<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SamsepiOl</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39027449</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 23:25:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>SamsepiOl</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39027449</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدرود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39027449/%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-soyicxpeosui</link>
                <description>علیرغم نوشته قبلی ، تصمیم به مطرح کردن درخواستم کردمو در نهایت متوجه شدم بدبینی من نسبت به دنیای اطرافم ، همان عینک واقع بینی ام است.درخواستم به صورت غیر مستقیم فکر میکنم رد شد.در این میان اما متوجه ترسی شدم ، ترسی که از ابتدای عمر سنگینم کرده بود و اجازه حرکت رو به جلو به من نمیداد : ترس از نه و ترس از آبرو.با هر دو ترس مواجه شدمبا علم به اینکه بعد از مطرح کردن چنین درخواستی، احتمال منتشر شدنش بین بقیه هست ، بازم مطرح کردم.با علم به اینکه احتمالا جوابی که با این شیوه مطرح کردن می گیرم ، نه خواهد بود ، همچنان مطرح کردم.امروز در این بامداد ، زخم قدیمی شمشیر شوالیه ای به نام زندگی ، دوباره عفونت کرداما من این بار ، اتش گرم این درد را به انضباط سرد اراده ام خاموش کردم.شکست خورده ام اما اکنون احساس آزادی دارم.همچنان برای شما که شاید هرگز ندانی و نخوانی</description>
                <category>SamsepiOl</category>
                <author>SamsepiOl</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 04:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یا گریز از تنهایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39027449/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-benh5rpb6vxj</link>
                <description>برای تو می نویسم اما ناشناس.جرعت نگاه کردن داخل چشم هایت را ندارم حتی از پشت این لعنتی هم نمیتوانم احساساتم را ابراز کنم.تنها سکوی سخنرانی ام اینجاست.معمولا انسانی با احساسات اندک توصیف میشوم ، هر چند خودم هم این برچسب را میپذیرم.روزی که وارد این کثافت بازار پر مدعیان شدم یا به اصطلاح خودشان &quot;دانشگاه&quot; ، که حتی کاربری اش از ابتدای تاسیسش در هاله از ابهام است ، فکر نمیکردم به کسی کوچکترین احساسی داشته باشم.کلاس هایم را با نجوا کردن با چراغ های سقف می گذراندم و مسیر برگشتم به مکان حریم شخصی زده یا باز به اصطلاح خودشان &quot;خوابگاه&quot; را با نجوا کردن با آسفالت یا موزاییک طی میکردم.خیلی خلاصه یا سرم زیادی به بالا بود یا زیادی به پایین.روزی که تصمیم گرفتم به آدم ها مثل یک درخت نگاه کنم(به درخت نگاه میکنیم چون هست ، به آدم ها نگاه میکنیم چون هستند)از بین تمام چهره ها ، فقط تو را می دیدم تو هم من را می دیدی ، ولی تقاطعی بین چشم هایمان نبود. محرک شرکت کردنم در آن کلاس های هشت صبحی پر از گوسفند و سگ گله شان ، تو بودی ، چشمان پر برقت بود ، موهای بلند و لختت بود ، ابرو های کشیده زیبایت بود ، لب های درشت ات بود ، وجود تو بود.تلاش کردم نزدیک شوم ، نزدیک شدم ولی بار دیگر اقیانوس حقیقت ، من ترسیده از آب را در خود غرق کرد.وقتی زندگی ات را دیدم ، وقتی لبخند را دیدم و باید اغراق کنم ، از آن لبخند های کذایی نبود ، بار دیگر فهمیدم نمیتوانم نمیتوانم زندگی ات را آغشته به خون خودم بکنم.دست های من همچنان از قتل خودم خونیست.اما تو ، نمیدانمزندگی ات یک پارچه یا یکپارچه سفید است لکه های خون روی پارچه های سفید را دوست ندارم.این را نوشتم نه برای اینکه احساستم را تخلیه کنم ، بلکه آن را در اعماق چند کد و صفر و یک ها دفن کنم.زمین بودی و من انسان شاکی و آسیب زننده.دور و ستایشگر میمانم.برای تو که شاید هرگز ندانی و نخوانی و برای من که میدانم و خواندم.</description>
                <category>SamsepiOl</category>
                <author>SamsepiOl</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39027449/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-txyg2yl0gosq</link>
                <description>اخیرا همه چیز و همه کس حالم را بهم می زنداز تلاش برای اصلاح و شعاری خطاب شدنم خسته ام از اصلاح اطرافم خسته ام از نداشتن یک هم نظر خسته ام از تلاش برای حفظ ظاهر خسته ام از توضیح دادن خسته ام از مورد قبول نبودن خسته اماز این روزهای تکراری احمقانه خسته امخسته ام ولی جنس خستگی ام، بیداریستدر این جامعه ای که بنیادش جامعه ستیزیست،  من انتخابم جامعه گریزی و تماشا بودولی این تماشا و این تنهایی ثمری جز خستگی برایم نداشتو این خستگی در نهایت مرا نیز مبتلا کرد.در این سکونتگاه پر از کثافت پر مدعیان تو خالی هر روز شست و شو کردن هم کمکی به پاکیزگی شما نخواهد کرددر نهایت روزی از شست و شو خسته خواهید شد</description>
                <category>SamsepiOl</category>
                <author>SamsepiOl</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 23:24:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن کثافت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39027449/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%DA%A9%D8%AB%D8%A7%D9%81%D8%AA-v9zkj0zkw4wq</link>
