<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا نوروزیان قالی باف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39506932</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 14:43:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3699865/avatar/6efLLG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا نوروزیان قالی باف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39506932</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان قهوه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39506932/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zw3ldihsxnjq</link>
                <description>داستان قهوه زندگی چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان‌های متفاوتی قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده‌اند!» دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان‌های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.</description>
                <category>علیرضا نوروزیان قالی باف</category>
                <author>علیرضا نوروزیان قالی باف</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 16:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان جالب (دو برادر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39506932/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-mesgagixrupl</link>
                <description>می گویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر بـه زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی بـه دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون بـه شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند.منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق بـه این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار می‌دهد تا آن را در جواب بـه برادرش بدهد.چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی‌بیند عزم دیدارش کرده و بـه شهر و دکان وی میرود.در گوشه دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان می کند،‌ دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین میریزد.چون زرگر این را می بیند می‌گوید:ای برادر اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه ی ي زاهد هستند…#رمان#برادر#داداش#زرگر</description>
                <category>علیرضا نوروزیان قالی باف</category>
                <author>علیرضا نوروزیان قالی باف</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 16:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان زن با سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39506932/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yyurdkqxvbbh</link>
                <description>یک روز، یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. بـه طوری که خودرو هردوشون بـه شدت اسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر میبرند.وقتی که هر دو از ماشینشون که اکنون تبدیل بـه آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه: آه چه جالب شما مرد هستید… ببینید چه بروز ماشینامون اومده! همه ی ي چیز داغان شده ولی ما سلامت هستیم. این باید علامت ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…زندگی مشترکی را با صلح و صفا شروع کنیم! مرد با هیجان جواب میده:” بله کاملاً” با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!” بعد اون زن ادامه میده و میگه:” ببین یک معجزه دیگه. اتومبیل من کاملاً” داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه.مطمئنا” خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف مبارک رو جشن بگیریم! بعد زن بطری رو بـه مرد میده. مرد سرش رو بـه نشان تصديق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشد. بعد بطری رو برمی گرداند بـه زن. زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه بـه مرد. مرده میگه شما نمی نوشید؟! زن در پاسخ می گه:نه. فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!!#زن_با_سیاست#رمان#جالب#داستان</description>
                <category>علیرضا نوروزیان قالی باف</category>
                <author>علیرضا نوروزیان قالی باف</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 16:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بن تن کیست ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39506932/%D8%A8%D9%86-%D8%AA%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-orfo8w6lvpjz</link>
                <description>بن ۱۰ (به انگلیسی: Ben 10) که با عنوان بن ۱۰ کلاسیک (به انگلیسی: Classic Ben 10) نیز شناخته می‌شود یک مجموعه پویانمایی آمریکایی است که توسط من آو اکشن ساخته، توسط کارتون نتورک استودیوز تولید و تلویزیون داخلی برادران وارنر توزیع شده است. این مجموعه درباره پسری ۱۰ ساله به نام بن تنیسن است که یک دستگاه بیگانه شبیه ساعت به نام &quot;اومنی‌تریکس&quot; را به مچ دست خود متصل می‌کند. این دستگاه به او این امکان را می‌دهد که به ۱۰ موجود بیگانه مختلف با توانایی‌های متفاوت تبدیل شود و به مبارزه با شیطنت‌ها در زمین و فضا بپردازد. او در این کار به همراه دخترعمه‌اش، گوئن، و پدربزرگش، مکس، فعالیت می‌کند. این مجموعه برای نخستین بار در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۰۵ به عنوان یک پیش‌نمایش در شبکه کارتون نت‌ورک پخش شد که بخشی از نگاه پنهانی هفته بود و در کنار سایر برنامه‌ها نظیر شریک ورزشی من یک میمون است، پسر ربات و زیکس به نمایش درآمد. سپس این مجموعه به صورت کامل از ۱۳ ژانویه ۲۰۰۶ تا ۱۵ آوریل ۲۰۰۸ پخش شد.#بن_تن#انیمیشن#ساعت_بن_تن#ویکی_پدیا#خفن</description>
                <category>علیرضا نوروزیان قالی باف</category>
                <author>علیرضا نوروزیان قالی باف</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 21:51:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد ثروتمند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39506932/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-cq5q3p311ctg</link>
                <description>روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های‌ تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم#مرد_ثروتمند</description>
                <category>علیرضا نوروزیان قالی باف</category>
                <author>علیرضا نوروزیان قالی باف</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 21:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان ناخوانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39506932/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-hhsgjokoa2sn</link>
                <description>در حال تماشای فیلم بودم که یک دفعه صدای در را شنیدم و به سمت ایفون رفتم و در را باز کردم، خواهرم به خانه ی ما آمده بود، در بقلش بچه اش بود، و من خیلی خوشحال شده بودم.او را تعارف کردم که به داخل خانه بیاید، اما او گفت که من کار دارم و باید بروم و فقط این گوشی را که دیردز در خانه ی ما جا گزاشتی،  اوردم ام و خداحافظی کرد.#مهمان_ناخوانده</description>
                <category>علیرضا نوروزیان قالی باف</category>
                <author>علیرضا نوروزیان قالی باف</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 21:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>