<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_38952675</link>
        <description>متولد ۸۶ تبریز
نویسنده رمان‌های دو امپراطور و یک ملکه،
سلیله سودازده
افول خور
کباد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:19:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2038590/avatar/6NO1rb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</title>
            <link>https://virgool.io/@m_38952675</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌هایی در دوری_ قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-t3q2g6x5mkc2</link>
                <description>باز هم سلام!با آن‌که نامه‌هایم هیچ‌گاه پاسخی ندارند یا حتی نمی‌خوانی، ولی من همچنان مصرانه در پی نوشتن برای تو هستم چرا که یاد تو گونه‌ای مشوق است. انگار نگاه تو جوهر قلم‌ام باشد، آری همان‌قدر حیاتی! تو که می‌دانی من بی‌نوشتن هیچم، نوشتن نیز بی‌تو هیچ است.آری عزیزم ؛ یاد تو یار این روزهای من است و این حقیقتی است که هیچ‌گاه کتمان نخواهد شد و حتی در روز محشر نیز بر پیشانی‌ام خواهند نوشت؛ عاشقِ او!خلاصه که محبوب جانم،در این سوز و گداز نگویم بر تو که فراق با من چه کرد، نگویمت که هجرت چه زخم عمیقی بر جا گذاشته، لب نگشایم بر سختی روزهایم بی‌تو؛ چرا که رنجشت را هرگز نخواهم. هیچ‌گاه گله‌ای بر دامانت نیاورم، چرا که عاشق با دردی خوش است که از یار رسد. همین است که به‌جای دستانت، جای خالی‌ات را با عشق بر آغوش کشیده‌ام.چه می‌توان کرد؟‌ من یک دل دارم و هزاران سودای تو در آن! سینه من، گورستانی است از یاد تو و ای‌کاش بگذاری قصه‌ات را با غصه نسرایم!با تمام این‌ها مرا سرّی نهفته با چشمانت است که به تحریر نمی‌آیند، انگار که گل در بهار نروید! انگار که ماهی‌ها در خاک نفس بکشند! یا برف زمستان قهرش بگیرد! یا که مثلا خورشید درشب ببارد!محبوبم،در راه وفا جفا چرا؟ من که مفتون توام،‌  دیگران چرا؟ ای‌که مقصد و مقصودم همه تو، گریز چرا؟ ای‌که یادم تنها تو، بی‌من چرا؟خیالی نیست، خزان این پاییز را به امید بهار وصال بگذرانیم.</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 20:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌هایی در دوری_ قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-lpyfk159ofcu</link>
                <description>سلام عزیز دوست داشتنی‌ام!باز هم می‌خواهم قلم‌ام تنها برای تو تراوش کند، می‌خواهم سخنم را با تیر نگاهت گره بزنم و به گونه‌ای بنویسم که گویا تو می‌خوانی!بگذار همین ابتدا بگویم که حرف من همان حرف همیشگی‌ است&quot; دوستت دارم&quot;بگذار تا برایت بگویم؛هر شب که از راه می‌رسد، در نزده، غم‌ات مرا به ارامی می‌گدازد؛ همین است که همگان گمان می‌برند سوزی مرا نیست! من در دلتنگی جان به جان فتاده‌ام، همه از درد می‌پرسند ولی من به دنبال درمان‌ام! آری من وعده وفا از لب تو طلب دارم.آری عزیزک من!من در این راه می‌سوزم و می‌میرم و همچنان دوستت دارم!می‌دانی محبوبم؟نور چشمِ آدمی نباشد، چو یعقوب در هجر به امید نسیمی می‌نشیند. او بینا می‌شود و من، گویا با هر نگاه تو جانی تازه می‌گیرم چنان که گویا پیش از تو هیچ‌گاه نبوده‌ام!آری محبوبم؛ گاهی نگاهم کن، که بی‌دلان را خوش باشد نگاه تو!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 00:12:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>( نامه‌هایی در دوری) قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-lqixsuy7zv1q</link>
                <description>نمی‌دانم چندی است یاد تو را در سینه پنهان کرده‌ام، نمی‌دانم چندی است که به انکار عشق نشسته‌ام! نمی‌دانم چه شد که چشم در غبار راه گذارت شده‌ام! می‌دانی، خواستم بگریزم ولیکن یاد آوردم که سراپایم آلوده بر توست! آدمی که از خویش نمی‌گریزد! تمام من توست! من تنها با یک نگاه خود را تسلیم تو کردم!آخ که یک نگاه چه‌ها که نمی‌کند انگار که طناب افسون‌ باشد، افیونت می‌کند. قطعا که نگاه آن روزت نگاه اول نبوده است ولی تاثیر چشم‌هایت بر اعماق من در آن لحظه به حدی بوده که گویا پیش از آن هیچ مردمکی ندیده بودم!امشب برایت از چه بنویسم؟ عجز واژگان! آری این بهتر است. خودت بهتر می‌دانی که آرایه و غزل برای‌ طغیان وجودم کافی نیستند، بگذار جملات را پشت سرهم بیاورم، مترادف‌ها و متضادها را کنار یکدیگر بچینم، بگذار تنها برای تو بنویسم، در آخر باز هم حس خواهم کرد گلی حرف ناگفته برایت دارم.از روزهایم چه؟ برایت بگویم که بی‌تو خاکستری‌اند؟ دور بودنت سیاه‌شان می‌کند و نزدیک بودنت سفید!از نفس‌هایی که آغشته‌اند بر تو حرف بزنیم و یا از قلبی که می‌خواهد صدایت را بشنود؟عزیز دور ولی نزدیک من!گله‌ای بر دوست نیست!حال که خیالت خواب را همه شب از چشمانم فراری داده است، تو آسوده بر بالینت بخواب! کسی چه می‌داند؟شاید تو نیز مرا در خوابت دیدی!شاید روزی در خواب دست‌هایمان در هم گره بخورند!​آری آسوده بخواب که خیالم در پیِ تو و خون عشق در رگ و پی‌ام جاری است، شکوه در عشق عزت ندارد فقط ای‌کاش پیش از خواب تصویر من پشت پرده چشم‌هایت پر بزند!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 00:09:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بحبوحه جنگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%AD%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-ocpycofcidjq</link>
