<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد علی ایمانی مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39160222</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:44:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمد علی ایمانی مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39160222</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدم های کوچک با رویا های بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-n8h8mxpjaqot</link>
                <description>آنها خود را بالنی می‌بینند که بر فراز آسمانِ رویاهایشان پرواز می‌کند اما در حقیقت بادکنکِ تولدی هستند که از هلیمِ تعاریف و دستاورد های مختصر خود پر شده‌ و کمی بالا رفته‌اند اما توجه نمی‌کنند که با نخی باریک به وزنه ای کوچک که همان شخصیت محدودشان هست متصل هستند و به آنها اجازه پرواز نمی‌هد و تازه اگر کمی از آنها تعریف کنی می‌ترکند و عقده‌هایشان صدای مهیبی تولید می‌کند.با این وجود به خودشان اجازه می‌هد از همان ارتفاع کمی که دارند دیگران را با زاویه دید بالن نگاه کنند...</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 10:26:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میزبان مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-uh8gerseph87</link>
                <description>از دور که نگاهش می‌کنی آبی و آرام است و پیش خودت شاید فکر کنی خوشابه‌حالش که در این سکوت عمیق فضا چه آرام نشسته است و ماه و خورشیدی که هرکدام به یک رویش توجه می‌کنند و در آن سکوت عمیق فضا که هر چیزی را در خودش غرق می‌کند با وجود این دو دوست مهربان احساس تنهایی نمی‌کند و حالش خوب است.اما به درونش که نگاه می‌کنی مبهوت عشقی که دارد می‌شوی،عشقی پاک که از خود گذشتگی می‌کند و از جانش برای میهمانانش مایه می‌گذارد و تمام تلاشش را می‌کند که آنها شاد باشند. هرچند بعضی از این میهمان‌ها خیلی مراقب حال میزبان مهربان نیستند منظورم گروهی از انسان‌هاست که رعایت حال صاحب‌خانه را نمی‌کنند و بی‌رحمانه به جان سفره‌ای که عاشقانه پهن کرده‌ است می‌افتند و غارت می‌کنند هر چند که میزبان مهربان چیزی نمی‌گوید که نکند میهمانش را دلخور کند اما این بی‌مبالاتی و خودخواهی که انسان دارد در این مدت جان خیلی از موجودات دیگر که انها نیز روزی میهمان زمین بودند را گرفته است.پس بیاید آداب میهمانی را رعایت کنیم و مراقب حال زمین عاشق و فرزندانش باشیم#پیک زمین</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 15:49:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهارِ شادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-oirwyxmhek0e</link>
                <description>پنجره را باز کردم،چشمانم را بستمو زیر سایه سکوت شب به پچ پچ های نسیم بهاری که شبگردی میکند گوش می‌دهم.کمی دقیق‌تر می‌شوم تا آن کلماتی را که به آرامی زمزمه می‌کند بشنوممی‌گوید بهار دوباره متولد شده و این بهار هرگز مثل بهارهای قبل نخواهد بود،هیچ بهاریبهار قبل را تکرار نمی‌کند، پس توهم تکرار نکنبگذار دردهایت هرچند بدقلقی می‌کنند به خوابی عمیق فرو روند توهم دوباره متولد شو،کودک باش در بزرگسالی،آن کودک شَری که هرچقدر دعوایش می‌کنند بازهم می‌خندد و از دنیای کوچکش لذت می‌برد.بخند و شاد باش بگذار حضورت دلیل شادی دیگران باشد.</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 15:36:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-xrhpaomqqjrj</link>
