<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39600971</link>
        <description>A</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2641257/avatar/1UTqWI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39600971</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی بی گل(فصل 1 قسمت1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%81%D8%B5%D9%84-1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA1-ughhfbnmlpbb</link>
                <description>666طبق روال همیشه صبح زود میرفتم سر کار . ظهر ها از سرکار خسته برمی گشتم . قرار بود خونمو عوض کنم اما پول زیادی نداشتم برای همین تصمیم گرفتم برنامه نویسی رو شروع کنم چون یکی از دوستای قدیمیم برنامه نویسی می کرد و وضع اون خیلی خوب تر از من بود . بعد دیدن کمی آموزش فهمیدم این کار حوصله خیلی زیاد می خواد که من برای اینکه سر کار میرفتم نمی تونستم انجام بدم تا اینکه سرکار بودم دوستم گفت یه مرده ای یه طرح برنامه نویسی گذاشته که هر کس به تونه این طرح و بسازه پول زیادی گیرش میاد .با خودم فکر کردم اگر بتونم این کار رو انجام بدم هم می تونم برای خودم خونه بگیرم هم ماشین و خیلی چیز های دیگه .برگشتم خونه جلوی در یه پیرزن با لباس های خیلی عجیب بود با یدونه کاسه چینی بهش گفتم چی می خوای گفت:من چیزی نمی خوام اما اگه تو بخوای می تونم فال تو بگیرم . گفتمش من به این چیزا باور ندارم برو کاسو کوزتو یجا دیگه پهن کن تا اینکه شروع کرد به حرف زدن بعد از حرف زدنش فهمیدم منو بهتر از خودم میشناسه یهو یه فکر  به سرم که این اگه ایجوری داره زندگی منو میگه حتما یه چیزی بارشه پس فکر کردم می تونم از این راه درامد زایی کنم . پس شروع به کار کردم با پیرزنه هماهنگ کردم از صبح بیاد اینجا تا شب تا برای مردم فال بگیریم و در عوضش پولی بجیب بزنیم . دوهفته بعد:دوهفته گذشته و اوضاع کار خیلی خوب شده تقریبا همه از ما راضی بودن و همه هم محله ای ها مارو می شاختن چهارشنبه بود و تصمیم گرفتم ازش یه سوال بپرسم .رفتم پیشش وازش  پرسیدم تو با کی ارتباط داری که می تونی همچین کار هایی میکنی گفت نمی دونم . اون همیشه با کاس چینیش این کار هارو میکرد و می تونست با آب ارتباط بگیر بعد از سوال من دستش رو روی کاسه پر شده از آب گرفت آب به لرزش افتاد یه چیز عجیب قریب گفت و بعد از اون سوالمو ازش پرسید کاسه تکون خورد و شکست آب روی فرش جاری شد و پیرزن غیب شد و......ادامه دارد..............</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 12:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره برگشتم اما.........!!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-av9jqznvnrrk</link>
                <description>666سلام دوباره بعد از یک سال.با توجه به این که من سال قبل رفته بودم دبیرستان اصلا فکرشو نمی کردم دبیرستان اینطوری باشه ولی من برمی گردم پر قدرت تر قبل هم خواهم بود داستان های زیادی دارم اما با یک تغییر بزرگ که بعد از انتشار داستان ........ متوجه می شید. سعی میکنم که هفته ای 6 داستان باهاتون به اشتراک بزارم اما من آخر هفته ها وقت می خوام که داستان بنویسم .خوب طبقه اون چیزی که میدونید من داستان ترسناک می نویسم و فردا داستانی خواهد انتشار شد که یکی از بهترین داستان های کانال من خواهد شد . فردا ساعت 12 منتظر داستان باشید.</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 00:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید شده باز دوباره چشمک بزن دوباره(ستاره ناراحت شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%DA%A9-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-xjnt7pfrjgi9</link>