                <description>آرامی را فراموش کرده‌ام.تشویشم، سراپا!خواب‌هایم پر از کابوس‌اند و از بیداری گریزان‌ام.زنده‌ام،ولی ندانم تا به کی؟اگر زنده بمانم چه؟اگر مردمی را ببینم غرق در خون، خانه‌هایی ویران، کودکانی گریان، اگر پهباد و موشک ستاره آسمانم شوند چه؟اگر آتش خرمنم را بسوزاند به کجا بگریزم؟به راستی که ریشه دوانده‌ام در ایران!بارالهی!جانم را بگیر،هزاران بار بگیر، ولیکن از عزیزانم دست بشوی!تو که می‌دانی ترس‌هایم را؟ نگرانی‌هایم را؟ خداوندا!خسته‌ام،از جنگ زندگی برگشته‌ام! از نبردی تن به تن!جانی در تن نیست!پروردگارا!خدایی کن برای کودکان زیر آوار!برای یک ملت!۱۴۰۴/۳/۲۴خدایی کن برای کودکان زیر آوار!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 23:54:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان ارمیا، رضا امیرخانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-jxxoqjj1prnf</link>
                <description>کتاب ارمیا از رضا امیرخانی اواین اثر درباره دفاع مقدس و جنگ تحمیلی است که خوانده‌ام، کتاب در اواخر جنگ آغاز شده و با فوت حضرت خمینی پایان می‌یابد.رضا امیرخانی در ارمیا، به خوبی توانسته فشارهای روحی و روانی یک رزمنده و دید جامعه نسبت به او را بیان کند. تغیرات و تحولاتی که پس از جنگ در شخصیت اصلی داستان( ارمیا) که فردی از طبقه مرفه جامعه است به نمایش در آمده است.پسری از جنوب شهر به نام مصطفی، با مرگ غم‌انگیزش در تحولات درونی ارمیا تاثیر بسزا و مشهودی داشته است.رزمنده‌ای که علارغم موقعیتش در جامعه و تحصیل در رشته مهندسی، به تمام تجملات پشت می‌کند و راهی جبهه رزم می‌شود می‌تواند اسطوره‌ای برای مردم باشد.نماد از خودگذشتگی و چشم پوشی!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 20:15:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب بهار برایم کاموا بیاور اثری از مربم حسینیان؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-jlletuvzdded</link>
                <description>کتاب بهار برایم کاموا بیاور، اثری از مریم حسنیان، در قالب گوتیک( نامه)، سورئال( ترکیبی از واقعیت و خیال) است و هر چه روند داستان سپری می‌شود، بر خیالی بودن کتاب افزوده می‌شود. فضای وهم انگیز داستان خانه‌ای قدیمی، در مکانی دور دست رخ می‌دهد و وجود شخصیتی به نام نسترن و رد پاهای روی برف بر این فضا دامن می‌دهند.با این کتاب، به عمق خیالات نویسنده و شخصیت‌ها سقوط می‌کنی و در نهایت با توهم بودن بسیاری از داستان روبرو می‌شوی، چیزی که اصلا انتظارش را نداشتی. به شخصه، کتاب را در کم‌ترین زمان ممکن تمام کردم و آن را مدیون همین پیشبینی نشده‌ها می‌دانم. شخصیت‌های عحیب و غیر واقعی که باورشان می‌کنی و عجیب آن‌که تو را مجذوب می‌کنند. از همه عجیب‌تر، خانه نسترن بود که به یک باره محو شد.در کل، بهار برایم کاموا بیاور از جمله آثاری است که می‌تواند هر خواننده‌ای را مجذوب کند و با پایان شوکه کننده‌اش و باز نشدن بسیاری  از گره‌ها خاطرت پاک نشوند.</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 23:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته مگر می‌گذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-faj9pvsjymq9</link>
                <description>هیچ‌وقت نتوانسته‌ام گذشته را پاک کنم. اتفاقاتش را، آدم‌هایش را، ظلم‌ها و محبت‌هایش را. به نظرم آن‌هایی که می‌گویند گذشته گذشته، حال را بچسب، مهم آینده است، تنها حرفی کلیشه‌ای را تکرار می‌کنند آن‌قدر که حتی خودشان هم باور می‌کنند. گذشته معلوم است که مهم است که اگر مهم نبود، زجرهایش بر دوش آدمی سنگینی نمی‌کرد. وقتی انسان‌های دوپا را می‌دیدی، روزهای تلخی که برایت رقم زده بودند به خاطر نمی‌آوردی. اگر گذشته مهم نبود، انسان‌ها در امور مهم درخواست سابقه کیفری نمی‌کردند. اگر گذشته مهم نبود، پشت آدم‌های موفق نمی‌گفتند که تا دیروز نمی‌توانست شلوارش را بالا بکشد! اگر گذشته نبود انسان‌های بزرگ و شریف را گرامی نمی‌داشتند، چرا که آن‌ها دیروز می‌زیستند. اگر گذشته تاریک مهم نبود، سایه‌اش شب‌هایت را محزون نمی‌کرد. آخ که اگر گذشته نبود...گذشته‌ای که پر از داستان است، بیشتر اوقات باقی داستان تو را می‌سراید. گاهی اوقات هم داستانی پند آموز است و تو پشت دستت را داغ می‌کنی. گاهی اوقات به یادش می‌آوری، می‌خندی، گاهی اوقات عذاب‌ها و دردهایش بر تو یورش می‌آوردند و دلت می‌خواهد تا صبح برای خودت اشک بریزی! برای آن آرزوهایی که نتواتستی لمس‌شان کنی.