<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر سعیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39302422</link>
        <description>اونایی که می‌نويسن،  دو بار زندگی میکنن ..... یه بار زندگی خودشون ، یه بار هم زندگی ای که خیالاتشون اونا رو میبره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:48:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/349958/avatar/k1JVBL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر سعیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39302422</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولدم مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-kamgsqklrafw</link>
                <description>تا یادم باشه که زندگی یه خط صاف نیست که دنبالش کنم و به مقصد برسم. زندگی یه منحنی بی نظم و قاعده است که گاهی دست انداز های عجیبی داره که سرعتت رو کم میکنه، گاهی به خیابون هایی میرسی که هیچ جایی ننوشته که بن بست هستن، اما تو باید خودت تا ته اون خیابون بری تا بفهمی که بن بسته! گاهی هم اصلا نباید بری، فقط باید توی اولین استراحتگاهی که رسیدی بشینی و فقط رد شدن آدم ها رو ببینی! گاهی آدم هایی رو ببینی که با سرعت ازت عبور میکنن و گاهی دوست های خسته ای رو ببینی که با تمام عجله ای که برای زندگی دارن، وقتی به تو میرسن و تو رو نشسته میبینن، راهشون رو کج نمیکنن. به جاش کنارت یه چای میخورن و دستت رو میگیرن تا با هم مسیر رو ادامه بدید. یه جاهایی هم ممکنه مسیرهای مختلفی رو برید ولی باز توی یه استراحتگاه دیگه، یا کنار یه بن بست دیگه به هم میرسید. باز هم راهتون از هم جدا میشه، اما باز هم به هم میرسید….. که جریان زندگی یک اتفاق پیوسته و آرومه! این ریتم آروم یواش یواش تو رو تبدیل به یه موجود زنده میکنهبلند شو و زندگی کن و خودت رو توی گذشته ها حبس نکن. فرشته های زندگیت رو محکم تر بغل کن و بهشون بگو که چقدر دوستشون داری و هیچکس هیچ جایی ندیده که شادی به کسی تقدیم بشه، شادی یک پدیده ساختنیه! بسازش و این دنیا رو برای آدم های امنت شادتر کن</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 10:13:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معیار قضاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-loeqttgmqi1l</link>
                <description>آدم ها میتونن همه چی باشن، میتونن زشت یا زیبا باشن، میتونن باهوش یا احمق باشن، میتونن خوب یا بد باشن و میتونن دروغگو یا صادق باشن و یا هر صفت دیگه ای که به فکرت برسه. اما چیزی که مهمه اینه که بدونیم اون صفت مال یه لحظه از آدم هاست. یعنی بد بودن ممکنه یک لحظه اتفاق بیفته و معمولا اینجوریه که ما آدم ها کل خوب بودن اون آدم توی زندگیش رو با یک لحظه از بد بودنش میسنجیم. یعنی برای بیشتر آدم ها این موضوع صدق میکنه. نمیدونم توی کدوم فیلم دیده بودم یا توی کدوم کتاب خونده بودم، اما کاش تصمیمات آدم ها توی ضعیف ترین حالت خودشون معیار ما نشه برای قضاوت. آدم ها وقتی میترسن، یا وقتی رنج میکشن و یا وقتی زیر بار زندگی دارن له میشن میتونن تصمیمات اشتباهی بگیرن. ولی اون تصمیم تموم یه آدم نیست. و ما نمیدونیم با اون آدم در کدوم لحظه از زندگیش داریم برخورد میکنیم.</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 22:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سارقان زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-cfwdromix41c</link>
