<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نسرین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38825733</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:31:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نسرین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38825733</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کشف استعدادهای پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38825733/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-b1urjuw4gdqn</link>
                <description>در خانواده ما، همیشه داستان‌هایی از پدربزرگم، آقاجون، نقل می‌شود. می‌گویند صدای بی‌نظیری داشته؛ از آن صداهایی که وقتی در جمع می‌خوانده، همه میخکوب می‌شدند. عکس‌های قدیمی‌اش هست که در کنار دوستانش، با یک تار در دست، لبخندی به لب دارد. عمویم هم رگه‌هایی از این استعداد را به ارث برده؛ شاید نه به قدرت آقاجون، اما در دورهمی‌های خانوادگی، وقتی می‌زند زیر آواز، همه سر ذوق می‌آیند. حتی عمه‌ام، که هیچ‌وقت به‌صورت جدی دنبال موسیقی نرفت، ناخودآگاه همیشه ریتم‌ها را درست می‌گیرد و صدایش زنگ دلنشینی دارد. انگار یک جور «ژن خوش‌صدایی» یا حداقل «استعداد موسیقی» در شجره‌نامه ما وجود دارد.اما من؟ من همیشه در دسته «شنوندگان» بوده‌ام. در مدرسه، از کلاس موسیقی فراری بودم چون فکر می‌کردم صدای خوبی ندارم. هیچ‌وقت جرئت نکردم در جمع بخوانم، حتی یک ترانه ساده. همیشه با حسرت به کسانی که به راحتی آواز می‌خوانند یا سازی می‌نوازند نگاه کرده‌ام. خودم را قانع کرده‌ام که من این استعداد را به ارث نبرده‌ام؛ من بیشتر اهل حساب و کتابم تا هنر و آواز.با این حال، یک سوال همیشه در گوشه ذهنم هست: واقعا این استعداد در من وجود ندارد، یا فقط هیچ‌وقت فرصت شکوفایی پیدا نکرده است؟ آیا ممکن است آن ژن خوش‌صدایی، مثل یک بذر خفته، در وجود من هم باشد، اما ترس از قضاوت، کمبود اعتماد به نفس، یا تمرکز بر جنبه‌های دیگر زندگی، مانع از جوانه زدنش شده باشد؟ یادم می‌آید در کودکی، وقتی تنها بودم، برای خودم آوازهایی زمزمه می‌کردم و از آن لذت می‌بردم. شاید آن علاقه کودکانه، نشانه‌ای از یک استعداد پنهان بود که بعدها سرکوب شد؟این فکر که شاید من هم بخشی از آن میراث هنری خانواده باشم، هیجان‌انگیز است. اگر می‌دانستم که واقعا یک زمینه ژنتیکی برای موسیقی یا آواز در من وجود دارد، چه تغییری ایجاد می‌شد؟ شاید اولین اتفاق، افزایش اعتماد به نفس بود. دیگر فکر نمی‌کردم که «من کلاً برای این کار ساخته نشده‌ام». شاید این آگاهی، انگیزه‌ای می‌شد تا دوباره به سراغ آن علاقه قدیمی بروم؛ شاید یک کلاس آواز برمی‌داشتم، یا سعی می‌کردم نواختن یک ساز ساده را یاد بگیرم. حتی اگر قرار نبود یک خواننده حرفه‌ای شوم، صرفاً لذت بردن از این فرآیند و کشف بخشی پنهان از وجودم، می‌توانست تجربه ارزشمندی باشد. دانستن اینکه «پتانسیلش را دارم»، می‌توانست قفل بسیاری از ترس‌ها و تردیدها را باز کند.البته، استعداد فقط به هنر و موسیقی محدود نمی‌شود. شاید در خانواده شما، استعداد خاصی در ورزش، در حل مسئله، در رهبری، در داستان‌گویی یا حتی در همدلی با دیگران وجود داشته باشد. این‌ها هم می‌توانند ریشه‌های ژنتیکی داشته باشند. ما اغلب فقط به استعدادهای آشکار توجه می‌کنیم و از پتانسیل‌های نهفته خودمان غافلیم.در نهایت، چه استعدادهایمان آشکار باشند و چه پنهان، سفر برای شناختن و پرورش آن‌ها، بخشی جدایی‌ناپذیر از رشد ماست. دانستن اینکه ژنتیک چه نقشی در این میان ایفا می‌کند، می‌تواند این سفر را آگاهانه‌تر و شاید هیجان‌انگیزتر کند. شاید وقت آن رسیده که به جای تمرکز بر آنچه «نیستیم»، به دنبال کشف تمام چیزهایی باشیم که «می‌توانیم باشیم».</description>
