<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انجمن نویسندگان نوجوان :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39305495</link>
        <description>انجمن کوچک و مهربان نویسندگان نوجوان! واقع در دبیرستان دخترانه فرهنگ :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:08:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1063468/avatar/4D7N0y.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انجمن نویسندگان نوجوان :)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39305495</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انحراف به چپ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%BE-jqcrrqovcck3</link>
                <description>حسنا نیلفروشان، کلاس هشتمآقا مصطفی، به ولای علی قسم ندارم! شما که از من بدقولی ندیدی! دیدی؟...ندیدم مرتضی جان، ندیدم. ولی مگه من گفتم بیان از کنار خونم جاده بکشن؟! بابا دارن میان وسط زندگی زن و بچم! به خدا منم مجبورم...خب بابا با انصاف، خدا خیرت بده، یه هفته زمان بده! اصلا اگه پنج روز دیگه من پولو بهت ندادم، شما بیا بزن تو گوش من! باشه؟!کلی عز و التماسش کردم و به پیر و پیغمبر قسمش دادم، نهایتا چهار روز، شد همه‌ی مهلتی که من برای تخلیه‌ی خانه‌اش داشتم! ثمن روز و شبش به نذر و نیاز می‌گذشت تا باز روزگارم به چیزی که پنج سال پیش از فرط بی‌پولی تبدیل شدم، نیفتد. محسن هم که کلا بی‌خیال دنیا و پستی بلندی‌هایش، روز و شب تابستانش به بازی می‌گذشت. و این میان، من از تنهایی و ثمن از نگرانی، شب و روزمان با هم یکی شده بود. نداشتم. نمی‌دانستم چه طور و برای چه کسی باید دست روی قرآن گذاشته و قسم بخورم که «من هیچ ندارم»، تا دست از سر کچل بی‌مویم بردارند این وقایع کوچک و بزرگ آسمانی و غیر آسمانی، که هر بار به بهانه‌ای مرا گلاویز قرض و کمک و بدهکاری می‌کنند و رویم را پیش افراد بیشتری سرخ  و شرمنده... دیگر از گرفتن وام مسجد هم، ناامید شده بودم. همه‌ی دردم را فقط، اهالی امامزاده محسن می‌دانستند. هر بار دلم می‌گرفت از زمین و روزگار و بازی‌هایی که از او می‌خوردم پناهم آنجا بود و شهدایی که درش مدفون بودند. که البته نیم‌شان گمنام و نیم‌شان هم بسیار قدیمی به نظر می‌رسیدند، ولی خب به هرحال، محفل امنم بود آن منطقه. می‌نشستم با امامزاده که می‌گفتند از نوادگان سیدالشهداست، درد و دل می‌کردم. مخصوصا آن اوایل، که همه انگ «دزد محل» و «لوتی چاقوکش» به من می‌زدند و کنایه و تکه می‌انداختند که این هم از پسر سید خدا! یادم نمی‌رود چقدر آن روزگار، این مثل «پسر نوح» را برایم به کار می‌بردند. شده بودم مثال بارز بچه‌های شر و بی‌پدر مادری که در فیلم‌ها و سریال‌ها نشانشان می‌دادند. دوسال آب خنک به جرم کشیدن فرش مردم از زیرپایشان به خاطر نداری و غربت، می‌بایست که آن همه چپ و راست شنیدن و تاوان هم داشته باشد!ثمن را ولی، من از همین امامزاده دارم. سال اول بعد از آزادی که به هر بدبختی بود سید محمود ضمانتم را کرد و کاری هر چند با دستمزدی عملا هیچ، گیرم آمد و مشغول شدم. مردم از من می‌ترسیدند! بگذرد که روزی ثمن را میان همین مردم دیدم و درد غریبی به جانم افتاد...بماند که فقط دو سال از این پنج سال را (با احتساب همان سال اول)، جلوی در نیمی از خانه‌های محل نوکری کردم که بفهمند من آن لوتی دزد بی‌حیا نیستم و خودم از خودم خجالت می‌کشم، تا بیایند و تضمین مرا به ماشالله خان پدر ثمن بدهند. کار راحتی نبود که هیچ، مثل جا به جا کردن کوه بود. می‌خواستم پدری را قانع کنم، دخترکش را به دست یک دزد پشیمانِ توبه کرده که دو سال و اندی آب خنک خورده و هنوز نیم‌سال کامل نشده از در آمدنش که برای خود آستین بالا زده بسپارد. معلوم است که نمی‌داد! حتی نمی‌گذاشت چشمم به چشم ثمن بیفتد!و همین قصه، موجب شد به توصیه‌ی حاج محمود، برای اولین بار در تمام زندگی‌ام، برای خودم نذری بکنم. رو کردم به نواده‌ی حسین، و شروع کردم به روضه خواندن برای امامزاده! گفتم اگر ثمن دلم به دلم داد و خانواده‌اش راضی شدند، سیاهی مجلس جد شما در هر منطقه‌ای که بودیم و زندگی می‌کردیم، با من. و نه اینکه همین را گفته باشم و بعد دعا و ثنایی کرده باشم، که به تهدید هم رجوعی داشتم و گفتم اگر این که من خواستم نشد، دوباره می‌شوم همان مرتضی‌ی بی‌حیا و پررو!نه اینکه بگویم برای گرفتن اجازه‌ی خواستگاری عجله داشتم، که البته دروغ هم نیست اگر بگویم. ولی ترس دیر شدن و دیر رسیدن، باعث شده بود هول برم دارد و باز به ناکامی‌های گذشته فکر کنم. هر روز که پشت در بسته‌ی خانه‌شان رژه می‌رفتم و به تکان خوردن پرده‌ی آخرین اتاق بزرگ‌ترین خانه‌ی کوچه نگاه می‌کردم، می‌نشستم و با تک تک ارواج آسمانی که در خاطرم بودند، به دعوا می‌پرداختم. که «آنجا نشسته‌اید که فقط نگاه کنید ما باز هم حسرت به دل بمانیم؟» یا «خودتان به خوشی رسیدید، بیچارگان زمین پاک از خاطرتان پاک شد» و از این قبیل جملات و گله و شکایات.بالاخره جمعه‌ی هفته‌ی اول مهلتم تا محرم، کاسه‌ی صبرم شکست و بست نشستم پشت در، که اگر جواب رد به من بدهید، تمام اهل محل را پشت در خانه‌تان جمع می‌کنم و بلوایی به پا می‌کنم که آن سرش نا پیدا!شلوغ کاری و کولی بازی همان روزم، سبب خیر شد و بالاخره در هفته‌ی آخر ذی‌الحجه، وقتی به عنوان آخرین امید با سید محمود پشت در خانه‌شان رفتیم، برگه‌ی رضایت، لبخند مادر ثمن بود و من سپاسگزارترین فرد دنیا از تمام ارواح درگذشتگان و خدایی که به نجوای دل من تنها گوش داده بود!خلاصه که ثمن مال من شد، زندگی‌ام از این رو به آن رو شد و او ساخت با تمام همه‌ی چیزهای خوب و بد من، و من در کنارش انگار بین مردم «مرتضی دزده» که نبودم هیچ، همسر دختر وسطی آقا ماشالله هم شده بودم! و پس از دو سال، محسنِ من پا به این دنیا گذاشت و شد تمام هست و نیست منِ پدر، و ثمن که الحق مادری شایسته بود برای پسر شر و شور و بازیگوشی چون محسن! اسمش را به خاطر امامزاده، محسن گذاشتیم. جالب اینجاست که ثمن به تمام این مشقت‌ها و بیم و امیدهای من در آن دوران، فقط می‌خندید.میان مردم جا افتاده بودم. حالا، مرا «مرتضی»ی خالی صدا می‌زدند. گه‌گاه اگر خیلی عزتم می‌دادند، «آقا سید مرتضی» هم می‌گفتند که خب، حس خوبی بود. زندگی گرچه بیشتر سخت می‌گرفت چون سواد درست و حسابی نداشتم که کار دفتری بگیرم و حساب و کتابی بکنم. ولی خب، کارگری بیشتر به درد چست و چابکی چون من می‌خورد.از صبح که تلفن به دست با آقا مصطفی حرف زده بودم، پریشانی و بهم ریختگی مرا حتی محسن هم درک کرده بود. ثمن می‌دانست نگاه‌های او فقط بیشتر مرا سردرگم و مضطرب می‌کند، و به همین علت هم به کل نگاهم نمی‌کرد. رویم نمی‌شد دیگر به کسی رو بیندازم برای کمک گرفتن. چهار روز. تنها چهار روز مهلت داشتم برای پیدا کردن سرپناهی که شب را به زیرش صبح و صبح را به شب برسانیم. این دیگر چه کابوسی بود این میان آخر؟!با تمام پولی که در حسابم جفتک می‌انداخت، یک حیاط را هم به زور می‌شد اجاره کرد، چه برسد به خانه! اقل اقلش برای یک حال ده متری و یک اتاق پنج متری و یک ایوان، پنج – شش میلیون کمترین میزان هزینه بود!دستانم را پشت سرم قلاب کرده بودم، و در حیاط قدم می‌زدم و برنامه‌های مختلف برای کار کردن را عقب و جلو می‌کردم، که پاچه‌ی شلوارم تکان محکمی خورد و من هراسان به پایین پایم نگاه کردم.یا قمرِ...بابا!... مامان!محسن، با اشاره به من می‌فهماند که ثمن صدایم می‌زند و من نشنیده بودم. لبخند نیمه مصنوعی ثمن، با آنکه مشخص بود حقیقی نیست، ولی آرامم می‌کرد.نمی‌فرمایین صبحونه حضرت آ سید مرتضی؟خنده‌ای زدم.چشم! چشم...همان طور که  محسن را با جمله‌ی «بیا بغلم ببینم» بلند می‌کردم، راهم را ادامه دادم به سمت ایوانی که درش سفره‌ی مختصر و خلاصه در سه استکان خالی و قوری چای و کتری آب و نان و پنیر و کره و مربا، و ته مانده‌ی ارده‌شیره‌های دیروز موجود بود.وقتی پیکی که برای خبر کردن ما می‌فرستین، آقا محسن باشه، ما با پا که نه، با سر می‌دویم واسه هم سفره شدن ثمن خانم!لبخند نیمه مصنوعی، عادی و ملیح‌تر از همیشه روی لب‌هایش نشست. از فکر خانه بیرون آمدم. به جهنم که خانه ندارم، فعلا سفره منتظر است!محسن شیشه شیر به دست، از خودش آواهای مختلف در می‌آورد و به حرکت غیر عادی دست و پاهایش می‌خندید. ثمن هم فقط به او نگاه می‌کرد و نیم‌نگاهی را هم از من دریغ می‌کرد.خانم دیگه چه خبر!حواسش انگار لحظه‌ای از محسن دور شده باشد کمر راست کرد و چهار زانو نشست.لبخند که نه، به لب‌هایش انحنای کوچکی داد و زیر لب پاسخ داد.هیچ خبر. چه خبری باید باشه؟من که جویدنم کند شده بود تا صدایش را بشنوم، دوباره شروع به جویدن کردم و لقمه را پایین دادم.نه میگم یعنی... از همسایه‌ها، مامان اینا، دوست و رفقا... هیشکی هیچ خبری نیست ازش؟نه والا...طوری که صدایش را به وضوح نشنوم، سرش را پایین برد و همان طور که تکه‌ی بزرگ نانی را از دست محسن بیرون می‌کشید، کنایه بارم کرد.فعلا که همه‌ی خبرا پیش شماست آقا!دهانم تلخ شد. خانه...سریع چای شیرین را بالا گرفتم و یک دفعه تمام لیوان را سر کشیدم. دو زانو شدم و با لحن سپاسگزار و نیمچه آمرانه‌ای، تشکر کردم. ثمن باز هم همان انحنا را به لب‌هایش داد و محسن با خنده دستی تکان داد.از خانه بیرون رفتم. زمانی تا شروع کار باقی نمانده بود. سرم از همین کله سحری درد گرفته بود.نه در تمام طول مسیر، که در تمام طول روز، به افرادی که می‌شد برای گرفتن یک قرض پنج میلیونی بهشان رو انداخت فکر کردم. از ماشالله خان پدر ثمن، تا همسایه‌ی خانه‌ی کنونی‌مان، خانم منوچهری و همسرش، که اوضاع خودشان از ما دیدنی‌تر بود. نمی‌شد از مسجد وام بگیرم. اگر می‌خواستم در صف وام ‌گیرندگان مسجد باشم که باید تا دو سه ماه دیگر صبر می‌کردم! روی قرض گرفتن از کس دیگری را هم نداشتم. می‌ترسیدم باز به پدر ثمن رو بیندازم و سرم داد و هوار بکشد که تو چه مردی هستی که هزینه‌هایت با درآمدت نمی‌خواند و مدام دستت را به جیب مردم فرو می‌کنی! نمی‌خواهم بگویم حق ندارد، ولی خب، من هم که از روی غفلت از او پول نمی‌خواستم. چاره‌ی دیگری نبود که دست به چنین چیزی می‌زدم...نه، این بار واقعا چهره‌ی هیچ کس به مقابل چشمانم نیامد برای پول. اگر در این چهار روز باقی مانده هر 24 ساعت را هم کار می‌کردم، باز به پنج میلیون نمی‌رسید. چرا همه‌چیز دست به دست هم داده که نشود؟!پس از گذر همین جمله از ذهنم، همان طور که سر گرم سیمان به هم زدن بودم، سرم را به سمت آسمان رو به سمت ظهر گرفتم. باز جمله‌ی دیگری در سرم گذشت و من همچنان با چشمانم با آسمانی که می‌دانستم کسی در آنجا صدای مرا خواهد شنید، حرف می‌زدم.خدایا با ما لج کردی؟! مگه چیکار کردم که دارم توون میدم؟!... بابا به خدا حقم نیست، همه‌ی گذشتمو جبران کردم دیگه...و درست پس از منعقد شدن تمام این حرف‌ها در همان کاسه‌ی سرم، پشیمانی به سراغم آمد. همچنان سر به آسمان، پلک محکمی زدم و سر تکان دادم.ببخشید ببخشید، حواسم یهو رفت...ته ته دلم، این نبود که بخواهم خدا را مقصر بدانم ولی خب، اینطور هم نبود که کاملا مبرایش کرده باشم. خسته شده بودم.دم دمای غروب که شد و کار تعطیل، با همان ذهن خسته و پر هیاهو، به راه افتادم به سمت خانه‌ای که مالکیتش تنها سه روز دیگر به من و خانواده‌ام اختصاص داشت. همچنان در را به دیوار و دیوار را به ستون و ستون را به سقف و خلاصه همه‌چیز ذهنم را به هم گره زدم، که چهره‌ای، تصویری، فردی، یک منجی، از گوشه و کنار این همه شلوغی به ذهنم پا بگذارد و پاهایم را از بی‌رمقی و چشم و گوش و سرم را از خستگی مکرر نجات بدهد! ولی کو؟ نبود که نبود!سر بلند کردم و ناخودآگاه صدای اذان مغرب از امامزاده‌ محسنی که مقابلش بودم، به گوشم رسید. همان صدا هم از درون خودم بیرونم کشید و تازه با دیدن لباس‌های نیمه تیره‌ی اهالی و پرچم‌های «یا حسین» و «یا قمر بنی هاشم»هایی که جوان‌ترها به انبار می‌بردند، به یاد تاریخ و روزهایی که در پیش بود افتادم. حوالی محرم شده بود و من آنقدر گیر و گرفتاری داشتم که پاک فراموشم شده بود روز و زمان را.تازه با دیدن لباس‌های نیمه تیره‌ی اهالی و پرچم‌های «یا حسین» و «یا قمر بنی هاشم»هایی که جوان‌ترها به انبار می‌بردند، به یاد تاریخ و روزهایی که در پیش بود افتادم. آقا مرتضی؟ کجایی؟... نماز شروع شده ها! نمیای؟نگاهی به برزو که نوه‌ی کلیددار مسجد، سید محمود بود و صدایم می‌زد انداختم. چشمانم روی لباس و سر و وضع خودم رفت و بعد باز به برزو برگشت.ها؟... چرا!... چرا میام!خب پس بفرمایین دیگه! رکعت اولن نمازگزارا هنوز.دویدم به سمت نرده‌ها. در باز بود. کفش‌هایم را دو پله پایین تر از در اصلی در آوردم و به دو وارد شدم. برزو جایی را نشانم داد و مهری به دستم. دقیقا لحظه‌ی رکوع هر دویمان قامت بستیم. عجب زمان عجیبی!تقریبا همه‌ی اهالی بودند. این را بعد از نماز فهمیدم. و از قضا مثل اینکه قرار هم بر این بود جلسه‌ای برگزار شود، برای برنامه‌ریزی کارهای محرم. پاک بی‌حواس شده بودم من انگار که همه‌چیز را این طور فراموش می‌کردم.به اصرار اهالی مسجد، برای جلسه هم ماندم. بحث سر این بود که کی کار آماده کردن حسینیه شروع شود و مداحی به که سپرده شود. حرفی نمی‌زدم و یکپارچه گوش شده بودم. حاج آقا سلامی هم مثل من پایین منبر تسبیح می‌چرخاند و به صحبت‌ها گوش می‌داد.سخنرانی که مثل همیشه با خود حاج آقاست، مداحم که... می‌سپریم به جوون خانواده‌ی کریم‌زاده، همون که اسمش مهدیه. صداش خوبه، چند بار تو مسجد شهر کمیل خونده، من شنیدم. الانم گزینه‌ی بهتری پیش رومون نیست... یعنی لااقل من نمی‌شناسم!بابا کی گفته نیست؟ آقا صادق، معلم مدرسه‌ی دو سه تا خیابون پایین‌تر تو کوچه میرقندی... اونم خیلی صداش خوبه من شنیدم! پسرای باجناق من می‌گفتن صبحا همیشه براشون قرآن می‌خونه. اصلا خودم شنیده بودم صداشو قبلا...در همین بین که حرف و سخن سر مداح و چیدمان حیات امامزاده و این طور مسائل در حال چرخش بود، به طرف حاج آقا خزیدم. سید محمود کنارش قرار داشت. می‌خواستم اذن رفتن بگیرم و خداحافظی بکنم، که حاج آقا انگار دزد گرفته باشد، مچم را گرفت!آقا مرتضی بمون کارت داشتم!...جمع شلوغ بود و کسی متوجه‌ی بلند شدن من و حاج آقا و سید محمود نشد. به سمت انبار می‌رفتیم. انبار بزرگ امامزاده، که رزق تمام خیرین و تمام خیراتی که به مستضعفین از طرف مردم اهدا می‌شد، و البته تمام وسایل مراسم و مناسبات گوناگون، مِن جمله سیاهی‌ها و پرچم‌هایی که قبل از اذان چندین جوان به داخل می‌بردند، فرش‌های حیات، ریسه‌های جشن‌های مختلف، چندین و چند پشتی، و... چیزهای دیگر. که یکی از مهم‌ترین آنها، پرچمی بود که درون درزش، تکه‌ای از پارچه‌ی متبرک به خود قبر حضرت سیدالشهدا (ع) وجود داشت و هر سال، سر در ورودی مردم قرار می‌گرفت. آن را خیلی خوب می‌شناختم.جانم حاجی کارم داشتین؟آره قربونت، میخواستم بپرسم تکلیف سیاهیای امسالم میشه بسپریم به شما، یا نه؟ می‌بینی که کار زیاده، برا همین خیلی ممنونت میشم اگه که این کار رو شما به عهده بگیری. می‌دونی که چی میگم؟ آوردمت یه نگاهی بهشون بندازی، ببینی چقدرن...نگاه‌های آرام و خونسرد حاج آقا سلامی همیشه‌ی خدا بین مردم زبان زد بود. طوری با چشمانت بازی می‌کرد که ناخودآگاه لبخند می‌زدی و با آسودگی کامل، جوابی که او می‌خواست را تقدیمش می‌کردی!بله... بله چشم. حتما! باعث افتخاره!خنده‌ی خرسند و شادانه‌ی سید محمود به هوا خاست و پیش آمد پیشانی‌ام را بوسید.داشتیم از در انبار بیرون می‌رفتیم و سید محمود داشت چراغ‌ها را خاموش می‌کرد. یک آن چیزی از ذهنم گذر کرد.حاجی...ایستاد.یا شانس و یا اقبال. شاید بشود به او رو انداخت برای گرفتن مقداری...هیچی، هیچی بفرمایین.این چه فکری بود که من کردم؟ از امام جماعت محل، آن هم دستی، پنج میلیون پول قرض بگیرم؟! چطور چنین فکری به سرم زده بود؟ اگر اشتابه محاسبه نکرده باشم، بار چهارم یا پنجمی می‌شد که دوباره فکر قرض کردنِ از او به سراغم آمده بود. حتی پیش خودم هم خجالت کشیدم!خداحافظی کوتاهی رد و بدل شد. سید محمود هم به پهنای صورت لبخند بر لب داشت و حاجی همچنان تسبیح می‌چرخاند.باز من بودم و راه و خانه و خلوتی کوچه و شب. چه شب طولانی‌ای! چقدر خسته بودم. انگار کوهی به دوشم قرار داشت. خودم می‌فهمیدم شل‌تر از همیشه قدم می‌زدم.کسی در کوچه و خیابان نبود. یعنی زیاد نبودند آن افراد. از آنجا که بیشتر اهالی کشاورز و اهل کار روی زمین بودند، زودتر به خانه بر می‌گشتند و اینجا زودتر از جاهای دیگر در دور و اطراف، به خواب فرو می‌رفت.دلم می‌خواست از خلوتی‌ای که در مسیر و از قضا تاریکی‌ای که درش گیرم آمده بود، استفاده کنم. موتور ذهن شلوغم خاموش شده بود، ولی انگار چیز دیگری درش می‌قلید. نمی‌دانم... شاید بشود رویش نام خاطراتم را گذاشت، ولی هر چه که بود، مرا فرو برده بود به آن اوایل... که چطور به مرور زمان و در گذر پنج سال، در پس واپسی همین کوچه‌ها، شده بودم یکی از اهالی رسمی این منطقه و مردم مرا پذیرفته بودند. حالا که فکرش را می‌کردم درست به یک معجزه می‌مانست همه‌چیز... به یکباره تغییری که دنیایم را دگرگون کرده بود و از دزدی، به اینجایی که حالا قرار گرفته‌ام، رسانده بودم.حالا اما غوغایی درم بود که بیا و ببین! نفهمیدم یکباره چه شد که با مرور تمام این ها، چیزی شبیه ترس دورم را گرفت. می‌ترسیدم از فکر اینکه نکند چیزی که در سرم می‌قلد تفکری که قبل از آن پنج سال، مرا تبدیل به یکی از اوباش این محله کرده بود، باشد! اینکه به خاطر پولی که نداشتم، دست روی کف‌پوش‌ها و فرش‌های زیر پای مردمم می‌گذاشتم... نه! حتی فکر گذراندن دوباره‌ی تمام چیزی که بر من گذشته بود هم، در نظرم خوفناک می‌آمد... ولی نمی‌فهمیدم چه حکمتی بود که هر چه می‌کردم، راه دیگری پیش پایم نمی‌دیدم!باز هم همان حسی که چیزی در انتهای سرم قل قلکم می‌دهد، آزارم داد. فکر نداشتن خانه بیش از پیش درد روی درد و زخم روی زخمم بود... به آسمان خیره، به راهم ادامه می‌دادم که چشمم به سیاهی سر در یکی از خانه‌ها افتاد و یاد سیاهی‌ها و انبار بزرگ مسجد افتادم... واقعا راه حل دیگری به ذهنم نمی‌رسید.من اگه با هر کی تو این عالم هستی، تعارف داشته باشم، با تو یکی که ناسلامتی خدای منی این حرفا رو ندارم! با هر کی رو در بایستی کنم، با تو یکی به کل نمی‌تونم بکنم!... دیدی که به خَلقتم رو انداختم، منتها نشد. دیدی که کاری نیست من نکرده باشم! ببین، این یه دفعه رو تو به من قرض بده، همین یه دفعه! قول میدم جبرانش کنم، شده زا زندگی خودم و زن و بچم بزنم، پولشو بر می‌گردونم ولی... می‌بینی که دارن سفق رو سرمم ازم می‌گیرن!...به جلوی در خانه که رسیدم، تازه فهمیدم بادی که به صورتم می‌خورد، دو چندان سرد شده. انگار صورتم خیس شده باشد و به خاطر خیسی‌اش، خنکای باد بیشتر روی پوستم احساس می‌شد...**از بعد از نماز صبح خواب به کل از چشمانم رفته بود. سه ساعت تمام تا ساعت نه روی تشک چرخ زدم و از این پهلو به آن پهلو غلت. دلم متصل به شور بود و در دلم بنا به رخت شستن کرده بودند انگار. صبحانه هم چیزی بیشتر از دو سه لقمه از حلقومم پایین نرفت که نرفت. البته، تعجبی هم نداشت. یک بار دیگر همه‌ی مسیرهای ممکن را در سرم بررسی کردم، به امید اینکه این آبشار لاکرداری که قل‌قلش از دیشب در سرم شروع شده خاموش شود. نشد. یعنی، راهی نبود...حس بدی داشتم از ترک کردن خانه. برای قدم به قدم مسیرم این حس همراهم بود. قصدم این بود که ابتدا نقشه‌ام را عملی کنم، و بعد یکراست سر کار بروم. نمی‌خواستم اجازه بدهم عذاب وجدان از نقشه‌ای که داشتم، به این حس بد اضافه شود و رسما و عملا داغانم کند. برای همین هم خودم را از تک و تا نمی‌انداختم و در تمام طول مسیر تا «دخمه‌ی تیموریه» با مخاطبم که همیشه در آسمان می‌یافتمش مذاکره می‌کردم و در تصوراتم او را هم از نقشه‌ای که کشیده بودم و احدی از آن مطلع نبود، راضی می‌دیدم.دور نبود مقصد راهی که در پیش داشتم. یعنی با سرعتی که به طرز غیرعادی و نامعقول من دور نمی‌نمایید.نمی‌دانستم موقعی که اسماعیل مقابلم ایستاد، و دستی به سبیل‌هایش کشید و مانند قدیم‌ترها پوزخند زشتی زد، چه بگویم و از کجا شروع کنم. از طرفی، نگران این بودم که اگر رفتم، اجازه‌ی بازگشت ندهد مگر اینکه دوباره دست به کاری بزنم و وارد مسیری بشوم، که نباید...دو کوچه تا دخمه مانده بود. عملا هیچ‌ بنی بشری دیده نمی‌شد. البته که منطقی بود نبودن هیچ کس در پایین‌تر محوطه‌ی منطقه...صدایشان به گوشم می‌رسید. نمی‌شد زیاد یا کم بودنشان را به راحتی تشخیص داد. برای بار آخر، با تنها کسی که در این دنیا می‌توانستم به او روی آورم و از این کار خیلی احساس خجالت نکنم تجدید عهد کردم.پولو می‌گیرم، بعد عین اینکه وام گرفته باشمش، خورد خورد تحویل میدم! قولِ قول!نفس عمیقی کشیدم و قدم اول را به سمت خانه خرابه‌ای که دور از دیگر خانه‌ها قرار داشت و پیدا بود نه باغ و ایوان و در و دیوارش را کسی رسیدگی می‌کند، نه نشانی از حیات در رنگ و بویش موجود بود، رفتم. سه بار نفس عمیق کشیدم و نیمچه عرق پیشانی‌ام را خشک کردم. نباید اجازه می‌دادم سستی درم نفوذ کند. این همه راه را نیامده بودم که باز هم خانه‌ام را از بالای سر زن و بچه‌ام بیرون بکشند. کاری که می‌خواستم بکنم نه دزدی بود و نه چیزی، یک قرض ساده بود که تازه قرار بود به زودی و در اولین فرصتی که پول به دستم رسید، شده از نان خودم بزنم برش گردانم. پس دیگر جای معطلی و اتلاف وقت نیست!دستم را محکم به در کوبیدم! آنقدر محکم که صدایش در هوا پیچید و صداهایی که از درون خانه‌ می‌آمد، قطع شد و پس از آن، چند جمله‌ی نسبتا هوار مانند، به گوشم خورد.اسی، در می‌زنن!آقا اسی، میگه در می‌زنن!اسی...صدایی که هم کلفت بود و هم آشنا، پاسخ داد.شنفتم بابا، شنفتم!... شوما فکاتونو بیگیرین، گوشمون جیغ کشید از بس نخراشیده‌ست اون صداهاتون!...نمی‌دانستم چرا نمی‌ترسم. انگار همه‌چیز برایم آشنا و معمولی شده باشد، همان اضطرابی هم که داشتم از بین رفت. در باز شد و چهره‌ای زمخت و گرفته، سبزه و پر از ریش، که با رنگ بندیِ سیاه لباس‌هایی که زیرش قرار داشت، حالت نسبتا زشتی پدید آورده بود، پیش رویم قرار گرفت.صدای «اسماعیل»، در گوشم مثل بمب صدا کرد.بَه!... آقا مُری! شوما کجا، اینجا کجا! پارسال دوس... امسال آشنا!... یادی از فقیر فقرا کردی، دوباره یاد ما بدبخت بیچاره‌ها افتادی...مُریه اسی؟!...بر و بچ! بیبینین کی اومده!لبخندی که حتی خودم هم فهمیدم چقدر ماسیده و مصنوعی است، زدم. نفسم را بیرون دادم و دست در جیب لباس کردم.بزرگ شدی آقا اسی!کمی ابروهایش را از فرط تعجب بالا و پایین کرد و به ثانیه نرسیده از خنده منفجر شد. سه چهار نفری هم که پشتش آرام آرام و با همان نوع لباس خوش خوشان و قدم زنان آمده بودند هم به حال او دچار شده بودند. سرم را به سمت بیرون گرفتم و ابروهایم را به حالت بی‌تفاوتی بالا گرفتم. لبخندم را هنوز به چهره داشتم.پس از چند دقیقه همان طور که نفس نفس می‌زد، دوباره شروع کرد.خب حالا فرمایش؟... راه گم کردی نکنه!شما خیالت تخت، گرگ بیابونم راه گم کنه، گیر تو و امثال تو نمیفته.باز هم پلک محکمی زد و دست به کمر پشت در ایستاد. توقع داشتم عصبانی شود و مثل قدیم‌ترها که با هم بودیم و یک طورهایی، همکار سابقش محسوب می‌شدم، فریاد بکشد. اما نزد! لحظه‌ای سکوت کرد و پس از نیم‌نگاهی به این طرف و آن طرف، رو کرد به دور و بری‌هایش.بر و بچ، رفیقمونو بیارین تو.به روی چشم آقا اسی.قبل از اینکه دستانی که معلوم نبود چند وقت است شسته‌ نشده‌شان را به لباسم بمالند، خودم را عقب کشیدم که یعنی می‌آیم.خانه درست همان طور که همیشه به یادم هست، دخمه‌ای ویران و کثیف بود. تاریک، نسبتا خالی، به همراه یک یخچال که حدسی که می‌زدم این بود که از یکی از غنائم عملیات‌های شبانه‌شان باشد. نوچه‌ای که از همه چاق‌تر بود، با سر به صندلی شکسته طوری که گوشه‌ی اتاق بود، اشاره کرد که یعنی بنشین.اسماعیل هم گوشه‌ی دیگر اتاق روی صندلی‌ای لمیده بود و با چشمانی سرشار از منت و غیظ، نگاهم می‌کرد.بنال ببینم. چی‌می‌خوای؟... نکنه فراموشت شده قول و قرار بینمونو؟ ناسلامتی یه روزگاری سرِ خوش‌پیمونی، مثال یه جماعتی بودی!... نکنه باز فیلت یاد هندستون کرده و دل تنگ هیجان و ماجراجویی شدی که یاد ماها افتادی آق مرتضی؟!رسم بین دزدها، همین بود. کسی که از گروه خارج می‌شود، تحت هیچ عنوان نباید نامی از آن‌ها به پلیس داده، یا به سراغشان بیاید. که در آن صورت، زنده ماندنش با کرام‌الکاتبین خواهد بود...من این را خیلی خوب می‌دانستم. ولی خب، از آنجا که چاره‌ای نبود، پی یک ریسک بزرگ به تن مالیدن را یکی از راه‌حل‌های پیش رویم می‌دیدیم.سینه ستبر کردم و صاف نشستم. نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم.نه خیر، فراموشم نشده اسی خان. پول لازم شدم که بهت رو آوردم بعد این همه سال...زکی! بر و بچ! مُری اومده پول قرض کنه، ولی از کی؟! از بابای همه پول بالا کِشا!... سراغ کی اومدی قرض گرفتن لوتی؟!... از یه مشت دزد پول هاپولی کن، توقع کمکِ در راه خدا داری؟! خوبه والا!...صدای خنده‌ی همه‌شان محوطه را پر کرد. چشمانم را به نشانه‌ی صبوری محکم بستم و سرم را پایین گرفتم. چرا این حس غریب لعنتی از جانم بیرون نمی‌رود که راحت حرفم را بزنم؟ چرا اینقدر دو دلم و اجازه‌ی حرف زدن از مغزم صادر نمی‌شود؟ چرا نمی‌توانم درست و حسابی علتم را واضح و کامل برای اینان توضیح بدهم؟! چرا اینقدر زشت و بلند بیخ گوش من قهقه می‌زنند؟!...گوش بگیر...خنده‌هایشان قطع شد. تصویر ثمن و محسن را پیش چشمانم مجسم کردم. خدا را زمین و زمان و شب و روز و چپ و راست قسم دادم که بگذارد این کار هم مثل دیگر موارد روی غلتک بیفتد. باز هم دمی را به بازدم بدل کرده و شروع کردم.نمی‌خوام محض رضای خدا پول قرضم بدی. تو برو اونجایی که من میگم، کارتو انجام بده. تموم که شد...نفسم رفت. تک سرفه‌ی خشکی به گلویم نشست و چشمانم به دو دو زدن افتاد. نمی‌دانم چرا قسمت نبود من این دو جمله را کامل پشت هم بگویم.چه‌ت شد یهو؟!... بگو دیگه!باز هوا به درونم فرستادم و چشم گشودم. جمله را از جایی که رها شده بود، گرفتم و ادامه دادم.اونجایی که من میگم برو، هر چی گیرت اومد، پولشو با من نصف کن... نصف تو، نصف من! خوبه؟مکثی بین صحبت من و جواب اسماعیل پدید آمد. سرم را گرفته بودم و منتظر بودم چشمانم هم به حالت عادی برگردد که چنین  پاسخ داد.یعنی میگی، هر جا تو گفتی برم، هر چی دلم خواست با خودم بیارم... بعد پولشو با تو نصف کنم؟به ازای اینکه بهت گفتم چیکار کنی... سهممو بهم بده. نه قرض، نه کمک، نه در راه خدا... سهممو.دستی به زیر چانه‌اش کشید و به رفقایش نگاه کرد. شروع کرد به رژه رفتن و دست به کمر قدم زدن. نمی‌دانستم چرا این همه اضطراب به وجودم ریخت! من که خوب بودم، پس یک باره چه شد؟! این وسط سر گیجه و نفس تنگی چه می‌گوید؟چشمانم را به زیر دوخته بودم و سعی می‌کردم تا زمانی که اسماعیل فکر می‌کند، من خودم را به آرامش دعوت  و دوباره افکارم را مرتب کنم. به یاد خودم بیاندازم که این کار دزدی نیست، فقط دارم از خدا قرض می‌گیرم. قرار هم نیست تا ابد پولش دست من باشد، کار خانه که درست شد، شده از نان زن و بچه‌ام بزنم پول را باز می‌گردانم! ولی الان اگر چنین نکنم، دیگر همان سقفی که روی سرمان بود هم، از بین می‌رفت...حالا این... جائه که میگی. کجا هس؟ دوره، نزدیکه، توش چه خبره...سرم را به سمتش گرفتم. با تمام وجود علیه هشدارهای درونم مقابله می‌کردم. نفس‌های عمیق کشیدنم که تمام شد، بالخره دهان به پاسخ باز کردم.انبار امامزاده محسن.یکباره سردم شد. خودم از حرفی که زده بودم به وحشت افتادم! به اسماعیل و نوچه‌هایش گفته بودم بروند دزدی، از محلی که صاحبش به گردنم حق دارد؟!...ولی نه، من که قرار نبود از آنجا چیزی بدزدم! این فقط یک قرض است که از امامزاده می‌گیرم. قرار هم نیست به کسی لطمه‌ای بخورد. همه‌چیز شبانه و آرام، حل می‌شود و تمام!همون که وسط مسطای روستاس؟... انبارش چی توش داره؟ نریم اونجا یه مشت پارچه مارچه و از این چور چیزا باشه، سنگ رو یخ شیم؟باز نفسم رفت. سه بار دم و بازدم را تکرار کردم. آنقدر هم غلیظ و محکم، که دست آخر خود اسماعیل جویای حال شد.چته تو امروز؟! بعد این همه سال اومدی، همش هن و هن می‌کنی!خوبم، خوبم...برای بار آخر نفسی گرفتم.تو انبار فرش هست، غذا و اینا هم هست، چندتا پشتی هم و پارچه‌های سیاهیا و...به سرفه افتادم! خودم کلافه شده بودم از این حال. آرنجم را روی دهانم گرفتم و چند تک سرفه کردم. دیدم که با دست اشاره کرد برایم آب بیاورند آن گنده لات‌های کنار دستش. سری تکان دادم که یعنی نمی‌خواهم.آرنجم را برداشتم و برخاستم. تا من اینجا باشم آش همین است و کاسه هیمن کاسه.نیومده بودم مهمونی. نیومده بودمم که حالی ازت بپرسم. دلمم واست تنگ نشده بود. اومده بودم که برام نقش یه وسیله رو بازی کنی!... نگران قول و قرارتم نباش. من فردا بعد از اینکه کارت تموم شد، همین ساعت میام، پولارو می‌گیرم، میرم دیگه پشت سرمم نگاه نمی‌کنم. خیالت تخت.کسی جواب خداحافظی‌ام را نداد. ولی فهمیده بودم که مخالفتی با برنامه‌ای که چیده بودم ندارد.در که پشت سرم بسته شد، انگار فشارم به صفر رسیده باشد، روی زمین پهن شدم. نفهمیدم چرا سرم یکباره گیج رفت. نه احساس خالی بودن می‌کردم و نه حتی اندکی از اضطراب و استرسم کاسته شده بود. بالعکس، چنان یخ کرده بودم که نمی‌توانستم دستانم را از جیب لباسم بیرون بکشم. حسی شبیه آن لحظه‌ای که نکته‌ای مهم فراموشم شده باشد، درست حالت من در آن دقایق همین بود.مدتی همان جا جلوی در به دیواره‌ی مخروبه تکیه زدم تا حالم بهتر شود. از همان لحظه بود که فکرهایم شروع شدند. اگر نتوانند نقشه را عملی کنند؟ اگر فردا که رفتم دبه کرد و پول معادل اجناس نداد؟ اگر گرفتنشان و لو رفتند و رسوا شدم؟ اگر...آرام نبودم. در کل روز هم آرام نبودم. آنقدر که همه‌ی اطرافیان این را می‌گفتند.آقا مرتضی امروز ناخوشی انگار. خدا بد نده، چیزی شده؟سید حالت خوبه؟ جاییت درد می‌کنه اینقدر گرفته‌ای؟مرتضی کجایی؟ اصلا حواست نیستا! فکر نکن نمی‌فهمم.دلم متصل به شور و اضطراب بود و انگار منتظر بودم تا در فرصتی مثل کودکان چندین ساله به زیر گریه بزنم و خودم را خالی کنم. دلم می‌خواست ای کاش مخزن اسراری بود که خودم را سبک کنم. حال آنکه حتی ثمن هم از نقشه‌ای که داشتم مطلع نبود.شب، اوضاع خانه هم مثل کار بود. ثمن مدام پاپیچم می‌شد که چه شده و چرا اینطور شده‌ای و ماجرا چیست. حتی گمان به بد بودن حال پدرش هم برد، که با عز و التماس به او فهماندم به ولای علی نه کسی طوری‌اش شده، نه اتفاق دیگری افتاده. چیزی‌ست میان من و چند نفر دیگر که حل می‌شود به خواست خدا.خوابم نمی‌برد. نه اینکه چشم روی هم بگذارم و خوابم نبرد. نه!چشم روی هم می‌گذاشتم و از خواب‌های آشفته‌ای که می‌دیدم خواب به چشمم نمی‌آمد!صدای کلفت و پیری که بدون هیچ چهره‌ی قابل مشاهده‌ای، تنها می‌گفت: «یادت باشه... آقا مرتضی یادت باشه...» ته صدایش برایم آشنا بود، ولی هر چه کردم که به کسی مطابقتش بدهم، نشد! از آن دست صداهایی که آدم اگر بشنود، به این راحتی‌ها از ذهنش بیرون نمی‌رود!حال آشفته‌ام را صبح هردو اهل خانه فهمیدند. هم محسن مدام به پر و پایم می‌پیچید و با صورت معصوم و با محبت همیشگی‌اش نگاهم می‌کرد. و هم ثمن انگار زیر نظرم گرفته باشد، چشم از من بر نمی‌داشت و مثل کسی که منتظر یک حرکت غیرعادی باشد، خیره شده بود.آقا مرتضی، چایی ریختم...خراب بودم. خراب‌تر از دیروز و دیشب. تا کنون این میزان از ترس و اضطراب در من نظیر نداشت. و بدتر از آن اینکه نمی‌دانستم این بی‌قراری از کجا نشأت می‌گیرد.آقا مرتضی؟ کجایی؟ با شمام. میگم چایی سرد میشه...من باور داشتم که کاری که دیروز کردم، نه دزدی بوده و نه چیز دیگری، فقط قرضی است که به زودی آن را پس خواهم داد. همین! پس این حال چیست در این میان؟ چرا چون جن گرفته‌ها خواب و خوراک ندارم و روز و شبم یکی شده؟مرتضی؟!از صدای جیغ مانند ثمن به خود آمدم. روی ایوان کنار محسن نشسته بود و با چشمانی مخلوط از غضب و نگرانی، نگاهم میکرد. دستی به سر و صورتم کشیدم و باز به آسمان خیره شدم. انگار چازه‌ای جز این پیدا نکرده باشم، رفتم و پای سفره نشستم.چاییت سرد شد. بخورش تا یخ نزده.سری تکان دادم و یک دفعه کل چای را سر کشیدم. سر جمع هم دو سه لقمه بیشتر از گلویم پایین نرفت. حال پاسخ داد و بی‌دادهای گاه و بی‌گاه ثمن را نداشتم. بلند شدم و یک‌راست به سمت اتاق رفتم. می‌خواستم لباس کار بپوشم.چرا حرف نمی‌زنی؟ معلومه چه‌ت شده از دیشب تا حالا؟...دکمه‌ها گیر می‌کردند به هم. با بی‌حوصلگی بالاخره همه را بستم.ما آدم نیستیم تو این خونه؟! نباید بدونیم شما چه بلایی سرت اومده، که یهو این همه درب و داغون شدی؟ فکر میکنی ما نمی‌فهمیم...خودم را که مرتب کردم، بدون هیچ جوابی، راهم را به سمت در کشیدم و بیرون رفتم. امیدوار بودم ثمن بفهمد تمام این اتفاقات برای این است که نمی‌خواهم فردا یا پس فردا، وسط خیابان باشیم و من روی نگاه کردن به چشمان او را که هیچ، دیگر به چشمان محسن هم نتوانم نگاه کنم.با همان پریشان‌حالی از خانه بیرون آمدم. با احتساب امروز، از مهلتم دو روز بیشتر باقی نمانده بود. محاسبه که کردم دیدم، از قضا سه روز هم به شروع مجالس محرمِ امامزاده باقی...صبر کن ببینم! مجالس امامزاده؟!... هیئت هر ساله‌ی امامزاده؟!... وای! خاک دو عالم بر سرم شد! سیاهی‌های انبار که در امامزاده نبود! قاطی مال و اموالی بوده که در انبار جایشان داده بودند! همین بود که بعد از بیرون آمدن از دخمه‌ی تیموریه که قرارگاه نوچه‌ها و رفقای اسماعیل بود، حسی مبنی بر از یاد بردن چیزی به من دست داده بود! فراموش کردم بگویم هر چه می‌خواهد بردارد، بردارد. به جز سیاهی‌های محرم، که بینشان همان پرچم متبرک به پارچه‌ی خود قبر مطهر هم قرار داشت!انگار که کل دنیا یکباره به سرم کوبیده شده باشد و وزنی به سنگینی آن به شانه‌هایم نشسته باشد، همان جا وسط کوچه به دیواره تکیه زده و مثل بستنی وا رفتم. هیچ‌کس نه به سمت کوچه می‌امد و نه از اینجا بیرون می‌رفت. خودم بودم و خدای خودم. قرار این نبود که یک قرض گرفتن، خدای نکرده لطمه‌ای به کسی وارد کند. آن هم به محرم و صفر خود سیدالشهدا!وقت غصه خوردن و نشستن نبود. باید خودم را به امامزاده می‌رساندم. تنها کورسوی امیدم این بود که نتوانسته باشند چیزی بدزدند یا اقلا، سیاهی‌ها را نبرده باشند. حالی‌ام نبود به چند نفر در میانه‌ی راه می‌زنم و باز صورتم با هر وزش باد به طرز عجیبی یخ می‌زند. حالی‌ام نبود چشمانم گه‌گاه زیادی تار می‌شوند و با هر پلکی که می‌زنم، اشکی می‌چکد و تاری از بین می‌رود. هیچ چیز نمی‌فهمیدم.سر کوچه‌ی امامزاده که رسیدم، همهمه زیاد شد. صداها با مخلوطی از صدای بلند طبلی در گوشم می‌پیچیدند. زمان برد تا فهمیدم صدای طبل از قفسه‌ی سینه و کوبیدن چیزی به آن است که ایجاد می‌شود. دل نداشتم خودم را به ورودی برسانم. می‌ترسیدم از اینکه بروم و ببینم انبار خالی‌ست و چهره‌ام فاش کند همه‌ی سر درونم را. صورت خیسم را خشک کردم. نفس گرفتم. با پنج – شش نفس عمیق، خودم را آرام کردم و قیافه و صورتم را به حالت عادی برگرداندم. حداکثر ده قدم با در فاصله بود.سید محمود؟بیچاره مضطرب و نگران چشمانش را به هر سو می‌دواند و مردمی را که خود را به انبار می‌رساندند نگاه می‌کرد. با دیدن من هم انگار کسی را برای درد و دل پیدا کرده باشد، از دم در انبار بال در آورد و خود را به میله‌های جلوی در رساند.آخ مرتضی چه خوب شد اومدی! انبارو زدن! معلوم نیست کدوم بی‌پدر مادرایی اومدن کل انبارو بار زدن بردن! پشتیای حسینیه، فرشا، رزقای نیازمندای محل... از اون مهم‌تر و لازم‌ترم که سیاهیا بود... همه رو بردن! اگه بدونی بین اون سیاهیا چه چیزا بود... اون پرچمه رو یادته؟ که گفتم بهت لاش یه تیکه پارچه متبرک به قبر حضرته؟... اونم نیست. قاطی سیاهیا اونا رم بردن...آب یخی به رویم ریخت انگار. چشمانم را گرفتم که باز سیل ازشان به راه نیفتد. دستم را روی شانه‌های سید محمود گذاشتم و لحظه‌ای بعد سرم را بلند کردم. دلم می‌خواست زمین مرا به آغوش بکشد. دلم می‌خواست بخوابم و زمان بگذرد. دلم می‌خواست بمیرم و به عقب برگردم. شده 24 ساعت روزانه شب را به 34 ساعت تغییر داده و چند برابر کار کنم و مزد بگیرم، این کار را می‌کردم، ولی غلط می‌کردم اگر باز رو به اسماعیل می‌انداختم.خوبی بابا؟ چی شدی یهویی؟ آب بیارم برات؟...سری به نشانه‌ی منفی تکان دادم. من چه کرده بودم؟! سیاهی‌ها را هم برده بودند. همه‌چیز را برده بودند و این عین خواسته‌ای بود که روز پیش من از اسماعیل و دور و بری‌هایش کرده بودم. و هیچ کس در این جمع، این را نمی‌دانست...مدتی با سید محمود حرف زدم. یعنی او حرف زد و من تماما گوش دادم. در اصل، حتی گوش هم نمی‌دادم. نمی‌دانستم چه باید بکنم. پاک از خاطرم رفته بود قراری که برای گرفتن پول معادل اجناس دزدیده شده از اسماعیل گذاشته بودم. دم دمای ظهر بود و اذان نزدیک. حتی سر کار هم نرفته بودم. اواخر صحبت‌های سید محمود بود، که یکباره از جا بلند شد و گفت که برای پخش اذان و اقامه‌ی نماز کارهایی هست که باید انجام بدهد. و رفت. و من تنها، ماندم با سیلی از افکار، کارها، حرف‌ها و خیلی چیزهای دیگر. نمی‌دانستم به سراغ اسماعیل بروم یا نه. البته مطمئنا حالا که از موعد قرار گذشته، بعید بود مثل دفعه‌ی گذشته بگذارد خوش و خرم بروم و خوش و خرم برگردم. هر چند، واقعا دیگر برایم مهم نبود. اصلا انگار دنیا بی‌معنی شده بود. زمان برایم عقب و جلو شده بود. بین‌الحالی تلخی بود. نه عجیب، و بلکم غریب. که تلخ بود.صدای اذان بلند شد و جماعت سکوت کردند. به خود که آمدم، تازه متوجه دور و برم شدم. همه جمع بودند و گویا، جلسه‌ای در حیاط برگزار شده بود. و موضوعیتش مبنی بود بر اینکه حالا که نه فرش و پشتی هست نه سیاهی و چیزهای دیگر، مجالس عزاداری چطور برپا شود. سرم مثل چرخ و فلک شده بود انگار...سید محمود برای نماز به دنبالم آمد. بنده خدا فکر می‌کرد از اینکه سیاهی‌ها را برده‌اند حالم این شده! نمی‌دانست باعث و بانی تمام این غوغا و آشوب، خود منِ خیره‌سر بودم.