                <description>آدم میتونه با از دست دادن مادیات زندگیش کنار بیاد، سخته ولی نشدنی نیست. یه جا بالاخره میفهمی که دیگه اون وسیله رو نداری و میفتی دنبال یه راهی که جبرانش کنی. سعی میکنه یدونه جدیدتر بخری، یدونه بهترش رو پیدا کنی و یا اصلا بیخیالش میشی و نهایت یه لعنت توی دلت میدی به سارق اون وسیله. اما یه چیزهایی توی زندگی هست که تو نمیتونی رهاشون کنی. مثلا وقتی کسی باارزش ترین چیزی که داری رو ازت میدزده و اون چیز همون زمان باارزش و بدون بازگشت زندگیته دیگه مساله به همین سادگی حل نمیشه. تو ممکنه تمام عمرت حسرت زمانهای از دست رفته ای که داشتی رو بخوری. زمان تنها چیزیه که برگشت پذیر و قابل تجدید نیست.وقتی تمام زندگیت رو سعی در تغییر شرایطی میکنی که میدونی بدون خواست آدم های دخیل در اون شرایط تغییری صورت نخواهد گرفت بعد از گذشت عمری احساس حماقت میکنی.</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 02:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو کن واسه فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%DA%A9%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-lea6rjq77oxy</link>
                <description>توی بهترین حالت شاید یه آدم امروزی شصت یا هفتاد سال زندگی کنه. تازه توی بهترین حالتسی سال اول زندگیت که نابود شد، بجای شادی و خنده و حس های خوب جوونی، دروغ، ترس، اضطراب دائمی و تمام حس های منفی ته وجودت ته نشین شد. چیزی که ازت میخوام اینه که نذاری اون مدت زمانی بقیه زندگیت رو هم کنترل کنه. باید اینو خوب فهمیده باشی که اون تعاریفی که توی ذهنت از بعضی از مفهوم ها داری، حداقل برای تو عملی نبودن. الان زمان اینه که شاد باشی و از حس های خوب دنیا لذت ببری، تو سهمت از بدبختی ها و بی کسی های این دنیا رو دادی و بهترین سال های زندگیت رو هم دادی. هیچ آدمی نمیتونه یه تنه پیوند خانوادگی ایجاد کنه. خانواده جاییه که آدم ها با هم و کنار هم جلو می‌رن، نه اینکه کل وزن رو بندازن روی به نفر و اصلا نبینن یه نفر داره له میشه. خانواده جاییه که آدم بتونه با آرامش مشکلاتش رو بیان کنه و با همدیگه حلش کنن( البته شاید این مفهمن خیلی آرمانی باشه) ولی حداقل نصف این باید انجام بشه. احساس میکنی شادی ازت گرفته شده؟ الان آنقدر شاد باش که دیگه حسرتش رو نخوری احساس میکنی ازت دزدی شده؟ چیزهای خیلی بهتر بخر.احساس میکنی تمام رویاهات خراب شده؟ نه، تو الان یه ذهن آروم داری که میتونه هر کاری رو انجام بده. یادت نره تو توی محدودیت هایی که داشتی بعضی کارها رو عملی کردی، پس چرا الان نتونی؟ به قول سیاوش قمیشی آرزو کن واسه فردا اگه امروزت رو چیدن، آرزوهاتو بغل کن آرزوهات همه چیتن </description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 19:06:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقبتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA%D9%85-angeiaak1psc</link>
                <description>برای تموم روزهای سختی که گذروندی یه پیغام دارم. حق تو نبوده که اون روزها رو بگذرونی. حق تو نبوده که توی سنی بزرگتر از سن خودت برای همیشه زندگی کنی. حق تو نبوده که دردهایی رو بکشی که تو علتش نبودی. داشتن یه خونه سبز و امن حق تو بوده. بودن توی جایی که دوستت داشته باشن و برای افکار تو احترام قائل باشن کوچک ترین چیزیه که یه آدم توی این دنیا بهش احتیاج داره. به نظرم همه بچه ها این حق رو دارن که توی محیط طبیعی و به دور از تنش و استرس هایی که والدین بهشون تحمیل میکنن رشد کنن و مسیر طبیعی زندگی خودشون رو پیش ببرن. حتی