<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماریه متعبد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38903969</link>
        <description>یکسری داستان الکی
با یک راویِ الکی‌تر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:49:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/960178/avatar/xSXibR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماریه متعبد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38903969</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه ای به پرستو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-kubfk2rztkh1</link>
                <description>Dust in the wind / Kansasامروز شیش ماه شد. شش ماه بدون تو. تو از ایران رفتی و من جاماندم، میان هزاران سوال از دوست و فامیل و آشنا؛ زیر رگبار نگاه های متعجب و کنجکاو هر کوچه و هر دیوار و هر سقف.آقای پرستو سلام!اینجا ساعت ۴ صبح است؛ هوا گرم است، کولر روشن میکنیم! آنجا چطور؟ آها راستی کولر نداری؟ اسبابی خریدی؟ نخریدی هنوز؟ شهلا جون میخندید می‌گفت پول هایت ته کشیدند، اینگونه جوابش را دادم، که از همان ماه های اول به هر دری زدی که خودت را مشغول کاری کنی.بله! اینجا وضعیت وحشتناک است. بله بله تا سی مرداد از تحریم معافیم یا یک همچین چیزی!حالا اخبار را خودت هم میتوانی دنبال کنی. حالت چطور است؟ چه می‌کنی؟گاهی پشت وبکم خوابت می‌برد. خوابت که می‌برد من تماس را می‌بندم، می‌نشینم گریه میکنم.مامان سوالت را می‌گیرد، مامان خیلی خوشحال است که رفتی. غزاله و امیرحسین دست به اتاقت نزدند، شهلا جون اجازه نمی‌دهد بهشان، پسر ته تغاری‌اش را بیشتر از دختر و دامادش دوست دارد انگار. هفته ای یکبار می آید یک دستمال می‌کشد به میز و کامپیوترت، آینه را تر و تمیز می‌کند و دوباره در اتاق را قفل می‌زند چون دوست نداشتی کسی واردش شود.پدرت دیشب داشت شهلا جون را مجاب میکرد لباس هایت را بدهند خیریه.که یکباره شهلای مهربانی که ما می‌شناختیم عبوس شد. پدرت را از شام خوردن منع کرد فرستادش خانهٔ ما، برود پیش مهدیار و باباجان؛ مطمئنم آنجا هم چیزی برای خوردن گیرش نیامده بود که وقتی برگشت مستقیم داخل یخچال و قابلمه را سرک کشید. ولی خب شهلا دلش نازک است، هم برای پدرت ساندویچ و حلوا کنار گذاشته بود هم برای مهدیار و بابای من.آقای پرستو دلم تنگ شده.آقای پرستو دلم خیلی تنگ شده!وسط درس خواندن هایم ناخودآگاه گریه میکنم و تازه وقتی اسم روی دفتر و کتاب می‌چکد به خودم می‌آیم.مامان و بابا را محکم تر بغل میکنم!بیشتر میروم بندرعباس!بیشتر آنجا میمانم!نصف شب ریتم نفس کشیدن های رها را نگاه میکنم!لباس های بابا جان را بو میکنم!از دور تا دور اتاق کار و گالری و حتی منظرهٔ حیاط خلوت عکس گرفته ام که دلم تنگ شد نگاهشان کنم!تانیا و ترانه را بیشتر میبرم برای بستنی خوردن و خرید!گاهی میروم پیش روشنا میمانم بلکه صرفا یک چهل دقیقه بروم از مدرسه یا کلاس چرتکه، تانیا را برگردانم خانه!پرستوی عزیزم مطمئنم برخلاف قولی که دادم و تمام تلاش هایی که کردیم اگر بیایم دق میکنم.دلم غر غر های مامانم را میخواهد، حتی دلم برای وقت هایی که نمره ام کم میشد و دور تا دور خانه دنبالم می‌کرد تا جارو را روی کمرم فرود بیاورد تنگ میشود.دلم برای موهای مشکی و کوتاه رها، بوی بیمارستان گرفتن لباس هایش بعد از کار.آشپزی های روشنا.حیاط و حوضچه اش، وقت هایی که داخل حوضچه پتو می‌شستیم.دلم برای درخت لیمو.دلم برای کشوی عینک های باباجان و انباری بهم ریخته اش.دلم برای شله زرد های شهلا.آیدا و لباس های پخش و پلایش تنگ میشود.دلم برای تو ولی...!بدون تو تپیدن دل و نفس کشیدن ممکن نیست!اگر بیایم آنجا و اتفاقی بیفتد چه؟اگر بمانم اینجا و باز هم اتفاقی بیفتد چه؟نیایم میمیرم.بیایم زنده به گور میشوم.پرستو کاش دوستت نداشتم، کاش دوستم نداشتی.اینگونه وسط زمین و آسمان گیر افتاده ام، راه خلاصی‌ام چیست؟ تو بگو! تویی که میدانی و میدانم که میتوانی خلاصم کنی! تو بگو!</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 19:26:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-dbrudbkizy74</link>
                <description>امروز صبح یکی از کسانی که قبلاً به او تقلب می‌رساندم پنج تا خودکار صورتی برایم به ارمغان آورد و حال آنقدر مبتهجم که نشسته ام پشت میز لنگانم و حدود پنج ساعتی می‌شود که حتی برای عصرانه که وعدهٔ مورد علاقه ام است، بلند نشدم.تا صرفاً بنویسم و بنویسم و بنویسم!شوقم از این است که تا به حال خودکار صورتی نداشته ام؛ همه‌شان یا مشکی و آبی و قرمز بودند یا از آنهایی بودند که اغلب مدرسه، به عنوان تشویقی به شاگرد های ممتاز میداد، همان هایی که شش رنگ داشتند، منتها در عمل فقط رنگ های آبی و مشکی و قرمزش کار می‌کرد.این امر باعث شده است فکر کنم چقدر به علت وضعیت مالی خانواده، در کودکی، زندگی را سخت گرفتم؛چقدر دلم میخواست هزینه های خانواده را کم کنم؛ چقدر دلم میخواست دختر خوبی باشم؛ چقدر اهمیت می‌دادم به کلیشه های اینچنینی.و حالا چه برایم مانده؟ یکسری توقعات؟ الان اگر چیزی را صرفا برای خودم بخواهم، می‌گویند:«ماریهههه؟ تو که از این اخلاق ها نداشتی!»حتی گاهی این طرز تفکر تبدیلی کرده بود به طعمه ای برای سواستفاده، با برچسب کمک کردن، کارمند خوبی بودن، دوست صمیمی و هزار نوع برچسب دیگر در جامعه، که فکر میکنم همه از آنها مطلع هستیم.حال، خودکار تلنگری شد که بدانم خودم باید شخصیت اول زندگیی باشم، که تاکنون خودم فقط پایش ماندم.گفته ها بمانند برای دفعات بعدی.به پاس این تلنگر خوشرنگ، این متن هم در اثنا بماند برای اوقاتی که از راه به بیراهه میروم.این چک نویس روی پنجرهٔ اتاق چسبیده، می‌ماند.ماریه متعبد</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 16:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشو بیرون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-c7ahmwnehnlq</link>