ای گذشته غم‌‌انگیز من! من رهایت کرده‌ام، باور کن! نمی‌خواهم بگویم برایم شادی‌ای به ارمغان نیاورده‌ای، ولی باور بنما، تو سراسر رنج و عذاب بوده‌ای برایم. به گونه‌ای که حال تمام لحظات شاد خود نیز غمگینم. انگار که عذاب وجدان داشته باشم، انگار در مقابل منِ گذشته که تنها درد کشید شرمنده‌ام! تو بر من لطف زیادی عطا کرده‌ای، به گونه‌ای که از خوشبخت بودن واهمه دارم.گذشته عزیز! من فراموشت کرده‌ام! کاری نیست که با تو داشته باشه‌ام! من رهایت کرده‌ام! تو نیز مرا ترک کن! باور کن کسی دل تنگت نخواهد بود. تمنایت می‌کنم بروی، من نیز قول می‌دهم به حرمت خوشی‌هایی که با یکدیگر داشتیم، کاسه آبی پشت سرت روانه کنم.ای‌گذشته! کاش می‌گذشتی و مهم نبودی!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 01:41:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شب دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-rswp58r28omu</link>
                <description>نمی‌دانم چه سری پشت پرده شب نهان است. نمی‌دانم این شب چیست؟ تا مشامم را پر می‌کند، قوی بودن را از خاطر می‌برم.آخ گفته بودم فراموشت کرده‌ام نه؟ گفته بودم دیگر از تو یادی مرا نیست؟ دیگر چشم‌هایت افسونم نمی‌کند؟ باز هم شب شد و پوزخند ماه دلگیر است، مثل آخرین لبخندت که تنها تصویر مبهمی از آن را می‌توانم متصور شوم. از زمانی که رفته‌ای گمان می‌برم تکه‌ای از وجودم گم شده است، درست مثل صفحه آخر کتاب یا شاید هم مثل تکه آخر پازل! آری منِ بی‌تو همین‌قدر پریشان است ، همین‌قدر درمانده و در میان شادی‌هایش افسرده‌!به راستی، این من، من نیستم. به گمان من واقعی میان خاطرات‌مان که هیچ‌گاه رقم نخورد گم شده است، من گم شده‌ام میان دست‌هایت که هیچ‌گاه دست‌هایم را نگرفت! من بین عطر تو که آن را به قصد من نمی‌زدی، غریب‌ام!آری می‌خواهم با فریادی برگشت‌ات را تمنا کنم، ولیکن بر یاد می‌آورم تو هیچ‌گاه نبوده‌ای! پاییز که آمد نبوده‌ای، اولین برف که بارید، نبوده‌ای، دلتنگی رج به رجم را بافت و تو بازهم نبودی! می‌دانی؟ تمام روزها را به انتظار پاییز عاشقانه وعده داده شده گذراندم، خواستم با تو قدمی همراه شوم، نبودی!تو را قسم بر آن جان که می‌پرستت، با من سخنی گو، گاه در واقعیت و گاه در خیال، با من بگو از روزهایت، از دقایقی که بی‌من چگونه می‌گذرند، با من از زمان آمدن‌ات بگو! به گمان ماه سیزدهم، روز سی و دوم‌ روز بازگشت‌ات است، نه؟خیالی نیست! ما بی‌دلان را چه بیم از نحسی سیزده، گر تو آیی؟!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 00:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک سرد زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xpcp2gpflhtr</link>
                <description>گاه در عمق فاجعه‌ها سقوط می‌کنی، آن شب‌هایی را که تا صبح گل‌های بالش را آب می‌دهی را می‌گویم. گاه مرده‌ای ولی نفس می‌کشی، حرف می‌زنی و حتی می‌خندی ولی درونت شکسته، مثل خودت که زیر غرور آدمیان خورد شده‌ای و روح زخمی‌ات اهمیتی ندارد.گاه گمان می‌بری این شب سحر ندارد و چشمانت بسته خواهد ماند و صبح، با چشمان سرخت روبرو می‌شوی و به خودت به جای آنانی که فراموشت کرده‌اند صبح بخیر می‌گویی.ما میل دنیا آمدن نداشتیم که، حتی چندین سال بعد از ما نخواهند پرسید میل مرگ داری یا نه؟ دارند مرگ و زندگی را بر ما می‌چشانند و ما هم تنها می‌نگریم.ما زندگی می‌کنیم. آری. نفسی می‌آید و فرو می‌رود و درد سینه‌مان بیشتر می‌شود‌. ضربان قلب‌مان می‌زند، گاهی تند و گاه آرام، ضربان‌های‌مان هم پابرجاست ولی، عشقی نیست. ما زنده هستیم و زندگی هم می‌کنیم ولی تهی از عشق.ما هر روز صبح با عشق چشم نمی‌گشاییم و شب‌ها اکسیر عشق در رگ‌های‌مان خانه نمی‌کند. ما شب‌ها تنها خستگی کار را بر دوش می‌کشیم کسی نیست که بر کتف‌هایمان بوسه زند.ما به یاد کسی کاری را انجام نمی‌دهیم و به یادمان نیستند‌. دلنوشته‌های‌مان سراسر عشق هستند ولی مخاطبی ندارند. قلم‌‌هامان می‌نویسند ولی جوهری ندارند.ما امیدی بر زندگی‌های بی‌محبت‌مان نداریم، چرا که سحری را پس از شب‌های تاریک‌مان نچشیده‌ایم، آری ما محکوم به زندگی هستیم و بعد هم... به راستی که   خبری از آخر زندگی بی‌سر و ته‌مان نداریم.</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 00:04:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته من کچم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%A9%DA%86%D9%85-oyrlddiridum</link>