تو هم این حق رو داشتی و اینکه بزرگ تر ها نتونستن یه محیط امن برات بوجود بیارن تقصیر تو نیست. تو مسئول کارهای اونا نیستی. در واقع اگر جایی بود که میشد شکایتی هم کرد این تو بودی که باید شاکی باشی، برای تمام روزهایی که میتونست جزئی از بهترین روزهای عمرت باشه اما ازت گرفته شد. برای اینکه یه بچه پنج ساله باید مثل یه بچه پنج ساله رفتار کنه و حتی اگر مثل یه بچه ده ساله رفتار کنه دیگه توی سن خودش نیست و این ظلمیه که با تحمیل محیط بهش شده. برای تمام صداقتی که توی محیط پر از تنش و ترس ازت گرفته میشه و برای تمام تصمیم های غلطی که میگیری فقط برای اینکه توی زندگیت راهنمایی نداشتی. برای تمام دردهایی که بهت تحمیل شده متاسفم. برای تمام سکانس های ترسناکی که دیدی و توی ذهنت ثبت دائمی شده واقعا متاسفم. برای تمام دردهایی که کشیدی و صدات درنیومد و بقیه فکر کردن وظیفه توعه خیلی خیلی متاسفم. نمیتونم برگردم به عقب و همه چیز رو برات امن و خوب کنم. اما میتونم دیگه ازت مراقبت کنم و نذارم هر بلایی سرت بیاد. </description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 19:09:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-lflrnslflfma</link>
                <description>از گذشته ای که داشتی نترساز تمام کارهایی که نکردی و برات حسرت شده نترس و خودت رو سرزنش نکن براشون. از اشتباهاتی که کردی، از شکست هایی که خوردی، از تمام بالا و پایین هایی که زندگیت داشته نترس.از تمام آدم هایی که ازشون انتظار دیگه ای داشتی و غافلگیرت کردن دلگیر نشو. درس بگیر درس بگیر و عبور کنتو آب راکد نیستی که توی یه گودال گیر کنی و بگندی تو رودی رود باید بگذره و به جلو حرکت کنه رود باید به دریا برسه، اما اگر توی گودال بمونی هیچوقت دریا رو نمیبینی هیچوقت قشنگی های مسیر پر پیچ و خم رودی که قراره به دریا برسه رو تجربه نمیکنی. گذشته باید همونجا بمونه و گاهی براش دست تکون بدی و بهش بخندی گذشته حتی اگر هم تلخ باشه میتونی با قند و عسل لحظه های قشنگ زمان حالت بهش چاشنی شیرینی بدی.</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 01:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-fbkkt3flxvih</link>
                <description>دوست خوب مثل یه نسیم خنک میمونه، از دور که میاد خنک شدن خودت رو احساس میکنی. انگاری که یه بالش خنک رو وقتی که گرمازده و کلافه ای دادن بهت و خنکی اون روحت رو آسوده میکنه. دوست خوب مثل دونه های مروارید دستبندهای بچگی میمونه، از اون دستبندهایی که با مروارید های سفید درست میکردیم و با ذوق توی دستمون مینداختیم، یه جوری که انگار گرونترین جواهر دنیا رو داریم اما همراه با حس پاک کودکی که میفهمه قیمت خیلی از چیزها به پولشون نیست. خب راستش خیلی وقت بود که برای داشتن یه دوست دلم اینجوری ذوق نکرده بود.</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 23:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه نفر حواسش بهت باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B4-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-x0eg0phixrfu</link>