حاج آقا سلامی مثل هر روز به چه تمیزی نماز می‌خواند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و همه‌چیز پیچیده شده. و البته، همه از آرامش او بود که آرام بودند. این میان، فقط دل من بود که در درونم چون مرغ سرکنده بال بال می‌زد و امانم را بریده بود از بس به وجودم فشار آورده بود.نفهمیدم نماز چطور گذشت. حتی نفهمیدم درست خواندم یا نه. فقط زمانی که سلام نماز آخر هم به اتمام رسید و حاج آقا به روی منبر رفت، کمی حواسم را جمع کردم. منگ شده بودم.حاج آقا نفس عمیقی کشید و با خونسردی همیشگی‌اش، شروع کرد به صحبت کردن. عجیب به نظر می‌رسید که چرا ظهر بالای منبر رفته؟ برنامه‌ای برای سخنرانی دم ظهر چیده نشده بود!خب، عزیزان یک صلوات ختم بفرمایین لطفا.صدای صلوات از همه‌جای امامزاده، و کوچه‌های دور و اطراف که بلندگو داشت، بلند شد. دستم را دوباره و این بار خیلی محکم به روی صورتم کشیدم و چشمانم را طولانی مدت مالش دادم.متاسفانه، امروز صبح مطلع شدیم که دیشب، دزد به انبار امامزاده محسن عزیز زده، و هر چیزی که توی انبار بوده ربوده شده... مِن جمله سیاهی‌های ماه محرم و صفر، که خب، اهمیت زیادی داشت برامون که بتونیم مجلس اباعبدالله رو برگزار بکنیم...میان جمع پچ‌پچه‌هایی شکل گرفت. باز سرم گیج می‌رفت.همین واقعه، منو به یاد مطلبی انداخت، که باعث شد خیلی دلم بخواد خدمت شما عزیزان مومن و پاکدامن، تعریف بکنم.زبان سلیس و روان حاج آقا سلامی، امامزاده را شلوغ کرده بود. برای همه حائز تعجب بود که چرا سخنرانی سر ظهر است و مگر معمولا بعد از نمازهای مغرب برگزار نمی‌شود و نکاتی از این قبیل. ولی تا جمله‌ی حاج آقا از سر گرفته شد، جمع به سکوت قبلش بازگشت.خود و خدا، بنده هیچ گونه منظوری از  نقل این روایت ندارم. منتها چون این اتفاق برای من یادآور ماجرایی از واقعه‌ی عاشورا بود،  گفتم خدمت سروران گفته باشمش، که انشالله به بصیرت همه‌ی ما، کمک بکنه.باز نفسی گرفت. صدایش را کنار بلندگو صاف کرد و باز با همان چهره‌ی ملایم ادامه داد. نمی‌دانستم چرا از گوش دادن به روایتش، ترس مضاعفی به دلم افتاده بود!نقله از تاریخ طبری، که در بین یاران امام حسین علیه السلام، یه نفری بوده به اسم «ضحاک بن عبدالله مشرقی». ایشون گویا زمانی که با امام بیعت می‌کنه، اینطور به امام میگه که من، فقط تا اونجایی برای شما می‌جنگم، یعنی برای امام می‌جنگه در واقع، که براتون سودمند باشم. به یه کاری بیام. ولی وقتی تو میدون نبرد، هیچ کسی کنارتون نبود، اجازه بدین که من بر گردم برم پی زن و بچه و زندگیم! امام هم اون اول که ایشون میره بعیت بکنه، می‌پذیرن و خلاصه ایشون میشه جزو صحابه. اصلا چندتا از منابع که داستان شب عاشورا و بیعت یاران امام باهاشون رو آورده بودن، نقل از همین ضحاک بن عبدالله می‌کردن... روایته ها! داریم در تاریخ...همهمه‌ی جمع دوباره به اوج رسید. حس غریب و ترسناکی درم شکل می‌گرفت. هر لحظه بیشتر از پیش از خودم می‌ترسیدم. نمی‌دانستم توان شنیدن ادامه‌ی حکایت در من هست یا نه...خلاصه این ضحاک، میاد و تو صبح عاشورا، حملات اول رو شرکت می‌کنه. اتفاقا هم اومده که کلی شجاعت از خودش نشون میده و امام هم در حقش دعا می‌کنن. نماز ظهر عاشورا رو هم پشت امام می‌خونه، یعنی تا ظهر بوده بین صحابه. منتها نقله از خودش، که میگه تا دیده دو سه نفر از یاران بیشتر نموندن، میاد پیش امام، میگه آقا یادتون هست عهدی که بین من و شما بود؟ بیعتی که باهم کردیم؟... امام هم میگن بله و بیعتشونو بر می‌دارن از ضحاک، بعد رو می‌کنن بهش میگن خب تو اگه میخوای بری، برو، ولی چطور می‌خوای رد شی از بین این همه آدم؟ اگه می‌تونی بری برو!صدای آه و ناله و «یا حسین» و «یا زهرا»ها از گوشه و کنار و زنانه به گوش می‌رسد. جمع به سکوت عجیبی فرو رفته بود. تمام بدنم تیر می‌کشید و سر گیجه امانم را که هیچ، انگار سرم را با خود می‌کند و می‌برد. به زانوانم خیره شده بودم و توان بالا گرفتن گردنم انگار به کل از من سلب شده بود.اینم که خب، فکر همه‌جای کارو کرده بوده، باز برمی‌گرده به آقا میگه که، من اسبمو برای همین به میدون نبردم. که بتونم باهاش برگردم. و همین کار رو هم می‌کنه و بر‌می‌گرده میره!...بادی که از پنکه سقفی به پایین می‌وزد، صورتم را سردتر از حالت عادی می‌کند. خیسی و قطرات اشک، دستانم که روی زانوانم هستند را هم تر می‌کنند و من، همچنان نمی‌توانم سر بلند کنم.حالا این روایتی که من خدمت شما سروران گفتم، تلنگر بسیار عمیق و جالبیه به حال و روزی که ما الان داریم. مصداق بارز اینکه میگن: یه وام و دو هوا! یعنی طرف، هم می‌خواد با جریان خیلی منطقی برخورد کنه، مصلحت‌اندیشی کنه به قول خودش، ولی امام و رضایت امام زمانشم با هم می‌خواد داشته باشه. بعد توی این مسیر، هر شیوه‌ای رو که به نظر خودش درست بیاد، اعمال می‌کنه. این ضحاک، تا آخرین لحظه برای امام زمانش جنگید، ولی تا آخرین قطره‌ی خون نه!... حرفی که من امروز به شما بزنم به عنوان یه دوست، این باشه، اونم اینکه یادمون نره، هدفی که در پیش داریم، مسیری که برا رسیدن بهش طی می‌کنیمو، توجیه نمی‌کنه! والسلام علیکم، و رحمه الله و برکاته.جمع با حزنی عجیب صلوات فرستاد. تمام لباسم خیس شده بود از فرط اشک. آنقدر که سید محمود آمد و بلندم کرد. لیوان آبی دستم داد و همه زمزمه می‌کردند چه جوان پاک‌دلی! چه جوان لطیف و دل نازکی! چه به به و چه چه‌ها که نصیبم نکردند بدون اینکه بدانند علت پشت این همه آشفتگی چیست. سید محمود تلاش می‌کرد دلداری‌ام بدهد. همان طور که تلاش می‌کردم خودم را آرام کنم، دفعتا چشمم به چشم حاج آقا سلامی خورد! با همان نگاه خونسرد، چنان نگاهم کرد، و لبخند زد، که خودم سرمایی که از نوک پا تا فرق سرم را گرفت احساس کردم!دوام آوردنی نبودم من در این امامزاده. لیوان آب سید محمود را گوشه‌ای گذاشتم و بی‌خداحافظی راهی بیرون شدم.مثل دیوانه‌ها کوچه پس کوچه‌ها را می‌دویدم و گریه می‌کردم. عصر بود. کم بودند افرادی که در پشت و پسله‌های روستا باشند و مرا ببینند. احساس می‌کردم تمام غم هستی به روی دلم چنبره زده، و هر چه اشک بریزم تمامی ندارد! چه شد که خودم خودم را فریب دادم؟! افکار خودم رنگ و بوی دیگری گرفت و دست به چنین کاری زدم؟! این اگر دزدی نیست پس چیست؟ دزدی که شاخ و دم ندارد، دزدی کردم! دوباره دزدی کردم و خودم را گول زدم... آن هم نه از خانه‌ی خلق خدا، که از انبار نواده‌ی همین حسینی که محرمش با من سه روز فاصله دارد!... من چه بودم؟! من که بودم؟! چه کردم با خودم؟! این چه آتشی بود که خودم به جان خودم انداختم؟!...تا عصر به مجانین می‌مانستم از بس دویدم و گریه کردم. از همان راهی که یک بار به بدترین اوضاع رسانیده بودم، دوباره زخم خوردم. نه جایی داشتم که بروم، و نه کسی که بتواند گوش شنوایم باشد. نمی‌دانستم چه می‌کنم. مهم نبود که خودم را به کدام در و دیوار می‌کشانم و از صبح لب به چیزی نزده‌ام. مهم نبود که هم سر قرار نرفته بودم و نه سر کار...هنوز مدتی از خروجم از امامزاده نگذشته، دوباره پاهایم مرا به همان جا می‌رسانند. انگار سر و تهم را بزنند هم،  همین جا باشم. چشمم به گنبد که خورد، سست شدم، دوباره خودم را لا به لای گل و گیاه‌های انبوه محوطه پنهان کرده و زانو زدم.نمی‌دانم چه بگویم. چه دارم که بگویم. اصلا چرا باید چیزی بگویم؟ هر چه می‌گفتم فقط خفیف‌تر بدونم را به سیدالهشدا اثبات می‌کرد. تنها عبارتی که به یاد دارم قبل از اینکه خوابم ببرد گفتم، همان عبارت معروفی است که بین من و امثال من، رواج بسیار دارد. «غلط کردم...»**آقا مرتضی یادت باشه... یادت باشه...صدای هشدار مانند و کلفت و پیری که این جمله را باز هم در خوابم تکرار می‌کرد، با نجواهای سید محمود به هم آمیخت.مرتضی؟ بابا، پاشو چرا اینجا خوابیدی؟! حالت خوبه؟... رو به راهی؟ معلوم هست امروز تو کجا سیر می‌کنی؟چون کسی که یک آن سیخی به وجودش فرو کرده باشند، از جا جستم. تمام وجودم خیس خالی شده بود. از موها و لباسم گرفته، تا جورابی که پایم کرده بودم.اووووَه! تو که خیس عرقی پسر جون!... پاشو بیا بهت لباس بدم. پاشو، پاشو!از جا پریدم. چرا خوابم برده بود؟ من که نیامده بودم بخوابم! دوباره همه‌چیز در سرم مرور شد. دزدی، سیاهی‌ها، ضحاک، من...حالم خوش نیست سید... باید برم یه جایی کار دارم!...رو نداشتم پا به امامزاده بگذارم. اصلا تا وقتی چنین لقبی پسوند نامم باشد، چطور می‌شود وارد چنان محیطی شد؟! چه کسی به خودش اجازه می‌دهد یک دزدِ بی‌حیا کنارش نماز بخواند؟خداحافظی‌ام با سید خلاصه‌ترین خداحافظی بود. در چند لحظه جمعش کرده و از امامزاده بیرون رفتم. با خودم هم گفتم به جهنم، به درک. اسماعیل هر کار که دلش می‌خواهد بکند. یک گندی زده‌ام و حالا اگر جمعش نکنم، زندگی‌ام بهتر که هیچ، بدتر هم خواهد شد.به سمت دخمه می‌رفتم. تقریبا شکی نداشتم که همان جا هستند. شب بود، ریسک بزرگی بود. ولی خب، چاره چه بود؟!هوا رو به غروب می‌رفت. اصلا به مردمی که از کنارشان می‌گذشتم نگاه نمی‌کردم. باورم نمی‌شد در فاصله‌ی دو روز، من این همه دگرگونی را پشت هم از سر گذرانده باشم.تمام مسیر، به خودم لعن و نفرین می‌فرستادم. هر چه فکر کردم نفهمیدم چه شد که به چنین نتیجه‌ی مزخرفی رسیدم. چرا با دستان و افکار خودم، چاله‌ای حفر کرده و خودم را درونش خاک کردم؟تازه علت تمام آن نفس تنگی‌ها و سرگیجه‌ها برایم روشن شد. چیزی در همان لحظات، درونم را بهم می‌آشفت که نکنم، خودم را باز دارم از بدبخت و بیچاره کردن خانواده‌ام به مدت یک عمر!مسیر به طرز عجیبی سریع‌تر طی شد. نمی‌دانم قدم‌های من تندتر بودند یا واقعا از مسیر کوتاه‌تری حرکت کرده بودم.جلوی در، ظلمات محض بود. نه چراغی داشتم و نه چراغی آنجا بود. هنوز هم که به آن لحظه فکر می‌کنم، نمی‌فهمم چه شد که یکباره شیر شدم.با مشت به در کوبیدم. پنج بار. نه نفسم تنگی می‌کرد و نه سرم گیج می‌رفت. این بار به جای قطع شدن صداهایی که از داخل می‌آمد، صدای هوار مانندی به گوشم خورد، بر این مبنی که:کیهههه؟!منم. مرتضی. کارت دارم اسماعیل!در تلقی کرد و باز شد. بدون آن کتی که کجَکی روی شانه‌هایش باشد، دو هوا کوچک‌تر می‌نمود انگار.به به! آق مُری!... بیبینم، شما دچار کوررنگی شدی که شب و روزتو از هم تشخیص نمیدی؟! مگه ما قرارمون کله سحر نبود؟ دِ لامروت الان که شبه!آشوب دلم خواب بود انگار. همه‌چیز بالعکس وضع و اوضاع دیروز صبحم بود. همان نیمچه اضطراب آن موقع هم، بالکل پاک شده بود.قرار کله سحر مال اون وقتی بود که مغزم عیب کرده بود. حالا مخم سرجاشه. اومدم همه‌ی وسایلو ببرم، انگار نه انگار که دزدیده بودیشون. پولی نمی‌خوام ازت، فقط برشون دار بیارشون زودتر.همان طور که پوزخند نصفه‌نیمه‌ای به لب می‌زد، بر گشت و نگاهی به رفقایش که دیروز هم دیده بودم‌شان و حالا داشتند به سمت در می‌آمدند، نگاه کرد.دِهِکی! قرارتو پیچوندی، نیومدی، اون هیچ. حالا دوباره تو یه زمانی که نباس پیدات می‌شد، پیدات شده، اونم هیچ. میگی برم چیزایی که اون همه واسش زحمت کشیدیم بیاریم برات؟!... نه دیگه! ببین، نشد! قرار نبود حالا که عهد و پیمونتو زیر پا گذاشتی دوباره سر و کله‌ت پیدا شده، پررو بازی واسه ما در بیاری!دستش را به آستین لباسش متصل کرد و شروع کرد به ور رفتن با آن. خنده‌ای زدم.چقدر پول این رفت و آمد خودتو دم خورهات شده؟ بگو پولشو بدم.پولی در میان نبود! من که خودم محتاج پول بودم، این چه حرفی بود وسط دعوا؟!اِ؟! نه بابا!... پولشو از کجا میاری؟! زار و زندگی الانتو می‌خوای بفروشی؟ مطمئنی پول کل اونا، به پای نصفه‌ی این همه چیز میز می‌رسه؟! اصلا چیِ این خنزل‌پنزلا مهمه واست؟ خب بگو اقلا رو اون یه دونه من یه قیمتی که  اندازه وسع تو باشه بذارم، خیلی بهت فشار نیاد! ها؟احساس چروکیدگی عجیبی در اعماقم شکل گرفت، که به نحو غیر قابل پیش‌بینی‌ای اصلا بروز خارجی پیدا نکرد! با همان لحن سابق ادامه دادم.تو قیمت کارتو بگو، پولشو بهت بدم. اگه نه هم که میرم با پلیس میام!پلیس؟! من که خودم پایم یک طرف ماجرا بود! پلیس که وارد ماجرا شود، رسما و عملا به خاک سیاه می‌نشستم! این حرف‌ها دیگر از کجا می‌آمد به زبان من؟!اون وقت پلیس بیاد، برا شما دست می‌زنه، به ما دستبند؟! نه خیر! اشتباه به عرضتون رسوندن! خودتم پات گیره باهوش الدوله!ناخواسته و بدون کنترل، صدایم بلند شد!بابا تو که یه دماغتو بگیرن جونت در میره واسه چی این همه خط و نشون می‌کشی؟! می‌دونی اون وسایلی که کف زمین گذاشتی، مال کیه؟!چشمانش به دو دو زدن افتاد از فرط حیرت. سابقه نداشت چنین صدا بلند کنم. آن هم برای کسی مثل او!نه دیگه مُری جون دارم ناراحت میشم! به نظرم لازمه بیای تو یکم با هم، همچین یه گپی بزنیم!آن انگشتانش که با سر آستین دست دیگرش درگیری داشت، با حرکت تند و غضبناکی، آستین را بالا کشید و برای دست دیگر هم همین اتفاق افتاد! تا بیایم خودم را جمع کنم، سه – چهار بازو مرا به داخل کشید و با صدای گرومپی در پشت سرم بسته شد. همه‌ی وسایل، از فرش و پشتی و ارزاق گرفته، تا سیاهی‌ها و پارچه‌های دیگر، و اعلی‌الخصوص، همان پرچمی که درش پارچه‌ی متبرک شده قرار داشت، در حیاط، و در فاصله‌ی حداکثر پنج – شش قدمی من بودند. با خود اسماعیل، پنج نفر مقابلم قرار داشتند. نمی‌دانستم چه می‌خواهند بکنند. برایم قابل پیش‌بینی نبودند. نه اینکه بگویم ترسیده بودم، ولی خب، در چنین شرایطی، نگران شدن منطقی است.که فرمودین، من دماغمو بگیرن جونم در میره... ها؟!به آقا اسی فحش میدی؟!کی تو این دنیا جرأت داره از گل کمتر بگه به آقا اسی؟!روت زیاد شده بچه پررو!...اسماعیل که از حمایت‌های رفقایش احساس پادشاهی می‌کرد، همان طور که با پایش چیزی را روی زمین می‌کشید، تا توی صورتم پیش امد. نفسم ناخودآگاه کم صدا و بلکم بی‌صدا شده بود.آق مرتضی، با همین چشمای نصفه بازت دیدی که!با یکی از دستان آستین بالا زده‌اش، به نوچه‌هایش اشاره کرد و با دست دیگرش زیر سبیل‌هایش را مرتب کرد.اینا رو من اگه بگم بیان بزنن داغونت کنن، میان داغونت می‌کنن. اگه بگم دمار از روزگارت در بیارن به جرم زبون درازی برا آق اسی، در میارن، خوبشم در میارن!... حالا دیگه با خودته، میگی غلط کردم، راهتو بکشی بری و وقت مارم نگیری، یا لازمه حتما مُغُر بیارنت؟!شیر شدم. آنقدر شیر، که نه مثل خودش، بلکه مثل خودم جوابش را دادم و صراحتا ضد حرف‌هایی که زد، جوابش کردم!نه اسماعیل. نمیرم. تا وسایلو بارم نکنی، نمیرم!...اِ؟!...تازه دیدم چیزی که با پایش می‌کشید، چه بوده. ریسه طنابی نسبتا کلفت بود، که از زیر جایی که در آن سیاهی و ظلمات شب، نمی‌دیدم کجاست بیرونش کشیده بود. حدس می‌زدم قصدی که برای برداشتن آن داشته، چه باشد... همیشه وقتی سلاح کسی را از او بگیرند، ممکن است بتوان او را با یک انگشت، نقش زمین کرد!بهت نمیاد اینقدر ترسو شده باشی که با ناجوونمردی کسی رو از پا در بیاری!... طناب برداشتی که دستامو ببندی؟!طناب دست به دست بین هر پنج نفر می‌چرخید. حتم داشتم اگر تا لحظاتی دیگر از این گود خارج نشوم، یا دستم را می‌بندد و تا بشود و بدنم جا داشته باشد، می‌خورم، یا بدون اینکه دستم بسته باشد، هم می‌خورم و هم شاید اگر شد، می‌زنم! در همان بین که هر پنج نفر را با هم زیر نظر داشتم که نکند یکی اول یورش بیاورد، از لا به لایشان، چشمم دوباره پرچم سیاه رنگ را دید، که روی کوهی از سیاهی‌ها قرار گرفته بود! اگر می‌شد به نحوی از لای این قلچماق‌ها خارج شوم...دِ پس چرا معطلین شماها؟! برین دیگه!...سایه‌ای که پیش رویم ایستاده بود و هیکلی‌تر از بقیه می‌نمایید، اولین نفر به سمتم هجوم آورد! بهترین فرصت ممکن برای دسترسی به سیاهی‌ها پیش رویم بود! تا خم شد که حرکتی بزند و کاری بکند، از محلی که خالی شده بود و راه فراری پدید آورده بود، به سمت پرچم گریختم. چوبش را از درونش بیرون کشیدم و فقط، خودش را برداشتم. باورش برای خودم هم سخت است ولی، از ترس اینکه کثیف یا خراب نشود، از لای پیرهنم، روی زیر پیرهنی‌ام گذاشتمش، که نه آسیبی ببیند و نه کسی بتواند از من بگیردش!فریاد اسماعیلنه فقط من که خود نوکرانش را هم شوکه کرد.از پس گرفتنشم بر نمیاین؟!... به شمام میگن دزد آخه خیر سرتون؟ بجنبین دیگه!تا امدم از پشت سرشان دور بزنم و با لگدمال کردن کلاه‌ها و کت‌های خودشان که برای دعوا روی زمین انداخته بودند، به سمت در بروم، همان فردی که سایه‌اش بزرگ‌تر از دیگران بود، پشت لباسم را گرفت و کشید. با کمر به روی زمین خوردم. نفسم چنان بند آمده بود که برای مدتی نه چیزی می‌دیدم و نه می‌شنیدم. پس از آن هم دیگر فرصت بلند شدن نداشتم! با هر لگدی که نثارم می‌کردند، به یاد خودم و روزگاری که کارم همین بود افتادم. روزگاری که لگد می‌زدم و می‌پراندم به هر سو و هر کسی. به هر شکلی و هر قیافه و سن و سمتی... برایم هم مهم نبود پشت سرم چه حرف‌ها و داستان‌هایی هست، و که بخواهم از شنیدنشان خجالتی بکشم و احساس بدی بکنم. آن موقع‌ها من اصلا احساس چه می‌فهمیدم! قلدری بودم که نشانم به سید و سادات بودن که هیچ، به انسان بودن هم شبیه نبود...صورتم باز هم با هر وزش باد، سرد می‌شد، منتها نه از اشک و خیسی چشم؛ که از زخم و خونی که از آن‌ها صورتم را پر کرده بود. با تمام وجود لباسم را چسبیده بودم، که مبادا پرچم را از یقه‌ام بیرون بکشند. گوش‌هایم شده بود محفل سخنرانی انگار. هر چه حاج آقا سلامی گفته بود، درش تکرار می‌شد! نمی‌فهمیدم به کجایم با چه چیزی ضربه می‌خورد، ولی دیگر از حس کردن و فهمیدنشان، عاجز مانده بودم. نه چشمانم زور و توانی برای باز شدن داشتند و نه خودم توان حرکت! نه امانی از سوی زنندگان می‌آمد و نه قوتی برای منِ خورنده که مقاومتی کنم در برابرشان! از فکر اینکه نتواسنته بودم چیزی به جز پرچم را نجات دهم، باز هم همان شرمندگی غریب به وجودم رخنه کرده بود. ولی خب، همان شرمساری باعث شد، برای نگه داشتن همین یک غنمیت هم که شده، فکری برای رهایی خودم بکنم.چشم که باز می‌کردم، فقط تعدادی پا می‌دیدم که از چپ و راست می‌آیند و به مقصدی می‌نشینند. چیز زیادی از پشت آن‌ها مشخص نبود، مگر... مگر دری که صاف مقابلم قرار گرفته بود!اگر می‌شد به نحوی حواس اینان را پرت کرد، راه گریز مقابلم بود. چیزی دم دستم نبود که بخواهم با آن کاری انجام بدهم. به هر سختی‌ای که بود، نیم‌نگاهی کردم تا سایه‌ی بالای سرم را ببینم. اسماعیل نبود. سایه‌ی چاق هم نبود. پس فرد دیگری از بین این پنج نفر بالای سرم و درست پیش در قرار داشت. به نظر نمی‌رسید جثه‌ای باشد. چه می‌توانستم بکنم؟چه چیزی... درست زمانی که در کنارم به دنبال چیزی برای دفاع می‌گشتم، دستم به همان ریسه طنابی خورد که در بستن دستان من ناکام شده بود و روی زمین رها! آرام و با چشمان نیمه‌باز طناب را به سمت خودم کشیدم. اگر در یکی از همین لگد زدن‌ها، پای این فرد نسبتا ریزاندام، به طناب گیر می‌کرد و به صورت زمین می‌خورد، درست در همان لحظه که همه سرشان گرم رفیقشان شده بود، راه خروج باز می‌شد و می‌تواستم فرار کنم. دیگر رسما از خارج کردن و به امامزاده برگرداندن دیگر وسایل، ناامید شده بودم.پای ریزاندام، جلو آمد. دستم را زا روی پیراهنم برداشتم و طناب را محکم دور پایش پیچیدم. درد آن همه کتک، مثل مار شده و در تمام وجودم پیچید. نباید کم می‌آوردم. با همه‌ی قوای باقی مانده پایش را کشیدم به سمت جلو و از دست دیگری هم برای هل دادن استفاده کردم. «اخ» بلندی به هوا رفت.مظفر چی شد؟!چرا کله پا شدی؟پاشو بابا! پاشو!تنها فرصتم بود. دل آشوبه داشتم. اولین بار بود که احساس می‌کردم انگار جای جای بدنم را سیخ زده بودند! دوباره لباسم را گرفتم تا اقلا پرچم را با خودم ببرم. به سمت در جهیدم. همچنان کسی متوجه من نبود، درست تا زمانی که «تلق» در بلند شد!اسی خان در رفت!ای موذی! تو اینو انداختی زمین که خودت در بری؟!بابا بگیرینیش الان در میره!مثل قرقی از مخروبه خارج شدم و در را پشت سرم بستم. می‌دانستم چه در را رها بکنم و چه نکنم، آن را باز کرده و دنبالم می‌کنند. پس ترجیح دادم فقط به سمت ظلمات پیش رویم بدوم. با هر قدم انگار چیزی در درونم مچاله می‌شد. دلم پناهی می‌خواست که مرا از چشمانشان مخفی کند. با خودم عهد کردم که پلیس را به سراغشان بفرستم. حتی اگر به قیمت محبوس شدنم باشد!هنوز صدای دویدن کسی پشت گوشم می‌آمد. بخش جلویی لباسم را که در دستم فشرده بودم تا پرچم از زیرش بیرون نیفتد، در دستانم عرق کرده بود. فرصت نکرده بودم خودم را نگاهی بیندازم. فقط می‌دویدم. نور چراغ‌های داخل کوچه پس کوچه‌ها که به چشمم خورد، حدس زدم بعدی است تا اواسط روستا مرا تعقیب کرده باشند. سر پیچی خودم را مخفی کردم بلکه ببینم کسی پشتم هست، یا نه. هیچ کس نیامد. می‌دانستم به این راحتی‌ها پیش چشم آفتابی نمی‌شوند. از طرفی حالا که زخم خورده از آنجا فرار کرده بودم، یقین داشتم از ترس من که پلیس خبر نکنم هم که شده، جایشان را عوض خواهند کرد. باز انگار غصه‌ی عالم روی دلم هوار شد.رفته بودم و به جز پرچم، فقط خودم را اینطور خونین و مالین کرده بودم و حالا هم به سمت مقصدی نامعلوم حرکت می‌کردم. این بار، با اینکه بعد از مغرب بود و معمولا همه اینطور مواقع در مسیر برگشت به خانه‌هایشان هستند، افراد زیادی را در کوچه‌ها نمی‌دیدم. ممکن است باز هم در امامزاده جلسه‌ای برقرار بوده باشد. چشمانم سو نداشت که ببینم کجایم و به کجا می‌روم. فقط می‌رفتم. با هر قدم، بیشتر به مرده‌ها شبیه می‌شدم. هم کندتر، هم کوتاه‌تر و کوچک‌تر. دست آخر به دری رسیدم که در نظرم آشنا می‌آمد، ولی در آن لحظه نتواسنتم بشناسمش. از همان جا دیگر قدم از قدم نتوانستم بردارم. نفهمیدم چه شد، ولی زاویه‌ی همه‌چیز، از عمودی به افقی تبدیل شد. بوی خاک در دماغم پیچید...**آقا مرتضی یادت باشه... یادت باشه این همه تغییر تو زندگیتو از کی داری! پسر من، عزیز دلم! یادت نره کی اجازه داد تو به محبوبه‌ت برسی، بین مردم جا بیفتی! یه وقت یادت نره کی جواب نذری که اون اوایل کردی رو بهت داد. کی هر وقت تو هر گیری که بودی یکی رو برات رسوند و از اون گره‌ای که بهش خورده بودی نجاتت داد!... آقا سید مرتضی، عزیز دل بابا! یه وقت نکنه جواب محبتای سیدالشهدا رو، برعکس بدی!...از خواب پریدم ولی نتواسنتم از جایم بلند شوم. نفسم به شماره افتاده بود انگار! دور و برم را هم درست و خوب نمی‌دیدم. سایه‌ی دستی که روی سرم حرکت می‌کرد را می‌دیدم ولی هنوز حال خودم را نمی‌فهمیدم. گلویم خشک بود. خشکِ خشک. چهره‌ی پیرمردی که دو بار در خوابم آمده بود را، تازه دیده بودم. ولی از حرف‌هایش...بیدار شدی آقا مرتضی؟ حالت خوبه؟صدای آشنا و خونسردی با من صحبت می‌کرد. صدایی که انگار همیشه همین ملایمت را داشت. توان چشم باز کردن و درست دیدن را نداشتم. ولی هنوز نفهمیده بودم او کیست.دکتر گفت حسابی کتک خوردی که زخمات این شکلی شدن! کجا رفته بودی که کتکت زدن؟!... می‌تونی منو ببینی؟کلامی توان حرف زدن نداشتم. صدا به شدت آشنا بود. به عنوان آخرین تلاش، چشمانم را نیمه‌باز کردم. این بار صورت مرد گوینده، کاملا مقابلم قرار داشت.شناختی ما رو؟ از امامزاده می‌اومدم خونه که جلو در دیدمت! خدا می‌دونه چقدر هول کرده بودم!تمام وجودم فرو ریخت انگار! مرد ریشوی چشم روشن و آرام مقابل من، حاج آقا سلامی بود!مثل این بود که از قبل منتظر چنین فرصتی بوده باشم. دستانم را به دور بازوانش حلقه کردم و به هر فلاکتی بود، نشستم. خودش هم متحیر از حرکت من خیره نگاهم می‌کرد.چیکار داری...خودم را در آغوشش انداختم و شروع کردم زار زار گریه کردن. تاکنون تجربه نداشت اینقدر مشخص و معلوم در حضور کسی گریه کنم. ولی جزو معدود دفعاتی بود که به جرأت باید بگویم، به این تخلیه‌ی احساسی احتیاج داشتم. او بدون هیچ حرکتی، دست روی شانه‌هایم می‌کشید و من بلند بلند در پیراهنش گریه می‌کردم. از اینکه او بفهمد ابایی نداشتم. تقریبا مطمئن بودم او می‌داند. از همان نگاهی که سر ظهر به من انداخته بود متوجه شدم، بوهایی برده و حدس و گمان‌هایی زده. ولی خب، به طبع نمی‌خواستم به روی خودم بیاورم.مدت طولانی‌ای به همان شکل گذشت. حرفی نزد. کاری نکرد. تکانی به خودش نداد. مثل این بود که لحظه‌ای به حال خود، رهایم کرده باشد. آرام‌تر که شدم، با لطافتی که همیشه در صدایش موج می‌زد، شروع کرد.خواب می‌دیدی؟سرتکان دادم. نپرسید خواب چه و که را می‌دیدم. چون نگفته اشک‌هایم دوباره جاری شده بودند.نمی‌شناختم پیرمرد در خوابم را. شاید آنقدرها هم شناختن و نشناختن من اهمیتی نداشته باشد. با این همه اما شکی نبود، که من همه‌ی نکاتی که او به من گفت، فراموش کرده بودم و همین، مرا تا این حد غصه‌دار و پریشان کرده بود.حاج آقا برای عوض کردن بحث، سئوال دیگری پرسید.نگفتی چرا این شکلی شدی. از بعد از ظهر دیگه ندیدمت.سرم را بلند کردم. خدایا چه سری بود که نگاه کردن به این مرد انگار خود آرامش بود؟! بغضم را فرو خوردم و بالاخره به حرف آمدم.رفته بودم خبطی که کردمو جبران کنم...و دوباره آغوشش را به زور به روی خود باز کردم. این بار لب به خنده گشود به جای یک لبخند ساده. دوباره صاف نشستم و سر و صورتم را پاک کردم. تازه دیدم تمام دست و پایم را یا باندپیچی کرده‌اند و یا پماد مالیدند. حاجی مجدد تلاش بی‌جوابی کرد در راستای خنداندن من:خب رفتی خبطتو جبران کنی، قبول. بعدش که در رفتی چرا یه زنگ به یکی نزدی بیاد پیشت؟... با این حالت تا دم در خونه‌ی ما دودیده بودی!گوشی در جیب لباسم خورد و خاکستر شده بود. هر چند که اگر هم نشده بود، باز هم در آن وضعیت به یادش نمی‌افتادم. او هم از این ماجرا بو برده بود، منتها می‌فهمیدم که در تلاش است حال و هوای مرا با این حرف‌ها عوض کند.سکوتی بین ما شکل گرفت. یقین داشتم می‌داند منظورم از «خطا» دقیقا چیست. طفره رفتن را کنار گذاشتم. اگر هم بر فرض محال، سر و کارم به خاطر وسایل امامزاده به زندان نیفتد، برای آن همه طلبی که دیگران از من دارند و توان باز پرداختش را ندارم روانه‌ی انجا خواهم شد. پس اگر می‌خواستم چیزی را از او مخفی کنم، عملا فایده‌ی چندانی نداشت.حاج آقا من...سخت بود. سخت‌تر از سخت بود. بد کرده بودم. به همه‌کس و همه‌چیز، من بد کرده بودم. بدعهدی کوچک‌ترینش بود!بغضم را فرو خوردم و با چشمانی که به پتوی روی پاهایم دوخته شده بود، ادامه‌ی حرفم را گرفتم.حاجی من...پرچمو ازشون پس گرفتی نه؟ خیلی مهم بود این واسه من. البته، واسه من نیست که بخواد برام مهم باشه یا نباشه، ولی خب، به خاطر اون پارچه‌ی متبرکی که توش هست، برا هممون عزیز بود.نگاهش را به من دوخت.که تو نجاتش دادی!بلند شد و از روی جایی شبیه طاقچه، پارچه‌ی سیاه تا شده‌ای برداشت. پرچم بود. دوباره نشست و با همان تا، و خیلی آرام روی پای من گذاشتش. باز شروع کردم به دانه دانه صورتم را آبیاری کردن. سست نشدم. باید حرفم را قاطعانه می‌زدم تا او هم مرا بپذیرد.حالا که نشده خودم همه‌چیو... پس بگیرم، میرم پلیس خبر می‌کنم... فقط، شما مواظب... زن و بچه‌ی من باشین! اون بنده خدا که... گناهی نداره!سرم را تا جایی که می‌شد و درد اجازه می‌داد پایین گرفتم. این بار فک مرا خودش گرفت و بلند کرد. چهره‌اش عوض شده بود. ابروهایش نیمه‌اخم بودند و چشمانش مصمم.ببین آقا سید مرتضی، من نمی‌دونم بردن و دزدیدن اونا کار تو بوده، یا تو فقط یه طرف ماجرایی! ولی هر چی که هست...نفس عمیقی کشید و چانه‌ام را رها کرد.هیچ کدوم از وسایل توی انبار، مال من نبوده که من بخوام بفرستمت زندان. صاحب مجلس تو رو بخشیده که الان اینجا نشستی و پیش پای من عین ابر بهار گریه می‌کنی!دستی به صورتم کشید.من که این وسط هیچ‌کارم!... وقتی اصل کاری نمی‌خواد، من چرا باید بخوام؟!دستی به شانه‌ و سرم کشید.فردا خودم میرم پیش پلیس. اسمی هم از تو نمی‌برم. فعلا اگه می‌خوای جبران کنی، پیدا کردن سیاهی جدید و نصبشون، دست خودتو می‌بوسه! برای بقیه‌ی چیزا هم، اگه وسایل اصلی پیدا شدن که فبه‌المراد. اگر هم که نشدن، خودت زحمت بکش پولشو قسطی به صندوق امامزاده برگردون.در آسمان سیر می‌کردم من، جایی درست میان ابرها بودم انگار...**روز دهم فرا رسیده بود. از آنجا که فاصله‌ی خانه‌ی جدیدمان به امامزاده نزدیک‌تر شده، صبح‌ها زودتر می‌توانم خودم را به اینجا برسانم.همسایه‌ی دیوار به دیوار آقا سلامی شده‌ایم. هر وعده‌ی نماز که به امامزاده می‌رود، همه با هم دنبالش قطار می‌شویم! بعید نیست دو – سه روز دیگر، خودش صدایش در بیاید که چرا دست از سرش بر نمی‌داریم!ثمن از ماجرای قرض و پلیس و دخمه‌ی تیموریه خبر ندارد. از آن ابتدا هم هیچ نمی‌دانست. هر چه پرسید هم من جوابش کردم. همینم مانده آبروی نداشته‌ام پیش زنم هم برود! هنوز از روی حاجی خجالت می‌کشم. هر چند که او چیزی به رویم نمی‌آورد.خودمان را بالاخره به در رساندیم. پرچم، بالای در با وزش باد  تکان می‌خورد. نمی‌دانم چرا هر وقت نگاهش می‌کنم، آرام می‌شوم! بی‌معطلی بوسه‌ای بر گونه‌های پف کرده‌ی محسن می‌اندازم و هر دو، ثمن و محسن، راهی زنانه می‌شوند. سریعا خودم را به آبدارخانه پیش سید محمود می‌رسانم.بابا تو چرا همیشه دیر می‌کنی؟ بیست دقیقه است مردم تو نشستن! بعد چایی پخش کن ما تازه الان داره میره چایی بده! بدو دیگه...چشمی می‌گویم و سینی چای را بلند می‌کنم.  میان جمعیت می‌روم و می‌آیم همه را پخش می‌کنم. می‌بینم حاجی گه‌گُداری از بالای منبر نیم‌نگاهی به من می‌کند. از این حس و حال خوشم می‌آید.همه‌چیز دفعتا شد. آنی، ولی چنان شیرین و زیبا بود، که لحظه به لحظه‌اش هر روز از جلوی چشمانم رد می‌شود.به سمت مردی که جلوی آبدارخانه ایستاده می‌روم. چهره‌اش برایم آشناست ولی درست نمی‌شناسمش.سید مرتضی به عقب‌تریا قند و خرما دادی؟...سید مرتضی! سید مرتضی‌ایی، که چیزی نمانده بود به «مرتضی دزده» بدل شود!</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 15:19:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرباس ارادت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%AA-nyimy2avy8hf</link>
                <description>زینب قائم‌پناهی، کلاس هشتمدکمه‌های پیراهنم را بستم و خودم را در آیینه قدی مقابلم خوب برانداز کردم. پیراهن سرمه‌ای و بلند همراه با نوارهای کار شده طلایی، که مثل همیشه  به رویم می‌خندیدند. کلاه بلند مخلملی‌ام را بر سر گذاشتم و به طرف ایوان رفتم. عقیق کنار حوض بزرگمان نشسته بود و با حوصله گلدوزی می‌کرد. چارقد فیروزه‌ای اش با بوته‌جقه‌های طلایی و خوش و آب رنگ با حوض هم‌نوا شده بود و فضا را زیبا و ملموس‌تر می‌کردند. نرده‌های ایوان را گرفتم و هوای بهاری وسوسه‌ام کرد نفسی از عمق جان بکشم. ماه‌گل خم شده بود و به همراه دوسه خدمتکار دیگر، حیاط را جارو می‌کشید و دور و بر مادر راه می‌رفت و هر آنچه نیاز داشت به طرفة العینی برایش مهیا می‌کرد. تا چشمش به من افتاد دست از جارو کشیدن کشید و گفت:-سلام آقا. ظهرتان به خیر. چاشت نخورده بیرون می‌روید؟!سرم را به نشان سلام تکان دادم و همانطور که نگاهم به دستان عقیق بود گفتم:- میل ندارم. همانجا در دکان با سهراب میرزا لقمه‌ای می‌خورم.مادرم و عقیق گویا تازه متوجه حضور من شده‌بودند سلام و علیک کردند و سفارش کردند به سهراب بگویم زودتر برگردد. نفس عمیقی کشیدم و رو به خانه برگشتم. سقف نگارکاری شده‌ اندرونی هنوز هم برایم تازگی می‌کرد و  فرش‌های ابریشمی‌اش ترغیبم می‌کردند تا رویشان قدم بگذارم. دو ستون سمت راست و چپ سرسرا هم همچنان استوار چشمان خیره‌شان را از من بر نمی‌داشتند. پله‌های ایوان را پایین آمدم و روی تخت چوبی مقابل عقیق به پشتی‌ها تکیه دادم. آنچنان با ظرافت مشغول به کارش بود که اهمیت نمی‌داد به او خیره شده‌ام. سرش را که پایین می‌آورد سینه‌ریز طلایی و کار شده‌اش بیشتر جلب توجه می‌کرد و با حرکت دست‌هایش النگوهایش جیرینگ جیرینگ صدا می‌دادند. رنگ پارچه گلدوزی خیلی به لباسش می‌آمد، یک جامه شیری رنگ و کار شده با نقش‌هایی دلربا. محو گلدوزی‌اش گشتم. تسبمی کردم و گفتم:-عقیق  بلبل گلدوزی‌ات خیلی چشم‌نواز است! خوشا به حال عماد که قرار است زین پس حسابی از هنر هایت بهره ببرد! من جای او بودم زودتر شروط مادر را انجام می‌دادم تا شاه‌دخت آینده‌ام در فراق من خودش را به هنر های مختلف سرگرم نکند.عقیق سرش از روی گلدوزی بلند کرد و چشمی برایم نازک کرد. سپس همانطور که با حوصله نخ‌هایش را روی دامن بلند و پرچینش کنار هم می‌چید گفت:-اولا تو به فکر خودت باش که چند صباحی دیگر باید مثل عماد به فکر شاه‌دخت آینده‌ات باشی. ثانیا برادرمان در دکان معطلت مانده، بهتر نیست زودتر عازم بازار شوی یوسف؟خندیدم و دستم را روی زانو‌هایم گذاشتم و از جا بلند شدم. ماه‌گل همچنان داخل اندرونی مشغول رفت و روب بود و گویی در عالم خودش سیر می‌کرد. رو به مادرم کردم که روی صندلی‌اش کنار درختان سرو نشسته‌بود و به کار کردن خدمتکاران خیره شده‌بود. چارقد بنفش تیره‌اش با النگوهای خوش ساخت در دستش، خودنمایی می‌کردند. خواستم خداحافظی کنم که خودش پیش‌دستی کرد و گفت:-یوسف جان امشب که از دکان آمدی چند کتیبه با خود بیاور. از خاطرم رفت که به سهراب بگویم. فردا اول محرم است خوبیت ندارد اندرونی را سیاه‌پوش نکرده‌باشیم!چشمی گفتم. خداحافظی کردم و به طرف در اندرونی رفتم که پس از چند پله به بیرونی راه پیدا می‌کرد. نگاهم را در حیاط چرخاندم و با قامت بلند سروها و کاج ها چشمانم تا سقف آسمان رفت. حیف که تیزی آفتاب صلاة ظهر چشمانم را زد. وگرنه بیشتر به آسمان خیره می‌شدم. از در خانه که بیرون آمدم کوچه مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود. گروهی که نمازهایشان را خوانده‌بودند از مسجد بیرون می‌آمدند و به سمت بازار روانه می‌شدند. دستم را حائل چشمانم کردم تا از نور آفتاب در امان باشد.رکدام هم به محض دیدن من دستشان را روی سینه‌شان می‎گذاشتند و سلام و احوال پرسی می‌کردند. در بازار به واسطه خوش‌نامی پدر خدابیامرزمان شهرت زیادی داشتیم. به سمت بازار حرکت کردم. درشکه‌ها از کنارم می‌گذشتند و اکثرا هم حامل بازاری‌های سرشناسی بودند که لباس‌های ابریشمی پوشیده و کلا‌ه‌های زینت‌دار بر سر نهاده بودند. هرکدام هم به محض دیدن من دستشان را روی سینه‌شان می‎گذاشتند و سلام و احوال پرسی می‌کردند. در بازار به واسطه خوش‌نامی پدر خدابیامرزمان شهرت زیادی داشتیم. از پایین‌ترین راسته بازار تا خود بازار پارچه‌فروشان همه ما را می‌شناختند. صدای چرخ درشکه‌ها و سم چارپایان و فریادهای دست فروش‌ها بازار را پر کرده‌بود. قبل از آنکه به دکان خودمان بروم قصد داشتم سری به مغازه حاج یونس بزنم. تازه از سفر تجاری یک‌ماهه‌اش برگشته‌بود. به در مغازه‌اش که رسیدم با شادی از جا بلند شد و به طرفم آمد. لباس بلند و مشکی رنگش که با بوته‌جقه‌های طلایی کار شده بود را پیش از همه دیدم بعد هم چهره خندان و دست آخر هم کلاه بلند و مخملی‌ای که وسطش یک جواهر سبز رنگ جا خوش کرده‌بود. حاج یونس همانطور که لبخند زده بود مرا در آغوش کشید و گفت:-سلام یوسف جان! صفا آورده‌ای! مثل همیشه بوی پدرت محمد میرزا را می دهی! چهره و محاسن زیبای تو مرا همواره به یاد او می‌اندازد! می‌دانم که این را بارها به تو گفته‌ام ولی شرمنده هربار تو را می‌بینم اختیار از کف می دهم!لبخندش مرا یاد وقت‌هایی انداخت که با پدرم شریک بود. هربار به خانه‌مان می‌آمد همین‌طور لبخند به لب داشت و با من و عقیق که آن زمان کودکی بیش نبودیم شوخی می‌کرد و سهراب را که نوجوانی پانزده شانزده‌ساله بود نصیحت می‌کرد و از خوبی‌های پدرم می‌گفت. بعد از مرگ پدرم هم همیشه به خانه‌ما سر می‌زد. گرچه هیچ وقت از لحاظ مالی کمبود نداشتیم ولی سهراب شروع به کار کردن در دکان پدر کرد که آن زمان اسم و رسمی در بازار و دربار به‌هم زده‌بود. از خیالاتم بیرون آمدم و با لبخند جواب حاج یونس را دادم:-شما همیشه به من لطف دارید! جبرانش برایم سخت می شود.او هم از ته دل خندید و ادامه داد:-عجیب نیست که بعد از گذشت ده سال هنوز آوازه نام پارچه‌سرای شمس بر سر زبان هاست و در دربار هم سری سوا دارد! همه‌اش به خاطر تربیت محمد میرزا و مادرت تاج الملوک است که این چنین شهرت پدر را پرآوازه‌تر کردید! هم تو و هم سهراب میرزا!جواب سخن‌هایش را تنها توانستم با پایین انداختن سر و یک لبخند بدهم. دعوتم کرد تا چای بخورم و اندکی برایم صحبت کند ولی من سهراب را بهانه کردم که معطل مانده و باید به دکان بروم! مغازه حاج یونس با دکان ما فاصله چندانی نداشت برای همین با نگاه کردن به معرکه‌گیرها که کارهای عجیب غریب می‌کردند و از مردم سکه می ستاندند راه کوتاه‌تر هم شد و خود را مقابل دکانمان دیدم. سردر مغازه‌ما در این راسته نظیر نداشت. لبخندی زدم و وارد دکان شدم. به محض ورودم سهراب سرش بالا گرفت و با ظاهر همیشگی‌اش یعنی پیراهن بلند و کار شده‌اش که بوته جقه‌ها و ترنج‌های ریز و آبی داشت و کلاه بلند و جواهرکاری شده‌اش به من لبخند زد و سلام کرد و احوال خودم و اهل‌خانه را پرسید. سپس دوات و قلم را سمتم روی پیشخوان سراند و گفت:-بیا سر این حساب و کتابها. خوب دقت کن یوسف! چیزی از قلم نیاندازی!نفسم را بیرون دادم و گفتم:-برادر بگذار از راه برسم و یک استکان چای بنوشم بعد هرچه بگویی بر دیده منت!خنده‌ای کرد و سری تکان داد و مقابل دخل ایستاد. مشتری‌ای که ظاهر برازنده‌ای داشت و جواهر روی کلاهش یاقوتی قرمز و بزرگ بود؛ رو به روی دکان ما ایستاد و با لبخند شروع کرد با سهراب سلام و احوال پرسی کردن:-سلام سهراب میرزا! خسته‌نباشی. با اجازه من فردا اول صبح برای گرفتن کرباس‌هایم مزاحم می‌شوم.سهراب هم با همان خوش برخوردی جواب داد:-سلام میرزا ناصر. درمانده نباشی! ما که فردا دیگر این مغازه نیستیم. به بچه‌ها می‌سپارم زودتر کارت را انجام دهند که حوالی غروب آن را تحویل بگیری.مشتری پیشانی‌اش را چروک انداخت و گفت:-چرا اینجا نیستید؟ اتفاقی افتاده؟سهراب خندید و گفت:-حواست کجاست مرد مومن؟ فردا اول محرم است. ما به سنت هرساله محرم صفر را در بازار سیاهه‌فروشان هستیم.مشتری سری تکان داد و بعد هم خداحافظی کرد و رفت. من هم استکان به دست پشت پیخوان نشستم و نگاهی به حساب‌ها کردم. دیدم سهراب شال و کلاه کرده‌ و می‌خواهد برود. همانطور که کلاهش را مرتب می‌کرد گفت:-یحیی را پی کتیبه‌های دیوار تکیه دولت فرستادم. گمانم الان هاست که باز گردد. چشم از آنها برندارید! یوسف مبادا بروی و پای دخل بنشینی برادر! یحیی خودش می‌نشیند؛ تو این حساب‌ها را تکمیل کن. عصری بر می‌گردم و این کتیبه‌ها را برمی‌دارم. خدانگهدارت.