                <description>برای موهایی که چیده شدند، زیرا که دختران غمگین نسبتی با موهای بلند ندارند.می‌دانی من کیستم؟من آنی هستم که آرزوی بلند خندیدن دارد.من آنی هستم که رویای تنها بیرون رفتن دارد.می‌دانی من کیستم که رویایم حق انتخاب است؟من می‌خواهم بدون ترس از نگاه‌های ناپاک،ناز پنهان وجودم را آشکار کنم!درست فهمیده‌ای!من یک دخترم!​من دخترم.من آنی هستم که آرزوهایش عقده گشته‌اند. من آرزویی می‌دارم،آرزو می‌دارم که تا پاسی از شب بیرون بمانم و زیر باران بچرخم.خیابان‌ها را نزدیک سپیده دم فتح کنم و قهقهه زنم از آزادی، موهایم از بند روسری آزاد شوند و بیم نکنم از نگاه‌های هیز و ناپاک.تمام‌شان آرزوهای کوچکی‌اند ولیکن برای منِ زن جهانی آرزوست.من دخترم!می‌نویسم از جنس زن!برای تمام دختران سرزمینم که کبود شده‌اند زیر شلاق تبعیض‌ها. برای دخترانی که حق‌شان سهم برادرشان است و چشم گوی شوهران‌شان هستند. چرا که تنها زن هستند و باید سرشان زیر باشد.  ما دختریم، ما هم باید بخندیم، مگر چه می‌شود؟ به راستی که یک تار مو به کجا بر می‌خورد؟ چرا باید گیسوانمان قاتل‌مان شوند؟ما دختریم،از جنس گل و به لطیفی گلبرگ.ولی چه کسی می‌داند؟چه کسی می‌داند که این گلبرگ را چه طوفانی به اینجا آورده است؟​به راستی که ما را طوفان خواسته نشدن و طرد شدن آورده است. من همانی هستم که بخاطر پسر نبودن،خواسته نشد.ما همانی هستیم که چون پسر نیستیم،نباید اسلحه دست‌مان بگیریم و ماشین بازی کنیم. ما باید عروسک بغل بگیریم و خانه دار شدن بیاموزیم. ما باید از بچگی خو بگیریم به پختن و شستن.ما همانی هستیم که تحقیر شدیم و کتک خوردیم!ما دختریم، دخترانی از جنس درد.ما تحقیر شدیم،محدود شدیم،حبس شدیم،شکستیم،زمین‌مان زدند و چه زیبا آزار دادند زیبایی‌های‌مان را.با این‌حال ما تنها اشک ریختیم چرا که دختر بودیم!​خب ما هم گناهکاریم. گناهکارانی به بلندای موهای‌مان. ما مجرمیم که برای خود طناب دار حمل می‌کنیم،‌ طناب داری به اسم مو. ما گیسوان بلندی داریم. موهایی که جای نوازش کشیده شدند.دختران زجر کشیده آرزو دارند پسر باشند، من هم آرزویی دارم، من دوست دارم، پسر باشم. من دخترانگی را دوست دارم ولی مجازاتم می‌کنند، به جرم دختر بودن!بخاطر گیسوهایم که طالب نوازش هستند و ظرافتی که در وجودم نهفته است. من دختری هستم که میان آرزوهای بلندش کشته شد و فریادش نه گوش فلک را کر کرد و نه‌ دنیا شنفتش.</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 22:19:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقاص ننوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B5-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-dtynu1mqgnte</link>
                <description>نوشتن مرهمی ست برای دردهایم ولی خب، گاهی سراغی از آن نمی‌گیرم. بغض می‌کنم ولی، اشک‌هایم را روی کاغذ جاری نمی‌کنم. گاهی کاغذها را خط خطی نمی‌کنم و این می‌شود چرک.چرکی بر روی قلبم، زخمی برای روحم و در آخر درد. تقاص ننوشتن است دیگر.قدر تمام نانوشته‌هایم، درد دارم.نوشتن شاید دوستت داشته باشد ولی برخی اوقات هم به همان اندازه بی‌رحم است. وقتی سراغش نروی حسادت برش می‌دارد و ترکت می‌کند. می‌رود و تو نیز، از یاد می‌بری نوشتن را.نوشتن خودش دواست ولی می‌تواند دردت هم شود. در جانت رسوخ می‌کند و مثل اسید ذره‌هایت را به نابودی می‌کشاند.آن‌جاست نانوشته‌ها در سرت جولان می‌دهند و مثل مار دور تنت می‌پیچند. به اسارت می‌گیرنت و تو چاره‌ای نداری جز نوشتن.باید باز هم بنویسی و عذاب بکشی. عذاب خوانده نشدن و عذاب بی‌نقص نبودن‌. تو باید بنویسی با آن قلم شکسته‌ات تا بلکه درد رهایت کند.نوشتن رها نشدنی است.‌ خیلی وقت‌ها به فکر رها کردنش بودم ولی نمی‌شد. خب آدمیزاد که نمی‌تواند دستش را از روی عمد با اره برقی ببرد، نه؟ نویسنده‌ها هم نمی‌توانند نوشتن را رها کنند. چرا که در این راه عذاب‌های بی‌شماری را متحمل شده‌اند. اصلا می‌دانید چیست؟ نوشتن فرزند است و تنها مادرهای نالایق فرزاندانشان را رها می‌کنند.</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 16:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌چیزت نوشتن است؟ مگر می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-beusyyoqxtdc</link>
                <description>و تنها بوی باران با یک کتاب کافیست.نمی‌دانم چندمین بار است که این سوال را می‌شنوم. همه چیزِ همه چیز که نه، ولی شاید بتوان گفت تمام روح من قلمی بیش نیست. تنها استفاده قلم نیز نوشتن است. حتی اگر بد بنویسد.خب می‌دانید، خواندن و نوشتن تنها چیزهایی هستند که دستانم را گرفتند و مرا از شب‌های تاریک به سوی روز حرکت دادند. هر چند که آن روزها نیز کسل کننده بودند ولی خب، تقصیر مداد و کتاب چیست؟زمان‌هایی که دل پری داشتم،‌ تنها کسی که از حرف‌های بی‌سر و ته‌ام مهمان نوازی کردند، تکه کاغذهایی بودند که نوشته‌های رویشان هیچ‌گاه خوانده نشد، حتی توسط خودم!زمان‌هایی که تنها بودم، کتاب‌ها بودند که نگذاشتند بمیرم. شاید هم امید به بیشتر نوشتن سرپا نگه‌ام داشته است.گاهی کاغذها مرهم من بودند و گاه من مرهم آنان. گاهی من کلمات تندم را روی آن‌ها جاری می‌کردم و گاه کاغذهای کتاب لغات‌اش را در چشمم فرو می‌کرد.در هر حال همیشه این من بودم که در داستان‌های غمگین بر روی نوشته‌ها می‌باریدم و در آخر صفحه پایانی را ورقه می‌زدم.می‌دانید؟ من حتی اشک ریختن با داستان‌ها را هم دوست دارم. به سان عاشقی که از آزارهای محبوبش نیز در لذت است.</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 00:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب سالاری‌ها، بزرگ علوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C-rumrluluzyqs</link>