                <description>آدم گاهی یادش میره که چه چیزهای باارزشی کنارش داره. گاهی آنقدر توی خودم فرو میرم که فراموش میکنم چقدر سخت بعضی از چیزها رو بدست آوردم. الان کنارم خوابیده و دارم صدای نفس هاشو گوش می‌کنم. چه چیزی امن تر از این میتونه باشه؟ اینکه از هر چیزی که میترسی، یه نفر باشه که بهش بگی میترسم. اینکه یه خونه ای باشه که توش آنقدر احساس امنیت کنی که مجبور نباشی هیچ دروغی بگی. اینکه یه نفر بی هیچ منتی دوستت داشته باشه و برای شادی تو تلاش کنه و غم تو ناراحتش کنه و هر کاری که میتونه بکنه تا تو دوباره خوشحال باشی. اگر الان بیدار بشه دعوام میکنه که گوشی دستم گرفتم و نخوابیدم. از دیروز که دکتر برام تغذیه سالم و ورزش رو تجویز کرده، کلی برنامه ریزی کرده برام که چه ورزش هایی رو انجام بدم و چه غذاهایی بخوردم تا حالم کاملا خوب بشه. امروز بهم میگفت تو برو بشین روی مبل و استراحت کن و به هیچی فکر نکن. برام باقالی پلو با ماهی درست کرد و یه عالمه سیر هم کنارش درست کرد. چون میدونه من عاشق این ترکیب غذام. نمی‌دونم تجربه اینکه یه نفر با تمام عشقی که بهت داره برات آشپزی کنه رو داشتی یا نه! اما امیدوارم اگر نداشتی حتما تجربه کنی. اینکه توی زندگیم برای یک بار هم که شده برای یه نفر مهمه که من چه غذایی دوست دارم برام خیلی باارزشه. میدونی گاهی تموم چیزی که یه آدم توی زندگیش احتیاج داره اینه که یه نفر با تمام وجود کنارت باشه و تو بدونی تظاهر نمیکنه که کنارته….. واقعا هست.گاهی فقط همین کافیه که بدونی یه نفر حواسش بهت هست.</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 18:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد خوب من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-sk4ox6falsjg</link>
                <description>برای اولین بار زندگی کردن را تجربه می‌کنم. زندگی کردن چیزی جز بودن در کنار این مرد نمیتواند باشد. این مرد، این مرد عزیزم جوری برای خوشبختی ام تلاش می‌کند که نظیرش را هرگز در زندگی ام تجربه نکرده ام. برای اولین بار است که می‌توانم کنجی بنشینم و لیوانی چای بنوشم و به این فکر نکنم که بعد از این چه می‌شود. زندگی چیزی جز امنیت بودنش برای من نمیتواند باشد. مرد خوب من، برای بودن توست که خانه ی کوچک و مرتب مان را دوست دارم، چای دم کشیده و نکشیده شب ها را دوست دارم، لم دادن روی کاناپه و تماشا کردنت را دوست دارم، قیمه بی نمک و زردچوبه زیاد غذا را دوست دارم. هر آنچه که به تو مربوط باشد و هر چیزی که متعلق به توست زیبا و خواستی است.</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 20:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر به اینکه میگی زندگی کوتاهه اعتقاد داری ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-f9paz89kkwfo</link>
                <description>امروز حال و هوای خیلی خوبی دارم و دوست داشتم که این رو با دوستانم به اشتراک بذارم ‌. ورزش کردن خیلی روی من تاثیر گذاشته ، جوری که هم تمرکزم زیاد شده و هم ایده های جالبی به ذهنم میرسه ‌. میخوام تا جایی که میتونم این ایده ها رو تجزیه و تحلیل کنم و اگر شدنی باشه انجامشون بدم و اگر شدنی نیست یه راهی براش بسازم ‌. امروز داشتم به عزیزم میگفتم زندگی خیلی کوتاهه و حیف نیست که چیزی که دوست داری رو دنبال نمیکنی و توی شلوغی و مشغله جاش میذاری ؟  الان دارم با خودم فکر میکنم من چقدر خودم به این جمله اهمیت میدم و توی زندگیم عملا اجراش میکنم ‌؟ عادت بدیه که ایده هات رو به بقیه تجویز میکنی ، ولی خودت عملیاتیشون نمیکنی !  داشتم فکر میکردم چقدر از چیزایی که تا الان دوست داشتم رو توی هیاهو و دغدغه های زندگی جا گذاشتم ؟!  من قبول دارم که زندگی غیر قابل پیش‌بینی و پر از دغدغه هاییه که هر لحظه سر راه ما قرار میگیره ، ولی یه لحظه فکر کردم پس رسالت ما چی میشه ؟  پس اون رویاهایی که هر روز توی حضور و غیاب ذهنمون حاضری خودشون رو میزنن چی میشن ، در حالیکه ما اونا رو غایب در نظر می‌گیریم!  