سری به نشانه تایید تکان دادم و خداحافظی کردم. او را با نگاهم دنبال کردم که هر دو قدم یک‌بار دستش را روی سینه‌اش می‌گذاشت و با بقیه احوال‌پرسی می‌کرد. اهل بازار راست می‌گفتند چقدر این رفتارهایش شبیه پدر بود! به گمانم ربعی از ساعت نگذشته بود که ماه‌گل طبق عادت همیشگی‌اش آمد و در ظرفی بقچه‌پیج شده غذایم را رساند. بوی آبگوشت در جانم نشست و زبانم به تشکر باز شد. ماه‌گل هم روبنده‌اش را انداخت و سری تکان داد و رفت. خواستم بقچه غذا را باز کنم که یحیی با کتیبه‌ها از راه رسید. یک کارگر هم همراهش بود و کمکش کتیبه‌ها را آورده‌بود. دو سکه به کارگر انعام داد و باهم کتیبه‌ها را به داخل دکان آوردیم. یحیی تا چشمش به غذا افتاد دستانش را به هم مالید. نهار را که خوردیم یحیی پای دخل رفت و من غرق در حساب و کتابها شدم و زمان از دستم در رفت. به خود که آمدم غروب شده‌بود و سهراب از راه رسید. جناب یاور و چهار قزاق هم همراهش بودند. گرم سخن گفتن شده‌بودند که جلو آمدم و سلام کردم. سهراب بعد از جواب سلام گفت:-یوسف سریع کتیبه ها را بیاور که حالا هم دیرمان شده! فکر کنم تا پاسی از شب خانه نیایم. تو برگرد تا شب مادر و عقیق تنها نباشند.-یوسف سریع کتیبه ها را بیاور که حالا هم دیرمان شده! فکر کنم تا پاسی از شب خانه نیایم. تو برگرد تا شب مادر و عقیق تنها نباشند.چشمی گفتم و کتیبه‌ها را به سختی به همان چهار قزاق دادم. آنها هم با قدم‌هایی بزرگ و سریع از مقابل دیدگانم محو شدند. کمی دیگر در مغازه نشستم و بعد هم در دکان را قفل کردم و با یحیی راه افتادیم. در یکی از کوچه پس کوچه‌های اطراف بازار یحیی از من جدا شد و به خانه‌اش رفت. صدای الله‌اکبر اذان از مسجد گوشم را نوازش می‌داد و گواه غروب آفتاب شد. به در بیرونی که رسیدم کلون در را چند بار زدم که ماه‌گل در را باز کرد و شروع کرد به احوال‌پرسی. وارد اندرونی که شدم نوری که از شیشه‌های رنگی به چشمم می‌خورد دلم را گرم کرد. هوا تاریک شده‌بود و توی یکی از اتاق‌ها مشغول مطالعه بودم. به ناگاه عقیق در را باز کرد و وارد شد. کتیبه‌هایی که می‌خواست را طلب می‌کرد:-چند بار من و مادر به تو یادآوری کردیم که از دکان برایمان بیاوریشان! اما تو کلا در دنیای خودت سیر می‌کنی یوسف! انگار نه انگار بیست ساله شده‌ای! گویی همان کودک ده یازده ساله خجالتی باقی‌مانده‌ای!سرم را تکان دادم و خندیدم و وعده دادم فردا برایش بیاورم! او هم گوشه چشمی نازک کرد و از اتاق بیرون رفت. دوباره مشغول مطالعه شدم که نفهمیدم کی به خواب رفتم. صدای تقه در اندرونی مرا به خود آورد. اندکی نگذشته بود که سهراب با حالی زار داخل آمد. چشمانش نیمه باز بودند و خستگی به‌قدری در چهره‌اش محسوس بود که عنقریب بود از حال برود. سراسیمه از جایم برخاستم و به سمتش رفتم. کمی تکانش دادم تا به خود آمد و گفت:-آمده‌ام دوتا از کتیبه‌هایی که خودم خطاطی کرده‌ام را ببرم. یوسف می‌دانی کجا هستند؟همانطور که سخن می‌گفت بی‌اختیار روی زمین نشست. کتیبه‌ها را برایش آوردم و گفتم:-برخیز برادر! آبی به صورتت بزن با این حال که داری خدایی نکرده در کوچه‌ از حال می‌روی!سرش را تکان داد و گفت:-نمی‌دانم چرا امشب انقدر خسته‌ام! تنها کتیبه‌ها را می‌دهم و باز می‌گردم. نگران نباش.بعد هم آبی به صورتش زد و از در اندرونی بیرون رفت. یک ساعت بعد دوباره باهمان حال بازگشت بدون هیچ تاملی لحاف را بر سر کشید و خوابید. من هم مطالعه را تمام کردم و جایم را انداختم، فردا سهراب محال بود با این حالش بتواند به بازار برود.  با خود گفتم خودم فردا مغازه را خواهم گرداند. اما مراسم روز اول محرم چه می‌شد؟ رسم بود که بزرگان شهر و خود شاه و اهل حرمش در آن شرکت کنند. این جماعت قاجار حسنی داشته‌باشند همین سوگواری‌های محرم است! فعل‌حال کاری از دستم برنمی‌آمد. به‌ناچار خود سهراب باید در آن شرکت می‌کرد. در همین افکار بودم که متوجه نشدم چگونه به خواب رفتم. با صدای اذان صبح که از مسجد بلند شده‌بود از خواب پریدم. دستی به چشمانم کشیدم و از جا بلند شدم. عقیق و مادر هم بیدار شده‌بودند. جامه‌ام را بر تن کردم و خواستم از در بیرون بروم که به عقیق سفارش کردم:-یک وقت نگذاری سهراب از خانه بیرون بیاید! اندکی دیگر برای نماز بیدارش کن ولی اجازه نده به بازار بیاید. دیشب با چه حال زاری به خانه آمد!عقیق روی صورتش زد و جویا شد که چرا و چه‌شده‌است!؟ من هم که چیزی نمی‌دانستم یکجوری آرامش کردم و از خانه بیرون رفتم. بعد از نماز سریع از مسجد بیرون آمدم. بازار امروز حال عجیبی داشت. به‌طرز عجیبی خلوت بود. به ندرت می‌شد دید دکانی باز باشد. با کمال تعجب دیدم که حتی دکان حاج یونس هم بسته است! به راسته بالای بازار سیاهه‌فروشان که رسیدم حال و هوای غریبی تمام وجودم را گرفت. کتیبه‌های آنجا همیشه برایم یادآور دسته و تکیه‌های محرم و تعزیه‌ها بود. پارچه‌ها و کتیبه‌های خطاطی شده و مشکی با جمله‌های مختلف از هرکجا آویخته شده‌بود. بوی گلابی که همیشه حس می‌کردم و ناخودآگاه لبخند می‌زدم محو شده‌بود. اضطراب عجیبی مثل خوره به جانم افتاده‌بود. به چند متری مغازه که رسیدیم دیدم جناب یاور و سی چهل قزاق جلوی مغازه ایستاده‌اند و بقیه هم دورتا دور مغازه جمع شده و درگوشی باهم سخن می‌گفتند. به ناگاه پاهایم سست شد. جلوتر نرفتم و پشت دیواری مخفی شدم. ناگهان یاور فریاد کشید:-پس چرا سهراب میرزا نیامد! حالا که قصد آمدن ندارد به خانه‌اش می‌رویم.بعد هم عزم حرکت کردند. نفهمیدم چطور از میان کتیبه‌ها می‌دویدم و مثل کودکانی که مادرشان را گم کرده‌بودند ترسیده‌بودم. به در خانه که رسیدم با مشت به در کوبیدم. ماه‌گل سراسیمه در را باز کرد و من مجال سخنش ندادم. پرده بیرونی را کنار زدم و خودم را داخل حیاط انداختم. با عجله از پله‌های ایوان بالا رفتم که عقیق و مادر بهت زده جویا شدند:-چه‌شده! چرا این طور می‌کنی؟من به طرف سهراب رفتم که داشت آماده می‌شد. فریاد کشیدم:-سهراب فرار کن! یا فرار کن یا مخفی شو! همین حالا یاور و سی چهل قزاق در راه خانه‌اند!سهراب که از تعجب پلک نمی‌زد سری تکان داد و گفت:-یوسف چرا شلوغش می‌کنی؟بعد هم کلاهش را بر سر نهاد و با آرامش عجیبی ادامه داد:-حتما بخاطر اینکه در مراسم روز اول محرم شرکت نکرده‌ام شاه از من رنجیده شده! چیزی نیست چرا همه چیز را دشوار می‌کنی؟!سرم را تکان دادم و گفتم:-تو نمی‌دانی سهراب! آنان را ندیده‌ای! خشمگین‌تر از آن بودند که از چنین مسئله‌ای رنجیده خاطر باشند! آن جماعت که من دیدم به قصد بردن سر آمده‌بودند نه دستار!تا خواستم که به سهراب بفهمانم فرار کند کار از کار گذشته‌بود. صدای فریاد یاور آمد که می‎‌گفت:-سهراب میرزای شمس! بیرون بیا! خودت را نشان بده.سهراب با شنیدن صدای یاور سراسیمه به طرف در بیرونی شتافت. هنوز هم برای مخفی شدن دیر نشده‌بود ولی او بی‌هراس به طرف در می‌رفت. گویی یقین داشت که گناهی مرتکب نشده‌است. دنبال سهراب دویدم. عقیق هم چادرش را بر سرش انداخت و دنبالم دوید. به محض باز شدن در یاور فریاد کشید:-دستگیرش کنید!دو قزاق به طرف سهراب آمدند. سهراب خشکش زده‎بود و بهت‌زده نگاهشان می‌کرد. من هم سرشان فریاد می‌زدم که چرا و چه‌شده! دست آخر یکی از قزاق‌ها به لحن کنایه گفت:-چرا خودتان به تکیه دولت نمی‌روید؟ همه آنجا هستند هم فال است و هم تماشا!سهراب همچنان با صورت ترسیده و بهت‌زده‌اش دنبال آنها کشیده می‌شد. عقیق عبا و روبنده کرد و پشت‌سرم راه افتاد. پابه پای هم می‌دویدیم. از کوچه پس کوچه‌ها می‌گذشتیم و یک لحظه هم نمی‌ایستادیم. به تکیه که رسیدیم همه آنجا جمع شده‌بودند. زن‌ها روبنده به سر پچ‌پچ می‌کردند و مردها هم با نگاه سنگینشان بهمان خیره شده‌بودند. از در تکیه که وارد شدم خشکم زد! آنچه را می‌دیدم نمی‌توانستم باور کنم! پاهایم سست شد! عقیق هم به محض رویت تکیه روی زمین نشست و زیر لب گفت: «یا جده سادات!» روبنده‌اش را کنار زد و چشمان ترسیده‌اش نمایان شد. تمام دیوارهای تکیه به جای اینکه سیاه‌پوش باشند و کتیبه بهشان باشد؛ پر از پارچه‌های قرمز و آذین و ریسه‌های جشن بود! کم‌کم پچ‌پچ‌های مردم بلند شد:-اینان شاه را به سخره گرفته‌اند!-چطور توانستند با مجلس امام حسین ع این کار را کنند؟ از خدا هراس ندارند؟-چه کسی باور می‌کند او پسر میرزا محمد شمس باشد!؟-جزای او پوسیدن در زندان است! مردم شرم ندارند!عقیق روبنده‌اش را انداخت و با پاهایی لرزان به سمت در رفت. نگاه‌های سنگین مردم و کنایه‌هایشان آبمان می‌کرد. من جلوتر می‌رفتم و عقیق پشتم می‌آمد. به میانه راه که رسیدیم رویم را به سمتش برگرداندم و گفتم:-تو برگرد عقیق! کاری از تو ساخته نیست. یحیی را سراغ مغازه می‌فرستم و خودم هم به داروغه‌خانه می‌روم. فقط تو را جان عزیزانمان جوری با مادر سخن نکن که دل نگران شود. آهسته‌آهسته به او بگو. اگر هم دیدی طاقت شنیدن ندارد هیچ نگو تا من بازگردم.گویی عقیق همچنان بهت‌زده بود و گمان می‌کرد هرآنچه دیده کابوسی دهشتناک بیش نیست! کمی طول کشید تا سخن گفت:-کاش می‌گذاشتی همراهت بیایم. منتظر ماندن از شنیدن خبر ناخوشایند سخت‌تر است یوسف!سرم را تکان دادم و گفتم:-نه عقیق نه! تو به خانه برو و مراقب مادر باش. مبادا حالش بد شود! درضمن. کارهای سخت همیشه به دوش مردان نیست. زنان گاهی بیش از مردان تحمل سختی می‌کنند.این را گفتم و به سمت داروغه‌خانه راه افتادم. عقیق هم راهش را کج کرد و به سمت خانه رفت. در بین راه همه به من جوری نگاه می‌کردند که گویی مرتکب قتل گشته‌ام. ترجیحا سرم را پایین انداختم. در دلم به عقیق حسودی‌ام شد. روبنده داشت و کسی آن را نمی‌شناخت. به داروغه‌خانه که رسیدم دو سرباز مقابل دربش نگهبانی می‌دادند. یکی‌شان لاغراندام و قدبلند بود و دیگری شکمش برآمده بود و قد کوتاهی داشت. گویی هرروز گوسفندی را بر زمین می‌زده و تنهایی آن را می‌خورده‌است. همچنان که سرم پایین بود گفتم:-می‌خواهم جناب یاور را ببینم!سرباز بلندقد با صدایی کلفت و جدی گفت:-به‌چه منظور؟من هم با قاطعیت گفتم:-یکی از خویشانم را بی‌گناه به بند کشیده‌اند.سرباز پوزخندی زد و راه را برایم باز کرد. در که باز شد گویی ظرفی از آب یخ روی صورتم خالی کردند. تا چشم کار می‌کرد سیاهی بود. سرباز خواست در را ببندد که گفتم:-مسلمان اینجا چشم، چشم را نمی‌بیند! حداقل مشعلی ده تا جلوی پایم را ببینم.سرباز همانطور که آرام‌آرام در را می‌بست گفت:-جلوتر که بروی یک در است. پشت آن در مشعل‌هایی بر دیوار نهاده‌اند.این را گفت و در را به‌هم کوبید. صدای کوبیده شدن در، در سرم پیچیده‌شد و بدجوری ته دلم را خالی کرد. آرام آرام راه افتادم و دستم را به دیوار گرفتم تا در آن ظلمات زمین نخورم. کمی که رفتم مطابق حرف سرباز دری مقابلم بود. چندبار به دریچه روی در زدم که سربازی آن را گشود. دوباره سوال کرد چی می‌خواهم من هم هرآنچه به سرباز مقابل در توضیح داده‌بودم برای او نیز بازگو کردم. یک دقیقه‌ای در سکوت گذشت و بعد هم در باز شد. همانطور که سرباز می‌گفت هر یک متر مشعل‌ها بر دیوار بود. به واسطه نور مشعل رنگ خاکستری دیوار پیدا شده‌بود. صدای ناله‌ها و فریادهای مجرمان در راهرو می‌پیچید. کمی که در راهرو جلو رفتم دو مرد روی صندلی‌ای نشسته‌بودند. تا چشمشان به من افتاد پرسیدند:-به دنبال که آمده‌ای؟ اینجا چه می‌کنی؟من هم دوباره برای آنان توضیح دادم آنچه را رخ داده‌بود. مردی که کلاهی ساده بر سر داشت وجامه‌اش مشکی و بی‌طرح بود و محاسن سفید داشت گفت:-نمی‌خواهم امیدت را ناامید کنم جوان ولی هرکه را به اینجا آورده‌اند تنها به واسطه محاکمه بیرون رفته‌است. اینجا گنه‌کار و بی‌گناه بی معناست!امیدم ناامید شد. سرم را پایین انداختم و جلوتر رفتم که به دفتر یاور رسیدم. سرش داخل کاغذ بود و با قلم چیزهایی می‌نوشت. تا سر بلند کرد و مرا دید کاغذش را با عجله جمع کرد و با چهره‌ای درهم و با کنایه گفت:-اینجا چه میخواهی یوسف شمس!من هم سرم را بالا کردم و با قاطعیت تمام گفتم:-در پی برادرم آمده‌ام. خودت خوب می‌دانی که سهراب گناهکار نیست!یاور از پشت میز بلند شد و گفت:-شواهد که این را نشان نمی‌دهد!نفسی از سر خشم کشیدم و گفتم:-شما که خود دیشب همراه او بودید! او کی وقت کرد ریسه و آذین را جای سیاهه و کتیبه بدل کند جناب یاور؟یاور سرش را کج کرد و جواب داد:-همان وقت که درپی وسیله‌ای به خانه برگشت! کسی چه‌میداند یوسف! نه؟نمی‌دانم این احساس من بود یا واقعیت داشت. قاطعیت همیشگی‌اش در سخنانش نبود. کمی جلوتر رفتم و ادامه دادم:-شما که مارا می‌شناسید! نان و نمک مارا خورده‌اید! آخر این کارها چه معنا می‌دهد؟یاور دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:-موضوع تنها این نیست جوان! پای یک قتل نیز در میان است! جنازه منشی الممالک دیشب در مقابل تکیه پیدا شده! مطمئن باش اتهامش از آن سهراب است. تو هم بیش از این پیگیر نشو یوسف! چون و نان نمکتان را خورده‌ام می‌گویم! ریختن خون برادرت واجب است. بیش از این تقلا نکنید!همانطور که نزدیک بود از خشم فریاد بزنم گفتم:-ریختن خون برادر من واجب نیست! ریختن خون چون شمایی واجب است که بی‌هراس از خداوند به مسلمانان تهمت می‌زنید و فرصت دفاع کردن هم نمی‌دهید! ننگ بر شما و حکومت متظاهر قاجار!این را گفتم و به سرعت از همان راهی که رفته‌بودم بازگشتم. دلم خیلی شکسته بود. از طرفی خشمی در دل داشتم که باعث شده‌بود دستانم را مشت کنم و پشت‌سرهم نفس‌های عمیق بکشم. به‌قدری خشمگین بودم که هیچ صدایی به جز حرف‌های یاور نمی‌شنیدم. در دلم می‌گفتم:-سهراب جرئت هلاک کردن یک مورچه را نداشت! آخر او را چه به قتل منشی الممالک! خدای‌من! هزار بار استغفار می‌کنم حتی از فکر کردن به ننگ توهین به سوگواری اهل‌بیت پیامبر ص!این‌ها را در دلم می‌گفتم و کوچه پس کوچه‌ها را پشت سر می‌گذاشتم. به محض اینکه به بازار سیاهه‌فروشان رسیدم پاهایم سست شد. دلم بدجوری شکسته‌بود. یک عمر پدرم با سختی و زحمت و شب به خانه نیامدن شهرت و خوش‌نامی در بازار به‌هم زده‌بود و خطاطی کتیبه‌های محرم را می‌کرد. حال چگونه با بی‌رحمی تمام چنین تهمتی به پسرش می‌زدند! سیاهه‌ها و کتیبه‌های آویخته شده را که دیدم کم مانده بود همانجا کنار دکان‌های سیاه‌پوش بنشینم و های‌های گریه‌کنم. سقف گنبدی شکل بازار برایم به تنگی یک قفس شده‌بود. صدای فروشنده‌ها و مشتری‌ها که چانه می‌زدند و روضه‌خوانی که روضه‌ می‌خواند کم‌کم در گوشم گنگ می‌شد. بازاری که همیشه برایم بوی عطرخوش و یادآور عزاداری‌های مردم و دسته‌ها بود و با تمام وجود دوستش داشتم حالا برایم به دلگیری یک زندان شده‌بود. تنها چیزی که باعث تحمل آن فضای سنگین بود؛ نام مبارک امام حسین ع و قمر بنی‌هاشم ع بر روی کتیبه‌ها بود. با دستم پارچه‌های سیاه و بلند آویزان از سقف را کنار زدم. کمی که در بازار جلو رفتم داخل کوچه‌ای پیچیدم و راهم را سوی خانه عماد کج کردم. هرچه باشد او قرار است داماد آینده خانواده ما باشد. پدرش هم که وزیر حضور دربار است و نفوذ زیادی دارد. چه‌بهتر که از همین طریق پیگیری کنم! کمی که راه رفتم به در خانه‌شان رسیدم. دری بلند و چوبی که بالایش پراز نگارکاری بود. بی‌معطلی کلون در را چندین بار کوبیدم که عماد سراسیمه در را باز کرد. سلامی کرد و با دیدن حال آشفته‌ام خودش نگفته قصد آمدنم را فهمید و با لحنی ترسان گفت:-یوسف اوضاع خطرناک است. پدرم از وقتی که به خانه آمده می‌گوید شاه خیلی برزخ است! آخر می‌دانی منشی الممالک بسیار برای شاه عزیز بود. خیلی از اسرارش را به او می‌گفت و وی را امین خود می‌پنداشت. آنقدر به او اطمینان داشت که حتی حساب و کتابها را هم به او سپرده‌بود! حتی اگر بتوانید قضیه ی آذین بندی تکیه دولت را ماست‌مالی کنید، با این تهمت قتل هم که به سهراب میرزا زده‌اند مجازاتش از شکنجه سخت و زندان و یا زبانم لال اعدام بیشتر نباشد کمتر نیست!اینها را که شنیدم انگار همه‌ی دنیا می‌خواست روی سرم خراب شود. با لحنی ملتمسانه گفتم:-عماد تو را به خدا به پدرت التماس کن! کاری کن!این را که گفتم خود جناب وزیر حضور، جلال الممالک مقابل در آمد. سرش را پایین انداخته‌بود و تسبیح در دست داشت. سلام سردی کرد و بعد هم ادامه داد:-یوسف به خدا قسم اگر می‌توانستم کاری کنم دریغ نمی‌کردم. اوضاع دارالحکومه به قدری خراب است که اگر عروسم را دوست نداشتم و به بی‌گناهی سهراب مطمئن نبودم این وصلت را برهم می‌زدم! اما باور کن شاه از جایی دیگر تامین می‌شود! سخنان امروز عالیجناب همایونی به قدری قاطع و وحشتناک بود که مرا هم ترساند!سری تکان دادم و از در خانه او هم ناامید و دل‌شکسته بازگشتم. روی برگشت به خانه را نداشتم. پس دوباره راهم را به طرف بازار سیاهه‌فروشان کج کردم.  قدم‌هایم به اختیار خودم نبود. صدای کوبیدن مسگرها به مس درسرتاسر بازار می‌پیچید و رشته‌افکارم را از هم می‌گسست. گدایی گوشه بازار نشسته‌بود و دستش را روی صورتش گرفته‌بود. لباس‌های سیاه و پاره به تن داشت. هرکه رد می‌شد سکه‌سیاهی مقابلش می‌انداخت. بی‌آنکه حتی نگاهش کند. صدای روضه و نوحه از هرطرف به گوش می‌رسید. گرچه گوشم سوت می‌کشید و به حال خودم نبودم ولی این جمله را به خوبی شنیدم:-باز این چه شورش است که در خلق عالم است... باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است...روضه‌خوان صدایش را در گلویش انداخته بود و می‌خواند. حس عجیبی بود. حتی توان اشک ریختن هم نداشتم. تبدیل شده بودم به یک سنگ سرد و بی‌حس. هرچه جلوتر می‌رفتم نگاه مردم سنگین‌تر و طاق بازار به زمین نزدیک‌تر می‌شد. جلوی بساط رطب‌فروشی ایستادم تا برای مغازه اندکی رطب بخرم. تا سهراب بود هرساله خودش همین کار را می‌کرد. فروشنده تا چشمش به من افتاد روی صورتش چین و چروک انداخت و نگاهش را سوی دیگری سوق داد. بدون و سلام و علیک اندکی رطب طلب کردم که او هم بدون هیچ سخنی با اکراه اندکی رطب در پارچه‌ای ریخت و به دستم داد. دو سکه در جیبم بود. سکه را که مقابلش گرفتم دیدم زیر لب می‌گوید:-خدایا توبه. این پول‌ها خوردن ندارد!نفسم را بیرون دادم و سکه را مقابل بساطش گذاشتم و رفتم. به‌قدری منقلب شده‌بودم که گویی عنقریب است از حال بروم. دستم را به دیوار گرفتم و ایستادم. بازاری که هربار پا به آن می‌نهادم مردم عزت و احترامم می‌گذاشتند و شروع به تعریف از پدرم می‌کردند حال برایم از هر زندان و محکمه‌ای ترسناک‌تر شده‌بود. پیچی را رد کردم و دوباره کتیبه‌ها و کرباس‌های سیاه مقابل چشمانم ظاهر شد. با دستم پارچه‌ها را کنار می‌زدم و به هیچ‌کس نگاه نمی‌کردم. بی‌آنکه اهل بازار را نگاه کنم به خوبی برایم آشکار بود که همه به من خیره شده‌بودند. قفل مغازه را که باز کردم؛ گرد و خاک همه جا را گرفته‌بود. یادم رفته‌بود به یحیی بسپارم کمی دست به سر و روی مغازه بکشد. گره پارچه رطب‌ها را باز کردم و مقابل دخل گذاشتمش. خودم هم دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و پشت دخل نشستم. نیمی از ساعت به همین منوال گذشت. مردم یا اصلا نگاهی به مغازه نمی‌کردند یا هنگام رد شدن به کنایه چیزی بلند یا زیر لب می‌گفتند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند. دست‌آخر هم مردی مقابل دخل آمد و همانطور که سرش را تکان می داد گفت:-‌ شما به اهل‌بیت پیامبر ص توهین نکنید! رطب دادن پیشکشتان.خواستم به او چیزی بگویم ولی زیر لب استغفار کردم و چشمانم را روی هم فشردم. این بلا به کفاره کدام گناه و معصیت بود؟ کاش همین حالا هلاک می‌شدم و بیش از این همچین جماعتی را تحمل نمی‌کردم. در همین احوال بودم که ناگهان دو درشکه حکومتی مقابل دکان حاج یونس توقف کرد. شاگردهایش چندین کتیبه را دست به دست به قزاق‌ها می‌دادند. حاج یونس هم حسابی با قزاق ها گرم گرفته‌بود. انگار نه انگار پسر شریک سابقش در بند بود. اندکی از رفتن آن درشکه نگذشته‌بود که درشکه‌ای دیگر توقف کرد. برایشان قریب به صد طاقه ابریشم هندی آورده بودند. نزدیک بود از تعجب دوشاخ روی سرم سبز شود. زیر لب گفتم:-مگر انحصار ابریشم هندی در دست پارچه شمس نبود؟ اصلا حاج یونس این همه پول را از کجا ستانده که خود را حسابی در خرج خرید ابریشم انداخته؟ آن هم نه ابریشم ساده! برایش ابریشم هندی اعلا آورده‌اند!دیگر نتوانستم بار این شکی که به‌جانم افتاده بود را تحمل کنم. برخاستم و به سمت دکان حاج یونس رفتم. حاج یونس دوباره به گرمی به استقبالم آمد. البته نه به مهربانی همیشگی‌اش! دستم را گرفت و روی صندلی نشاندم و شروع‌کرد به سخن گفتن:-خدا می‌داند که چقدر از این تهمت‌ها که به شما بسته‌اند دلگیرم. ولی چه می‌شود کرد یوسف‌جان! چرخ زمانه است دیگر. روزگاری همین مردم مقابل پدرت تمام قد می‌ایستادند. به‌قول حافظ: دور گردن گر دو‍روزی بر ‌مراد ما نگشت، دائما یکسان‌نباشد حال‌دوران غم‌مخور.همانطور نصیحتم می‌کرد و ابراز همدردی می‌کرد. دست‌آخر هم یک کیسه سکه کف دستم گذاشت و شروع به اصرار کردن برای پذیرفتنش کرد. از رفتار خودم شرمسار شده‌بودم. چرا به او شک کرده‌بودم؟ مردی که بعد پدرم برایمان پدری کرد! از جایم بلند شدم و به سمت دکان خودمان رفتم. کمی بعد گدایی جلوی دخل آمد و بی‌آنکه چیزی بگوید دانه‌ای رطب برداشت و خورد. همانطور که می‌خواست برود حاج یونس صدایش کرد و چند سکه کف دستش گذاشت. دوباره در دل استغفار کردم و از خدا خواستم سایه‌اش را از سر ما کم نکند. در همین افکار بودم که ناگهان عماد نفس‌نفس‌زنان خودش را به دکان رساند. دستش را روی پیشخوان گذاشته‌بود و چشم‌هایش را بسته‌بود. به هول از جا پریدم و گفتم:- عماد تو را چه‌شده؟ چرا اینچنین آشفته‌حالی؟عماد همچنان که نفس‌نفس می‌زد گفت:-مسلمان تازه از راه رسیده‌ام. جرعه‌‌ای آبم ده. خواهم گفت.سریع یک استکان آب به‌دستش دادم. بلافاصله بعد از اینکه آب را نوشید گفت:-خبرهای داغی برایت از دارالحکومه دارم. البته خبر شر!لحظه‌ای تپش قلبم بالا رفت و گفتم:-به دلم شور انداختی! تو را به خدا بگو. چه‌شده؟!عماد پشت پیشخوان نشست و اشاره کرد تا من هم بنشینم. بعد هم ادامه داد:-پدرم که از دارالحکومه آمد حسابی به‌ریخته‌بود. جویا که شدم فهمیدم امروز عصر سهراب را به دیوان‌عدلیه می‌برند تا محکمه‌چی حکمش را بگوید.نفس راحتی کشیدم و گفتم:-خبر شرت این بود؟ قلبم از جا کنده شد! این که خوب است. از آن سیاهچال وهمناک نجات پیدا می‌کند.عماد سرش را تکان داد و گفت:-نه یوسف، نه! علاوه بر این‌ پدرم دیده که امین‌بقایا با محکمه‌چی درگوشی سخن می‌گفتند.انگار قیری داغ روی سرم خالی کردند. امین‌بقایا رئیس خزانه‌داری بود. شنیده‌بودم با صاحب‌اختیار دربار رابطه خیلی نزدیکی دارد. حرف صاحب‌اختیار هم که حرف شاه بود! امین‌بقایا هم که محض‌رضای خدا موش نمی‌گیرد. حتما بهر شکایت از سهراب با محکمه‌چی سخن می‌گفته‌است! این افکار باعث شد کورسوی امید در دلم هم خاموش شود و هیچ امیدی نداشته‌باشم. عماد که این وضع را دید گفت:-می‌خواهی ببینی در محکمه سهراب چه‌می‌گذرد؟لبخند تلخی زدم و گفتم:-برفرض بخواهم. که‌چه؟عماد دستش را روی دستم گذاشت و گفت:-کاری خواهم کرد کارستان! معجزه سکه‌های طلا را فراموش نکن. نزدیک عصر به دنبالت می‌آیم تا برویم.عماد که از در دکان بیرون رفت تازه به خاطرم‌آمد که نماز ظهر را نخوانده‌ام. همانجا پشت طاقه‌های کرباس سجاده‌ای انداختم و نماز خواندم. گرم دعا برای گرفتاری و اشک ریختن بودم که نفهمیدم چگونه سر و کله‌ی عماد پیدا شد. به‌سرعت سجاده را جمع کردم و کلاهم را بر سر گذاشتم. خواستم از در دکان بیرون بیایم که عماد گفت:-به نگهبان‌های محکمه نفری یک کیسه سکه دادم. تو نیز محض احتیاط کیسه‌ای سکه با خود بیاور تا آنجا به گرفتاری برنخوریم.یک کیسه زر از داخل دخل برداشتم و پشت سر عماد به راه افتادم. از بازار که خارج شدیم حس کردیم باری را از روی دوشم برداشتند. باز هم سرم را پایین گرفته‌بودم. از صبح که در خیابان‌ها و کوچه‌ها می‌گذشتم حسابی با کنایه‌های مردم سیراب شده‌بودم. مقابل محکمه که رسیدیم عماد برای نگهبانان سری تکان داد و ما با احتیاط وارد شدیم. گوشه‌ای ایستاده‌بودیم که به‌ناگاه صحنه‌ای دیدم که پاهایم شروع به لرزیدن کرد. دو قزاق گردن‌کلفت بازوهای سهراب را گرفته‌بودند و او را به دنبال خود می‌کشاندند. سهراب دیگر آن سهرابی نبود که صبح با خود برده‌بودند. کلاهش بر سر نبود و صورتش خونین و مالین و لباس پاره و خاکی شده‌بود. مشخص بود حسابی کتکش زده‌اند. سهراب من را ندید ولی من که او را دیدم چشم‌هایم را بر هم فشردم و دستم را به شانه‌ عماد گرفتم. عماد هم حالش بدتر از من نباشد بهتر هم نبود. خواستیم به طرف اتاق محکمه راه بیافتیم که دستی روی شانه‌ام زد و گفت:-چه‌کسی به شما اذن داده به اینجا بیایید؟!رویمان را که برگرداندیم جناب یاور برافروخته و خشمگین به ما چشم دوخته‌بود. سرم را بالا گرفتم و با قاطعیت جوابش را دادم:-از فردی شنیده‌ایم سهراب را برای محاکمه آورده‌اند.چهره یاور بیشتر در هم رفت و همانطور که دندان‌هایش را بر هم می‌سایید گفت:-کدام سبک‌مغزی اینها را به شما گفته؟!عماد هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت:-پدرم، جلال الممالک. وزیر حضور دربار. باید خوب ایشان را بشناسید، این‌طور نیست؟!زبانش به لکنت افتاد. خواست حرفی بزند که کیسه زر را مقابل چشمانش گرفتم و گفتم:-این کیسه را بگیر و شرت را کم کن!دستش را جلو آورد تا کیسه را بگیرد که من مچ دستش را گرفتم و گفتم:-نظرت درباره اینکه سهراب را بدون استنطاق و به این شتاب به محکمه آوردند چیست جناب یاور؟بیشتر از قبل جا خورد. اما سریع خودش را جمع کرد و گفت:-من باید از کجا بدانم یوسف‌جان!بعد هم بی‌هیچ حرف اضافه‌ای کیسه زر را در هوا قاپید و رفت. گوشه چشمی برایش نازک کردم و به عماد اشاره کردم که برویم. به اتاق محکمه که رسیدیم؛ چندین صندلی چوبی را ردیف و کنار هم چیده بودند. سهراب را روی زمین مقابل میز محکمه‌چی دو زانو نشانده بودند و دستانش را از پشت بسته‌بودند. امین‌بقایا ردیف جلو نشسته‌بود و با فرد کناریش پچ‌پچ می‌کرد. چند قزاق هم کنار سهراب بودند. ماهم چهره‌مان را پوشانیدم و آخرین صندلی‌ها  نشستیم. کمی گذشت تا محکمه‌چی بیاید. محکمه‌چی دفتر بزرگ و قطوری را زیر بغل گرفته‌بود و به محض ورود نگاهی معنادار به امین‌بقایا انداخت. بعدهم پشت میزش نشست و این‌چنین شروع‌کرد:-با نام خداوند جلسه محاکمه سهراب میرزای شمس را آغاز می‌کنیم. بنا بر شواهد موجود، دیشب حوالی نیمه‌شب، نام‌برده به‌جای وصل کردن کتیبه‌ها و سیاهه‌ها به دیوار تکیه دولت، بنا بر وظیفه‌ای که برگردنش بوده؛ به عزای امام حسین ع بی‌حرمتی کرده و به‌جای نصب سیاهه، آذین و ریسه بسته‌است! و از همه مهم‌تر. در ماه محرم الحرام که جرم قتل دوبرابر محاسبه می‌شود منشی الممالک که یکی از سران دربار و امین پادشاه فقید است را به قتل رسانده! حال آقای شمس، برای دفاع از خود چه داری؟سهراب که تعجب و ترس، در صدایش واضح بود و نفس‌نفس می‌زد گفت:-از این تهمت و سخنان بیهوده شما به خدا پناه می‌برم. چرا که خود آگاه است من هیچ یک از اجرام گفته‌شده را مرتکب نشده‌ام!صدای محکمه‌چی به‌ناگاه بلند شد:-چطور جرئت می‌کنی وقتی برای اثبات جرمت شاهد داریم این‌گونه دروغ به‌هم می‌بافی! شب‌هنگام دو قزاق تورا دیده‌اند که جنازه منشی‌الممالک را کشان‌کشان می‌بردی!سهراب که خون خونش را می‌خورد گفت:-پس چرا آن‌دو قزاق را در جلسه نمی‌بینم؟ شما چرا به‌هم دروغ می‌بافید؟ از خدا شرم نمی‌کنید؟محکمه‌چی دستانش را روی میز کوبید و فریاد زد:-خاموش شو! ما از خدا شرم نمی‌کنیم یا تو؟ حکم سهراب میرزا فرزند محمد میرزای شمس اشد مجازات یعنی اعدام در سپیده‌دم فرداست!این جمله را که گفت گوش‌هایم شروع به سوت کشیدن کرد. همه جا را سیاه‌می‌دیدم. حس می‌کردم داخل سرم خالی است و در هوا معلقم. قزاق‌ها به سرعت سهراب را بلند کردند و با خود بردند. مقابل در لحظه‌ای نگاهمان به‌هم گره خورد. نگاه آخرش مرا از معلقی به عمق آتش فرستاد. چند دقیقه طول کشید تا به خود بیایم. عماد دستم را گرفت و از در بیرون برد. پاهایم توان ایستایی نداشتند و دستانم به وضوح می‌لرزیدند. ناگهان یاور جلویمان گرفت و گفت:-چه‌شد؟ توانستید محکمه‌چی هم همچو من با کیسه‌ای زر قانع کنید؟ سهراب‌میرزا آزاد شد؟گویی صدایش را نمی‌شنیدم. همچو کوه یخ ایستاده بودم و تکان نمی‌خوردم. عماد با صدایی گرفته جوابش را داد:-گویی معامله‌ها را افرادی قبل از ما کرده‌بودند. فردا سپیده‌دم او را اعدام می‌کنند.با شنیدن این جمله یاور بدجوری جا خورد. کمی به خود لرزید و همانطور که بی‌حرکت شده‌بود راهش را کج کرد و رفت. برایم اهمیت نداشت. همانطور که نزدیک بود بغضم بترکد و مثل دخترکان خردسال اشک بریزم به عماد گفتم:-من توان بازگشت به خانه و رویارویی با عقیق و مادر را ندارم. تو زحمت این‌کار را بکش.این را گفتم و آرام از عماد دور شدم. هوا تاریک شده‌بود. حال خودم را نمی‌فهمیدم. تنها امیدم سید‌مصطفی بود. هم روحانی سرشناس شهر بود و هم پیش‌نماز  مسجد بزرگ بازار. همه در شهر او را دوست داشتند و خیلی‌ها نزد او برای درد و دل کردن می‌رفتند. یعنی درمانده‌هایی مثل من. پاهایم به حدی می‌لرزید که دستم را بر دیوار کوچه‌ها می‌گرفتم. کمی که رفتم مقابل در خانه سید رسیدم. دو پله می‌خورد و پایین می‌رفت بعد هم در سبز رنگ خانه‌اش پدیدار شد. کلون در را چند بار کوبیدم که سید عبا به دوش در را گشود. چون تاریک بود چهره‌ام را ندید؛ برای همین گفت:-جوان مومن وقت اذان اینجا چه می‌کنی؟!جلوتر رفتم تا چهره‌ام را ببیند. چهره‌اش درهم رفت و با لحنی درآمیخته از تعجب و شادی گفت:-یوسف تویی؟!تا این جمله را گفت دیگر هیچ نفهمیدم. پاهایم اندک توانی که برایشان باقی مانده‌بود را از دست دادند و تنها فهمیدم که بیهوش شدم. با ریخته شدن چندین قطره آب روی صورتم چشمانم را نیمه‌باز کردم. نوری که در فضا بود چشمم را می‌زد. چند دقیقه بعد که به خود آمدم سید را بالا سرم یافتم و خود را تکیه‌داده شده به پشتی. کمی که حالم به جا آمد؛ سید گفت:-اول نمازمان را می‌خوانیم بعد تو بگو چه شده که اینطور کمرت شکسته یوسف!نماز را به جماعت با سید خواندیم و بعد هم همسرش برایمان چای آورد و خودش به اتاق دیگری رفت. سید عبایش را روی دوشش انداخت و دستانم را به گرمی فشرد و گفت:«می‌شنوم بگو» همین جمله کافی بود تا تمام بلاهایی که از نیمه‌شب دیشب برسرمان آوار شده را برایش توضیح دهم. او هم با هر قسمت ماجرا بیشتر چین بر ابرو می‌انداخت و بیشتر حزن چشم‌هایش معلوم می‌شد. حرف‌هایم که تمام شد بعد از تاملی طولانی گفت:-نگفته می‌دانستم که هرچه بر سرت آمده تلخ‌تر و سنگین‌تر از چیزی بوده که بتواند کمر یک مرد را اینگونه بشکند. خودت می‌دانی پسرم، با جمع شدن افرادی مثل امین‌بقایا و دار و دسته‌اش دور شاه، دیگری جایی برای شنیدن سخن یک روحانی پیر همچو من نمی‌ماند و حرفم در دربار خریداری نخواهد داشت! تنها می‌توانم برایت دعا کنم و به خدا متوسل شوم.این جمله را که شنیدم کمی لحن صدایم را بالا بردم و گفتم:-تو را به خدا بس کنید سید. شما دیگر این چیزها را به من نگویید. از صبح هرجا خود را یافته‌ام در حال راز و نیاز بودم. چه‌شد؟ حکم اعدام سهراب را مثل مهر داغ بر صورتم کوفتند. تمام شد! سهراب را کشته‌شده بدانید! احساس غریبی‌ام مرا به اینجا کشاند. شما دیگر ناامیدم نکنید!سید سرش را پایین انداخت و نگاهی به تسبیح در دستش کرد و گفت:-یوسف می‌دانم غم بزرگی سینه‌ات را می‌فشارد؛ اما آدمی در کوره بلا پخته‌می‌شود! چرا به این قضیه به این دید نمی‌نگری که شاید آزامایش بزرگی باشد که شما باید در مقابل خداوند بازپس بدهید و مقام و منزلت خود را در نزد یار بالاتر ببرید.گریه‌ام گرفته‌بود. اشک‌های گرم را روی صورتم حس می‌کردم. سرم را بالا آوردم و به سید گفتم:-به خدا قسم که این مقام را به ارزش از دست دادن سهراب نمی‌خواهم سید! نمی‌خواهم!گریه‌ام به هق‌هق تبدیل شده‌بود. دستم را روی صورتم گرفته‌بودم و گریه می‌کردم. سید اشک را از روی چشمانم زدود و با آرامش عجیبی ادامه‌داد:-یوسف این‌طور سخن نگو! سهراب که هنوز زنده‌است! اگر بی‌گناه باشد عدالت خداوند به آنها اجازه هیچ‌کاری را نمی‌دهد. از فردای نیامده سخن نکن. چه داند جز ذات پروردگار، که فردا چه‌بازی کند روزگار!کمی آرام‌تر شده‌بودم. با حزن در صدایم گفتم:-یعنی می‌گویید منتظر معجزه باشم؟سید لبخندی زد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت و آیه‌ای زیر لب نجوا کرد:-و من یتق الله یَجعَل لَه مَخرَجا و یَرزُقه مِن حَیسثُ لا یَحتَسِب و مَن یَتَوَکَل عَلی الله فَهو حَسبه...بعدهم ادامه‌داد:-و هرکه به خدا توکل کند ازجایی که گمان نبرد او را روزی می‌دهند. یوسف تو در خانواده‌ی اهل تقوایی بزرگ شده‌ای. مگر بارها از زبان اهل علم بر سر منبرها معجزه‌ی اهل‌بیت را نشنیده‌ای؟ تو خود بگو تا به‌حال چند حکایت و روایت از عنایت امام‌حسین ع شنیده‌ای؟ چه قدر شنیده ای از گره های کوری که به دستان‌بریده عباس ع باز شده؟ مشکل تو از آن کور و فلج‌هایی که دخیل به پنجره‌فولاد می‌بندد و شفا گرفته راهی دیارشان می‌شوند لاعلاج‌تر که نیست. برو، برو و دخیل به دامان اهل‌بیت و فرزند حاضر و ناظرشان امام زمانت عج ببند.آرام شدم. چنان آرام شدم که گویی تا به‌حال رنجی در حیاتم ندیده‌ام. کلاهم را برسرم گذاشتم. با سید دیده‌بوسی کردم و به درگاهی که رسیدیم؛ سید مرا در آغوش گرفت و خداحافظی گرمی کردیم. کمی که از درب فاصله گرفتم صدای فریاد سید را شنیدم که می‌گفت:-یوسف تو با حسین ع باش! ببین که برایت چه‌ها نمی‌کند!اندکی تامل کردم و دستی برای سید تکان دادم. جان به پاهایم آمده‌بود. سید با حرف‌هایش جوانه امید را دوباره در دلم به‌وجود آورد. از کوچه‌ها که می‌گذشتم یاد یاور افتادم. حس می‌کردم چیزی از من مخفی می‌کند. عزمم را جذب کردم و به‌طرف خانه‌اش رفتم. کلون در را که زدم صدای ترسان زنی به‌گوش رسید:-کیستی؟ چه‌میخواهی؟خودم را معرفی کردم و گفتم که به قصد دیدار یاور آمده‌ام. زن همانطور که محکم رویش را گرفته‌بود در را باز کرد و مقابل در آمد. سرم را پایین انداختم و از حال یاور جویا شدم که گفت:-هنوز به خانه نیامده. من و بچه‌ها هم خیلی دل‌نگران شده‌ایم! خبری از او ندارم.این سخن را که شنیدم؛ شکم بیشتر به یقین تبدیل شد. خداحافظی کردم و به‌طرف خانه روانه شدم. عزا گرفته‌بودم که حال چگونه با اهل‌خانه رو‌به‌رو شوم! به کوچه آخر که رسیدم سرعت گام‌هایم را کمتر کردم تا دیرتر برسم. ولی بی‌فایده بود. چند دقیقه بعد خود را مقابل در خانه یافتم. چندبار دستم را سمت در بردم و دست لزید. بار آخر به خودم نهیبی زدم و کلون در را با قدرت زدم. بعد از چند لحظه سکوت عقیق با چشمانی که بی‌شباهت به دو کاسه خون نبود در را به‌رویم گشود. رنگش پریده‌بود و چشمانش به قرمزی می‌زد. نیازی به پرسش نبود خودم جوابش را می‌دانستم. وارد اندرونی که شدم ماه‌گل لیوان لیوان به مادر آب‌قند می‌خوراند و قربان‌صدقه‌اش می‌رفت. عماد هم کنار حوض نشسته‌بود و سرش را روی زانوانش گذاشته‌بود. عقیق که تازه از پله‌های اندرونی پایین آمده‌بود سرم فریاد کشید:-یوسف تو را به خدا بگو هرچه عماد گفت مزاح‌است و شوخی! سهراب پشت در است مگرنه؟ سهراب کجاست یوسف؟ برادرت کجاست؟این‌ها را گفت و روی زمین افتاد. ماه‌گل مادر را رها کرد و خود را به عقیق رساند و بلندش کرد. دیگر نمی‌توانستم این صحنه‌ها را تحمل کنم و خودم را به اتاق رساندم و تا می‌توانستم اشک ریختم و از خدا و اهل‌بیت پیغمبرش ص یاری جستم. صدای فریادهایم عقیق را هم آرام کرده‌بود و اشک‌های مادر را بند آورده‌بود. چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد. سهراب هرشب آن را می‌آورد و می‌خواند. بلند شدم و قرآن را برداشتم و شروع کردم به‌خواندن تا وقتی که نفهمیدم چگونه به خواب رفته‌ام! با صدای نجواهای مادرم چشمانم را باز کردم. از پنجره که بیرون را نگاه کردم؛ هوا گرگ و میش بود و هنوز به تاریکی می‌زد. همه‌چیز به‌قدری آرام بود که تازه به خاطر آوردم تا ساعتی دیگر قرار است چه بلایی به سرمان بیاید. مادرم تا چشمش به من افتاد بی‌هیچ معطلی و خیلی قاطع گفت:-حاضر شو برویم. دیر می‌شود!بی آنکه ناشتایی بخوریم حاضر شدم. مادر و عقیق هم عبا و روبنده کردند و به‌همراه عماد به سمت میدان اصلی شهر به راه افتادیم. جمعیت زیادی دورتا دور میدان جمع شده‌بودند. مردان سیاه‌پوش بودند و زنان روبنده به‌سر باهم پچ‌پچ می‌کردند. همه به گمان خودشان آمده‌بودند تا قاتل کافری به سزای اعمالش برسد. هرکس چیزی می‌گفت. یکی ناسزا می‌گفت و دیگری خط و نشان می‌کشید. کسی هم برای خانواده‌اش دلسوزی می‌کرد. افرادی هم فقط ساکت بودند تا ببینند چه خواهد شد. کمی که گذشت دو قزاق سهراب را دست و پا بسته به بالای میدان آورد. امین‌بقایا و محکمه‌چی و دو جارچی هم همراهشان بودند. بعد از چند دقیقه سکوت جارچی‌ها با لحن آهنگینی شروع کردند:-به فرمان والاحضرت عادل! این قاتل بدکار! سهراب میرزای شمس؛ به جرم حرمت‌شکنی به اهل‌بیت و قتل یک مسلمان بی‌گناه، منشی الممالک فقید، در این میدان و در مقابل چشم شما به دار مجازات آویخته‌خواهد شد. تا عبرتی باشد برای همگان!بعد هم صدای شیپور و طبل‌هایشان هماهنگ با آهنگش به گوش رسید. از این لحظه به بعد نه چیزی می‌دیدم و نه چیزی می‌شنیدم! یاد حرف های سید افتادم. در دلم بی‌صدا بلند فریاد میزدم:- حسین جان... یا عباس، کمکمان کنید... الغوث ... الغوث... .از صدای شیون و گریه مادرم و عقیق چشمانم را باز کردم. سهراب روی چهارپایه‌ای چوبی بود و سربازی دستش را بالا برده‌بود تا چهارپایه را از زیر پایش بکشد. نفس همه در سینه‌هایشان حبس شده‌بود. قلبم طوری می‌زد که گویی می‌خواهد از حفاظ سینه‌ام بیرون بیاید. دست سرباز نزدیک چهارپایه بود که صدای فریادی بلند همه را در جا میخکوب کرد:-صبر کنید! دست نگه‌دارید!همه رویمان را به طرف صاحب صدا برگرداندیم. یاور بود. به همراه سی‌چهل قزاق که پشتش بودند. امین‌بقایا فریاد کشید:-چه‌می‌خواهی یاور؟ مزاحم اجرای حکم نشو!یاور سرش را با اطمینان بالا گرفت و طوماری که در دستش بود را نشان داد و گفت:-حامل فرمانی از سوی شخص جناب صاحب‌اختیار هستم!بعد هم با عجله به سمت محکمه‌چی آمد و حکم را به دستش داد. او هم بدون معطلی طومار را باز کرد و شروع به خواندنش کرد. بعد از چند لحظه با چشمان گرد شده رو به امین‌بقایا کرد و گفت:-اینجا چه‌نوشته جناب امین‌بقایا؟امین بقایا فوری طومار را از محکمه‌چی گرفت و او هم با چشمان گرد شده طومار را از مقابل صورتش پایین آورد. یاور با لحنی کنایه‌آلود گفت:-بگذارید من بگویم داخل طومار چه‌نوشته‌شده‌است!بعد هم صدایش را بلندتر کرد و گفت:-در آن حکم نوشته‌شده که سهراب بی‌گناه است! و گنه‌کاران اصلی کسانی هستند که او را بهتان بستند و خبیثانه نقشه‌شان را پیش بردند.بی‌اختیار می‌خندیدم و نفس‌نفس می‌زدم. یاور ادامه داد:-می‌خواهید بدانید آن مجرمان خبیث چه‌کسانی هستند؟بعد هم نگاهش را سوی امین بقایا سوق داد و گفت:-بله! همین جناب امین بقایا که بی‌هراس از خدا نقشه قتل منشی الممالک را کشید و جنازه‌اش را هم مقابل تکیه انداخت و طوری صحنه‌سازی کرد که همه‌چیز روی سر سهراب بی‌نوا آوار شود. می‎‌دانید چرا؟ چون منشی الممالک حساب‌هایی که توسط او دستکاری شده‌بود را داشت و او را تهدید کرد به اینکه به شاه می‌گوید.جمعیت در شوک عظیمی فرو رفته‌بود. سهراب هم بالای چهارپایه خشکش زده بود گویی انگار نه انگار که روی چهارپایه است. به‌ناگاه نگاه مردم به طرف امین‌بقایای بهت‌زده برگشت و فوج فریادهای مردم برسرش هجوم آورد که با صدای یاور خاموش شد:-و اما ماجرای کتیبه‌های تکیه دولت که به‌جای ریسه بدل شده‌بود! امین بقایا نزد من آمد و در عوض صد کیسه زر از من خواست تا در غذای سهراب دارویی خواب‌آور بریزم و خودم هم از آنجا بروم. در زمانی که من آنجا حضور نداشتم سرسپرده‌های او تمام سیاهه‌ها را پایین کشیدند و ریسه‌ها را جای آن به دیوار زده‌اند. و باز هم باید بگویم که این کار نقشه شخص جناب امین‌بقایا و جناب حاج یونس اسماعیلی است!این جمله مثل این بود که کسی ظرفی از آب یخ روی سرم خالی کند. چطور ممکن بود حاج‌یونس این کار را کرده‌باشد؟ یعنی در تمام این مدت محبتش‌های آکنده به کینه بوده؟ باور نمی‌کردم!یاور ادامه داد:-آنها می‌خواستند انحصار پارچه دربار را که سال‌ها در دست پارچه‌شمس بود از آن خود کنند. حال من این‌ها را گفتم تا هم سهراب میرزا را تبرئه کنم و هم مجرمین واقعی را دستگیر کنم. بعد هم به قزاق‌ها دستور داد تا امین بقایا و حاج یونس را از میان مردم دستگیر کنند و به دارالحکومه ببرند. مردم هنوز در تب و تاب بودند. دو سرباز دستان سهراب را باز کردند و بازوانش را گرفتند و از میدان پایین آوردند. اشک شوق گونه‌هایم را خیس کرده‌بود. نمی‌خواستم آن ‌زمان به هیچ‌چیز جز معجزه‌ای که رخ داده‌بود فکر کنم. سوار درشکه‌ای شدیم و به خانه رفتیم. آوازه مجازات سخت مجرمین به گوشمان می‌خورد. از حاج یونس خواسته‌بودند بعد از دوران اسارتش از شهر برود و برای امین‌بقایا به‌جز عزلش فعلا تصمیم دیگری گرفته‌نشده‌بود و تا الان هم به کسی گفته نشد که چه بلایی بر سرش آوردند. یاور هم برای شهادت به‌موقع و صادقانه‌اش در مقابل همه، فقط با یک درجه تنزل به خاطر رشوه‌ای که گرفته بود در داروغه‌خانه باقی‌ماند.حال بعد از گذشت چند هفته که از آن ماجرا می‌گذرد نمی‌توانم اسمی جز معجزه روی این اتفاق خارق‌العاده بگذارم. با سهراب رهسپار بازار سیاهه‌فروشان شدیم. همه مردم شرمسار از تهمتی که به ما زده بودند وقتی به ما می‌رسیدند سرشان را به پایین می‌انداختند و شرم نگاه داشتند. با این حال سهراب با رویی گشاده‌تر از همیشه با آنها سلام و احوال‌پرسی می‌کرد و خم به ابرو نمی‌آورد. همانطور که به بالای بازار می‌رسیدیم نگاهم به سید افتاد که روبه روی دکان ایستاده‌بود و لبخند به‌لب مرا نگاه می‌کرد. پس از سلام و علیک با سهراب سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:-یوسف هنوز که حرف‌های مقابل درگاه خانه را فراموش نکرده‌ای؟لبخندی زدم و در جواب گفتم:-مگر می‌شود سخنان گوهربار شما را به‌دست فراموشی سپرد؟روی شانه‌ام زد و کتیبه‌ای که در دست داشت را به‌سویم گرفت و گفت:-پس به یاد آن دیدار این را از من قبول کن!کتیبه را که باز کردم دیدم با با خطی‌خوش و دوات قرمز روی کرباس سیاهی نوشته‌شده:-این حسین ع کیست که عالم همه دیوانه‌اوست...                                       </description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 10:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه خاتون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-noamdyhw5rjz</link>
