<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Charlotte</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39556439</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:51:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3847773/avatar/WZYbdS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Charlotte</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39556439</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهارت دوام آوردن در زندگی 🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39556439/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-q2g1utvn8fih</link>
                <description>اگه فقط قبول کنیم،که بعضی از آدمای خوب زندگیمون، که فقط برای یه مدت کوتاه باهاشون بودیم و دیگه با هم نیستیم،به این معنی نیست که اون فرد، عوض شده و یا آدم بدی شده.جداییمون، میتونه هیچ دلیلی نداشته باشهفقط اگه انقدر سخت نگیریم، و قبول کنیمچه اون موقع با همو چه الان که هر کس زندگی خودشو داره،هر دومون،هنوز هم آدمای خوب و قابل احترامی هستیم.بدون اینکه ناراحت جدا شدنمون باشیممیتونیم یاد بگیریم که قبولش کنیم و به راحتی ازش عبور کنیم، و بعدا با به یادآوری خاطراتی که اون زمان با هم داشتیم،فقط لبخند بزنیم و خوشحال باشیم که تونستیم بخشی از عمرمون رو هر چند کوتاه، با هم بگذرونیم.اگه یاد بگیریم همین قدر ساده آدم هایی که میرن رو رها کنیم، ممکنه بعدش آدم های بهتری سراغمون بیان!و یا حتی ممکنه، سرنوشت از یه راهی، ما رو دوباره بهم وصل کنه! این کار، یعنی همون رها کردن، میتونه واقعا سخت باشه،اما منطقی ترین کاریه که از دستمون برای خودمون بر میاد!! </description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 19:46:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه های روزمره *</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39556439/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-gckvyg0q02ob</link>
                <description>یه موقع هایی هست که نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم.تو اینجور مواقع حتی با فکر کردن به اون موضوع هم به نتیجه ای نمیرسم.واسه همین خسته میشم، و  وقتی خسته میشم، کلا بی خیالش میشم. حتی دیگه راجبش فکرم نمیکنم. چون حتی فکر کردن بهش باعث میشه اعصابم بهم بریزه. خسته کننده ست وقتی حتی با فکر کردن هم نتونی به نتیجه ای برسی، حتی میتونه ناامید کننده هم باشه!برای من، این حس زمانی به وجود میاد که نمیتونم درست و از غلط تشخیص بدم؛ و زمانی که اوضاع اینقدر پیچیده میشه، دلم برای لحظه های ساده تنگ میشه. لحظه هاییکه توی زندگی همه مون هست، و لذت بخشه. لحظاتی مثل خندیدن با یه دوست، وقت گذروندن تو طبیعت، و لحظاتی که مجبور نیستی از بین دو تا راه یکیو انتخاب کنی! </description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 21:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقات روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39556439/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-tqrb8sfpsmi8</link>
                <description>مدام با خودم میگم برام اهمیت نداره.از زمانی که وارد اینجا شدم یاد گرفتم که نباید حرفاشون برام مهم باشه، چرا؟ سوال خوبیه، چون متفاوت از همه شون بودم. شاید به خاطر  شخصیتم هم بود.دختر آرومی بودم که کاری با بقیه چیزا نداشت، مخصوصا به حاشیه های دور و برش!اما چرا چون فقط شبیه بقیه نیستی، پشت سرت کلی حرف میزنن؟ مگه همه باید شبیه هم باشن؟برای همین چیزا بود که یاد گرفتم حرفشون نباید برام مهم باشه. اولش برام عجیب بود، تو مرحله اول با همه این اتفاقات مواجه شدم. بعدش متعجب بودم و درکشون نمیکردم، و در نهایت تنها راهکاری که به ذهنم رسید رو عملی کردم. گاهی وقتا خنده م میگرفت، چرا منی که اصلا دنبال این چیزا  نبودم همش با اینجور چیزا مواجه میشدم؟ اما با همه ی اینا، هیچ وقت به خودم زحمت ندادم خودمو جای اونا بذارم. چرا باید خودمو جای کسایی میذاشتم که بدون هیچ دلیلی انگشت اتهام رو بهم میزدن؟ حتی وقتی هیچ دلیل منطقی هم نداشتن، فقط چون صرفا کس دیگه ای به ذهنشون نمیرسید.و البته، همه اینا به یه نفر برمیگرده. کسی که از وقتی که دیدمش فهمیدم قراره با هم مشکل داشته باشیم.کاملا نقطه مخالف من بود، من آروم بودم و سرم به کار خودم بود، اما اون پر از انرژی های تخلیه نشدنی و حاشیه های دور و برش بود. هر دفعه که دیر میومد و باید جواب پس میداد، خودشو توجیه میکرد و دلیل میتراشید.من کاری به کارش نداشتم، با اونم مثل بقیه رفتار میکردم، معمولی.نمیدونم چرا انتظار داشت همه طوری رفتار کنن که خودش میخواست، من دلیلی به انجام این کار نمیدیدم. فقط کاری که از نظرم منطقی و درست بود و انجام میدادم.حالا که دقت میکنم، میبینم همه ی حواشی دور و بر منم به خاطر اون شروع شد. یعنی خودش شروعش  کرد.من به رفتار همیشگیم ادامه میدم، فقط هنوزم نتونستم جوابی واسه این سوالم پیدا کنم، که چرا من؟ </description>
                <category>Charlotte</category>
                <author>Charlotte</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 12:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>