                <description>باز با پدرش بحثش شده بود؛ «میخوای سرت رو به باد بدی؟ کم برات گذاشتیم حالا میخوای از نون خوردن مارو بندازی؟ تو رو من بزرگت نکردم؟ نگاه کن دور و برت رو، مادرت رو من رو، اگر یکی دو سال دیگه از پا بیوفتیم، اونوقت تو میخوای مارو زیر پر و بالت بگیری؟ تو که دیگه نیستی! هستی؟ می‌دونی ممکنه چه بلاهایی سرت بیارن؟ اهل محل بپرسن بچه ات کجاست؟ زندان؟ سرم رو توی این سن چجوری بگیرم بالا؟ برادرت چی؟ اونم؟ دخترهٔ احمق! جفتتون احمقید! به این سجاده قسم ما شما رو اینجوری بزرگ نکردیم».دختر سعی کرد حرف بزند.دلایل خودش را داشت.اراده اش را جمع کرد که بگوید می‌خواهد حق سؤال پرسیدن داشته باشد؛ می‌خواهد فردا مجبور نباشد بابت سکوت امروزش به فرزندش جواب پس بدهد؛ نمی‌خواهد بعد از هر اتفاق دنبال اسم عزیزانش داخل لیست های پزشک قانونی پرسه بزند؛ می‌خواهد ترس از ماندن و بدتر شدن وضعیت نداشته باشد.« بابا، فردا من به بچه ام بگم عرضه نداشتم که ... .» شااااااپ! سیلی پدرش روی گوشش فرود آمد.اول خشم طغیان کرد، بعد از یکی دو ثانیه خشم تبدیل شده بود به اشک هایی که جمع شده بودند بین دو پلکش، منتظر برای باز و بسته شدن چشم تا فرود بیایند، اما سرش را بالا گرفت و به سقف نگاه کرد. غرورش نمی‌گذاشت وسط یک بحث جدی با پدرش اینگونه ضعف نشان دهد.«گمشو بیرون»چیزی در هر دو نفر فرو ریخت.واقعا بعد از گفتن این جمله پارهٔ تنم از من فرار میکند؟واقعا بابا دارد مرا بیرون میکند؟این ضربهٔ آخر بود؟نگاهی به صورت پدرش انداخت تا از قاطعیتش اطمینان پیدا کند.باید سکوت می‌کرد یا حرفش را میزد؟حرف زدن مگر فایده ای هم داشت؟دختر با خودش مرور کرد که پدرش شصت سال طبق یکسری اعتقادات زندگی کرده؛ او داخل یک شب چطور میتواند مجابش کند همه را دور بریزد؟پدر با خودش فکر کرد، شاید اقتضای سنش باشد، نکند دست به کاری بزند و باز ما بی‌خبر باشیم؟ ترس از اینکه اتفاقی برای کودکانش بیفتد جانش را میخورد؛ تصور کرد اگر به آنها میدان بدهد یا حتی با آنها همکاری کند، کودکانش فرض می‌کنند تصمیماتشان عواقبی ندارد، پس بر روی حرف خود ایستادگی کرد تا بلکه آنها نسبت به حرف او کمی فرمان‌پذیری نشان دهند.دختر نگاهی محکم به چشم های پدر انداخت.جمله آخر را گفت!«خوب شد داداش اینجا نیست، فقط من اینجام؛ حداقل جلوی چشم پسر بزرگت خوار نشدی هنوز».او خوب می‌دانست کجا را هدف گرفته است و پشیمان نبود.پدر لب هایش را محکم جمع کرد، حالا دیگر مطمئن بود که آنها قرار است بدون توجه به حرف هایش کار خودشان را پیش ببرند.دختر از در بیرون رفت.پدرش در سکوت خانه جا ماند.بابا درک نمی‌کند!بچه است! هنوز نمی‌فهمد!</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 02:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اثنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-d6v7rio4klw0</link>
                <description>روزهای سختی را سپری میکنم؛ نه اینکه دیگر روایتی ننویسم، اتفاقا چشم به تماشا باز کرده‌ام که به وقت روایت حالات درونی و بیرونیِ زندگی، بنویسم و بنویسم و بنویسم.از خودم بنویسم و از آدم های اطرافم، یا از آدم هایی که دیگر در اطرافم نیستند، از شما شاید، اگر مجوزش را بدهید. دلم آنقدر پر است، که فعلا قلم دست نمی‌گیرم، زیرا میدانم اگر کارم به قلم و گلایه بیوفتد، دیگر بعد از یک مدت قلم می‌شود انگشت ششم دست راستم؛ پس به موقعش می‌آیم، می‌آیم چون آنقدر داستان برای تعریف دارم و آنقدر گوش برای شنیدنش کم است که نمی‌توان گفت.‌ در اثنا را لیستی خواهم کرد جدا از روایات و داستان ها، که بماند برای خودم و فقط خودم، بلکه اگر روزگار دوباره چنین تیره شد، احوالات و اشتباهاتم را ثبت کرده باشم. مبادا که دوباره جاده خاکی های قدیمیِ این دو سه روز زندگی را طی کنم.در اثنا احوالات من است؛ اصلا ربطی به داستان ها ندارد، واقعه نگاری نیست، درد و دل است و هرآنچه که شاید کسی مشتاق به خواندن آنها نباشد.بماند برای روز های باقی از عمر کوتاه، بماند برای حسرت های کوچک روی دل مانده.&quot;ماریه&quot;</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 03:39:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه روغن نه گردو نه آیدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-qbepgjnp0f4f</link>
                <description>آیدا هرچند خواهرم نیست، اما نمیتوانم بعد از اینهمه سال بگویم که او چیزی کمتر از خواهر برایم بوده. آیدا حکم خواهر کوچکم را دارد. شبیه دردسر است، ولی از آن مدل های دوست‌داشتنی. زمان های زیادی کنار آیدا بودم، روزهایی که وقت غذا خوردن نداشت کنارش بودم، روز اول دانشگاهش کنارش بودم، وقتی تصادف کرده بود و می‌ترسید از ماشین پیاده شود کنارش بودم، روزی که طاها، یکی از همکلاسی های دانشگاهش او را دعوت کرد دوتایی بروند کافه کنارش بودم، روز اول تدریسش به عنوان معلم کنارش بودم، اسباب کشی را کنارش بودم، بلوکه شدن پس‌اندازش را کنارش بودم. حالا هم دارد با همان طاها، همکلاسی دانشگاهش ازدواج می‌کند، و من هنوز سعی میکنم کنارش باشم. از وقتی آیدا اسباب‌کشی کرده و برگشته خرم آباد، این خانه لعنتی در خفقان فرو رفته. من و آیدا همیشه فکر میکردیم خانه برایمان کوچک است، و خب آنقدر خرت‌و‌پرت داشتیم که خانه همیشه به چشم هایمان برای یک نفر هم خیلی نقلی به نظر می‌آمد؛ اما حالا که آیدا برگشته پیش خانواده اش، من یک نفره در سکوت اتاقش گم میشوم.صدای لباسشویی می‌آید و تنم می‌لرزد. تحمل تنهایی خانه ماندن، با خودم را ندارم. مامان‌جون دیشب زنگ زده بود و اصرار داشت که ماریه برگرد، اینگونه قانع کردمش، که مامان‌جان خانه ام اینجاست از زمان کنکور به بعد اینهمه سال اینجا ماندم، کارم اینجاست،رفقایم همه اینجا هستند. بیایم کجا؟