                <description>زبان هایشان استقلال را جشن می گیرد  دیگر عقل مستکبر برایشان تصمیم نمی گیرد.چشم ها هم گوشه دیگری در حال جشن گرفتن خوشحالند ٬ بلاخره میتوانند در کثافت شنا کنند بی آنکه نیازی به آب برای پاکی باشد.&quot;من دهانی بهر این گوش ها نیستم&quot;</description>
                <category>SamsepiOl</category>
                <author>SamsepiOl</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 08:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلاده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39027449/%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%87-wupfbynki4im</link>
                <description>گذشتهٔ نکبت بارم را هنوز در خاطرم دارمبا تمام جزئیات و با تمام اشخاص جایی در گوشه ذهنم اجاره کرده ٬ اجاره کرده؟خب به گمانم لفظ اجاره کردن درست نیست چون برای اجاره کردن نیاز به اجاره بها و صاحب خانه ایست ولی من صاحب این خانه نیستم ٬ نیستیم؟فکر نمیکنم چون گذشته صاحب این قلاده است .به مجرد اینکه کمی رو به جلو میروم قلاده را میکشد و مرا تا مرز خفگی می برد ٬ چه بسا خفه شدن بهتر از تکرار اشتباه.اشتباه چیست؟اشتباه ذاتا اشتباه است یا چون در گذشته ان را خطا خواندیم امروز آن را خطا میخوانیم؟خطا میخوانیم چون خطا خواندند چون یاد دادند خطا ٬ تنبیه به دنبال دارد اما اکنون که مجری تنبیه نیست ٬ هست؟هست ٬ خودمان.در این دادگاه بی هیئت منصفه و قاضی بدون قانون اساسی و ما ٬ بدون دفاع چه کاری باید ... کاری میشود کرد؟البته ٬ حبس ابد کشیدن و هر روز وعده اعدام دادن.</description>
                <category>SamsepiOl</category>
                <author>SamsepiOl</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 12:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39027449/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-as6end8ktmqb</link>
                <description>با لبخند همیشگی اش وارد شدناشی از بصیرت نبود و آزارم میداد ، فقط همین را می دانم.تحمل قدرت مستعجلش را نداشتم ، تحمل حضورش را کلا نداشتممیخواستم یک بار برای همیشه این چشم های براق و اغواگر را در بیاورمچشم هایی که دیدنش زندگی را برایم قابل تحمل میکردوادارم می کرد در میان این پوچی و پوک ها دنبال معنی بگردم.اندام های دلربایش ، بار دیگر آتش شهوت را در من روشن می کردبار دیگر مرا به این غریزه حیوانی ام پیوند می زد   و بار دیگر این آتش سوختگی های خودش را بر جای میگذاشت.با چاقوی روی میز از پشت نزدیک شدمبرایم سخت بودمرگ آسان یا سخت؟به هر حال او بود که با تار هایش برای مدت طولانی من را به این دیوار کاذب زندگی پیونده زده بود.نه ، این حرفم تداعی کننده گربه صفت های اطرافم بود.بیهوشش کردم و شروع کردمسینه های برجسته اش ، پاهای در مانندش و آن مولد لبخند آفرین هاهمگی را بریدم.آتش شهوتم در دریای خونش غرق شد و حالا نوبت غرق کردن زیبایی بودآن لبخند احمقانه ،  مژه های بلندش و ابروان کشیده اشو از همه مهم تر چشم هایی که اکنون بسته بود.با قلم سرخ رنگم شروع به نقاشی کردماول از همه آن لبخندی که اکنون از سر بیهوشی محو شده بود را بازسازی کردماکنون هر جفتمان یک نوع لبخند بر لب داشتیمبه سراغ مژه ها رفتمدانه به دانه صدف ها را جدا کردم تا به مروارید چشمانش برسم.و در نهایت رسیدم ، رسیدم و دوباره قلم به دست شدمرنگ قلمم هر لحظه بیشتر رنگ سرخی به خودش میگرفت تا اینکه در نهایت مروارید ها ، خونین جدا شدند.اکنون میتوان آن ها را مروارید نامید؟اکنون که چیزی جز چربی و خون نیست ؟اکنون که بی حرکت ایستاده اند؟اکنون که دیگر دست هر کسی باشند به او خیره می شوند؟غرق سوالاتم بودم که مرگ مرا بیهوش کرد</description>
                <category>SamsepiOl</category>
                <author>SamsepiOl</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 09:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتامین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39027449/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-dmellrb1urcp</link>
                <description>نگاه من به من از تن فاصله گرفتمرنج فیزیکی در صفر مطلق اما همچنان دردمند.دردمند از من من که از این فاصله نیز تکه های شکسته ام پیداستانسجام درونی؟هیچسردرگمی، هزار پاسخ من اماموقتی از کودکی عاشق فرار در بزرگسالی ، عاشق فرار مکانیسم اشتباه.از دست رفتن آگاهی ورود به آگاهی های پنهان دیوار های چوبی شومینه بی آتشابر های مشکی زمین بی خورشیدمالک پیر تفنگ به دست برای پاسپانی از چه؟هیچدرخواست ورودرد.تظاهر به برگشتن اما پنجره باز ورود به خانهجنازه های روی هم کودکی در گوشه ی اتاق مو های قرمز رنگقرمز؟این خون است!</description>
                <category>SamsepiOl</category>
                <author>SamsepiOl</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 22:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>