<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نصرالله (سیاوش) مرادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38686996</link>
        <description>متولد 1361.اصالتا اهل سنندج.بدنیا آمده در کرج.
siavashmoradi61@ پیج اینیستاگرام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:04:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3979737/avatar/DWpzVh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نصرالله (سیاوش) مرادی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38686996</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب شب مرگی های پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-xrh9avqfaj23</link>
                <description>📚 دومین کتاب من با نام «شب‌مرگی‌های پاییز» منتشر شد. 🍂گاهی بعضی قصه‌ها نوشته نمی‌شوند؛ زندگی می‌شوند... در شب‌های طولانی، در دلتنگی‌های بی‌صدا، و در خاطراتی که هیچ‌وقت رنگ فراموشی به خود نمی‌گیرند.«شب‌مرگی‌های پاییز» روایت آدم‌هایی‌ست که با تمام زخم‌هایشان ادامه داده‌اند؛ آدم‌هایی که شاید در میان صفحات این کتاب، بخشی از خودشان را پیدا کنند.خوشحالم که پس از ماه‌ها نوشتن، فکر کردن و زندگی کردن با تک‌تک شخصیت‌های این داستان، دومین فرزند قلمم به دنیا آمد.امیدوارم این کتاب راهش را به قلب مخاطبانی پیدا کند که هنوز به قدرت واژه‌ها و معجزه‌ی داستان ایمان دارند.✍️ سیاوش مرادی</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 09:17:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب شب مرگی‌های پاییز منتشر شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-gchg8oj8sa69</link>
                <description>من این کتاب رو نوشتم نه برای اینکه فقط یه داستان رو روایت کنمبلکه برای اینکه چیزی بگم که سال‌ها تو سکوت مونده بود.برای تمام شب‌هایی که تو دل جامعه‌ی سخت و قضاوت‌گر،میان محدودیت‌های فرهنگی و فشارهای روزمره،و در میان نگاه‌هایی که گاهی حتی مهربان نبودن، نفس کشیده‌ام.من نوشته‌ام برای کسانی که دیده‌ن عدالت گاهی بی‌اثره،که صداقت بین مردم نادیده گرفته شده،و حتی مهربونی گاهی جرم تلقی می‌شه.برای اون‌هایی که زندگی بهشون آموخت که باید تحمل کنن،حتی وقتی نمی‌خوان، حتی وقتی که خسته‌ان و تنها.هر کلمه‌ی این کتاب، انعکاس شب‌هایی است که بی‌خوابی کشیده‌ام،ساعت‌ها فکر کرده‌ام، عصبانی شده‌ام، با خودم جنگیده‌ام و گاهی شکست خورده‌ام،اما دوباره بلند شدم و ادامه دادم.این کتاب، بازتاب دردها و امیدهای من،تردیدها و مقاومت‌های من، و پیامی است به هر کسی که فکر می‌کند تنهاست.شاید برخی از شما با خوندنش خسته بشین،شاید بعضی لحظاتش تلخ باشه و بعضی جاها قلبتان رو فشرده کنه،اما حقیقت زندگی همینه،تلخ، پیچیده، و پر از چالش.من این کتاب رو برای خودم نوشتم،برای اون لحظاتی که حس کردم صدام شنیده نمی‌شه،برای روزهایی که از جامعه فاصله گرفتم.با این حال، نوشتم،با خوندن این کتاب شاید تلخی زندگی رو بشناسی،شاید ببینی که هنوز امید هست، حتی وقتی همه چیز تاریک به نظر می‌رسه.این کتاب، فریادی است از دل کسی که دیده، تحمل کرده و هنوز ایستاده.و من امیدوارم وقتی صفحه آخر را می‌بندی،بفهمی که حتی در میان پاییزهای تلخ زندگی،همیشه جایی برای بازگشت، برای امید و برای ادامه هست.سیاوش مرادی</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 19:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر نفس‌های تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-aek6zrogr4es</link>