طفلک هنوز خبر ندارد بیکار شدم.دعوایمان می‌شود. می‌گوید: بیا ماریه! بیا! اینجا ما را داری. یک درخواست انتقالی بده و بیا پیش ما، شهر خودت!آنجا بی کس و کاری. اگر دوباره بخواهند بمب و موشک بندازند، اتفاقی برایت بیوفتد ما چه خاکی بر سر کنیم؟یکدفعه از دهنش در می‌رود می‌گوید: کی هست که اگر اتفاقی افتاد جسد تو را از زیر خرابه در بیاورد؟ کی زیر جنازه تو را بگیرد؟وسط دعوا خنده ام می‌گیرد.جواب میدهم: مامان به کسی نگو، ولی طبقه پایینِ ما را شهریاری (صاحبخانه) آزمایشگاه هسته ای کرده. طبقهٔ بالا هم خزانه مهمات جنگی و اطلاعاتیه.گوشی را رویم قطع می‌کند. عذاب وجدان میگیرم.زل میزنم به پنجره با خودم تکرار میکنم: اشکالی ندارد! اشکالی ندارد!صدای دینگ از موبایلم بلند می‌شود و در میان تاریکی اتاق، نور صفحه چشمانم را اذیت می‌کند.آیدا پیام داده.بلاخره تاریخ عقدشان را مشخص کرده اند. انگار من هم دعوتم.پیام تبریک را برایش میفرستم و از او میخواهم، این را که نمی‌توانم در جشن کوچکشان حضور داشته باشم، درک کند، و قول میدهم بعدتر به دیدارشان بیایم. شرمندگی خرخره ام را می‌جود.با یک حساب سر انگشتی می‌توانم خیلی رک بگویم که نمی‌توانم هدیه ای به مناسبت ازدواجشان بدهم، نه برای اینکه آیدا عزیز نیست، برای اینکه واقعا بعد از حساب کردن پول پیش خانه چیزی برایم باقی نمانده. نه فقط برای ازدواج آیدا، حتی نمیدانم باید با اجاره خانه این ماه چه کار کنم.دوباره صدای لباسشویی می‌آید و دوباره میترسم. ناخداگاه به پنجره زل میزنم. نوه های همسایه روبه‌رویی دارند دنبال توپ می‌دوند. دوباره دینگ دینگ و دوباره صفحه موبایل روشن می‌شود.دوتا خواهرم رها و روشنا پیام داده اند.صفحه را خاموش میکنم، لابد موقع دعوای من و مامان، آنها هم خانهٔ مامان‌اینا بودند و همه چیز را شنیده اند.همین الان هم میتوان حدس زد که چه میخواهند بگویند.از اتاق خالی آیدا بیرون می‌آیم. زنگ میزنم برادرم، مهدیار.میپرسم:«خونه مامان‌جونی؟»می‌گوید:«اره، تازه رسیدم.چطور؟»جواب می‌دهم:«زنگ زده میگه برگرد! میشه امشب رو سرگرمش کنی اخبار نبینه؟»به شوخی می‌گوید:« یه تومن بزن به کارتم تا یک هفته...»وسط حرفش مپیرم:«لوس نشو. همین یک شبه!» «می‌گوید:«باش؛ حالا چی گفتی بهش؟»با غیض میگویم:«لابد در مورد قشم و سیریک چیزی شنیده. حالا زیاد مهم نیست هفته بعد می‌آیم دو روز میمانم از دلش در می‌آورم.»جفتمان چند ثانیه مکث می‌کنیم.میگویم:«مهدیار!» از پشت تلفن هوم می‌کند؛ ادامه می‌دهم:«من دیگه برم. تو هم مراقب باش.»خداحافظی می‌کنیم و تلفن قطع می‌شود. میرم سمت آشپزخانه.بعد از سه هفته حوصلهٔ غذا درست کردن نداشتن، قصد میکنم برای شام فسنجان بار بزارم. تمام کابینت های آشپزخانه را زیر و رو میکنم، نه روغن دارم و نه به اندازهٔ کافی گردو. دوباره حالم گرفته می‌شود.یکم شاید لوس به نظر بیاید اما، شاید برای اعتراف اینکه در مستقل زندگی کردن شکست خورده ام هنوز زود باشد، شاید هم مامان راست میگوید و وقت برگشتن رسیده، شاید هم باید به شهریاری (صاحبخانه) بگویم میخواهم تخلیه کنم و بروم یک جای کوچکتر.باز  زمزمه میکنم:«اشکالی ندارد! اشکالی ندارد! درستش میکنم.»و پناه میبرم به لپ‌تاپ و کارهایی که باید تا ظهر شنبه تحویلشان بدهم، تا شاید چیزی کف دستم را بگیرد، تا شاید فردا بتوانم اندازهٔ یک وعدهٔ یک نفره فسنجان بار بگذارم.</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 17:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شقایق (شاید شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-qzfwk5h4bc3m</link>
                <description>همه خوابند و منو تو بیدارما در این پیاده‌رو میمیریم؟یا نه، جان میگیریم؟تو بگو شقایق، هستی بیدار؟آه از آن بیتابی و دل نازکیشقایق بیداری؟رو باتلاق های ترس میرقصی؟شقایق خوابیده!شقایق خوابیده؟داستان شقایق را همگان میدانندبادی از سَرِ سِتم می‌وزد از جانب خاور انگارشقایق از برکه حرکت می‌کند،تِلپی می افتد بر سرِ یک‌ جویبارجویبار می‌بردش تا رودیرود از کوه پایین میرودو در میان دامنه شقایق تا می‌شودرود او را می‌برد تا دَم آبشاری بلندشقایق پرت می‌شود از بالادامنش میشکندنازکی هایش را میشکنند آن قطره هاشقایق می‌افتد از آن بالاروی صخره ها تیز دامنهو اشک می‌ریزدمی‌چِکد از شرمشکه چرا نتوانسته که مانع باشدسد باشد جلوی جوش و خروشآن خروش عصبانی، آن موجو سپس می‌خوابداو می‌خوابد و بعد میمیردکه به یغما نرود باغ امیدشقایق دیگر نیستشقایق خوابیده؛شقایق خوابیده؟ولی امروز زیر آبشار بلندشقایق روییدهما نمی‌دانیم کدام یک دانهپاهایش را آرام تَر کردهریشه کرده آنجاغنچه کرده آنجااما امروز شقایق روییدهزیر آنهمه فشارشقایق روییدهبه زیر آن آبشارو سکون حفظ کرده، که نَمیرد هرگزدسته ی سفید و گلگون شقایق به هزار۱۳ آذرماه ۱۴۰۳ مریوانماریه متعبد</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 09:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان تانیا و ترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-p9jaftwxisgq-p9jaftwxisgq</link>