                <description>همه تجربه اش کرده‌ایم،حتی گوشه ای از ذهنمان سند خورده بنامش.دارم از یک حس می‌گویم،حسی گرم از خانواده سرد تنهایی؛حس سوزنده دلتنگی،که وقتی دچارش می‌شویم آلبوم خاطرات را باز می‌کنیم و دنبال می‌گردیم،دنبال صدایی آشنا میان اصوات غریبه،تصویری شفاف میان تصاویر کدر،دنبال خاطره‌ای،حتی تلخ که حالا همان هم برایمان شیرین استورق میزنیم خاطرات ذهنمان را که شاید بتوانیم خاطره‌ای مرده را زنده کنیم که با آن کمی جلوی شعله های آتش دلتنگی را بگیریم.پس بیا قدر امروز را بدانیم که فردا نگوییم ای کاش دیروز...</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 19:05:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-rqyxdja0jkq3</link>
                <description>مدتی‌ست آتش غم خانه دلم را می‌سوزاند و آدمها چون جلادی با زبانشان تنم را شلاق می‌زنند.و من هر روز دردهایم را در قلک سکوت خود میریزم و تکانش می‌دهم و صدای خنده‌ام بلند می‌شود و همه خیال میکنند که حالم خوب است.صدایی درونم می‌گوید مقصد تو جای دیگری‌ست،شاید برای همین است که در جاده امید قدم گذاشته و به نشانه ها نگاه می‌کنمکه می‌گویند راه خطرناک است؛پیچ های شدید و شیب های تند دارد ولی من به حرکت ادامه می‌دهم شاید آهسته اما به رسیدنم ایمان دارمو خودم را میبینم که به ساحل رویام رسیده‌اموصدای خنده های شادمانه‌ام بام آسمان را لمس می‌کنند</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 14:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zkmh0ttjs9f8</link>
                <description>فروشندگی مهارت قابل ستایشی استو خوشا به حال آنکه هنرمندانه می‌فروشدو بر درآمدش می افزاید.اما همیشه فروشندگیخوب نیست،خوب نیست به دلایل ساده برایاینکه اثبات کنیم  جنس خودمان خوب است،دیگری را خیلی ارزان بفروشیم و انقدر ساده آدم فروشی کنیم؛ هرچقدرم که جنس آن شخص زمخت باشد و تنمان را بزند،شاید همان شخص نزد شخص دیگری ارزشش بالا باشد.</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 20:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضع ما ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D9%88%D8%B6%D8%B9-%D9%85%D8%A7-m4ldymgiul29</link>
                <description>اتاق های ذهنمان سال هاست که گردگیری نشده و به تارهای صوتیمان تار عنکبوت چسبیده،عنکبوتی که از بیرون تار خاموشی می‌زند بر فریادمان.امید را هم در یکی از طوفان های زندگی گم کرده‌ایم و سال هاست میزبان اندوه شده‌ایممیهمانی که معلوم نیست کی قصد رفتن دارد... Instagram : mohammad_jolly7</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 14:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکِ مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-tgrd1quyjmzq</link>
                <description>بغض گلویم را گرفته بود و خواهش میکردتا،پای کلمات به دهانم باز نشود که نترکد.اما سوال ها در گوشه‌ای تنها مچم را گرفتند و چاره ای نداشتم جز پاسخ های کوتاه،و پلک هایم مثل کودکی به هنگام خواب در خود جمع شده بودند تا سد راه اشکهایم شوندو قلبم درد گرفته بود اما ناله هایم را با لبخند مختصری بروز می‌دادم. گردنم زیر فشار درد هایم و من نیاز داشتم به  اندکی هوای تازه از جنس مهربانی اندکی هوای تازه از جنس شادی تا که نمیرم مثل همیشه،این ها لحظاتی بود که مادرم خسته از درد، با صدای خاموش گریه میکرد.</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 22:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-hotclkpe2cei</link>
                <description>تنها بودن لذت بخشه،مخصوصا همون مثال قدیمی: دلم یک کلبه میخواد با بوی عطر آتیشوسط یک جنگل مرطوب با صدای نم نم باروناما خیلی از ما وسط شلوغی ها تنها هستیمخیلی از ما، از وقتی به دنیا میایم تنها میشیم تا وقتی مرگ بیاد به سراغمون.خیلی از ما مثل یک شمدونی میونه انبوه کاکتوس ها تنها هستیم؛و این مدل تنهایی به طرز بی‌رحمانه‌ای،غریبانه است.</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 15:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-xbu2ukiqktur</link>
