<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چراغ روشن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39443819</link>
        <description>اینجا چراغی روشن است؛ برای تمرین نوشتن!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:11:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3775746/avatar/BPfvHx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چراغ روشن</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39443819</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-drgjg92jevhc</link>
                <description>بالاخره توانستم از میان غلغله‌ی خون و جنازه او را پیدا کنم. به دیوار کوتاهِ سفید و مرمرین عمارت میان باغ تکیه زده بود. همان‌جایی که پیچک‌ها روی آن پیش رفته و ستون‌های بلند بالای دیوار را دربرگرفته بودند. نگاه زار و خسته‌اش را به راهی که از آن می‌آمدم دوخته بود و مشخص بود توانی برای بلند شدن ندارد. با دیدنش قرار از کف داده و با سرعت خود را به او رساندم و کنارش نشستم. قطره‌های عرق روی پیشانی‌اش می‌درخشید و نفس‌های منقطع می‌کشید.- چی شده؟تنها لبخندی بی‌جان روی لبش آمد. نگاهم به پهلویش خورد که پیکانی با پرهای سیاه آن را دریده بود و خون از میان آن زخم بیرون می‌جهید. دست راستش را به تیر گرفته بود اما توانی برای بیرون کشیدن آن نداشت.- من اومدم، دیگه نگران نباش، الان نجاتت میدم.پلک‌هایش را با ناتوانی بر هم زد و من به سرعت از توبره‌ی تیردانم ظرف شیشه‌ای را بیرون آوردم. نگاهم به تن افتاده مقابل پاهایش خورد که شمشیر او تا نیمه در بدنش فرورفته بود. عزیزم، با تمام توانش جنگیده و با تیر کمانداری از دور زخمی شده بود، من نمی‌گذاشتم اتفاق بدتری بیفتد و خودم باز او را سرپا می‌کردم. حواسم را به قصدم متمرکز کردم. مایع سرخ‌رنگ درون شیشه چون خون درون رگ‌هایم به تقلا افتاده و خود را به دیواره‌ی ظرف می‌کوبید. دستم را زیر گردنش برده و سرش را کمی پیش کشیدم تا داروی درون شیشه را درون دهانش بریزم. دندان به هم فشرد و مانع شد. مکث کردم. به سختی می‌خواست چیزی بگوید. اما تعلل نکردم دوباره شیشه را نزدیک بردم.- آروم باش عزیزم! کمی از این بخور تا...نگذاشت حرفم به پایان برسد، سرش را عقب کشید و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:- دست نگه دار، خون زیادی از من رفته.سراسیمه شدم.- تو خوب میشی.- نه... نمی‌شم... تو فقط نامه رو بگیر و به جای من برای فرمانده ببر.نگاهم به تومار لوله‌شده‌ی درون دست چپش خورد که با بندی سرخ بسته شده بود. بالاخره با فرمان برگشته بود. خونی که از پهلویش سرازیر شده بود و حوضچه‌ی کوچکی را زیر دست چپش ساخته بود، مرا یاد مایع انداخت باید تا دیر نشده به خوردش می‌دادم. همان‌طور که دوباره شیشه را نزدیک دهانش می‌بردم گفتم:- مطمئن باش خودت نامه رو برای فرمانده می‌بری فقط اینو بخور.امتناع کرد.- نه، فرصتی نیست، فقط قول بده بهش بگی من به عهدم وفا کردم و این نبرد بی‌سرانجام رو به صلح رسوندم.اشکی از گوشه‌ی چشمم پایین غلتید.- اینو بخور و‌ خودت بهش بگو!لبخند بی‌جانش پهن‌تر شد، لحظه‌ای در چشمانم خیره نگاه کرد و بعد آرام گفت:- دوستت دارم! منو ببخش!چشمانش رفت لحظه‌ای بهت کرده نگاهش کردم و بعد به شدت تکانش دادم. به همین راحتی؟- نه، نه، الان نه، تو قرار بود پیام صلح بیاری، الان نه!هیچ جوابی نشنیدم. دستانم شل شد و چشم بسته به او، روی زمین افتادم. بی هیچ حرکتی فقط چشم دوخته و بی‌صدا اشک می‌ریختم. تمام رویای ما به انتها رسیده بود، اکنون تن بی‌جان او مقابلم به دیوار تکیه زده و من باید باور می‌کردم چشمان زیبایش برای همیشه بسته شده، چشمانی که برایم زندگی بود.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 15:07:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-lnhnyyp8xxq0</link>
                <description>مادر سبد پلاستیکی زردرنگی را کنار دست دخترش که کنار شیرآب حیاط روی دو پا نشسته و‌ مشغول شستن گل‌کلم‌ها بود گذاشت و خودش هم کنار دخترش نشست و مشغول‌ شستن هویج‌های درون لگن آبی رنگ شد.چند هویج و گل کلم داخل سبد انداخته بودند که دختر کوچکی که دورتر مشغول بازی بود راهش را کج کرد، تکه کوچکی از گل‌کلم‌های سبد را برداشت و فرار کرد. صدای زن جوان بلند شد.- بچه! دست نزن! اینا باید ترشی بشه.دخنرک همان‌طور‌که لی‌لی می‌رفت و‌ دهانش‌ پر از گل‌کلم بود گفت:- ترشی نمی‌خوام، همین‌جوری خوشمزه‌تره.زن جوان اخم کرد.- دیگه نیایی اینور ها، وگرنه حسابت رو می‌رسم.مادر‌ گفت:- چته دخترم؟ با بچه‌ چی‌کار داری؟ بذار بخوره.- اصلاً حرف گوش‌نمی‌ده مادر بادمجان کوچکی را زیر شیر آب گرفت.- از وقتی اومدی درهمی، بگو‌ چی شده؟زن جوان خورده کلم‌هایی را‌ که‌ کف لگن‌ مانده بود را جمع‌ کرد و داخل سبد ریخت.مادر شیر آب را بست و‌ گفت:- بگو چی شده؟- مامان! چیزی نشده آب رو‌ باز کن زودتر تمومش کنیم.- تا نگی‌ چی‌ شده بازش نمی‌کنم.- باشه... میگم... داشتم می‌اومدم زری‌خانم رو‌ با دخترش دیدم.خب؟- می‌گفت دخترش خانم دکتر شده.مادر لبخندی زد.- خانم دکتر؟ نه بابا، مامایی‌شو تموم کرده.- به‌هرحال درس خونده، مثل من که بیکار نمونده، تازه درس من از اونم بهتر بود.- خب تو هم شوهر کردی و‌ بچه‌دار شدی.- چه فایده؟ کاش شوهرم نمی‌دادید و من هم درس می‌خوندم واسه‌ خودم یه کسی میشدم.- وا... مگه به زور شوهرت دادیم؟- آره دیگه، من اگه شوهر‌ نمیکردم، درسمو می‌خوندم، کنکور می‌دادم، می‌رفتم دانشگاه، حالا هم یه کاره‌ای شده بودم.- ما هم که گفتیم زوده بشین درستو بخون، تو بودی همین که خواستگار‌ پاشو گذاشت توی این خونه، دلت کشید گفتی می‌خوام شوهر کنم.- خب من یه چیزی گفتم شما‌ چرا‌ گوش‌ دادید؟- حالا‌ مگه‌ زندگی‌ بدی داری؟- آره، علی نذاشت برم‌ دانشگاه‌ وگرنه‌ من چی از دختر زری خانم کمتر داشتم؟- دختر! کم ایراد بگیر، مگه اون علی بدبخت چی ازت خواسته، فقط گفته بشین‌ خونه‌ به‌ زندگی و‌ بچه‌ات برس.- نمی‌خوام‌ من اگه شوهر‌ نکرده‌ بودم الان‌ برای خودم‌ کسی شده بودم.- بهانه‌های الکی‌ نگیر‌ دختر!- من اصلاً نمی‌خواستم شوهر‌ کنم،‌بچه بودم نفهمیدم چی‌کار‌ کردم.- حالت خوش‌نیست دختر‌ ها، علی‌مگه‌ چه ایرادی داره؟ بیچاره همه چیز برات محیا کرده، دم به دقیقه توی بازار می‌چرخی برای خرید این لباس و اون کفش جدید که چی؟ مد شده، خونه‌اش رو هم که از پدرش جدا کرده، ماشین هم گذاشته زیر پات تا این هفته‌ای چهار روز که شیراز نیست راحت رفت و آمد کنی، دیگه چی می‌خوای از زندگی که این‌قدر نق می‌زنی؟- من می‌خواستم برم دانشگاه.- اون‌قدر هم بچه درس‌خونی نبودی که غصه‌ات هم میشه، پاشو برو رو تخت بشین بقیه‌شو خودم می‌شورم.دختر بلند شد و به طرف تخت فلزی کنار دیوار رفت.- شما هیچ‌وقت به من توجه نکردید.مادر نگاهی به دختر کرد و سری از تأسف تکان داد. دختر هنوز کامل روی تخت ننشسته بود که گوشی‌اش زنگ زد. نگاهی به گوشی کرد، لبخند پهنی زد و جواب داد:- سلام عشقم! به سلامتی رسیدی؟مادر متعجب از لحن شاد دختر به طرف او برگشت.- علی‌جون! دلم خیلی تنگ شده، کاش زودتر این چهار روز تموم شه برگردی.مادر به سر کار خودش برگشت. باید می‌دانست غرغرهای دخترش فقط تا زمانی‌است که با شوهرش حرف نزده وگرنه او چندان هم از زندگی‌اس ناراضی نبود.#020906</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 05:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-zdjgdwuyfjs4</link>
