<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدسام خرم آبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39246310</link>
        <description>من محمد سام ،پسری هشت ساله.
اینجا،داستان هامو می نویسم.
چون فکر میکنم دنیای ما با قصه قشنگ تره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:48:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4468814/avatar/rlV6b4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدسام خرم آبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39246310</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لحظه ی اول زندگی تا آخر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39246310/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-sgroyvsijaih</link>
                <description> زندگی دو چیز دارد: چیزی که باید از آن محافظت کنی و چیزی که باید برایش بجنگی. سنِ تو یا هر انسانِ دیگری، به زحمت‌هایی که می‌کشد ربط دارد، نه فقط به عددی که روی کاغذ نوشته شده. وقتی یک انسان فقط یک سال دارد، تنها کاری که می‌کند این است که شیر بخورد. اما وقتی به پانزده سالگی یا هر سن دیگری می‌رسد، زندگی‌اش پر از کار و مسئولیت می‌شود؛ به‌خصوص برای پسرها. چون کارهایشان سنگین‌تر است، به سربازی می‌روند، و گاهی حتی ممکن است از آن‌جا برنگردند. برای همین، نباید زندگی را به «بعداً» بسپاری. باید از همین لحظه لذت ببری، نه از فردایی که شاید هرگز نیاید.</description>
                <category>محمدسام خرم آبادی</category>
                <author>محمدسام خرم آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 14:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر و دنیای رؤیایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39246310/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lfrlue3jaf0a</link>
                <description>« پسر و دنیای رویایی»   یکی بود، یکی نبود… غیر از خدای مهربان، هیچ‌کس نبود. پسری بود که عاشقِ بازی کردن در دنیایِ رؤیاهایش بود. او دوست داشت وقتی می‌خوابد، وارد دنیایی شود که بتواند در آن بسازد، کشف کند و قهرمان باشد. یک شب، وقتی خوابید، خودش را در جنگلی بزرگ و زیبا دید. نه کسی آنجا بود و نه خانه‌ای؛ فقط درخت‌ها، سنگ‌ها و صدای پرنده‌ها. کمی جلوتر، یک تبر کوچک و یک کلنگ کوچک پیدا کرد. با تبر، چوب جمع کرد و با کلنگ، سنگ از دلِ زمین بیرون آورد. پسر فهمید که با چوب و سنگ می‌تواند ابزارهایش را قوی‌تر کند. پس آن‌ها را ارتقا داد و توانست کارهای بیشتری انجام دهد. بعد، با همان چوب و سنگ، یک خانه‌ی کوچک و امن ساخت تا شب‌ها جایی برای استراحت داشته باشد. او گرسنه شده بود. برای همین به دنبال غذا رفت، غذا پیدا کرد و خورد تا دوباره نیرو بگیرد. در ادامه‌ی راه، به یک روستای کوچک رسید. روستایی که مردمش مهربان بودند اما کمی غمگین. پسر از آن‌ها پرسید: «اینجا کجاست؟» روستایی‌ها گفتند: «ما هم دقیق نمی‌دانیم… فقط می‌دانیم اینجا خانه‌ی ماست.» پسر تصمیم گرفت قوی‌تر شود تا بتواند به آن‌ها کمک کند. پس به یک غار بزرگ رفت و آهن پیدا کرد. با آهن‌ها، ابزارهایش را از قبل هم قوی‌تر کرد. وقتی برگشت، برای خودش، لباس‌های تازه و محکم دوخت و بعد از خوردنِ غذا، استراحت کرد. چند روز