                <description>امروز که به تانیا و ترانه، دوتا دخترِ روشنا نگاه میکنم، هیچ‌کدام نه به روشنا رفتند و نه به نوید.هر دوتا شده اند دقیقا شبیه بچگی های من، هم از نظر اخلاقی و هم از نظر ظاهری. (خدا را صد هزار بار شکر)دلم برای موهای موج دار جفتشان، چشم های میشی جفتشان و بی‌پروایی جفتشان تنگ شده.دلم برای خواهر هایم و تک برادرم تنگ شده.دلم برای بابایی و مامان‌جون تنگ شده.دلم برای بوی رنگ و تینر و بنزین انباری بابایی تنگ شده.دلم برای درخت نارنج و لیموی داخل حیاط و شکوفه های سفید کوچکش تنگ شده.دلم برای تخت دو طبقهٔ خودم و روشنا که همیشه سر تخت پائین دعوا بود، تنگ شده.دلم برای آن سنگ شکستهٔ پلهٔ اولِ کنارِ سکو، دلم برای کولر گازی و صدایش ، دلم برای آشپزخانه کوچک و فرگازِ قدیمیِ سبزِ مامان‌جون و حتی دلم برای همسایهٔ مان که خیلی روی مخم می‌رفت و همش دنبال دعا و فال و طلسم بود هم تنگ شده.شاید وقت برگشتن باشد. اما شاید!روشنا خواهر بزرگم کاملا بوی خانه را می دهد، دقیقا بوی مامان جون را. غذا که درست می‌کند دلم میخواهد شیرجه بزنم توی دیگ و قابلمه هایش. حکم مامان‌جون شماره دو را دارد برایم. هر وقت برمی‌گردم بندر برای خرید یا تجدید دیدار، پیش روشنا و دوتا دختر و شوهرش نوید پلاسم.روشنا خیلی از من بزرگتر است و با پسر داییمان نوید ازدواج کرده.نوید تقریبا با ما بزرگ شده. او قبلا یک پسر کمی تپل مپل، خجالتی و کم حرف بود که اغلب کسی بازی راهش نمی داد حتی روشنا؛ حین بلوغ هم یکم شوید بالای لبش و ابروی های پیوندی شبیه خاله قزی داشت.(بازم پوزش می طلبم)امروز سالگرد نمی دانم چندم عقدشان است. روز خواستگاری را خوب به یاد می آورم ما پنج تا دختر و پسر را حبس کرده بودند داخل اتاق که مزاحم حرف هایشان نشویم.اول قرار بود روشنا را داخل یک اتاقِ دیگر، که آخر راهرو بود بفرستند، اما روشنا اصرار کرد در اتاق ما باشد، چون اتاق ما به پذیرایی نزدیکتر بود و او، چطور بگم؟ می‌خواست بشنود بقیه چه میگویند.خیلی واضح یادم می آید، هنگامی که روشنا به در چسبیده بود که محاوره ها را بشنود، منِ احمق پاسور بُر میزدم و بین بقیه پخش میکردم تا چهارتایی حوصله مان سر نرود.حین بازی من و برادرم هی به روشنا متلک می انداختیم که یکهو دیدم برخلاف خواستگاری های قبلی، او دیگر به متلک های ما به نوید نمی خندد. توی شوک فرو رفتم. نکند روشنا بگوید بله، نکند ازدواجشان سر بگیرد.احساس می‌کردم از عصبانیت دارم می‌ترکم. اگر روشنا می‌رفت کسی نبود از دانشگاه که می‌آید کاربرگ کلاسی هایم را پرینت کند، اگر غذا را دوست نداشتم چیز دیگر سرِهم کند به خوردم بدهد، بین خودمان بماند ولی روشنا حتی آن روز ها لباس های مرا هم تا می‌کرد؛ بنابراین تصمیم گرفتم همان روز از بله گفتن احتمالی روشنا جلوگیری کنم.آن شب روشنا خوابیده بود روی زمین تا از زیرِ در جوراب های مهمان ها را دید بزند.صدایش زدم: روشناااا!جواب نداد.روشناااااااااااباز جواب نداد.لااااااااامپپپپپپبلند شد و سوالی نگاهم کرد: هااااا؟با عصبانیت از روشنا پرسیدم:«میخوای زنش بشی؟»روشنا باز جوابی نداد.صدایم را بالا بردم گفتم:« حداقل زن یکی شو که وقتی نصف شب سمت گهواره بچت میری از قیافه اش نترسی.» ( با عرض پوزش مجدد از نوید)خلاصه که سی ثانیه بعد، شاید هم کمتر بابا در را باز کرد و همه ی ما را بیرون کرد، و من تا دو هفته از دوچرخه و بازی ماری کردن محروم شدم.بچه های دیگر را فرستادند تا در حیاط خانه بازی کنند. روشنا هم در همان اتاق رو به پذیرایی ماند تا ببیند بقیه چه می‌گویند، و من هم تبعید شدم به اتاق آخر راهرو و تا حدوداً دوازده شب. بعد هم که دایی و زندایی و نوید و بقیه رفتند، روشنا مجبورم کرد تمام ظرف های شام آن شب را تنهایی بشورم.</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 15:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/-dhntnixjemv6</link>
                <description>تمام وجودم درد می‌کند. من الان آتشم، آتش.با کراهت این را می‌نویسم چرا که یک روزی بزرگترین افتخارم نه فقط آدم بودن بلکه انسان بودن و انسانیت داشت بود.دست خودم باشد، تفنگ بر میدارم میروم در خیابان به یکسری ماشینِ مشخص در تایرهای جلویشان شلیک میکنم. نه این خیلی کم است. داخل باک های پُر شده از خونشان فندک روشن پرت میکنم.من دارد جانم درد میکند. دلم آتش می‌گیرد. امیدوارم هر آنچه را که سر بچه های مردم آوردید، جلوی چشم های خودتان سر بچه هایتان بیاید و نتوانید کاری کنید.خون یک ملت روی دستان شماست. شما تنها دلیلی هستید که من بی دین هنوز به جهنم اعتقاد دارم.</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 23:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوه آقا و خانم صادقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-yebsjs3suyun-yebsjs3suyun</link>
                <description>شب ها سر و صدا می‌کنند، خیلی سر و صدا می‌کنند. من عادت دارم ساعت نه در تختخواب باشم، اما همسایه رو به رو یک پیرزن و پیرمرد هستند که از وقتی آمده ام اینجا هر چهارشنبه شب تا شب جمعه، در حیاطشان کُلِ یازده بچه و داماد ها و عروس ها و نوه، نتیجه ها را جمع می‌کنند تا دور هم باشند. تا ساعت یکِ شب هم صدای بازی بچه ها می آید.سرم درد میکند؛ سرم را با شال می‌بندم. به آیدا میگویم که لامپ اتاق و لامپ های اطراف اتاقم را خاموش کند. لامپ ها را خاموش می‌کند و با یک لیوان آب و یک مسکن بالای سرم ظاهر می‌شود.مسکن را بین لب هایم میگذارم و زبانم اتفاقی به آن برخورد می‌کند، طعم گَس قرص روی زبانم پخش می‌شود.بیرون پنجره چند بچه جیغ می‌کشند و بچه دیگری به نام آیهان را تشویق می‌کنند، من هم در پَسِ تشویقشان غر میزنم که :« چرا اینها خفه نمیشوند؟».آیدا روی تخت کنارم دراز می‌کشد و بغلم میکند لباسم زیر دست آیدا می‌ماند؛ دوباره غر میزنم:« ولم کن خودم خوب میشم».می‌گوید:« گوه نخور».از اینکه بغلم کند بدم نمی‌آید.جا به جا میشوم تا جا را برایش باز کنم.او می نشیند و سرم را روی پایش می‌گذارد و دستش را می‌برد توی موهایماز او میپرسم:«عشقم کی میای خاستگاری؟».تاریک است اما لرزش خنده را روی شکم و پاهایش حس میکنمجواب می‌دهد:«دارم دنبال شپش میگردم داخل موهات».ایندفعه من میخندم که یکهو صدا می آید ، انگار یک چیز فلزی به زمین خورده و بعد صدای گریه می آید.آرام زمزمه میکنم :«آیهانشان آخر دست گل به آب داد»با عذاب وجدان بابت تمام فحش هایی که به او دادم، بلند میشوم میروم سمت پنجره و پنجره را باز میکنم.آیدا می‌گوید:«حقش بود، قرمساق».