اونا هستن ، درون ما هستن ، انگیزه وجودی ما هستن ، علت وجود داشتن ما توی این دنیا هستن ، ولی ما اونا رو نادیده میگیریم!  اونا هستن .....با ما و کنار ما  گاهی با ما رشد میکنن و گاهی ما اونا رو تخریب میکنیم .  شاید الان بهم بگید خیلی رویایی فکر میکنم . اما مرگ فلسفه وجودیمون رو تا کجا باید ادامه بدیم ؟ ما هر روز خودمون رو میکشیم .  میدونم بیرون اومدن از منطقه امنی که ذهنمون داره و سبک زندگیمون ایجادش کرده کار خیلی سختیه ، ولی نشدنی نیست !  بیا به هم قول بدیم خودمون رو نکشیم  همین نوشتن ها  همین ذوقی که توی دیدن یه نقاشی داری و دلت میخواد امتحانش کنی  همین که وقتی یه انیمیشن میبینی دلت میخواد خودت با ایده هات یه شکل تازه بهش بدی  همین جلوی ترس خودت رو کردن از شروع تولید محتوایی که میخوای  برای عملی کردن اینا تو فقط به خودت و باور خودت احتیاج داریفقط به خودت </description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 23:00:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفقیت های کوچک ، شادی های زیاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-mazanhxsgl4k</link>
                <description>داشتم به معنای موفقیت فکر میکردم . توی ذهن من موفقیت به این معنیه که یه دستاورد خیلی بزرگ داشته باشی،  جوری که باعث بشه چشمات برق بزنن و خودت خودت رو حسابی تشویق کنی .  ولی امروز داشتم فکر میکردم لزوما این نمیتونه موفقیت باشه .  گاهی اون اتفاق خیلی کوچیکی که اصلا به چشم نمیاد موفقیت حساب میشه . این منم که دلم میخواد دنیای بزرگتری داشته باشم و دوست دارم توی این مسیر طرز فکر بهتری داشته باشم ‌. امروز توی مکالمه های ذهن خودم داشتم به این فکر میکردم که موفقیت گاهی انقدر کوچولو و شاده که خودت متوجه نمیشی چه تغییر عمیقی توی وجودت بوجود آورده . مثلا توی پاییز حالت بد باشه و یکدفعه یه دوست به چه چای گرم توی برگ ریزون قشنگ فصل دعوتت کنه . این شاید موفقیت به نظر نیاد ، ولی تاثیر اون مکالمه و اون هوا باعث میشه تا یک هفته شارژ باشی و کارات رو بهتر انجام بدی ... پس این یه موفقیته.  میخوام به خودم بگم که موفقیت میتونه تموم کردن یه یونیت زبان باشه ، میتونه بوی عطری باشه که توی فضا میمونه ، میتونه یه شال خوش رنگ باشه که حالت رو خوب میکنه،  میتونه یه کبوتر باشه که ازت نمیترسه و نگاهت میکنه ، میتونه سر و کله زدن با یه استاد بداخلاق باشه ، میتونه رها شدن از یه محیط سمی باشه. موفقیت میتونه اون یک ساعت ورزشی باشه که از وقتی شروعش کردی حال بهتری داری . موفقیت تویی که کنار منی ، که دلیل شادی های منی  که باز اول و آخر تمام حرفام ❤تویی❤</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 23:07:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحالی غمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-th397s9uy3ql</link>
                <description>همه چیز داره خوب پیش میره و من به طرز عجیبی خوشحالِ ناراحتم ‌. نمیدونم چند تا از آدم هایی که این نوشته رو میخونن توی زندگیشون عمیقا عاشق شدن . من اما عشق رو از بهترین  و کامل ترین نوع تجربه کردم ‌‌‌. از اون عشق هایی که اگر قلم یاری کنه و نوشته بشه میزنه  رو دست شیرین و فرهاد یا ویس و رامین.  و شاید حتی عشق اونا هم چیزی نباشه در مقابل ما . محبوب من باهوش ترین آدمیه که من توی زندگیم میشناسم و لایق ترین آدم برای داشتن یه زندگی هدفمند و خوبه ‌. نه چون محبوبِ دلِ منه این حرف رو میزنم.  