                <description>زهرا شمس، کلاس هشتم-علی پسر پس داری چی کار می کنی بدو دیگه.اگه میخوای اینجوری کار کنی برو همون جایی که بودی.جلوی مغازه پسر ریز نقشی که زیر ده ها کارتن مدفون شده بود با صدایی ارام گفت:-چشم حاج کاظم ببخشید.و بعد کارتن ها را روی زمین گذاشت و دوباره به بیرون مغازه رفت تا بقیه ی اجناس را بیاورد.حاج کاظم که چایی اش را هورت می کشید و دائما از او ایراد می گرفت گفت:-هی پسر بعد از اینکه همه ی کارتنارو از بیرون اوردی برو زیرزمین این چندتا سفارشو آماده کن که تا همین الانشم خیلی دیر شده.علی با آستینش قطرات عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد و آخرین کارتن پرچم های مشکی را روی زمین گذاشت،هنوز کارتن به زمین نرسیده بود که حاج کاظم فریاد زد:-ای بابا تو که هنوز اینجایی من نمیدونم توی این بازار سیاهه فروشا چرا من باید گیر تو بیفتم؟ تا میرم بیرون و میام باید پرچما روی میز باشه شیرفهم شد؟؟علی سرش را تکان داد و از پله های بلند زیر زمین پایین رفت.روی قفسه ی پرچم ها یک لایه خاک نشسته بود و لای پیچ و مهره های آن پر از تارعنکبوت بود.چند سوسک مرده هم گوشه و اطراف زمین افتاده بودند.علی که به دیدن این صحنه ها عادت داشت جلو رفت و طبق نوشته ای که دستش بود پرچم ها را برداشت خواست چراغ را خاموش کند و از پله ها بالا برود اما چیزی توجه اش را جلب کرد.از پایین قفسه ای که به دیوار پیچ شده بود پارچه ای سفید رنگ بیرون زده بود و به چشم میخورد.علی بسته ها را روی پله گذاشت و جلو رفت پارچه را دودستی گرفت و آن را به زحمت بیرون کشید.رنگ سفید پارچه به خاطر گرد و خاک خاکستری و بخش هایی از آن پاره شده بود و طرح روی آن با دیگر پرچم های داخل انبار متفاوت بود. علی گرد و خاک را کنار زد و متوجه کاغذی شد که به پرچم وصل بود، روی کاغذ با خطی نسبتا بد آدرسی نوشته شده بودعلی با کنجکاوی پرچم را در دستش گرفت و همراه با دیگر بسته ها به طبقه ی بالا رفت خواست ماجرا را برای حاج کاظم تعریف کند که دید او مثل همیشه مشغول داد و بیداد و دعوا کردن است بنابر این پرچم های مشکلی را روی میز گذاشت و همراه با پارچه ی سفید از مغازه بیرون رفت.خواست به طرف دوچرخه اش برود اما پشیمان شد و به سمت خیابان راه افتاد و سوار ماشین زرد رنگی شد.کاغذ را به راننده نشان داد و گفت:-ببخشید شما میتونین منو تا اینجا ببرین؟راننده نگاهی به کاغذ انداخت گفت:-آره بچه جون من این محله رو حفظم.علی خواست بگوید که من بچه نیستم فقط کمی ریزنقش هستم اما دید که بهتر است سکوت کند و زودتر به مقصد برسد.راننده وارد کوچه ی باریک و قدیمی ای شد ، چندمتر جلو تر ایستاد و گفت:-خب بچه تا ته همین کوچه برو بعد بپیچ سمت چپ ته اون کوچه یه در سبزه چوبیه خو؟حالا پول ما رو بده بریم که خیلی کار داریم.علی پول رو به راننده داد و از ماشین پیاده شده همینطور که داشت از کوچه رد می شد نگاهش به خانه های آجری و قدیمی کوچه افتاد که روی در و دیوارشان چند پرچم خورده بودعلی پول رو به راننده داد و از ماشین پیاده شده همینطور که داشت از کوچه رد می شد نگاهش به خانه های آجری و قدیمی کوچه افتاد که روی در و دیوارشان چند پرچم خورده بود وقتی به در سبزی که راننده گفته بود رسید مکثی کرد و چند ضربه به در زد.کسی جواب نداد دوباره چند ضربه زد و صدای نزدیک شدن قدم های کسی را شنید.پیرمردی در را باز کرد و پرسید:-با کی کار داری جوون؟علی که از شنیدن کلمه ی جوون ذوق کرده بود لبخندی زد و گفت:-راستیتش یه بسته برای صاحب این خونه آوردم.-صاحب خونه که خیلی وقته عمرشو داده به شما حالا بیا تو این همه راه اومدی یه چایی بخور تا ببینم چی آوردی.علی از در چوبی گذشت و وارد خانه شد.پرچمی با گلدوزی یا حسین در سمت چپش به چشم می خورد وقتی جلوتر رفت و وارد حیاط خانه شد خشکش زده بود.دور تا دور حیاط پر از در های چوبی با پنجره های مستطیل شکل بود و همه ی دیوار های حیاط پر از پرچم های شیر و خورشید بود که با اسم ائمه و دعا های دیگر مزین شده بود.در سمت راست و چپش تو سکو بود که چند پله ی کوتاه داشت و راه رفتن به اتاق ها بود.دقیقا در زیر چند اتاق پله های کوچکی بود که به سمت پایین می رفت.علی بالا ی سرش را نگاه کرد و دید که حتی سقف حیاط هم با پرچم های شیری رنگی که نماد شر و خورشید داشت بسته شده بود و فقط از جایی که پرچم ها به یکدیگر متصل شده بودند نور می تابید.صدای آشنایی علی را از حال خود بیرون آورد و گفت:-آهای جوون چرا اینجوری نگاه می کنی؟خونه ندیدی تاحالاعلی که هنوز هم در تعجب و شگفتی مانده بود گفت:-چرا دیدم اما ... اما اینجا فرق داره این پرچما ...-حقم داری که تعجب کنی.اینجا خونه ی خاتونه توی این خونه صد ساله که مجلس عزای امام حسین برگزار میشه.صاحب اینجا گفتم که خیلی وقته مرده و پسرا و نوه ها و نتیجه هاشم اینجا نیستن اما هرسال عاشورا تاسوعا میان و مجلسشون رو برگزار میکنن.از صدسال پیش هیچکسی به این پرچم ها دست نزده و عوضشون نکرده برای همینه که بعضی جاهاشون پوسیده و روشون شیر و خورشید داره.منم اینجام تا مواظب این خونه باشم و نزارم کسی بهش آسیب بزنه.علی که تازه همه ی ماجرا رو فهمیده بود پارچه را از کیفش بیرون آورد و گفت:-من توی بازار سیاهه فروشا کار میکنم و این پرچمو امروز دیدم و اوردم اینجا.نمیدونم کی سفارش داده بوده و ماله چه زمانیه فقط میدونم که باید بدمش به شما.پیرمرد پرچم را گرف و بوسید و روی صندلی کنارش گذاشت و رو به علی گفت:چاییتم که نخوردی جوون،زودتر بخور تا سرد نشده.علی کیفش رو برداشت و از پیرمرد تشکر کرد و همونطور که زیرلب اسم خاتون رو می گفت از در چوبی بیرون رفت.</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 10:42:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم مثل مقاومت آبادان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-elwinqqnbcrt</link>
                <description>باران کنگرلو؛ کلاس هشتمموج رادیو را روی رادیو نفت آبادان تنظیم می‌کند و صدایش را بلند می‌کند در حالی که به صدای مضطرب گوینده که اخبار جنگ را می‌گوید گوش می‌کند نگاهش را در مغازه ی کوچک می‌چرخاند  تا نگاهش به اوستا و بادبزنش می‌رسد سکوت را می‌شکند:- اوستا ما چرا موندیم تو این شهر مردم همه رفتن فقط ما موندیم، وقتی کسی تو شهر نیست کی میاد از ما پارچه سیاه محرم بخره اخه؟با لهجه‌ی آبادانی‌اش و آرامش همیشه‌گی‌اش گفت:- بریم که شهرو دو دستی تقدیم عراقی ها کنیم؟سعید چند ثانیه صبر می‌کند و می‌گوید:- خود سپاه گفته شهرو تخلیه کنید برید ماهشهر یا پیش فامیلاتون تو شهرای دیگه، حتما خطرناکه که گفتن الکی که نمی‌گن.با بی حوصلگی می‌گوید:- اگه بمونیم حداقل دلمون نمی‌سوزه که رفتیم و شهر رو تقدیم عراقی‌ها کردیم، بعدشم یه عمره من تو این شهر دارم پرچم سیاه محرم می‌فروشم امسالم می‌مونم برای همون چند تا خونواده ای که تو شهر هستن.سعید هم حرف اوستا را قبول دارد هم می‌خواهد از شهر برود اما دل کندن از شهری که در آن بزرگ شده برایش سخت است.صدای رادیو جایگزین صدای همهمه ی مردم شده‌است، سعید نگاهش به پارچه‌های سیاه مغازه کوچکشان درست در وسط بازار که می‌افتد دلش برای سال‌های پیش و همشهری‌هایش تنگ می‌شود و با خودش فکر می‌کند که ممکن است دوباره شهر مثل قبل بشود که صدای انفجار، او و اوستا را از افکارشان بیرون می‌آورد و سریع از مغازه بیرون می‌روند و در سرسرای بازار می‌ایستند و متحیرانه به بیرون نگاه می‌کنند. اوستا در حالی که آرامشش را از دست داده به سعید می‌گوید:- برو، برو بشین تو مغازه من برم ببینم چه خبره.و سریع از بازار خارج می‌شود، سعید چند ثانیه‌ای به مغازه خیره می‌شود و تصمیم می‌گیرد او هم برود و ببیند چه خبر است.و سریع از بازار خارج می‌شود، سعید چند ثانیه‌ای به مغازه خیره می‌شود و تصمیم می‌گیرد او هم برود و ببیند چه خبر است. در را می‌بندد و به سمت در خروج بازار می‌دود. چشمش که به بیرون می‌خورد جلوی آسمان آبی را دود سیاهی گرفته، کمی می‌ایستد و تمام اتفاقاتی بدی که ممکن است افتاده باشد را مرور می‌کند، کمی جلوتر از او اوستا با چند رزمنده درحال صحبت کردن است تصمیم می‌گیرد تا آمدن او، به سمت خانه ای که از آن دود می‌آید برود، با تمام توانش شروع به دویدن می‌کند به خانه کوچک قدیمی می‌رسد، هنوز دود از سقف بیرون می‌آمد اما خود خانه زیاد تخریب نشده بود همین موضوع سعید را کنجکاو تر می‌کند آرام در نیمه باز چوبی را باز می‌کند و وارد می‌شود متحیرانه چشمش را می‌چرخاند اما چیزی در راهروی طولانی و کمی تخریب شده کمکی به رفع کنجکاویش نمی‌کنند. پایش را از روی چوب‌ها و آجرهای های روی زمین می‌گذارد و آرام رد می‌شود، یک آجر سبک کوچک برای دفاع از خودش برمی‌دارد و راهش را ادامه می‌دهد تا به یک اتاقک کوچک می‌رسد که در چوبی قهوه‌ای روشن و بلندش از جا کنده شده و روی زمین افتاده نفس عمیقی می‌کشد و با احتیاط وارد اتاق می‌شود مرد جوانی درحالی‌که پشت به سعید ایستاده با چیز‌هایی مثل مین را جا‌به‌جا می‌کند، سعید در‌حالی که از دیدن مین‌ها کمی ترسید است با نگرانی سلام می‌کند، مرد جوان سریع به طرف او بر‌می‌گردد و با عصبانیت می‌گوید:- اینجا چکار می‌کنی بچه؟از نداشتن لهجه می‌شد متوجه می‌شود که اهل این دور‌و‌بر‌ها نیست، سعید با نگرانی می‌گوید:- من بچه نیستم ۱۵ سالمه، صدای انفجار اومد بعد من اومدم ببینم چه خبره.مرد جوان که کمی آرام شده‌است می‌پرسد:- خونه‌تون نزدیک اینجاست؟او که حالا از ترسش کم شده  جواب می‌دهد:- نه، من تو اون بازار سیاه‌فروشان‌ کار می‌کنم.مرد دوباره می‌پرسد:- پس خانوادت کجان؟ رفتن از شهر؟سعید کمی بغض می‌کند و می‌گوید»- خدا رفتگان شما رو بیامرزه، سه سالم بود هم مادرم هم آقام تو یه کارگاه کار می‌کرد که اونجا آتیش گرفت و عمرشونو دادن به شما. الانم پیش اوستام که یه‌جورایی عموم میشه زندگی می‌کنم اونم تنهاست.مرد که ناراحت شده می‌گوید:- خدا رحمتشون کنه، اگه قول بدی به کسی چیز نگی بهت می‌گم ما اینجا داریم چی‌کار می‌کنیم.سعید، به مرد جوان قول می‌دهد. مرد لباس خاکی‌اش را می‌تکاند و سمت او می‌رود و می‌گوید:- ما اینجا مین خنثی می‌کنیم و می‌سازیم و کلا کارمون یه‌جورایی تامین تجهیزات جنگیه.سعید درحالی‌که ترسیده می‌گوید:- پس اون صدای انفجار و اون دودا برای چی بود؟مرد که وسایل روی میز را مرتب می‌کند می‌گوید:- اون چیز خاصی نبود داشتیم یه چیزی رو امتحان می‌کردیم.سعید که هنوز کنجکاویش بر‌طرف نشده می‌گوید:- پس چرا هیچ‌جا خراب نشده؟- اینجا امتحان نکردیم که چند متر اونور تر امتحان کردیم اما چون خیلی قوی بود دودش تا اینجا هم اومد، راستی اسمت چیه؟سعید که به مرد جوان اعتماد کرده اسمش را می‌گوید و اسم او را هم می‌پرسد:- احمداحمد کمی مکث می‌کند و می‌گوید :-  ببین سعید اینجا رو مردم کلا تخلیه کردن یعنی چون اینجا اصلا خونه نیست و مردم زندگی نمی‌کنن مغازه‌دارا تخلیه کردن بخاطر اینکه کارایی که ما اینجا می‌کنیم خطرناکه، عجیبه که شما هنوز نرفتین.- آخه اوستا راضی نمی‌شه بریم نه از اینجا نه از شهر نه از بازار می‌گه من پنجاه ساله دارم سیاهی می‌فروشم برای محرم بعد یه‌دفعه بذارم برم، یعنی وجدانش نمی‌ذاره که بذاره بره.احمد سمت اجاق‌گاز کوچک می‌رود و شعله را خاموش می‌کند تا برای سعید چای بریزد کمی فکر می‌کند و می‌گوید:- شما باید از اینجا برین می‌دونم سخته ولی باید اوستاتو راضی کنی حداقل اگه از شهر نمی‌رین دیگه نیاین بازار بهش بگو بخاطر جون خودشه وگرنه هیچکس دوست نداره شهرشو ول کنه بره. ایشالا تا چند وقت دیگه که جنگ تموم شد همه مردم به خوبی و خوشی میان تو شهر دوباره مثل قبل همه زندگی می‌کنن.سعید چیزی نمی‌گوید، احمد دو لیوان چای را سمت او می‌آورد و روی چهارپایه می‌نشیند و می‌گوید:- گفتم که بهتره برین ولی شاید اوستا راضی نشه اگه نشد تو می‌تونی اگه دوست داشتی بیای اینجا و تو کارا به من کمک کنی ولی از همین الان بهت دارم می‌گم که فقط می‌تونی تو کارایی که خطرناک نیست کمک کنی.سعید قبول می‌کند و به سمت مغازه می‌رود. تا به مغازه برسد به فکر راهی برای راضی کردن اوستا برای دل‌کندن از بازار بود تا به مغازه می‌رسد با نگاه عصبانی اوستا روبه‌رو می‌شود و با اضطراب سلام می‌کند، اوستا عصبانیتش را قورت می‌دهد و می‌گوید:- و علیکم السلام آقا سعید، کجا تشریف برده بودین؟ دل ما خوش بود که مغازه رو سپرده بودیم دست شما.سعید تمام ماجرا را برایش تعریف می‌کند و به خانه برمی‌گردند. صبح فردا سعید به آن خانه کوچک نزدیک بازار می‌آید و به احمد و دوستانش کمک می‌کند، سعید و اوستا در شهر ماندند و نمی‌گذارند شهر به دست عراقی‌ها بیفتد.</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 10:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر پر از اتفاق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-pjxew2nj7dsd</link>
                <description>به قلم زینب لنگرودی کلاس هفتمروزی روزگاری در سال 1987 دریک دهکده ی کوچک به اسم گورچه دختر جوانی به اسم لینا تنها زندگی می کرد . لینا زمانی که سه سال داشت پدرش را از دست داد و تنها با مادرش زندگی میکرد ولی مادرش چهار سال پیش یک بیماری سخت و دشوار گرفت و مادرش را هم از دست داد . لینا برای اینکه بتواند خرج زندگی خود را در اورد ، شروع کرد به یادگیری خیاطی و طی چند سال خیاط ماهری شد ولی با این حال تصمیم گرفت به دانشگاه خیاطی پاریس هم برود  اما شهریه ی دانشگاه بسیار زیاد بود . لینا برای اینکه بتواند خرج زندگی خود را در اورد ، شروع کرد به یادگیری خیاطی و طی چند سال خیاط ماهری شد لینا هیچ وقت نا امید نمی شد او تصمیم گرفت  سه ماه کامل تابستان را  کارکند و به کوگن برود تا لباس هایش را گران تر پفروشد و پول بیشتری بگیرد .  بعد از سه ماه لینا صبح بلند شد و سریعا به ایستگاه قطار رفت و بلیت خرید و منتظر بود تا قطار برسد که دید یک پیرزن احتیاج به کمک دارد . لینا ساک و وسایلش را روی صندلی گذاشت و به طرف او رفت پیرزن را از روی زمین بلند کرد و کنار خود نشاند خواست وسایلش را بردارد که دید چمدانش نیست. سریع اطراف خود را گشت و از ادم هایی که کنارش نشسته بود پرسید ولی هیچ کدام نمی دانستند که چمدان لینا کجاست .لینا رفت از پلیس ایستگاه پرسید ایا شما یک چمدان قهوه ای ندیده اید که یک نفر از روی ان نیمکت سبز برداشته باشد . پلیس در جواب به لینا گفت یک نفر را میشناسم که میداند وسایلت کجا هستن  لینا سریع پرسید که چه کسی را میشناسید پلیس گفت او دختری مانند خودت است اسمش انجلا است و برای اینکه پدرش نمی گذارد کاراگاه شود به صورت پنهان اینجا کار میکند چون اینجا دزدی زیاد شده است کار ما پلیس ها سخت شد ولی اون واقعا کمک بزرگی برای ما است .  وارد یک راه رو تنگ شدیم و به اتاقی کوچیک رسیدیم که روی در ان نوشته شده بود انجلا پاتس کاراگاه خصوصی در خدمت هستم .سریع اطراف خود را گشت و از ادم هایی که کنارش نشسته بود پرسید ولی هیچ کدام نمی دانستند که چمدان لینا کجاستدر را باز کردند و دختری در روبه روی انها نشسته بود کمی با هم صحبت کردند و بعد لینا از چمدون خود برای انجلا گفت و انجلا در پاسخ جواب داد فکر کنم باز جک به بهانه ای چمدون شما را برداشته باشد خب بیاید سریع پیش کاترین برویم  لینا سریع پرسید کاترین چه کسی است .انجلا گفت او دوست من است در تمام این سال ها به من کمک کرده است . بعد از اتاق لینا خارج شدیم و از ایستگاه خارج شدند و پلیس هم از انها خداحافظی کرد و به سمت کتابخانه ی بغل ایستگاه رفتیم و انجلا هی کاترین را صدا زد و بعد زنی مسن وارد شد و انجلا کمی با کاترین صحبت کرد و بعد کلید ماشین را از کاترین گرفت.  بالاتر یک ماشین مشکی زیبا دیدیم لینا که اولین بارش بود سوار ماشین می شد کلی هیجان داشت انجلا سریع سوار شد و ماشین را روشن کرد و زمانی که لینا سوار شد سریع حرکت کردند . بعد از دو  ساعت رانندگی به  منطقه ای رسیدیم که یک طویله داشت  و باهم به داخل رفتیم پسری 6 یا 7 ساله روی کاه ها خوابیده بود لینا بیدارش کرد و بعد سریع از ان پرسید چمدان را کجا گذاشتی جک نتوانست چیزی بگوید و سریع شروع به گریه کرد انجلا ارامش کرد و بعد از او پرسید چمدانی که امروز از ایستگاه دزدی را کجا گذاشتی جک گفت فکر کردم در ان غذایی یا پولی است اما فقط چند دست لباس بود مادر من خیلی زیاد مریض است به دنبال پول برای مداوای ان هستم لینا که موضوع را فهمید به جک قول داد پول لباس هارا به او بدهد و سریع  به همراه انجلا به ایستگاه قطار برگشتند . لینا که خواست بلیط بگیرد یک دفعه انجلا دستش را گرفت و گفت پدر من یک کارخانه ی پوشاک در پاریس دارد و من طرح های تو را دیدم و واقعا خیلی زیبا بود و مخصوصا کاری که تو برای جک کردی برای من قابل احترام بود چون تو خودت خیلی به ان پول احتیاج داشتی تو واقعا ادم مهربانی هستی بعد با هم سوار قطار شدند و زمانی که لباس هارا فروختند به دهکده برگشتند و لینا تمام پول را به جک داد و به همراه لینا به پاریس رفتند و زمانی که به کارخانه رسیدند لینا تمام طرح هایش را نشان پدر انجلا داد و پدر انجلا خیلی از این طرح ها خوشش اومد و تصمیم گرفت لینا را بعنوان طراح کارخانه استخدام کند لیناخوشحال شد و  سپس در دانشگاه نیز ثبت نام کرد لینا بعد از دوسال به یکی از معروف ترین طراح های لباس فرانسه تبدیل شد .</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 20:55:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان هایی که روباه ها را نمی شناسند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%AF-q03jyyw6isuz</link>
                <description>به قلم حنانه عبادی، کلاس دهمشب آمد و چهره ماه را بالاخره در آسمان دیدم ، روز ها طولانی شده اند و دلم برای ماه تنگ می‌شود، همیشه به ستاره های اطرافش که هیچ وقت تنهایش نمی‌گذارند حسادت میکنم ! حالا وقت درد و دل های من شده ماه آمده تا به حرف های من گوش بدهد ، خسته تر از هر روز به پشت کارآگاه خاله رنگارنگ ، جایی کوچک و تاریک که بعد از یک هفته در روستا بودن ، آنجا را برای سکونت پیدا کرده  بودم ، رسیدم .شب آمد و چهره ماه را بالاخره در آسمان دیدم ، روز ها طولانی شده اند و دلم برای ماه تنگ می‌شود، همیشه به ستاره های اطرافش که هیچ وقت تنهایش نمی‌گذارند حسادت میکنم !دستم را زیر سرم گذاشتم و به پهلو درازکشیدم و پاهایم را در شکمم جمع کردم ، دُم زیبا و گرمم و البته پز از گِل و پشه های مرده بینش را مثل پتو روی خودم انداختم . چوب های کف اتاق نم دار و خیس بود اما پس از کمی روی آنها خوابیدن به جای گرمی تبدیل میشد ، همین طور که دراز کش بودم صدای پای خاله رنگارنگ پلک هایم را دوباره باز کرد و از میان چوب ها او را دیدم ، دختری با موهای بلد و قهوه ای که همیشه بافته شده اند و یک پیراهن زرد با جوراب شلواری های سفید و تمیزش که باعث شده بود کفش های نارنجی اش بیشتر جلب توجه کنند ، او همیشه به مهربانی و خوش برخوردی معروف است ۱۹ سال دارد اما از زن های ۶۰ ساله هم مهارت های بیشتری دارد و به زندگی روستایی مسلط تر است ، مثل بقیه نیست که غر غر کند و سر بچه های بازیگوش در کوچه که بعضی اوقات دزد تخم مرغ ها می‌شوند داد بکشید و گوسفند ها را بزند و به زور در تویله جا کند !اینبار که به کارآگاه آمده بود مشغول مرتب کردن نخ ها و دار های قالی بود ، به گمانم آمده  بود که از نبودن من و دیگر حیوانات وحشی مطمئن شود و همین طور در طویله مرغ ها را هم محکم کند و راحت بخوابد !بعد از تمام شدن کارش در کارآگاه از پله ها بالا رفت و در اتاقش که درست بالای سر من است رسید ، مثل همیشه صندلی پایه هلالی اش را برداشت و شروع به قصه خواندن کرد ، صدای پایه های صندلی که روی چوب حرکت می‌کردند به گوش می‌رسید و همین طور پچ هایش هم مرا متوجه داستان خواندنش می‌کرد،  ای کاش که این قصه ها را بلند می‌خواند!بعد از این که رنگارنگ خوابید و صدا ها کم شدند نگاهی به دستانم انداختم ، حتی از مچ مرغ ها هم کوچک تر شده بود ! خودم رابیشتر جمع کردم تا جلوی صدای قار و قور شکمم را بگیرم ، آرزو میکنم که فردا بتوانم دوباره بایستم و سر درد و دل پیچه ام بهتر شود ، نمی‌دانم که آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا می‌شود یا بازهم باید گرسنه بخوابم !گناه من چیست که یک روباه به دنیا آمدم و غذای من مرغ های عزیز انسان ها ست ؟ هر شب این جمله از ذهن من عبور می‌کند ، وقتی که به هر چه ضعیفتر شدنم دقت میکنم . در حال فکر کردن بودم که ناگهان چارلی را دیدم !گناه من چیست که یک روباه به دنیا آمدم و غذای من مرغ های عزیز انسان ها ست ؟ خدای بزرگ ! الان وقت پیش آمدن لحظه های دوراهی نیست ، چارلی یک روباه است و گرسنه و همین طور بهترین دوست من ، اینجا هم مرغداری است و خانه بهترین و زیباترین دختر دنیا ! نمیدانم چه کنم به چارلی کمک کنم یا از رنگارنگ محافظت ؟چارلی نزدیک تر شد ، اما برخلاف تصورم به سمت طویله نرفت ! عجیب بود چرا باید این کار را می‌کرد؟  ترسی که داشتم بیشتر شد آنقدر که چشمانم سیاهی رفت نمی‌دانم که چه در سر دارد ._هی رالی !_ آااااووو ! تو از کجا میدونستی که من اینجام ؟ آم چه‌طوری منو دیدی ؟ اصلا کی اومدی ...چارلی حرفم را قطع کرد و گفت_ هیسسسسس ! آروم باش الان رنگارنگ رو میکشونی پایین ._ مگه تو برای کار بدی اومدی که نگران متوجه شدن رنگارنگی ؟_ چی ؟! کار بد ؟ یعنی غذا خوردن بده ؟ بعدشم من برا شکار نیومدم ، اومدم یه خبر بهت بدم !_ چ چ چ چی ؟ چه خبری ؟_ شنیده بودم که یه کلاغ ده بالا هر روز از خونه خان پنیر برمی‌داره و برای بچه هاش میبره ._ خب_ امروز داشتم اتفاقی رد میشدم که دیدمش ! بعد باخودم فکر کردم که شکار خوبیه ، تعقیبش کردم دیدم که وقتی میره لونش تا بچه هاش رو یه جا جمع کنه چند دقیقه ای زمان میبره و پنیر رو تو دهنش نگه میداره ._ خب !_ خب نداره!  مگه تو کلاغ دوس نداری ؟ _ الان مگه تو برا من کلاغ آوردی؟  این قصه ای که گفتی چی بود اصلا چی داری میگی ؟ برو بزا بخوابم !_ بابا تو چرا انقدر خنگی ! ببین من یه نقشه خوب برا شکار اون کلاغ و بچه هاش دارم ، فقط باید دونفر باشم ، اگه هستی فردا راس ۴ بیا اول ده !_ آم خب_ خب نداره دیگه من منتظرتم،  فعلا ! لحظاتی رو گیج شدم ، اصلا نفهمیم چارلی چه منظوری داشت ! ذهنم شلوغ شده بود ، دلم میخواست ذهنمو تبدیل به یه کلاس بکنم و یه ناظم بد اخلاق واردش بشه و بگه سکووووووووت ! اما نمیتونستم خودمو آروم کنم ، تنها کاری که از دستم بر اومد خوابیدن بود و خوابیدم ...صدای خروس سلول های گرسنه ی من را متوجه کرد ، غریزه ای دارم حکم می‌کرد که خروس را یه لقمه چپش کنم اما نمیشد . با تمام بد بختی روی پا هایم ایستادم ، دوباره یه صبح دیگه و تلاش های بی ثمر برای گشنه نماندن ! مطمئن بودم که امروز آخرین تیر ترکش است و اگر چیزی نخورم میمیرم !با قدم های آرامم بالاخره به پشت در کلبه رسیدم ، دیگر لازم به یواش و قایمکی راه رفتن نبود من آنقدر کوچک و بی جان بودم که هیچ یک از اهالی از من نمی‌رسیدند. برخی ها که اصلا منو با گربه اشتباه می‌گیرند!به محض این که خواستم قدم از قدم بردارم یاد حرف های چارلی افتادم ! ترس و استرس تمام وجودم را در بر گرفت،  با توجه به شناختی که از چارلی دارم میدانم که نقشه اش بوی دردسر می‌دهد خواستم که از فکرش بیرون بیایم که ناگهان یاد آخرین تیر ترکش اوفتادم ...دلم را به دریا زدم و فقط راه رفتم ، به هیچ چیز فکر نکردم و جمله ی هر چه پیش آید خوش است را تکرار و تکرار کردم  ، رفتم تا به اول ده رسیدم جایی که نمی‌دانم ادامه اش کجاست !_ بههههههه ، میبینم که اومدی !_ نقشت چیه ؟_ وایستا نگا کن !_ اگه من قراره تماشاچی باشم پس چرا گفتی بیام ؟؟_ اههه مثل این که خیلی گشنت نیستا ! من با تو کاری ندارم و نقشمم یه نفری جلو میره اما به خاطر اون روز که از لای جو نجاتم دادی گفتم بزا بیای تا دونفری کلاغ رو پر پر کنیم ! _ خب ، ب ب باشه پس من منتظرمکمی بعد سیاه پری آمد و همانطور که چارلی گفته بود با یک قالب پنیر در منقارش .کمی بعد سیاه پری آمد و همانطور که چارلی گفته بود با یک قالب پنیر در منقارش .سیاه پری نشست و بچه هاش یکی یکی در حال اومدن بودن که چارلی دوید رفت پای درخت ! شروع به تعریف از کلاغ کرد ، فقط از صداش هی دروغ و دغل میگفت  ! خیلی برای من عجیب  بود . نفهمیدم چی شد که سیاه پری پنیر رو انداخت و شروع به آواز کرد ، بعد چارلی از بهتر شدن صداش موقع پرواز حرف زد ، سیاه پری هم پرواز کرد ، بعد چارلی گفت که بیاد کنارش تا صداش بلدتر باشه و بهتر ! سیاه پری هم اومد !!! خدایا چرا باید سیاه پری باور کنه ؟ چارلی چه‌قدر دروغگو ماهریه ، عجب کلکیه ؟ صدای سیاه پری چه قشنگی داره آخه ؟همین لحظه بود که چارلی با تمام حرص و زورش پرید روی سیاه پری ! بلند بلند میخندید و سیاه پری رو میزد و زخمی می‌کرد!  سیاه پری داد میزد و بچه های تازه از تخم در اومدش غار غار می‌کردند ! دیدن این صحنه خیلی وحشتناک بود اصلا من شک شده بودم و از جام جم نمیخوردم ، نه حرفی زدم نه کاری کردم فقط نگاه کردم حتی پلک هم نزدم ، صدای قلبم را سیاه پری هم شنید ! عقب عقب رفتم ، فکر نمیکردم چارلی همچین روباهی باشد ! حالا میفهمم که چرا رنگارنگ با همه مهربان است الی من ، حالا مطمئن میشوم شایعه های انسان ها در مورد مکاری و دزد بودن روباه ها درست است ! حالا میدانم که باید از چارلی دوری کنم ، من یک روباه گشنه اما با احساس و عاطفه ام که دنبال یک غذای بدون حیله برای خوردن است ، من میرم و وصیت نامه مینویسم تا همه بفهمند که روباه ها همه مکار و دزد نیستند !وصیت روباهی به نام رالیتاریخ ۵/ ۳ / ۱۴۰۰ برایانسان هایی که روباه ها را نمی‌شناسند.</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 11:41:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی استارآیس!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D8%B3-n4p8w8gms10f</link>
                <description>به قلم حانیه منافی، کلاس نهم- دکتر چقدر فرصت داره لطفا به خودش نگید من دوست اش هستم فقط بگید چقدر وقت داره ......سر بازی بیسبال توانستم تیم را نجات دهم و باز تبدیل به قهرمان دوست داشتنی اذرخش های فالز شوم. بیرون ایستادم تا مادر بیاید . با تد و بیلی درباره کلاس های تابستونی مدرسه سرگرم حرف زدن شدم وقتی که مامان اومد قرار شد فردا ساعت چهار عصر بریم سینمایی که توی مرکز خرید جدید افتتاح شده فیلم ببینیم با تد و بیلی خداحافظی می کنم و به خانه بر می گردیم . تد موهای جو گندمی و چهره سفیدی دارد و قد بلند است ولی بیلی موهای خرمایی و قد کوتاه دارد ، برای همین بیشتر مواقع در گوشه زمین بازی می کند . ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدم و با استفاده از بی سیم جدیدی که اختراع بیلی هست به بچه ها زنگ زدم . محض رضای خدا همه شان خواب بودند . صبحانه ام را می خورم و جلوی در منتظر می مانم تا پدر من را به مدرسه ببرد اما کلاس های تابستانی مدرسه خیلی کسل کننده است و حوصله آدم را سر می برد .  دوست دارم هر چه سریعتر ساعت چهار برسد . بعد از انکه به خانه رسیدم و ناهار خوشمزه مادر را نوش جان کردم با بی سیم به بچه ها تماس می گیرم اما جواب نمی دهند . نگاهی به ساعت مچی ام می اندازم ای وای ساعت چهار و ربع است و من به سینما نرفتم . سریع حاضر می شوم و با دوچرخه به سرعت پدال می زنم در راه خود را سرزنش می کنم ، وقتی می رسم سریع با تمام سرعت می دوم  . جلوی در سالن پوستر سینمایی عقاب ها است  همان فیلمی که قرار بود با تد و بیلی ببینیم.وقتی می رسم سریع با تمام سرعت می دوم  . جلوی در سالن پوستر سینمایی عقاب ها است  همان فیلمی که قرار بود با تد و بیلی ببینیم.سریع وارد سالن میشم و خودم را به ردیف چهار می رسانم . تد و بیلی خشمگین به من نگاه می کنند اما زمانی که کمی از فیلم می گذرد دوباره مثل سابق می شوند لحظات اخر تد می گوید : اخه مگه تو سال 1980 میلادی امریکا قدرت ساخت فیلم به این خوبی رو داره ؟ بیلی ادامه می دهد : دقیقا تا حالا در زندگیم  فیلم به این زیبایی ندیده بودم . من هم حرف هایشان را تایید می کنم سپس بیلی دوباره رو به من می گوید : در ضمن جناب مایکل شما دیر کردی و اصلا به روت نیاوردی یکی طلبت . من هم بدون جواب به راه رفتن ادامه می دهم . نزدیک پله های خروجی می شویم که تد به طور ناگهانی بیلی را هل می دهد منو تد دهانمان را از خنده گرفته بودیم اما وقتی رفتیم نزدیک بیلی ......درسته موضوع به حدی خطرناک هست که میتونه بیل رو به کشتن بده از وقتی از پله ها افتاد تومور درون مغزش خودشو نشون داد درسته تو دهه هشتاد میلادی تکلونوژی برای درمان تومور مغزی وجود نداره و بیلی در نهایت دو هفته فرصت داره ما تصمیم گرفتیم عمل جراحی  رو به تعویق بندازیم چون بسته به شرایط بیمار داره ._ اقای دکتر ما از بچگی با هم دوست بودیم خواهشا بگید چند درصد عمل موفقیت آمیزه ؟- متاسفانه نمی تونم خیلی امیدوارتون کنم ولی تیم ما سعی خودشو می کنه چون جون بیمار ها از هر چیزی مهم تره اگه عمل موفقیت امیز بود بیلی جان اسمیت زنده می مونه ولی اگر جواب نداد این دو هفته اخر زندگیشه .اشک ها مثل شبنم از گونه هایم روی زمین می ریزد روی صندلی بیمارستان نشستم و منتظرم تد بیلی را همراه خود بیارد اخه مگه میشه سیزده سال خودش را نشان ندهد ...اگه عمل موفقیت امیز بود بیلی جان اسمیت زنده می مونه ولی اگر جواب نداد این دو هفته اخر زندگیشه .وقتی بیلی امد سریع اشک هایم را پاک می کنم و سپس پیشنهاد می دهم بریم استار ایس بستنی بخوریم .دو روز از وقتی بیلی افتاد زمین می گذرد تازه از بیمارستان مرخص شده ولی نمی داند فقط دو هفته وقت دارد.می خواهم این دو هفته بهترین هفته های عمرش باشد . او بستنی شکلاتی با روکش قهوه انتخاب می کند همیشه همین طعم را دوست داشت تمام آن سیزده سال گذشته .در مغازه بستی فروشی مردی غریبه را می بینیم کچل است  و لاغر با قدی بلند و کت شلوار  قهوه ای تیره نزدیک ما می شود و خود را دکتر ارون راگنر معرفی می کند دبیر جدید علوم .بی سیم بیلی را که از بیمارستان اورده بودم به بیلی پس می دهم تا در خانه هایمان با هم در ارتباط باشیم .رفتن به شهر بازی ، رستوران ، ساحل و سینما همه و همه در سیزده روز گذشت فردا روز عمل بیلی است و من و تد بیشتر از هر موقع نگرانیم ساعت دوازده شب زنگ می زنیم به همدیگر  جایزه جشنواره علوم با عکسی که بیلی آن را بلند کرده است و ما در کنارش می خندیم روبه رویم است . جمله اخر را می گویم : شب بخیر بیلی عزیز...***صبح شده است دیشب نتوانستم بخوابم تمام شب را بیدار بودم سریع به همرا تد با دوچرخه به بیمارستان می رویم . بیلی در اتاق بستری شده . دقایقی دیگر عمل می شود . سرگرم حرف زدن و خنداندن  بیلی بودم که ناگهان از در ورودی مردی اشنا با کت شلوار قهوه ای وارد می شود . باورم نمی شود  دکتر راگنر  دکتر مغز و اعصاب بوده و تمام مدت  به ما زیست درس می داد هم اکنون دکتر عمل بیلی است .تا من را می بیند می گوید : نجات اش می دهم.و سریع وارد اتاقی می شود تا لباس جراحی بپوشد . سپس پرستاران تخت بیلی را به سمت اتاق عمل می برند و من برای بار اخر نگاهش می کنم ........ساعت ده است دو ساعت گذشته و هنوز خبری ندارم مدام از اول تا آخر سالن بیمارستان قدم می زنم و خاطراتم را مرور می کنم . ناگهان در اتاق باز می شود دکتر راگنر بیرون می آید و من و تد چشمانمان در چشمانش گره خورده . او می گوید:« متاسفم....ولی دوستتان را نجات دادم البته تشخیص دکتر ها اشتباه بود و تومور نبود اما به هر حال باید یه بستنی از استار ایس منو مهمون کنید.»من و تد همدیگر را بغل می کنیم و می خندیم بیلی باز هم پیش ماست .......</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 11:31:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاعت، حماقت، ندامت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%AA-qpulwvtqivx5</link>