چشمانم را به زور باز میکنم و شالی را که دور سرم بسته بودن شُل میکنم.پدرش و مادر بزرگش و دو نفر دیگر که نمی‌شناسمشان از در حیاط بیرون می آیند، بچه ای که می‌بایستی آیهان باشد، بدو بدو زیر شال بلند مادر بزرگش پناه می‌برد.پدر آیهان اما دوچرخه را از دور میبیند و می‌رود دوچرخه ای را که انگار او انداخته بود بر میدارد و سمت در حیاط می آورد.مادربزرگش با نگاه پر افتخاری آیهان را تشویق میکند، و از حرکات شجاعانه او تعریف می‌کند.پدرش هم نگاه سرزنش وارانه ای به او می اندازد و چیزی نمی‌گوید، فقط دوچرخه را می‌برد داخل.نگرانی من هم رفع می شود. میروم بغل آیدا می‌نشینم و شال را دوباره دور سرم محکم میکنم،آیدا هم یک پتو می آورد پیشم دراز می‌کشد از ترس اینکه شب خبرش نشود و من تنها باشم و کاری دست خودم بدهم.آیدا بهترین همخانه دنیاست اگر ظرف نشستن و جمع کردن سفره و پول قبض آب و برق برایت ملاک نباشد.کم کم خوابم می‌برد، حدود یک ساعت میخوابم شاید کمتر، ولی دوباره با جیغ یک بچه روی تخت خواب مثل جن‌زده ها می‌نشینم. آیدا پتو را بالا می‌کشد و «گوساله » ای می‌گوید. نمیدانم آن را به من گفته یا به کسی که جیغ زد؛ شال را باز میکنم و می‌دوم سمت پنجره.دوباره آیهان است! دوباره از دوچرخه افتاده زمین و این بار زانو و آرنجش خونی و خراشیده شده است.آرام میگویم:«انگار دخالت های مادربزرگش در تربیت بچه تأثیر منفی گذاشته». اما آیدا انگار خوابِ خواب است.آرام آرام از اتاق میروم بیرون، یک پتوی مسافرتی پیدا میکنم و تمام لامپ های خانه را خاموش میکنم و پناه میبرم به اتاق ساکت و بهم‌ریخته آیدا، حداقل آنجا کسی نیست نصف شب لگد بندازد یا روی لباسم غلت بزند.شال را دوباره محکم میکنم و سرم را فرو میکنم توی تشک سفت تختش چون بالشتکم را یادم رفته است از اتاقم بردارم.</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 00:22:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی شربت هنوز ایران بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-trobxtsonxct</link>
                <description>شربت دختر بزرگ یکی از فامیل ها بود، در کودکی حکم فرشته نجات من را داشت، جلوی تمام دردسرسازی های من را می‌گرفت، و بارها شده بود قایمکی از مامان و بابا وقتی داخل گِل لیز می‌خوردم یا کثیف می‌شدم مرا می‌برد خانه لباس های من را می‌شست با سشوار خشک می‌کرد تا مرا کسی دعوا نکند.شربت از آن دخترهایی بود که قطعا هر مادری آرزو می‌کرد داشته باشد، درسخوان، تمیز، مؤدب، سرآمد در خانه داری و فرش بافی و قلاب بافی، در زمان ما زیاد کلاس زبان رفتن مد نبود کسی هم زیاد زبان نمی‌دانست اما شربت؟ خب شربت فرق داشت خیلی زیادی بلد بود با اینکه کلاس نمی‌رفت، وقتی پانزده سالش بود، به طرز عجیبی تمام دیکشنری را بلد بود، نمراتش همیشه بالاترین نمرات کلاس بود و حتی وقتی پدر و مادرش برای عید دیدنی تا دوازدهم سیزدهم فروردین می‌رفتند روستا ، تمام فامیل، دختران و پسرانشان را می آوردند تا شربت به آنها زبان خارجه بیاموزد.در همان هجده سالگی پیانو می‌زد، دبیرستان را رشته تجربی خوانده بود و رشته علوم آزمایشگاهی در دانشگاه علوم پزشکی یکی از شهرهای دور قبول شد. درس خواند و درس خواند و درس خواند. همیشه با تعجب از دور نگاهش میکردم، نمراتش همیشه بهترین نمرات کلاس بود، اگر اشتباه نکنم برای ارشد بود که رفت تهران، بهشتی درس خواند ارشدش را هم گرفت. در کنار آنهمه، زنی بود فهمیده، کتاب خوانده و تحصیل کرده که لیسانسش را خیلی زودتر از هم دوره ای هایش تمام کرده بود و وقت های خالی اش را با تدریس زبان و تدریس شیمی در یکی از آموزشگاه های بنام شهر محل تحصیلش در دوره لیسانس پر می‌کرد. در دوران نوجوانی و اوایل جوانی هم دوازده، سیزده تا مدال شنا داشت که خب، ادامه نداد. خلاصه اگر قرار بود کسی را الگوی زندگی قرار بدهی شربت بود و شربت بود و شربت. چند سال پیش کمی بعدتر از اتمام آن اپیدمی وحشتناک کرونا، به رسم تجدید دیدار با فامیل و دوستان دعوتمان کرده بودند خانه مادریشان که یک ظهر تا شب را بمانیم.خانواده ها خیلی نزدیک بودند، آنقدر نزدیک که اگر کرونا نبود هفته ای یک روز را قطعا کنار هم می‌گذراندیم. ما که رسیدیم. مامان شربت طبق معمول نشسته بود پشت دار قالی و می‌بافت، پدرش هم نشسته بود چایی ساز را درست می‌کرد که خراب شده بود و داغ نمیشد، شربت هم نشسته بود کنار میز آشپزخانه کتری را روی گاز گذاشته بود تا جوش بیاید. یکساعت از آمدن ما نگذشته بود که بر خلاف حالت معمول مهمانی های خودمانی، متوجه کدورت بین مادر و دختر شدیم. مادرش نمی‌گذاشت شربت پشت دار قالی کنارش بنشیند. همین که شربت راست می‌رفت و چپ می‌آمد مادرش طعنه ای به تنها بودنش می‌زد.حتی تا جایی این ماجرا پیش رفت که مادرش شروع کرد به نصیحت کردن مادر من که:«آره! ماریه را تا سنش بالا نرفته شوهر بدهید؛ شربتِ من اینهمه به بهانه درس خواندن ازدواج نکرد، الان را ببین، سی سال و خوردی اش شده و کسی نمیگیردش».شربت هم مستقیم سرش را زیر انداخت و از سر متانت رفت داخل آشپزخانه و تا قبل از آماده شدن ناهار در نیامد، موقع ناهار به قصد کمک کردن به شربت من هم به آشپزخانه رفتم. دیس های برنج را که کشیدیم گفت که ویزایش آمده و قصد رفتن دارد، پرسیدم چرا در جمع این را اعلام نکرده، ادامه داد:« مامان و بابا که از قبل می‌دانند اما مامان موافق نیست، چیزی بگویم دوباره می‌شود سوتِ سرِ من و بابا و شما. قصد دارد سریع تر مرا شوهر بدهد که به قول خودش طعم بی نوایی و بی‌کسی در پیری را نچشم». سرم را تکان دادم و دیس های برنج را داخل سینی گذاشتم تا تکی تکی نخواهم آن ها را هی ببرم و بیاورم که یکهو با هیجان و مسخره بازی زیادی گفت:« می‌دانی می‌خواهد مرا به کی بدهد؟». نوچی گفتم و به ته‌دیگ ها ناخونک زدم. گفت:« محمد طاها پسر آقا صمدالله». زدم زیر خنده و ته‌دیگ در گلویم پرید.