                <description>روشنی صبح، پشت پرده چشمانم،مهمانی‌ستبرای خواب شب قبل،خوابی که کبوتر خستگی روز را پرواز می‌دهد از بام تنم.صدای هیاهوی شهر،نوازش می‌کند گوشهایم راو پنجره‌های ذهنم را باز می‌کنم تا تازه شود هوای افکارم،فقط در این لحظه های کوتاهدر این لحظه های آغازین اندکی آرامش دارم...</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 02 Mar 2021 19:08:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-l1epivluu5aj</link>
                <description>بیست و دوسالم شده اما پارسال وسط مرداد دوباره متولد شدم؛وقتی آن لبخندی که گرم‌تر از مردادبود را هنگام خروجش از آسانسور دیدم؛شکوفه هایی درونم شکفتن که برایم بهار را به همراه داشتن.هر وقت که وارد مجتمع میشدم و آسانسور را می‌دیدم،قلبم خودش را دیوانه‌وار به دیوارسینه‌ام می‌کوبید و چشمانم ملتمسانه خیره به ان که آیا امروز هم می‌توانم بهار را ببینم ؟یک هفته از آمدنشان گذشت تا فهمیدم اسم فصل جدید زندگی‌ام بهار است.وقتی مادرشمقابل واحدمان منتظر آسانسور می‌ماند و صدایش میکرد تا بیاید و من چشمانم مماس با چشمی در و پلک‌هایم در تلاش برای باز ماندن تا زیباترین پدیده هستی ام را ببینم وصداهای اطراف محو می‌شدند تا قشنگ‌ترینموسیقی را بشنوم که به مادرش می‌گفت:الان می‌آیم.بارها دلم میخواست در را باز کنم و احساسم را بیان کنم اما کلمات ناتوان بودند....یک روز که از خرید برمی‌گشتم مقابل مجتمع پدرش را دیدم و بالحنی خجالت زده حالش را پرسیدم،انگار شرمنده بودم که شاید از او دخترش را بیشتر دوست دارم اما نمی‌توانم بگویم...درحالی که افکارم را پشت لبخند خجالت زده‌ام پنهان میکردم آقای امیری با لحنی اندرز گونه،رشته افکارم را پاره کرد و گفت:ببین علی جان این کشور دیگه جای زندگی کردن نیست تلاشتو بکن از اینجا بری،منم بهار رو تا یک ماه دیگه راهی اونور اب میکنم حیفه دخترم اینجا حروم بشه._این را گفت و من را با ضربات بی‌رحمانه قلبم به سینه‌ام تنها گذاشت و چشمانم در حوضی از اشک غرق شدن.آن روز تصمیم گرفتم هر طور شده بهار را از حسم مطلع کنم و تا شاید منصرفش کنم یا حداقل زیر فشار این نگفتن ها خفه نشوم.تا این که روزش رسید و من مثل همیشه پشت در،درانتظارش و آقای امیری در ماشینیش.بهار داشت از واحدشان خارج می‌شد و من انقدر لرزش دستانم شدید شد که دستگیره در به صدا در آمد و نگاه های گیرای بهار را به خودش جلب کرد،مجبور شدم در را باز کنم،با صدایی گرفته و به رنگ ترس سلامش کردم و بر چهره غم‌زده ام نقاب لبخند زدم.بهارهم مثل همیشه سلامی همراه لبخند مردادی‌اش کرد و تحویلم داد و سکوتی در فضا حاکم شد.این بار مانع دیگری داشتم که احساسم را نگویم،نمی‌خواستم خوشحالیش را بگیرم یا شوکه‌اش کنم.با هم به پایین رفتیم و او رفت و من برای همیشه تنها شدم.</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 13:40:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39160222/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-adx308pyxjjt</link>
                <description>منتظرم،منتظر کلمات تا بیاییند،از خانه ذهنم به مقصد کاغذ تا که بنویسم،این که چطور باشند مهم نیست؛ مهم کلماتند،کلماتی که مثل صدای نی در جان اثر میکنند؛ گاهی میسوزانند گاهی می‌خندانند،گاهی ابرهای چشمانمان را پر بار می‌کنند و بارانی می‌بارد.اما من کلماتی را دوست دارم که وقتی کنار هم قرار گیرند موضوعشان تو باشی،وقتی توصیف میکنند وصفشان تو باشی.✍️محمد علی</description>
                <category>محمد علی ایمانی مقدم</category>
                <author>محمد علی ایمانی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 21:18:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>