                <description>خانم محمدی نگاهی به خانم قادری جوان کرد و گفت:- نمی‌خوای بگی چرا این‌قدر عصبی شدی؟خانم قادری موهای بیرون‌زده از مقنعه‌ رنگی‌اش را داخل  کرد.- خانم مدیر! امروز باید تکلیف منو با این آقای فتاحی روشن کنید.محمدی از دو طرف سرش دستانش را به قسمتی از چادرش که کش وصل شده بود رساند و چادر را روی سرش مرتب کرد.- اینو که از همون اول گفتی، من هم خبرش کردم بیاد که تا همین اول ساعت مشکلاتتون حل بشه، ولی حداقل بگو مسئله چیه؟قادری پایش را روی پایش انداخت.- مسئله گستاخی بیش از حد این آقاست.در اتاق زده شد و مرد جوان و خوش‌پوشی با کت و شلوار قهوه‌ای که با پیراهن زرد بسیار کمرنگی ست شده بود داخل شد. مرد عینک فریم مستطیلی مشکی‌اش را که بسیار به صورت کشیده و اصلاح‌شده‌اش می‌آمد را کمی جابه‌جا کرد و به خانم مدیر گفت:- سلام خانم محمدی، گفتید مشکلی پیش اومده.محمدی با اشاره به یکی از صندلی‌ها گفت:- بفرمایید بنشینید آقای فتاحی، گویا مسئله‌ای برای خانم قادری پیش اومده.فتاحی برگشت و درحالی‌که روی‌اش به طرف قادری بود گفت:- دیدگان ما رو منور کردید اول صبح خانم قادری!فتاحی روی صندلی نشست، قادری روی برگرداند.- روزی که با دیدن شما شروع بشه اصلاً روز مناسبی نیست.فتاحی خنده دندان‌نمایی کرد.- اما دیدن بانوی پر جنب‌و‌جوشی مثل شما قطعاً به زیبایی این روز بهاری کمک می‌کنه.قادری زیرلب «ایش» گفت و محمدی کمی سرآستین مانتوش را دست کشید.- آقای فتاحی! گویا خانم قادری از شما به‌خاطر مسئله‌ای دلخور شدند، گرچه هنوز نگفتن چه مسئله‌ای، اما امیدوارم بتونیم سه نفری در آرامش حل کنیم.فتاحی یک پایش را روی دیگری انداخت.- خانم قادری! عذر منو بپذیرید، گرچه نمی‌دونم کدوم رفتار ناآگاهانم باعث سوءتفاهم شده، اما بدون این‌که اعلام کنید و بخوام با توضیحات اضافه مصدع اوقات شریف‌تون بشم ازتون عذر می‌خوام.قادری به طرف فتاحی برگشت و‌ توپید.- بقیه رو هم با همین لفظ‌قلم‌بازی‌هات فریب میدی؟فتاحی دستی به صورتش کشید.- چه فریبی؟ اگه صلاح می‌دونید خوشحال میشم‌ خودم هم مطلع بشم چه خبطی کردم؟- لازم نیست برای من زبون‌بازی کنی، مارخوش‌خط‌و‌خال.- چه زبون‌بازی؟ فقط خواستم لطف کنید بفرمایید چه خطایی کردم؟- جمع کن خودتو پسره‌ی سوسول، فکر کردی من از این دخترهای امروزی‌ام که با زبونت گولم بزنی.محمدی کمی صدایش را بلند کرد.- خانم قادری‌! بهتر نیست درست‌تر حرف بزنی و یه حق دفاعی برای آقای فتاحی قائل باشی. بالاخره هم من، هم ایشون باید بدونیم چی شما رو عصبانی کرده.فتاحی بلند شد و کیفش را که از ابتدا روی میز پرت کرده بود، برداشت دست داخل کیف کرد و شاخه‌ی رز تقریبا پلاسیده‌ای را بیرون آورد و‌ روی میز محمدی گذاشت.- مسئله اینه.محمدی با ابروهای جمع شده نگاه کرد و باتعجب گفت: - گل؟فتاحی هم از همان‌جایی که نشسته بود، کمی گردن کشید و گل را دید و بالبخند گفت:- مگه شما هم عاشق سینه‌چاک دارید که براتون رز آوردن، یا شاید خودتون عاشقِ...قادری اجازه صحبت نداد باتندی به طرف او برگشت.- طوری رفتار نکنید که مثلاً نمی‌دونید این گل از کجا‌ اومده.فتاحی کمی دستانش را باز کرد.- چرا این‌طوری نگاه می‌کنید؟ من خبر ندارم.محمدی به صندلی تکیه داد.- قادری‌جان! واضح بگو مسئله این گل چیه؟- مسئله اینه دیروز که من خواستم برم خونه این گل رو‌ پشت شیشه ماشینم پیدا کردم.دو نفر دیگر همزمان گفتند:«خب؟»- خب این گل کار ایشونه که دیروز ماشین‌شون کنار ماشین من پارک بود و البته بعد از این خبط بزرگ نمونده بود تا همون دیروز حساب کارشو رو بذارم کف دستش.فتاحی بلند خندید.- خانم قادری! واقعاً داستان جالبی ساختید.- درست حرف بزنید آقای به اصطلاح محترم!فتاحی کمی جابه‌جا شد.- از نظر من ایرادی نداره از خواسته‌های قلبی‌تون حرف بزنید.- وقاحت رو تموم کنید آقای...محمدی به میان حرفش آمد.- خانم قادری! لطفاً خودتون رو کنترل کنید.قادری سعی کرد آرام‌تر حرف بزند.- خانم محمدی! اصلاً یک مرد چرا باید در یک آموزشگاه دخترانه تدریس کنه؟فتاحی باخونسردی گفت:- جای شما رو تنگ کردم؟قادری به طرف او برگشت.- این‌جا یک محیط کاملاً زنانه‌ است، نیازی به حضور یک مرد نداره.محمدی گفت:- درمورد این‌که چه کسی در این آموزشگاه کار کنه یا نکنه من تصمیم می‌گیرم. - ولی این‌جا یک محیط زنانه‌ است.- باشه، تا زمانی که حضور آقای فتاحی بی‌مشکل باشه از نظر من ایرادی نداره که در این‌جا تدریس کنن.- چه مشکلی بزرگ‌تر از این گل؟فتاحی پوزخندی زد.- با این‌که شدیداً تمایل دارید این گل از طرف من باشه، باید بگم متأسفانه یا خوشبختانه از طرف من نیست.- حاشا نکنید آقا... رفتار شما از ابتدای ورود به آموزشگاه همین بوده، فقط من تحمل می‌کردم خودتون دست بکشید.- چه رفتاری؟ بگید ما هم بدونیم.- چه رفتاری؟! این‌که از بین این همه‌جا هر روز باید ماشین‌تون رو‌ کنار ماشین من پارک کنید تا برای حرف زدن بهانه پیدا کنید، این‌که مدام در جلسات دبیران از من ایرادگیری می‌کنید، این‌که دختران خام این آموزشگاه رو با حرفاتون سرگرم می‌کنید و بچه‌ها برای من خبر میارن که شما درمورد من حرف زدید.فتاحی خنده‌ای کرد.- سخت نگیرید خانم قادری! من فقط درمورد توانایی‌ها و قابلیت‌های شخصی خود شما براشون حرف زدم تا از شما الگو بگیرند، این‌که خانمی به جوانی شما، تا این حد به مسایل تدریس مسلط باشه بسیار ستودنی و قابل توجه هست.قادری بیشتر عصبانی شد.- من به توجه و تعریف شما نیازی ندارم.محمدی کلافه نفسی بیرون داد.- قادری‌جان! چندبار گفتم آروم بمون تا ببینم چی می‌خوای.- من می‌خوام این آقا از این آموزشگاه بره.فتاحی اخم کرد.- خانم قادری! این خودکامگی اصلاً به شما نمیاد، حداقل منو تفهیم اتهام کنید تا بدونم به‌ چه جرمی محکوم شدم.قادری گل را از روی میز برداشت و به روی پاهای فتاحی که نشسته بود، پرت کرد.- جرمتون این گل هست آقا، معلوم نیست وقتی برای من گل می‌فرستید، برای دخترهای خام این آموزشگاه چه نقش‌هایی بازی کردید.محمدی عصبانی شد.- قادری این آخرین اخطاره، تا حقیقت معلوم نشده نباید این‌طوری تهمت بزنید.- ولی ...- ولی نداره، من خودم مسئله رو بررسی می‌کنم.قادری به میز محمدی نزدیک شد.- همین امروز‌ باید مشخص بشه.فتاحی هم ایستاد.- بله خانم مدیر! همین امروز مشخص کنید تا این خانم بفهمن بی‌خود دارن اتهام می‌زنن.قادر باعصبانیت به طرف فتاحی برگشت.- من اتهام می‌زنم؟محمدی محکم گفت:- آروم باشید.