                <description>هیچ‌وقت نفهمیدم اون شب چرا اومد.فقط یادمه در رو که باز کردم، بوی عطرش مثل شعله افتاد روی خاطره‌هام.ده سال گذشته بود، ولی صداش هنوز مثل بارون، رو زخم‌هام می‌ریخت و آرومم می کرد.وقتی تو چهارچوب در دیدمش یه آن خشکم زد، بهش گفتمفکر کردم فراموشم کردی…خندید، خنده‌ای که بیشتر شبیه گریه بود گفت:؟ مگه می‌شه خاکستر، آتیششو فراموش کنه؟بهش گفتم: دیر اومدی.گفت: نه… فقط زود رفتم.نگاهش کردم.موهاش کوتاه شده بود، اما همون چشم‌ها… همون لب‌ها…همون مهربونی، همون عشق خاکستر شده همش خودش بود فقط لبخندش مرده بود.دستم رو گرفت. دستاش سرد بودن. گفت: فقط یه شب… فقط امشب بمونم، فردا همه چی تموم میشه.و تموم شد.صبح که بیدار شدم، نبود. فقط اون عطر لعنتی مونده بود رو بالش.یه نامه جا گذاشته بود، با چند قطره اشک خشک‌شده: سرطان همه چیو ازم گرفت، حتی شجاعتِ گفتنش رو.اومدم فقط برای اینکه یادت بمونه یه‌بار عاشق شدم…بی‌دروغ، بی‌رحم، بی‌نفس...از اون روز هر شب، همون عطرو می‌زنم، فقط برای اینکه بدونم هنوز یادش تو وجودم می‌سوزه،و هنوز…عاشقم.نویسنده: سیاوش مرادی✍️</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 07:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یاد رفته...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-imhjp9aof9u4</link>
                <description>بارون بی‌وقفه می‌بارید.خیابون خلوت بود، بوی خاک و برگ خیس همه‌جا رو پر کرده بود. زن چترش رو محکم‌تر گرفت، موهاش خیس شده بودن و صدای پاشنه‌های کفشش با صدای بارون قاطی شده بود.پشت ویترین یه مغازه‌ وایستاد تا نفسش تازه بشه.. شیشه رو مه گرفته بود. دستش رو بالا برد تا بخارش رو پاک کنه  و همون لحظه، اون طرف خیابون، یک نفر رو دیدمردی با پالتوی تیره، بی‌چتر، با موهای خیس و نگاه آروم.. انگار این نگاه سال‌ها پیش تو ذهنش مونده بود.نفسش بند اومد. دستش پایین افتاد و چترش آویزون شد... مرد هم با دیدن زن وایستاد. برای چند ثانیه هیچ‌کدوم تکون نخوردن... بارون بینشون یه دیوار کشیده بود، اما نگاهشون از بین این دیوار می گذشت.چیزی تو چشمای هر دوی اونهابود که می گفت: یعنی هنوز منو یادش هست؟زن لبخند کمرنگی زد، از همون لبخندایی که همیشه شعله میکشید تو قلب و روح مرد... چراغ قرمز شد. مردم از جلوشون رد شدن، اما اون دو هنوز زیر بارون وایستاده بودن و بهم نگاه می‌کردن.مرد آروم از خیابون گذشت و نزدیک تر شد.وقتی نزدیک شد، زن صدای قلبش رو  می شنید.صدایی که کنترلی روش نداشت.. مرد: سلام...زن لب‌هاش می لرزید گفت: سلام.چند ثانیه سکوت بینشون رو پر کرد... فقط صدای باران روی چتر، روی آسفالت، روی دلتنگیِ سال‌ها بود که سکوت بین اون دو نفر رو می شکست... مرد گفت: فکر نمی‌کردم یه روزی… یه همچین جایی... همین‌جوری ببینمت.زن خندید، خندی تلخی و گفت: منم فکر نمی‌کردم هنوز نگاهت… همون باشه.نگاه زن از روی چهره‌ مرد گذشت  کمی چروک، کمی خسته، ولی هنوز همون چشم‌ها.چیزی خواست بگه، اما نگفت. فقط دستش رو جلو آورد و قطره‌ی بارونی رو که از موهاش می چکید کنار زد.