<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم قمری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39155114</link>
        <description>ارشد بالینی
پیج اینستاگرام :psy.lunamind</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 22:59:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4905170/avatar/4lfYAN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم قمری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39155114</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39155114/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-ep8jsixxwaid</link>
                <description>منتظر یک شب طوفانی امدر به در ساعت ویرانی امپای خودم داغ پشیمانی اممثل خودت درد خیابانی ام&quot;با همه ی بی سر و سامانی امباز به دنبال پریشانی ام&quot;مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟تا که مرا دید به حالم گریستساعت خوابیده حواسش به چیست ؟مردن تدریجی اگر زندگی ست&quot;طاقت فرسودگی ام هیچ نیستدر پی ویران شدنی آنی ام&quot;من که منم جای کسی نیستممیوه ی طوبای کسی نیستمگیج تماشای کسی نیستممزه ی لبهای کسی نیستم&quot;دلخوش گرمای کسی نیستمآمده ام تا تو بسوزانی ام&quot;خسته از اندازه ی جنجال هااز گذر سوق به گودال هااز شب چسبیده به چنگال هابا گذر تیر که از بال ها&quot;آمده ام با عطش سال هاتا تو کمی عشق بنوشانی ام&quot;شعر اگر خرده هیولا شدمآخر ابَر آدم تنها شدمگاه پریشان تر از این ها شدماز همه جا رانده ی دنیا شدم&quot;ماهی برگشته ز دریا شدمتا تو بگیری و بمیرانی ام&quot;وای اگر پیچش من با خمتدرد شود تا که به دست آرمتنوش خودم زهر سراپا غمتبیشترش کن که کمم با کمت&quot;خوب ترین حادثه میدانمتخوب ترین حادثه میدانی ام ؟&quot;غسل کن و نیت اعجاز کنباز مرا با خودم آغاز کنیک وجب از پنجره پرواز کنگوش مرا معرکه ی راز کن&quot;حرف بزن ابر ِ مرا باز کندیر زمانی است که بارانی ام&quot;قحطی حرف است و سخن سالهاستقفل زمان را بشکن سال هاستپر شدم از درد شدن سال هاستظرفیت سینه ی من سال هاست&quot;حرف بزن حرف بزن سال هاستتشنه ی یک صحبت طولانی ام&quot;روز و شبم را به هم آمیختمشعر چه کردی که به هم ریختم ؟#علیرضا آذر</description>
                <category>مریم قمری</category>
                <author>مریم قمری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 14:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39155114/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-gwk7yd5iukbx</link>
                <description>: فراتر از یک لمس، پناهگاه روح.گاهی، در شلوغیِ زندگی و هیاهویِ احساسات، چیزی که روحِ خسته از آن فریاد می‌زند، نه حرف است، نه نصیحت؛ بلکه یک آغوش است.آغوشی که فقط لمسِ فیزیکی نیست، بلکه تجسمِ امنیت است؛ جایی که می‌توان در آن، طوفانِ درونی را به آرامش سپرد و طعمِ واقعیِ «پذیرفته شدن» را چشید. از منظرِ روانشناسی، این آغوش‌ها، فراتر از یک رفتارِ ساده، مکانیسمِ قدرتمندی برای تنظیمِ سیستم عصبی و متعادل‌سازیِ هیجانات عمل می‌کنند.آن لحظه‌ای که در آغوشی غرق می‌شویم، گویی تمامِ آن «منِ» آسیب‌پذیر و نادیده، بالاخره به خانه‌اش بازگشته است؛ جایی که صداهایِ بلندِ اضطراب خاموش می‌شود و نجواهایِ آرامِ «تو دیده می‌شوی» و «تو کافی هستی» طنین‌انداز می‌شود.این همان آغوشی است که شاید، فقط شاید، زخم‌هایِ عمیقِ کهنه‌ی ما را، بدونِ نیاز به کلام، در خود التیام بخشد.</description>
                <category>مریم قمری</category>