                <description>به قلم فاطمه تقی‌زاده، کلاس هفتم- مادر گلم میشه الان جزوه رو کامل نکنم؟دوستانم منتظرم هستن کلی برنامه ریختیم- نه این ها تمام شد باز هم کار داری تمرین های ریاضی، تست های زبان و...سلام دفترچه ی جدیدم وقتشه خودم رو بهت معرفی کنم! من ارسلان هستم و 15 سال سن دارم بچه ی معمولی ای هستم با نمرات عالی و ممتاز و همیشه سعی کردم محبوب باشم البته با دردسرهای همیشگی ای که درست میکنم زیاد موفق نبودم. یک پدر و مادر سختگیر دارم که قرار است نگذارند تابستانی که شروع شده است به من خوش بگذرد مثل اغلب اوقات زندگی ام ! من 3 تا دوست صمیمی دارم که هر کدام متضاد هم هستیم اما با هم به طرز عجیب و غریبی کنار میاییم امروز هم قرار بود بعد از این همه درس خواندن برویم تفریح کنیم اما...سلام دفترچه ی جدیدم وقتشه خودم رو بهت معرفی کنم! من ارسلان هستم و 15 سال سن دارم- آهای تام سلام پسر چطوری..؟خودکار از دستم افتاد و جیغ کوتاهی از خوشحالی و ترس کشیدم،گفتم: پارسا چطوری آمدی داخل پسر؟گفت:منو دست کم گرفتی ها از آنجایی که از نیامدنت فهمیدیم خانواده ات اجازه ندادن با بچه ها آمدیم پنجره ی پشت خانه ی تان ،من را گرفتند و خودم رو بالا کشیدم و پریدم داخل اتاق تو هم نفهمیدی چون مشغول نوشتن بودی مثل همیشه! حالا هم با یک نقشه ی توپ اومدیم.نفس راحتی کشیدم و گفتم:«خب پسر نقشه ی تان  چی است؟ فقط لطفا هک و... نباشد»گفت:«دقیقا قرار است همین کار رو بکنیم، زدی تو هدف» وقتی دید رنگم پریده با خنده گفت:«شوخی کردم بابا!»سوتی زد و امیر و آرش هم از پنجره به داخل پریدند از چهره ی عصبی و پریشان من حسابی خنده ی شان گرفته بود و امیر که همیشه پیشرو بود گفت:«تا قبل از اینکه فوران کند زود تند سریع و کامل نقشه رو میگویم»ناگهان صدای پایی که به هر لحظه به اتاقم نزدیک تر میشد را شنیدم با دست و اشاره کمد بزرگ آخر اتاقم رو نشان دادم چهره ی دوستانم دیدنی بود سپس آنها توی کمد پنهان شدند به زور جلوی خنده ام را گرفتم بودم همانگاه درب باز شد و مادرم داخل شد گفت: «ارسلان من و پدرت تصمیم گرفته ایم که تو در این تابستان هم همانند تابستان های گذشته به درس بپردازی تا مثل سال تحصیلی های پشت سر گذاشته در سال تحصیلی پیش رو هم نمرات ممتازی داشته باشی و درس های سال گذشته یادت نرود. پس از فردا به کلاس های درسی تابستانه میروی»با ناامیدی مشهودی که در صدایم به وضوح حس میشد گفتم :«اما مادر من کل سال گذشته هیچ تفریحی نکرده ام تابستان هم تفریح نکنم که نمیشود تمام زندگیم میشود درس من هم میخواهم مانند دوستانم تفریح کنم و...»مادرم صحبت ام را قطع کرد و گفت:«به صلاح تو است درس بخوانی زیرا باید دکتری موفق شوی و راه من و پدرت را ادامه دهی همین که شنیدی و در را بست و رفت.»دوستانم از کمد به سختی بیرون آمدند و سعی کردند دلداریم دهند. ناگهان نور امیدی در دلم روشن شد گفتم:«خب گویا راه دیگری ندارم تقشه ی تان رو بگویید.» امیر سری از روی موافقت تکان داد و نقشه،شرایط و تمام نکات رو برایم گفت.شب شده بود و پدر و مادرم خوابیده بودند به آرامی وارد اتاقشان شدم و گوشی مادرم را برداشتم و  پاورچین پاورچین خارج شدم سپس به اتاقم پناه بردم نقشه این بود که به مدرسه ایمیل بزنم و از طرف مادرم بگویم پسرم به کلاس های تابستانی نمی آید. آن طوری که شرایط رو بررسی کرده بودیم جای خطایی نبود به عنوان مثال پدر و مادرم آنقدر مشغله دارند که به مدرسه ام نیایند و فقط آخر هفته ها نگاهی به جزوه هایم بیندازند که دوستانم با کمک گرفتن از بچه های سال بالایی جزوه ها رو گرفته بودند و همه چیز تحت کنترل بود.صبح که بیدار شدم مانند هر روز پشت میز نشستم و تنها صبحانه ام را خوردم فقط یک نامه روی میز دیدم که از طرف پدر و مادرم بود و نوشته بود:- ارسلان عزیز صبحت بخیر! امیدواریم در اولین روز کلاس ها به تو خوش بگذرد.لبخندی از روی افسوس و کمی رضایت روی لب هایم نقش بست حاضر شدم و از خانه بیرون رفتم. با سرعت به سمت محل قرارمان رفتم و دوستانم رو ملاقات کردم آن روز به من بیشتر از هر وقت دیگری به من خوش گذشت کلی بستنی شکلاتی و سیب زمینی سوخاری مورد علاقه ام را خوردم  ناهار هم با بچه ها پیتزا خوردیم چه قدر در کنارشان غذا خوردن دلچسب بود یاد پدر و مادرم افتادم نمیدانم چندسال است در کنار هم غذا نخورده ایم....  ناهار هم با بچه ها پیتزا خوردیم چه قدر در کنارشان غذا خوردن دلچسب بود یاد پدر و مادرم افتادم نمیدانم چندسال است در کنار هم غذا نخورده ایم....عصر قبل از آمدن پدر و مادرم به خانه برگشتم یک هفته ای به همین روال گذشت تا اینکه یک روز که که از خیابان میگذشتم مادرم که از چهره اش مشخص بود چه قدر عصبی است و دارد به سمت خانه میرود. سپس من و دوستانم را دید یک لحظه احساس کردم قلبم نمیزند از ترس دستانم میلرزید مادرم به سمت ما آمد با شدت دست مرا گرفت و کشید و نگاه بدی به دوستانم کرد.تمام راه تا خانه از ترس میلرزیدم به خانه که رسیدیم مادرم با عصبانیت گفت: «امروز منشی به من گفت:چه شده که رضایت دادید پسرتان به کلاس های درسی تابستان نیاید؟گفتم اشتباه نمی کنید؟پسر من به کلاس های می آید .گفت:نه خانم خواهر زاده ی من هم کلاسی پسرتان است و گفت که او به کلاس های نیامده است. خیلی تعجب کردم با مدرسه تماس گرفتم و پرسیدم پسرم به کلاس های می آید؟ آنها هم گفتند:خیر خودتان ایمیل دادید و گفتید پسرتان به کلاس ها نخواهد آمد همین موقع بود که متوجه ماجرا شدم البته قبلش هم به اینکه دیگر هر روز بحث نمیکنی که میخواهی با دوستانت بیرون بروی شک کرده بودم حالا هم بهتر است توضیح قانع کننده ای داشته باشی!»با عزمی راسخ که نمیدانم از کجا پیداش شده بود گفتم:«مادر شما و پدر هیچ توجهی به من و علایقم ندارید فقط درس درس درس و سختگیری و محدودیت من نمیخواهم تمام زندگیم درس شود من میخواهم در این سن کمی تفریح کنم و لذت ببرم گویا میدانم اگر در این سن نکنم در آینده دیگر نمیتوانم این حس ها را تجربه کنم شما و پدر هیچ وقتی برای من نمیگذارید همیشه سرکار هستید هروقت هم می آیید آنقدر خسته اید که به استراحت میپردازید و کوچک ترین وقتی برای من نمیگذارید. من تمام روز در خانه تنها هستم و تنها کاری که اجازه دارم انجام دهم و میتوانم بکنم و شما آن را قفل نکرده اید درس خواندن است خب من هم دلم میخواهد مثل همه با خانواده ام وقت بگذرانم با پدر و مادرم غذا بخورم ،تفریح کنم کلی آرزوی دیگر اما شما فقط میگویید درس و من برایتان ارزشی ندارم و هر لذتی را از من دریغ کردید حتی تلویزیون هم فقط کانال های آموزشی اش قفل نیست خب پس میگویم چیزهایی که حق من و است و با شما تجربه نکردم و حسرت شده را با دوستانم تجربه کنم و همین حسرت ها و آرزوها  به من اجازه ی همچین کاری رو داد.»مادرم با حیرت و بغض نگاهم کرد گفت:«ما فقط میخواستیم موفق باشی و فکر میکردیم همین که امکانات درسی رو برات فراهم کنیم کافی است و خب هرچه که تو را از موفقیت دور میکرد را منع کردیم و فقط میخواستیم بهترین آینده را داشته باشی. اگر انقدر کار میکنیم و وقتی برایت نمیذاریم یا نمیتوانیم بگذاریم برای تامین زندگی و آینده ی خودت است وگرنه ما از خدایمان است با هم وقت بگذرانیم.»گفتم:«اما من چی تفریح و علایقم چی؟این همه پول داشته باشیم وقتی حال دلمان خوب نیست به چه درد میخورد؟:مادرم سری تکان داد و با افسوس گفت:  «درست میکنیم آینده را...»***دفترچه ی نازنینمامروز سه هفته از ماجرای نقشه و... گذشته  من به یکی از اصل های زندگی پی بردم:مادر و پدرم بعد از آن اتفاق کمی از شغلشان کم کردند و این چنین وقت بیشتری برای هم میگذاریم و سعی میکنیم با کنار هم بودن و تجربه های جدید کسب کردن و همدلی زمان حال و آینده ی بی نظیر رقم بزنیم و گذشته تلخ رها کنیم و دوباره شکوفا شویماما رها کردن به معنای فراموش کردن نیست و باید از تجربه هایی که در گذشته بوده استفاده کرد مثل این است که شما از دریایی پر خطر بیرون بروی ولی شنا کردن را فراموش نکنی و در زندگیت از آن آموخته استفاده کنی اما باید دید آنقدر شجاع هستی که از دریا دل بکنی؟در نظرم در گذشته غرق نشدن و آموختن و رها کردن یکی از بهترین آموخته های هر فرد است و باید با تمام وجود آن را یاد گرفت البته در این راه باید با  با ترس هایت روبرو شوی اما  اینگونه میتوان موفق بود به قولی پشت هر سختی آسانی است!آخ من باید بروم کمی درس بخوانم یادم رفت برایت بگویم درس اندازه در کنار تفریح درست و مناسب همچنین دوستانم در کنار خانواده سرمشق زندگیم شده که آن را مدیون رها کردن دریا هستم!</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 12:58:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهای بزرگ خانه پیرزن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86-o4veetp4aofd</link>
                <description>به قلم زهرا سادات بربرودی، کلاس هفتمهمان لحظه ای که چشم هایم را باز کردم، مغزم به من یادآوری کرد که امروز شروع تابستان است و دیگر درس و امتحان تمام شده. با خوشحالی بیدار شدم و بعد از شستن دست و صورتم، رفتم تا شروعی هیجان انگیز برای تابستانم داشته باشم. اما به ظهر نرسیده بود که بی حوصلگی ناشی از بی کاری کار خودش را کرد و از پا درآوردم. با ناراحتی و بی حوصلگی به دوست صمیمی ام زنگ زدم و از او پرسیدم که چه کار می کند. همانطور که انتظار داشتم، او هم مثل من از بی کاری خسته شده بود. از مادرم اجازه گرفتم تا پیش مهشید بروم. از آنجایی که یک خیابان بیشتر فاصله نداشت خونه هایمان، بعد اجازه گرفتن سوار دوچرخه ام شدم تا سریع خودمرا به او برسانم. بین راه به این فکر می کردم که چه کارایی می توانیم بکنیم تا شرایط بهتر بشود و دیگر حوصلمان سر نرود. ناگهان جرقه ای بزرگ توی سرم خورد! می توانیم یک کار کوچیک راه بندازیم! میتوانیم در کارهای کوچیک موفق باشیم. تازه یک سرمایه کوچیک هم برایمان جمع می شود و در کنارش تابستونمان بی ارزش نمیگذرد.تا رسیدم به خانه مهشید، با هیجان فکرم را برایش گفتم و او هم با هیجان قبول کرد. با کلی فکر و مشورت با خانواده هایمان، به این نتیجه رسیدیم که می توانیم درکارهای کوچیکی مثل خریدهای خانه، ابیاری باغچه و... به همسایه های خود کمک کنیم. با هیجان تراکت تبلیغاتی از کارهایی که میکنیم درست کردیم، شماره تلفن زدیم و روی دیوارهای محله خودمان چسباندیم.با هیجان تراکت تبلیغاتی از کارهایی که میکنیم درست کردیم، شماره تلفن زدیم و روی دیوارهای محله خودمان چسباندیم.چند روز اول، کسی تماس نگرفت؛ این باعث شده بود تا کم کم نا امید بشویم ودنبال یک کار دیگر باشیم. ولی بعد مدتی کم کم تماس ها شروع شد، خریدهای همسایه پیر و مهربانمان را انجام میدادیم، او هم همیشه با بیسکویت هایی که خودش می پخت از ما استقبال می کرد. حیاط قشنگ همسایه دیگرمان رو آب می دادیم و مراقبت می کردیم و ....توی همین روزها بود که آن تماس عجیب گرفته شد. یه ظهر گرم وسط تابستان بود که تلفن زنگ خورد. یه صدای گرفته و نا آشنا پشت خط به من گفت که برای نگه داری از پرنده پیرش کمک نیاز دارد. خودش می خواهد برای دیدن پسرش به شهرستان برود و ما اگر قبول کنیم، باید روزی یک بار برای آب و دانه دادن به پرنده اش به خانه او سر بزنیم؛ و بعد آدرس خانه ی بزرگ ته خیابان ما را داد.خانه ی باغ بزرگ بود که همیشه دوس داشتم داخلش را بینم؛ برای همین تا اسم خانه را شنیدم، گفتم که حتما خودمان را می رسانیم.ولی تا پایمان را در باغ گذاشتیم، حسی بهم گفت که کارمان اشتباه بزرگی بود. باغ قدیمی و خشک بود و خانه داخل باغ، قدیمی تر و عجیب تر از همه چیز. در خانه را که باز کردم، صدایی داد که انگار، هزار خرس وحشی با هم غرش کردند. با ترس خفیفی وارد شدیم و سالم کردیم. اولین صدا، صدای قار قار کلاغی بود که در لحظه جلوی ما ظاهر شد و روی سر مهشید نشست. مهشید با وحشت به من نگاه کرد از از جایش تکان نخورد. چند لحظه بعد خانم سالخورده ای رو دیدیم که از اتاق بیرون امد و به ما سالم کرد. بعد با خوش رویی به ما ذغال را معرفی کرد! کلاغ بزرگ و پیری که روی کله مهشید نشسته بود، پرنده ای بود که باید از آن مراقبت می کردیم! بعد با خوش رویی به ما ذغال را معرفی کرد! کلاغ بزرگ و پیری که روی کله مهشید نشسته بود، پرنده ای بود که باید از آن مراقبت می کردیم!ذغال که با اقتدار روی سر مهشید نشسته بود توی چشم هایم خیره شده بود و قسم می خورم که داشت می خندید! با تمام وجود حس می کردم که با چشم هاش دارد من را بررسی می کند و می شناسد.وقتی معرفی تمام شد، خانم پیر کلیدهایش را به ما داد و جای غذا و خواب ذغال رو هم نشونمان داد. بعد خداحافظی کرد و گفت که همینطوری هم دیرش شده، در حالی که چمدونش را توی دستش جا به جا می کرد تاکید کرد که زمان غذای ذغال رو فراموش نکنیم و هیچ وقت، هیچ وقت بعد ساعت 9 به باغش نرویم. بعد روبرگرداند و سریع از در خارج شد.من و مهشید گیج از حرف ها و اتفاقی که افتاد، به هم نگاه کردیم. بعد من رو به ذغال گفتم »بیا پایین دیگه بچه جان! مگه کله مهشید تخت پادشاهیه که اونطوری جا خوش کردی؟» ذغال خیره نگاهم کرد و بعد با یه جست خودش را به لوستر رساند و شروع به قار قار کرد. ما فقط ظرف غذایش را آماده کردیم و از خانه رفتیم بیرون.چند روز همینطور گذشت، ولی یک چیزی توی آن خانه وجود داشت که حتی باعث می شد من و مهشید نخواهیم راجع بهش با هم حرف بزنیم.یک روز بالاخره طلسم شکست و من به مهشید گفتم:«مهشید این خونه عجیب نیست؟!» مهشید به من خیره شد و گفت:«عجیب نیست، ترسناکه! باور کن یه چیز غیر طبیعیه توش. حسش می کنم، ولی نمیدونم چیه.»این که حس هر دو ما یک چیز بود، ذهن من را بیشتر درگیر خودش کرد. وقتی بعد از ظهر رفتیم تا به ذغال، که مثل همیشه روی لوستر مشغول آواز خواندن بود، غذا بدهیم، متوجه دری در ته باغ شدم که تا به حال ندیده بودم. به مهشید که داشت ظرف را پر می کرد گفتم و رفتم تا ببینم که این در به کجا وصل می شود.در، دری قدیمی سبز رنگ بود که پر نقش و طرح های نامفهوم بود. خواستم در را باز کنم که باد سریعی وزید و لحظه ای بعد، ذغال روی سرم نشسته بود. با تعجب از سر بلندش کردم و به عادت همیشه که با او حرف می‌زدم، گفتم:« تو اینجا چیکار می کنی ذغال؟!» ذغال با چشم های سیاهش به من خیره شد، سرش را کج کرد و منقارش را شروع کرد به باز و بسته کردن؛ اما به جای قار قار همیشگی، صدای ضعیفی امد که می گفت:«باید آزادمون کنی!» فکر کردم خیالاتی شدم؛ یا مهشید دارد با من شوخی می کند. چرخی زدم و مهشید را صدا کردم. صدایش از داخل خانه آمد که می گفت هنوز کارش تمام نشده. دوباره به ذغال خیره شدم. ذغال با شیطنت به چشم هایم خیره شد و گفت:«زود باش دیگه! درو باز کن و نجاتمون بده!»گیج نگاهش کردم و پرسیدم:«از چی؟ از کی؟» ذغال پرواز کرد و روی لبه در نشست. با منقارش به در کوبید و گفت:«از دست اون پیرزن لعنتی! سال هاست که مارو از خانوادمون جدا کرده! هر کدوم رو به بهانه ای وارد باغ می کنه و بعد یه مدت تبدیلمون میکنه به چیزای مختلف. هر وقت هم ازمون خسته شد، میندازمون پشت این در و میره سراغ نفر بعد. تو باید این درو باز کنی و طلسمو بشکنی!»من که از حرف های ذغال گیج شده بودم، به در یک قدم نزدیک تر شدم. حسی به من می گفت این کار اشتباه است. از طرفی هم حس قهرمانی وجودم را فراگرفته بود و حس می کردم با این کار، جان چند نفر را نجات می دهم.تصمیمم را گرفتم و با یه نفس عمیق و در یک چشم به هم زدن فاصلم با در را تمام کردم و دستگیره را کشیدم. با باز شدن در چیزی عجیب، مثل یک طوفان بزرگ من را در خود کشید. پرت شدم داخل سیاهی پشت در.باز شدن در چیزی عجیب، مثل یک طوفان بزرگ من را در خود کشید. پرت شدم داخل سیاهی پشت در.همه جا سیاه سیاه بود، تیره تر از پرهای ذغال. فقط نقطه ای که ورودی و در قرار گرفته بود، نور روز را منعکس می کرد؛ و تنها سایه کوچک ذغال قابل دیدن بود؛ سایه ای که در مقابلم ذره ذره شروع به قد کشیدن کرد و لحظه ای بعد، خانم پیر همسایه را در مقابلم قرار داد. پیرزن، همینطور که بیشتر در تاریکی غرق می شدم، به من لبخند زد و گفت:«به خونه خوش اومدی زاغک من! مرسی که این مدت مراقبم بودی!» همینطور که در تاریکی غوطه ور بودم و حس گیجی و بی حالی مغزم را از کار می انداخت، صدای مهشید را شنیدم که به در نزدیک می شد و صدایم می کرد. و لحظه ای بعد، صدای بال زدن و قارقار ذغال، آخرین صدایی شد که قبل از بسته شدن کامل در شنیدم.</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 19:49:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیرزمین عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-dqabbgehunfs</link>
                <description>به قلم ملیکا سادات تقوی، کلاس دهمبا صدای تلق و تولوق استکان ها و بساط صبحانه از خواب بیدار شدم. دست و صورتی شستم و صبحانه خوردم تا به مدرسه بروم. در راه مدرسه به این فکر میکردم که چقدر کلاس های تابستانیمان کسل کننده شده است. این را همه ی دوستانم میگفتند.زنگ تفریح بود که زهرا، یکی از همکلاسی هایم ، مارا جلوی درب کتابخانه جمع کرد. روبه روی درب کتابخانه روی زمین دری فلزی بود که فکر کنم به زیر زمین راه داشت. در همین افکار سیر میکردم که زهرا گفت:«بچه ها ما دیگر بچه نیستیم و ۱۲ سالمان است ، پس باید از یک سری حقایق آگاهتان کنم.» از همان اول از زهرا دل خوشی نداشتم اما کنجکاو شده بودم که چه میخواهد بگوید!؟زهرا گفت:«بچه ها ما دیگر بچه نیستیم و ۱۲ سالمان است ، پس باید از یک سری حقایق آگاهتان کنم.» _- این مدرسه خیلی قدیمی است و سال های سال پیش قبل از انقلاب ، این مدرسه ، خانه ی سالمندان بوده است. درهمان زمان ، کودکی را به اینجا اورده بودند که مریض بود و عین پیر زن ها بود، ظاهرش ، اخلاقیاتش ، سرتان را درد نیاورم ، عینهو یک پیر زن ۸۰ ساله!وسط حرف زهرا پریدم و گفتم :« این چرندیات را برای چه میبافی؟»هیچ کدام از بچه ها از ترس و کنجکاویشان لام تا کام چیزی نمیگفتند. زهرا بدون آنکه اهمیتی به حرف من دهد ادامه داد:_آن دختر مریض بود ... خیلی مریض...و قطره ی اشکی از گونه هایش سر خورد. پیش خود گفتم زهرا آنقدر خوب فیلم بازی میکند که باید در کارتون تام و جری نقش اصلی را به او بدهند و از افکارم خودم خنده ام گرفته بود و ناخودآگاه لبخندی زدم._آن دختر وقتی دید کسی دیگر حرف او را باور نمیکند و تنهای تنها شده است، خود را در زیر این در فلزی حبس کرد و بعد از آن دیگر کسی او را ندید.زینب با وحشت پرسید:_خب او مرده و جایی او را دفن کردند دیگر؟زهرا سری تکان داد و گفت:_از این ماجرا فقط من و مادرم خبر داریم...مکثی کرد و ادامه داد:«او مادر بزرگ من است»دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و با صدای بلندی خندیدم. زهرا از دستم عصبانی شد و سرم داد کشید ولی من بی‌خیال ، جمعشان را ترک کردم و یک راس به دفتر مدیر رفتم. شاید پیش خود بگویید چه دختر لوس و چغلی است. اما اگر شماهم چهره های بهت زده ی دوستانم را میدیدید همین کار را میکردید. در زدم و وارد دفتر مدیر شدم و قضیه را برایش تعریف کردم. پیش خود مدام صلوات میفرستادم تا بیش از حد عصبانی نشوند. وقتی صحبتم تمام شد صبر کردم تا واکنشش را ببینم که ناگهان زدند زیر خنده و آنقدر خندیدند که از چشمانشان اشک می آمد! دسته کلیدی برداشتند و به من گفتند تا جمع بچه ها را نشانشان دهم.آنقدر خندیدند که از چشمانشان اشک می آمد! دسته کلیدی برداشتند و به من گفتند تا جمع بچه ها را نشانشان دهم.زهرا هنوز داشت حرف میزد و قصه میبافت اما به محض حضور من و مدیرمان خانم عسگری ، سکوت کرد.خانم عسگری خونسردانه در تلاش بود تا درب فلزی را باز کند. همه ی بچه ها جیغ می‌کشیدند.بالاخره انتظار ها به پایان رسید و همگی پله هارا پایین رفتیم به جز اندکی از بچه ها که از ترسشان همان بالا ماندند.پیرمردی با چهره ای مهربان بر روی تختی چوبی خوابیده بود و خروپفش گوش همه را کر کرده بود.خانم عسگری لبخندی زد و گفت:_ایشون اقای مظفری ، آبدارچی و سرایدار خوبمون هستند.بچه ها یکدیگر را ، سپس  زهرا را ، نگاه معناداری کردند و به کسری از ثانیه زهرا را با لپ هایی سرخ که نشان‌دهنده ی خجالت او بود دیدیم. همگی با خشمو خنده به سمت او خیز برداشتیم. زهرا هم دو پا داشت صد پای دیگر هم قرض کرد و الفرار....</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 19:32:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای آن روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-lho8zegy90zy</link>
                <description>به قلم مبینا و متینا احمدی، کلاس هفتمهمه چیز از آن روز شروع شد. آخرین روز مدرسه، آخرین امتحان. وقتی زنگ خورد کتاب ریاضی را داخل پیراهنم گذاشتم و دکمه ها را بستم. با اِسی دویدیم به طرف در آهنی زنگ زده ی مدرسه و به پشت سرمان هم نگاه نکردیم. انگار از زندان آزاد شده بودیم. آقای ناظم با آن خط کش چوبی پنجاه سانتی اش یکی یدونه به پس کله مان می زد و می گفت:«هری برید که دیگه از دستتون راحت شدم.» وقتی مطمئن شدم که از آقای ناظم و مدرسه دور شدیم به اِسی گفتم : «ما هم از دست خط کش چوبی و صدای گوش خراش و شکم گنده اش راحت شدیم.» بعد اسی پوزخندی زد و به راه افتادیم. تو فکر بودم که اِسی گفت:«تشنمه!» گفتم :«چرا؟» گفت:«اولا به خاطر گرما. دویُما به خاطر این که هر وقت یاد شکم آقای ناظم می افتم یاد هندونه می افتم و توی این هوای گرم چی میچسبه جز هندونه.» دوتایی خندیدیم و تا سر کوچه مسابقه دادیم . اِسی راست می گفت تو ظل گرما فقط هندونه می چسبید. اِسی بچه ی با مرام کوچه مون بود که مثل باباش به همه به جز بچه های کوچه پشتی کمک می کرد .به خاطر این که هر وقت یاد شکم آقای ناظم می افتم یاد هندونه می افتم و توی این هوای گرم چی میچسبه جز هندونه.از پیچ کوچه که گذشتیم چشمم به وانت آبی رنگی افتاد که داشتن از توش اسباب و اثاثیه بر می داشتند . یک پسر چاق که به نظر می رسید تقریبا هم سن و سال ما باشه کنار وانت ایستاده بود .- وای پسر اونجا رو ببین دوچرخه ... ، دوچرخه داره !نگاهم روی دوچرخه قفل شد .- معرکه اس ! اون دوچرخه داره . اِسی باید هرچه زودتر باهاش دوست بشیم و با اِسی بدو به سمت پسر رفتیم .- سلام . تو باید همسایه جدیدمون باشی . من اسحاقم می تونی اِسی صدام کنی . اینم رضاست .سلام ریزی کردم و پسر یک ابروش رو داد بالا و صداش را توی گلوش انداخت گفت : «خوش بختم منم شهرامم.» شهرام دستش رو به سمتم دراز کرد و به هم دست دادیم . گفتم :«چه دوچرخه قشنگی.»-  آره بابام برای تولدم خریده. اِسی گفت :«می تونیم ما هم سوارش بشیم؟»- نه نه حرفشم نزن، بابام اگه بفهمه بد جوری عصبانی میشه. نمی زاره شما دو تا بهش دست بزنین چه برسه سوارش بشین. البته ...- البته چی؟- البته می تونید وقتی دارم دوچرخه سواری می کنم دنبال دوچرخه ام بدویین که باد لاستیک ش بهتون بخوره و خنک بشین .- فکر بدی هم نیست ، قرارمون کی باشه .هر وقت خواستی دوچرخه سواری کنی بیا زنگ خونمون رو بزن . البته می تونید وقتی دارم دوچرخه سواری می کنم دنبال دوچرخه ام بدویین که باد لاستیک ش بهتون بخوره و خنک بشین .آستین اِسی رو می کشم و از شهرام دور می شیم. بهش میگم :«هیچ معلومه چی بهش گفتی؟»- چیه خب ما هم دنبالش می ریم و باد می خوریم .با عصبانیت نگاهی به اِسی کردم .فردا من و اِسی و بچه های کوچه داشتیم گل کوچیک بازی کردیم که دیدیم شهرام با خوش رکابش از ته کوچه با یک شکوهی به سمت ما می آید . من و اِسی دیگه دلمون پی بازی نبود . یه بوق کوچیکی زد و گفت :«بچه های بیاین دنبال من.» من اِسی هم که دوچرخه ندیده بودیم دنبالش دویدیم تا سرگذر که یکدفعه شهرام پاشو کشید رو زمین و وایساد . به من و اِسی که از نفس افتاده بودیم لبخندی زد و گفت:«حالا باید منو یه یخ در بهشت مهمون کنید.» من و اِسی چپ چپ به هم نگاه کردیم. اِسی پول تو جیبش رو در آورد. منم هر چی پول ته جیبم بود گذاشتم روش.  نمی دونستم دویدن پشت دوچرخه اینقدر خرج داره. بالاخره هر جوری بود یخ در بهشت رو جورش کردیم. اِسی یخ در بهشت رو داد به شهرام. شهرام هم آن چنان با ولع و ملچ و مولوچ می خورد که دل ما هم ضعف کرد. به من و اِسی که از نفس افتاده بودیم لبخندی زد و گفت:«حالا باید منو یه یخ در بهشت مهمون کنید.» توی تابستان روزهای ما چند جور می گذشت؛ بازی با بچه های کوچه، گوش دادن به حرف های مردانه ی بابای اِسی، شمردن سبیل های تازه جوانه زده مون ، دویدن پشت دوچرخه شهرام و مهم تر ازهمه چک و چونه زدن با شهرام . این مورد آخر وقتی به وقوع می پیوست که آقا شهرام رگ قلدری اش می زد بالا و نه می ذاشت سوار بشیم نه خودش سوار می شد که ما دنبالش بدوییم . این اخلاقش از صدای آقای ناظم هم رو مخ تر بود و باعث می شد که غرور تازه جوانه زده اِسی بشکند . یک روز از آن روز هایی که شهرام از دنده چپ پاشده بود ، مادرم خبری داد که من اِسی از خوشحالی بال در آوردیم. قرار بود حاج رحیم بیاید پنبه تشک و بالشت هایمان را بزند . صدای کمان لحاف دوزی حاج رحیم حیاط خانه را پر کرده بود . حیاط خانه در چند دقیقه مثل برف سفید شد . مامان می خواست برای حاج رحیم نان و پنیر و انگور بیاورد ، اما دید که انگور نداریم . پس من و اِسی را فرستاد تا از چند تا کوچه پایین تر انگور بخریم . وقتی از در خانه بیرون آمدیم چشممان افتاد به دوچرخه ی حاج رحیم .هر دو ساکت شدیم . نگاه شیطنت آمیز من به اِسی گره خورد . لبخند اِسی آنچه در ذهن من می گذشت را تایید کرد و دستان من عجیب فرمان دوچرخه را چسبید ...</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 19:18:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و دو روز از مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-x3p2hitg5bb3</link>
                <description>به قلم حسنا نیلفروشان، کلاس هشتم«محسن»امروز 9 مرداد سه روز تا رفتن ساره از خانه. یکی از کسالت‌آورترین و خشمگین‌ترین روزهای تابستان امسال:روز خوبی نبود. از صبح مطمئن بودم که خوب نخواهد بود، و تا همین الان که سردرد امانم را بریده، روی حرفم ایستاده‌ام . البته وقتی دنده‌ی چپ زودتر از راست فعالیت خود را آغاز کند، همین هم خواهد شد! امروز همه روزشان را با دنده‌ی چپ شروع کرده بودند.تمام اتفاقاتی که حول محور وقایع این چند وقت، عروسی ساره خانم، افتاد را که خودش بحث مفصلی است، و دلم نمی‌خواهد در موردش بگویم، به حساب نمی‌آورم. ولی خارج از آنها، از صبح، هر کجا که با مجید و مسعود می‌رفتیم، یا دعوا بود، یا بحث و مجادله! همه جا حرف از اوضاع و احوال هوا بود. هوا که نه، در اصل بویی که در هوا بود. هیچ فرضیه یا ایده‌ای نداشتم، و یا ندارم که این نسیم مشمئز کننده‌ی گند، از چه چیز، یا چیزهایی می‌تواند تشکیل شده باشد. فقط می‌دانم هر چه که هست، بی برو برگرد از هر بویی که تاکنون شنیده بودم، خراب‌تر، و غیر قابل تحمل‌تر است!نامش این است که تابستان است، وگرنه نه خبری از رهایی و آزادی از قید و بند کار هست، نه از خوشی و خوشحالی! البته، همه حق هم دارند نگران زمین‌هایشان و محصولات درونش باشند. چنین بویی با مواد درونش که ظاهرا نه سالم است نه قانونی در فضای آزاد رها می‌شود، مسلما اول از همه روی محصولات زمین‌ها تاثیر می‌گذارد، که عملا یعنی خود خطر.اعتراضی هم که همه به این جناب عرش‌نشین که گویا مدیریت کارخانه را بر عهده دارد وارد کرده‌اند، درست و به جاست. منتها کسی از اهالی زور به دادگاه کشیدن او را ندارد!همه‌ی دعواها هم سر همین بود. همه می‌دانستند هوای مسموم مستقیما مضر است و بعد از محصولات به مردم صدمه می‌زند. منتها عقل کبلایی محمد هم به جایی قد نداد برای جمع و جور کردن این اوضاع ناجور نابسامان! روز اولی که عرش‌نشین خودش را به همه معرفی کرد و خواستار همکاری با شرکت تولیدی «عرش» کرد، حضورش را اینقدر جدی و مزاحم نمی‌دیدم. حالا، عقیده دارم تاوان چنین روزهای مزخرفی از دومین تابستان دوره‌ی راهنمایی را، می‌بایست هر طور که شده بپردازد!امروز 9 مرداد سه روز تا رفتن ساره از خانه. یکی از کسالت‌آورترین و خشمگین‌ترین روزهای تابستان امسال«مجید»9 مرداد – ساعت 12:32 شببه جز داداش علی، همه خوابیده‌اند. مثل همیشه احتمالا تا نصفه‌شب بیدار بماند و کتاب بخواند. دارم از خواب می‌میرم و سردرد بدی دارم. روز بسیار پر استرسی گذشت. تا عصر که از محسن و مسعود جدا شدم برای آمدن به خانه، هیچ خبر خاصی به جز بحث‌های پی در پی و گفت و گوهای متعدد ریش‌سفیدان با یکدیگر و وقایعی از این قبیل نداشتم. منتها تا در خانه باز شد، همه‌چیز بالکل برگشت و عوض شد! تا قبل از امروز فکر اینکه بابا دعوایی باشد و توان دعوا کردن داشته باشد هم از ذهنم نگذشته بود. که البته، دیدن چهره‌ی پر از کبودی و خسته‌ی لم داده‌شان به روی مبل، تمام آن تصورات را به سطل زباله‌ مغز من فرستاد.هم ساره و هم داداش علی، مشغول ماساژ و کرم مالیدن روی زخم‌های دست و صورت و پای بابا بودند. آنقدر خسته و بی‌جان بود، که با چشمان بسته، و بدون هیچ حرف اضافه‌ی دیگری، ناله می‌کرد. تا همین یک ربع پیش که همه مشغول جمع کردن خانه و آشپزخانه بودیم، یک نفر نپرسید چرا دعوا و چرا پای بابا آن میان باز شد. غریب‌ترین سکوتی که تاکنون در جمع همیشه شلوغ خودمان دیده بودم!شکی نداشتم که برای همه حقیقتی چون روز روشن و معلوم است، که یک سر این دعوا به این شرکت «عرش» ربط پیدا می‌کند و قصه سر گوجه‌ها و اقلام دیگریست که کاشت امسال زمین ما، و محصولات زمین‌های مردم بود. همه راست می‌گفتند. با بچه‌ها که سری به زمین آقا صفا زدیم، از برگ‌های کمرنگ شده و شاخه‌های بی‌جان و خم شده‌ی سیب زمینی‌ها مشخص بود بعد از ده روز چه بلایی به سرشان آمده با این بو و هوا...از همان روز اول هم از صاحب کارخانه که فامیلش را هم به یاد ندارم، خوشم نیامد. به طرز دوست‌نداشتنی و بدی به همه نگاه می‌کرد. چشمان نیمه‌باز و کلافه‌اش که از «ب» بسم‌اللهِ حرف‌هایش، مایه‌ی یک خشم بی‌دلیل را فراهم کرد، دستانش که تمام مدت در جیب کت قهوه‌ای رنگ و بلندش بود، کفش‌هایش که از ترس کثیف نشدنشان، دورتر از جمعیت مردم ایستاد! از همان اول چگونه بودنش را به ما نشان داده بود، حیف که دیر شناخته شد... دارم از خواب می‌میرم و سردرد بدی دارم. روز بسیار پر استرسی گذشت. تا عصر که از محسن و مسعود جدا شدم برای آمدن به خانه، هیچ خبر خاصی به جز بحث‌های پی در پی و گفت و گوهای متعدد ریش‌سفیدان با یکدیگر و وقایعی از این قبیل نداشتم.«مسعود»9‌ام مرداد امسال هم گذشت.آن روز که به بچه‌ها می‌گفتم امسال تابستان مزخرفی خواهیم داشت، هیچ‌کس حرفم را باور نکرد و همه‌شان فقط خندیدند! مدام با کف دست پشت کمر من بیچاره زدند، که چرا اینقدر فاز منفی می‌دهی و چرا بد به اتفاقات نگاه می‌کنی و از این سخنان تکراری . تصنعی افراد کوته‌بین!همیشه گفته‌ام و می‌گویم، دیدن واقعیت، بهترین راه‌حل برای دست و پنجه نرم کردن با بحران‌ها و مشکلات است. حالا اینکه دیگران علاقه‌ای به رفع بحران ندارند، مشکل دیگری را مطرح می‌کند که قطعا به من ربطی ندارد!تمام روز با همان ترکیب همیشگی‌مان، من و مجید و محسن، در کوچه‌ها قدم زدیم و خودمان به این نتیجه رسیدیم، که حقیقتا آسمان همه جا یکرنگ شده است. هم از منظر مادی، یعنی رنگ واقعی هوا، که به آبی چرک و بی‌نهایت زشتی بدل شده بود که به خودی خود مایه‌ی دلسردی است. و هم از لحاظ نسبتا معنوی، که حال مردم و ساکنان بود، که به وضوح می‌توانم بگویم سکوت راحت‌ترین توضیح چنان فضای سخت و عمیقا کلافه‌ای است! برای بار چندم از اینکه نمی‌توانستیم کاری بکنیم که از این وضعیت رو به افسردگی فرار کنیم، عصبانی شدم.شفاف‌تر از این حقیقتی در زندگی ندیدم که بو از کارخانه‌ی تازه ساخت عرش می‌آید. و اعصاب خرد کن‌تر از این هم تجربه نکرده‌ام، که هیچ مدرکی برای اثباتش، نداریم!نامردتر از این عرش‌نشین را تا به حال ندیده بودم. در روز روشن چنان همه را تهدید می‌کرد، که انگار در حال حفاظت از حق قانونی خودش است، و هر حرکت اضافه‌ای توسط مردم، جلوی پول در آوردن او را می‌گیرد!خوب زبان چربی دارد. خیلی به کارش می‌آید. وقتی پرسیدیم که این شرکت به این بزرگی هیچ پسماندی ندارد؟ در جواب با زبان نرمش خیلی تمیز و بدون هیچ نگرانی‌ای پاسخ داد که به مدیریت شرکت اعتماد کنید، ما کارمان را بلدیم!از دو هفته پیش که علنا شرکت عرش کارش را آغاز کرد، نه تنها به هیچ‌کس اجاه‌ی ورود ندادند، که سرتاسرش را با نگهبانان و محافظ پر کرده‌اند مبادا کسی وارد فضا شود. حتی خود این جناب مدیر هم برای صحبت با اهالی تا دم در آمد و حرف زد! (که واقعا بی‌ادب بودنش را به همه اثبات کرد!)هر چند وقتی با متینه مطرح کردم که احتمالا برای جلوگیری از کسب مدرک توسط ما چنین امکاناتی ترتیب داده، باز هم از عبارت بی‌ریخت «جوگیرترین داداش دنیا» استفاده کرد که حرصم بدهد و از سرش بازم کند! مدرکی که نباشد، کسی شیر نمی‌شود برای هیولا زوزه بکشد.آن روز که به بچه‌ها می‌گفتم امسال تابستان مزخرفی خواهیم داشت، هیچ‌کس حرفم را باور نکرد و همه‌شان فقط خندیدند! مدام با کف دست پشت کمر من بیچاره زدند، که چرا اینقدر فاز منفی می‌دهی«محسن»امروز 10 مرداد – دو روز تا رفتن ساره از خانه. یک روز از عجایب عالم:دلم نمی‌خواهد خیلی از اتفاقاتی که در مورد عروسی ساره بود، چیزی به یادگار بگذارم. چون تحمل همین شکلی‌اش برایم سخت است. دوست دارم زودتر از این برهه بگذریم و او هم پی زندگی‌اش برود...در طی امروز، طبق معمول برنامه‌ی همیشه‌ با مجید و مسعود، امروز هر کس پی کار و زندگی خودش بود. یعنی قرار بود پی کار و زندگی خودمان باشیم! که البته، اتفاقاتی که در طی روز افتاد، بالکل برنامه‌مان را زیر سئوال برد.عجیب‌ترین بخش کار همان اول صبح بود که عزیز درست زمانی که داشتم پنیر خالی می‌خوردم،داخل آشپزخانه شد، ولی هیچ واکنشی نسبت به من نشان نداد! یک قالب بزرگ در دستم بود و داشتم سعی می‌کردم سریع بجوم که تمام شود، که یک آن مثل همیشه سرزده و بی‌خبر وارد شد. توقع داشتم مانند هر روز، سرم جیغ بکشد که پدر صلواتی، چرا پنیر خام می‌خوری و مگر می‌خواهی خنگ شوی و از این طور حرف‌ها، که در کمال ناباوری و تعجب، نه تنها چنین نکرد، که چاقویپنیری را از کنار ظرف برداشت، و تکه‌ای برای خودش برید! به عنوان اولین تجربه‌ی نزدیک به مرگ، تا خفگی رفتم از بس پنیری که در گلویم پرید بزرگ بود. بعد از آن که اوضاع آرام شد هم، فکر می‌کنم نزدیک پنج بار یادآوری کردم که عزیز، پنیر خام می‌خورید ها! لای نان نیست، چیزی هم در کنارش نیست. خودِ خود پنیر خالی محلی، با آب نمک است خالص خود پنیر است! و عین پنج بار، به جای اینکه با لحن دعوا مانندی بگوید «تو کارت به کار خودت باشه»، هر دفعه تنها می‌گفت «خودم می‌دونم بچه‌جون، می‌دونم دارم چی می‌خورم»!فکر کردم تحولاتی در این یک شب در او رخ داده، یا در تلویزیون و شبکه‌های مجازی که حرف‌هایشان را مثل وحی مُنزل قبول دارد، نظریه‌ی من در آوردی جدیدی خوانده که حاکی از خنگ کننده نبودن پنیر بوده، که بعد از حدودا یک ربع، جیغ خشک و بلندی کشید که بابا و ساره را هم از اتاقش بیرون کشاند! یک سره فریاد می‌کشید که «کی به من پنیر خام خورونده؟!» و جملاتی مثل این، که اول کار بیشتر شبیه شوخی بود برایم تا یک واقعه‌ی جدی! چون وقتی با دستان کفی خودم را به آشپزخانه رساندم، با ظرف خالی شده‌ی پنیر مواجه شدم.بعد از آن، یعنی درست بعد از خوردن یک لیوان کامل آب قند، مدام ذهنم درگیر بود که چنین چیز غریبی چطور ممکن شده. مگر می‌شود با خیال راحت، پنیری که از زمانی که من یادم هست، از خودش دور می‌کرده بخورد، و بعد جیغ و ناله کند که چرا و کی به او خورانده؟!نتوانستم در اوضاع قاراشمیش بعد از آن، چیزی بپرسم و تنها کاری که کردم این بود که خودم را از محل واقعه بیرون کشاندم . خانه را به قصد خانه‌ی مسعود ترک کردم. منتها انگار برعکس عمل کردم. چون با بیرون آمدن از خانه، انگار تازه وارد میدان مین شدم.همه انگار یک حالی شده بودند. به هر طرف نگاه می‌کردم، چشمم یک چیز غیرعادی می‌دید که توان به چالش کشیدنش با سئوالات را در خودم نمی‌دیدم.رشید آقای بقالی، جلوی در مغازه، داشت تمام کاغذهای  روی شیشه را زا جلوی مغازه می‌کند! همه‌ی کاغذهای «نسیه نمی‌دهیم»، «لطفا  برای  قیمت اجناس چانه‌زنی نفرمایید» و حتی مهم‌ترین کاغذش، یعنی «به لیست قیمت‌های جایگزین بقالی رشید توجه فرمایید» را با هم و با یک دست، از شیشه کند و مچاله کرد. هیچ زمانی را به یاد ندارم که بدون ارجاع داده شدن به این کاغذ آخر، روانه‌ی خانه‌ام نکرده باشد برای گرفتن یک هزاری، یا دو هزاری بیشتر!از کنار پیاده‌رو که رد شدم، حمیدکفاش هم امروز بوی دغال از دکانش نمی‌آمد. مایه‌ی تعجب بود چون همیشه برای پررنگ کردن رنگ سیاه کفش‌های مردانه، ذغال داغ شده را قاطی رنگ می‌کرد. با ابروهای بالار فته که پا به دکانش گذاشتم، به کنایه گفتم که امروز بوی ذغال از اینجا نمی‌آید! قبل‌ترها چون این کار را عیب نمی‌دانست، فقط چشم ریز می‌کرد برایم. به عبارتی همان «برو بابا»ی خودمان. منتها این بار چنان تشری زد که مو به تنم سیخ شد! آنقدر که هر لحظه فکر می‌کردم الان است گوشم را بگیرد و بپیچاند! در آن هیر و ویر، حوالی سه بار یا بیشتر تهدیدم کرد که اگر نامم را به او بگویم، خدا می‌داند چطور مرا پیش چشمان پدرم ادب می‌کند که به او تهمت می‌زنم! اینکه گفت حرفم تهمت است را اگر نادیده بگیریم، با حافظه‌ای که من از او سراغ دارم، عملا شدنی نبود که نام مرا که همسایه‌ی کوچه به کوچه‌ی مغازه‌اش بودم، نداند و فراموش کرده باشد!...حیف که بیش از این نمی‌توانم دعوت تخت‌خواب را رد کنم، وگرنه باز هم بود موارد این چنینی در امروز!«مجید»10‍ام مرداد – ساعت 11:10 شبوقت زیادی ندارم، ولی برای ثبت تاریخ، نوشتن امروز هم لازم است!می‌بایست دوربین داداش علی را که پر از عکس‌هایی که با بچه‌ها گرفتیم است، خالی کرده، و تحویلش بدهم. گفته بود دوربین را برای عروسی فردا شب لازم دارد. عروسی ساره خانم، خواهر بزرگ‌تر محسن بود، که پدرش از داداش علی خواسته بود، عکاسی کند. عکس‌های خودم را نشمردمشان که بدانم چند تا شد، اما اطمینان دارم که خیلی زیاد نیست.با محسن و مسعود از اهالی عکس می‌گرفتیم. برای اثبات چنین وقایعی در تاریخ، باید از روی سند و مدرک صحبت کنیم. چرا که امروز همه به طرز شگفتی‌واری، غیر معمول‌تر و در شرایطی، عجیب‌تر از همیشه رفتار می‌کردند.اگر بخواهم تعجب‌بر‌انگیزترین‌هایش را بگویم، به حرکت دم صبح بابا و اتفاقات بعد از آن می‌رسم.طبق معمول دوشنبه‌ها، که در خانه را به صدا در می‌آورند برای گرفتن مقادیری پول، ان هم به اسم فقیر، امروز هم آمد و نه تنها همان مرد میانسال همیشگی بود، که دستش را روی زنگ گذاشته بود و کله‌ی صبح، یک سره زنگ می‌زد! همه‌ی خانه با هم بلند شدیم و هراسان بیرون آمدیم که ببینیم کیست و چه می‌خواهد. تقریبا همه می‌توانستیم احتمال بدهیم پشت در کیست و چه می‌خواهد. تصور می‌کردم احتمالا می‌ایستیم تا خودش برود، کاری که در مواقع مراجعه چنین افرادی می‌کردیم. به استدلال این داستان، که سوا کردن دو نفر، یکی که درآمدش را از راه گدایی در می‌آورد، و کسی که واقعا گدا باشد، تقریبا شدنی نیست، و ما هم نمی‌خواهیم با پول دادن به گدایی که مقصودش مورد اول است، او را تایید کنیم، کلا این طور مواقع جوابی نمی‌دهیم تا فرد خودش از پشت در برود.مطمئن بودم که بابا تا رفتن او، میزان زیادی حرص خواهد خورد و با وجدانش کلنجار خواهد گرفت، که از بازخورد بدتری که ممکن است از پول دادن به یک فرد سودجو به دست بیاید جلوگیری کند. همان طور که دکمه‌های بلوزش را می‌بست از اتاق خواب خارج شد، و یکراست به سمت شلوار بیرونش رفت. اول نفهمیدم دنبال چه می‌گردد. دستش را با کلید از جیب شلوار بیرون آورد و بدون اینکه بگذارد کسی جلویش را بگیرد، یکراست سراغ در حیاط رفت. نه من و نه داداش علی و مامان، در لحظه‌ی اول نفهمیدیم چه کار می‌خواهد بکند. چنان با شدت در را باز کرد، که همه ترسیدیم! و بعد از آن، با دیدن چهره‌ی مرد میانسال، که یعنی حدسمان درست بود، دانستیم که از آنطور با شتاب باز کردن در، نیت خاصی نداشته و احتمالا با دست به سر کردن او، به داخل باز می‌گردد، که البته به داخل برگشت، ولی نه بعد از رفتن او، که برای بردن پول، برای او!