به محض اینکه سرفه ها را توانستم بند بیاورم، پرسیدم:«حالا جدی جدی می‌خواهی بروی؟». گفت:«داداش که اینجاست از بابت مامان و بابا خیالم راحتِ راحت است. اگه کار ها جور شوند چرا که نه؟ راه هم نزدیک است فوقش یک پرواز».دیگر چیزی نگفتیم. سفره را پهن کردیم. غذا را خوردیم آن سردی میان مادر و دختر کم کم با کلی شوخی و مسخره بازی همان عصری از بین رفت و فضا مثل سابق گرم شد. اگر می‌رفت دلم تنگ میشد، خیلی خیلی زیاد، اما فکر دیگری ذهنم را خیلی مشغول خود کرده بود.شربت تازه سی و یک سالش بود، درس خوانده، آشپزی بلد ، از هر انگشتش هنر می‌بارید. آرزوی هر کس و ناکسی یکی مثل شربت بود. چرا طاها؟ من لباس قضاوت را دوست ندارم تن کنم، اما محمد طاها مردی بود چهل ساله که شبیه پسر بچه میماند، به قول مامان، وقتی دم میوه فروشی اش می‌نشست شبیه مفتشی می‌ماند که منتظر بود یکی قدم از قدم بردارد تا برود کل محله جار بزند. کلا کسی از او دل خوشی نداشت.اصلا چرا مادر شربت فکر نکرده بود که دختری که خودش تربیت کرده و یک خانه را با چهار پنج نفر سکنه روی یک انگشتش میگرداند، نمی‌تواند در آینده مستقل باشد؟شربت از خیلی وقت پیش سوداهای خاص خودش را در سر داشت؛ دوست داشت عطر ساز شود، همین بود که او را جلب شیمی و ساختار و مواد و حتی رشته علوم آزمایشگاهی کرده بود. او برنامه داشت، می‌دانست دارد چه می‌کند.اصلا چرا فکر کرده بود برای شربت دیر است؟ تا جایی که من می‌دانستم همین الان هم دو تا آدم درست و حسابی که من میشناختم شیفته این دختر بودند.بعد از اینهمه سال و رفتن شربت، من هنوز ذهنم گاهی درگیر می‌شود.شربت از ایران رفت. الان در یکی از کشور های حوزه خلیج فارس زندگی میکند، همان‌جا هم بعد از چند سال با یک پسر ایرانی آشنا شد و ازدواج کرد، الان به دلیل همه شرایطی که خودتان میدانید خبری از او نداریم، اما با یکی از دوستانش یک کارگاه کوچک عطر سازی دارند. شربت دارد تلاشش را می‌کند. به امید روزی که بتوانم پُز رفاقتمان را بدهم.من نویسنده نیستم، نبودم، دلم هم نمیخواهد باشم، اما دوست دارم از محدودیت ها، زندگی های تلخ و شیرین، بودن ها و اتفاقاتی که اطرافم میبینم، بنویسم.خودم را یک انسان عادی میدانم که خوب نگاه می‌کند و نسبت به مسائل دورش کمی انتقادگر است.لازم میدانم اشاره کنم به اینکه، داستان ها واقعیت دارند، اما از هر نوع سوـٔ‌برداشت نسبت به اسامی خودداری نمایید. اسامی تمام داستان ها تغییر داده شده یا مخفف نوشته شده اند.</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 19:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر کوچک مامان مُنا، شایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-jbply7dlts29</link>
                <description>مامان مُنا مامان ما نبود اما می‌شد از بوی دست هایش چشم بسته تشخیصش دهم، دست هایش همیشه بوی گیشنیز می‌داد. مامان منا سبزی خوردن پاک میکرد و می شست و می‌فروخت سبزی ماهی پاک میکرد دستی خرد می‌کرد و می‌فروخت سبزی قورمه یا حتی سبزی کوکو هم داشت، همه را جا جا می‌کرد بسته بندی می‌کرد،و سر صبح می‌رفت کنار یکی از این خیابان های اطراف بلوار پاسداران از صبح تا حدود ساعت ۱۱ می نشست سر ظهر هم با پا برمی‌گشت ناهار درست می‌کرد تا دوتا عروسش وقتی ساعت دو یا سه از سر کار برمیگردند خسته و وا رفته کنار اجاق گاز دو سه ساعت طلف نکنند.اما مامان منا زنجیره ای بود از تصمیمات اشتباه، او عقیده داشت بچه خودش بزرگ می‌شود که خب نتیجه اش هم شد از زیر بار مسئولیت خیلی چیز ها در رفتن.همین شد که پسر کوچکترش شایان از چهارده سالگی دچار مشکل اعتیاد شد. هر بار که شایان سر به عصیان می‌گذاشت و برادرانش شهیر و شهروز او را به زور به کمپ می‌بردند، مامان منا سه چهار روز نکشیده قاطی می‌کرد که :«آی پسرم را بردید! آی معلوم نیست چه بلایی دارد سرش می آید!لعنت بر شما پسرم را به من برگردانید!».خلاصه آنقدر هیاهو به پا می‌کرد و گریه و آه و ناله میکرد و بد بیراه می‌گفت تا بلاخره شهیر و شهروز مجبور می‌شدند شایان را با رضایت کامل برگرداندن،و این اتفاق هشت بار تا به حالا رخ داده بود.حتی بارها پیش آمده بود به عروس بزرگش گفته باشد باید برای شایان زن بگیریم، زن بگیریم برایش درست می‌شود.خواستگاری هم رفتندو خب پس از مدت زیادی تلاش و استقامت در برابر مامان منا و بد و بیراه شنیدن،شهروز خسته شد و کنار کشید، پس از آن هم کاملا با برادر کوچکش شایان قطع رابطه کرد.دفعات اول و دوم بعد از کمپ شایان چند روزی خانه می‌خوابید و تا چند هفته ای به قول شهیر آسه می‌رفت و آسه می آمد تا کسی باز به تخت نبنددش، اما دوباره شروع می‌شد و نشانه هایش قانع کرد مامان به فروش ماشین، املاک، یا حتی تلویزیون و طلا و سبزی خردکن مامان بود آن هم قایمکی.مامان منا سال ها پیش وقتی همسرش زنده بود با اندکی پول، حج ثبت نام کرده بود.آن سال بلاخره حج مامان و همسر مرحومش در آمده بود مامان خیلی خوشحال بود مقداری پول خودش جمع کرده بود، مقداری هم از فروش نوبت حج همسر مرحومش به دستش آمد، مقداری را هم شهیر و شهروز دادند تا بسا با خیال راحت بقیه کارهای رفت و برگشت را انجام دهد؛ شایان هم مثل همیشه سعی می‌کرد جلوی شهیر و همسر و فرزندش هم که شده وانمود کند سالم است اما حتی کمبود وزن زیادش هم داد میزد مامان دوباره اجازه داده شایان هرکاری که می‌خواهد انجام دهد.خلاصه بلاخره روز موعود رسید مامان را بدرقه کردیم همگی دوست و آشنا و همسایه با اسپند و گلپر و قرآن. او هم با دلِ خوش و لبخندی به پهنای صورت وارد فرودگاه بین‌المللی شد.شایان همان اول پیچید. رفت خانه دوستش گهگاهی سر به خانه مادر هم می‌زد اما نه برای رفع دلتنگی برای پیدا کردن پول و طلا، جواب زنگ های شهیر را نمی‌داد. شهیرِ نگران از یکسو و سوال های مادرِ بی خبر از سوی دیگر که هی سراغ پسرش را می‌گرفت عامل شد شهیر در به در دنبال شایان بگردد.