<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mi-nor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38729820</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 10:29:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/420179/avatar/tan8MX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mi-nor</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38729820</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رنج نامه ها و چرا من دیگر مشاور خوب پیدا نمی‌کنم؟_قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38729820/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-phuvkbllv73q</link>
                <description>ق۱من فکر می کنم داستان گویی،  بیشتر از کلمه و حس، به زندگیِ زیسته نیاز دارد، به اندازه ای از رنج  و فهم رنج و بعد تبدیل رنج به کلمه. همانطور که هیچ آدم خوش صدایی تا داستانی را عمیقا نفهمد و شخصی نکند قضیه را،  نمیتواند حسی اضافه کند و فقط کلمات را طوطی وار، با صدایی بهتر از طوطی گاهی هم بدتر، نمیدانم، تکرار می‌کند.آدمی باید به کدام نقطه از حد رنج برسد که دست آخر نهیبکی به خود بزند و بگوید: بسه دیگه. وقتش نیست بری پیش مشاور؟مشاور ، نمادی واحد است از گوش های فراوان، گوش هایی که حس می‌کنی باید در اختیارت باشند تا رنج های زیسته را برایشان بازخوانی کنی.مشاور نقش هزاران آدمی را بازی می کند که تو نه میشناسی شان ،نه میدانی کجایند نه می دانی چه مدلی زندگی می کنند و چه رنجی دارند ، نه می دانی حلیم را با شکر می خورند یا نمک حتی نمیدانی خورشت کرفس را بعنوان یه ترکیب جذاب میپسندد یا نه اما دوست داری داستانت را برایشان تعریف کنی، دوست داری بشنوند الان که اینجایی، تو این نقطه از زندگی، چرا اینجایی و کجا میتوانستی باشی که نیستی و چرا نشد که آنجا که باید باشی نیستی و هی مدام تعریف رنج را ها توجیهی کنی برای نرسیدن ها ، گریه ها ، قصه ها و غصه هایت. لابد دست کم حس می کنی خالی میشوی اما من میترسم تهش به این برسم که اگر خالی شدم اما پوچ تر شدم چه . اگر تهش به این رسید که همین؟ همش همین بود؟ این همه صبر و تباه کردن سال های زندگی برای گفتن همین چند مدل رنجِ زیسته بود؟ یعنی تمام مدت برای گفتن همین ها کامْ تلخ، سریده بودی گوشه اتاق و محبوس زندگی ات را بی که لذتی ببری، طی می کردی؟ می ترسم می تر‌سُم یک نفر رنج بیشتری از من داشته باشد بعد دیگر رنج خودم را دست کم می گیرم. هر چند  اندازه اش با آنچه دختر بچه ای هفت ساله و گیر افتاده  وسط جریان هلوکاست را می رنجاند ،مقایسه نشود.هر چند با اندوه مادران  تمام تینیجر های  کشته شده آبان ۹۸ نسبتی نداشته باشد . اما رنج آنها حالا، رنج من هم هست . احتمالا یک جایی وسط خواب هایم یا ناخودآگاهِ تاثیر یافته ام ، برای آن دختر بچه  هفت ساله مرثیه ای خوانده باشم . یا دست کم در خود آگاه بهش فکر کرده ام، سوگواری آبان ،بماند که انگار پوست و خون خودمان بود که  ریخته می شد.می ترسم یک نفر از آن جماعتی که داستانم را شنیده اند بیایند بگویند عجب تباهْ حیات‌ی بوده ایو آدم هیچوقت دوس ندارد باور کند زندگیش تباه شده حتی اگر واقعا شده باشد.  چه بسیار ۵۰ سالگانی را می‌شناسم که در تباهی مطلق بوده اند اما روزی که خودشان به این باور برسند دیگر شاید نخواهند زنده بمانند و آدم مدام دلیل می خواهد که زندگی کند. حتی اگر پر باشد از مردن و حتی اگر مرده باشد. برای من این ندیدن حجم عظیمی از فیلم هاست است که می گذارد زنده بمانم. هنوز فقط نصف هیچکاک را دیده ام، دو سه تایی از تارکوفسکی مانده وچند تایی از جیم جارموش و برگمان و فلینی هنوز انتظارم را می کشند.