                <category>نسرین</category>
                <author>نسرین</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 11:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرداخت مستقیم برای گیاهان آپارتمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38825733/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-i27z27i3xtuz</link>
                <description>صبح یک روز پاییزی، وقتی از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم گیاه پتوسم بود که برگ‌هایش زرد شده بود. آهی کشیدم و با خودم گفتم: «باز هم فراموش کردم آبش بدهم...» این چهارمین گیاهی بود که به خاطر مشغله‌هایم قربانی شده بود. با یک حس عذاب وجدان، گلدان را کنار گذاشتم و در دلم آرزو کردم که کاش راهی بود تا این گیاهان بیچاره خودشان آب بخورند.همان شب، خواب عجیبی دیدم. در خواب، دنیا کاملاً تغییر کرده بود. گلدان‌ها به سیستمی متصل شده بودند که چیزی شبیه پرداخت مستقیم برای گیاهان بود! هر گیاه آپارتمانی یک حساب مخصوص خودش داشت. سیستم، میزان نیاز هر گیاه به آب، مواد مغذی، و حتی نور خورشید را محاسبه می‌کرد و خودش به‌طور خودکار همه چیز را تأمین می‌کرد.در خواب، دیدم گیاه پتوسم که همیشه زرد و بی‌حال بود، حالا سرحال و شاداب شده. وقتی نزدیکش شدم، یک پیام از سیستم گیاه‌شناسی دریافت کردم:«گیاه پتوس شما امروز ۵۰۰ میلی‌لیتر آب و ۱۰ میلی‌گرم کود دریافت کرد. نیازش به نور نیز برطرف شد. شما فقط استراحت کنید!»حتی سیستم، یادآوری می‌کرد که کدام گیاه به هرس نیاز دارد. یک پیام دیگر آمد:«گیاه مارانتا شما نیاز به کوتاه کردن برگ‌های خشک دارد. آیا مایلید ما این کار را برای شما انجام دهیم؟»لبخند زدم و فکر کردم: «چه دنیای بی‌نظیری!»وقتی از خواب بیدار شدم، حسرت این تکنولوژی را خوردم. کاش واقعاً سیستمی وجود داشت که نه فقط گیاهان، بلکه زندگی‌مان را این‌قدر راحت می‌کرد. سیستمی که به جای ما فکر کند، برنامه‌ریزی کند، و کارها را انجام دهد. شاید روزی برسد که پرداخت مستقیم نه فقط برای قبض‌ها و اقساط، بلکه برای همین گیاهان بی‌زبان هم وجود داشته باشد.اما تا آن روز، به خودم قول دادم که حداقل هر شب به یاد پتوس زردم باشم و فراموش نکنم که کمی آب به او بدهم. شما چطور؟ آیا دوست دارید گیاهانتان هم پرداخت مستقیم داشته باشند؟</description>
                <category>نسرین</category>
                <author>نسرین</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 14:08:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنشسته‌های پیگیرند، حتی پیگیر معابر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38825733/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%B1-y5apiddjtaus</link>
                <description>یادم میآید که در روزهای پشت کنکوری، سروصدای همسایه‌ای کریه و به شدت رومخ همیشه مایۀ آزارم بود. اسمش فتحاله بود و نزدیک شست وپنج سال سن داشت. معلمی بازنشسته بود که هیچ دانش آموزی دل خوشی از او نداشتت. بدترین چیز این آدم طرز صحبت کردن و صدایش بود. بین هر واژه‌ای تا واژۀ بعد چند لحظه سکوت میکرد هر کدام از واژه‌ها را با صدای بلند و رسا ادا میکرد. هربار که صدایش را میشنیدم حس میکردم که سر کلاس درس هستم و معلم هم دارد به خنگترین شاگردش الفبا می‌آموزد. فتحاله این توانایی را داشت که دربارۀ خریدن یک کیلو پیاز صحبت کند و در مخاطبش احساس خنگ بودن و انزجار از زندگی برانگیزد. اما داستان سروصداهایش در دوران کنکور من جای بحث دارد. جناب فتحاله در جایی از یک خدابی‌خبر شنیده بود که شهرداری و ادارۀ راه و شهرسازی تمامی معابر و خیابانها را بیمه کرده‌اند و اگر اتفاقی