قادری به طرف محمدی برگشت، محمدی آرام‌تر گفت:- وقتی این گل رو دیدید غیر از شما کی توی حیاط بود.- سه تا از دانش‌آموزها توی حیاط بودن.- کیا بودن؟ باید باهاشون حرف بزنم شاید اونا دیده باشن کی این کارو کرده.- من پرسیدم، ندیده بودن ولی گفتن حتماً کار یه آقاست.قادری به طرف فتاحی برگشت.- و تنها آقای این آموزشگاه شمایید.فتاحی خنده‌ای کرد.- با این‌که دوست دارید من باشم، ولی من نیستم.قادری خواست جوابی دهد که محمدی گفت:- اون دانش‌آموزها کیا بودن؟قادری دست در جیب‌های مانتوش که به زور به زانوهایش می‌رسید کرد و‌‌ گفت:- صادق‌زاه، حاجی‌پور و خمسه- خیلی‌خوب شما دو نفر بفرمایید سرکلاس‌هاتون تا من اونا‌ رو احضار کنم.فتاحی و قادری از در دفتر خارج شدند.- خانم قادری!قادری که جلوتر بود با اخم به‌ طرف فتاحی برگشت- چیه؟- کار‌ من نبوده، اما اگه علاقه دارید می‌تونم قبول کنم کار من بوده، شما با این کمالاتی که دارید یک شاخه که نه، شایسته چندین شاخه رز هستید.قادری دو قدم جلو آمد.- من هرگز به هیچ‌ مردی اجازه نمیدم جرعت چنین جسارتی به خودش بده، شما هم از همین الان با این خطایی که کردید، بهتره برید دنبال یه جای دیگه برای کار بگردید آقا.و بعد باسرعت برگشت و به‌ کلاسش رفت.فتاحی نیشخندی زد.- هیچ خانمی بدش نمیاد نظر منو جلب کنه، حالا از هر راهی.محمدی دخترها را به دفتر مدیریت فراخواند و تا پایان ساعت کلاسی با آن‌ها حرف زد، زمانی که فتاحی و قادری برخلاف دفتر دبیران برای پیگیری مسئله به دفتر مدیریت رفتند، هر سه دختر درحالی‌که سر به زیر از دفتر خارج می‌شدند و «ببخشید آقا» و «ببخشید خانم» روی لبشان بود از آن‌جا دور شدند.قادری نگاه اخم‌آلودی به فتاحی کرد و داخل شد و خطاب به محمدی گفت:- خانم مدیر! امیدوارم بهتون ثابت شده باشه که کی قصد داره دخترها رو خام خودش کنه.فتاحی از پشت سر گفت:- خانم قادری! می‌دونم علاقه دارید این امر حقیقت داشته باشه اما...قادری به طرف فتاحی برگشت.- این اراجیف رو بس کنید.محمدی محکم گفت:- آروم باشید، با هر دونفرتونم.چند لحظه مکث کرد و به هر دونفر نگاه کرد.- حالا هم بفرمایید بشینید تا باهم حرف بزنیم.وقتی آن دو نشستند ادامه داد.- من با دخترها زیاد حرف زدم و بالاخره کل ماجرا مشخص شد. اون گل فقط یه شوخی بچگانه بوده که اونا با شما دو نفر انجام دادن.قادری عصبی شد.- یعنی چی خانم محمدی؟- یعنی این‌که دخترها فکر کردن سرگرمی خوبیه، تصمیم گرفتن یه گل بذارن پشت شیشه ماشین شما و‌ وانمود کنن آقای فتاحی برای شما گذاشتن، به قول خودشون می‌خواستن یه فانتزی عاشقانه ایجاد کنن.فتاحی فقط پوزخند زد. محمدی ادامه داد.- آقای فتاحی! من از شما بابت رفتارهای دخترها و سوءتفاهم‌های ایجاد شده عذر می‌خوام، بالاخره نوجوانند و سر پر شروشوری دارند، من تذکرات لازم رو‌ بهشون دادم و در پرونده سه نفرشون درج می‌کنم و کاملاً توجیح شدن که تکرار نکنن، شما هم می‌تونید بفرمایید، خانم قادری متوجه شدن اشتباه کردن.فتاحی برخاست.- خواهش‌می‌کنم، با اجازه‌تون.هنوز بیرون نرفته بود که قادری به محمدی گفت:- خانم محمدی! من هنوز هم میگم جای دبیر مرد در آموزشگاه دخترانه نیست.محمدی فقط دستش را به طرف در خروج گرفت.- خانم قادری بفرمایید.قادری کیفش را برداشت و از در دفتر خارج شد. فتاحی هنوز نرفته بود.- خانم قادری! فکر نمی‌کنید یه عذرخواهی بدهکارید؟قادری روبه‌روی او ایستاد.- خیر آقای محترم! با این که شما مستقیماً این کارو نکردید، اما باز هم شما مقصرید، اگر شما این‌جا نبودید قطعاً اون دخترها چنین شیطنتی نمی‌کردند.فتاحی خندید.- قبول دارم کاریزمای زیادی برای بانوان دارم، اما برای خانم باکمالاتی مثل شما شایسته نیست با بدبینی نگاه کنید، می‌تونید به این موضوع با حس‌نیت هم نگاه کنید، شاید دخترها زیاد هم شیطنت نکرده باشن.قادری با حرص سر تا پای فتاحی را نگاه کرد و سریع برگشت و به طرف کلاسش پا تند کرد.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 05:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-geq4vamyxs5w</link>
                <description>هول و وحشت تاریکی صحرایی که گذرانده بودم، هنوز در تنم بود. نمی‌توانستم چشمانم را باز کنم. می‌ترسیدم این بار هم با یکی از  همان موجودات ترسناک روبه‌رو‌ شوم. همان‌هایی که شبیه به هیچ‌ جانور درنده‌ای در زمین نبودند و به همه آن‌ها شباهت داشتند. این جا از آن صداهای خوفناکی که بند‌بند وجودم را به لرزه می‌انداختند خبری نبود، بیش‌تر که گوش دادم، صدای آرام جریان آب را شنیدم که چون انگشت نوازشگری بر من فرود می‌آمد، بعد چهچهه‌ی زیبای پرندگانی را شنیدم که شبیه به هیچ‌ پرنده‌ای در زمین نمی‌خواندند، اما صدایشان آرامش را زیر پوستم به جریان در می‌آوردند. صدای حرکت باد میان برگ‌ها و لغزش چمن‌ها بر روی هم ته مانده ترس و وحشت را نیز از وجودم پراند. چشمانم را باز کردم. با دشت وسیعی روبه‌رو شدم. دشتی سراسر سبز یک سبزی جاندار. هیچ گرمایی نبود اما یک روشنایی سفید همه‌جا را نورانی کرده بود، آزاری نمی‌رساند و به جایش نوازشم می‌کرد. زیر درختی که در نزدیکی‌ام بود رفتم. هیچ گرمایی در اطرافم‌ نبود اما من هنوز در اعماق وجودم آن گرمای سوزان و طاقت‌فرسایی را که از سر گذرانده بودم، حس می‌کردم، می‌خواستم این خنکای محیط را به درون وجودم بِکشم. به چمن‌های سبزی که با ناز روی هم می‌لغزیدند نگاه کردم. حتماً خیلی خنک هم بودند، تا فکر خنکای آن‌ها به ذهنم خطور کرد، روی زمین به کمر درازکش شدم و چون کودکی بی‌فکر دست‌هایم را در چمن‌ها حرکت دادم و سردی دلپذیر آن‌ها را به زیر پوستم کشیدم. دیگر خبری از عطشی که به همراه آورده بودم نبود. به جای آن یک حس خلاء وجودم را گرفته بود. گویی تمام بدنم در یک بی‌وزنی آرام‌بخش غوطه‌ور بود. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. چگونه هوا می‌توانست این‌قدر خوشبو باشد. با نفس کشیدن ذره‌ذره بوی خوش را به اعماق وجودم فرستادم تا تک‌تک ذراتم این بود را بگیرند، آن صداها را بشنوند و خنکای دلنشین را بپذیرند.صدای به شدت آشنایی مرا به خود آورد.- تو هم بالاخره اومدی.با ذوق صدایش چشمانم را باز کردم. عزیزترینم مقابلم بود. حتی رفتنش در زمانی که کودک بودم هم باعث نشد صدایش از لوح دلم برود. آشناترین صدای زندگیم.- مادر چقدر دلتنگت بودم.زیبایی‌اش صدچندان شده بود، لبخندش مهربان‌تر و چشمانش خواستنی‌تر.- عزیزم منتظرت بودم.- مادر! من از جاهای خیلی بد و سختی گذشتم تا این‌جا رسیدم.- می‌دانم، رد شدن از آن‌جاها لازم بود تا آن‌قدر پاک بشی که بتوانی به این‌جا بیایی.با دست به شاخه درخت کنارمان اشاره کرد در آنی میوه‌ی سرخ و زرد ظاهر شد و در دستان مادر قرار گرفت. درحالی‌که هنوز‌ خود میوه سرجایش بود. میوه در دستش را به طرفم گرفت.- بخور تا باهم بریم.نگاهم میخ میوه‌ی روی شاخه ماند که همان میوه درون دستان مادرم بود. میوه را برداشتم.- کجا بریم؟با انگشتانش جایی را نشان داد. نگاه کردم از میان نوری سفید و ابرهای درهم تنیده شهری ظاهر شد.- آنجا.خوب دقت کردم. خانه‌های بلوری و زیبا در میان باغ‌هایی انبوه. آن‌قدر واضح بودند که انگار اکنون بر فراز شهر در پروازم. ناخواسته حواسم جمع خانه‌ای در حاشیه شهر شد. خانه‌ای کوچک اما زیبا، با دیوارهای بلوری و سفید در میان باغی با درختان انبوه.محو تماشا، گازی از میوه سرخ و زرد زدم، چه طعم عجیبی داشت، عجیب‌تر که چیزی از آن کم نشد. سعی کردم حواسم جمع آن طعم ناشناخته و دلپذیر شود. ذره‌ذره اجزای وجودم را آن میوه به وجد آورد. نگاهم هنوز محو خانه و دیوارهای شفافش بود. آن‌قدر شفاف که گمان می‌کردم آب در آن‌ها جریان دارد.- آنجا کجاست؟- آنجا خانه ابدی توست.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 11:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-lok6dhb42gve</link>