زن چشماش رو بست. لحظه‌ای کوتاه، مثل رؤیایی بود که بوی گذشته  رو می‌داد.صدای بوق ماشین ها، چراغ سبز شد.مرد کمی عقب رفت... و گفت: مواظب خودت باش، الهه... زن که لباش  می لرزید با بغض و چمشای خیس گفت: تو هم همین‌طور… بهزاد.بهزاد رفت،  بین بارون و مه، آروم آروم  محو می شد.. الهه همون جا وایستاد، زیر چترش زیر بارون...بارون هنوز می‌بارید، اما دیگه نمی‌فهمید هوا سرده یا گرم.چند دقدم رفت وقتی به عقب نگاه کرد، خیابون خالی بود.فقط رد پای دو نفر مونده بود…و بارونی که هنوز بند نیومده بود و بی رحمانه تازیانه می زد به روحش... نویسنده: سیاوش مرادی#رمان_ایرانی#سیاوش_می‌نویسد#نویسنده_ایرانی#داستان_تلخ#دردهای_به_استخوان_رسیده#ادبیات_داخلی#کتابخوانی#کتاب_پیشنهادی#داستان_واقعی#رمان_اجتماعی#عاشقانه_تلخ#نویسندگی#ادبیات_معاصر#کتاب_بخوانیم</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 09:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شب ایستگاه شمال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-n5itwsdp7h7s</link>
                <description>داستان کوتاه«نیمه‌ شبِ ایستگاه شمال»قطار ساعت دوازده شب از ایستگاه راه افتاد،اما رها هنوز روی صندلی فلزی سالن منتظر بود.چمدونش کنار پاش بود، پر از لباس، نامه، و چیزهایی که باید باخودش می برد. محراب هنوز نیومده بود... دیر کرده بود. رها سرش رو از سمت وردی چرخوند و نگاهش رو به ریل قطار دوخت. با خودش حرف میزد. گفت: پنج ساله ندیده بودمش، و حالا فقط یه پیام داده: می‌خوام یه بار دیگه ببینمت. همون ایستگاه قدیمی... ساعت شد دوازده و بیست دقیقه... قطار بعدی ساعت یک می‌رسید و هنوز محراب نیومده بود... بارون از سقف زنگ‌زده‌ی ایستگاه چکه می‌کرد و صدای برخورد قطره‌ها با کف سنگی، شبیه تیک‌تاک قلبی بود که داشت از تکرار و اشتیاق می‌سوخت.رها بلند شد که بره،اما صدای قدم‌هایی آشنا پیچید.محراب با چهره‌ای شکسته‌تر از همیشه، جلوتر اومد.چشم‌هاش خسته بود، صدای نفساش سنگین شده بودنرها با صدایی پراز بغض گفت: فکر نمی‌کردم بیای.محراب خندید، اما صداش لرزید و گفت: من همیشه میام… فقط... چند لحظه سکوت... قطره‌ای از موهای خیس رها چکید روی گونه‌اش.محراب خواست دستشو بگیره، اما اون عقب رفت.رها سرشو پایین انداخت و گفت: نکن… اگه دستمو بگیری، دیگه نمی‌تونم برم.محراب گفت: من اشتباه کردم. اون موقع… نباید می‌رفتم.   رهاگفت؛ نه محراب اون موقع باید می‌رفتی. اشتباه من بود که موندمسکوتِ بین‌شون، از صدای قطار بلندتر بود.. رها فقط گفت: من هنوزم دوستت دارم محراب… ولی دیگه نمی‌تونم برگردم جایی که همه چی سوخت.بخوام هم نمیشه برگردم... قطار بعدی رسید... محراب فقط نگاهش کرد.رها سوار شد، نشست کنار پنجره، و وقتی قطار حرکت کرد،با انگشت روی شیشه‌ی بخارگرفته نوشت: اگه یه روز برگشتی، بدون هنوز سر جام نشستم... نیکمت ایستگاه... محراب همون‌جا موند، زیر بارونصبح که مسافرای جدید اومدن، گفتن یه مرد تمام شب کنار سکو نشسته بودو مدام زیر لب می‌گفت: قطار اومد، ولی دلم رفت…✍️نویسنده؛ سیاوش مرادی #کتاب_جدید#رمان_ایرانی#سیاوش_می‌نویسد#نویسنده_ایرانی#داستان_تلخ#دردهای_به_استخوان_رسیده#ادبیات_داخلی#کتابخوانی#کتاب_پیشنهادی#داستان_واقعی#رمان_اجتماعی#عاشقانه_تلخ#نویسندگی#ادبیات_معاصر#کتاب_بخوانیم</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 06:27:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاوش مرادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ojr1sxbimbkr</link>