باز هم چون نفهمیدیم چه می‌خواهد که دستش را در جیب شلوارش می‌جنباند، منتظر شدیم. با بیرون آمدن مقدار فراوانی پول، که فکر می‌کنم تمام چیزی بود که در جیب داشت، همه در سکوت حیرت کردیم و فقط نگاه کردیم که برود و برگردد و بی‌معطلی علت تغییر عقیده‌ی این چنینی‌اش را جویا شویم! کل این کار  دو دقیقه بیشتر طول نکشید، و وقتی هم که برگشت به داخل و دوباره دکمه‌های بلوز رویی‌اش را باز کرد، آنقدر چهره‌ی ملایم و آرامی داشت که کسی به خودش جرأت نداد چیزی بپرسد.تا بعد از صبحانه همه‌چیز خوب بود. کسی چیزی نگفت و همه این تحول را فقط به ظاهر پذیرفتند. داشتیم بشقاب‌ها را جمع می‌کردیم، که مامان حرف خریدهای خانه را زمزمه‌وار در گوش داداش علی زد. که البته، هم شنیدم، و هم بابا. نفهمیدم چه شد که یک آن بابا خواست پول خرید را به علی بدهد، و دستش را به داخل همان جیب شلوارش که قبلا برای دادن پول‌های درونش به مرد میانسال، خالی‌اش کرده بود برد و در کمال تحیر، چندین دقیقه داشت تمام شلوارهای روی جالباسی را به دقت می‌گشت!تا پرسیدیم به دنبال چه می‌گردید، با فریاد داد کشید که «کی دست تو جیب من کرده؟» و «من این همه پول تو این جیبم داشتم، یهو کجا رفت؟!». هر چه توضیح دادیم که پول‌ها را صبح به همان نیازمند دادید، و کسی دست در جیب شما نکرده، انگار که کلا آن بخش از امروز صبح را ندیده باشد، انکار می‌کرد و عصبانی شده بود!با آب قند آرامش کردیم. هم خنده‌دار بود و هم غریب. هر چه فکر می‌کردم هم به نظرم نمی‌توانست عادی باشد...این قائله که تمام شد و دم‌دمای اذان همه به حالت اولیه برگشتند، مسعود تماس گرفت و گفت محسن هم آنجاست. حوصله‌ی بیرون رفتن را نداشتم، کما اینکه تقریبا مطمئن بودم چه خواهم دید و صحنه‌ی امروز با دیروز تفاوتی نخواهد داشت. ولی درست وقتی پایم را از در بیرون گذاشتم و وارد کوچه شدم، متقاعد شدم که نه امروز مثل دیروز، نه مردم همان مردم، و یا حتی نه اتفاق دم صبح، واقعه‌ای معمول بود! مهم‌ترینشان هم، دیدن همان مرد میانسال بود، که بعد از حدودا سه ساعت بعد از رفتن از جلوی در خانه‌ی ما، کاملا تغییر قیافه داده بود و داشت در کنار کمال آقای خراز، پارچه‌ها را می‌برید و اگر اشتباه ندیده باشم مرتب می‌کرد. هم از فرط ناباوری و مقداری هم به خاطر خنده‌دار بودن ماجرا، کمی طول کشید تا جلو بروم و از نزدیک ببینم.از نزدیک که دیدم، چهره‌اش خودش بود ولی گویا لباس‌هایش را نو کرده بود. رویم نمی‌شد بپرسم که چرا دست از کار قبلی، به این طرز ناگهانی کشیدی و با چه سرعتی هم کار پیدا کردی، ولی جوان دیگری که تاکنون ندیده بودمش، و گویا از هم محله‌ای‌های جدید بود، چنین اجازه‌ای به خودش داد و پرسید. در دل تشکر کردم که حرف دل مرا به زبان آورد و باز، از پاسخ میانسال دهانم باز ماند، که گفت گدایی نمی‌کرده و اصلا نیازی هم به چنین کار محقرانه‌ای ندارد. چیزی نمانده بود یقه‌ی جوان را بگیرد که کمال آقا اوضاع را به دست گرفت و جمع متفرق شد. نمی‌دانستم به چشمانم اعتماد کنم، یا به حرف‌های او! لباس‌هایش که زمین تا آسمان با آنچه صبح پوشیده بود فرق داشت، ولی شکی نداشتم که این چهره همان مرد است! پس می‌توان گفت که با توجه به آنچه از صبح گذشته بود، اینکه او هم به یاد نمی‌آورد، اتفاق غیر منطقی، و عجیبی بود!با محسن و مسعود همین واقعه‌ها را با دوربین عکاسی ثبت می‌کردیم. شکی نبود که منشا چنین چیزی، یک منبع عمومی بود که خیلی‌ها با آن در ارتباط بودند. ولی چه چیزی این منبع است، هنوز مجهولی بزرگ است.با محسن و مسعود همین واقعه‌ها را با دوربین عکاسی ثبت می‌کردیم. شکی نبود که منشا چنین چیزی، یک منبع عمومی بود که خیلی‌ها با آن در ارتباط بودند. ولی چه چیزی این منبع است، هنوز مجهولی بزرگ است.«مسعود»10 مرداد هم گذشت.یادم نیست دقیقا کی بود که محسن دم خانه‌ی ما سبز شد. اصلا حال صحبت کردن با او را نداشتم. مخصوصا که امروز هیچ قراری با هم نداشتیم. تا خانه‌ی ما دویده بود. فکر کردم اتفاق مهمی افتاده که اینطور با عجله تا اینجا آمده، که با شنیدن حرف‌هایش بیشتر از قبل از آمدنش کفری شدم. نمی‌دانستم باز داستان تخیلی به دست گرفته که این طور قشنگ چرت‌و‌پرت می‌گوید یا نه، ولی دلم نمی‌خواست گوش بدهم.از چندین اتفاق حرف می‌زد که در تمامشان یک نفر، چیز یا کار مهمی را فراموش می‌کرد، و بعد واکنش خاصی نشان می‌داد! اکثرشان خیلی بهم شبیه بودند و به همین خاطر هم به نظرم بیشتر به قصه می‌مانست تا واقعیت. چندین بار گفتم بس کن و از قصه‌گویی بردار، که گوش نکرد و برعکس، بیشتر روی حرف‌هایش پافشاری کرد.داشت دعوایمان می‌شد، که متینه صدایم زد برای بردن غذای بابا به زمین. باز جامانده بود. زیرلبی به محسن فهماندم که برود و خدایش را شکر کند که غذای بابا باز جامانده، وگرنه به خاطر حضور بی‌موقعش در چنین روز مسخره‌ای، هر چه در توانم بود می‌گذاشتم و به صورتش بادمجان و کدو هدیه می‌دادم!گوشش بدهکار نبود. تا خود زمین دنبالم آمد. انگار می‌دانست در این روستا هر که را بزنم، زورم به او یک نفر نمی‌رسد! در تمام مدت حرف زد و حرف‌های قبلش را تکرار کرد. چندین بار ماجراها را از اول به آخر گفت و همان طور هم بلند بلند با خودش فکر می‌کرد. تا زمانی که از جلوی کارخانه رد نشده بودیم، دلم نمی‌خواست حرف‌هایش را باور کنم. یعنی حتی ذره‌ای هم شک نداشتم که یا خواب دیده، یا دارد داستان‌های کتاب‌های کودکانه‌اش را بازگو می‌کند. چون زمین‌ها نزدیک‌ترین مکان‌ها به کارخانه هستند، جاده‌ها عبور و مرورشان هم یکی است و هر وقت می‌رویم و می‌آییم باید سلامی به هم عرض کنیم. این بار همان طور که برمی‌گشتیم، برای اولین بار دو کامیون با مخازنی عجیب، که چیزی شبیه تانکر بود از در کارخانه وارد شدند! نه من و نه محسن نفهمیدیم چه هستند و یا چرا وارد کارخانه شدند، فقط سعی کردیم از همان دور نگاه کنیم،  نه چیزی قابل شنیدن بود و نه چیز دقیقی قابل دیدن! تنها زمانی که کامیون چرخید، عبارت «کِشنده گاز» نمایان شد! هم خودم و هم محسن از تعجب خنده‌مان گرفت!کِشنده‌ی گاز در شرکت‌ عرش، خودش یک سوژه‌ی درست و حسابی بود برای گفتن و خندیدن. مشکوک بودم، ظنم بیشتر شد. فکرم حتی به این سمت هم رفت که ممکن است برای رد گم کنی مردم روستا، کامیون خبر کرده باشد، که مثلا ظاهرسازی کند. منتها خب وقتی خبر کرده، چه سودی دارد که نخواهد واقعا گازهای شرکت را  با آنها خارج کند؟ چرا نباید چنین کاری بکند؟...تا خود خانه ذهن هر دویمان درگیر و دهانمان بسته بود. نه او و نه من حرفی نمی‌زدیم. چون هیچ یک برایش پاسخی نداشتیم.کاملا بی‌حس و پکر شده بودم. نمی‌دانم این چه کسالتی است که چند روز است گریبان مرا گرفته و ول نمی‌کند. کلید انداختم و در را باز کردم. محسن هم خودش را دعوت کرد تو و بدون معطلی روی لبه‌ی باغچه نشست. تا آمدم کنارش بنشینم، صدای متینه که از آن طرف باغچه داشت با نرگس‌ها که معتقد بود بوی صد تا بنفشه بهشان نمی‌رسد، عشق بازی می‌کرد و تمام ریه‌هایش را از عطرشان پر می‌کرد، به گوشم خورد. داشت با تمام وجود نفس عمیق می‌کشید و باز با تمام وجود بیرون می‌داد. همین حرکت مرا به یاد بو انداخت. بوی گند و البته مزخرفی که ده روز بود امانمان را بریده بود، امروز نمی‌آمد! دوباره همه‌چیز را کنار هم گذاشتم. نه بو می‌آمد، و نه کسی دعوا می‌کرد. اتفاقات عجیبی افتاده بود. کامیون کِشنده‌ی گاز... حرف‌های محسن... گازهای شیمیایی...نمی‌دانم چرا بعد از تماس با مجید، یاد عروسی پس فردا افتادم. عروسی خواهر محس... نه من و نه محسن نفهمیدیم چه هستند و یا چرا وارد کارخانه شدند، فقط سعی کردیم از همان دور نگاه کنیم،  نه چیزی قابل شنیدن بود و نه چیز دقیقی قابل دیدن! تنها زمانی که کامیون چرخید، عبارت «کِشنده گاز» نمایان شد! «محسن»امروز با چیزی که تصور می‌کردم، خیلی فرق دارد!یک روز به روز موعود مانده و کل خانه قرار بود طبق پیش‌بینی و رسم و رسومات، در هیاهو باشد. منتها اوضاع از دیروز خنده‌دارتر است!حافظه‌ی کل اعضای خانه، حتی خود ساره هم، تبدیل به یک حافظه‌ی لحظه‌ای شده، یعنی اگر مطالب مهم را به من یا یادداشت‌های روی در یخچال نسپارند، فراموش خواهند کرد! بامزگی ماجرا اینجاست که حالا، دوستان ساره هم اینجا هستند و چنین فراموش کاری‌های لحظه‌ای در آن‌ها هم وجود دارد.با گوش‌های خودم شنیدم که چندتایی‌شان از هم می‌پرسند چرا به اینجا آمده‌اند و با دیدن ساره کمی متعجب می‌شدند. حتی ساره بارها از دیدن لباس سفیدرنگ عروس در اتاقش، که من فقط پارچه‌اش را از آن فاصله تشخیص می‌دادمحیرت کرد و مدتی طول کشید تا به یاد بیاورد علت بودن چنان چیزی در اتاقش، چیست!با مجید و مسعود قرار گذاشتیم که این داستان بین خودمان باشد و خودمان هم تلاش کنیم داستان را ریشه‌یابی و تا حدی کنترل کنیم. چون نود درصد، زمانی که بخواهیم به مردم اثبات کنیم با چنین چیزهایی دست و پنجه نرم می‌کنند، هیچ کس باورمان نخواهد کرد.بعید می‌دانم داستان به خارج از روستا رفته باشد. چون طبق صحبت‌های مسعود، قطعی‌ترین علت، به شرکت عرش مرتبط می‌شود.در همین افکار چرخ می‌خوردم و همان طور که یویوی کوچک را بازی می‌دادم، از اهل خانه خداحافظی کردم.با من کاری نیست؟... من رفتم بیرون...جوابی نیامد. سر همه به کاری گرم بود، و بیشتر مکالمه‌ها سر فراموش کردن کار، کس، و یا چیزی بود. هر چند که زمان این فراموشی، معمولا بین پنج الی بیست دقیقه بود و بعد، یا با توضیح دیگران و یا تنها به وسیله‌ی بازگشت حافظه‌ی خود افراد، همه‌چیز به حال عادی بر می‌گشت.در خانه را بستم و یک راست سمت خانه‌ی مسعود راه افتادم. تمام اهالی دعوت بودند به عروسی امشب. منتها نمی‌دانم چرا من پکر بودم!قرارمان دم خانه‌ی او بود. مجید گفته بود دیرتر می‌رسد. چون راه زیادی نبود، دویدم و سر کوچه، جلوی در خانه دیدمش.مسعودسرش را که برگرداند، لبخند نسبتا ماسیده و بی‌جانی تحویلم داد و سلام کرد. با لحن مچ‌گیرانه‌ای که می‌دانست می‌تواند با آن حالم را بگیرد به حرف آمد.- چطوری آقای برادر عروس!... می‌بینم یه روز مونده به عروسی خواهر خانومت دمغ شدی!- مزه نریز بابا، هیچ حوصلم سرجاش نیست امروز... کدوم برادریو دیدی که موقع رفتن خواهرش از خونه خوشحال باشه؟پوزخند زد. با اینکه بازهم داشت سر به سرم می‌گذاشت ولی می‌فهمیدم این بار نمی‌خواهد حال‌گیری کند.- جلوت وایساده!... روزشماری می‌کنم روزی برسه که نق نقای این آبجی خانوم، از سر ما باز شه، رو سر یکی دیگه پهن شه! باور کن جدی دارم میگم.از حرفش هر دو باهم خندیدیم. هوای خوبی بود. همان‌جا جلوی در روی سکوهای کنار در نشستیم به انتظار مجید و به گپ و گقتمان ادامه دادیم. ظاهرا او هم امروز شاهد وقایع تکرار شونده‌ای در خانه‌شان بود. دروغ چرا، خیلی گوش نمی‌دادم چه می‌گوید و چه شده بود، ولی از هیجانی که در کلامش بود و از چهره‌اش می‌دیدم، می‌فهمیدم احتمالا با پشامدهایی نظیر دیروز مواجه شده و همین، او را هیجان‌زده کرده. یعنی همان فراموشی‌های در لحظه‌ای که معلوم نیست از کجا سر و کله‌شان بین همه مردم روستا پیدا شده.به حرف‌هایش فقط یک لبخند خشک و خالی زدم. سکوت بینمان طولانی نشد، که مجید از سر کوچه دوان‌دوان، خودش را به ما رساند. یک راست آمد و جلوی در؛ ایستاد به نفس نفس زدن.- و علیک سلام.مجید دستش را به نشانه‌ی جواب بلند کرد و همان طور با لبخند کمرش را صاف کرد. بلافاصله خانه‌ی مسعود این‌ها را به مقصد نامعلومی، ترک کردیم.کمی که از همهمه‌های کوچه‌های شلوغ گذر کردیم، سر بحث اصلی دوباره باز شد. مسعود دست به کمر گرفته بود و همان طور که قدم‌های بلندی بر می‌داشت به حرف آمد.- عکسایی که از مردم گرفتیمو از تو دوربین داداشت پاک کردی مجید؟- نه. دیشب حالشو نداشتم. یعنی، جای دوربین خالی کردن، یه کار دیگه داشتم می‌کردم... هر چند، علی صبح یادش نیومد!خنده‌ی کوتاهی به لبمان آمد، که زود رد شد و رفت. بلاتکلیفی بدی داشتیم. نه می‌دانستیم چه باید بکنیم، نه می‌توانستیم باکسی حرف بزنیم، و تازه، مدارکمان، همان عکس‌هایی که دیروز گرفته بودیم هم، کامل نبودند.دلم را به دریا زدم و حرفم را مطرح کردم.- چیکار می‌خوایم بکنیم بچه‌ها؟ اصلا معلوم هست؟هر سه ایستادیم. تنها کسانی بودیم که از بیرون ماجرا به داستان نگاه می‌کردیم. باید همین جا تکلیفمان را با خودمان روشن می‌کردیم.مجید قبل از مسعود، همان طور که دست به کمر گذاشته بود، ادامه‌ی حرف مرا گرفت.- خیلی واضح، یه برنامه‌ی درست درمون می‌چینیم، تا ببینیم به کجا می‌رسیم، اول من میگم که...بابا جان من! اصلا قبلش باید بفهمیم با چی طرفیم، بعد بریم سراغ برنامه‌ریزی! اینو دیگه تو فوتبالم همه می‌دونن، که باید استراتژی حریفو بدونی بعد بری وسط میدون، همین طوری یاالله یه برنامه واسه چی بریزیم دقیقا؟ یه حرفی می‌زنیا!هر کدامشان یک نظر می‌دادند. مسعود هم طبق معمول، زود جوشی می‌شد و دوباره فاز مخالفتش گل کرده بود. قبل از اینکه دعوایی سر بگیرد میان حرف‌هایشان پریدم.- وایسین وایسین! اول باید دنبال چیزایی بگردیم که تو این مدت همه باهاش درگیر بودن... یه چیزی مثل آب...مجید انگار که حواسش به چیزی که می‌گوید نباشد، با چشمانی محو که معلوم نبود کدام هدف را نگاه می‌کنند، میان کلام من پرید.- یا مثلا هوا...خواستم ادامه‌ی حرفم را بگیرم و دوباره جمله‌ام را جمع کنم.- آره همین، یه چیزی تو...مکث کردم. ناخواسته و بدون دلیل بین حرفم وقفه افتاد. به سمت مجید که انگار بالاخره خودش هم متوجه‌ی حرفش شده بود کردم. مسعود فقط این میان با چهره‌ای عبوس منتظر توضیح بود.- آلودگی هوا که اینجا سراغ ما نمیاد، بعدشم تو چله‌ی تابستون آلوگی هوا کجا بود اصلا؟- بابا هوا!... همون بو، بوی شرکت همین عرش‌نشین خودمونو میگه، ده روزه مردم دارن همین بو رو تنفس می‌کنن، اصلا به زمینا و محصولای توشون نگاه می‌کنی معلومه حالشون خوش نیست، هیچ بلایی سر آدم نباید بیاد تو همچین هوایی؟!- پس چرا ما چیزیمون نشده؟! ما مگه از همین هوا تنفس نکردیم؟...باز سکوت بین همه حاکم شد. به حرکت افتادیم. ناخواسته به سمت جاده‌ی منتهی به زمین‌ها، و شرکت عرش می‌رفتیم. چیزی به ذهن هیچ کداممان نمی‌رسید. دنبال بهانه‌ای بودم که حرفم را اثبات کنم،که مجید طوری هرسه‌مان را قانع کرد.- من دیروز احسان و سروشم توی خیابون دیدم. در همون حد کوتاهی که حرف زدیم، گفتن اونام با همچین چیزایی مواجه شدن ولی خب، این طور به نظر می‌رسید که اتفاق کاملا عادی و معمولی‌ای بود از چشمشون... خب میگم یعنی ممکنه، رو ماها اثر نذاشته باشه! ها؟مثل همیشه مسعود از دنده‌ی چپش جواب داد.- بچه‌ها؟! خواهشا بی‌خیال! مگه داستان فانتزیه؟... فقط رو بزرگا جواب میده؟ وا!حس زمانی را داشتم که از حرف‌های عزیز این طور برداشت می‌کردم که اجازه داده پنیر خام بخورم، ولی منظور دیگری داشته و من خوش‌خیالی کرده‌ام.اگر واقعا این وقایع تقصیر شرکت عرش بوده، چه دلیلی می‌تواند پشت تاثیر نداشتن آن گاز روی ما باشد؟ و اگر این بیماری فعلی، رفع نشود، چه بلایی سرمان می‌آمد؟... یک لحظه از این فکر مو به تنم سیخ شد!اگر واقعا این وقایع تقصیر شرکت عرش بوده، چه دلیلی می‌تواند پشت تاثیر نداشتن آن گاز روی ما باشد؟ و اگر این بیماری فعلی، رفع نشود، چه بلایی سرمان می‌آمد؟- یه دقیقه وایسین!هر دو به سمت من برگشتند.- اگه هر روز داره آمار مشاهدات میدانیمون از موازد این شکلی بیشتر میشه... عروسی ساره چی میشه؟!سرم شروع کرد به گزگز کردن. چشمانم یک آن درد بدی گرفت و همه‌چیز حال بدی به خود گرفت. اگر یک دفعه وسط عروسی کسی چیزی را فراموش کند...؟!- خب گند می‌خوره تو همه‌چی که!...- چیکار میشه کرد؟ ما که هنوز حتی علتشم درست نمی‌دونیم، خودت گفتی باید استراتژی حریفو...گوش نمی‌دادم. یک لحظه به این فکر کردم که عروسی بهم خورده باشد و ساره وسط مجلس نشسته باشد به گریه... گوش‌هایم سوت بدی کشید. باید فکری می‌کردم. چیزی که نشان بدهد ماجرا از چه قرار است و اثبات کند هر نسبت و اتفاقی را...- بعدا هم میشه در مورد اینکه ماجرا از کجا شروع شد فکر کرد، ولی فعلا باید به این فکر کنیم که چه جوری از خطرات احتمالی جلوگیری بشه!***- خب، نقشه اینه. دقیقا همون طوری که دیروز حوادث رو ثبت کردیم، اینم ثبت می‌کنیم! من میرم تو، مسعود از بیرون مراقبه یهو کسی میاد تو فیلم قطع شه، و مجیدم پشت سرم، پشت گلدون قائم میشه و با دوربین داداشش منتظر علامت من می‌مونه...با حالت مجبور طوری به حرف‌هایم گوش می‌داد. پیدا بود که هم حوصله و هم حال برنامه‌ی مرا ندارد. بی‌توجه به قیافه‌ی خسته‌اش ادامه دادم.- من میرم و بابا در مورد مراسم عروسی حرف می‌زنم و توش همه‌چیو میگم، تو هم داری از صحبتای من فیلم می‌گیری آقا مجید! مفهومه؟! فکر کنم لازم باشه باری ایکه حرفی تو صحت فیلم نیاد، یه سر خونه‌ی دومادمونم بریم. بعدش برای پخششم اگه لازم شد...فکر اینجایش را نکرده بودم، ولی فعلا وقت فکر کردن به آن نبود.بعدا یه فکری واسش می‌کنیم. حله؟هر دو به ناچار تایید کردند و دنبال من راه افتادند. خودم هم نمی‌دانستم وقتی به خود عروسی اعتراض دارم، به چه علتی برای درست برگزار شدنش این همه از خودم و دیگران مایه می‌گذارم، ولی در آن موقعیت به تنها چیزی که نمی‌خواستم فکر کنم همین بود.مدتی معطل شدیم تا مجید دوربین را به دست آورد. نپرسیدم، ولی از چهره‌اش بعد برگشتن معلوم بود گرفتن دوربین کار بسیار مشکلی بوده!- آماده‌این؟ دارم میرم تو...- یه طوری حرف می‌زنه انگار می‌خواد چیکار کنه، می‌خوای دو تا جمله بگی دیگه!- هیییس! من رفتم...ساعت دوازده و نیم بود. طبق معمول همیشه، بابا این ساعت گلدان‌ها را آب می‌داد و حیاط را تمیز می‌کرد.پایم را به نیت دیدن چنین صحنه‌ای به داخل گذاشتم، ولی حیاط خالی بود. از پنججره که نگاه کردم، داخل نشسته بود و چای می‌خورد!نود درصد احتمال می‌دادم این یک کار را هم فراموش کرده، چیزی که حتی در زمان‌بندی مهمانی رفتن‌های ما هم، تاثیرگذار بود را، امروز فراموش کرده بود!به سمت مجید برگشتم. همان طور خم‌خم داشت مشتش را نشانم می‌داد؛ نمی‌فهمیدم چه می‌گوید ولی صورت سرخش از فاصله‌ای که بینمان بود، کاملا گویای همه‌چیز بود!به هر شکلی بود، از خانه بیرونش کشیدم. خودم شلنگ آب را باز کردم و او را رو به روی گلدانی که مجید پشتش نشسته بود قرار دادم، واز روی قرارم با مجیدپایم را محکم به زمین کوبیدم که یعنی ضبط را شروع کند. صدای شلنگ آب پس زمینه‌ی گفتگویمان بود.- میگم که... بابا؟ پس یعنی فردا شب، ساره، دختر شما و خواهر من...قرار این بود که به طرز واضح و مسخره‌ای اطلاعات را بگویم. باید کاملا روشن می‌شدند که منظورم کی، و یا چه کسانی هستند.- و آقای جواد اکبری، فردا شب با رضایت کامل خانواده‌هاشون، با هم ازدواج می‌کنن. درسته؟منتظر تایید شدم. خداخدا می‌کردم یک دفعه دوباره همه‌چیز از ذهنش نرود. برگشت و کاملا رو به دوربین شد.- وا. بابا این چه سئوالیه؟ تازه الان فهمیدی؟ بله، آبجی خانوم شما، زن شده، داره زندگی خودشو، با پسر حاج آقا عبدالله، شروع می‌کنه، همه‌م راضی‌ن و خوشحال!... نکنه شما یه کاره مشکلی داری؟!جمله‌ی آخرش را ترسناک گفت. اوضاع خطری شده بود! پایم را دوباره به زمین کوبیدم که یعنی فیلم را قطع کند و منتظرم شود. بعد هم همان طور که سعی می‌کرم با لبخندهای معصومانه، حرفم را بپیچانم، سمت در حرکت کردم و به چند شماره خداحافظی کردم!مسعود که ما را سالم و نسبتا آرام بیرون در دید، لبخندزنان نزدیک شد.- فرمانده چی دستور میدین؟- فعلا، پایان عملیات!.. خدا فردا شبم به خیر بگذرونه...- میگم که... بابا؟ پس یعنی فردا شب، ساره، دختر شما و خواهر من  آقای جواد اکبری، فردا شب با رضایت کامل خانواده‌هاشون، با هم ازدواج می‌کنن. درسته؟ ***روز پر تشویشی شروع شده بود. عزیز از صبح، نزدیک سه بار علت شلوغی امروز را فقط از من پرسیده بود و ساره مدام از اینکه فراموش می‌کرد باید چه کارهایی انجام بدهد، گریه می‌کرد. نمی‌دانستم چه کار می‌توانم بکنم! بابا اوضاع بهتری داشت. تنها مشکلی که تاکنون، یعنی از اول صبح تا الان پیش آمده بود، این بود که او دوبار نام داماد را از من پرسیده بود. من هم هر بار نام کاملش را به او می‌گفتم. هر چند، هنوز نتوانسته بودم او را به نام کوچک، یا خالی صدا بزنم. سال پیش او تنها یک هم محله‌ای ساده بود...از این طرف خانه به آن طرف می‌رفتم و علاوه بر جمع و جور، هر کس هر چه از یاد می‌برد، پاسخ می‌دادم، که البته، عمده‌ی سئوالات، حول علت این میزان از نگرانی و هیجان در جو خانه و، اتفاق امشب و، نام داماد و از این قبیل موارد بود! احساس جستجوگر گوگل را، حالا می‌فهمیدم. بیچاره چندین میلیون بار به هر سئوال تکراری‌ای پاسخ داده و کلافه نشده؟...مهمانان مراسم زیاد بودند، بیشتر اهالی روستا و اقوام داماد، که خب نیاز هم به مکان بزرگی داشت. قرار بود بعد از خواندن خطبه‌ی رسمی عقد دائم، بعد از چندین ماه محرمیت، جشن کوچکی برگذار شود و بعد از شام، همه‌چیز تمام شود. دیروز از بابا شینده بودم که عرش‌نشین را هم دعوت کرده‌اند، هر چند فکر نمی‌کردیم بیاید.به خاطر کارهای عروسی مدت زیادی بود که خیلی نمی‌توانستم با مامان صحبت کنم. که خوشبختانه این از یاد بردن‌های گاه و بی‌گاه، فرصت دیدارهای دوباره را هم برای ما فراهم کرده بود.تا عصر که کار همه تمام شد و نوبت به حمام رفتن و آماده شدن من و بابا رسید، یک‌سر از این سو به آن سو و از یک طرف به طرف دیگر می‌دویدم. به جبران همه‌ی روزهای قبل که اهل خانه کاری با من نداشتند، امروز خوب انتفام همه را یک جا گرفتند!دوش آب گرم همه‌چیز را شست و با خود برد. همیشه حماما یک محل انرژی‌زایی کم‌نظیر برای من بود.تا ساعت هشت، یعنی دقیقا زمانی که مراسم به طور رسمی در تنها باغ بزرگ روستا، باغ آقا رسولی، شروع شد، کارهای زیادی برای من بود، که باعث شد با تاخیر بیست دقیقه‌ای بالاخره خودم را کنار مجید و مسعود بنشانم!- خسته نباشی برادر زحمت‌کش!همیشه، حتی در خسته‌کننده‌ترین لحظات، مثل حالا، تکه کنایه‌های مسعود، در عین آزاردهنگی، حال آدم را جا می‌آورد. مثل خودش جواب دادم.- مونده نباشی رفیق برادر زحمت‌کش!این بار مجید هم به خنده افتاد. حالا که اصل مراسم در حال انجام بود، من خسته بودم. دلم می‌خواست یک جا بنشینم و فقط تماشا کنم. از صمیم قلب دلم می‌خواست در همین مدت  که فکر می‌کردم آنقدری طول نکشد هم، اتفاقی نیفتد و ماجرا به خوشی سر برسد. البته، این را فقط در سرم گفتم، نه بر زبان!ولی نکشید که حاج آقا صدیق، طبق معمول اکثر افراد معمم، «یا الله» گویان وارد محوطه شد و بر صندلی‌ای که برای عاقد در نظر گرفته شده بود، نشست. مدتی به سلام واحول‌پرسی گذشت. دم‌دمای هشت و نیم بود. بالاخره به اذن و اجازه‌ی مهمانان، خطبه آغاز شد.- بسم الله الرحمن الرحیم، قال رسول الله، النکاح و السنتی فمن رغب عن...در تمام مدتی که خطبه خوانده می‌شد چشم هر‌سه‌مان به بابا، و آقا اکبری، پدر آقا جواد بود. اگر داستان از این بخش رد می‌شد، بقیه‌اش خیلی مهم نبود. فقط خطبه عقد باید خوانده می‌شد!- عروس خانم، خانم ساره نیایشی، آبا بنده وکالت دارم شما رو به عقد جناب آقای جواد اکبری، به مهریه‌ی معلوم، در بیاورم؟- عروس رفته گلاب بی...- یه لحظه، خانما یه لحظه لطفا!...بابا از جا بلند شد!هر سه‌مان انگار هر چه رویا در سر داشتیم یک باره ناپدید شده باشد، با چهره‌هایی ناباورانه، به او که از جا برخاسته و سکوت جمعیت را خواستار شده بود، نگاه کردیم.- یه لحظه لطفا...آب دهانم را سفت قورت دادم. قبل از اینکه بابا حرفی به زبان بیاورد، سرم را طرف مجید گرداندم.- دوربین داداشت کجاست؟-خونمون!... ولی نترس خلوته می‌تونم زود بیارمش.از اضطراب و خشم، صورتم گر گرفته بود. با هول و ولا مجید را بلند کردم و با حالتی تهدید، گفتم برود و دوربین را بیاورد. خودم هم سفت سر جایم نشستم که ببینم بابا چه می‌خواهد بگوید.- ببینم،کی گفته دختر من، با پسر این ازدواج کنه؟! اصلا کی گفته دختر من باید ازدواج کنه؟!... جناب آقای اکبری، می‌خواستی دخترمو بعد از عقد بفرستی از باباش اجازه بگیره! نکن مرد مومن، حرمت خودتو نگه‌دار!...آقای اکبری از جا بلند شد! چشمانم درد گرفت. قبل از اینکه اکبری حرفی بزند، بابا دست ساره محکم گرفت و از پای سفره بلند کرد. چادر روی سرش مدام می‌چرخید و از آن زیر، صورت نگران و بغض کرده‌اش را می‌دیدم. ترسیدم، خیلی هم ترسیدم!خواستم بلند شوم، که مسعود دستم را کشید.- با چی می‌خوای فیلمو پخش کنی؟ از تو دوربین که نمی‌تونی درست نشون بدی!- نمی‌دونم، بذار بیاره، یه کاریش می‌کنم...دستم را رها کرد و میان معرکه رفتم. آقا اکبری همان طور که دستش را به ریشش می‌کشید، پوزخند زشتی زد و با لحن ترسناک‌تری به میدان آمد.- یعنی می‌فرمایین، بنده، بیژن اکبری، صاحب بزرگ‌ترین مغازه‌ی بازار، دختر شما رو بی‌اجازه خودت محرم پسرم کردم!... یعنی عملا، دخترتو دزدیدم، آره؟!...- چه می‌دونم والا، فعلا که همه‌چی همینو داره میگه!آقای اکبری عصبانی‌تر شد. کتش را که قبلا در دست گرفته بود روی یکی از مهمان‌ها انداخت و آستین‌های بلوزش را باز کرد. به ساره نگاه کردم که چیزی نمانده بود بغضش بترکد. برایم عجیب بود که چرا خودش یا آقا جواد دفاعی نمی‌کنند؟ ممکن بود همه با هم دوباره فراموش کرده باشند؟...آقا اکبری با شتاب خاصی به صورت بابا نزدیک شد.- بابا مرد ناحسابی، بابا پررو! یکی نیست بهت بگه تو که تو عاقل رفتارکردنت شائبه است، واسه چی دختر دم‌بختتو می‌اندازی به جون این و اون، که آخرش یقه‌شونو بگیری؟! مگه مردم بازیچه‌ن؟همین طور به سمت بابا پیش می‌آمد.  نمی‌دانستم چه کنم. برگشتم بلکه مسعود را ببینم و او بگوید چه کنم. ولی نه تنها نبود، که با دیدن مهمانان خانواده‌ی داماد و اهالی روستا که تا حدی برافروخته و متعجب به تماشای صحنه نشسته بودند، بُعد دیگر داستان برایم روشن شد. قائله اگر به دعوا می‌کشید، مراسم بالکل منتفی می‌شد!به اجبار نفس عمیقی کشیدم و قبل از آغاز یک دعوای درست و حسابی، خودم را بین هر دو انداختم.- نه‌نه آقا اکبری، باور کنین نه! من الان می‌تونم توضیح بدم، شما یه دقیقه گوش بدین، خواهش می‌کنم یه لحظه همه گوش بدین!با آن هیکل چاق و درشتش، نه زورم می‌رسید به عقب هلش بدهم، نه صدایم را می‌شنید از هیاهوی جمعیت. نه مهمانان کاری می‌کردند و نه زن‌ها واکنش خاصی می‌دادند. هنوز دعوا جدی نشده بود و جمعیت فعلا فقط نگاه می‌کردند. چون کسی متوجه‌ی داستان نمی‌شد، همه‌جا سکوت بود تا سر از ماجرا در بیاورند و بعد برای دعوا، یا آرام کردنش،  جلو بیایند.با تمام توان دوباره فریاد کشیدم.- خواهش می‌کنم بشینین تا توضیح بدم آقایون!آقا اکبری تقریبا یک قدم با صورت بابا فاصله داشت. مشتش را از کنار پهلویش می‌دیدم که الان مثل تیرکمان از بازویش به سمت صورت بابا رها می‌شود و بعد، در آینده‌ای نه چندان دور، ساره را می‌دیدم که در اتاقش نشسته و گریه می‌کند، به خاطر مراسمی که تنها به خاطر یک فراموشی لحظه‌ای، از هم پاشیده بود... و البته، زندگی او هم، احتمالا!در دلم به خدا التماس می‌کردم که مجید برسد تا شور جمعیت و این دو نفر بخوابد، نمی‌توانستم مانع مشت اکبری شوم. دیگر نمی‌دانستم چه می‌شود. معصومانه به مهمانان که آرام آرام عصبانی و از جا بلند می‌شدند نگاه کردم. باز به دور و بر چشم انداختم. مسعود این وسط کجا رفته بود؟ دلم می‌خواست فریاد بکشم! همان طور که تلاش می‌کردم اوضاع، و مشت دست آقای اکبری را کنترل کنم، یک آن چشمم به حاج آقا صدیق افتاد که با دیدن میزان جدی بودن داستان، خودش را بین آن دو قرار داد و همه را متوقف کرد.- آقایون، آقایون! من از شما می‌خوام که به حرمت این همه مهمون صبوری کنین. این حرفا که شما می‌زنین اصلا معنی نداره تو شب عروسی، من...نمی‌شنیدم که چه می‌گوید. هر چه می‌گفت که میزان هیجان جمع را بخواباند، کافی بود.چشم چرخاندم به دنبال مجید و مسعود که معلوم نبود هر یک کجا رفته‌اند. سرم را گرفتم و از خستگی کمرم را گرفتم. حاج آقا داشت همه را به آرامش دعوت می‌کرد و می‌گفت بنشینند تا ببینیم چه می‌شود. همه که نشستند، سمت من آمد.- آقای... آقا محسن بودی دیگه؟ درسته؟- بله حاج آقا، خودمم.- الان می‌گفتی توضیح میدی، میشه به من بگی داستان از چه قراره لطفا؟ من مطمئنم که هم بابای شما و هم آقای اکبری با هم اومدن مسجد پیش من، ولی الان نمی‌فهمم این ماجرا رو!خدا را شکر کردم که در بین این بازار شام و به باد فراموشی سپرده شدن همه‌ی حقایق، شاهد دیگری هم از غیب رسید که فعلا همه‌چیز را به یاد داشت. لبخندی پر شعف زدم و سر به تایید تکان دادم.- بله آقا بله، شما درست میگین، من الان توضیحشو میدم به همه فقط باید این مج...حرفم کامل نشد که مجید با کت قهوه‌ای رنگش به دست و شی طوسی رنگی که به نظر می‌رسید دوربین باشد، از در وارد شد و با گذاشتن پایش به داخل محوطه‌ی پایین، دستانش را به زانوانش گرفت. نفسش پس از چند ثانیه بالا آمد و با دیدن من دست تکان داد و خنده‌ای کرد. چیزی ته دلم باعث بازگشت نیروهای از دست رفته‌ام شد. راضی و با عجله حاج آقا را پیچاندم و فقط گفتم الان می‌آیم و هرچه باید توضیح می‌دهم.طبقه‌ی پایین، زن‌های دیگر روستا نشسته بودند. اقوام نزدیک عروس و داماد بالا و در ایوان باغ، و بقیه مهمانان، به تفکیک در حیاط پشتی، و جلوی در قرار داشتند. خانم‌ها در حیاط پشتی، و آقایان در محوطه‌ی جلوی در که بزرگ و جادار بود.به محید که رسیدم،  با هول ولا سلام کوتاهی گفتم و دوربین را از دستش گرفتم. هنوز نفس نفس می‌زد و پیدا بود که کل مسیر را  دویده.- چه طوری... می‌خوای پخشش...کنی؟این سئوال توسط مسعود، قبل از آغاز ماجرا، و حتی دیروز، قبل از ضبط فیلم اصلی، مطرح شده بود. پاسخی برایش داشتم. دوربین را روشن کردم تا فیلم را پیدا کنم. با همان سر ِ در دوربین پاسخ دادم.- نمی‌دونم، احتمالا فقط بابا و آقا اکبری ببین بس باشه، دعوا رو فقط اونا داشتن می‌کردن دیگه، همین کفایت می‌کنه...نفس نفس‌هایش تقریبا تمام شده بود و درست حرفش را می‌زد. این بار آرزو کردم ای کاش اصلا حرف نمی‌زد!- والا با این فامیل دومادی که من دارم می‌بینم، بعید می‌دونم فقط نشون دادنش به بابای خودت و آقای اکبری کافی باشه!...راست می‌گفت، ولی واقعا دلم نمی‌خواست راست بگوید. کلافه شده بودم.- خب چیکار کنم؟! من که از اون چیزا ندارم باهاش فیلمو بندازم رو دیوار!- اگه پروژکتور منظورته، من آوردم!صدای مسعود بود! اولین بار بود که از دیدنش اینقدر به وجد می‌آمدم و هیجان‌زده می‌شدم! کارتون بزرگی بغلش بود و با قیافه‌ای سرخ و خسته، لبخند پیروزی می‌زد.- ای الهی قربونت بره این برادر زحمت‌کش عروس! این چیزه رو تو از کجا گیر آوردی آخه؟- خودمون پارسال برا مسجد خریدیما! کار کردن باهاشو خودم یادتون دادم!...جعبه را زمین گذاشتم و سفت در آغوشش کشیدم. مجید هم باز سر تاسر دهانش را شکل هفت کرده بود و صدای خنده‌اش بلند بود.با هم از پله‌ها بالا رفتیم. دوباره به همه چای داده بودند تا اوضاع آرام شود. چهره‌ی ساره همچنان غرق بغض بود. جای شکرش باقی بود که توانسته خودش را کنترل کند.سیم برقی پیدا کردیم و دست به کار شدیم. مجبور بودیم زاویه‌ی پخش‌اش را رو به دیوار پایین در، که تنها دیوار درست و حسابی و سفید رنگ کل محوطه بود بگذاریم. اصلا نگاه نمی‌کردم ببینم مسعود چه دارد می‌کند. خودش می‌برید و می‌دوخت و تن دستگاه می‌کرد. مجید هم مشغول پیدا کردن فیلم بود و برعکس مسعود، چون بلد نبود، سخت مشغول بود و دکمه‌های مختلفی را فشار می‌داد.- این جوری که تو دکمه‌های اینو می‌زنی، من بعید می‌دونم بتونی از خسارت دوربین قسر در بری!- بابا خب چیکار کنم، نمیره، همین طوری مونده!- خب از بس فشارش میدی دیگه.منفهمیدم مسعود بعد از گفتن این جمله بلند شد تا به مجید کمک کند یا نه، من همه را صدا زدم، تا به دیوار پایین حیاط نگاه کنند. زن‌ها هم از حیاط پشتی، در را باز کرده بودند و نگاه می‌کردند. یکی از تنها دفعاتی بود که داشتم با تمام وجود قلنج دستانم را می‌شکستم. جمعیت همچنان شلوغ بود، که صدای مسعود را از پشت سرم شنیدم.- محسن آماده شد، بگو ساکت باشن.سر تکان دادم. همه‌ی هرآنچه در حنجره‌ام بود، گذاشتم و فریاد زدم.- لطفا توجه کنین! مهمونای عزیز، توجه کنین! الان پخش میشه!جمع به یک آرامش نسبی رسید. نفس عمیقی کشیدم و سر تکان دادم. مجید فیلم را «پلی» کرد. جملات خودم داشت نکرار می‌شد. که می‌گفتم جواد اکبری با رضایت کامل هر دو خانواده، به عقد خواهر من در خواهد آمد و بابا با چهره‌ای راضی سر تکان می‌داد. برگشتم و جمعیت را که پشت سرم با دقت فیلم را نگاه می‌کردند دیدم. همه در سکوت، و چایی‌ها در حال سرد شدن بودند. پس از تایید کردن بابا، و رو به اتمام رفتن حرف‌هایش که در مورد مشکل داشتن من بود، توقع داشتم فیلم قطع شود. یعنی در واقع قطع کرد، منتها قطع نشد! فیلم و همان یک دقیقه صحبت من با بابا، دوباره پخش می‌شد.برگشتم سمت مجید، با حرکت سر به او فهماندم که قطعش کند، ولی هر کاری که می‌کرد، اوضاع بدتر می‌شد! نگاهم را به پشت سرم، جایی که بابا و آقا اکبری، به همراه مامان و خانواده‌ی نزدیک داماد ما، نشسته بودند، بردم. حاج آقا با لبخند آمیخته به تعجب سر تکان می‌داد و با اینکه نمی‌شنیدم بابا و اکبری چه می‌گویند، از دیدن خنده‌شان راضی شدم. ساره هم خوشحال به نظر می‌رسید.پخش فیلم برای بار دوم، در نزدیکای آخرش بود و چند ثانیه مانده بود، پیش مجید نشستم تا درستش کنم، که یک دفعه پیامی روی صفحه دیجیتال دوربین آمد، و فیلم قطع شد! نتوانستم آن را بخوانم چون خیلی سریع رفت، ولی بعد از آن، دوربین به صورت خودکار و بدون دستکاری ما کار می‌کرد. داشت تمام عکس‌های قبلی درونش را نشان می‌داد، عکس‌هایی که ما از اهالی گرفته بودیم!سر مجید جیغ آرامی کشیدم.- چیکار داری می‌کنی بابا؟!عکس‌ها نوبت به نوبت رد می‌شدند، بدون اینکه ما بتوانیم متوقفش کنیم. مسعود دوربین را از دست هردویمان در آورد. با ناامیدی چندین تلاش کرد.- هنگ کرده، من نمی‌دونم باید چیکارش کنم!سرم را گرفتم و به صفحه‌ی روی دیوار که داشت تمام عکس‌ها را دانه به دانه نشان می‌داد نگاه کردم. همه رد سکوت عجیبی به تصاویر خیره شده بودند. خیال خودم را راحت کردم که شد آنچه نباید می‌شد و احتمالا امشب کتکی به زیبایی نوش جان خواهم کرد. با التماس رو به مجید کردم.- برو داداشتو پیدا کن بیار بالا، لابد می‌دونه باید چیکار کنه این دوربینو!سریع بلند شد و از پله‌ها پایین رفت. مسعود دوربین را زمین، کنار دستگاه گذاشت و همان طور که دستش را روی دهانش گذاشته بود، می‌خندید. خودم هم همراهی‌اش می‌کردم. همه‌ی عکس‌هایی که برای ثبت شدن این ایام و روزها در تاریخ گرفته بودیم، از جمله بقالی رشید آقا، که از همان نوشته‌های روی درش که مچاله شده گوشه‌ای انداخته بود عکس گرفته بودیم، آز کفاشی حمید و رنگ‌های عادی‌اش که دیگر به خاطر ذغال برق نمی‌زدند، و حتی کامیون‌های کِشنده‌ی گاز، در کارخانه‌ی عرش، که بعد از اینکه با مسعود دیدیمشان، با مجید و دوربین برادرش از آن‌ها عکس گرفتیم، و خیلی از موارد دیگر که دیدیم و بایدحفظشان می‌کردیم، یکی یکی پخش می‌شند و ما همچنان نمی‌توانستیم جلوی پخشش را بگیریم. سرم را گرفته بودم و سعی می‌کردم به خودم دلداری بدهم که یک شب اشکالی ندارد، چیزی نمی‌شود، این روزها هم خواهد گذشت و از یادها می‌رود، که یک آن صدای دیگری بلند شد.سرم را پرخاندم و دیدم که فیلم دیگری از همان مواردی که برادر مجید خودش ضبط کرده بود، در حال پخش است. رو کردم به مسعود که او اوضاع را جمع کند!- بابا اقلا بلندگوها رو خاموش کن، اینو از برق بکش، یه کاری بکن!- می‌ترسم یهو اتصالی کنه، بعد بسوزه! اینا که حساب کتاب نداره...دوربین را نگاه کردم، هنوز هیچ دکمه‌ای کار نمی‌کرد. چشمانم را مالیدم و با لبخندی ماسیده‌تر از پیش به تصویر روی دیوار نگاه کردم.فیلم را علی از محله‌ها گرفته بود. اول فیلم، ان طور که من شنیدم، گفته بود در حال امتحان کردن دوربین است و دارد از محله‌ی خودشان شروع روزمرگی‌ها را ضبط می‌کند. تمام مدت با صدای لطیفش در فیلم حرف می‌زد.- خب امروز، دوم مرداده، اینجا زمین‌های خودمونه... اینم گوجه‌هامونه که چقدر خوب رشد کردن!...مدتی دوربین حرکت کرد. داشت به سمت همان جاده‌هایی که ما درش قدم می‌ردیم و منتهی به زمین‌های زراعی و شرکت عرش بود می‌رفت.- اینم شرکت تازه تاسیس عرشه، که همه میگن داره گاز مواد تخمیری خودشو توی هوا آزاد می‌کنه که اگه واقعی باشه، کار خلافه...دوربین به عقب چرخید. صدای لخ لخ کشیدن کفش‌های خودش، و نفس نفس زدن‌هایش به خاطر سر بالایی، به وضوح شنیده می‌شد.به شرکت و دیوارهای محفظه دارش نزدیک شد. یادم هست که آن اوایل، نگهبانی کنار در و دیوارها نگذاشته بودند.- خب، هیچی هم اینجا نیست که همه‌ی گازهای اون تو رو با خودش ببره بیرون... اوف چه بویی‌م میده!خنده‌ام گرفت. او از شرکت عرش در روزهای اول کارش هم فیلم گرفته بود! عملا یعنی از قبل از زمانی که ما عکس‌ها را گرفته بودیم و کامیون‌ها آمده بودند!فیلم کات شد و برگشت در خود روستا، از تمام مغازه‌های محله، در فیلمش بودند تا مردم و رهگذرانی که رد می‌شدند! نگاهی با مسعود رد و بدل کردم. او هم به چیزی که من فکر می‌کردم فکر می‌کرد. فیلم برادر مجید، دقیقا قبل و بعد عکس‌های ما بود! روستا بعد از ده روز پیچیدن گاز شرکت عرش، تغییرات لحظه‌ای زیاد و عجیبی کرده بود، که علی به کمک فیلمش، در ثبت آن‌ها به ما کمک کرده بود! و به علاوه، حالا مدرکی داشتیم که می‌شد با آن، عرش را محکوم، و اوضاع را به حالت اولیه برگرداند...برای اولین بار از اشتباهی که کرده بودیم خوشحال بودم. به محض تمام شدن فیلم برادر مجید، خودش و مجید رسیدند و دوربین و دستگاه و بلندگو بالاخره خاموش شدند. اول، نفهمیدم سکوتی که در جمع سایه انداخته بود، چه علتی دارد، ولی بلافاصله بعد از این فکر، فهمیدم که مردم و اهالی، متوجه چه چیزی شده بودند!...«محسن»22 مرداد. روز رفتن ساره، که روز خسته‌کننده‌ای بود:خوابم می‌اید، نمی‌توانم زیاد چیزی بنویسم.بالاخره پس از حدود ده روز، ساره را راهی خانه‌ی خودش کردیم. بعد از شب عروسی، رفتارش با من خیلی تفاوت کرده بود. کلا از بعد عروسی چیزهای زیادی تغییر کردند. یادم نیست که امروز بود یا دیروز ولی حمید کفاش آمد و تمام ذغال‌هایش را در همین کوچه به فروش گذاشت. هنگامی هم که از او پرسیدم چرا می‌فروشد، با خنده گفت چیزی که به درد آدم نمی‌خورد را که نباید نگه داشت!شنیدن چنین حرفی از او برایم بامزه بود. هرچند، نمی‌دانستم به تاثیر شب عروسی است، یا خودش به چنین نتیجه‌ای رسیده!موقع رفتن ساره امروز برای اولین بار دامادمان را آقا جواد صدا زدم و او هم خندید. خوشم نیامد از اینکه دستی به سرم کشید و تشکر کرد ولی خب، بالاخره باید برادری کنم در حق خواهر بزرگ‌تر.خودمانیم، فکرش را هم نمی‌کردم یک فراموشی چنین دردسرهایی پیش بیاورد و اوضاع شهر را دستخوش چنین تغییراتی کند! من اگر بخواهم کامل و یکی یکی توضیح بدهم درست و قابل فهم نمی‌شود، ولی در همین حد بگویم که تمام صاحبان آن عکس‌هایی که آن شب در عروسی پخش شد، کلا باعث تغییر اوضاع و احوال روستا و مردم شده‌اند. شاید باید گفت تازه تابستان امسال، از اینجا به بعد تابستان آزادی و رهایی است!در این صورت شاید باید از شرکت عرشِ جناب آقای مهندس عرش‌نشین، که اگر اشتباه نکنم، و درست فهمیده باشم، فردا دادگاه دارد تشکر هم کرد!امشب که خانه خالی از حضور ساره است، احتمالا بتوان بعد از چندین هفته‌ی پرتلاطم و شلوغ، یک شب آرام داشت و آرام‌تر خوابید!«مجید»امروز 22 مرداد – ساعت 1 بامدادمشغول تماشای یک فیلم به همراه علی و بابا بودم. نمی‌دانم چه لذتی در دیر خوابیدن وجود دارد، که در هیچ نقص قانون دیگری پیدا نمی‌شود، و هر چه هم که بکنیم، باز این یک مورد را هیچ وقت نمی‌توان از خیرش گذشت!امروز که باز با محسن و مسعود در جاده‌ی منتهی به زمین‌ها و این دفعه، شرکت پلمب شده‌ی عرش راه می‌رفتیم، دوباره گوجه‌های زمین ما و محصولات دیر را که انگار نفسی تازه می‌کردند در هوای تمیزتر، به چشمم آمدند. بعد از مدت زمان نسبتا زیادی، بابا امشب خوب می‌خندید و خوشحال به نظر می‌رسید، ما هم شاممان را پس از این همه وقت، با آرامش از گلو پایین دادیم.خدا می‌داند هنوز وقتی به یاد فیلمی که ناخواسته از علی در عروسی پخش شد می‌افتم، خنده‌ام می‌گیرد از اینکه چنین سند ساده و حاضر و آماده‌ای کنار دستمان بوده و ما گرد جهان می‌گشتیم برای پیدا کردنش!عرش‌نشین فردا محاکمه می‌شود. از چند روز پیش کلی دکتر و متخصص روستا را پر کرده‌اند برای فهمیدن ماجرایی که همه‌مان را درگیر کرده بود.دکتر نوریان، همان دکتر نوری که مردم صدایش می‌زدند از وقتی وارد روستا شد، خودش تهیه‌ی داروهایی که به در آوردن مردم از این حال کمک می‌کرد را تقبل کرده است. خیلی از مشکلات بهتر و حتی حل شده‌اند.حتی داداش علی عکس‌هایی که ما گرفته بودیم را کپی گرفت و به کبلایی محمد داد، تا دست او باشد و در وقایعی که همه‌مان با هم پشت سر گذاشتیم ثبت شده باقی بماند. اگر اشتباه نکنم، خیلی از دفاتر ثبت اتفاقات روستا، در خاندان و خانواده‌ی او شکل گرفته و حالا هم برای همین این چیزها را به او می‌دهند.در چنین مواقعی که از چالش بزرگی عبور می‌کنم، همیشه یاد این شعر دوست عزیز، جناب سعدی می‌افتم که می‌گفت :تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینیتا شب نرود صبح پدیدار نباشد!«مسعود»22‌ام مرداد هم گذشت.این عروسی خواهر محسن هم ما را معطل کرده‌ها! از آن شب به این طرف همه‌جا شلوغ شده، نمی‌دانم با دیدن فیلم علی، چه انقلابی در اهالی رخ داده که شیر شدند و برای هیولا، با خبر کردن پلیس و طرح شکایت و متخصص و این طور حرف‌ها به روستا دندان تیز می‌کنند! نفهمیدم محسن نام چه کسی را آورد، ولی گفت حتی پای وکیل و وکیل کشی به داستان باز شده و خلاصه با آن همه فیلم و عکسی که از حضور کامیون‌های گاز درست در دهم مرداد، و عکسی که ما گرفته بودیم، اوضاع به کام ماست!خیلی دلم می‌خواست در روز محاکمه خودم هم به دادگاه بروم و بگویم تقاص تمام آن طاقچه بالاهایی که می‌گذاشتی چیزی بهتر از این هم نخواهد بود، ولی حیف که  راهمان نمی‌دهند. تقریبا طرف حساب شکایتی که طرح شده، همه اهل روستا هستند و حاج آقا صدیق هم نقش مهمی در این میان، با اینکه اصلا از او انتظاری نوبد ایفا کرد.جالبی ماجرا اینجاست که نه تنها رفتار همه با ما، که با امثال ما، یعنی سروش و احسان و بچه‌های دیگر، کاملا صد و هشتاد درجه عوض شده. آقا رشید بقال دیروز به همه‌مان پیشنهاد کار داد و گفت حقوقمان را هم تمام و کمال خواهد داد اگر درست برایش کار کنیم.خدا را شکر که اوضاع بر وفق مراد می‌چرخد. البته فعلا.شاید تابستانی که از اول به بچه‌ها گفتم مزخرف است، آنقدرها هم، مزخرف نباشد!...</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 10:02:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب ترین کتابفروشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-xzcq2vbsonge</link>
