند و اگر تعارفش پذیرفته شود آخر شب حسابش با کرام الکاتبین است. بابا‌لنگ دراز صبور، امروز که رخت اتاقم را تکاندم، غبار بی‌قراری‌هایم در فضایی که زمزمه‌های خوانش دلنوشته‌های جان گذارم را در آغوش گرفته بود، پخش شدند. نفس که کشیدم در ریه‌هایم کشیدن و طوری که خانه خاله‌ی محترمشان است خرامان خرامان به سمت مغزم رفتند و دستور گذاشتن حلقه‌های فیلم خاطراتم در دستگاه آپارات قلبم را صادر کردند. بابا‌لنگ دراز، امشب دوباره دستانم جسم بی‌جان قلم را به آغوش کشیده و روی سپید‌ه‌ی برف مانند کاغذ به رقص در آمده‌اند و کلمات بر‌آمده از جانم را بر این سپیده حک می‌کنند تا بار دیگر به تو بگویم&lt; از نژند فراقت جان در تن من نمانده و از همان زمانی که خورشید‌چشم‌هایم را برای همیشه به تاریکی محکوم کرد تمام هستی‌ام در تیرگی مطلق فرو رفته است. به هنگام شب دل تنگی بی‌رحمانه‌ای بر سلول به سلول تنم شلاق می‌زند و آرام آرام تاریکی را در آغوش می‌گیرم و می‌گذارم تا سکوت بر لب‌های ترک خورده‌ام بوسه زند. تنم بوی ارتحال می‌دهد. گویا شب اندک خاطراتی که از گذشته به جا مانده‌اند، روحم را به صلابه می‌کشانند. اکنون در من جز آوای عاجزانه‌ی نفس‌هایم که به دیوار‌های خون آلود جسمم تکیه کرده‌اند و در انتظار پایان یافتن پلک بر هم می‌زنند نیست. مدت‌هاست که ابرهای سیاه ور آسمان چشمانم خانه‌ کرده‌اند اما دریغ از یک قطره اشک! اشک‌ها و گریه‌ها در گوشه‌ای از جسم‌ ناتوانم به عزای روح از دست رفته‌ام نشسته و  نوحه‌خوانی می‌کنند. غبار تنهایی و غریبی بر قلب محزونم نشسته و چه سخت است که من امروز با دست‌های بی‌رمقم برایت می‌نویسم که مرگ تنها پناه جان رنجیده‌ی من است. بابا‌لنگ دراز عزیزم، این صدمین یا شاید هم هزارمین نامه‌ای ست که برای شما می‌نویسم و مچاله می‌کنم. روح و زبان عاجزم در مقابل شما به اغما فرو‌رفته‌اند. نمی‌دانم چه بگویم اما این را خوب بدان  که تا آخر دنیا حتی اگر من نباشم، حتی اگر تو نباشی دوستت دارم.♡</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 00:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام شده...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-zekvr2e6ed5c</link>
                <description>نه حرکتی و نه انگیزه‌ای، نمیدانم که چه شد ناگهان همه چیز بر سرم ویران شد. آرزوهایم را باد با خود برد و رویاهایم دیگر از محدوده‌ی خودشان خارج نشدند.افکارم به هم ریخته، تمام معیارهای تشخیص درست و نادرستم از بین رفته.تاریکی مطلق در تمام قلمرو ذهنم حاکم شده و گرد ناامیدی وشکست و غم انگار بر زندگیم پاشیده‌اندفکرهایم رهایم نمیکنند سرشار از ترس از نگرانی والبته همانند همیشه میل به رفتن و فرار از اینجایی که هستم وفرار از تمام پشیمانی ها و حسرت زندگی نکردن‌هایم .نمیدانم شاید چون زمستان را دوست ندارم با من هرسال در میفتدو من هرسال در زمستان روزهای سختی را پشت سر میگذارم.بهار عزیز، لطفا بیا! زودتر از موعد بیا که یخبندانی بزرگ دنیای مرا فراگرفته.  دلم بهار میخواهد دلم تمام خوشی‌های از دست رفته را میخواهد.احساس پیر زنی را دارم که با دستان خود ارزوها و زندگیش را به دستان باد سپرد.من اندوهگینم،دلم لبخندی میخواهد که نگران بعد آن نباشم.