از خیابان ها و کلانتری گرفته تا نانوایی که شایان در آن کار می‌کرد، دوستانش، بیمارستان ها، زندان، شهیر گشت حتی رفقای دبیرستان برادر سی و خوردی ساله اش را پیدا کرد اما شایان را نه.آن روز ساعت چهار از خانه بیرون زد توی ماشین مرور می‌کرد باید مفقودی برادرش را اطلاع دهد، به همسایه های مامان رسانده بود اگر صدای در خانه را شنیدند حتما به او زنگ بزنند، بیمارستان ها را گشته بود و حتی به سوپروایزر های دو سه تا از بیمارستان های شهر گفته بود اگر اسم شایان را در سیستم دیدند حتما او را خبر کنند، او گشته بود زیر پل ها، کنار بانک ها، پارک ها را، جلوی در خانه های دوستانی از شایان را که می‌شناخت تقریبا کشیک داده بود، دیگر فقط می‌ماند پزشک قانونی. ماشین را کنار زد از ماشین پیاده شد، به دست و پایش لرز افتاده بود که هیچ دندان هایش هم بهم می‌خوردند. با خودش تکرار می‌کرد که :«مامان هنوز یک هفته نیست که رفته و من دردانه اش را دو دستی دادم تحویل ازرائیل ».حالش بد شد از کنار پیاده رو دوید و خود را به جدول رساند چیزی داخل معده اش نداشت برای بالا آوردن جز اسید، خم شد و با تمام توان هرچه اسید و استرس داشت را بالا آورد، در پراید را باز کرد اغلب داخل در قمقمه آب کوچکی برای خیس کردن پارچه کهنه ای داشت که با آن شیشه ها را تمیز می‌کرد، آن را برداشت و با همان آب دست و رویش را شست و کمی از آن را غرغره کرد.دوباره پشت ماشین نشست و راه افتاد، ده دقیقه از راه افتادن نگذشته بود که موبایلش زنگ خورد. پسر سرباز یکی از همسایه های قدیمی، سعید بود، جواب داد.بله، بلاخره! سعید قبل از رفتن به پادگان شایان را دیده بود قبل از تحویل موبایلش به دکه جلوی در پادگان یادش افتاده بود که باید زنگ بزند، پس زنگ زده بود.شهیر مسیر را عوض کرد راه زیاد دور نبود، بلوار پاسداران و خیابان های کج و معوج ترک خورده اش داشتند برق می‌زدند. نرسیده به خانه، شایان را که یلی یلی داشت در پیاده رویی کنار سه راه جهانبار راه می‌رفت را دید، ماشین را سریع پارک کرد و با تمام توان سمت شایان دوید، شایان را روی زمین انداخت و تا می‌خورد او را کتک زد.یادم نمی‌رود وقتی شایان را از ماشین در آوردند و آوردند داخل خانه انگار پوستش را با چسب به استخوانش چسبانده بودند، پوست می ماسید روی آن بدن.شهیر او را در اتاق پشت انباری برد در را هم رویش بست.نمی‌خواست او را بفرستد کمپ می‌گفت کمپ باعث می‌شود عملی ها بنشینند کنار همدیگر، دوتا این یکی، دوتا آن یکی، گپ بزنند و راه و روش های بیشتری برای فرار کردن و مصرف کردن یاد بگیرند. اما به اسرار همسرش اینبار مجبور شد او را به یک کمپ خصوصی تر مایل ها دورتر از شهر بفرستد. رفتنش هم دردسر داشت حالش خراب بود نمی‌دانست چه می‌کند و چه میگوید.شهیر همان شب بعد از بردن شایان زنگ زد به شهروز ماجرا را از سیر تا پیاز تعریف کرد، شهروز نمی‌دانست چه بگوید، تصمیم گرفتند بچه ها را ببرند خانه شهروز پیش مادر زنش و خودشان بنشینند و همان شب تصمیمی در نبود مامان منا اتخاذ کنند.تصمیم آن شب این شد که بگذارند شایان تا برگشت مامان منا بماند در کمپ. همه موافق بودند، صبح آن روز شهیر با تفکر این بیدار شد که بلاخره کاری را که آقایش و مامان منا انجام ندادند انجام داده، اما این حس طولی نکشید که از بین رفت.یک روز و اندی گذشته بود از آن شب و همه در سکوت بودند. صبح، اطراف ساعت هفت بود که گوشی شهیر حین ترک خانه به مقصد محل کار زنگ خورد، کمپ بود. مسئول کمپ می‌خواست شهیر را از دوام نیاوردن برادر کوچکش حین ترک خبردار کند.ساعاتی بعد شهیر مانده بود و برادر کوچکترش در یک ماشین و حس خفقان مداوم از اینکه نمی‌دانست باید به مامان منایی که رفته بود حج برای خوب شدن شایان دعا کند چه بگوید؛ دنیا بر سرش خراب شده بود و جسد شایان با هر چاله ای که ماشین نعش‌کش طی آن چند مایل در آن می افتاد تکان می‌خورد و تخته ای که زیرش بود تقل تولوق کنان مثل صدای پس زمینه بدبختی و شرم، شهیر را هی بیشتر و بیشتر در تاریکی افکارش فرو میبرد.</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-kpbkjyyaxsc9</link>
                <description>جادو نعنا های باغچه را بغل میکندو برای مهتاب وقتی که نیست دلش شور میزندشعر هایش را دود میکند و دوده ها را شعربا جاده های دراز قصه ی سفر میگویدشعر های بی اصل و نسب را دوست میداردو از هم قبیله ها می‌گریزد که مبادا بدانندبدانند دستانش چون سازی باد را می نوازدیا مبادا بدانند بر خلاف عرف عموم شعر های بی قافیه را دوست میداردمبادا بدانند خجالت میکشد گاهی از نگاه هاو سرخ می‌شود گونه هایی که سرخ می‌مانده گاهی با سیلیمبادا بدانند جادو می‌خواند خویشتن رامبادا بدانند کسی را دوست داشته که او نیز غزل می‌سرودهموهایش را نوازش می‌کرده و در گوشش فروغ می‌خواندههیهات که ندانند جادویی که از انتلکت جماعت فراری بودرا جناب پرستو کافه می‌برده و در تراس کافه ها دود میل میکردندندانند حرف های زیر دندان عقل نجوییده اش را به او میزدهیا برایش از امین پور و تمیمی و مسیح میگفتهندانند جادو سر صبح ها غذا درست می‌کرده و تا کوچهٔ کنار کلید سازی می‌برده تا مبادا جناب گشنه بماندیا هر دو به طرز احمقانه ای شعر های کلاه قرمزی را حفظ میکردندو به جای موزیک، صدای «سرت رو بالا کن سروناز» خواندن آن دو چهار ستون ماشین را می‌لرزاندهمبادا بدانند پرستو رفته است مبادا بدانند جادو تنها ماندهکه انسان های تنها را جامعه بیشتر به سُخره میگیردندانند جادو بی پناه است کسی را ندارد دیگر در آغوشش بگریدمبادا بدانند جدیدا جادو کمر خم کرده از بی خبریاز ندانستن از موبایل خاموش جناب پرستو آه جناب پرستومبادا جناب پرستو بداند دست به قلم شدن های جادو بیشتر طول میکشدمبادا بداند جادو می‌نویسد برایشمبادا بداند در حال گذشتن از او بوده جدیداًمبادا بداند جادو دارد سر پا میشود پس از تنهایی چایی دم کردن های ساعت پنج صبحیمبادا بداند جادو دیگر نگران نیست که کولر ماشینش خراب است یا نهمبادا بداند جادو خانه ی چندین و چند ساله اش را در دل چون بتی به دست ابراهیم با تبر بی پایه و بن کردهمبادا بداند که دق می‌کند مبادا بداند جادو دیگر منتظرش نیست</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>س.م(اگر فکر میکنید این ماجرا می‌تواند در حالات روحی شما تأثیر بگذارد، نخوانید )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-gw5idxd6zdmp</link>