بعد، از روستایی‌ها پرسید: «آیا خطری شما را تهدید می‌کند؟» آن‌ها گفتند: «بله… ما دشمن داریم. بعضی روستاهای بد، یک پرنده‌ی ترسناک، با سه سر، و از همه بدتر… اژدها.» روستایی‌ها گفتند: «اژدها هر شب با ارتشش به ما حمله می‌کند.» پسر لبخند زد و گفت: «من کمک‌تان می‌کنم، فقط به لباس‌های قوی و یک شمشیر محکم نیاز دارم.» بعد از یک روز استراحت، پسر به سرزمین اژدها رفت. با شجاعت و تلاش زیاد،بعد از جنگی سخت،توانست اژدها را شکست دهد. وقتی برگشت، روستایی‌ها او را قهرمان روستا نامیدند.و درست همان لحظه… پسر از خواب بیدار شد. پسر وقتی از خواب بیدار شد، قلبش تند تند می‌زد.با خودش گفت: «واقعاً همه‌اش خواب بود؟» آن شب، دوباره خوابید. اما این بار… وقتی چشم‌هایش را در خواب باز کرد، دید دوباره همان خانه‌ی کوچک را دارد. روستایی‌ها با خوشحالی به استقبالش آمدند. یکی گفت: «قهرمان ما برگشته!» اما شادی آن‌ها زیاد طول نکشید. ناگهان زمین لرزید… پرنده‌ای بزرگ با سه سر، از آسمان پایین آمد. روستایی‌ها فریاد زدند: «این همان دشمن دوم است!» پسر شمشیرش را محکم گرفت. این بار می‌دانست که فقط قدرت کافی نیست؛ باید فکر کند. او با کمک روستایی‌ها، برای پرنده تله ساخت، و وقتی پرنده پایین آمد، توانست با یک ضربه‌ی هوشمندانه آن را شکست دهد. اما یکی از سرهای پرنده قبل از نابودی گفت: «تو فکر می‌کنی همه‌چیز تمام شده؟ دشمن اصلی هنوز بیدار نشده…» پسر حس کرد ماجرایی بزرگ‌تر در راه است. وقتی به خانه‌اش برگشت، یک دروازه‌ی عجیب کنارِ خانه دید که قبل‌تر آنجا نبود. دروازه آرام آرام روشن شد… و درست وقتی پسر خواست واردش شود، از جهان دیگری سر دراورد و دید انجا هیچ خلاقیتی وجود ندارد. انجا پرنده ای بزرگ بود و اتش پرتاب میکرد و خوک هایی با تبر که عاشق طلا بودند. ان خوک ها یک خانه داشتند و خانه ی شان خراب بود و اما پر از طلا ان خوک ها انقدر احمق بودند که اگر طلا های خودشان را به خودشان میدادی باز هم بهت وسیله میدادند بعد از تمام این کار ها، یک قلعه پیدا کرد آنجا یک موجود های اتشین بودند  که اتش پرتاب میکردند. بعد از مدتی رفت به خانه اش و بعد یک چشم اژدها پیدا کرد، آن را پرتاب کرد و رفت به سمت پناهگاه زیر زمینی ، پسر چشم اژدها را دنبال کرد و بعد اش  به یک پناهگاه زیر زمینی رسید آنجا پناهگاه روستایی ها بود و بعد یک دروازه جدید پیدا کرد رفت داخل اش.  پسر دید اژدهای دوم را باید بکشد و این خیلی بزرگ تر از قبلی بود آن را که کشت بیدار شد و دیگر هیچ وقت این خواب را ندید</description>
                <category>محمدسام خرم آبادی</category>
                <author>محمدسام خرم آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 14:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توتو و آب طلسم شده جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39246310/%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D8%A2%D8%A8-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-bcs5seavw6de</link>