باری ، آدم برای این هاست که باید برود مشاوره. دست کم مشاور ها رک و راست بهت نمی گویند تباه شده ای ، دلیل روانکاوانه می آورند . با فروید توجیهت می کنند . چی ازین بهتر؟ مریض ترین عادت هایت را حتی اگر کندن تک تک دکمه های کنترل تلویزیون با دندان باشد و تو دلیل منطقی برایش نداشته باشی را، توجیه می‌کنند .کهن الگوهایت را درو می کنند که ببیند از دیونوسوس ات چه  به ارث مانده و از هادس ات؟.  برای هر عنتری که شده ای یک دلیل روانکاوانه تحویلت می‌دهد و باهات سمپاتی دارد. مشاور، پدر معنویِ اگزیستانس من و ماست. ندای بیرونی شده ی درون است و بقیه اش را چون ژیژک در گفتگو  هایش  یک (so on )تمیز می گذاریم. مشکل اما دقیقا اینجاست که مشاور در خوری پیدا نمی‌شود.... </description>
                <category>Mi-nor</category>
                <author>Mi-nor</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 03:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ تو آیینه، نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38729820/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-micu3o3tefop</link>
                <description> آدمی گاه با یک شخصیتایی از یه دهه هایی همزادش را پندار می‌کند که انگار در معاصرش یک نمونه کامل هم پیدا نمی شود . یا بعضی وقتا که نه ، من همیشه فکر میکنم زندگی در دهه پنجاه تا     هشتاد آمریکا حتما لطف خیلی خاص تری دارد. شاید چون نمیدونم واقعا چه شکلی بوده یا شایدم چون جایی اواسط دهه ۹۰ به دنیا اومدم و بشر هر چه را ندارد، هر چه ندیده و هرچه نخوانده برایش جذاب تر است . فاصله ، حد معینی از فاصله ، جذابیت سراب گونه ای دارد . هر چه فاصله ات با چیزی بیشتر باشد جذابیتش هم بیشتر است . بوکوفسکی همزاد من است، همزادی که خیلی با من فاصله سنی دارد، از من بزرگتر است . یا شاید  اگر جایی گوشه ذهنش ایده تناسخ را پرورش می‌داده، باورش کرده و حالا رسیده به چیزی که هست ، به من . باری،همزاد ما یجایی تو  کتاب هالیوود  تعبیر غمگینی از خودش داره و از من . میگه (نگاه کردم به آیینه ، از خودم خوشم می آمد، ولی نه در آیینه، من این شکلی نیستم) من ، هر روز چند بار  تو آیینه دستشویی که شکست بهتری از بقیه آیینه ها دارد و من را اونجوری که می‌خواهم  نشان می‌دهد به خودم نگاه می کنم ، خیره ، یکم بالا پایین و کج و کوله  می‌شوم تا تصویر بهتری  هم بسازد و به این فکر میکنم که چرا تصویر آیینه توی اتاق با آیینه دست شویی این حجم تفاوت فاحش داشته باشد ، چرا آدم تو دستشویی در حد متیو مک کانهی جذاب است و در اتاق شبیه ورژن آپدیت  نشده ی خودش و دست آخر  میگم نه، تو، این نیستی .اینی نیستی که هست . هیچ وقت تصویر مطلوبی از خودم ندیدم. هیچوقت چهرمو باور نکردم و بعد انگار خودمو، همه ی خودمو . بیاد می آورم هزاران صبحی که بعد از بیدار شدن با امید خاصی به تطبیق سوژه ذهنیم با  واقعیت رفتم جلو آیینه و نا امید شدم، خالی از جذابیت و  این چیزی نبود که من باید می‌داشتم.  میگفتم خب، حالا شاید سر صبحه و پف داری و گود است زیر چشم و سو آن و بهمان.ظهر دوباره با همان انگیزه اول می‌رفتم و دستم خالی تر می‌شد. باید چه بهانه ای می‌آوردم؟ تقصیر کی بندازم؟ یا بقول نوید تو مغز ها... باید دهن کیو سرویس می‌کردم؟ وقتی یه عنصر بیرونی ای وجود داشته باشد که بشود تمام رنج و ماتم و ناتوانی ها را گردنش انداخت ، فشار روانی کمتر می‌شود. برای هر فشاری مقصری لازم دارم و چه بهتر  که این مقصر وجود خارجی داشته باشد و من نباشد. که نبودم.  اگر دلیل عقب افتادن در تحصیلاتم و ناقص ماندن نود درصد از کارهای زندگیم ، اگر دلیل شلختی بی حد و مرز اتاقم ، خودِ من باشم لا اقل دلیل جذاب نبودنم من نیستمکی‌رک گور میگفت مساله تملک امر عینی است نه تقرب به آن و برای همین است که من باور نمیکنم که جذاب نباشم. مالکیتم نمی پسندد، غرورش لکه دار  می‌شود حتی اگر در تمام مقایسه ها با خوب های هالیوود ببازد  باز هم امیدوار است. و تلاش تباهی می‌کند تا بالاخره با یک نفر نقطه اشتراکی پیدا کند که قابل تحمل است. شاید شرق پروژه آزمایشیِ الهی بوده برای اتود زدن چهره آدمی و وقتی در غرب به کمال رسیده ، دیگر به حال خودش ول شده. دلیل منطقیِ دیگری پیدا نمی‌شود. بشر همیشه امیدورار است و من هم. به این امید که روزی، جایی، برای آدمی جذابیتی داشته باشم چونمن از خودم خوشم می آید اما نه در آیینه ، من این شکلی نیستم</description>
                <category>Mi-nor</category>
                <author>Mi-nor</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 02:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خُد مان‌دِگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38729820/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%8F%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%90%DA%AF%DB%8C-mpdu2jnkebjz</link>
                <description>آدم دوست دارد یک وقتایی تا ابد نخوابد که تمام کتاب هایش را تمام کند و بعد دوباره همه را یکی یکی از اول مرور کند . در اضطراب کمبود زمان است از To Do List  و واچ لیستش.  تمام زمان های پیش رویش را کم می‌داند و می تررسد اگر نرسم چه؟ و یک وقتایی هم دلش می‌خواهد انقدر بخوابد که همه ی رنج های آوار شده را ببلعد در خواب، و بی حسی طی کند و هر چه زمان هست را بیهوده طی کند تا زندگی بالاخره یک جایی یقه اش را بگیرد بگوید: خب دیگه وقتت تمومه  ۱۲ شب عاشق است ، شش صبح نه شاید هیچ آدمی شیش صبح عاشق نباشد، حس عشقش نیاید یا مثلا خواب بر تمام  حس های غریزی و خودآگاه سایه بندازد یک روز تهِ هر چه فلسفه است را در می‌آورد، ویرجینیا ولف می‌خواند و از نسلِ بیت دیتا جمع می‌کند که فوموی  عقب ماندن از روشنفکری خرابش نکند. بوچلی گوش می‌دهد ، تارکوفسکی میبیند تا حس کند (چیزی) می‌فهمدو یک روز تمام پوچی محیط را خلاصه میکند در اکسپلور اینستاگرام، تیک تاک و هر  ابتذالی را که تا آن روز(ابتذال) خوانده بودش را فتح میکند، تپه ای باقی نمی‌گذارد . آدم مدام تغییر می‌کند حتی وقتی خودش انتظارش را ندارد عوض نمی‌شود، اما تغییر می‌کنداز رنجی که می برد انحصار می سازد ، رنجی خاص تولید می‌کند و بقول آن شهریارِ دیارِ نقدِ دوران، فراستیِ ایران ، با اندازه رنجش استمناء می‌کندآدم فکر می‌کند (کسی) یا بقول آندرسون (چیزی) شده  یا می‌شود یا خواهد شد یا باید باشد.دریغ ازین خیال خالم آدمی گناه دارد .  </description>
                <category>Mi-nor</category>
                <author>Mi-nor</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 04:16:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>