به تابستانم فکر میکنم که قرار بود برای کنکور تلاش کرده باشم اما اکنون به این فکر میکنم که یادم باشد هفته ای یک بار از همان ظرف و ظروف گلی که در کودکی درست میکردم درست کنم شب پرستاره‌ای را منتظرم که در پشت بام دراز بکشم و ستاره هارا انقدر نگاه کنم تا بالاخره یک ستاره دنباله دار ببینم و ارزو کنم. شاید هم خود را بین کودکان محله جادادم که باهم بازی میکنندبه دیدن انها که دوستشان دارم میروم‌،مثل مادربزرگمشاید هم با پدرم به صحرا رفتم وکنار پدرم به جدا کردن پیچک‌های داخل لوبیاها یا کاشت گوجه‌ها و افتابگردان و ذرت‌ها کردم.نقاشی‌های زیادی خواهم کشید؛ گل های بیشتری بوخواهم کردم و بیشتر در کنار عزیزانم خواهم بود. به دوستانم بیشتر زنگ میزنم و بیشتر در کنار  خانواده مینشینم و از چهار دیواری تنگ و تاریک اتاقم و رخت خوابم بیرون میروم.و در آن حوالی منتظر پاییز میمانم، نه برای درس خواندن بلکه منتظر سرخ شدن گوجه هایی خواهم بود که پدرم کاشته و من برای چیدن انها خواهم رفت. .البته اگر زنده بمانم!کسی نمیداند فردا را خواهد دید یانه پس با چه جرعتی به خود اجازه میدهد خوشی هایش را به تعویق بیندازد؟اینبار تمام توانم و تلاشم را برای زندگی به کار خواهم برد.بهار عزیزم بیا که بهانه ای برای زندگی پیدا کنم، دوبارهبیا که هر آنچه گفتم با آمدن تو مهیا میشود!/..منِ تمام شده../</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 00:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها‌ترین شبگرد این حوالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-gp8yjjhh41ab</link>
                <description>این شب‌ها چقدر قدم زدن می‌چسبد!این شب‌ها چقدر قدم زدن، می چسبد!نور ملایم چراغ های خیابان،صدای‌های و هوی شلوغ عابران شهر،و تماشای این آسمان سربی و بی‌نقاب؛همه‌اش زیباست،ولی چه فایده؟تو نیستی و چقدر جای تو میان پرسه‌های شبانه‌ام خالیست مرا دریاب،من بی تو تنهاترین شبگرد این حوالی‌ام!</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 23:56:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D9%85%D8%B1%DA%AF-siwhidrxtrcv</link>
                <description>مرگ!سه واژه‌ایست که میلیارد‌ها حرف در آن مرده‌اند. مرگ عزیزان شکی عظیم را به همراه دارد؛ اما حسرت‌ها زبان باز می‌کنند. پشیمانی‌ها بر سوگ از دست رفته‌ها، ناله سر می‌دهند. مرگ همچون تیری که به قفسه‌ی چپ سینه‌ات اصابت می‌کند، درد دارد. که گاهی با خود می‌گویی کاش فلان فرد نبود تا زندگی بهتری داشتی؛ اما به محض از دست دادنش، خواهی فهمید که جای خالی‌اش بیشتر از مرگ درد دارد. مرگ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد، امروز هستی، فردا دگر نیستی.</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 23:51:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای خاکستر شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-j9qngp5vuls3</link>
                <description>از چرخش این ثانیه‌ها خسته بود. گذر روزها برایش حکم خنجری را داشت که هر روز به اندازه‌ی نوک انگشت در قلبش فرو میرفت؛ خستگی‌اش مانند زنی بود که پس از تحمل‌ ماه‌ها بارداری، در ماه نهم بچه‌اش مرده به دنیا آمده و دنیا روی سرش آوار شده باشد. می‌ترسید که یک روز در بین هیاهوی این دنیا ساز‌خوش آهنگ روزهایش ناکوک شود و برگه‌های ورق خورده‌ی کتاب زندگی‌اش با ورقه‌های باقی مانده در هم آمیخته شود؛ می‌ترسید روزی از چپ و راست کردن برگه‌های زندگیش دست بردارد، جوری که شکستش را به تمام مردم اعلام کند. سر‌انجام برایش همانی پیش آمد که از اتفاق افتادنش وحشت داشت! دیگر نایی برای ادامه دادن نبود؛ کلید برق را خاموش کرد، پرده‌های پنجره را کشید، خودکار را لای کتاب گذاشت و سرش را به آرامی روی میز و تنها صدای شلیک بود و یک جسم جا‌مانده با خرواری از آروز‌های خاکستر شده!</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 23:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انس با سکوت..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-yubfbmb75di2</link>