                <description>  در دلِ جنگلی سبز و پرآواز، یک لاک‌پشت کوچک زندگی می‌کرد، به اسم توتو.  توتو همیشه آرام و محتاط بود و با قدم‌های کند روی زمینِ پر از برگ می‌خزید.  اما قلب کنجکاوش دوست داشت گاهی سرعت و هیجان را تجربه کند، تا بتواند در مدت کوتاهی، مسیری طولانی را طی کند و حسِ باد، میان پاهایش را بچشَد.  پدر و مادرش همیشه به او هشدار می‌دادند: «توتو… هیچ‌وقت از آبِ رودخانه نخور. آن آب طلسم شده است.»  توتو چشم‌هایش را ریز کرد و پرسید: «چرا؟ چرا نباید بخورم؟ چی می‌شود؟» پدر آهی کشید: «جادوگر پیرِ جنگل، برای این‌که گرگ‌ها قوی‌تر شوند،رودخانه را طلسم کرده است.  هرکس از آن آب بخورد… تبدیل به گرگ می‌شود.»  توتو وانمود کرد که گوش داده؛ اما دل کنجکاوش آرام نمی‌گرفت. در اعماق قلبش آرزوی عجیبی داشت: می‌خواست بداند گرگ بودن چه حسی دارد و تجربه‌ی سرعت را بچشد!  یک روز که پدر و مادرش برای جمع‌کردن میوه‌ها از خانه دور شدند، نسیم سردی وزید… صدای رودخانه وسوسه‌اش کرد. توتو زیر لب گفت: «خیلی دوست دارم بدونم گرگ بودن چطوریه!» پاهای کوچک و آرامش او را تا کنار رودخانه بردند. به آب نگاه کرد: براق، خنک، وسوسه‌کننده. و در یک لحظه… جرعه‌ای نوشید.  ناگهان… نوری آبی‌رنگ دورش پیچید. بدنش کش آمد، پاهایش پنجه‌دار شد، دمی بلند پشتش ظاهر شد، و صدای زوزه‌ای عجیب از گلویش بیرون زد. توتو… تبدیل شده بود به یک گرگ واقعی!  اولش خوشحال شد. دوید، پرید، زوزه کشید؛ باد میان موهایش می‌پیچید و حس قدرت و سرعت می‌کرد. با سرعتی که هرگز تجربه نکرده بود، از صخره بالا رفت و مسافت‌های طولانی را در یک چشم به هم زدن طی کرد.  اما کم‌کم فهمید… زندگی گرگ بودن فقط هیجان نیست. حیوان‌ها از او می‌ترسیدند. دوستانش فرار کردند. هیچ‌کس نمی‌خواست نزدیکش شود. و فهمید که آرام حرکت کردن هم مزیت‌های خودش را دارد: می‌تواند با دقت جهان را ببیند، دوستانش را در کنار خود داشته باشد و از کوچک‌ترین لحظات لذت ببرد.  شب که شد، تنها کنار درختی نشست و با خود گفت: «کاش به حرف مامان و بابا گوش داده بودم…» دلش برای خانه‌شان، مادرش و پدرش و خودش بودن تنگ شده بود. با قدم‌هایی سنگین و غمگین به سوی خانه رفت و جلوی در خانه نشست.  وقتی پدر و مادر به خانه رسیدند، در تاریکی غروب، گرگی را دیدند که جلوی در خانه نشسته است. گرگ تکان نمی‌خورد، فقط نگاهشان می‌کرد. پدر یک قدم عقب رفت و گفت: «مواظب باش.» مادر آرام‌تر جلو رفت، چند لحظه با دقت به صورت گرگ نگاه کرد. بعد آهسته گفت: «این توتو ماست.» پدر با تعجب گفت: «توتو؟! یعنی طلسم رودخانه؟»  پدر و مادر به هم نگاه کردند، دیگر شکی نداشتند که این گرگ، پسرشان است. پدر آهی کشید و گفت: «باشه توتو، کمکت می‌کنیم که دیگر گرگ نباشی.»  پدر او را نزد جادوگر دانا برد. جادوگر به توتو نگاه کرد و گفت: «طلسم می‌شکند… وقتی تو، از ته دل بخواهی که دوباره خودِ واقعی‌ات باشی.»  توتو چشم‌هایش را بست و با همهٔ قلبش آرزو کرد: «من… توتو… باشم.»  در یک لحظه دوباره به همان لاک‌پشت کوچک و آرام تبدیل شد. مادر او را بغل کرد و گفت: «مهم نیست اشتباه کردی… مهم اینه که برگشتی.»  و توتو، از آن روز به بعد فهمید: بعضی تجربه‌ها ارزشش را ندارند اگر قرار باشد بهایشان تنهایی و دوری از خانه باشد، و آرام حرکت کردن هم مزیت‌ها و زیبایی‌های خودش را دارد.</description>
                <category>محمدسام خرم آبادی</category>
                <author>محمدسام خرم آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 02:12:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ی اول من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39246310/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%86-pettcbut2xhg</link>