                <description>این‌بار که به کتاب‌خانه رفته بودم،‌هیچ کتابی مرا نخواند. یعنی مثل همیشه هیچ کتابی در چشمم فرو نرفته بود. همیشه انگار چیزی مرا به یک سمت می‌کشید و به آنی کتابی انتخاب می‌کردم و تا آن کتاب را تمام نمی‌کردم شب آرام و قرار نداشتم. چندین ساعت بود که از سر این قفسه به آن سو می‌پریدم و خب حقیقتا سخت کلافه شده بودم. چرا که چندین ساعت بین کتاب‌ها چرخ می‌زدم.دست دراز کردم و کتابی از بین کتاب‌های ایرانی برداشتم. خواندن کتاب‌های ایرانی را به خواندن کتاب‌های خارجی ترجیح می‌دهم. به نظرم آن‌ها با خلق و خویم سازگارترند.با دیدن نام بزرگ علوی مصمم می‌شوم این کتاب را بردارم. شنیده بودم از بزرگان رمان‌نویسی فارسی است و دوست داشتم دلیل شهرت‌اش را بدانم. اوایل کتاب حالت نامفهومی داشتم و این بخاطر تشابه نام‌های در کتاب بود.‌سالارفش، سالاریان،‌سالار نظام، سالار نیا و... . که به نظر می‌آید سر ارث و میراثی که گویی بسیار هم کلان است درگیری‌ها دارند.می‌توان گفت کتاب چیزی مثل شجری‌نامه بود. البته این از دیدگاه من است.چیزی که باعث شد کتاب را تا آخر بخوانم شخصیت پردازی بی‌نقصش بود.‌ با این‌که شخصیت‌ها را گاهی با یکدیگر اشتباه می‌گرفتم ولی تقریبا با آن‌ها یکی شده بودم انگار که از انسان‌های دنیای واقعی باشند، نه شخصیت‌های یک کتاب.</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 22:05:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب&quot; بادام&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-duvtbgr8typf</link>
                <description>کم پیش می‌آید به سوی کتاب‌های روانشناسی کشیده شوم ولی گویا این‌بار داستان متفاوت‌تر بوده است! شاید می‌توان گفت بافت داستانی و جذاب این کتاب بود که اشتیاق خواندن را در من بر انگیخت. پسری که مثل بقیه نبود. توانایی ادراک احساسات را نداشت و سر درآوردن از زندگی وی یکی از راه‌های وادار کردن خوانندگان به خواندن کتاب بود!می‌توانم بگویم یکی از کتاب‌های غیرقابل پیشبینی است که تا به‌حال خوانده‌ام. حین خواندن کتاب حتی به ذهنم خطور نمی‌کرد که مادر شخصیت اصلی بتواند باری دیگر هُشیاری‌اش را به دست آورد! یا مثلا در صفحات پایانی گمان می‌بردم که شخصیت اصلی مرده است‌. برخلاف بسیاری از کتاب‌ها که در این مواقع زنده ماندن شخصیت اصلی ضایع است، شرح دادن جدا شدن روح از بدن شخصیت این حس را بر من القا کرد که قرار است پایان کتاب پایان شخصیت اصلی باشد.نویسنده تلاش کرده است عشق را به زیبایی هرچه تمام‌تر به نمایش بگذارد. به گمانم حتی عشق آغازگر احساس تمام احساساتی بود که عمری زیر خاکستر یک چهره بی‌احساس پنهان شده بود.شخصیت‌ها، دیالوگ‌ها و مونالوگ‌ها بسیار زیبا بودند. نویسنده توصیفات را به خوبی القا کرده است و در عین حال فضا را خسته کننده نکرده است. از نظر من این سخت‌ترین قسمت از قسم نویسندگی ست!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 01:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته سیلاژ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%84%D8%A7%DA%98-xu8mlq1tmy4g</link>
                <description>به نام همانی که لبخندش آغازگر عشق شدنام دلنوشته: سیلاژنویسنده: مهدیس امیرخانیژانر: تراژدی، عاشقانه بدایت:شب است و تو نیز مانند همیشه نیستی. من پس از تو، در فراق تو، با عطرت عجین شده‌ام، می‌شود عطرت را از من مانند خودت نگیری؟ آخر یادم می‌آورد روزهای خوبم را، روزهایی که برای من بوده‌ای! تو را گفته بودمت شب‌های بی‌تو چه طولانی و تاریک هستند؟ گفته بودمت رایحه زندگی هستی؟ می‌دانستی و رفتی؟ مرحبا! رفته‌ای ولی؛گوش‌هایم صدایت را،ل*ب‌هایم نام‌ات را،چشم‌هایم صورتت را،تنم آغوشت را و مشامم عطرت را هرگز به فراموشی نخواهد سپرد! روزگارم بی‌تو، به سیاهی نشسته است و خوشبختی از من گریزان. جسم نیم‌جانم،  با نگاهی زیرچشمی به تقویم، خیره به قاب روی طاقچه‌ است. آخرین لبخند‌ت هم در آن تصویر خشک شد! نه؟! من هم خشک و پژمرده شده‌ام، درست پس از تو!​  انگار که پس از رفتنت، من نیز به پایان رسیده‌ام و تنها جسمی از من باقی مانده است که رج به رجش گرمای حضورت را می‌طلبد. یادت است گفته بودمت زمانی که نیستی عطرت آکنده می‌کند،جای خالی‌ات را؟چه پرسش تهی‌ای! تو مرا بر یادت نیست، چه رسد بر عاشقانه‌ام!آخ که به راستی چند صباحی است چیزی جز عطرت را بر سر و خیالم ندارم!تو از آنِ دستان بی‌تابم نیستی و چه بی‌تاب است دلی که خانه‌اش دلت نیست!دلی که می‌تپد برای تو،برای بودن با تو،برای کسی که نیست. بی‌قرارت شده‌ام.قلبم هم بی‌قرار است، برای شنفتنِ &quot;فدایت شوم‌هایت&quot;من به قربانِ قربان صدقه‌هایت!پاهایت آمدن یادشان نیست یا دلت لرزید برای گلی غیر از من؟محبوب من!ای‌کاش می‌دانستی که وقتی گلی را می‌چینی بوییدن گلی دیگر حرام می‌شود. کاش می‌دانستی و وفا نیز بلد بودی.کاش می‌دانستی که جفا چگونه گل‌های سرخ را پژمرده می‌کند! ای آن‌که رفته‌ای،ای آن‌که خیالت در جای خالی‌ات قدم نهاده است،ای آن‌که عطرت شده است نان و آبم،یادت است تو را گفته بودمت جان و جهانم نام داری؟!