حتی اگر یه غریبه هم بود که من از دور میشناختمش باز این حرف رو میزدم . اون باید پرواز کنه و بره به سمت هدف هاش و من میخوام تا ابد حمایتش کنم ‌ ‌.تا اینجا همه چیز خیلی قشنگ و مشخصه و جای هیچ سوالی نیست . جای هیچ اما و اگری وجود نداره .اما من عمیقا میترسم ‌ . ترس اینکه زمان و فاصله این احساس رو از بین ببره . ترس اینکه من اینجا گیر کنم و نتونم کنارش باشم . ترس اینکه زندگی برامون چیز دیگه ای در نظر بگیره و من تنها تکیه گاه زندگیم رو از دست بدم . میترسم نتونم و میترسم که نشه. چون خیلی طول کشیده که همچین چیزی رو توی زندگیم تجربه کنم ، همچین آرامشی رو و دلم نمیخواد از دستش بدم. </description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 16:57:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز کاملا معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-m9e8ik8lrfs5</link>
                <description>امروز رو به عنوان روزی در نظر میگیرم که شروع نوشتن حرفه ای هست برام . بیستم خرداد 1401 . نمیتونم هر روز منتظر رسیدن یه روز خوب واسه شروع کردن باشم. ذات منتظر بودن به آدم احساس عدم امنیت میده. عدم اطمینان به خودش و توانایی های خودش . پس میخوام فعلا با روزانه نویسی و تمرین های کوتاه شروع کنم. از به اشتراک گذاشتن چیزهای کاملا معمولی. امروز خواهرم خونه بود و با صبحانه خوردن مشترک شروعش کردیم. قهوه و کیک میدونم که باید برای داشتن رژیم غذایی سالم تر بیشتر تلاش کنم ، بخصوص حالا که ورزش کردن رو شروع کردم. میخوام سعی کنم تا بهتر زندگی کنم. بعد از کمی صحبت کردن با خواهر تصمیم گرفتم که طبق برنامه ای که ریختم سفت و سخت زبان بخونم و انصافا اگر خوب تمرکز کنم میتونم خیلی خیلی زود مثل گذشته برگردم به اوج خودم در زبان . امسال هدف های بزرگی دارم که میخوام حسابی براشون مبارزه کنم. روزهای خیلی غمگینی رو پشت سر گذاشتم و چند تا اتفاق بد برام افتاد که حتی یکی از اینا برای نابود شدن یه آدم کافیه . ولی من نمیخوام اینجوری نابود بشم . حداقل الان و اینجا زمانش نیست . تسلیم شدن چیزی نیست که الان بخوامش . اون چیزی که الان بیشتر از همه میخوام قوی بودن و کم نیاوردن و ادامه دادنه . چیزی که الان میخوام اینه که رشد کنم و بخوام بهتر بشم و ایده هام رو عملیاتی کنم. چیزی که الان میخوام خوشحال بودن و شادی بخشیدن به تنها عشق زندگیمه. چیزی که میخوام نظم دادن به این کلاف باز شده زندگیمه که هر قسمتش رو یه نفر کشیده و یه گوشه رهاش کرده و من به عنوان آدمی که مسئول این کلاف بوده اختیار زندگیم از دستم خارج شده. باید سهم خودم رو بپذیرم قبل از اینکه از دست برم و تموم بشم. </description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 00:17:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-xxnqpfwitadt</link>
                <description>یه چیزی برات مینویسم که گاهی بیای و بخونی ..... درست وقتایی که فکر میکنی یه ستاره هم توی هفت آسمون نداری ......میخوام بهت بگم که میدونم چه دردهایی توی زندگیت داشتی ، میدونم که همه روی خندون تو رو دیدن و اشکایی که شب ها زیر پتو ریختی رو کسی ندیده ..... میخوام بهت بگم که هیچکس نمیتونه انقدر قوی باشه که از اون شب ها زنده بیرون بیاد ، ولی تو تونستی ..... اگر تونستی و تا اینجا اومدی ، یعنی بعد از این هم میتونی ...... وقتی نتیجه همه اون سختی ها شده چیزی که الان هستی ، پس از اینجا به بعد قرار نیست هیچ چیزی بدتر بشه ..... هر اتفاقی هم که بیفته تو با سخت تر از اینها دست و پنجه نرم کردی و زنده بیرون اومدی ..... هنوز روح تو زندست و هنوز هم رویاهایی داری و هنوز هم با تلاش های کوچیکی که دیده نمیشن ادامه میدی .....