                <description> مامان، اولین خانهٔ من بود. خانه‌ای گرم و نرم که اسمش «شکم» بود. اتاقی تاریک، اما روشن‌تر از هر خورشیدی! اتاقی کوچک، اما بزرگ‌تر از تمام دنیا.  من آنجا کوچولو بودم. مامان برام آب می‌فرستاد، غذا می‌فرستاد، تا بزرگ و قوی بشم. تویِ آن خانهٔ کوچک، صدای قلبِ مامان را می‌شنیدم. قشنگ‌ترین موسیقی جهان برای من بود. همان‌جا زندگی می‌کردم. در گرمای یکنواخت بدن مادر، در صدای منظم تپشِ قلبش، و در تکان‌های آرامی که مثل لالایی بود. من آنجا فقط خواب نبودم. در یک رویای طولانی شناور بودم. گاهی شاد بودم، گاهی ناراحت، و گاهی فقط آرام می‌ماندم. همهٔ احساس‌هایم را همان‌جا یاد گرفتم. نُه ماه گذشت و من بزرگ شدم. ولی وقتی به دنیا آمدم، همه گفتند: «وای! امروز یک‌روزه شد!» بعد که سه ماه گذشت گفتند: «سه‌ماهه شد!» اما من در دلم می‌دانستم که با آن نُه ماه، من یک سال کامل زندگی کرده بودم. و رازِ مادر همین است: اولین خانهٔ آدم‌ها می‌شود. حتی قبل از آنکه،آنها چشم‌هایشان را باز کنند، قلبشان مادر را دیده است.</description>
                <category>محمدسام خرم آبادی</category>
                <author>محمدسام خرم آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 02:06:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابیدن در اتاق خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39246310/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-bqdesla4oa1m</link>
                <description>  امشب، اولین شبی بود که پسر کوچولو، قرار بود در اتاقِ خودش بخوابد. تا امروز همیشه کنارِ مامانش می‌خوابید و حالا وقتش بود که کمی مستقل شود. کنارِ مامان نشست. چشمانش پُر از نگرانی بود؛ انگار چیزی را گم کرده باشد. – مامان… اگه تویِ اتاق خودم بخوابم، خوابم نمی‌بره… مامان لبخندی زد و دست‌هایش را دور او حلقه کرد. با صدایی نرم گفت: – می‌دونم عزیزم… اولش یه کم سخته. ولی وقتی با من حرف می‌زنی، همه‌چیز آروم می‌شه. پسر کمی مکث کرد؛ انگار سوالی بزرگ در دلش داشت. – تو چطوری… هر شب بدونِ مامانت خوابت می‌بره؟ چشمانِ مامان کمی نمناک شد. لبخند آرامی زد، لبخندی که شبیه یه بغض کوچیک بود. – آره عزیزم… برای من هم اولش سخت بود. ولی یاد گرفتم وقتی مامانم کنارم نیست، بهش فکر کنم… همین فکر، کمکم می‌کنه راحت بخوابم. پسر سرش را روی شانهٔ مامان گذاشت. نفسش آرام‌تر شد؛ انگار ترس‌هایش در آغوش مامان آب شدند. مامان موهایش را نوازش کرد و گفت: – می‌دونی؟ حتی وقتی تویه اتاقت می‌خوابی و من کنارت نیستم، عشق و محبتِ من همیشه با توئه. هر شب که چشم‌هات رو می‌بندی، یه تکه از قلب من هم کنارته. پسر لبخندی کوچک زد؛ لبخندی پر از آرامش. پلک‌هایش سنگین شدند و بدون اینکه خودش بفهمه، آرام خوابش برد. آن شب فهمید که داشتنِ اتاقِ خودش، یعنی کمی بزرگ‌تر شدن. و پسر کوچولو، در سکوتی پر از امنیت و محبت، اولین شب  را در اتاق جدیدش گذراند؛ شبی جدا… اما نزدیک.</description>
                <category>محمدسام خرم آبادی</category>
                <author>محمدسام خرم آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 01:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم های حیوان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39246310/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-buz5zjglytjm</link>