                <description>به قلم ریحانه تاجیک، کلاس هفتمآخرین روز مدرسه بود و حلما به همراه دوتا از دوستانش به سمت خانه هایشان باز می گشتند.- وای بچه ها نمی دونیدکه چقدرخوشحالم مدرسه تموم شده.- آره حلما من هم خیلی خوشحالم واقعا راحت شدیم دیگه می تونیم راحت بگیریم بخوابیم از مشق و درس هم خبری نیست.- وای آره حسنی فوق العاده است کاشکی تابستون تموم نشدنی بود.همانطور که بچه ها درحال صحبت با هم بودند و قدم می زدند حلما پرسید:- بچه ها شما تو تابستون چه کار هایی می خواهید انجام بدهید؟حسنی گفت:«من که فقط می خواهم تو این دو ماه بخورم و بخوابم و فیلم ببینم تا شروع کلاس تابستونی ها،وای برای کلاس تابستونی ها اصلا حوصله ندارم.»فهیمه در جواب سوال حلما گفت:«من واقعا نمی دونم فکر کنم همین برنامه ها حسنی را ادامه بدم تا کلاس تابستونی ها هروقت هم که کلاس تابستونی ها شروع شد جز تکالیف و فعالیت های مدرسه،کتاب می خونم کلاس ورزشی و ... بیرون از مدرسه می رم.»حسنی پرسید:«تو چی کار می کنی حلما تو هم برنامه ما دوتا رو داری؟»- من نه بابا،من می خواهم ی برنامه ریزی عالی بکنم،کتاب که می دونید عاشق خوندنش هستم مخصوصا نجوم،می خواهم کار های هنری هم انجام بدهم،مثل گلدوزی و جواهر دوزی، آشپزی و دسر و این جور چیزها هم دوست دارم.- وای حلما چه حوصله ای داری،یعنی دلت نمی خواهد بخوابی ؟- نه حسنی من تصمیم گرفتم تا اخر تابستون 35 تا کتاب رو تموم کنم.حسنی و فهمیه دوتاشون به همت و انگیزه حلما افرین گفتند و سه نفری از خاطرات مدرسه شروع به گفتن کردند اما...- بچه ها ی لحظه هیس،حسنی و فهمیه گفتند:«چرا ساکت باشیم؟»حسنی گفت:« چرا ؟ حالا وایسا الان قسمت خندداره خاطره می رسه».حلما با خوشحالی و صدای بلند گفت:«هورااااااااا، باورم نمی شه کتاب فروشی تو محلمون باز کردن تازه یک کوچه با خونه ما فاصله داره،بچه ها بریم تو ی سر بزنیم و بعدش اگه کتاب خوب داشت بعد از ظهر بیام با مامانم کتاب بخرم.»حسنی گفت:«پس چرا ما این کتاب فروشی را ندیدیم؟»فهیمه گفت:«حتما امروز کتاب هاش رو چیده چون من صبح که داشتم می اومدم و این که خواب مونده بودم دیرتر شده بود یک کامیون دیدم که داره جلو همین مغازه داشت کارتون خالی می کرد.»حسنی بلافاصله گفت:«بچه ها نگاه کنید رو در چی نوشته!»سه نفری با هم با تعجب خواندند:- اینجا عجیب ترین کتاب فروشی است.سه نفری با هم با تعجب خواندند:
- اینجا عجیب ترین کتاب فروشی است.این جمله بچه ها رو خیلی کنجکاو کرد و سریع داخل مغازه شدند،حلما پرسید؟- سلام اقا،خسته نباشید؛ببخشید معنی این جمله روی در مغازه یعنی چی؟صاحب مغازه گفت:«سلام دخترم تو از مدرسه اومدی؟»- بله.- خسته نباشی- ممنون می شه جواب سوالم را بدهیدصاحب مغازه با ارامش پرسید:- دختر اسمت چیه؟حلما هم با عصبانیت گفت:- حلما، حالا می شه جواب سوالم را بدهید.- دخترم من می گم اما باید دوستات هم به من معرفی کنی دیگه.- این که کیف زرشکی داره اسمش حسنی هست و این که کیفش طرح گل داره اسمش فهیمه.حسنی و فهیمه گفتند:«خوش بختیم،می شه لطفا جواب سوال دوستمان را بدهید.»- بچه ها کتاب دوست دارید بخونید؟حلما گفت:«من که خیلی دوست دارم اما الان پول ندارم بخرم باید بعد از ظهر با مادر بیاییم.»- اشکال نداره دخترم اینجا با دوستانت کتاب را بخوان اگر دوستداشتی پول اش رو برام بیاور.حسنی گفت:«من که می رم ی کتاب انتخاب کنم.»فهمیه هم گفت:«اقا ببخشید کتاب هاتون درباره نوجوانان کجاست؟»اقای مغازه دار فهمیه را راهنمایی کرد.فهمیه و حسنی کتاب های مورد نظر خودرا انتخاب کردند و تا بخوانند؛حلما کتابی درباره نجوم که خیلی دوست داشت پیدا کرد،حلما تا کتاب را باز کرد........حلما وارد ی دنیا عجیبی شد که در کتاب های مغازه عجیب بود. حلما وارد فضا شده بود وتمام سیاره ها را می دید. حلما خیلی ترسیده بود و از تعجب دهنش باز مونده بود.اما با خودش خندید و گفت:- فکر نمی کردم که قدرت تخیل بالایی داشته باشم تا هرچی می خوانم را در ذهن خودم تصور کنم.اما آقای مغازه دار هم در آنجا بود و به حلما گفت:«نه حلما تو تصور نمی کنی،نوشته بودم که اینجا کتاب فروشی عجیبی است.»حلما وارد فضا شده بود و تمام سیاره ها را می دید. حلما خیلی ترسیده بود و از تعجب دهنش باز مونده بود.- پس چرا حسنی و فهیمه نیامدن اینجان؟- حتما تو دختر خاصی هستی حلما.- اما من باورم نمیشه این ی چیز خیالی و من دارم فکر می کنم.اقای مغازه دار هیچی در جواب نگفت و حلما را راهنمایی کرد:- حلما برو تو سیاره ها و جواب سوال هات رو بگیر.حلما از تعجب نمی توانست چیزی بگوید اما انگار این دستور جواب نه نداشت باید می رفتی.حلما داشت می رفت سمت یکی از سیاره های منظومه شمسی در کهکشان راه شیری اما راه اش را عوض کرد و دوباره سمت اقای مغازه دار رفت و از او پرسید:- ادم فضایی ها وجود دارند؟- نمی دونم دخترم خودت چی فکر می کنی تو الان فرصت این رو داری تا به جواب تمام سوال هات رو بگیری؛از این فرصت استفاده کن حلما.- آقای مغازه دار اسم شما چیه؟- من آقای رسولی هستم- آقا رسولی من تو هر کتابی درباره نجوم خوندم، آدم فضایی گفته وجود داره و کلی هم مدرک دارند،البته تو ی ویدیو دیدم که گفت نزدیک ترین کهکشان به ما کهکشان اندرومدا است که خیلییییییییییییی با ما فاصله داره و حتی اگر ادم فضایی ها دو هزار سال پیش هم به طف ما امده باشند تا رسیدند.- تازه اگر خیلییییییی پیشرفته باشند.- و یه جا خوندم البته ی جا که نه در چند کتاب که اگر واقعا ادم فضایی ها وجود داشته باشند برای ما خطرناک است چون خیلی پیشرفته هستند.- خب برو حلما برو و این راز رو کشف کن- پس سفر جالبی رو در پیش دارم باید برم کلی راز رو جوابش رو بدست اورم.ناگهان صدایی عجیبی آمدیعنی آدم فضایی ها خودشون اومدند؟- حلما،حلما پاشو مدرسه ات دیر می شه.</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 09:19:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه تنهای تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-og0nvoowb8nx</link>
                <description>به قلم ثنا رسولی، کلاس هفتمسلام من یک مدرسه ی تنها هستم، البته نبودم، شدم، از وقتی که این ویروس منحوس کرونا اومده من خیلی تنها شدم.من یک مدرسه ی تنها هستم، البته نبودم، شدم، از وقتی که این ویروس منحوس کرونا اومده من خیلی تنها شدم.یادش بخیر تابستان سال پیش چقدر خوش می گذشت ( استخر، ورزشگاه، وسطی، شب مونی....) آه چه روز های خوبی بود، هیاهوی بچه ها درون حیاط می پیچید و من از صدای آنها خوشحال می شدم، حتی گنجشک های روی درخت های حیاط هم سر ذوق می آمدند، آن گربه ی شکمو هم به یک نوایی می رسید و دلی از غذا در می آورد، ولی حالا چی؟دیگر هیچ کسی نیست تا در گوشه، گوشه های من بنشیند و با دوستانش بازی کند، بخندد، گریه کند، تمام این خوشی ها از من گرفته شده.امسال تابستان خسته کننده و کسالت باری شده، بچه هام که تو خونه ها درس می خونن، آرزو می کنم که دوباره اون روز های قشنگ و پر از انرژی برگرده.با صدای زنگ درب مدرسه از خیالم بیرون پریدم، وای خدایا چی میبینم؟!چند تا از بچه های مدرسه با اون مانتو های زیباشون وارد حیاط شدند، انگار داشتم خواب میدیدم، یعنی دوباره مدرسه ها باز شده؟!!انگار بچه ها هم از اینکه اومدن مدرسه خیلی خوشحال بودن، ولی من فقط نصف صورت های زیباشون رو میدیم، راستی چرا نصف صورت هاشون رو پو شانده بودند؟ آهان لابد به خاطر همین ویروس کروناست.مثله اینکه داشتن در باره ی یک کاردستی صحبت می کردند.فاطمه: وای بچه ها چقدر خوب شد که بعد از این همه وقت همدیگر رو دیدیم، من که تو خونه خیلی حوصلم سر رفته بود.زهرا : هممون حوصلمون سر رفته بود، دلم برای اونایی که کرونا گرفتن خیلی میسوزه، دعا می کنم که همه ی مریض ها شفا پیدا کنند.نرگس : انشاالله، بچه ها بیاین شروع کنیم.چند تا از بچه های مدرسه با اون مانتو های زیباشون وارد حیاط شدند، انگار داشتم خواب میدیدم، یعنی دوباره مدرسه ها باز شده؟!!زهرا: فاطمه وسایل رو آوردی؟فاطمه : آره، گذاشته بودم اینجا، اما الان نیست!نرگس : مطمئنی که گذاشتی اینجا؟؟فاطمه : بله، مطمئنم.وای از دست این گربه ی شکمو آخر کار خودش رو کرد.فاطمه: حالا چی کار کنیم؟نرگس: الان پیدا میشه همین جاست، پا نداره بره که.زهرا : بچه ها من دیگه خسته شدم، یک ساعت که داریم دنبال وسایل می گردیم، هنوز پیدا نشده، آخه کجا میتونه باشه؟!فاطمه : زهرا راست میگه، من هر جارو که فکرش رو بکنین گشتم، انگار آب شده رفته تو زمین!!نرگس : تو چه دردسری افتادیم، حالا به خانم معلم چی بگیم؟بدون وسایل که نمی تونیم کاری کنیم.زهرا : بچه ها من خیلی گرسنمه.فاطمه : وای اصلا حواسمون به ساعت نبود، بریم یک چیزی بخوریم.نرگس: بیاین اینجا رو پله های حیاط بشینیم.زهرا: بچه ها زود بخورین، تا بریم یکم دیگه دنبالش بگردیم.ای بابا دوباره سر و کله ی این گربه ی شکمو پیدا شد.فاطمه : عزیزم، بچه‌ها این گربه گرسنشه.نرگس : یک تیکه لقمتو بده ببین می خوره.زهرا: نگاه کنین بچه ها داره می بری تو خونش بخوره.نرگس بیاین بریم ببینیم خونش کجاست.فاطمه : وای بچه ها باورم نمیشه، وسایلمون این جاست.زهرا : یعنی این همه مدت که ما داشتیم دنبالشون می گشتیم اینجا بودن!!نرگس : خدارو شکر که پیدا شد، این گربه هم باعث خیر شد.فاطمه: بچه ها بریم شروع کنیم که خیلی دیره.وای چقدر خوبه که اون هارو پیش هم خوشحال و شاد می بینم، کاشکی همه ی بچه ها اینجا بودن، خانم معلم هم رسیدن، سلام خانم معلم، بچه ها کاردسته رو به خامم معلم دادند،وای نه، چقدر زود تمام شد، دوباره وقت خداحافظی رسیده، بچه ها آرن از هم خداحافظی میکنن و میرن، خداحافظ بچه ها مراقب خودتون باشید، به امید دیدار. </description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 14:26:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیک آلبالویی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-aovbfot2aobe</link>
                <description>به قلم ثنا احتشام سرشت، کلاس نهمطبق عادت عصر های خسته کننده ی تابستان ، روی تاب نشسته بودم و کتاب می خواندم . زنان کوچکی که به خاطر جو مارچ ، صدمین بار بود که می خواندمش . دختری 15 ساله و دقیقا هم سن من . کاش در باقی چیزها هم اشتراک داشتیم . جسارت ، صبر ...زنان کوچکی که به خاطر جو مارچ ، صدمین بار بود که می خواندمش . دختری 15 ساله و دقیقا هم سن من . کاش در باقی چیزها هم اشتراک داشتیم . جسارت ، صبر ... در این فکر ها غرق شده بودم که صدای زنگ تلفن مرا به خود آورد . بدو بدو سمت خانه رفتم و جواب دادم . مامان بود . حرفی زد که اصلا دلم نمی خواست بشنوم ، تا ساعت 2 شب شیفت بود و برای شام نمی آمد ؛ مادر بزرگ هم برای عیادت خواهرش به شهرستان رفته بود . وای نه ! یعنی قرار بود تا ساعت 2 شب یک تنه با بنیامین سرو کله بزنم ؟ مامان مشغول توصیه کردن بود که نگاهم به تقویم افتاد ، وقتی که دوباره خلاصه توصیه هایش را در یک جمله گفت و می خواست خداحافظی کند ، من هم گفتم : باشه باشه ! حتما مراقبم . راستی مامان تولدت مبارک !اصلا یادم نبود ... عینک مطالعه ام را از چشم در آوردم و خودم را روی کاناپه انداختم ، تبلتم را باز کردم تا پیام های جدید را ببینم . رویا و هدی از من خواسته بودند که فیلم و کتاب معرفی کنم . مثل اینکه تنها نیستم ! حوصله ی دوستانم هم در این روزهای ملال انگیز سر رفته بود . همین طور که مشغول چت کردن بودیم ، جرقه ای در ذهنم زده شد . باید مامان را سورپرایز می کردم . اما چطور ؟ من که نه ایده ای داشتم و نه کار خاصی برای شگفت زده کردن مامانم بلد بودم . از بچه ها کمک گرفتم . هدی گفت کیک درست کن ، رویا پیشنهاد پختن فینگرفود و سورپرایز کردن در تاریکی را داد . چه حرف ها ! از پس هیچ کدامشان بر نمی آمدم . تجربه ی پخت هیچ غذایی نداشتم . شاید بهتر بود از آنها دعوت می کردم تا به خانه بیایند و به من کمک کنند . بله ، این بهترین کار بود ! از رویا و هدی که رفیق های صمیمی من بودند دعوت کردم تا برای یاری من بیایند . آنقدر حوصله شان سر رفته بود که سریع قبول کردند . خانواده هایشان هم مشکلی نداشتند ، خیلی سال بود آشنا بودیم و به هم اعتماد کامل داشتیم . خواستم میزبان خوبی باشم ، داخل آشپزخانه رفتم و 3 لیوان شربت آلبالو با یخ درست کردم که خنکشان شود. خوشبختانه یخ ها هنوز آب نشده بود که آمدند . چقدر عالی شد ! ساعت 6 بعد از ظهر بود و ما تا 2 شب وقت زیادی داشتیم . در را که باز کردم ذوق زده شدم . فکرش را هم نمی کردم ! رویا و هدی بادکنک و ریسه به دست آمده بودند . حتی لباس های به قول معروف ، پلوخوری هم تنشان کرده بودند . نکند خیال ماندن تا آمدن مامان را داشتند ؟ اما من فقط برای کمک دعوتشان کرده بودم . هدی که در حالت عادی هم زیبایی خاصی داشت ، حالا در آن مانتوی فیروزه ای جذاب تر شده بود . همین طور رویا با لباس گلبهی رنگش . بعد از سلام و احوال پرسی مشغول خوردن شربت ها شدیم .به بچه ها گفتم : شما که حالا زحمت کشیدین این خرت و پرت ها رو خریدین ، خب یه کیکم سر راه می گرفتین دیگه !از بچه ها کمک گرفتم . هدی گفت کیک درست کن ، رویا پیشنهاد پختن فینگرفود و سورپرایز کردن در تاریکی را داد . چه حرف ها ! از پس هیچ کدامشان بر نمی آمدم .هدی گفت : بهار خانوم ما رو دست کم گرفتیا ! خودمون می دونستیم میشه کیک از بیرونم خرید ، ولی خب خودمون می خوایم درست کنیم !- چی ؟- خودمون درست می کنیم دیگه ، یه کیک ِ ...رویا سریع گفت : آلبالویینمی دانستم که چه چیزی باید بگویم . تا حالا تجربه ی این کار ها را نداشتم . در کنار خوشحالی اما حس بدی داشتم . احساس می کردم مرا به چشم یک دختر لوس و دست وپاچلفتی می بینند که تا حالا هیچ غذایی ، حتی نیمرو هم نپخته !پرسیدم : حالا شما بلدین درست کنین ؟هر دو با هم جواب دادند : معلومه که اره ،البته با کمک تو- باشه پس بریم مشغول بشیم دیگه !سمت آشپزخانه رفتیم و بالاخره با چندین بار امتحان کردن ، توانستیم تا حدی بفهمیم در هر کابینت چه چیزی قرار دارد . وحشتناک است که در یک خانه زندگی کنی و ندانی دقیقا چه چیزی در چه جایی قرار دارد . همه این ها بر گردن مادر بزرگ بود . هدی که بیشتر غذا پختن بلد بود ، مشغول درست کردن سالاد ماکارانی شد . خدا را شکر همه ی مواد اولیه هم در خانه داشتیم . تخصص رویا هم دسر بود و داشت ژله و سالاد را از الان آماده می کرد . من هم بیشتر نقش دستیار را داشتم و منتظر بودم تا نوبت به کیک برسد و 3 تایی باهم درستش کنیم . تلفن زنگ خورد . جواب دادم ، بابا بود .گفتم : پس کی میای بابایی ، الان یه هفتس که رفتی ماموریت .- دختر گلم دلم خیلی براتون تنگ شده ، اما کاره دیگه ! ایشالا پس فردا میام .- سوغاتی یادت نره ها !- چشم چشم ... راستی تولد مامانته ها . حالا که من نیستم در حد توانتون براش یه کاری بکنین ، من کادوشو اومدم بهش میدم .- آره یه کارایی دارم می کنم ، البته بنیامین خان که دارن به تفریحات تابستونیشون میرسن ...- البته که ما به شما هم پیشنهاد کلاس تابستونی دادیم ، خودت قبول نکردی !- عه بابا زنگ درو میزنن ، احتمالا بنیامینه کاری نداری ؟ خداحافظ- خداحافظ عزیز دلمبله ! خسته و کوفته از فوتسال برگشته بود . کیفش را روی مبل ها پرت کرد و دست من را گرفت و با هم به اتاق رفتم .گفت : ای بابا ، بازم دوستات اینجان که !- آخه فینگیلی به تو چه ؟- چی ؟ با منی ؟ اولا من فینگیلی نیستم ، 4 سالمه ها . ناسلامتی من امید فوتسال ایرانم !- اوه اوه ببخشید استاد حواسم نبود کی جلومه !- ول کن حالا مامان کجاست ؟- نمیاد . امشب تا ساعت 2 شیفته . مامان بزرگم که می دونی ! راستی امشبم شب تولد مامانه ها ، پس پسر خوبی باش تا منو و هدی و رویا به کارای تولد برسیم .- عه ، یادم رفته بود پاک . خب حالا سعیمو می کنم . فعلا میرم حیاط توپ بازی .رویا صدایم زد و گفت که وقت آماده کردن کیک است . مشغول شدیم و بعد از یک کثیف کاری حسابی با آرد ، نوبت به هم زدن مواد با همزن برقی رسید . این کار را به هدی سپردیم که می توانست با کمترین خرابکاری ، هم بزند . همین که دکمه را فشرد همزن خاموش شد . فکر کردیم سوخته ، اما وقتی نگاهی به اطراف انداختیم ، متوجه شدیم که برق ها رفته است . وای نه ! اصلا وقت رفتن برق ها نبود . ما نیاز به فر داشتیم . حال و احوالمان خراب شد . حسابی توی ذوقمان خورد . گرمای هوا هم حالا در خاموشی کولر ، طاقت فرساتر شده بود . در همین وضع ، هدی فکری به ذهنش رسید . گفت حالا که چنین وضعی پیش آمده ، کیک را به صورت قابلمه ای ، روی گاز درست می کنیم .رویا گفت : عالیه ! بهار برو کبریت بیار تا گازو روشن کنیم ، ما هم کیکو با قاشق هم می زنیم .رویا گفت : عالیه ! بهار برو کبریت بیار تا گازو روشن کنیم ، ما هم کیکو با قاشق هم می زنیم .اصلا فکرش را هم نمی کردم که روزی مجبور بشوم دست به کبریت بزنم . همیشه به علتی نامعلوم ، از آن می ترسیدم . اما به هیچ وجه دلم نمی خواست ، دوستانم این موضوع را بفهمند . کبریت را از کشو در آوردم ؛ دلم می خواست بگویم هدی ! رویا ! کبریت را شما روشن کنید .  اما غرورم اجازه نداد . کبریت را از جعبه در آوردم ، چشم هایم را بستم ،ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ، نمی دانم چرا اما به محض اینکه روشن شد ، آن را برعکس کردم و پس از نگاهی سراسر وحشت ، کبریت از دستم افتاد . سوزش شدیدی احساس می کردم ، تا آن زمان از ترس ساکت بودم اما ناگهان جیغ بنفشی کشیدم . رویا و هدی سریع آمدند و دستم را زیر شیر آب سرد گرفتند و بعد هم پماد سوختگی را ، روی دستم مالیدند . خجالت آور بود ! دختری 15 ساله بودم و از ترسم ، حتی یک کبریت هم تا آن زمان روشن نکرده بودم . روی مبل نشستم و باقی کارها را رویا و هدی کردند . در همین موقع ، بنیامین با حالتی عصبی آمد داخل و گفت : - همین الان زنگ بزن مامان بیاد ، خسته شدم دیگه .- وا کلا یه ساعتم نشده توی حیاطی ! عزیز دلم مامان شیفته ، نمی تونه بیاد که . در عوض امروز تولد نی نی های خوشگلی رو دیده که وقتی اومد حتما برامون تعریف میکنه- یعنی چی ؟ من این چیزا حالیم نیست . مامان باید بیاد- عه اینطوریه ؟ فعلا که نیست گفتم که 2شب میاد . مشکلی اگه داری دیگه به من ربطی ندارهدر را محکم کوبید و دوباره در حیاط مشغول بازی شد . پس از یک ساعت ، هدی و رویا که کارشان تمام شده بود ، کنار من نشستند و با هم صحبت کردیم .هدی گفت : قطعا عالی میشه . من به آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک ، اعتقاد ندارم . حالا که آشپز سه تا شده و من مطمئنم محشر میشه . البته خب یه دلیل محکمش به خاطر منه . چون توی زمینه ی کیک قابلمه ای ،حسابی تجربه دارم .رویا گفت : بله... بله ... بر منکرش لعنت . راستی بهار تو چرا غمبرک گرفتی ؟ یه انگشته دیگه ، اشکال نداره- نه بابا خوبم . ساعت هشت و نیمه هوا دیگه کم کم داره تاریک میشه تپلتاتون شارژ داره ایشالا دیگه ؟ چون مال من خاموشه- مال من که متاسفانه خیلی کمه . هدی رو نمی دونم- داره مال من . راستی یه ساعتی میشه بنیامین داره بازی میکنه ،خسته نشده ؟ بهش بگو بیاد تو یه شربتی چیزی بخوره- اه اه ، پسره ی لوس . باشه حالا میرم بعدارویا گفت : نه خانوم خانوما ،شما زحمت نکش آخه زخم شمشیر خوردی !و با خنده ای از ته دل به سمت حیاط حرکت کرد . هدی هم چراغ قوه ی تبلتش را روشن کرد تا خانه از آن حالت تاریک و خوفناک ، خارج شود .پس از چند دقیقه ، رویا وارد خانه شد و با صدایی لرزان گفت : بنیامین نیست ! هر جا رو گشتم نبود ، نه توی حیاط ، نه جلوی خونهگفتم : یعنی چی ؟بلافاصله لباس های بیرونی ام را تن کردم و از خانه بیرون زدم . حتی تا سر خیابان هم رفتم ، اما خبری از او نبود . در دلم غوغایی بر پا شد . تمام فکر های بد از مقابل ذهنم می گذشت ، نکند گم شده باشد ، کسی او را دزدیده باشد و.... هزاران فکر ناجور دیگر . هدی و رویا هم من را دلداری می دادند . به ذهنم رسید که از زهرا خانم بپرسم . زنی حدودا 50 ساله که همیشه از پشت پنجره ی خانه اش همه چیز را می دید و اخبار داغ محله را داشت . هنوز بروز نشده بود و خیال می کرد که مانند قدیم ، محله ها نیاز به یک مفتش دارد . در خانه اش را زدیم و به محض اینکه پرسیدم بنیامین را دیده یا نه ، شوکه شد و پرسید : نه من که خونه ی خواهرم بودم امروز ، چی شده مگه ؟ اتفاقی واسه بنیامین جان افتاده ؟- نه ... نه . بنیامین که خوبه حتما داره با دوستاش فوتبال بازی میکنه ، ممنونتنها امیدم زهرا خانم بود که آن هم ... داشتم به این فکر می کردم که حالا جواب مامان را چه بدهم ؟ چه خاکی بر سرم کنم ؟ در دردسر بزرگی افتاده بودم و چاره ای نداشتم جز گشتن . هوا تاریک شده بود ، کوچه برق نداشت و در آن ظلمات من مانده بودم و دلهره هایم . با هدی و رویا کوچه هارا گشتیم ، اما خبری از برادرم نبود . کاش زمان به عقب برمی گشت و آخرین جمله ی گفتگویمان آنقدر بی رحمانه نبود . بچه ی چهار ساله که گناهی ندارد ، دلش تنگ شده بود ، همین . وقتی به این شکل نتیجه ای نگرفتیم ، به ذهنم رسید که ماشین بگیریم و خیابان های اطراف را بگردیم . هدی و رویا می گفتند این موقع شب خطرناک است که سه دختر تنها در پی مقصدی نامعلوم ، سوار ماشین راننده ای شوند که نامشخص است چه طور آدمیست . اما در ذهنم راه دیگری سراغ نداشتم .رویا گفت : خب زنگ بزن مامانت شاید یه کاری بتونه بکنه . اینجوری فقط زمان داره میگذره و احتمال افتادن اتفاقای خطرناک بیشتر میشه- یعنی چی ؟ زنگ بزنم به مامانم که چی بشه ؟ بگم این همه پشت تلفن سفارش کردی باد هوا بود و داداشمو گم کردم ؟ یا همین الان با من میاین یا خودم تنها میرم .هدی گفت : تو دیوونه شدی ! من که عمرا باهات بیام . می مونم خونه شاید خودش اومد . ولی بگما کارِت اصلا درست نیست ، دیگه خود دانیهدی با عصبانیت ، از ما جدا شد . گریه می کردم . با رویا سر خیابان رفتیم . اول خواستیم اسنپ بگیریم اما راننده ای پیدا نشد ، در نهایت منتظر تاکسی دربست شدیم . پیرمردی پیدا شد و ما را سوار کرد . شانس آوردم که کیف پولم ، داخل مانتو بود .  به نظر می رسید پیر مرد مهربانی باشد .رویا در گوشم غر می زد و می گفت : آخه چرا داریم همین جوری الکی می چرخیم ؟ به مامانت زنگ بزن هممونو راحت کن دیوونه .نه ... نمی توانستم . می ترسیدم ...راننده پرسید : خانم کجا می خواین برین ؟گفتم : آقا دربست گرفتیم دیگه برین حالا .گیج شده بودم . حسی توصیف ناپذیر . صدای ضربان قلبم را می شنیدم و در آن گرما که راننده کولر هم نزده بود ، دستان من اما یخ زده بودند .رویا با صدای بلندی گفت : آقا وایسین همین جا پیاده میشیم .- یعنی چی رویا ؟  ما که هنوز بنیامینو پیدا نکردیم- عزیز من تا همین جاشم اشتباه کردیم . پیاده میشیم الان ، برگشتو پیاده میریم شاید ردی ازش پیدا کردیم- اما...- بسه دیگه بهار !کرایه را دادیم و پیاده شدیم . اولین بار بود که شب ، بدون خانواده سوار تاکسی می شدم . دور و بر خیابان های اطراف را گشتیم . من جلوتر و تندتر حرکت می کردم . برگشتم عقب و دیدم رویا نیست . چند دقیقه ای منتظر ماندم تا به من برسد .در دردسر بزرگی افتاده بودم و چاره ای نداشتم جز گشتن . هوا تاریک شده بود ، کوچه برق نداشت و در آن ظلمات من مانده بودم و دلهره هایم . - کجا بودی ؟ یکم تندتر بیادر حالی که تبلتش را در دست گرفته بود گفت : خاموشه ... خاموش !- چی ؟- مامانت گوشیش خاموشه ، شماره بیمارستانو داری ؟- آخه رویا ...- آخه نداره ، داری یا نه- نه ،  حفظ نیستم توی تبلتمه که خاموش بود نیووردمش ، بزن توی گوگل خباز شانس بد ما ، همان موقع شارژ تبلت رویا تمام شد .- ای بابا . بیا برگردیم خونه ، خواهش می کنم . شاید برقا اومده باشه اونوقت با تلفن خونه زنگ می زنیم . دیگه نهایتا اگه هیچ جوری نتونستیم به مامانت بگیم ، به پلیس اطلاع میدیم . التماست می کنم بچه بازی درنیار . گوش بده به منناچار بودم . شاید واقعا راه من نتیجه ای در بر نداشت . پیاده تا خانه رفتیم . کنار نگرانی و ترس گم شدن بنیامین ، وحشت و احساس نا امنی هم داشتم . دو دختر تنها آن هم ساعت حدودا 10 شب . برق ها آمده بود . سر کوچه که رسیدیم ، هدی را در حال گفتگو با زهرا خانم دیدیم . احتمالا فضولی اش گل کرده بود و آمده بود سراغ هدی تا اطلاعات بگیرد . ما که رسیدیم ، داشت با تلفن تماس می گرفت . به هدی گفتم : کار خودتو کردی ؟ بهش گفتی آره ؟- دیدم یک ساعت شد نیومدین ، بنیامینم نیومد . با تبلتمم هر چی مامانتو گرفتم خاموش بود دیگه مجبور بودم به زهرا خانم بگم ، هر چند خودش اومد سراغم و پرسید ، با دیدن اون حال تو شک کرده بود .زدم زیر گریه و گفتم : اگه پیدا نشه هیچ وقت خودمو نمی بخشم ، آخه چرا حواسم نبود ؟هدی بغلم کرد و با رویا سعی کردند آرامم کنند . در همین لحظه زهرا خانم تلفن را قطع کرد و با خوشحالی گفت : وای بهار جون!گفتم : چی شده ؟ از بنیامین خبری شده ؟همین که خواست جوابم را بدهد ، نور بسیار روشنی در  تاریکی شب ، توجه ما را به خود جلب کرد . در حال نزدیک شدن به ما بود . باورم نمی شد ! یک لحظه انگار دنیای من 180  درجه چرخید و روشن شد . ماشین مامان بود ! بنیامین هم برای خودش در صندلی کنار راننده لم داده بود و بستنی عروسکی می خورد . اشک می ریختم ، اما این بار نه از روی سردرگمی و عذاب وجدان ، بلکه اشک شوق و البته تا حدی هم شرم . از ماشین که پیاده شد محکم او را در آغوشم گرفتم . گریه می کردم و می گفتم : آخه کجا بودی عزیز دلم ؟ چرا از خونه رفتی بیرون ؟ نمیگی من اینجا دق می کنم ؟- آخه دلم برای مامان خیلی تنگ شده بود . مامانی هم که نبود خب . ببخشید آبجی جون اگه ترسوندمت اما فکر نمی کردم انقدر ترسو باشی- والا کاری که تو کردی همه جور آدمیو می ترسونه . چه شجاع ، چه ترسومامان به بنیامین و بقیه گفت در حیاط منتظر ما باشند . اصلا نمی توانستم در چشمانش نگاه کنم . پرسید : آخه عزیز دلم این همه پشت تلفن چی گفتم ؟ اگه خدایی نکرده بنیامین اتفاق بدی براش میوفتاد چی ؟ مامان جان شما دیگه بزرگ شدی ، مامان بزرگ همیشه نیست که پیشتون باشه خودتون باید ...پریدم توی بغلش و گفتم :- می دونم کارم اصلا درست نبود . خواهش می کنم منو ببخش مامان جون . قرار نبود اینجوری بشه . مثلا می خواستم برای تولدت یه کاری کرده باشم اما بدتر این شبو نابود کردم ...- عزیزم ... حالا دیگه غصه نخور . بیا بریم همه منتظرمونن .- بنیامینو چجوری پیدا کردی ؟- واسه من سوار تاکسی شده گفته منو ببرین پیش مامانم . حالا خداروشکر اسم بیمارستانو بلد بوده تازه این موقع شب خدا رحم کرد یه خانم خوش اخلاق و کار درست سوارش کردهرفتیم داخل حیاط ، زهرا خانم مشغول صحبت شد و گفت : وای مریم جون آخه چرا گوشیت خاموش بود ؟ دیگه ناچار شدم زنگ بزنم بیمارستان . همکارتون که گفت با بنیامین تو راهین ، خیالم راحت شد .- آره عزیزم . خداروشکر به خیر گذشت ... دست شما هم خیلی درد نکنه . میگم شماها یه بوی سوختگی احساس نمی کنین ؟نه ! نه ! بعد از این همه زحمت و اضطراب  ، اصلا تحمل بوی نابودی دست رنجمان را نداشتم ...</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 14:15:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان در بیمارستان</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-bmgv6pdbjeyr</link>
                <description>به قلم فاطمه البرزی، پایه هفتمدر اولین روز تابستان، صبح زود با صدای خروسی که در حیاط خانه بود بیدار شد، چشمانش را مالید و از رختخواب بلند شد همان موقع مادر صدایش زد و گفت : «زینب صبحانه حاضر است.» رختخوابش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت. بعد از خوردن صبحانه، حوصله‌اش سر رفته بود به دوستش فاطمه زنگ زد، فاطمه هم مانند زینب حوصله‌اش سر رفته بود برای همین تصمیم گرفتند با دوستشان زهرا به کتاب خانه بروند، به مادر گفت:«مادر میتوانم با زهرا و فاطمه به کتابخانه بروم ؟.» مادر با نگاه مثل همیشه مهربانش گفت :«مراقب خودت باش.» فاطمه هم خیلی خوش حال چادرش را سرش کرد و از خانه بیرون رفت. کتابخانه دو کوچه آن طرف تر از خانه اش بود. در خانه را بست و به طرف کتابخانه رفت. هوا داشت کم کم تاریک می شد،  مادر که دیگر نگران شده بود ، چادرش را سرش کرد . همان موقع تلفن خانه زنگ زد. مادر تلفن را برداشت پشت خط خانمی بود که  خبر داد زینب تصادف کرده و او را به بیمارستانی که نزدیک خانه است برده اند. مادر تلفن را برداشت پشت خط خانمی بود که  خبر داد زینب تصادف کرده و او را به بیمارستانی که نزدیک خانه است برده اند. مادر سراسیمه به طرف بیمارستان راهی شد. وقتی رسید با نگرانی بسیار از پزشک بیمارستان جویای حال دخترش شد. دکتر  گفت : « لطفا آرام باشید .» مادر هم با نگرانی گفت : « ببخشید دخترم حالش خوب است ؟»دکتر پرسید : « سن دخترتان را می گویید ؟ »مادر گفت : «بله چهارده سال.» دکتر عینکش را برداشت و گفت:«ما هر کاری که از دستمان بر می آمد را انجام دادیم،دیگر باید به خدا توکل کنید. متاسفانه او ضربه مغزی شده و در حال حاضرضریب هوشی پایینی دارد.» مادر که اشک چشمانش جاری شده بود ،گفت:«ببخشید میتونم ببینمش؟» دکتر سرش را پایین انداخت وگفت : « این ضربه باعث فراموشی دخترتون شده.» مادر خیلی نگران و آشفته گفت : «خب ... یک کاری کنید.» دکتر کمی فکر کرد بعد از دوو دقیقه عینکش را زد و گفت : « اگر بتوانید به مشهد بروید دکتری هست که شاید بتواند عملش کند.» مادر با خوشحالی گفت:«ممنونم Hقای دکتر.» بعد از اتاق خارج شد و به برادرش محمد زنگ زد و همه چیز را توضیح داد، و قرار شد تا پنج دقیقه ی دیگر به دنبال زینب و مادرش برود. پدر زینب در یک سالگی زینب شهید شده و دایی زینب مانند پدرش است . زینب را مرخص کردند تا به طرف مشهد راهی شوند . زینب که چیز زیادی به یاد نداشت و خبر نداشت که چرا به مشهد میرود خیلی خوشحال شد. آنها با ماشین به طرف مشهد حرکت کردند ، بعد از دوازده ساعت به مشهد رسیدند و سریع به طرف بیمارستان رفتند روی صندلی های بیمارستان نشسته بودند زینب هم همین طور حالش بد تر و بدتر میشد تا اینکه پرستارصدایش زد. وارد اتاق شدند و نشستند دکتر گفت : «خب بفرمایید چه اتفاقی افتاده مادر هم همه چیز را توضیح داد.» دکتر وقتی توضیحات مادر را شنید کمی نگران شد و گفت:« باید عملش کنم اما خیلی خطرناک است مخصوصا الان که در مغزش خون هم لخته شده است.» مادر ، هم نگران بود  و هم خوشحال از اینکه راه حلی است . گفت:« باشه.» کتر پرستار را صدا زد و گفت:«سریعا این بیمار را به اتاق عمل منتقل کنید.» او را به اتاق عمل منتقل کردند و عمل را شروع کردند . بعد از سه ساعت دکتر با خوشحالی از اتاق عمل خارج شد و گفت :«عمل با موفقیت انجام شد اما هنوز بی هوش است» مادر نفس عمیقی کشید و گفت:«ببخشید کی میتوانم ببینمش؟» دکتر رو به مادر کرد و گفت:«تا یک ساعت دیگر می توانید پیشش بروید.» بعد یک ساعت مادر به اتاق رفت و کنار زینب نشست . یک روزگذشت و به هوش نیامد ، سه روز گذشت و باز هم به هوش نیامد . دکتر در را باز کرد سرش را پایین انداخت و گفت:«متاسفانه علائم حیاتی پایینی دارد و عکس العملی هم از خود نشان نمی دهد.» مادر بعد از سه روز که اشک چشمانش خشک نشده بود ، دکتر زینب را چکاب کرد و گفت:«ما نهایت سعیمان را کردیم دیگر باید به خدا توکل کنیم.» مادر دست و پاهایش شل شده بود و نمیدانست باید چه کاری انجام دهد و فقط به طرف حرم امام رضا حرکت کرد . روبش را به حرم کرد و گفت:«آقا خودت کمک کن.»دکتر زینب را چکاب کرد و گفت:«ما نهایت سعیمان را کردیم دیگر باید به خدا توکل کنیم.»  بعد از روز ها و شب های سیاهی که بر مادر گذشت ، و همان طور که دست به دامان آقا بود ، ناگهان تلفن همراهش به صدا در آمد : «خانم ... خیلی سریع به بیمارستان مراجعه کنید دخترتان علائم حیاتی از خود نشان داده.» …</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 10:08:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ درختی گربه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-wfcswkq705x0</link>