                <description>پسر درحال روپایی زدن می‌پرسد:- آقاجون! به نظرت عجیب‌ترین چیز جهان چیه؟پیرمرد با قیچی باغبانی شاخه خشکیده‌ای را از بوته گل رز می‌چیند.- عجیب‌ترین چیز جهان آدمه.پسر ضربه محکم‌تری به توپ زده، توپ که کمی ارتفاع می‌گیرد، ضربه‌ای به زیر آن می‌کشد و توپ را به گوشه‌ای شوت می‌کند.- آدم؟ چرا؟پیرمرد چند برگ خشکیده را با دست جمع می‌کند و گوشه‌ای قرار می‌دهد.- عجیبه، چون یه عمر سگ‌دو می‌زنه تا به آرامش برسه. پسر کنار باغچه می‌آید.- خب، این کجاش عجیبه؟پیرمرد دوباره سراغ بوته رز می‌رود.- اونجاش عجیبه که می‌بینه بقیه با این سختی‌های بی‌خود به آرامش نرسیدن، اما درس نمی‌گیره؛ وقتی می‌فهمه راهو اشتباه اومده که دیگه دیر شده.- یعنی چی آقاجون؟پیرمرد دستی روی یکی از گل‌های رز می‌کشد و قیچی‌اش را به طرف شاخه آن می‌برد.- یه عمر وقت باارزشت رو میذاری تا آرامش پیدا کنی، اما اگه خوش‌شانس باشی، فقط آسایش گیرت میاد.- پس آرامش کجا پیدا میشه؟پیرمرد با گل رز از باغچه بیرون می‌آید.- آرامش کنار عشقه، باید بری اونجا پیداش کنی.پسر با چشمان برق زده لبخند می‌زند. پیرمرد می‌گوید:- حالا تو بگو بهترین چیز جهان چیه؟پسر یک پایش را روی لبه‌ی باغچه می‌گذارد.- من میگم عشق.پیرمرد می‌خندد.- نه پسرم بهترین چیز آرامشه.و هر دو همزمان می‌گویند:- که کنار عشق پیدا میشه.پسر می‌گوید:- عشق چیه آقاجون؟پیرمرد نگاهی به شاخه رز دستش می‌اندازد.- عشق این بوی کلم‌پلوئه که آخر هفته‌ها مادربزرگت به‌خاطر حضور تو می‌پزه.#020723</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 11:06:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-fppixtf4dscb</link>
                <description>از بوفه‌ی پارک یک لیوان چای می‌خرم و پشت میز سیمانی حاشیه‌ی پارک می‌نشینم. از این‌جا خیابان کنار پارک کاملاً در دید است. نگاهی به چای داخل لیوان می‌اندازم.*سینی چای را مقابلش می‌گیرم، ممنون می‌گوید و درحالی‌ که زیرچشمی مرا می‌پاید یک چای برمی‌دارد. لبخندی از خجالت می‌کشم و کنار مادرم می‌نشینم. اولین بار است او‌ را می‌بینم، اما تیپ و قیافه‌اش بدجور به دلم نشسته، چیزی از حرف‌ها را نمی‌شنوم فقط صدای مادرش به گوشم می‌رسد.- پس مبارکه، ایشالله پای هم پیر بشن.*به چای نگاه می‌کنم و جرعه‌ای می‌خورم.*کتاب درسی‌ام را در دست گرفته‌ام تا برای امتحان فردا بخوانم، اما صدای بحث پدر و مادرم اجازه نمی‌دهد.- آخه مرد حسابی! این دختر هنوز بچه‌اس.- ایرادش چیه؟ خودت هم همین‌ سن‌ها زن من شدی.- اون وقت‌ها فرق می‌کرد.- هیچ فرقی نمی‌کرد.- آخه این پسره رو خوب هم نمی‌شناسیم.- من باباش رو می‌شناسم همین کافیه.*اشک گوشه‌ی چشمم را با انگشت می‌گیرم. نگاهم گیر حلقه‌ام می‌شود.- چرا اینو درنیاوردم؟*حلقه که در انگشتم می‌رود، صدای دست و کل بلند می‌شود، خواهرش زیرگوشم می‌گوید:«مبارکه، ایشالله برای تک داداش ته‌تغاری ما بچه‌های زیادی بیاری.»از خجالت سرخ می‌شوم.*حلقه را در جیبم فرو می‌کنم. صدای گریه بچه‌ای توجه‌ام را جلب می‌کند، پسر سه چهارساله‌ای روی زمین نشسته و بلند می‌گوید:«نمیام، من سرسره می‌خوام»مادرش کلافه کنارش می‌نشیند.- عزیزم! دیر شده باید ناهار درست کنم.پسر پاهایش را روی زمین می‌کشد.- نمی‌خوام من می‌خوام بازی کنم.- پسرم! دیرمون شده، بریم عصر میگم بابات بیارتت پارک.پسر کاملاً روی زمین می‌خوابد.- نمی‌خوام، من الان سرسره می‌خوام.مادر «باشه‌»ای می‌گوید، بلند شده، بند بلند کیفش را از روی سرش رد کرده و روی شانه دیگرش می‌اندازد، خم می‌شود بچه را بلند کرده و زیر بغل می‌زند. پسر پاهایش را تکان داده و جیغ می‌کشد. - من سرسره می‌خوام.-  فکر کردی حرف حرف توعه؟ گفتم عصر یعنی عصر.به تقلای پسر و رفتن مادر نگاه می‌کنم.- شاید اگه من هم بچه داشتم... .*صدای بلندش آزارم می‌دهد.- حرف من همین که گفتم من بچه می‌خوام.صدایم می‌لرزد.- خودت که شنیدی، دکتر گفت بریم درمان درست میشه.انگشتش را روبه‌رویم گرفت.- گفت احتمال داره، هفت‌سال الکی پای تو وایسادم.فقط می‌توانم اشک‌هایم را با دستمال پاک کنم.*نگاهی به ساعت می‌اندازم نزدیک یازده و نیم است.*عصبی برگه‌ای را که از میان مدارکش پیدا کرده‌ام به سوی او که کتش را بیروت می‌آورد، پرت می‌کنم.- خیلی پررویی، این صیغه‌نامه چی میگه؟خونسرد نگاه می‌کند.- هیچی، میگه زن گرفتم.- چرا؟- چون بچه می‌خوام.- من که گفتم حاضرم برم برای دوا درمون.- چرا الکی سی میلیون خرج احتمال کنم؟ ده میلیون خرج می‌کنم بچه خودمو بغل می‌کنم.جیغ می‌کشم.- خیلی نامردی!او هم داد می‌زند.- حقمه، می‌تونم، تو هم حق اعتراض نداری.*نگاهی به تابلوی آن طرف خیابان می‌اندازم:«دفتر رسمی ثبت ازدواج و طلاق»اتومبیل سفیدرنگش که جلوی دفتر می‌ایستد، بلند می‌شوم، لیوان چای را داخل سطل آشغال می‌اندازم و از پارک خارج می‌شوم.- امروز دیگه همه چی تمومه.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 07:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان موسی و فرعون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B9%D9%88%D9%86-dvlhuawfvxrt</link>