                <description>نویسندگی برای من فقط نوشتن نیست، نفس کشیدنه.گاهی وقتا یه جمله، یه نگاه، یه خاطره‌ی قدیمی، جرقه‌ای می‌زنه تو ذهنم و همون می‌شه نقطه‌ی شروع یه داستان.من سیاوش‌ام. نه نویسنده‌ای معروفم، نه ادعای بزرگی دارم، فقط یه آدم چهل‌وسه‌ساله‌ام که سال‌هاست قصه‌ها توی ذهنش راه می‌رن، حرف می‌زنن، زخم می‌زنن… و بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم‌شون.نویسندگی برای من یه جور زنده‌موندنه.تو تاریکی‌هاش، غم‌هاش، سکوت‌هاش، و حتی فحش‌هاش، یه چیزی هست که منو نگه می‌داره.نوشتم از درد، از انتقام، از رنج.نوشتم از آدم‌هایی که زندگی باهاشون مهربون نبود، اما خودشونو ساختن.اادمایی تو دنیایی تاریک، پُر از راز و آدم‌های شکسته‌ای که دنبال یه روزنه نجاتن.من یه نویسنده‌ام، اما بیشتر از اون، یه آدمم که داره خودشو لابه‌لای جمله‌هاش پیدا می‌کنه.</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 08:01:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دردهای به استخوان رسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-ttiwadxq17fu</link>
                <description>کتاب دردهای به استخوان رسیده روایت مردی است که سی سال پشت دیوارهای زندان بی گناه جوانی را به پیری کشاند. و وقتی آزاد شد وارد دنیایی شد که هیچ شناختی از آن نداشت، زخم خورد، درد کشید حال در زندانی به نام آزادی گرفتار شد#نصرالله_سیاوش#سیاوش_مرادی#دردهای_ به_ استخوان _رسیده #نویسنده_سیاوش#کتاب_جدید_سیاوش#رمان_توسط_سیاوش#آثار_سیاوش#نویسنده_ایرانی_سیاوش#دردهای_به_استخوان_رسیده</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 18:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دردهای به استخوان رسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-ls5usykxbazh</link>
                <description>سی سال زندان، برای کاری که هیچ‌وقت نکرد.وقتی آزاد شد، نه جوانی برایش مانده بود، نه کسی منتظرش بود. فقط خودش مانده بود و شهری که دیگر نمی‌شناخت.حالا باید زندگی را از نو یاد بگیرد—نه از صفر، از زیر صفر.باید بفهمد چطور با درد گذشته کنار بیاید، چطور با آدم‌هایی که فراموشش کرده‌اند روبه‌رو شود،و چطور در دنیایی که جلو رفته، جایی برای خودش پیدا کند.دردهای به استخوان رسیده داستان مردی‌ست که دنبال قهرمان بودن نیست؛ فقط می‌خواهد دوباره انسان باشد.#کتاب_جدید#داستان_تلخ#دردهای_به_استخوان_رسیده#ادبیات_داخلی#کتابخوانی#کتاب_پیشنهادی#عاشقانه_تلخ#کتاب_بخوانیم#ویرگول</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 15:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دردهای به استخوان رسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-q9zosrdmu6pq</link>