حال نیز می‌گویم؛گر بِه از جان و جهانم باشد،تو نام داری!‌به‌راستی،خسته‌ام از یادآوری کردن دوست داشتنم به تو،کاش جایی بنویسند؛زیبارویان، هم بی‌وفا و هم فراموش‌کارند! محبوبم!حال که در قعر خیره به مهتابم و شمارش ستارگانم از دستم گریخته،کاش رایحه تن‌ات فراتر رود از هرچه سرابِ سرد است و باری دیگر، بیرون از درهای رویا در آ*غ*و*ش بگیرمت!محبوب من!تو را قسم بر جانِ من و جانِ تمام عاشقان،بر بالینم بازگردکه آ*غ*و*ش تو به از جان و جهان!​بازگرد و بیش از این جان مرا نستان! ساقی و می و می‌خانه و مُطرِب و جام‌ها،برای من دیوانه بهانه‌ای بیش نیست!چرا که دیوانگان،مست و مدهوش رایحه‌ای هستند که دیگر نیست.دل‌شان طالب دلی است، که خواهان‌شان نیست و خاطرشان،خالیست از هر خیالی،جز نگاه آخر یار!آخ، از نگاه یار!من تو را گفته بودمت نگاهت چه می‌کند با من؟سلسله‌وار دلم را به لرز وا می‌دارد و به‌راستی، پس از نگاه آخرت، آرامی کوبش‌های قلبم را بر یاد ندارم!محبوب بی‌وفایم!حال می‌دانم که چه آرامشی در حضور پر هیاهویت داشته‌ام! رفتی و نتوانستم بگویمت؛تعریفم از عشق،میان آن همه غزل و تک بیت،تنها خودت هستی و آن عطر دیوانه کننده‌ات!ای‌کاش دمی بازگردی و لــ.ــب بر گفتن دوستت دارم بگشایم!محبوب من!به راستی،می‌دانستی که داغ تو دارد این دلم؟آن‌قدر که جای دگر نمی‌شود! آشنای غریب من!رفیق نارفیقم!بازگرد که قلب عجزمندم از فراق فریاد می‌دارد.بازگرد و جانِ بی‌جانی را بر خسته دلی بازگردان!به‌راستی!مگر جانت بر جانم بند نبود؟چه شد که گسستی جان جانانت را؟چه شد که عشق و عاشقی کردن در حرف و وعده‌های توخالی خلاصه شد؟ گویا بی‌تو بودن به بغض مانستی!حال که مرا وداع گفته‌ای‌، تمامِ من به &quot;بی‌تو بودن&quot; آغشته شده‌ است.کاش بغض لــ.ــب بگشاید که از وجود بی‌وجودم، چه می‌خواهد؟جان مرا، یا قلب مرا؟ یا وجود مرا؟یا روح و روانی را که بازیچه دست‌هایت بود را؟خب مگر بغض نمی‌داند که تو رفته‌ای و با خود به تاراج برده‌ای،تمام مرا!؟حال که چنین است، خیالی نیست!بازنگرد! بگذار بغض بستاند تمام منِ بی‌تو را! امشب هم تمام مرزهای عقل را را درهم شکسته‌‌ام!آخر دیوانه چشم‌هایت را چه بر منطق!ولیکن تو را گفته بودمت عاقل‌تر از دیوانگان عاشق نیست؟!امشب همچو دیوانگانِ دیوانه،درخیابان‌های تاریک شهر پرسه می‌زنم!امشب در محفل عاشقان بی‌دل،تنها من هستم و منی که کوچه‌پس کوچه‌های شهر را در جستجوی تو هستم!به دنبال کسی که رفت و برد،هر چه مرا بود و نبود را! نیستی ولی نه در جان و دلم،دیگر از بَرِ دلتنگی با خود بی‌گانه گشته‌ام!به‌راستی!هیچ دلت تنگ دلم می‌شود؟در یادت است یادی از خاطراتمان؟پس به راستی که به کدامین سو و نشانی ست دل‌هایی که بر یکدیگر راه داشتند؟ بی‌وفایم،سخن گفتن باتو پناهم بود و با رفتنت،بی‌پناهم کردی!عجیب است نه؟تو مرا در خانه فراموشی حبس کرده‌ای اما من،تک به تک جنبش لــ.ــب‌های تو را از بَرَم!تو را نگفته بودم ولی،من پس از شنیدن صدایت برای بار نخست،از تمام صداهای گوش‌نواز جهان بی‌زار شده‌ام!آخ که نجواهایت هنوز در گوشم اکو می‌شوند!من در فراقت،محو عطرت شده‌ام، به گونه‌ای که گاه نفس کشیدن از یادم پر می‌کشد!آخ که عاشق در فراق دیوانه‌تر می‌شود!از لطف یار وصل نمی‌شناسم،ولی گر تمنا کند،صد شعر از فراق گویم!آری،یادگاری‌ام ز او،به‌جای گل سرخِ لای دفتر،عطری ست که هنوز در مشامم زنده است. ساعات خوش در بر یار است،ساعت خوش من به کدامین سوست،محبوب دل آزار من؟!باور نما،رنجش خلق،رسم دلبری نیست!بهانه زندگی‌ام رفته است و عجیب هنوز زنده‌ام‌.آخر می‌دانی،سعدی که نتواند بی‌دوست زندگی کند،ما که باشیم؟خیالی نیست،بگذار با خیالت نفس بکشم و گمان کنم زنده‌ام! گمان می‌بردم،روزی نوش دارو خواهی شد و خواهی آمد ولیکن آن روز دل من برایت نخواهد تپید!همه‌اش کذب بود!آخر نه تو خواهی آمد،نه قلب من از تپیدن برای تو،دست خواهد برداشت!باز هم شب شد،قول‌هایت دوباره پیش چشم‌هایم آمد،یاد دارم از وفا گفته بودی،محبوب من!آخر دل بردن و دل بریدن کجا و وفا کجا؟قول وفا داده بودی ولیکن؛تو کجا و من کجا؟داشتنت چه زیباست،تنها دریغ که واقعی نیست!خسته‌ام از در آغـ.ـوش کشیدنت،پشت درهای رویا!ای یگانه آرزوی من!می‌شود برآورده شوی و لبخندت بشود آمین دعایم؟ محبوبم،در آرزوی داشتنت دیوانه شده‌ام!آخ محوبم،به گمان در کالبدم جا گرفته‌ای،نه؟آخر آن‌قدر که در جستجوی تو بوده‌ام،خود را فراموش کرده‌ام!هر جا را که می‌نگرم،جز تو نشانی نمی‌بینم.وصف من تا یک جمله است&quot; عاشق تو بودن&quot;محبوبم،حال که دست‌هایت برای من نشد،لاقل خویشتنم را بر من پس ده،آن منی را که پس از تو،روحش در آن خیابان بارانی است و جسمش در کوچه‌ها سرگردان!محبوبم،من بی‌تو سرگردانم،چرا که تو تمام منی!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 20:31:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-ijp6jxnvgapp</link>