                <description>« انس با سکوت »از معاشرت با آدمیان بیزارم! مگر آسمان دلم را به این سادگی از غبار ظلمت زدوده‌ام که آن‌ها بخواهند خراشی بر آن جای بگذارند؟دسیسه‌هایشان را که دیگر اقبالت را نشانه میگیرند و نام قضا و قدر بر آن میگذارند که چه؟ همان گونه که ما نتوانستیم به قله برسیم، تو نیز نتوانی‌! احمق‌ها نمی‌دانند که این، از کوچک‌نظری ایشان است. آن موقع که در تنگناها برای محبوبی نامه می‌نوشتم و اهدافم را پاره پاره کرده بودم تا «او» تمام من باشد، این دیوانگان به ظاهر فرزانه کجا بودند؟ من نامه‌ها را سوزاندم و اهدافم را بازیابی کردم تا به «او» برسم، اما اینان همچنان در دفتر خاطرات کسی زندگی می‌کردند که هیچ‌شان هم نبود! تو را بد و خویش را نیک می‌نگرانند؛ کسی نیست که در آن فتنه به ایشان بگوید:« عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت؛ که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت! »به دنبال بهانه تراشی برای تنبیه‌ات هستند؛ همان‌ها که تظاهر به خیر‌خواهی می‌کردند!کسی نیست که به آن‌ها بگوید:« من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش. هر کس آن درود، عاقبت کار که کشت! »اشتیاقی به فرار از این دنیای آدم واره نیست؛ فقط بایستی کمتر به اراجیف‌های محلکه درونشان که نقابی بر روخ‌هایشان تصبیت شده‌ است نگریست. ولی مهمترین سرشت آن است که دنیای سکوت تو را از دنیای هیاهو می‌کند و به دنیای آرامش می‌برد. این همان است که گفتم؛ از معاشرت با آدمیان، بیزارم!</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 23:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانی بی آغاز!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-sgqhrr6sc1kw</link>
                <description>با ناتوانایی بغض گلویش را به پایین هدایت کرد. 
سیبک گلویش سوسو میزد بین تارهای حنجره‌اش؛
حنجره‌ای که فریادش سکوت بود سکوتش؛ فریاد میکشید. 
گویی تمام افکارش در آبی دریا شناور شده بود. 
قلم قهوه‌ای رنگش را از کیف چرمی رنگش برداشت و روی کاغذ نوشت.
نوشت از افسانه‌ای که افسانه ماند!
به آخرین خط که رسید نوک قلمش را بوسید و بعد نوشت:
پایانی که هر‌گز آغاز نشد!</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 23:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنه...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38591766/%D8%A2%D9%86%D9%87-sz0ovcm19hu9</link>
                <description>آنه!
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟
‌وقتی در تلاطم زندگی‌، خودت را نیز نمی‌شناختی.
با من بگو از فردا فردا‌‌های مرارت‌ حیاتت،
از عارضه‌هایی که در آن‌ها شکفته شده‌ای.
این‌دم در رویایی حقیقی زندگی کن و ماهیت استوار دریاچه نقره‌ای را به یاد بیاور. 
آنه!
اکنون زمان آن رسیده که به پرواز در‌بیایی و‌ در عرش، خوانش سوزان نغمه‌های دلتنگی‌ات را به گوش همگان برسانی.</description>
                <category>زینب خانی‌پور</category>
                <author>زینب خانی‌پور</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 23:32:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>