                <description> پسر: مامان… می‌دونی حیوان‌ها، ما رو چطور می‌بینن؟ مادر: نه عزیزم، چطور؟ پسر: اونا ما رو به چشم اژدها می‌بینن! واسه همینه که ازمون فرار می‌کنن.  مادر: اوووووم… شاید…  شاید هم چشم‌های اونا، قابلیت تشخیص چهره، مثل ما رو نداشته باشن. و فقط یک سایهٔ سیاه می بینن به همین خاطر،می ترسن و فرار می کنند.   پسر: نه مامان! اینطور نیست. مادر: آهان؟ پس چطوره؟ پسر: چون وقتی ما اونا رو می‌گیریم و میاریم خونه و تربیتشون می‌کنیم، دیگه از ما فرار نمی‌کنن! یعنی اونا می‌فهمن چی دارن می‌بینن.  مادر: وای… درست گفتی! پس یعنی چشم‌های حیوان‌ها فقط ساده نیستن، بلکه هوشمندن… می‌تونن یاد بگیرن و فرق دوست و غریبه رو بفهمن.  پسر: آره… ولی اولش ترس دارن. بعد که می‌بینن ما دوستیم، دیگه فرار نمی‌کنن.  مادر: دقیقاً عزیزم. پس حیوان‌ها هم مثل ما نیاز دارند تا کم‌کم اعتماد کنند… و وقتی اعتماد می‌کنن، دیگه هیچ ترسی ندارن.  پسر: یعنی ما هم باید مهربون باشیم و صبر کنیم تا اونا بفهمن. مادر: آفرین عزیزم! درست فهمیدی.  مادر: میخوای برات یه داستان تعریف کنم؟ پسر: (با هیجان): آره! حتماً.   _در دلِ جنگلی دور و آرام، حیوان‌ها هر روز کنار هم بازی می‌کردند: گنجشک‌ها می‌خواندند، خرگوش‌ها می‌دویدند، و سنجاب‌ها از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند. اما یک قانون بین همه‌شان وجود داشت: وقتی انسان‌ها نزدیک می‌شوند… فرار کن!  یک روز، پیتر خرگوشه، پرسید: «چرا هر وقت آدم‌ها میان، همه‌مون فرار می‌کنیم؟ مگه اونا چیکارمون دارن؟»  جغدِ دانا که همیشه روی شاخهٔ قدیمی‌اش می‌نشست، گفت: «چون ما انسان‌ها را، مثل اژدهایی بزرگ می‌بینیم!»  حیوان‌ها از ترس لرزیدند.  پیتر خرگوشه با ترس گفت: «اژدها؟ یعنی با بال و آتیش؟»  جغد خندید. «نه نه… نه اونجوری. برای چشم‌های کوچیک و سادهٔ ما، آدم‌ها خیلی بزرگن… خیلی بلند… و خیلی پر سر و صدا. مغزمون فوری آژیر خطر میکشه و میگه:  خطر! اژدها نزدیک شده!»  پیتر خرگوشه، گوش‌هایش را عقب داد و گفت: «ولی… من یک بار دیدم آدمی که حیوانش را بغل کرده بود و حیوان نمی‌ترسید!»  جغد دانا بال‌هایش را باز کرد و گفت: «چون وقتی یک انسان مهربان باشه، ما کم‌کم می‌فهمیم اژدها نیست. صدایش را یاد می‌گیریم.  بویش را می‌شناسیم.  و می‌فهمیم که دوسته.»  همان لحظه، صدای قدم‌هایی رسید. یک پسر کوچک از میان بوته‌ها بیرون آمد. آرام، بدون دویدن.  حیوان‌ها آمادهٔ فرار شدند… اما پیتر خرگوشه نرفت!!!   پسر نشست و فقط نگاهشان کرد. چیزی نگفت، دست دراز نکرد.  فقط لبخند زد.  پیتر خرگوشه جلو آمد. نزدیک‌  و نزدیک‌تر…  پسر آرام گفت: «نترس. من اژدها نیستم.»  پیتر خرگوشه، قلبش آرام شد. گفت: «می‌دونم… تو فقط یک دوست بزرگ هستی که زبان ما را بلد نیست.»  حیوان‌ها یکی‌یکی برگشتند. ترسشان از بین رفت. دیگر سایهٔ سیاه نبود… اژدها نبود… فقط یک بچهٔ مهربان بود.  از آن روز، حیوان‌ها فهمیدند: بزرگیِ کسی دلیل بر خطرناک بودنش نیست.</description>
                <category>محمدسام خرم آبادی</category>
                <author>محمدسام خرم آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 01:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>