                <description>هارون نگاهش را از سقف بلند تالار با آن تزئینات زیبایش گرفت، به ستون‌های سنگی کشید و از آن‌جا تا تخت بزرگ و پر نقش و نگار و خالی فرعون رسید. مدتی بود با برادرش برای دیدار با فرعون و درباریانش آمده بودند، اما خبری از خود فرعون نبود. هارون نگاهش را از تخت فرعون گرفت، از روی افراد حاضر در بارگاه که به او و برادرش خیره شده و پچ‌پچ می‌کردند، گذشت و به جمع بزرگان بنی‌اسرائیل که گرچه درمیان قوم خود خوشنام نبوده، اما به واسطه‌ی خدماتشان مورد توجه فرعون قرار گرفته بودند، رسید. آن‌ها با نگاه‌های خشمگین به او و برادرش نگاه می‌کردند. هارون نزدیک برادر قوی‌هیکلش که موهای صافش را پشت گوش داده بود، رفت. موسی به عصای بزرگی که از زمان برگشتنش در دست داشت، تکیه داده بود، به زمین سنگی تالار چشم دوخته و در فکر بود. هارون نزدیک گوشش آهسته گفت:- جان عزیزت بیا بی‌خیال شو، تا فرعون نیومده از همین‌جا بریم.موسی سر بالا آورد.- از چی ترسیدی؟هارون نگرانی از چهره‌اش مشخص بود.- از نگاه‌های این جماعت، همین امروز همین‌جا خون‌مون رو می‌ریزن.موسی نگاه شماتت‌باری کرد.- برادر! من از خدا خواستم اجازه‌ی همراهی تو رو بده تا قلبم آروم بشه، تو که بدتر داری ته دلم رو خالی می‌کنی.- هنوز نمی‌دونی کجا اومدیم؟ این‌جا دربار فرعونه. تو که بهتر از من می‌دونی چه راحت خون می‌ریزه، سال‌ها به چشم خودت دیدی.موسی دست روی شانه‌اش گذاشت.- آروم باش هارون! خدا همراهمونه.سربازی خبر ورود فرعون را اعلام کرد. افراد حاضر در تالار قصر متوجه مسیر ورود شده و همگی جز موسی و هارون به خاک افتادند. فرعون با خدم و حشم وارد شد. هارون محو ابهت فرعون شد، اما موسی خونسرد نگاه کرد. هارون آهسته گفت:- دیگه راه فراری نداریم.موسی دست برادر را گرفت و آرام گفت:- خداوند با آیاتش به من قدرت داده و خواسته این کارو انجام بدم، خیالت راحت خودش حرف‌هامون رو می‌شنوه و مراقبمونه.فرعون به چهره‌‌ی موسی که مانند برادرش تعظیم نکرده بود، نگاه کرد. مدتی بود این چهره‌ی یاغی را ندیده بود. سال‌های سال دل همسرش به همین چهره‌ی آشنا شاد می‌شد و او هم فقط به عشق آسیه کاری به سرکشی‌های او نداشت؛ اما این بار اوضاع فرق می‌کرد، او با ادعای جدیدی پا به بارگاه گذاشته بود، یک ادعای خطرناک. فرعون که یک طرفه روی تخت لم داده بود، به درباریانش که کم‌کم راست ایستاده بودند، نگاه کرد و بعد روی نگاه جدی موسی متوقف شد.- پسر! مدت‌ها بود ندیده بودمت، گفتند خواستی من رو در حضور درباریانم ببینی، بگو! چه حرفی با ما داری؟موسی استوار دو قدم به جلو برداشت صدای عصایش در همه‌ی کاخ پیچید و با صدای بلند گفت:- من فرستاده‌ی پروردگار جهانیان هستم و امروز اومدم تا از تو بخوام اجازه بدی طایفه بنی‌اسرائیل همراه من بیان.فرعون پوزخندی زد.- تو همان بچه‌ای نیستی که در همین کاخ و در کنار ما بزرگ شدی؟ از نعمت‌هاو مواهب ما استفاده کردی و در آخر با یک کار زشت و قتل سرکشی کردی.موسی بدون حتی اخمی در ابرو چشم به فرعون دوخت.- بله، من چنین کاری در گذشته انجام دادم، اما دلیلش فقط نجات یک مظلوم از دست ظالم بود، نه سرکشی و طغیان. بعد هم به خاطر همین کار سرگردان بیابان‌ها شدم تا خداوند جهانیان به کمکم آمد و به من علم و حکمت داد و من رو به عنوان پیامبر خودش انتخاب کرد.فرعون عصبانی خود را روی تخت به جلو کشید.- گستاخ شدی پسر! توی بنی‌اسرائیلی نباید الان زنده باشی، اگر نفس می‌کشی به‌خاطر من و حمایت‌های منه.- منت چه چیزی رو بر سر من می‌گذاری؟ این که طایفه من رو خوار کردی و بنی‌اسرائیل رو به بند کشیدی؟ نه، هر لطفی به من شده از جانب پروردگار جهان بوده، نه تو.فرعون با ابروهای چین خورده نگاهش را به او دوخت- این پروردگار جهان کیه که این‌قدر سنگش  رو به سینه می‌زنی؟موسی ضربه‌ای با عصایش به زمین زد.- خدای من، خدای آسمان‌ها و زمینه و خدای هر چیزی که بین اون دو قرار داره. البته که اگر کمی خودت و درباریانت فکر می‌کردی می‌فهمیدی.فرعون بلند خندید و چندبار دست زد و به درباریان متعجبی که به تبعیت از او می‌خندیدند، گفت:- این مرد رو می‌بینید که اومده این‌جا و‌ چه حرف‌های مسخره‌ای می‌زنه؟ ادعا می‌کنه از طرف خداش اومده.موسی به طرف درباریان برگشت.- خدای من همون خدایی که شما و اجدادتون رو آفریده.برخی با خشم، برخی با پوزخند و برخی با شماتت به موسای ایستاده در وسط تالار نگاه می‌کردند. فرعون با دست اشاره‌ای به موسی کرد و به درباریان گفت:- تحویل بگیرید، این رسولی هست که خدای موسی برای شما‌ فرستاده، اما قبول کنید فرستاده‌اش بسیار دیوانه‌ست.نگاه فرعون در آنی از تمسخر به غیظ تغییر کرد و به موسی خیره شد.- موسی! سرگردانی در بیابان‌ها روی عقلت تاثیر گذاشته و مهمل میگی.موسی بی‌توجه به فرعون به درباریان گفت:- کمی فکر‌ کنید تا بفهمید خدای من همون آفریننده‌ی شرق و غرب و هر چیزیه که بین اون‌هاست.فرعون عصبانی از روی تخت بلند شد.- ساکت شو موسی! می‌دونی که اگر غیر از من خدای دیگه‌ای رو بپرستی تو رو به زندان می‌اندازم.موسی به طرف فرعون برگشت، به چشمانش خیره و کمی به او نزدیک شد.- اگر معجزه‌ای برات بیارم باز هم من رو زندانی می‌کنی؟فرعون پوزخندی زد و درحالی‌ که به طرف تختش برمی‌گشت، گفت:- پسرجان! اگر واقعاً راست میگی معجزه کن.فرعون روی تخت نشست و دوباره دستانش را روی دسته‌ی تخت گذاشت و با پوزخندی بر لب به موسای جوان خیره شد. موسی نگاهش به چشمان فرعون که بر اثر پیری گوشه‌هایش چین‌ خورده بود، خیره کرد و بدون هیچ اخمی، خونسردانه عصای بلند در دستش را به زمین انداخت. فرعون اخم کرده به عصا چشم دوخت و منتظر شنیدن برخورد آن به کف سنگی تالار قصر ماند، اما عصا به زمین نرسید و به جای آن اژدهایی بزرگ و سیاه‌، روی زمین خزید. از هیبتش درباریان با جیغ و فریاد عقب نشسته و قصد فرار کردند. هارون هم که تاکنون از ترس فرعون و درباریانش زبان باز نکرده بود با دیدن عصای اژدها شده متعجب به برادر خونسردش نزدیک شد، تا در امان بماند. اژدها چشمان سرخش را به طرف فرعون گرفته، زبان دوشاخش را بیرون آورده و در حال بالا رفتن از پله‌های مقابل تخت بود. فرعون از ترس پاهایش را از روی زمین برداشت و کمرش را به تخت چسباند و فریاد زد.- موسی! جلوی این اژدها رو بگیر!موسی آرام خم شد، تن اژدها را در دست گرفت. بدن اژدها همین که در دست موسی قرار گرفت. تبدیل به همان عصای چوبی بلند شد. فرعون مات و بهت‌زده با صورتی بی‌رنگ شده به موسی رو کرد. هنوز از کاری که او انجام داده بود، دهانش باز مانده بود. خواست چیزی بگوید که موسی دست در گریبان لباسش فروکرد. فرعون باخود گفت:- دیگه می‌خواد چه جونوری از اون تو در بیاره؟میخکوب دستی بود که موسی در گریبانش کرده بود. همین که موسی دستش را بیرون آورد چنان نوری از آن ساطع شد که نه تنها چشمان فرعون بلکه همه درباریان را خیره کرد. فرعون چند لحظه مات نوری شد که نظیرش را ندیده بود و بعد سریع خود را جمع و جور کرد‌. نگاهی به درباریان متعجب کرده و از جایش بلند شد. باید این پسرخوانده ناخلف را سرجایش می‌نشاند. چند قدم به موسی نزدیک شد، اما روی به طرف درباریان کرد.- دیدید؟ همگی دیدید؟ دیدید این مرد در این مدت غیبت به چه ساحر ماهری تبدیل شده و برگشته؟چند قدم به طرف بزرگان بنی‌اسرائیل که انتهای تالار ایستاده بودند رفت و به آن‌ها گفت:- این جادوگر با این سحرهایش می‌خواهد شما را از کشور خود آواره کند. حالا شما بزرگان قومش بگویید بنی‌اسرائیل حاضر است با او برود؟از جمع بزرگان او که از همه پیرتر بود، دو قدم پیش آمد و تعظیمی به فرعون کرد.- خدای مصر به سلامت باد! ای صاحب جان‌های ما! ما از طرف قوم خود از این مرد و برادرش تبری می‌جوییم، اما برای آن‌که اثبات کنید ادعای این‌ها باطلی بیش نیست، این دو را مدتی در نزد خود نگه دارید و افرادی را به اطراف کشور رهسپار کنید تا بهترین ساحران را در این‌جا حاضر کنند و آن‌ها دروغ معجزه این مرد گمراه را مشخص کنند.