                <description>دوست عزیزی داشتم که در بیمارستانی در جنوب کشور داخلی می‌خواند شاید سال یک یا دو داخلی بود.چشمان کشیده ابرو های پر پشت مشکی ریش های نزده همیشه با دمپایی پلاستیکی روحش شاد و یادش گرامی.پسر خوبی بود می‌گفت برای پیگیری عشق و نفرت هایش وقت ندارد، همین وقت نداشتن هایش آخر کار دستش داد.آدمی نبودم که زیاد بیرون بروم از خانه اما گاهی سر میزدم به خودش به والدینش، رابطه ی صمیمی با خانواده اش داشتم، اغلب حرف نمی‌زدیم، یکی از دلایلش هم کمتر بودن سن و سالم نسبت به او و خب تفاوت فاحش شغلی و حرفه ای ما بود.یک بار به اتفاق وقتی داشتیم با خواهرهایش در مورد مواد مخدر حرف می‌زدیم از حمام در آمد، با همان اخم همیشگی و اخلاق تندش توپید به ما که:« شما از معتاد و مواد چی میدونید؟».من حرفی نزدم اما خواهرانش سعی هم در ساکت کردن و هم قانع کردن او داشتند و همین عامل شد بحث ما به درازا بکشد.حرف های جالبی اما دردناکی می‌زد که در مورد اعتیاد کادر درمان به خصوص اگر اشتباه نکنم رزیدنت ها، مصارف انواع دارو ها برای شب بیداری های متوالی و برای افزایش تمرکز و جوابگو بودن مغزشان هنگام بیگاری کشیدن های متداول در بیمارستان و... بود.می‌گفت حتی تعدادی از متخصص هایی که دوره تحصیل خود را تمام کردند هم هنوز دچار وابستگی هایی از این نوع هستند.منظورش همان جوان های نخبه مملکتمان بود!چیز هایی که تعریف میکرد کم کم وحشتناک و وحشتناک تر میشدند از اعتیاد و رفتار های از این قبیل.تعریف می‌کرد یک دانشجو بیست و دو سه ساله با هذیان به بیمارستان مراجعه کرده است و دلیلش مصرف قابل توجهی مواد مخدر بوده و هذیان و توهم های او را نتوانستند دیگر درمان کنند.دانشجوی دختر بیست و خوردی ساله!یا پدری که برای کمتر شدن درد شکم نوزادش به او مقدار زیادی تریاک خورانده بود و نوزاد از دست رفته بود.نوزاد!نوزاد!نوزاد!یا پسر هفده ساله ای که بعد از عمل به هوش نیامده بود چون نمی‌دانم چه نوع مخدری را قبل از عمل مصرف کرده بود و انگار با تزریق بیهوشی باعث نمیدانم شاید سنگکوب او شده بود.هفده ساله! فقط هفده ساله!از بخش روانی تیمارستان که مردی تحت تأثیر «شیشهٔ یادم نمی آید چه رنگی و اگر اشتباه نکنم گرس یا همچین چیزی» همسرش را از بالای طبقه ی سوم یا دوم به پایین پرت کرده بود چون فکر می‌کرد جنیان از طریق او می‌خواهند روحش را از بین ببرند در حالی که تمام پنجره ها در آنجا پلمپ بودند و می‌گفت دوتا از پرستاران بخش بخاطر این حسابی به دردسر افتادند یکی زخمی شده و دیگری که انگار سرپرستار بوده توبیخ و دادگاهی شده.خدا را صد هزار مرتبه شکر همسر آن مرد زنده مانده بود.او حرف میزد و من احساس میکردم تمام محتوی معده ام می‌خواهد بالا بیاید و او ادامه می‌داد، نه تنها به حرف زدن به کار کردن به دوام آوردن در میان آنهمه درد و شلوغی و جهل، به درس خواندن به غذا نخوردن ها و درست نخوابیدن هایش، ادامه می‌داد چون فکر می‌کرد باید پدری کند برای مردم با آن سن کمش، که دلسوز باشد برای مردمی که کمر بسته اند به نابودی خودشان با هر چیز مخربی نه تنها اعتیاد. فکر می‌کرد باید دلسوز باشد برای استان محروم، شهر محروم تر و شهرستان های خیلی محروم تر او فقط می‌خواست تغییر ایجاد کند.(با توجه به اینکه زیاد اطلاعاتی از مواد مخدر ندارم تمام آنچه را که تعریف شده است نوشتم؛ اگر کمی یا کاستی در متن بود به بزرگواری خود ببخشید .)و حتما اطلاع دهید.)</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 18:55:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمیه دختر همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38903969/rddswriting-ltpofhscyxwj</link>
                <description>با بهت زل زده بودم به ماجرا خواب از سرم رفته بود چرا دخترش داد نمی‌زد؟چرا گریه نمی‌کرد؟دیدم همین که پدرش رفت، نشست بیرونِ درِ حیاط و به دیوار تکیه داد و زانو هایش را بغل گرفت.داستان امروز از آنجا شروع شد که وقتی عصر از سر کلاس رسیده بودم به تلافی دو سه شب بی‌خوابی و درس خواندن برای امتحان به سمت تخت رفتم، که صدای فحش های مداوم همسایه کناری ما که یک مرد افغان بود را شنیدم اول دلم نمی‌خواست از تخت دل بکنم اما با ادامه دار شدن صدا ها پس از ده دقیقه بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. او داشت دخترش را کتک می‌زد، دختر کوچک شاید هشت نه ساله اش را، تقریبا وسط کوچه حین رفت و آمد همسایگان و کسی کاری نمی‌کرد، او را باز نمی‌داشتند، و یا خانم هایی که می‌رفتند و می آمدند صرفا نصیحتش می‌کردند، می‌گفتند:« حالا آرام تر بچه است بچه است!» اما او به کتک زدن ادامه می‌داد حدود ده دقیقه آن همه صدا و فحش مال کتک زدن دخترش بود؟دو مسئله مطرح بود آیا بقیه کتک زدن آن دختر را حق طبیعی پدرش می‌دیدند؟ یا فکر می‌کردند برای تربیت یک کودک برخورد فیزیکی خشن آن هم در چشم خاص و عام یا حتی در خفا نیاز است؟همین که آمدم مقنعه را دوباره سر کنم و بروم پایین پدرش رفت داخل حیاط خانه وضو گرفت و برای اذان مغرب رفت سمت مسجد.و حالا مسائل خیلی خیلی بیشتری مطرح بودند.</description>
                <category>ماریه متعبد</category>
                <author>ماریه متعبد</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>