برای هرکسی در هرجایی بیفتد میتواند به شهرداری مراجعه کرده و طلب حق کند و پول خسارتش را بگیرد. اول این را بگویم که فتحاله به طبیعت‌گردی علاقۀ زیادی داشت و در عین حال به پیاده‌روی کمترین علاقه‌ای نشان نمیداد. به این دلیل بود که همیشه با ماشینش به طبیعتگردی میرفت و این ماشین بیچاره با سخت‌ترین و ویران‌ترین جاده‌های منطقه همیشه دوست و همسفر بود. همین هم باعث شده بود که جلوبندی ماشینش همیشه عیب و ایراد داشته باشد. بعد از این که مجبور شد برای تعمیر جلوبندی و عوض کردن چند قطعه به تعمیرگاه برود هزینۀ زیادی را متحمل شد. بعد از باخبر شدن از قضیۀ بیمه شدن جاده‌ها و معابر به شهرداری رفته بود و از آنها طلب خسارت کرده بود که شما جاده‌ها را بیمه کرده‌اید و ماشین من ویران شده و شما باید هزینه‌های من را بپردازید. شهرداری هم خیلی جدی‌اش نگرفته بود و با یک استکان چایی و دو حبه قند و چند کلام شوخی از او پذیرایی کرده بودند. بعد از آن چند بار دیگر برای شکایت و طلب پول بابت سرعت‌گیرهای شهر به شهرداری مراجعه کرده بود و هربار دست رد به سینه‌اش زده بودند. فتحاله هم که گمان میکرد بر کرسی حق نشسته هر روز اهالی محله را با داد و بیداد دور خود جمع میکرد که راضیشان کند که با او همراه شوند برای اعتراض کردن. فکر میکرد که اگر با جمعیت بیشتری به شهرداری برود آنها مجبور می‌شوند که حق فتحاله را تمام و کمال بپردازند. حق تعمیر جلوبندی ماشینش، پیچ خوردن پایش در چاله‌ای مقابل در خانه‌اش که خودش به خاطر تعمیرات لوله‌های آب منزلش کنده بود، تمام شدن لنتهای ماشینش به دلیل اصطکاک جاده و تعویض چهار حلقه لاستیک. تا به حال آدم به این حد خودشیفتۀ ابله ندیده‌ام که زمین و زمان را مسئول همه چیز میدانست و خود مسئولیت هیچ چیز را به گردن نمیگرفت. حقیقتا موجود نفرت انگیزی بود. چنان هر روز همۀ محله را با سروصدا به هم میریخت و هر روز به شهرداری مراجعه میکرد که گمان میکردیم روانش به هم ریخته و باید فوری بستری شود. هر آن انتظار داشتیم که اتفاق عجیبی روی دهد و کار خلاف عادتی از فتحاله سر بزند. کارمندهای شهرداری هم از دستش به شدت عاصی بودند. در حدی که  طبق آمار انگیزۀ کارمندان شهرداری برای بیدار شدن از خواب و به سر کار رفتن تا شصت وپنج درصد - به تعداد سال‌های عمر فتحاله -  کاهش یافته بود.ماجرا به آنجا ختم شد که فتحاله خان با همراهی دو نفر از دوستان بازنشسته‌اش برای بار آخر به شهرداری رفته بود و توهین‌های مکرری به چند نفر از کارمندهای شهرداری کرده بود. آنها هم اینبار با پلیس تماس گرفته و جناب فتحاله را که تا آن زمان احترام سنش را نگه داشته بودند تحویل پلیس داده و از او شکایت کرده بودند. خلاصه اینکه بعد از آن فتحاله خان دیگر به شهرداری نمی‌رفت و مکررا به دادگاه احضار میشد.کاری که هیچکس از پس آن برنیامد توجیه کردن فتحاله دربارۀ مسئلۀ بیمه بود. گمان میکنم که هیچکس هم به درستی از چندوچون آن آگاه نبود. اما چیزی که دل همۀ اهالی محل را به خاطر رفتارهای فتحاله خنک کرد این بود که یکی دیگر از همسایه‌ها که تازه سنگ کلیه‌اش را دفع کرده بود با جمعی از اهالی محل به خانۀ فتحاله رفتند. همسایۀ رند ما در این دورهمی از فتحاله خواسته بود که با او همراه شود برای رفتن به شهرداری و ادارۀ راه و شهرسازی و تقدیر کردن از آنها به دلیل چاله‌های متعدد معابر که باعث شده بودند او سنگ کلیه‌اش را دفع کند. فتحاله هم با عصبانیت آنها را از خانه‌اش بیرون انداخته بود و آنها هم با قهقهه و شنگول خانۀ فتحاله را ترک کرده بودند.</description>
                <category>نسرین</category>
                <author>نسرین</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 20:33:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>