فرعون بلند خندید و به طرف تختش بازگشت و به کسی که سمت راستش ایستاده بود گفت:- آهای وزیر! دستور می‌دهیم خیلی زود رقابتی را میان موسی و بهترین ساحران سرزمینم ترتیب دهی، آن هم مقابل دیدگان مردم تا همه به دروغ بودن ادعای این پسر گستاخ پی ببرند.هارون دستی به پیشانی گذاشت.- موسی! بدبخت شدیم، ساحرها رو‌ چی‌کار‌ کنیم؟موسی لبخندی به برادر زد.- آروم باش، خدا با ماست.***جمعیتی از مردم به دنبال دعوت جارچی دور‌ میدان جمع شده بودند و باهم حرف می‌زدند. زنی پرسید:- واقعاً ساحران رو از همه جای کشور جمع کردن؟ برای چی اومدن؟مردی گفت:- اون‌ها رو‌ با وعده پول‌ و طلا جمع کردن آوردن که اون جوان بنی‌اسرائیلی‌ رو‌ رسوا کنند که ادعا می‌کنه خدایی غیر از فرعون مصر وجود داره.زن متعجب گفت:- مگه غیر فرعون هم خدایی هست؟مرد دیگری گفت:- شاید هم راست بگه.مرد اول جواب داد:- ابله نشو! مگه ممکنه خدایی غیر فرعون وجود داشته باشه؟پیرمردی که از خستگی نای ایستادن نداشت، گفت:- حالا حتماً لازم بود ما هم جمع بشیم؟ این دعوا بین فرعون و‌ پسر خونده‌شه، به ما‌ چه؟ اون هم مثل فرعون ادعای خدایی داره که این معرکه رو‌ راه انداخته.مرد شکاک در خدایی فرعون گفت:- بهتره هممون باشیم ببینیم کدوم یکی قوی‌تره، هر کدوم امروز‌ پیروز شد از همون پیروی می‌کنیم.در طرف‌ دیگر، فرعون روی تخت نرم و زیبایی زیر سایبان نشسته بود و گروهی از ساحران با لباس‌های عجیب و غریب در اطراف او در حال تعظیم بودند.- خدای مردم مصر به سلامت باد!فرعون سری تکان داد و آن‌ها سربلند کردند.- آیا برای مقابله با موسی آماده‌اید.جادوگری که جلوتر از بقیه بود و ریش‌های بلندتر و حنایی داشت یک قدم پیش آمد.- بله سرورم! ما بهترین ساحران مصر هستیم، کسی روی دست ما نیست.- موسی عصایی داره که تبدیل به اژدها میشه، با اون می‌خواین چی‌کار کنید؟ریش حنایی خندید.- قربان هیچ جادوگری هر چقدر هم ماهر باشه، نمی‌تونه از هیچ، جانوری خلق کنه، اون فقط چشمان شما رو سحر کرده تا عصای اون رو به شکل مار ببینید. امروز ما این‌جا به جای یک مار، چند مار به شما و مردم نشون میدیم که گرچه شما اون‌ها رو‌ مار می‌بینید، اما همه از جنس چوب و طنابند.فرعون سری تکان داد:- مطمئن باشم پیروز میشید؟- بله سرورم! خیالتون راحت، ما به موسی غالب می‌شیم، اما شما‌ چه پاداشی به ما می‌دهید؟فرعون یک طرفه به تخت تکیه داد و لبخند زد.- قول‌ میدم اگر‌ موسی رو‌ مغلوب کنید علاوه بر پول و طلا که بی‌نیازتون می‌کنم، شما از مقربان دربار من می‌شید و حتی نوادگان شما هم در ناز و نعمت زندگی می‌کنند.ساحران با شادی و‌ چشمانی که برق می‌زد به هم نگاه کردند.ریش حنایی گفت:- پروردگار من! نگران نباشید، اون پسر شانسی در برابر ما نداره.فرعون با حرکت دست اجازه‌ی مرخصی داد. ساحران به وسط میدان مبارزه‌ای رفتند که در گوشه‌ای از آن موسی آرام به عصایش تکیه داده بود و هارون در کنارش با نگرانی به مردم جمع شده، نگاه می‌کرد. چند سرباز صندوق‌هایی را با خود آورده و‌ در مقابل پای ساحران بر زمین گذاشتند. دو نفر از ساحران مشغول باز کردن صندوق‌ها شدند. هارون نگاهی به جمع ساحران کرد و زیر گوش موسی گفت:- مطمئنی از عهده این‌ها برمیایی؟ اون‌ها بهترین جادوگران مصرند ها!موسی نگاهی به هارون کرد.- تو‌ فقط عقب بشین و نگاه کن، خدا همراه منه.هارون آرامش موسی‌ را نداشت، اما به او اعتماد داشت، پس عقب‌تر رفت و‌ روی سکویی نشست. جارچی وسط‌ میدان رفت و با چندبار فریاد «گوش کنید» همهمه‌ی مردم را ساکت کرد. توجه مردم که جلب شد جارچی به موسی اشاره کرد.- این جوان، پسرخوانده‌ی فرعون بزرگ، خدای مردم مصر، ادعای جادوگری و سحر داره. او مدعیه که از سوی خدایی آمده که قوی‌تر و بهتره. خدای بزرگ ما امروز نشون می‌ده که حرف‌های این پسر دروغی بیش نیست و بالاترین خدا، فرعون بزرگ مصره ، همگی خوب به کار ساحران بزرگ مصر نگاه کنید.جارچی که از میدان کنار رفت موسی به میان میدان رفت و با صدای بلند گفت:- آهای مردم! من فرستاده خدای بزرگ‌ هستم او که همه جهان و همه شما رو آفریده، هم او‌ که بعد از مرگ پیش او می‌روید و اگر نیک‌روش باشید پاداش می گیرید. چرا به بندگی‌ کسی مثل خودتان سر گذاشتید؟ حرف منو گوش بدید و به بندگی پرورگار یکتا روی بیارید که خدای همه‌ی جهانه.جادوگر ریش‌حنایی نزدیک شد.- ساکت باش پسر! اگر هنری داری نشونمون بده ،وراجی رو بس کن.موسی نیم‌نگاهی‌ به او‌ کرد و کمی عقب رفت.- اول شما هرچی دارید رو کنید تا بعد.ریش حنایی پوزخندی زد و‌ به میان دوستانش برگشت با علامت او ساحران ابزار خود را به میان میدان آوردند و رو به جایگاه فرعون تعظیم کردند و با صدای بلند گفتند:- به عزت فرعون، خدای بزرگ مردم مصر قسم، ما بر موسی پیروز می‌شیم.فرعون سری برای آن‌ها تکان داد. ساحران به طرف میدان برگشتند، چند تن از ساحران دور‌ میدان چرخیده و‌شروع به انجام حرکاتی کردن و چند نفر هم در اطراف طناب‌های وسط میدان ایستاده و اورادی را شروع به خواندن کردند. جادوگر ریش‌حنایی بالای سر همه ایستاده و‌ نگاه‌ می‌کرد.کم‌کم طناب‌ها و‌ چوب‌ها به حرکت افتادند و همچون ماران صحرایی با صدایی عجیب به دور خود پیچیدند، در روی زمین حرکت کردند و به اطراف میدان تمایل یافتند. مردان با فریاد و‌ زنان با جیغ خود را عقب کشیدند و با چشمان ترسیده به طناب‌های وسط میدان که مانند مارهای زنده در هم می‌لولیدند، خیره شدند. موسی با دو قدم به مارهای قلابی نزدیک‌ شد و عصایش را به زمین انداخت، عصا به زمین نرسیده تبدیل به اژدهایی سیاه شد که با چشمان سرخ و صدای فیش‌فیش به بساط جادوگران نزدیک میشد. ابتدا جادوگرانی که بالای طناب‌ها بودند دست از حرکات خود‌ کشیدند و  بهت‌زده عقب رفتند؛ بعد از آن ساحران حرکت‌کننده دور میدان نیز در جای خود‌ متوقف شده و چشم به اژدهای بزرگ دوختند. مردم با دیدن اژدها با جیغ و‌ داد از هر طرف پا به فرار گذاشتند. اژدهای موسی به آرامی از میان میدان عبور‌ کرد، به بساط ساحران رسیده و‌ همه‌ی چوب‌ها و‌ طناب‌های آن‌ها را بلعید. موسی نزدیک اژدها رفت. دست به بدن اژدها برد و عصای‌چوبی خودش را برداشت. فرعون که با دیدن دوباره اژدها دهانش خشک‌ شده و‌ قلبش می‌زد، روی تختش نیم‌خیز شده و به آرامش موسی نگاه کرد. هارون با شادی خود را به موسی رسانده و‌ او را در بغل گرفت، اما او فقط با خونسردی لبخند زد. ساحران متعجب به هم نگاه‌های معنی‌دار انداخته و سکوت کردند. ناگهان جادوگر ریش‌حنایی درحالی که فریاد می‌زد: «این سحر نیست، این سحر نیست» به موسی نزدیک شد و پیش پای او‌ به زمین افتاد. بقیه جادوگران هم به پیروی از او‌ در‌ مقابل موسی به زمین افتادند. ریش‌حنایی سربلند کرد و‌ گفت:- ما به خدای جهانیان ایمان میاریم، به خدای موسی و هارون.فرعون با غیظ از تخت پایین آمد و به طرف‌ آنها قدم برداشت.- به چه جرعتی بدون اجازه‌ی من به موسی ایمان آوردید؟ معلوم شد این پسر استاد و بزرگ شماست که از او‌ ساحری آموخته‌اید و حالا اومدید تا من رو ضایع کنید. از خشم‌ من بترسید. اگر از عقیده خودتون برنگردید، به بدترین شکل‌ مجازاتتون می‌کنم. میدم دست و‌ پاتون رو به صورت مخالف قطع کند و بدنتون رو به دار بکشن.ریش‌حنایی بلند شد.- فرعون بی‌خود‌ ما رو نترسون، از این مجازات و‌ قتل هیچ زیانی به ما نمی‌رسه، فقط باعث میشه‌ ما‌ زودتر به دیدار پروردگارمون بریم، ما از تو و مجازاتت نمی‌ترسیم، فقط امیدواریم‌ خدای بزرگ به جهت اونکه پیش از بقیه‌ مردم به‌ اون ایمان آوردیم، به لطف خودش از خطا و‌ گناه گذشته‌ی ما که تو رو خدا می‌دونستیم بگذره.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 12:27:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خیلی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-xl5gvmtqz8ts</link>