                <description>به قلم؛ ریحانه احمدی، کلاس نهمروی زمین به شکل ستاره های دریایی دراز کشیده بودند ، هوا به قدری گرم بود که پنکه سقفی کمکی نمیکرد و زیر بادی که بی شباهت به باد سشوار نبود عرق می‌ریختند. سر هایشان نزدیک هم بود و طوری که خوابیده بودند کاملا زیر پنکه بودند ، خانه در سکوت فرو رفته بود تنها صدایی که می امد صدای تق تق پنکه‌ی نسبتا لق بود و گاهی هم صدای ماشین هایی که هوا رو میشکافتند و به سمت جلو حرکت میکردند تا بلکه سریع تر به مقصدشون برسند و کمی خنک شوند چون توی این هوا حتی کولر های ماشین ها هم کار نمیکردند .هوا به قدری گرم بود که پنکه سقفی کمکی نمیکرد و زیر بادی که بی شباهت به باد سشوار نبود عرق می‌ریختند.نمیدانستند چند دقیقه است که اینگونه دراز کشیده اند و همچنان گرمشان است اما هر چه بود دیگر کم‌کم حوصله شان در حال سر رفتن بود و ذهن هایشان را وادار میکرد ایده ای برای گذران وقتشان پیدا کنند که ناگهان گویی چراغی بالای سر یکی از پسرها روشن شد و در جایش نشست ، جوری رو به رویش را نگاه میکرد که گویی همان لحظه عجیب ترین رویداد ممکن اتفاق افتاده بود. بقیه با نشستن ناگهانی پسرک نگاهشان را به او دادند و با تعجب به یک دیگر نگاه کردند ._ به نظرم باید یه کلبه بسازیم ... شاید یه خونه درختی.سکوت چند ساعته ی خانه با صدای صالح پسری که از بقیه کوچک تر بود -فقط چنn ماه - شکسته شد و چراغ های بالای سر بقیه دانه دانه روشن شدند._ خب اینجا تقریبا بیابونه و هیچ درختی پیدا نمیشه چرا باید خونه درختی درست کنیم؟ و اصلا چوب از کجا بیاریم؟مرتضی پسری که نسبتا از بقیه بزرگ تر بود و کمی - فقط کمی - بیشتر از بقیه فکر میکرد این را گفت و چهار زانو نشست ._ ما خونمون چوب داریماینبار امیر این را گف و دستش را بالا برد_ خونه رو هم میتونیم رو زمین بزاریم ؟این بار رضا بالاخره شروع به حرف زدن کرد و با پایان سوالش نگاهش را از زمین گرفت به صورت های چهار پسر رو به رویش داد‌. پسر ها با تکان دادن سرهایشان و اصواتی مبنی بر تایید حرفش ، جوابش را دادند. افکارشان مشغول بود و حتما میتوانستی در ذهن هایشان جمله ی «چجوری کلبه بسازیم» رو پیدا کنید.دوباره سکوت شد اما اینبار حتی صدای پنکه هم نمی‌آمد ، هر پنج نفر سرهایشان را بلند کردند و با صحنه ای دردناک مواجه شدند «از حرکت ایستادن پره های پنکه » دفعه اولی نبود که خراب میشد، بار ها این اتفاق افتاده بود اما در کنارش حداقل کولر بود ، یا اگر ان هم نبود دمای هوا ۵۰ درجه نبود !_ میشه فک کنم که الان اینقدر تند میچرخه که حس میکنم وایساده ؟ و تکون نخوردن پره هاشو به حساب خطای دید بزارم؟صالح گفت و نگاه نا امیدش را به بقیه داد و انها با تکان دادن سر هایشان و خیره شدن به زمین ، پاسخ دادند.- به هر حال مهم نیس از این اتفاقا زیاد میوفته میشه بگید الان چی کار کنیم؟ من واقعا حوصلم سر رفتهاینبار محسن بود که شروع به حرف زدن کرده بود و کلافه از گرما و بی کاری شروع به غرولند کردن کرد._ گفتم که ما خونمون چوب داریم میتونیم کلبه رو بسازیم._ برو خب بیار چوبارومحسن بود این را گفت و دستانش را به عقب تکیه داد و پاهایش را دراز کرد.امیر نگاهی به پسر بزرگ تر کرد گویی فقط در انتظار تایید او بود ، مرتضی سری به نشان تایید نشان داد و دستانش را در هوا به نشانه برو سریع تر بیارشون تکان داد._ چرا باید بره اون همه چوبو از خونشون خرکش کنه بیاره اینجا؟ شماها عقب مونده ای چیزی هستید؟ خب هممون میریم اونجا .صالح این را در حالی گفت که لب هایش کاملا خط شده بودند و دستانش را در هم گره کرده بود و در نگاهش چیزی جز تاسف پیدا نمیشد._ خونه ما؟انچنان فریاد  کشید که دونفر کناریش کمی در جایشان تکان خوردند و مرتضی که در سمت چپش نشسته بود پس گردنی ای زد و پسر کوچک تر به جو خم شد ._ چرا میزنی؟همان طور که گردنش را نوازش میکرد با لحن طلب کاری گفت:_ اولا دلم خواس دوما چرا داد میزنی ... میخوایم بیایم خونتون کلبه درس._ من یه سوال دارم .باری دیگر صدای ضربه ی پس‌گردنی در ان خانه خلوت پیچید و اینبار صدای فریاد رضا بود که میگفت چرا باید کتک بخورد ، پخش شد و این مرتضی بود که میگفت نباید میان حرفش میپرید چون یک او بزرگ تر بود و دو کلا پریدن وسط حرف دیگران کار جالبی نیست._ اصلا هرچی میتونم سوالمو بپرسم؟_بپرسرضا چشم غره ای نسار فرد کناریش کرد و ادامه داد:_ میگم این کلبه ای که قراره بسازیم اندازه خودمونه؟بقیه با نشستن ناگهانی پسرک نگاهشان را به او دادند و با تعجب به یک دیگر نگاه کردند. _ به نظرم باید یه کلبه بسازیم ... شاید یه خونه درختی.همه نگاه هایشان را به پسری که ایده اصلی را داده بود چرخاندند و منتظر به او خیره شدند اما او سرش پایین بود و به زمین خیره بود که پس از مدت کوتاهی با حس سنگینی نگاه هایی سرش را بلند کرد با چشمان نسبتا بزرگ تر شده به چند جفت چشم مقابلش نگاه کرد و سرش را به منظور «چی شده» تکان داد .رضا دوباره سوالش را با کلافگی مطرح کرد و منتظر شد ._خب چیزی که تو ذهن من بود یه خونه درختی بود که مثل این فیلما رو درخت میذارن و بد میرن توشو اینا دیگه ولی خب اینجا درخت اونقدر گنده نیست ، ماهم چوب اونقدری نداریم و فکر نکننم بتونیم یه خونه گنده درست کنیم چون نقشه و این چیزاشو بلند نيستيم شاید بتونیم یه خونه خیلی کوچیک درست کنیم و بعد توش غذا و اینا بزاریم که بعد گربه ها مثلا بیان توش.تکرار بعضی کلمات ، تکان دادن افراطی دستانش هنگام صحبت ، مکث های کم و بیشی که میکرد خبر از معذب بودنش را میداد و این برای پسر خجالتی ای مثل او واقعا جالب نبود و حس خوبی را بهش منتقل نمیکرد._خب حله اگر قراره اندازه گربه ها باشه ما اونقدر چوبو داریم پاشین جمع کنید بریم خونه ماهمزمان با حرف زدن از جایش بلند شد و با دستانش بقیه را هم تشویق به بلند شدن میکردخانه هایشان دقیقا توی یک کوچه بود و دوستیشان هم به خاطر همین ایجاد شده بود ._ به هر حال مهم نیس از این اتفاقا زیاد میفته میشه بگید الان چی کار کنیم؟ من واقعا حوصلم سر رفتهاینبار محسن بود که شروع به حرف زدن کرده بود و کلافه از گرما و بی کاری شروع به غرولند کردن کرد._ گفتم که ما خونمون چوب داریم میتونیم کلبه رو بسازیم_ برو خب بیار چوبارومحسن بود این را گفت و دستانش را به عقب تکیه داد و پاهایش را دراز کردامیر نگاهی به پسر بزرگ تر کرد گویی فقط در انتظار تایید او بود ، مرتضی سری به نشان تایید نشان داد و دستانش را در هوا به نشانه برو سریع تر بیارشون تکان داد._ چرا باید بره اون همه چوبو از خونشون خرکش کنه بیاره اینجا؟ شماها عقب مونده ای چیزی هستید؟ خب هممون میریم اونجا .خانه هایشان دقیقا توی یک کوچه بود و دوستیشان هم به خاطر همین ایجاد شده بود .ماهم چوب اونقدری نداریم و فکر نکننم بتونیم یه خونه گنده درست کنیم چون نقشه و این چیزاشو بلند نيستيم شاید بتونیم یه خونه خیلی کوچیک درست کنیم و بعد توش غذا و اینا بزاریم که بعد گربه ها مثلا بیان توش.هوا دیگر کم کم به سمت تاریکی میرفت و زیرزمین هم رفته رفته تاریک میشد و دیدن اینکه چه میکنند سخت‌تر. تقریبا کارشان تمام شده بود ، و فقط مانده بود گذاشتن سقف روی چهار تا دیواری که به سختی بهم متصل شده بودند؛ آنقدر هم که فکر میکردند آسان نبود بلکه انقدر سخت و طاقت فرسا بود که هر پنج پسر به زور چشمانشان را باز نگه داشته بودند، جوری که حتی اگر چوب کبریت را هم لای پلک هایشان میگذاشتنتد پلک‌های سنگینشان آن‌ها را می‌شکاند و بسته میشد.علاوه بر اینکه کار خیلی خسته کننده ای بود دردناک نیز بود ، حداقل یکبار را همگی مجروح شده بودند ، از رفتن تراشه های باریک چوب توی پوستشان و خوردن چک‌کش به انگشتشان ، تا افتادن تیغه های چوب روی پاهایشان . ولی هر چه بود کار لذت بخشی بود ، خاطرات جالبی را باهم ساختند و دوستیشان محکم تر شد .بالاخره سقف را هم گذاشتنتد، با میخ و دیگر وسایل محکمش کردند و حالا کار تمام شده بود ، همگی عقب رفتند تا از دور نگاهش کنند .تنها چند قدم عقب رفته بودند ، تنها چند قدم کافی بود تا هرچه کار کرده بودند خراب شود ، هر چه تلاش کرده بودند روی زمین بریزد و نگاه های تحسین آمیزشان تبدیل به نگاه های نامید شود .تمام چوب ها روی یکدیگر ریخته بودند و به تنها چیزی که شباهت نداشتند کلبه بود ، محض رضای خدا آنها فقط چوب ها را بدون توجه به چیزی با میخ بهم متصل کرده بودند و حالا ان خانه کوچک تبدیل به کپه ای از چوب های کوچک و بزرگ شده بود .برای بار سوم در آن روز سکوت خاصی بین آنها ایجاد شد که با صدای قهقه‌ی پسرک کوچکتر شکسته شد ، همه نگاه های متعجبشان را به پسر خجالتی جمع دادند. خنده اش را خورد و با نگاهی که به جای دهانش ، میخندید به انها نگاه کرد کم کم خنده اش به علیرضا سرایت کرد و از علیرضا به بقیه . قهقه میزدند ، اشک های ناشی از خنده هایشان را پاک میکردند ، روی زمین مینشستند یا گاهی دراز میکشیدند ، میخندیدند بدون انکه بدانند چرا . هر بار نگاهی به چوب های رو هم انباشته شده نگاه میکردند و خنده‌شان را از سر میگرفتند .شاید کلبه ای که در ذهن داشتند نشد ، شاید اصلا کلبه نشد ، شاید حتی کسی هم از ان کلبه کوچک استفاده نکرد ، اما آن‌ها میخندیدند و صدای خنده‌هایشان لبخند به روی لب عابران توی کوچه مینشاند و حال آن‌ها را نیز برای لحظاتی خوب می‌کرد.آن‌ها میخندیدند و صدای خنده‌هایشان لبخند به روی لب عابران توی کوچه مینشاند و حال آن‌ها را نیز برای لحظاتی خوب می‌کرد.</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 10:00:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنجال بلوطی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39305495/%D8%AC%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B7%DB%8C-bxvhcnjmh8te</link>
                <description>به قلم؛ زینب قائم‌پناهیچشمانم را در سیاهی مطلق باز کردم. تقریبا هیچ چیز را نمی‌دیدم. چند بار دستانم را در هوا تکان دادم بلکه فرجی شود و دستم به چیزی بخورد.... چشمانم را در سیاهی مطلق باز کردم. تقریبا هیچ چیز را نمی‌دیدم. چند بار دستانم را در هوا تکان دادم بلکه فرجی شود و دستم به چیزی بخورد. نفس‌نفس می‌زدم. فضا مبهم بود. دستم را بیشتر جلو بردم. چیزی سخت و به ظاهر چوب مانند دور تا دورم را فرا گرفته‌ بود. از ترس چشمانم را بستم و پایم را عقب بردم تا شاید بتوانم دیوار را بشکنم و نجات پیدا کنم. چند بار امتحان کردم اما بی‌فایده بود. انگار دیوار را مثل اتاق امن تجهیز کرده‌ بودند. در همان حالت که ایستاده بودم؛ نشستم و سرم را لای دستانم مخفی کردم. تا اینکه بارقه نوری به صورتم تابید و صدایی عجیب و غریب در فضا طنین انداز شد:-فک کردی می‌تونی کمد چوب بلوطی منو بشکونی بچه جون!؟همانطور که از ترس مثل پنکیک به دیوار چسبیده بودم؛ آب دهانم را قورت دادم و با صدایی نازک و بریده‌بریده گفتم:-امیر تویی؟ فرید؟! شمایین بچه‌ها؟ناگهان صدای خنده شیطانی مرا بیشتر در دیوار فرو برد و سپس با همان لحن ترسناکش گفت:-می‌دونی سعید جون! اون دوستاتم تو چنگال منن! نکنه آقا نادرو دسته کم گرفتی؟بعد دوباره همانطور شیطانی خندید و صدایش محو شد. همانطور که بیشتر به دور و اطرافم لگد می‌زدم و تقلا می‌کردم تا نجات پیدا کنم فریاد زدم:-نه آقا نادر امکان نداره ... نههههه! منو نجاتم بدیییین ... منو از این زندان نجات بدین!و بعد همانطور که می خواستم فریادم مثل آخر فیلم ها در فضا محو شود؛ دستانم را بالا بردم. ناگهان حس کردم ظرفی از آب یخ روی صورتم خالی شد و با فریاد از خواب پریدم. همانطور که ترسیده و نفس نفس‌زنان به اطرافم خیره شده بودم و چشمان گرد شده پدر و مادر را دیدم؛ خودم عمق‌ماجرا را دریافتم. پدر با یک دستش پارچ را گرفته بود و با دست دیگرش تفنگ شکارش را محکم چسبیده بود. مادر هم دو دستی کفگیر را گرفته بود و همانطور رنگ‌پریده و متعجب به من خیره شده بود. من هم که خیس آب به هردویشان خیره شده‌بودم. یک دقیقه همین‌طور فضا در سکوت گذشت تا اینکه ناگهان یک تیر از تفنگ پدر در‌رفت و صاف وسط قاب عکس گوزن‌های مورد علاقه اش فرود آمد. دوباره چند ثانیه متعجب‌تر به هم خیره بودیم تا اینکه خواهرم جیغ‌زنان از اتاق کناری خودش را انداخت وسط راهرو بین اتاق و همانطور با صدای جیغی اش فریاد زد:-چی بود بابا؟! چرا شماها اینطوری شدین؟ بابا؟ مامان؟ سعید؟ چی شده؟بعد پدر آرام تفنگ را روی زمین گذاشت و سرش را به نشانه تاسف تکان داد. کم‌کم که داشتم اتفاقات اطراف را درک می‌کردم دیدم دستم به نشانه تسلیم بالاست و همچنان خیس آب و متعجب روی رخت‌خوابم نشسته‌ام! گلویم را صاف کردم اما بی‌فایده بود و هنوز صدایم گرفته بود:-هیچی نشده خواب دیدم.پدر که همچنان در افق سیر می‌کرد گفت:-برای همین داشتی از خودت حرکات سامورایی در می آوردی؟سرم را خاراندم و به ناگاه همه جریانات خوابم مثل صاعقه به مغرم هجوم آورد. مادرم بعد از سکوت طولانی‌اش، چشم‌غره سهمگینی رفت و همانطور که سعی داشت خودش را جمع و جور کند گفت:-همچین تو خواب داد و فریاد می‌کردی و اسم آقا نادرو صدا می‌زدی فک کردیم دزدی، آدم ربایی چیزی اومده می خواد ببرتت!تازه فرصت کرده‌بودم کمی نفس بکشم و به صورتم دست بکشم. ناگهان پدر همانطور که همچنان سرش را تکان می‌داد گفت:-کی این تابستون تموم میشه تو بری مدرسه ما از دست کابوسای تو راحت شیم؟! خدایا ببین بچم از بس بیکاری کشیده به چه روزی افتاده!خواهرم هم که از افق های دور نجات پیدا کرده بود؛ همانطور که به قاب عکس شکسته روی طاقچه اشاره می‌کرد گفت:-وا چرا اون قاب عکس گوزنیه شکسته؟پدر آه سوزناکی کشید و نگاهی پر سوز و گداز به قاب عکس انداخت:-می‌بینی! یادگار دوران شکارمونم که این شازده پسرت به فنا داد لیلا خانم! تحویل بگیر.مادر که گویی از من ناامید شده باشد سری تکان داد؛ سپس همانطور که کفگیر و پارچ را از روی زمین برمی‌داشت گفت:-صبحونه تو خوردی برو دم در این رفیقات سه ساعته اومدن باهات کار دارن.چشمی گفتم و مشغول جمع و جور کردن خودم و رخت خوابم شدم. بعد از اینکه کمی به حال خودم آمدم به پشتی ها تکیه دادم. از پنجره آبی و رنگ‌پریده مان به داخل حیاط خیره شدم. حوض مثل همیشه افسرده به‌نظر می‌رسید. اما سبزی تابستانی درخت‌ها و سایه انداختنشان، مانع این می‌شد که بی‌حالی حوض را ببینم. همانطور که خیره به پنجره مانده بودم ناگهان صدای زیبا و روحیه بخش حوصله عزیز در گوشم طنین‌انداز شد:-ای بابا. دوباره یه روز دیگه! چقدر همه‌ چیز کسل‌کننده اس... نه؟!دلم می‌خواست امروز او را جوری ساکت کنم که تا چند مدت حوصله‌ام سر نرود! برای همین جوری که انگار هیچ ندایی از درونم نمی‌شنوم از جایم بلند شدم. خواستم از سفره کوچک صبحانه که حاوی گوجه خیار و پنیر بود؛ لذت ببرم که او دوباره شروع کرد:-دیشبم بهت گفتم عجب روزی بدی بودا! تو به خرجت نرفت. من میگم برو بشین یه گوشه خونه انقدر گریه کن تا زندگی ت تموم شه! باور کن یه بار روی یکی امتحان کردم، فردا صبحش دیدم نفس نمی‌کشه بنده خدا.انگار همه صبحانه خورده بودند و سفره فقط برای من پهن بود. برای همین سریع خودم را سر سفره انداختم و همه اش را تقریبا یکجا و در یک لقمه تمام کردم. بعد هم سریع و با عجله کفش هایم را پوشیدم و از در حیاط خارج شدم. امیر و فرید که مثل همیشه بی‌کار جلوی در خانه‌ما نشسته بودند و سنگ ریزه به در پرتاب می‌کردند؛ با دیدن من به سمتم هجوم آوردند. گویی سرگرمی جدیدی یافته باشند. امیر همانطور که سنگ‌ریزه هایش را روی زمین خالی می‌کرد گفت:-کجا بودی بابا سه ساعته منتظرتیم!من که هنوز در شوک اتفاقات خانه و خواب عجیبم بودم فقط سری تکان دادم و زیر لب عذرخواهی کردم. آرام آرام دنبالشان می‌رفتم و چشم می چرخاندم تا یک وقت آقا نادر را نبینم. انگار در ضمیر ناخودآگاهم ثبت شده باشد که باید از او دوری کنم! همانطور که بی‌حوصله راه می‌رفتیم از شانس خوب من آقا نادر به طور ناگهانی جلویمان سبز شد! امیر و فرید به محض رویت چهره آقا نادر سرجایشان میخ‌کوب شدند. آقا نادر مشوش و نگران  قدم رو، طول و عرض کوچه را متر می‌کرد و گهگاهی برسزنان به اطراف نگاه می‌کرد و دوباره قدم می‌زد. امیر که انگار سرگرمی جدیدش جور شده باشد، خودش را به آقا نادر نزدیک کرد و گفت:-سلام آقا نادر. چی‌شده؟ اتفاقی افتاده؟آقا نادر هم که گویا قاتل بروسلی را بعد از مدت‌ها جستجو بافته باشد؛ زیر چشمی نگاهی به ما کرد و گفت:-بچه جون برو از دست تو کاری برنمیاد. برو عمو!امیر که کم‌کم داشت داخل زمین آب می‌شد خودش را عقب کشید که فرید گفت:-آقا نادر بچه چیه؟ ما الان 14 سالمونه!آقا نادر نفسش را با سر و صدا جوری که انگار توفان شن شده باشد؛ بیرون داد و گفت:-آقا ما اسباب‌کشی داریم، کارگرم نداریم. اگه می‌خواین بیاین کمک من فلک‌زده این اساسارو بچینیم تو وانت. هستین؟امیر که انگار از آب شدن نجات پیدا کرده بود مثل مین جهنده خودش را جلو انداخت و فریاد زد:- معلومه که هستیم! من و فرید و سعید عین شیر همه رو براتون میچینیم تو وانت. خیالتون راحت.آقا نادر لبخندی شیطانی زد و جلو آمد. همانطور که نزدیک تر می‌شد آرام زمزمه کرد:-آقا سعید! بیا دنبال من...تا این جمله را شنیدم نمی‌دانم از کجا پا قرض کردم و سمت خانه دویدم. همانطور که با تمام قوا می‌دویدم دیدم امیر دارد دنبالم می‌دود و دستش را روی سینه‌اش گرفته و فریاد می‌زند:-سعید تو رو خدا وایسا یه ثانیه. بابا چرا اینجوری می‌کنی! وایسا دیگه. سعید! کجا میری؟سعی کردم به حرفایش گوش ندهم و به ضمیر ناخودآگاهم گوش کنم. اما چه کنم که نمی‌دانم جناب وجدان چه در من دیده که سراغ بقیه نمی‌رود! به ناگهان صدای رازبقا گونه‌ای در درونم پیچید و گفت:-فرزندم چه می‌کنی؟! می دونی دویدن زیاد باعث بیماری های گوناگونی از جمله بیماری های تنفسی و ریوی می‌شود؟ بابا به خودت رحم نمی‌کنی به اون دوست بدبختت رحم کن! الان حمله تنفسی میاد سراغش، میفته رو دستتا! بابا تو رو هرکی می‌پرستی وایسا یه دیقه دیگه... ای بابا!کوچه پس کوچه‌ها را همچون مارکو پلو پشت سر می‌گذاشتم و حرف‌های وجدان را از دروازه دیگر گوشم رها می کردم. وجدان دیگر از کوره در رفته بود و صدای راز بقایی‌اش گرفته بود:-امیر که هیچی فرزندم! لشکر مغول‌ م بهت نمی‌رسه! فقط بدون شیطان همچنان در کمینه! دیگه خود دانی منم هیچ کاری باهات ندارم. تمام!رو به روی یکی از کوچه‌ها ایستادم و دستانم را به دیوار گرفتم تا کمی نفس تازه کنم. سپس به دیوار تکیه دادم و چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. ناگهان دستی محکم روی شانه‌هایم قرار گرفت که باعث شد جیغ بنفشی بکشم. رویم را که برگرداندم امیر را دیدم که با چشمان گرد شده مثل اعلامیه به دیوار چسبیده بود. چند ثانیه که گذشت و به خودش آمد گفت:- سعید چرا اینجوری کردی؟! چی‌شده؟ بابا بنده خدا آقا نادر می خواست بیای کمکش این پشتی و چیزای سبکو برداری چرا فرار کردی؟ چی خوردی سعید حالت خوبه؟چشم‌غره‌ای رفتم و گفتم:-اولا یه نفس بکش وسط حرف زندنت! ثانیا نه چیزی خوردم نه چیزی شده! یه مسئله کاملا شخصیه!امیر که نزدیک بود از خنده جان به جان آفرین تسلیم کند گفت:-راستی سعید تو جیغ کشیدن بلد بودی چرا زودتر رو نکردی؟تا این جمله‌اش را شنیدم دنبال چیزی گشتم تا به سمتش پرتاب کنم. او هم که فهمیده بود پا به فرار گذاشت. تا سر‌کوچه ی خانه آقا نادر دنبالش دویدم و به محض رسیدن سرجایم خشکم زد. آقا نادر جوری می‌خندید و جعبه‌ ابزارش را دست می‌کشید که انگار از خارج مدرک گرفته و حالا هم می‌خواهد موتور هواپیما تعمیر کند. همانطور که او بی‌خیال از دنیای اطرافش با جعبه ابزار قدیمی و خاک‌گرفته ور می‌رفت؛ همسرش داد و فریاد می‌کرد:-آقا نادر اون کمد جهیزیه منه‌ها! یادگار جد بزرگ جد پدربزرگ خدا بیامرزمه! تو بلد نیستی می‌زنی خراب‌ترش می‌کنی. برو یه تعمیرکار درست حسابی بیار این کمدو درست کنه. آقا نادر با شماما!آقا نادر که گویی تازه از دنیای پیچ و مهره‌ها بیرون آمده‌بود پوزخندی زد و همانطور که جعبه ابزارش را نشان می‌داد گفت:-مریم خانم شما دست کم گرفتی قدرت جعبه ابزار منو؟! اگه اون کمد چوب بلوطی یادگار جد بزرگ جد پدربزرگ خدا بیامرزته این جعبه م یادگار جد جد جد جد پدربزرگ خدا بیامرز بنده اس! به من میگن نادر قفل‌ساز کبیر! نگران نباش.مریم خانم چشم‌غره‌ای رفت و مشغول چسب زدن کارتون‌ها شد و همانطور که اخم‌هایش درهم بود گفت:-از من گفتن بود. اگه بلایی سر این کمد بیاد پنج تا از کاراته کارای خونواده مادریم و پنج تا از کشتیگیر های خونواده پدریم میان سروقتتا! دیگه خود دانی قفل‌ساز کبیر!از اسم کمد چوب بلوطی مو به تنم سیخ شد. امیر و فرید که انگار از وسایل ماورا الطبیعه آقا نادر شگفته‌زده شده‌بودند؛ آرام آرام وسایل را داخل وانت می‌گذاشتند تا سرگرمی‌شان دیرتر تمام شود. محکم روی پیشانی‌ام کوبیدم و خواستم آهسته از محل حضور آقا نادر و کمد چوب بلوطی‌شان فرار کنم که مریم خانم اسمم را فریاد کشید. سعی کردم طبیعی رفتار کنم و آرام سرم را برگرداندم که او گفت:-آقا سعید بی زحمت برو تو خونه، رو‌به‌روی کمد قهوه‌ای چوب بلوطیه، یه نوار چسب هست. برام بیار. دستت درد نکنه!به ناچار چشمی گفتم و خرامان خرامان داخل خانه رفتم. واقعا نمی‌دانم وقتی که داشتند شانس را تقسیم می‌کردند من فلک‌زده کجا بودم؟ داخل خانه که رسیدم آقا نادر توی کمد بود و مثل جایزه‌های تخم مرغ شانسی خودش را داخل آن جا داده‌بود. نفسم را حبس کردم و خواستم چسب را بردارم که ناگهان آقا نادر از داخل کمد فریاد زد:-سعید جان پسرم...نگذاشتم بقیه جمله‌اش تمام شود و همراه با جیغی بنفش درکمد را رویش بستم. بعد از چند ثانیه که به خودم آمدم؛ فهمیدم عجب تاج کلی به آب دادم! وقتی از جلو در کمد را بستم و در هم خراب است و باز نمی‌شود و همچنین از قضا در این کمد از آهن محکم‌تر است و اندازه تخت جمشید قدمت دارد؛ حالا سوال تمام اعضا و جوارح مغزم از من این بود: « حالا چه خاکی برسرمان بریزیم؟!» آرام آرام نزدیک کمد شدم و به درش زدم و اسم آقا نادر را صدا زدم. و بعد از چند دفعه که جواب نداد احتمال دادم به دلیل ترس از تاریکی‌اش بیهوش شده‌باشد. خواستم محل ارتکاب جرم را ترک کنم که امیر و فرید با سرعت داخل خانه آمدند و یک صدا پرسیدند:-آقا نادر کو؟بعد از کلی طفره رفتن برایشان توضیح دادم که کار قفل تمام شد و رفت. از توضیحاتم لبخند بی معنی و شیطانی روی لب‌های هردویشان نقش بست و خواستند کمد را بلند کنند که فریاد زدم:-عه دارین چی کار می‌کنین؟!امیر همانطور که با تعجب به من خیره شده بود گفت:-مریم خانم گفت اگه کار قفل تموم شده با آرامش سه نفری بلندش کنیم بذاریمش تو وانت.از تصور اینکه آقا نادر داخل کمد در شهر بچرخد یا از وانت بیافتد قلبم از حرکت می‌ایستاد. خواستم معطلشان کنم تا حداقل  بهوش بیاید و داد هوار کند. برای همین دستم را به سرم گرفتم و وانمود کردم حالم خوب نیست و الان است که بیهوش شوم. امیر روی سرش زد و فریاد کشید:-وای فرید برو یه لیوان آب قند بیار گرمازده شده فکر کنم! بدو دیگه.من هم برای اینکه پیاز داغ اضافی به ماجرا بزنم و بیشتر معطلشان کنم؛ مثل فیلم هندی ها خودم را روی زمین انداختم. امیر هم شروع کرد به داد و فریاد کردن و فرید را صدا زدن که عجله کند. مریم خانم هم خودش را از حیاط به داخل خانه رساند و جیغ می‌زد که بچه مردم از دست رفت. بعد از اینکه کمی جیغ زد گفت:-آقا فرید صبر کن خودم بیام شربت گلاب خنک بیارم حالش جا بیاد. معجزه می‌کنه شربت گلاب.در همان حال که صدای هم زدن شربت با قاشق می آمد؛ فرید روی صورتم زد و کمی از شربت را روی صورتم ریخت که چشمانم را باز کردم و از خدا خواسته شربت خنک را تا آخرش یکجا سرکشیدم. اما این نقشه نسبتا شیطانی فقط ده دقیقه طول کشید و وقتی آقا نادر در این ده دقیقه بهوش نیامده حتما در کما رفته‌است. به‌اجبار از جا بلند شدم و یک سر کمد را گرفتم. اما بی‌فایده بود و سه نفری نتوانستیم بلندش کنیم. برای همین راننده وانت و فروشنده‌های مغازه‌های اطراف را هم صدا کردیم تا کمک کنند. واضح و مبرهن است که کمد بی‌نوا طبیعتا اینقدر وزن ندارد و این سختی بلند کردن به خاطر وجود آقا نادر داخل آن است. بعد از اینکه کمد را به‌سختی داخل وانت گذاشتیم قرار شد دو نفرمان داخل وانت باشند و یک نفر اینجا پیش مریم خانم بماند. ترجیحم این بود که داخل وانت بنشینم تا مراقب آقا نادر باشم ولی به محض اینکه خواستم سوار شوم فرید گفت:-نه سعید تو بمون من میرم. تو تازه حالت خوب شده هوا خیلی گرمه دوباره گرمازده میشی. تو بمون پیش مریم خانم.از آنجایی که نمی‌خواستم کسی از دسته گلم باخبر شود کمی اصرار و تعارف کردم که نه می‌روم اما فرید مصمم‌تر از آن بود که تسلیم شود. سرانجام امیر کنار راننده نشست و فرید هم کنار کمد حاوی آقا نادر پشت وانت نشست و خواستند حرکت کنند که مریم خانم گفت:-آقای راننده آدرس خونه رو دادم به آقا امیر. تا شما اثاثارو خالی کنین ماهم می‌رسیم.آقای راننده هم سری تکان داد و بوق زنان در افق محو شد. من هم جلوی در خانه نشستم و همینطور که خورشید بیشتر به وسط آسمان می‌رسید خوابم برد. در خواب مدام می‌دیدم کمد از وانت افتاده و متلاشی شده و آقا نادر هم به بیمارستان می‌برند. در همین حال و هواها بودم که صدای جیغ‌مانند مریم خانم از خواب بیدارم کرد:-آقا سعید پاشو یکی زنگ زده خونه راضیه خانم با تو کار داره.سری تکان دادم و به سمت خانه راضیه خانم رفتم. در محله فقط آنها تلفن داشتند و کل محل و فامیل‌هایشان شماره آنجا را حفظ بودند. به در خانه که رسیدم سلام ریزی کردم و به سمت تلفن رفتم. تلفن را که برداشتم صدای وحشت‌زده و لرزان امیر از پشت تلفن به گوشم رسید:-سعید تو اون کمد ...چی‌بود؟ ها؟ چی‌بود؟تا خواستم جوابش را دهم راضیه خانم داخل آمد و همانجا و همانطور که خیره به من بود مشغول سبزی پاک کردن شد. تلفن را بیشتر در گوشم فشار دادم و با لحنی مهربان گفتم:-سلام امیر جان. چی قرار بود باشه مگه؟ هیچی دیگه خالی بود امیر عزیزم.امیر که نزدیک بود از آن طرف خط بیرون بیاید و خودش جانم را بگیرد گفت:-چی‌میگی سعید. چرا اینجوری حرف می‌زنی؟! بابا تو کمده روح داره. چی‌کار کردی سعید! ها؟می‌خواستم هم یک‌جوری قضیه را ماست‌مالی کنم و هم جلوی راضیه خانم بند را آب ندهم:-امیر جان عزیزم چیزی تو اون نبود. شما کجا تشریف دارین الان؟امیر همانطور که از ترس و عصبانیت نفس‌نفس می‌زد گفت:-بابا ما یه ذره که راه رفتیم از تو کمده صداهای عجیب غریب اومد. ماهم به بهانه اینکه بریم نوشابه بخریم فرار کردیم.خنده‌ای عصبی کردم و لبخندی به راضیه خانم زدم که همچنان خیره به من سبزی پاک می‌کرد:-امیر جان عزیزم گفتی الان کجا تشریف داری؟ چی‌کاری کردی عزیزم؟امیر همانطور ترسیده گفت:-فرار کردیم دیگه!همانطور که سعی می‌کردم تنها تلفن محله را خرد نکنم گفتم:-پس الان آدرس دست کدوم بزرگواریه عزیزم؟امیر که گویی خودش متوجه دست گلش شده باشد گفت:-دست منهمانطور که همچنان لبخند به لب داشتم گفتم:-شما الان کجا قرار داری امیر دانشمند عزیزم؟کم کم لحن صدایش لرزان‌تر شد و گفت:-بیرون وانتهمانطور که سعی داشتم نفس عمیق بکشم و درست صحبت کنم و فریاد نزنم گفتم:-پس شما دوتا بزرگوار از وانت تشریفتونو اوردین بیرون و وانت بدون آدرس رفت؟ درسته عزیزم؟بعد از تایید امیر حس کردم واقعا سرم دارد گیج می‌رود و همه جا را سیاه می‌بینم. گوشی را گذاشتم و همانطور که به دیوار تکیه داده‌بودم نشستم. راضیه خانم که حالم را دید گفت:-چی‌شده سعید آقا؟ خوبی پسرم؟ میخوای یکم شربت بدم بهت؟از آنجایی که مریم خانم از صبح تا به حال ده‌ها لیوان شربت گلاب دستمان داده‌بود سرم را به علامت منفی تکان دادم و زیر لب گفتم «خوبم» و از جایم بلند شدم و همانطور که تشکر می‌کردم از در بیرون رفتم. به سر‌کوچه که رسیدم؛ مریم خانم مدام راه می‌رفت و می‌گفت:-معلوم نیست منو با این همه اسباب اثاثیه کجا گذاشته رفته؟! یه قفل خواست درست کنه ببین چجوری کارو پیچوند فرار کرد! ببین منو چجوری با این همه وسیله زیر آفتاب و گرما ول کردی رفتیا!به راحتی می‌شد فهمید که مخاطب حرف‌های مریم خانم بی‌شک آقا نادر است. هنوز حرف‌های امیر در گوشم پژواک می‌شد و کمی سرگیجه داشتم. داشتم کم کم به خانه آقا نادر نزدیک می‌شدم که دیدم امیر و فرید از ته کوچه دارند به سمت ما می‌آیند. تا دیدمشان به سمتشان دویدم و همانطور که سعی می‌کردم خودم را کنترل کنم تا هردوتایشان را خیلی اتفاقی بیهوش نکنم فریاد زدم:-امیر یعنی من حالا چه خاکی بریزم روسرم؟! آخه روح وجود داره برادر من؟ روح کجا بود!همانطور که فریادم به ناله تبدیل می‌شد ادامه دادم:-آخه روح کجا بود! چرا ول کردی اون وانتو همونطوری بچرخه تو شهر؟ آخه من چی‌کار کنم با شما دوتا نابغه!همانطور که به دیوار تکیه می‌دادم و می‌خواستم بلند فریاد بکشم فرید گفت:-خیلی خب حالا! چیزی نشده که!تا حرفش را شنیدم محکم روی پیشانی‌ام زدم و طوری که سعی می‌کردم آرام حرف بزنم تا مریم خانم بویی نبرد گفتم:-چیزی نشده؟! نه چیزی نشده؟کمی صدایم را بالا بردم و دوباره گفتم:-نه میخوام ببینم چیزی نشده؟تا کمی صدایم را بالا بردم امیر و فرید ایما و اشاره کردند که آرام حرف بزنم و فریاد نکشم! ولی آخر مگر می‌شد با این دو بزرگوار بود و سکته نکرد؟ نمی‌دانستم باید دسته‌گلی که خودم هم به آب داده‌بودم را بهشان بگویم یا نه! اما تنهایی که نمی‌شود مشکلات را حل کرد! می‌شود؟! برای همین دستم را روی صورتم کشیدم و گفتم:-بچه‌ها! من یه کاری کردم...آنها هم که انگار آمادگی شنیدن هرچیزی را داشتند سرشان را تکان دادند و پرسیدند که چه شده! من‌ هم چند نفس عمیق کشیدم و آرام ادامه دادم:-مریم خانم که گفت برم چسبو بیارم... من چیز کردم...قیافه‌شان جوری بی‌خیال بود که اعتماد به نفس گرفتم و گفتم:-آقا نادر که توی همون کمد چوب بلوطیه بود؛ یادتونه؟ تو همون داشت قفلو درست می‌کرد... صدام کرد منو، منم چیزه... ترسیدم یهو بعد چیز کردم ...امیر که کم‌کم در حال بروز علائم حیاتی و  فرید درحال تغییر حالت چهره‌اش بود؛ کنجکاو به من نگاه کردند:-من....چجوری بگم من...درو بستم روی آقا نادر...به محض شنیدن جمله آخر جوری که انگار تازه از کما بیرون آمده باشند روی سرشان زدند و یک صدا گفتند:-چی‌کار کردی؟!آب دهانم را قورت دادم و گفتم:-درو بستم روش...فرید که رنگش پریده بود بریده بریده گفت:-یعنی اون تو...روح نبود؟ اون...سرم را انداختم پایین و گفتم:-آقا نادر بود.امیر محکم به پیشانی‌اش زد و گفت:-یعنی الان ما نه تنها اساب اثاثیه رو گم کردیم! بلکه آقا نادرم...بعد وای کشیده‌ای گفت و جوری که انگار متوجه حقیقتی تلخ شده‌باشد ادامه داد:-سعید با اون علائم حیاتی کمی که ما از آقا نادر دیدیم...فرید سریع وسطش حرفش پرید و ادامه داد:-الان یا باید پیش جد پدربزرگش باشه یا اگه خیلی شانس آورده باشی رفته‌باشه تو کما!امیر نفسش را با سر و صدا بیرون داد و گفت:-حالا اگه شانس نیاورده باشی می‌دونی چی‌میشه؟!همانطور که سعی می‌کردم به هیچ چیز فکر نکنم صدای رازبقایی وجدان با حالت پژواک در مغزم پیچید و فریاد زد:-اعدام...امروز برای بار صدهزارم سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی رفت. سعی کردم به خودم مسلط باشم و نفس عمیق بکشم که وجدان دوباره گفت:-تنها کاری که می‌تونی فعلا بکنی اینه که همین الان بری پیش مریم خانم و اعتراف کنی تا حداقل جرمت سبک‌تر بشه! فرزندم من چقدر به تو هشدار دادم!با حرف وجدان سریع از جایم بلند شدم و سمت مریم خانم رفتم که امیر و فرید دستم را کشیدند و فرید آرام گفت:-می‌خوای چی‌کار کنی سعید؟ ها؟!همچنان که سعی می‌کردم دستم را رها کنم گفتم:-هرچی زودتر اعتراف کنم جرمم سبک‌تر میشه!آنها به محض شنیدن این جمله مرا مثل جاروبرقی در کوچه کناری کشیدند و امیر همانطور که وحشت‌زده شده بود و پایش را پشت‌سر هم روی زمین می‌کوبید گفت:-اگه این کارو بکنی نه‌ تنها جرمت سبک‌تر نمیشه بلکه مریم خانم سریع تلفن می‌کنه به پلیس و پایان! تموم میشه سعید آقا! تموم!همانطور که باهم درگیری داشتیم؛ من سعی می‌کردم خودم را از دست آنها رها کنم و به سمت مریم خانم بروم. تقریبا به سر کوچه رسیدیم که ناگهان مریم خانم با چهره‌ای درهم رفته به سمتمان آمد و گفت:-شما سه تا چی‎میگین باهم؟من هم خواستم سریع اعتراف کنم برای همین فریاد زدم:-آقا نادر...تا خواستم ادامه دهم فرید دهانم را گرفت و گفت:-عجب مرد نازنینی هستن آقا نادر! قدرشونو بدونین.چهره مریم خانم بیشتر درهم رفت و خواست برود که من دوباره فریاد کشیدم:-کمد...این‌بار امیر جلوی دهانم را گرفت و همانطور که لبخند زده‌بود گفت:-بله کمد نقش خیلی موثری توی خونه‌ها داره اصولا! هیچ وقت فراموش نکنین این وسیله مهمو!من هم این بار نه گذاشتم نه برداشتم و گفتم:-چیزه می‌دونین آقا نادر تو کمد...این دفعه هردو باهم دستشان را روی دهانم گذاشتند و فرید که لبخند یک لحظه از روی لبش کنار نمی‌رفت گفت:-بله آقا نادر تو کمد جا نمی‌شن! اصن مردی به این شریفی چه به توی کمد! نه سعید جان؟دست هردوتایشان را کنار زدم و گفتم:-آقا نادر رفتن قفل کمد چوب بلوطی رو درست کنن که...این دفعه دوباره هردوتایشان جوری جلوی دهانم را گرفتند که حس کردم دارم خفه می‌شوم. قیافه مریم خانم هم لحظه به لحظه بیشتر در هم می‌رفت. درهمین حال امیر که لبخندش پررنگ‌تر شده‌بود گفت:-عجب تعمیکار قابلی هستن آقا نادر! مخصوصا و مخصوصا توی کمد‌های چوب بلوطی که دیگه حرف اولو می‌زنن! چوب بلوطی و آقا نادر اصن معروفن تو محل!کم کم داشتم به مرز ملاقات با ملک الموت می‌رسیدم. برای همین محکم دست هردوتایشان را کنار زدم و با کلافگی فریاد زدم:-ای بابا ولم کنین بذارین حقیقتو بگم...خواستم حقیقت را بیان کنم که مریم خانم با چشم‌های گرد شده وسط حرفم پرید و جوری فریاد کشید که دیوار صوتی شکست و خرده شیشه‌هایش روی سرمان ریخت:-زود باشین بگین ببینم! آقا نادر کاری کرده؟ نکنه کمد چوب بلوطیمو شیکونده؟ یالا بگین ببینم!همانطور که با چشم‌های گرد شده به یکدیگر نگاه می‌کردیم فرید زیر لب گفت:-تا حالا مریم خانمو این طوری ندیده بودم! فکر کنم کمد چوب بلوطیشو بیشتر از آقا نادر دوست داره.من و امیر هم محکم به او تنه زدیم تا سکوت کند و بند را بیشتر از این آب دهد. آخر با دیدن این چهره مریم خانم زندان و اعدام را ترجیح می‌دهم! مریم خانم که عصبانی داشت قدم رو راه می‌رفت گفت:-شما سه نفر با آقا نادر یه آتیشی سوزندین که به من نمی‌گین! بدویین برین تو خونه که با این گرما دیگه چیزی به ذهنم نمی‌‌رسه! سریع برین تو خونه!ماهم که از ترس جرئت نفس کشیدن نداشتیم مثل سرباز‌ها به خط شدیم و پشت مریم خانم داخل خانه رفتیم. به محض ورود به خانه به دستور مریم خانم روی زمین نشستیم که مریم خانم روسری‌اش را محکم کرد و گفت:-وای گلوم خشک شد زیر این گرما! من میرم یکم شربت بخورم بیام! از جاتون تکون نمی‌خورینا!ماهم یک‌صدا باهم چشمی گفتیم که او داخل آشپزخانه رفت. بلافاصله بعدش امیر گفت:-من برم تلویزیونو روشن کنم از صبح تا حالا همین‌طوری سرپاییم!تا خواست سمت تلویزیون برود محکم دستش را گرفتم و همانطور که حرص می‌خوردم گفتم:-بشین سرجات امیر! الان وقت تلویزیون دیدن نیست!او هم دستش را کشید و کلافه گفت:-وای سعید بذار روشن کنم ببینیم دنیا دست کیه بابا ولمون کن!بعد از اینکه جمله‌اش را تمام کرد به سمت تلوزیون پرید روشنش کرد. به او چشم‌غره‌ای رفتم که صدای اخبار حوادث همه را به خودش آورد. مریم خانم شربت به دست کنار در آشپزخانه ایستاد و مشغول به نگاه کردن شد. گزارشگر اخبار که صدایش آلن دلون طور بود شروع به گزارش کرد:-امروز همکاران محترم نیوری انتظامی؛ یک دستگاه وانت نیسان سرگردان توی شهر رو پیدا کردن که با اسباب و اثاثیه مردم که به ظاهر سرقتی هست همینطور می چرخیده!بعد هم میکروفون را جلوی راننده وانت آورد که روی صندلی نشسته و دستش هم جلوی صورتش بود تا شناسایی نشود. بعد همانطور که ناله می‌کرد گفت:-آقا سرقت چیه؟! امروز ما رفتیم دم خونه ی یه نادر نامی...همچنان که داشت توضیح می‌داد مریم خانم گفت:-صدای این آقائه آشنا نیست؟من و فرید و امیر که احتمال داده بودیم او همان راننده وانت فلک‌زده است باهم یک صدا نه محکمی تحویلش دادیم و دوباره مشغول دیدن شدیم:-بعد که وسایلو چیدیم تو وانت دوتا نوجوون که یکمم حواسشون سرجاش نبود نشستن تو وانت ما که ببرنمون سرهمون آدرس. اتفاقا یکشون یه ژاکت آبی ضایع تنش بود آقا!من و امیر و مریم خانم به ژاکت آبی فرید که به قول راننده وانت، ضایع بود نگاه کردیم که او در جواب فقط لبخند مسخره‌ای زد. راننده وانت همانطور که داشت گریه‌اش می‌گرفت گفت:-آقا فک کنم اسم یکی‌شون امیر بود... اسم اون یکی م فرید بود... آره آقا فرید بود!مریم خانم چنان با چشمان گرد شده به ما نگاه می‌کرد که فرید بریده بریده گفت:-عجب دنیای کوچیکیه...نه؟بعد راننده وانت بعد از تاملی طولانی گفت:-بله آقا بعد اینکه یکم جلو رفتیم به بهونه خریدن نوشابه رفتن دیگه پیداشون نشد!گزارشگر همانطور که سرش را تکان می‌داد با همان لحن آلن دلونی گفت:-آقا چرا پای نوجوون هارو به این داستان باز می‌کنید؟ ما باید الگوی اونها باشیم!بعد همانطور که راه می‌رفت و دوربین هم با او حرکت می‌کرد ادامه داد:-این ها هم اموال مسروقه هستند که داخل وانت بودند! یک یخچال قدیمی و گاز سفید‌رنگ...مریم خانم به تلویزیون اشاره کرد و گفت:-اینا چقدر شبیه گاز و یخچال مان! نه؟ماهم دوباره یک‌صدا باهم گفتیم نه! مریم خانم سری تکان داد و دوباره مشغول تماشا کردن شد:--بله و یک کمد چوب بلوطی که اتفاقا بسیار قدمت داره و جزء یکی از قدیمی‌ترین کمد هاست! فقط نمی‌دونیم که چرا انقدر سنگینه و گاهی ازش صوت‌های عجیب شنیده میشه!مریم خانم که دیگر کم مانده بیهوش شود گفت:-این...این کمد چوب بلوطی منه!ماهم چاره ای جز سکوت کردن نداشتیم. در همان حال و هوا بودیم که ناگهان گزارشگر ادامه داد:-بله و ماموران ما خیلی به این کمد مشکوک هستن و الان تصمیم گرفتیم که قفل‌سازی بیاریم تا در کمد رو باز کنن!در همان حال که مثل فیلم سینمایی‌های اکشن به تلویزیون خیره مانده بودیم به ناگاه مردی وارد صحنه شد و بعد از کمی ور رفتن به قفل کمد، سرش را بالا آورد و با شادی اعلام کرد که در الان باز می‌شود. دوربین نزدیک در شد و در بلافاصله بعد از صدایی باز شد و آقا نادر کبود شده و بیهوش از آن بیرون افتاد. ماهم خیره به صفحه تلویزیون مثل برق‌گرفته‌ها خشک شده بودیم.درست است که مریم خانم بیهوش شد و مجبور شدیم او را به درمانگاه ببریم. ولی خداروشکر آقا نادر صدمه جدی‌ای ندیده بود و همان شب به خانه جدیدشان رفتند و ما هم ازشان کلی خواهش و التماس کردیم که چیزی به پدر و مادر هایمان نگویند. اولش خیلی مصمم بودند و می‌خواستند با آنها تماس بگیرند ولی بعدش دلشان به حالمان سوخت و قول دادند که چیزی نگویند. البته چند روز بعدش هم میراث‌فرهنگی برای بردن کمد مریم خانم به خانه‌شان آمد ولی آقا نادر از بس گریه و زاری کرد که این تنها دارایی ماست؛ آن بنده خدا‌ها  هم منصرف شدند و رفتند و آنها هم بالاخره نفس راحتی کشیدند! راننده وانت فلک‌زده هم با شهادت دادن آقا نادر آزاد شد و فکر کنم تا چند مدت قید وانت و کار را زده‌باشد. ماهم که حالا یک ماه از تابستانمان مانده بود تصمیم گرفتیم همین یک ماه را در امنیت و سلامت بگذارانیم تا مدرسه باز شود و ما را از بی‌حوصلگی نجات دهد و صد البته کاری کند که هرروز آرزو کنیم تا ای‌کاش در کمد گیر بیافتیم ولی به مدرسه نرویم!</description>
                <category>انجمن نویسندگان نوجوان :)</category>
                <author>انجمن نویسندگان نوجوان :)</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 11:16:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>