میخوام بگم ادامه بده اشکالی نداره اگه یه ر‌وزهایی خیلی سخت میگذره اشکالی نداره که اون بیرون آدم هایی هستن که خیلی از تو جلوتر دارن حرکت میکنن چیزی که مهمه اینه که ادامه بدی و بدونی هیچ چیزی بدتر از نشستن و تماشا کردن نیست </description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 21:35:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متولد شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-wuaumudjduxi</link>
                <description>هجدهم اردیبهشت یک هزار و چهارصد .....من مطمئن هستم که عاشق شده ام . امروز روزی است که گل های روی میزم از همیشه زیباتر شده اند . انگار در اواسط بهار تازه سبز بودن را باور کرده اند یا شاید چشمان من جور دیگری این به آنها نگاه می‌کنند..... آری .....چشمان من امروز براق تر است ، خداوند در چشمانم حضور دارد و همه چیز زیباست حتی فایل های انباشته شده ای که چند روزی از ددلاین آنها گذشته است . امروز حتی صدای شلخته همکاری که همیشه نامنظمی میزش از صدایش در پشت تلفن مشخص است زیباست . درست اواسط بهار است ، چیزی تا تولدم نمانده است ، ولی من انگار از امروز متولد شدم . سه هفته زودتر ..... درست مثل نوزادی که همه چیز در نظرش زیباست و دنیا را برای اولین بار نگاه می‌کند.  تلفن زنگ می‌خورد...... اوست ...... صدایم میلرزد ، دست و پای خود را گم میکنم . چقدر خوب که کرونایی هست و ماسکی بر صورت دارم . شاید تشویش و هیجانم پنهان تر باشد . چند سوال که هر همکاری از همکارش می‌پرسد با چاشنی حسی که عمیق تر از همکاری است ..... آیا او نیز به من می اندیشد؟ بارها صفحه اینستاگرام او را بالا و پایین کرده ام ..... مرموز است ، نمی‌توان با جمله هایش پی ببری که دختر محبوب او چه ویژگی هایی باید داشته باشد..... باز هم شکر ‌‌‌.... خوب است...... حداقل من در روزگاری زندگی میکنم که می‌توان پروفایل شخصی را قبل از خودش شناخت .‌ مادربزرگ هایمان و حتی مادرهایمان اگر عاشق می‌شدند چگونه می‌توانستند قبل از هر صحبتی از دنیای محبوبشان مطلع شوند؟! باز هم به افتخار این قرن می‌توان ایستاد و با افتخار کف زد ..... منتظرم ...... اگر بیاید و لباس هایم نامرتب باشند چه ؟ به نظرم باید منضبط و دقیق باشد . آیا زیبا هستم ؟ آنگونه که باید دل مردی را ببرم ؟ آیا نیاز نبود که کمی رنگ و نقش و نگاری بر صورتم داشتم ؟ این منم ‌..... با تمام هیجان های دختری که میخواهدش و نمی‌داند چه پیش می‌آید ‌ .‌</description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 19:14:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین روز ویرگولی شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39302422/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-r733jid5uwny</link>
                <description>سلام به همه من یه نویسنده ی خیلی خیلی مبتدی هستم . دارم سعی میکنم از دنیای اطرافم چیزهای زیادی یاد بگیرم. دوست دارم بنویسم و بنویسم و دوست داشتم یه جایی باشه که این مطالب منسجم تر و دسته بندی شده تر قرار گرفته بشه . ممنونم که منو دنبال میکنید و امیدوارم مطالبم رو دوست داشته باشید . </description>
                <category>نیلوفر سعیدی</category>
                <author>نیلوفر سعیدی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Nov 2020 09:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>