                <description>پیرمرد خندید.پیرزن هم وقتی تپش قلب پسرش را زیر دستش حس کرد، خندید.پسر هم وقتی دست پیرزن روی سینه‌اش قرار گرفت، لبخند زد. نگاهش را به عکس حک شده روی سنگ قبر دوخت و زیر لب گفت:- نگران نباش! قول میدم مراقب پدر و مادرت باشم، همونطور که مراقب قلبت هستم.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 10:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خیلی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-i1ddrqelsgwi</link>
                <description>همیشه می‌گفت:«جنازه مرده نباید روی زمین بمونه معصیت داره.»اما وقتی مرد دو روز روی زمین ماند، تا غسال ده بالا از درون سیلاب رد شده و برای شستن بدن غسال ده پایین به آنجا برسد.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 10:02:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-lnxjkq4sjxeu</link>
                <description>یادت هست؟اولین بار همین‌جا تو‌ را دیدم، آن پسر شیطان و پر شر و شور را.- خانم اجازه هست؟منِ دبیرستانی دستپاچه، خجالت‌زده و سرخ شده که هیچ نگفتم.تو بی‌اجازه نشستی و حرف زدی، از همه‌چیز و همه‌جا...منِ خجالت‌زده هیچ نشنیدم از آن حرف‌ها... .یادت هست؟چندین بار روی همین نیمکت نشستی و حرف زدی تا بالاخره زبانم را باز کردی و بعد نامم را پرسیدی و من که هر روز از قصد روی همین نیمکت می‌نشستم تا بیایی و فقط حرف بزنی از همه‌جا.چقدر از هم‌صحبتی با تو شاد می‌شدم.یادت هست؟روی همین نیمکت گفتی تو را می‌خواهم‌ برای بعد از این...و قلب من پرنده‌ای بود که با همان حرف به آسمان پرکشید.یادت هست؟روی همین نیمکت گفتی دوستت دارم.گونه‌های من سرخ شد، اما دلم خوشبخت‌ترین بود.یادت هست؟روی همین نیمکت گفتی اگر تو را برای بقیه عمر نداشته باشم، عمری نمی‌خواهم که داشته باشم و من هم گفتم برای همه عمر تو را می‌خواهم.اما...امروز سخت می‌ترسم از آن حرفی که آن روز بر زبان راندی.یادت هست؟آن انگشتر نگین زرد را همین‌جا در انگشتم کردی، به نشان خورشید عشق و گفتی برای اثبات تعهدت و گفتم برای محکم کردن پیمانمان.یادت هست؟بارش بارانی که خیس می‌کرد و شوقی که جوانه میزد و دعایی که همین‌جا زیر باران کردیم برای دوام عشقمان؟گفتی عشق را دوام باشد وقتی تو‌ باشی.کاش یادم نبود!روی همین نیمکت، آن دختر رسید. همانی که با دیدنش شوکه شدی و هیچ نگفتی.اما او همه‌چیز را گفت.همانی که زمانی ادعای دوست داشتنش را کرده بودی.گفت از زیادی دوست‌های همچون اویت.گفت از تعویض دوست‌هایت به راحتی تعویض لباس.و به من هشدار داد از روزی که مرا نیز به راحتی کنار بگذاری.فهمیدی؟چه سخت بر من گذشت وقتی انگشتر نگین زرد را در دستت گذاشتم.- خداحافظ برای همیشه. فهمیدی؟مدت‌ها به این پارک نیامدم تا چشمانم این نیمکت را نبیند، تا به یاد نیاورم همین‌جا دلم را به کسی باختم که برایم تنها کس بود و آنقدر مهم که فراموشم نمی‌شود.ندیدی!من در برابر نخواستنت کم آوردم.دوباره برگشتم و روی همین نیمکت نشستم.به آن امید که بیایی و حرف بزنی از همه‌جا.ندیدی!رفیقت همین‌جا نشست.برای یافتن خبری از تو.گفت که بعد من رفته‌ای، به کجا؟کسی نمی‌دانست.شنیدی؟او گفت از دوستان بی‌شمارت!آنچنان که مثل شده بودی میانشان، از دل نبستناما فقط تا قبل از همان دیدار اولمان روی همین نیمکت.شنیدی؟گفت که با خودت عهد کرده بودی اگر دلم را از آن خود کنی دیگر به کسی جز من فکر نکنی و جز من نگاه نکنی.نفهمیدی!حرف او با دل من چه کرد؟وقتی گفت برایت با همه فرق داشتم.گفته بودی آنقدر مرا می‌خواهی که نمی‌خواهی بی‌اجازه و تعهد حتی دستم را بگیری.ندیدی!آن روز روی این نیمکت چه شد؟دختری پشیمان، قلبش همین‌جا سوخت.در پی یافتنت افتاد به راه.گشت همه‌جا را.اما نبودی، هیچ‌کجا.خبر داری؟از دلی که گریزان به همه‌جاست؟در پی تودر به در کوچه‌ها شداما نیافت خبری از توخبر داری؟چه بر من گذشت؟تنها، غمگین، پشیمان.و به انتظاربرای دیدن اویی که حرف میزد برایم از همه جامی‌دانی؟آرزویم را می‌گویم.من همانم؛دختر تنهایی که می‌گفتی کافیست آرزو کنی تا برآورده کنم.منتظرم!ندانستی!که این‌ روزها دختر تنهای روی نیمکت به چه فکر می‌کند؟به گفته‌ات:- بدون تو عمری نمی‌خواهم.خبر داری؟از تمنای دلم؛نباشد روزی که حرف خود را عملی کنی.چرا که من برگشتم تا برای باقی عمر کنارت باشم.کاش بدانی.من هر روز می‌آیم.به امیدی که باز بیایی،روی همین نیمکت بنشینی،و حرف بزنی از همه‌جا.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 11:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خاطره سِرُم دار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%90%D8%B1%D9%8F%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-shvrb6wmizfr</link>
                <description>یک مثل عامیانه هست که می‌گوید:آدم پیر که شود، بچه می‌شود.پیرمرد ظهر با همسرش سر این‌که غذا سیب‌زمینی است بحث کرده، قهر شده و غذا نخورده بود. عصر هم به قصد رفتن خانه‌ی دخترش که مقداری از خانه‌ی آن‌ها فاصله دارد، راه افتاده بود.او که فشارخون تنظیمی هم ندارد، در بین راه ضعف کرده و مردی او را به خانه برمی‌گرداند. از همان وقت افتاده بود.ما که به آن‌جا رسیدیم، دیدم حالش خوب نیست. همسرم جایی کار داشت و باید می‌رفت. تا دیروقت که برگردد چندان تغییری در حال پدرش ایجاد نمی‌شود.پیرمرد از من می‌خواهد به همسرم بگویم اگر مُرد او را ببرد و کنار پسر مرحومش دفن کند و مدام پشت سر پسر دیگرش بدگویی می‌کند که چرا پیدایش نیست که این دم آخری او را هم ببیند.همسرم می‌آید. دیروقت است اما نمی‌تواند حال بد پدرش را تحمل کند. با هم او را به درمانگاه می‌بریم.تا نوبتمان شود پیرمرد با بدخلقی و بی‌حالی گلایه می‌کند از شلوغی درمانگاه و انتظار زیاد. چیزی نمی‌گویم تا نوبت‌مان شود و بعد چاره مشخص است: آمپول نوروبیون و سرم تقویتی.حالا باید منتظر تخت خالی بخش تزریقات می‌ماندیم. نگاه می‌کنم مردی جلوی ما منتظر خالی شدن تخت است. پس هنوز وقت داریم، مدتی می‌روم و برمی‌گردمهمان مرد پشت در با دو دختر مسئول تزریقات بحثش شده. نمی‌فهمم دارو اشتباه شده یا نشده، اما مرد دعوای لفظی با دخترها راه انداخته، یکی از دخترها سعی می‌کند با آرامش برخورد کند اما دیگری نه.