                <author>مریم قمری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 14:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت سال پیش..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39155114/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-izpjqhh97i2e</link>
                <description>شاید اگر هشت سالِ پیش بودو منو میشناختید،دور از علم الانمبه نظرتون یه آدمِ عصبی بودم که هیچ‌جوره قانع نمیشدم که بعضی از مسائل زندگی رو باید رها کرد تا بتونی راحت زندگی کنی!گر یکی میومد میگفت فلانی پشت‌سرت فلان حرفو زده خودمو میکوبیدم به در و دیوار، اخمام میرفت تو هم، دنیا رو به کام خودم و هرکی کنارم بود زهرمار میکردم و آخرش میرفتم یقهٔ فلانی رو میگرفتم که تو واسه چی اینو درباره من گفتی؟!از من ناراحتی؟! من کاری کردم؟! واسه اتفاقی که فلان روز افتاده دلخوری؟! آخرش هم نمیفهمیدم چی شده و تا چندین شب و روز، اعصابم خورد بود و دنبال دلیل میگشتم! ولی یکم که دنیا رو دیدم، یکم که بزرگتر شدم و یکم که پامو از چاردیواریِ اتاقم گذاشتم اونورتر، فهمیدم دنیا، محدود به این جایی که من هستم نمیشه و آدمای بیشتری هست که باید بشناسم،فهمیدم من مسئول این نیستم که «دیگران» چطوری رفتار میکنن، چون اونارو من تربیت نکردم پس من مسئول افکار و رفتار هیچ آدمی، جز خودم نیستم!تنها کاری که میتونم بکنم، اینه که هرجا ناراحت شدم، هرجا حس کردم بهم کم‌لطفی شده، هرجا حس کردم به حقم نرسیدم و هرجا که قدرمو ندونستن، هرجا کسی تو کارم دخالت کرد، درباره پوششم نظر داد، درباره رفت‌وآمدم حرفی زد یا هرجایی که هر آدمی پاشو از گلیمش درازتر کرد، نه جوابشو بدم، نه خودمو ناراحت کنم و نه غصه بخورم، فقط به این فکر کنم که وجودِ من، روح من و این «من» که واسش اینهمه زحمت کشیدم، شب و روز بیدار موندم تا بسازمش و کلی کتاب خوندم تا به اینجا برسه، ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست که هر آدمِ دم‌دستی و بی‌ارزشی بتونه ناراحتش کنه!.یاد گرفتم نه حرف آدمی بتونه سَبکِ زندگیمو عوض کنه، نه نظرمو تغییر بده، نه ناراحتم کنه و نه حتی بتونه کاری کنه غصه بخورم! یاد گرفتم اگر یه آدم، با رفتاراش ناراحتم میکنه یا احترام نمیذاره، من نباید شبیهش باشم چون اون آدم، حتی واسه خودش هم ارزش قائل نیست که درست رفتار کنه، من باید سعی کنم خودم باشم، چون این «خودم» که الان داره چایی میخوره، به کارای فرداش فکر میکنه و کپشن مینویسه، خیلی قشنگتره از اون آدمایی که وقت و انرژی و زمان و زندگیشونو صرفِ دخالت کردن تو امور دیگران میکنن.</description>
                <category>مریم قمری</category>
                <author>مریم قمری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 14:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابونه تفاله هاش..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39155114/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%D9%87-ozazhhxgpile</link>
                <description>من همه چیو همونجوری که هس دوس دارم !مثلا هیچ دیوونه ای چای بابونه رو بدون اینکه از صافی رد کنه نمیخوره ، اون گلای کوچولوشو هم میخورم تازه ، هیچ دیوونه ای گل بابونه نمیخوره ولی من دوسشم دارم .اون آرامشی که چای بابونه به آدم میده کار اون گلاشه که همه میریزن دور ، مابقیش آب جوشه . بقیه از صافی ردش میکنن چون وقتی گل بابونه خاصیتشو میده به آب ، تبدیل میشه به تفاله ! دیگه قابل خوردن نیس ...میدونی چرا من چای بابونه رو با همین تفاله میخورم ؟چون من خوب میدونم خاصیت اون تو همون گلای کوچولوشه ، تفاله چیزیه که خاصیت نداره . ولی اونان که درواقع به آب خالی ، اصالت و اسم بابونه میدن .تورو دوس داشتمهمونجوری که بودی ...ساینا هخامنش</description>