                <description>می‌دانم حال در ذهنتان یک کلبه کوچک و رویایی وسط جنگل تصور کرده‌اید که هر روز ظهر باران بر روی سقف شیروا‌نی‌اش می‌نشیند. کلبه‌ای کوچک و چوبی که یک صندلی راکی جلوی شومینه‌اش دارد و می‌توانی با عینک ته‌استکانی‌ات درحالی که بوی قهوه مشامت را نوازش می‌دهد کتاب‌هایی را که دوست داری بخوانی. صبح به صبح گل‌های شمعدانی‌ات را آب دهی و به تماشای غروب بنشینی و تا دلت می‌خواهد بنویسی.ولی خب اگر اجازه دهید کمی تصورتان را خراب کنم. خانه ما نویسنده‌ها وسط جنگل بارانی نیست، در درون‌مان است. همان درونی که کلمه می‌شوند و به دست خواننده‌ها می‌رسند و در همان‌حال بسیارشان درون‌مان دفن می‌شود.می‌دانید، خانه نویسنده‌های افسرده که نوشته‌هایشان رنگ خاکستری گرفته‌اند کمی بهم ریخته است و گل‌های شمعدانی‌شان پژمرده شده‌اند. هیچ چیز برای یک نویسنده بدتر از آن نیست که دیگر کتاب خواندن و یا حتی نوشتن هم حال‌‌اش را بهتر نکند برای نویسنده‌های خاکستری نویس دیگر حتی بوی خاک باران خورده و قهوه هم کارساز نیست. این نویسنده‌ها گاهی طوری درخانه‌های بهم ریخته‌شان مخفی می‌شوند که نوشتن از یادشان می‌رود و از یاد می‌برند نویسنده هستند.خب می‌دانید قضیه چیست؟ تحقیر! آن‌قدر تحقیر می‌شوند و سرکوفت می‌شنوند که آجر به آجر خانه‌هایشان فرو می‌ریزد. قلم‌هایشان می‌شکند و جوهرشان خشک می‌شود. دل‌شان می‌شکند و دردهای روحی‌شان را پشت لبخندهای‌شان مخفی می‌دارند. در آن وسط کار از پژمرده شدن فراتر می‌رود و گلدان گل‌های شمع‌دانی ترک برمی‌دارند د آن‌قدر خرد می‌شوند که چیزی جز ذرات شن از آنان باقی نمی‌ماند.آن‌ها خسته‌اند، همه‌مان خسته‌ایم، ابتدای راه را آن‌قدر تتها دویدیم که حال جوان‌های پیری هستیم که همه احاطه‌شان کرده‌اند آن هم در حالی که وقتی که باید، نبوده‌اند. وقتی که دست حمایت‌گر می خواستیم دریغ‌اش کرده بودند و با تمسخر گفته بودند&quot; نوشتن که نان و آب نمی‌شود&quot; و ای کاش آنان می‌دانستند قلم گرچه نان و آب نیست ولیکن شراب حیات است!آری آنان نبوده‌اند. زمانی که دختری چهارده ساله و ناشی بوده‌ام کسی پشتم نبود که هیچ، حتی نمی‌گذاشتند رمان بخوانم، چرا که من تنها باید درس بخوانم، خب آدم نیستم که مجسمه هستم.طوری رنجشم دادند که سه سال تمام دست به قلم بودنم را مخفی کردم، شاید اگر خودشان نمی‌فهمیدند هنوز هم‌ چیزی بر آن‌ها بروز نمی‌دادم. برای کسی که ارزش هنر و ادب را نداند، سخن از زندگی گفتن باطل است!نویسندگانی که چرخ فلک روحشان را سیاه کرده و کسی پشت‌شان نبوده به‌جای آن‌که شاهکار بیآفرینند اولین اثرشان را گند می‌زنند و همیشه از آن فراری‌اند. چرا که سر آن عذاب کشیده‌اند. نه کسی بود نوشته‌هایشان را بخواند_ که البته ممکن است هنوز چنین کسی پیدا نشده باشد_ و نه کسی بود که به آن‌ها بگوید&quot; بچه جان، نمی‌شود که همین‌گونه قلم را برداری و بیوفتی بر سر کاغذهای بیچاره و ایده‌های زیبای ذهنت را خراب کنی و به‌جای تمجید، خواهرت مسخره‌ات کند&quot;هپیشه هر چه را که بنویسم، حتی اگر کلمه‌ای باشد هم آن را بچه خود می‌دانم و آخ که از مظلوم بودن اولین رمانم فقط خودم خبر دارم که هیچ‌کس نمی‌خواندش!حال دیر است. برای خوانده شدن، برای دیده شدن، برای حمایت شدن و آباد شدن خانه‌های‌مان! کاش کمی،‌فقط کمی وقتی که محتاج بودم آرزو بر دلم نمی‌گذاشتند که حال درد روحی‌ام فراتر رود از جسمم!دردی که درخانه‌ام نهان کرده‌ام، در کلمات نمی‌گنجد، خب درد یک روز و دو روز نیست که! عذاب‌های روحی یک نویسنده که نمی‌شود حتی اسم‌اش را نویسنده گذاشت تا انتهای جهان راه دارد، تا قیامت!</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 23:39:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زندگی مرگ می‌خواهم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-xrrhdnkygomx</link>
                <description>نمی‌دانم چندی‌ست که در انتظارم، منتظر اتمام عذاب زندگی. راستی آن روز به کدامین سو و جهت است؟به راستی که چقدر از من دور است. نمی‌توانم فرسنگ‌هایش را بشمارم. دو قدم است، سه قدم و یا هزاران قدم است؟به راستی، خوشبختی به کدامین سو است و من به کدامین سو هستم؟ای‌کاش در همان بدو تولد نفسی نداشتم. به راستی؛ آیا حال برای مرگ دیر است؟مرگ را می‌خواهم و دوست‌اش می‌دارم. باتمام دردها و ترس‌هایش. به راستی که این جهان و کالبد بی‌سروته من ترسناک‌تر است از آتش‌های سوزان!تا به کی در انتظار این انتظار باشم؟ به راستی؛ مرگ خواستن از این زندگی آن‌قدر بزرگ است؟به راستی، تا به کی به دنبال نفس بدوم درحالی که دم و بازدم‌ام برقرار است؟ به راستی؛ به کدامین گناه دنیا آمده‌ام؟ به کدامین گناه باید به دنبال محبت بدوم آن هم زمانی که دوستان لاف محبت دارند؟می‌زنند و می‌شکنند و می‌گویند دوستت داریم، به گرداب و لجن زندگی دعوت‌ام کرده‌اند آن هم بخاطر خودم! حمایت ربودن قلم از دستانم است و آن دستی که چفت دهانم می‌شود تا بافریاد نگویم آن‌چه را که حقیقت است! دنیا آمدن خواسته بودم؟ خب غلط کرده بودم، به راستی؛ به کدامین سو است راه بازگشت؟ کاش رها شوم از میان جماعت ظاهر ساز ظاهر بین که به بی‌شعوری خو گرفته‌اند، نشانی از انسانیت ندارند و وجدان‌شان رنگ خاموشی دارد.به راستی که احمق بودن هم خوب است! گند می‌زنی و می‌دانی تقصیر توست، ولی می‌خندی و ظاهرت را دوست‌تر می‌داری و باطن‌ات آلوده‌‌تر می‌شود.کاش نادان شوم و نادان بمانم. عقل را نمی‌خواهم زیرا که عذابم می‌دهد، روح‌ام را می‌آزارد و درد سینه‌ام بیشتر می‌شود و به راستی که مرگ چه دور است!برای من و پاهای زخمی‌ام، دویدن به سوی آن سخت است و ماندن و زندگی بی‌حیات سخت‌تر...</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2024 01:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعفنی به اسم دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D8%AA%D8%B9%D9%81%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-ckxts1cforef</link>
                <description>مادر فرزندش را نمی‌شناسد و هیاهوی جهان گوش درختان سربه‌فلک کشیده را به کر شدن کشانده. آسمان دارد از زمین تاریک‌تر می‌شود. قیامت امروز بود و نمی‌دانستیم؟پس آن سوت کر کننده اسرافیل چه؟ شاید نیز صدای سوت آخرین قطاری که او را برد، ناقوس مرگ بود! ناقوس مرگ همه نه ها، ناقوس مرگ قلبی که هنوز هم می‌تپد به یاد آنی که با خورشیدِ پس از باران رفت.نمی‌دانم چه مدت‌ است که مرده‌ام. دارم تجزیه می‌شوم ولی با این وجود بوی تعفن دنیا و انسان‌هایش مرا ناچیز کرده است.مرده متحرک که می‌دانید چیست؟روایت این روزهای من است. روزهایی که بوی تعفن دارند. گویا جهان قبرستان است. در کوچه پس کوچه‌هایش که گام می‌نهی، آرامگاهان زیادی می‌بینی. خدا می‌داند وقتی آدم‌ها انسانیتشان را کنار عدالت دفن می‌کردند چه احساسی داشتند.انسانیت را زیر خاک کرده‌اند. سنگ قبری از جنس ثروت بر آن پوشانده‌اند و گل‌های سرخ دخترک گل‌فروش را بقچه پیچ موهایش کرده و تقدیم‌ روح از دست رفته آزادی و آرزو کرده‌اند.داشتم می‌گفتم، کوچه پس کوچه‌ها را که متر می‌کنی و یادت می‌رود قدم چندمت است، در گرداب خون آدمیانی فرو می‌روی که هنوز زنده‌اند و آن‌جاست که می‌فهمی قلب‌ها پیش از صاحبشان می‌میرند.قلب‌ها می‌شکنند و می‌شکناند و خرد می‌شوند و خرد می‌کنند. تاجایی که برقِ تیغِ روی رگ، برق چشم آدم‌ را آن چنان می‌نوازد و کتاب زندگی را برای همیشه می‌بندی.</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 23:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوبم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%85-lnlz0medsiha</link>
                <description>محبوبم، باز هم شب بی‌تو گشت و ستارگانش بار سفر بسته‌اند! باران بی‌محابا بر سقف خانه می‌بارد و آرام ندارد، همچون منی که هرگز دوستش نداشته‌ای!و ای‌کاش می‌دانستی با وجود فرسنگ‌ها فاصله میان قلب‌هایمان، من هر شب تو را در خیال و رویا بر آغوشم دعوت می‌کنم و سحرگاه با بوسه‌هایت خواب را وداع می‌گویم!آری درست است! با آن‌که در یادت یادم نیست ولیکن نرفته‌ای از یاد! به راستی، کنهِ قلب بودن را از که آموخته بودی؟چه می‌شد اگر فراقت تنهایم می‌گذاشت؟ درست مثل خودت! درست همان‌گونه که رفتی و به تاراج بردی عشق را!می‌دانستی رفتنت هیچم می‌کند و پوچ از من بر جای می‌گذارد؟ گفته بودمت دمی بی‌تو بودن مرا مرگ است؟ شنیده بودی بانگ و فریاد عاشقی‌ام را؟ خودت دیدی که گوش سپهر کر شد!وای ای فلک! این بود رسمت؟ دل بسپارم بر دستانی که آرزوی داشتنشان را دارم، اما دستانم خالی از دستانش باشد؟ مرحبا بر تو ای فلک و آن یاری که رفت و جان مرا نیز برد!مرحبا...</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 00:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و تاریکی ادامه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_38952675/%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-fv6pcna4ygvl</link>
                <description>تمام وجودم را، از کف پا تا فرق سر سیاهی مطلق در آغوش گرفته است، جهانم تیره و تارتر از هر لحظه می‌شود. زبانم، زبانم کوتاه‌تر از آن است که واژه‌ها را برچیند. حنجره‌ام پس‌ از ساعت‌ها تقلا جرس می‌دارد و گوش‌هایم زنگ می‌زند.حتی جیغ‌هایم را نیز تاریکی در بر گرفته است. سراپا شب هستم، درست مثل شب‌های بی‌ستاره تهران! مثل آن شب‌هایی که از فرط آلودگی آدمیان ستارگان محو می‌شوند و ماه غمگین‌تر از شب‌های پیش می‌شود.سقوط می‌کنم، در چاهی که انتها ندارد. تنها فرو می‌روم و سیاهی‌ها بیشتر می‌شوند. گویا من دیگر من نیستم!باز هم بر فریاد چنگ می‌زنم و چیزی جز گرداب خون نصیب‌ام نمی‌شود. خون و تاریکی! قرمز و سیاه! چه زیبای زشتی!خود را در آغوش می‌گیرم ولی تهی‌ام! تهی از خود و پر از بی‌گانه‌ها! و سیاهی بی‌پایان است، حتی بی‌پایان‌تر از جنگ...</description>
                <category>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</category>
                <author>مـهــدیـــســ امیـــرخــــاݩے</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 00:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>