مرد داد می‌زند:- شما یه مشت انتر منتر بی‌عرضه‌اید که جمع شدید این‌جا!دختر عصبانی، عصبی‌تر می‌شود.- پاشو از این‌جا برو همون‌جا که بی‌عرضه نیستن، بمیری هم سرمتو وصل نمی‌کنم، برای تو هیچ‌کاری نمی‌کنم.قضیه با ورود دختر آرام‌تر که پول داروی مرد را حساب می‌کند و مرد می‌رود باید آرام شود، اما دختر دیگر این بار به همکارش میتوپد- چرا تو باید پول اونو بدی؟- حوصله اعصاب خوردی رو ندارم!اوضاع گویا آرام شده، متوجه تخت خالی می‌شوم. همسرم کمک می‌کند پدرش به تخت تزریقات برود و من در حال انتظار فرصت می‌کنم به پیام‌های کلاس آنلاینم امروزم برسم که فراموشش کرده‌ام. پیام‌ها را می‌خوانم اما جایی برای گوش‌دادن صوت‌ها نیست. پیام‌های کلاس که تمام می‌شود در جای دیگر نت وقت می‌گذارنم که با صدای بلند پدرشوهرم روبرو می‌شوم که از اتاق تزریقات برخلاف موقع رفتن بی‌کمک بیرون آمده و صدای بلندش توجه همه را جلب می‌کند.- اوفی! الان حالم خوب شدها!خنده‌ام گرفته، اما خودم را کنترل می‌کنم.واقعاً وقتی پیر می‌شویم، کودک می‌شویم.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 11:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fztwwcda8a0g</link>
                <description>پتک آهنگر زمان که بر فرق سندان زندگی فرود می‌آید، فریاد می‌زند که عمر از دست رفت و فرصت‌ها گذشت. صدای تیک‌تاک این پتک که از پشت عقربه‌های ساعت بیرون می‌جهد، متوجه‌ام می‌کند وقت زیادی ندارم.تیک حرکت یخچال شروع ناخن کشیدن موتورش بر روی صفحه شیشه‌ای اعصاب است که آخرش به شکستن قولنج یخ‌های درون فریزر که جایشان تنگ شده و فریاد بی‌جایی سر داده‌اند، ختم می‌شود.هنوز کمی به سکوت خو نگرفته‌ام که چند بوق ممتد همسایه که به عادت هر روز منتظر کسی‌ است و هیچ‌وقت نرفتم ببینم چه کسی؟ عروس‌کشان می‌آید. این سه بوق هنوز سیخش را از گوش داخل مغزم کامل فرو نکرده‌اند که صدای پرنده بی‌نام و نشان و سیمی زندانی درون جعبه زنگ در بلند می‌شود. میگویم: این دیگر کیست؟ و پرنده کوچک زندانی در انگشتانم را وادار می‌کنم سریعتر با چند نوک که به صفحه گوشی میزند با صدای تیک تیک متن تایپی‌ام را تمام کنند و بتوانم به داد پرنده زندانی در جعبه زنگ بروم که برای بار دوم چهچه‌اش را شروع کرده...</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 08:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-go7d29ttvhen</link>
                <description>خانه در سکوت صبحگاهی هر روزه بعد از رفتن همسرم فرورفته، بچه‌ها هنوز خوابند، فقط صدای تیک‌تاک ساعت می‌آید. متوجه می‌شوم دیگر خبری از صدای ووژ ماشین‌لباسشویی نیست، در بالکن را باز می‌کنم تا سری به لباس‌های شسته شده بزنم. لوله تخلیه را که کلیدش را یکسره کرده‌ام از جای آویزان شده‌اش خارج کرده و در دهانه‌ی فاضلاب قرار می‌دهم. شرشر آب تخلیه‌شده با شرشر آبی که به داخل ماشین می‌ریزم، مخلوط شده، کلید چرخش موتور ماشین را با صدای قیژی کمی می‌چرخانم تا چند دور دیگر صدای ووژ گردش موتور را بشنوم و لباس‌هایی که همزمان آبکشی می‌شوند و چلپ‌چلپ در هم می‌لولند.صدای تاپ برخورد دو ماشین می‌آید. از بالکن سرک می‌کشم. متوجه می‌شوم ماشین لوکس سیاهرنگی که نامش را نمی‌دانم، پشت به پشت به سمندسفیدی که موقع آمدنم در بالکن، پارک شدنش را دیدم، برخورد کرده است.پیرمرد راننده‌ی سمند که پاکتی در دست دارد و هنوز جلوی آپارتمان روبه‌رویی است، به سمت ماشینش برمی‌گردد.راننده ماشین سیاهرنگ که در موقع پارک‌کردن عقب‌عقب آمده و به سپر سمند برخورد کرده، ماشینش را جلوتر می‌برد تا فاصله بگیرد. کمی بعد، راننده‌اش که مردجوانی‌ است با صدای تق در ماشین را می‌کوبد و پیاده می‌شود و به طرف پیرمرد که مشغول وارسی چراغ ماشین است، می‌رود. نمی‌شنوم چه می‌گوید، اما صدای زمزمه‌وار و ناواضح پیرمرد به گوش می‌رسد، از حرکات دستانش فهمیدم گفته‌اش «چیزی نشده، برو» است.پیرمرد پاکت به‌دست به طرف آپارتمان روبه‌رویی می‌رود. مردجوان در صندوق عقب را باز میکند. صدای تلق گذاشتن ویلچر تاشده‌ای روی زمین می‌آید و به دنبالش تاپ بلندتر بسته شدن صندوق عقب.متوجه می‌شوم ووژ ماشین‌لباسشویی دیگر نمی‌آید. به طرف مخزن برگشته، لباس‌های آبکشی‌شده را برمی‌دارم و می‌چلانم تا صدای شلپ آبشان بلند شود.هنوز شرشر آب از لوله تخلیه ادامه دارد.</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 00:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-i5gfopper7ic</link>
                <description>این روزها، روزهای عجیبی ست. یکی آیه‌ی یأس می‌خواند و بسیاری آیه‌ی امید.از کسی که انتظار نداشتی ترس می‌بینی و از آن که توقع نداشتی شجاعت.تاریخ ما‌ کم از این‌ روزهای سرنوشت‌ساز ندیده، روزهای تلخی که فرزندانش شیرین کرده‌اند.باور کنید در حال زندگی در یکی از برهه‌های تاریخ هستیم. از همان‌ها که در صفحات تاریخ می‌خواندیم و به شجاعت فرزندان ایران می‌بالیدیم.روزگار چرخ خورد و نوبت ادای دین ما‌ برای وطن رسید. اکنون نوبت ماست که حق فرزندی برای این خاک به جا بیاوریم.چشم‌های بسیاری در طول تاریخ‌ طمع به این خاک داشته و سعی کردند آرزوی‌ خود را با یورش جامه‌ی عمل‌ بپوشاند. برخی پیروز شده و بسیاری شکست خوردند.در میان صفحات تلخ و‌ شیرین تاریخ اما یک چیز همیشه ثابت بوده:ایران همیشه به لطف وجود فرزندانی که شجاعت را با وطن‌پرستی گره زده بودند، از گردنه‌ها گذشته، فرزندانی که جان در راه سربلندی مادر خود نهادند.و بهترین گواه را برای ما به جا گذاشتند که تنها شجاعان ماندگارند</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 05:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39443819/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-bbqmaacl7zwp</link>
                <description>به نام خدانوشتن برای من سخت است.نه از جهت شناخت قواعد و اصول و گرفتن قلم در دست.بلکه از این جهت که چه بنویسم؟معمولاً برای آنکه شروع به نوشتن کنم زیاد فکر و صبر می‌کنم، شاید بیش از حد.مثل همین جا.از زمانی که وارد ویرگول شدم برای نوشتن تا الان که دست به نوشتن زدم، مدتی را در سکوت گذراندم و حالا بعد مدت‌ها خواندن و ول چرخیدن در این محیط، بالاخره شروع به نوشتن کردم.به خاطر همین خصلت تفکر و صبر زیاد و اینکه به نوشتن برای نوشتن اعتقاد ندارم و حتماً باید دلیلی برای نوشتن پیدا کنم، می‌دانم زمانی طول خواهد کشید تا باز برای نوشتن برگردم.فعلاً همین برای شروع کافیست!</description>
                <category>چراغ روشن</category>
                <author>چراغ روشن</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 09:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>