                <description>هر انسانی در زندگی زخمی دارد که گاهی حتی خودش هم فراموشش می‌کند...اما کلمات، آن زخم‌ها را از دل تاریکی بیرون می‌کشند.کتابم &quot;دردهای به استخوان رسیده&quot;روایتی است از دردهایی که هیچ وقت فریاد نشدند...قصه‌ای از انسان‌هایی که در سکوت جنگیدند و در خاموشی ساختند.نویسنده: نصرالله (سیاوش) مرادیبا افتخار منتشر شده در خانه کتاب و ادبیات ایران.این کتاب، هدیه‌ای است از دل من به دل‌هایی که هنوز به درد، عشق می‌ورزند...ممنونم از همه‌ی کسانی که کنارم بودند و هستند.منتظر نظرات و همراهی‌های شما عزیزانم هستم.#دردهای_به_استخوان_رسیده#سیاوش_مرادی#نویسنده_ایرانی#کتاب#ادبیات#معرفی_کتاب#خانه_کتاب#عشق_و_درد</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 07:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دردهای به استخوان رسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-lrdvtt7pjrll</link>
                <description>سی سال...نه یک عمر نه فقط عددی روی تقویم.سی سال زخم خورد،گریه نکرد.بادیوارهای سرد سلول دوست شد.نه قاتل بود نه خائن اما محکوم شد به فراموشی...اما حالا آزاد است...دردهای به استخوان رسیده روایت مردی است که حالا بعداز سی سال باید با زندگی روبرو شود .دوباره...</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 09:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دردهای به استخوان رسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-mlogwed1stf8</link>
                <description>کتاب &quot;دردهای به استخوان رسیده&quot; تازه‌ترین اثر نصرالله (سیاوش) مرادی، نویسنده خوش‌ذوق ایرانی، منتشر شد. این کتاب با نگاهی عمیق به زخم‌های روحی و دردهای انسان معاصر، روایتی تاثیرگذار و متفاوت ارائه می‌دهد.اثری که با زبان ساده و نثری روان، خواننده را با خود به سفری درونی می‌برد و لایه‌های پنهان احساسات انسانی را روایت می‌کند.علاقه‌مندان می‌توانند اطلاعات بیشتر درباره این کتاب را از طریق [لینک صفحه رسمی خانه کتاب و ادبیات ایران] دنبال کنند.#دردهای به استخوان رسیده،# نصرالله مرادی، #سیاوش مرادی،# کتاب ایرانی،# رمان جدید، #معرفی کتاب، #خانه کتاب ایران</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 23:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دردهای به استخوان رسیده (نادر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38686996/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-uqtmkdiyultw</link>
                <description>کتاب &quot;دردهای به استخوان رسیده&quot; تازه‌ترین اثر نصرالله (سیاوش) مرادی، نویسنده خوش‌ذوق ایرانی، منتشر شد. این کتاب با نگاهی عمیق به زخم‌های روحی و دردهای انسان معاصر، روایتی تاثیرگذار و متفاوت ارائه می‌دهد.اثری که با زبان ساده و نثری روان، خواننده را با خود به سفری درونی می‌برد و لایه‌های پنهان احساسات انسانی را روایت می‌کند.علاقه‌مندان می‌توانند اطلاعات بیشتر درباره این کتاب را از طریق [لینک صفحه رسمی کتاب در خانه کتاب] دنبال کنند.#دردهای به استخوان رسیده، #نصرالله مرادی، #سیاوش مرادی، #کتاب ایرانی، #رمان جدید، #معرفی کتاب، #خانه کتاب ایران</description>
                <category>نصرالله (سیاوش) مرادی</category>
                <author>نصرالله (سیاوش) مرادی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 23:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>