                <category>مریم قمری</category>
                <author>مریم قمری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 14:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نوشته دو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39155114/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%88-r1c0vutz032t</link>
                <description>شبا من نمیتونم بخوابم.حالا نمیدونم در جریان هستی یا نه،یا اگه باشی اهمیتی داره اصن یا نه.مدام یه سری حرفایی که نمیتونم تو صورتت بهت بگم میاد تو مغزم هی میکوبه.رگای شقیقه هام میپرن همش فکر میکنم چجوری میشه آخه؟تو دنیای من باشی ولی معلوم نباشه کجای این زمینی الان.بجای اینکه اینجا روبروم تو نشسته باشی،بجای اینکه مثه همیشه با اون لبخند خوشگلت باهام حرف بزنی و من نفهمم چی داری میگی،فقط به صدات گوش بدم،یه آدم بیخود نشسته باشه هی بهم دروغ و مضخرف بگه که فراموشت میکنم فقط کافیه بهت فکر نکنم.احمقه نمیفهمه.مثه اینه که به بارون داره میگه خیس نباش.تو کل این سیاره و هوا و زمین و کل این هستی و آفرینشی.معلوم نیس اصن خودش چجوری میتونه به تو فکر نکنه؟! وقتی تو ماه شبی.خورشید روزی،بارونی.بهاری.آسمونی.بعد این دهنشو وا کنه بگه به درد من نمیخوری،آدم بی عقل فکر میکنه من تورو واسه دردام میخوام!! چه میفهمه فکر تو خون رگای منه!یا یه سری جمله هایی که یادمم نمیاد کجا خوندمشون تو مغزم تکرار میشن.حالا نمیدونم در جریان هستی یا نه،یا اگه باشی اصن اهمیتی داره یا نه.مثه این:+تو این روزا مگه کسی هم عاشق میشه؟_ولی من تو همین روزا عاشقت شدم.یا این:یادش همه جا هست خودش نوش شما،ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما!یا این یکی:عشقو باید از شاملو یاد گرفت.به آیدا میگفت:خدای کوچک من...دقیقا مثه من که به تو،تو دلم میگم خدای کوچک من!نمیتونم هیچ چیز تازه ای رو یاد بگیرم حواسم نیس.همه چی یادم میره تو ثانیه.حالا نمیدونم در جریان هستی یا نه،یا اگه باشی اهمیتی داره اصن یا نه.مثلا میخوام چایی بریزم،میرم تو آشپزخونه بعد یهو یادم میره چیکار میخواستم بکنم یا حاضر میشم کلی به خودم میرسم برم مهمونی،یهو پا میشم آرایشمو پاک میکنم لباسامو درمیارم پرت میکنم رو زمین.بلوز شلوار تو خونه ایمو میپوشم میشینم رو تختم با دکلمه های علیرضا آذر به تو فکر میکنم.تنها چیزی که یادم میمونه تویی.لحظه هایی که با تو گذشت...هر یه ساعتی که میگذره نگا میکنم به ساعت با خودم میگم ینی الان کجاس یا داره چیکار میکنه!من به آدمای جدیدی که میخوان بهم نزدیک شن آلرژی پیدا کردم.با همه هم دعوا دارم همش عصبانی ام،طلبکارم ازشون که چرا تو نیستن.نمیدونم...یه جوری حرصم میگیره از همه،از اون آدمایی که تو خیابون از بغلت رد میشن ولی هیچکدومشون من نیستم شاکی ام.از نصفه شبایی که تو خیابون قدم میزنی و موزیک گوش میدی متنفرم.هزارتا فکر مسخره میاد تو سرم مثه این یکی:واسه کی داره اینجوری خودشو میکشه...دلش واسه کی تنگ شده که زده به کوچه خیابون و موزیک اسلو گوش میده.من از آدمایی که هر روز میبیننت لجم میگیره.حسادتم نسبت بهشون کم نمیشه.حالا نمیدونم.در جریان هستی یا نه،یا اگه باشی اهمیتی داره اصن یا نه.........</description>
                <category>مریم قمری</category>
                <author>مریم قمری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 14:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>