                <description>این داستان = ترسناک نباش !بیا بیا بیا اااا بیا بیا واکنش مغزم= رپ خونم افتاده خوب خوب خوب بعد از این همه داستان ترسناک و تخیلی و چرت و پرت بریم سراغ یه گپ باحال . کار های مفید خودت رو واسم کامنت بزار . راستی دلار 100 تومنی مبارک خانم ستاره هم برای همین ناراحته .با اینکه سن چندان زیادی ندارم ولی متوجه زود گذشتن زمان شدم. انگار همین دیروز بود که معلما آمدن و خودشون رو معرفی کردن ااااااااااا دیروز من اصلا مدرسه نرفتم البته یه پیام دارم واسه اونایی که مدرسه میرن و دیروزم رفتن=شما ها دیگه خیلییییییی .............. هستید.(به خدا راست میگم معلمای ما چند نفرشون از دو هفته قبل از عید نیومده بودند. خوب دیگه اونایی که روزه هستند خیلی در عذاب هستند فکر کن در کابینت رو باز کنی و تنونی شکولات دالک بخوری . خلاصه که شاخلاریم حکایت دیه حواستون به بچه فامیل بباشد قشنگ اون صورت جویده شودشو تصور کنین فرض کن بیاد با pc خودت بازی کنه. خانم ستاره هم رفت آخرین پیامش این بود = من میرین.. نه اشتباه شد گفت من میمیر.....نه اشتباه شد من میز... اشتباه شد گفت من میرم دیگه هم بر نمی گردم واکنش من توی اون لحضه=چرا خاموش نداریم ولی خاگربه نداریم . پوشک و اگه بکشنش یه عضو از ایلومیناتی کم میشه یا نه؟بای عید همگی مبارکراستی اسم بعدی داستانی که دوست داری بنویسم رو برام کامنت بزار... خداسعدی</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 21:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گودال روح های گم شده (فصل 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-2-b1vomvazqn5r</link>
                <description>666پشت سرم را نگاه کرده همه جا مه آلود بود تنها چیزی که دیدم دختری بود که کاملا چشم هایش سیاه بود و از دهانش خون میچکید بود . دختر ناگهان غیب شدن . چند دقیقه بعد صدای فریاد پسر بچه ای را از پشت سرم شنیدم برگشتم و پسر بچه ای را دیدم با مشخصات دختر بهش توجه نکردم چون یه حسی بهم میگفت توهم هست .چند دقیقه همین روند ادامه داشت . تا یک دفعه وسط بیابان خشکی اما تاریک بهوش امدم . کاملا از زندگی پشیمان شده بودم تا اینکه صدای مردی به گوشم رسید خوشحال شدم و به سمت آن دویدم وقتی نزدیک مرد شدم دیدم مرد قیافه ترسناک و خونالودی دارد . دندان های تیز مرد دلم را به لرزه انداخت فرار کردم مرد به دنبالم دوید . به کلبه متروکه ای رسیدم که شبیه همان کلبه ای بود که اول داخل آن رفتم داخل و در را پشت سرم بستم . سریع رفتم تا از در پشتی خانه فرار کنم که ناگهان چشم به جنازه های نصف شده کودکان خورد . ترس وجودم را فرا گرفت . مرد در را شکست و وارد خانه شود . از در پشتی فرار کردم که ناگهان به قایق و دریای که مه آلود بود رسیدم. ناگهان صدایی شنیدم . آقای  مورگان آقای مورگان دورم کلی آدم جمع شده بودن .مثل اینکه تصادف کرده بودم نمیدونم چرا اینجوری شد . بعد از چند روز که از بیمارستان مرخص شدم فهمیدم که در سال های خیلی قبل پیرمردی در شهر زندگی می کرده . اون کودکان را می دزدید و سوار قایق کوچکش می کرد و به سمت جزیره میبردشون . از آنها تغذیه می کرد و جنازه های آنها را وسط اقیانوس مینداخت و اقیانوس به وسیله روح های عذاب کشیده کودکان تسخیر می شود و از آن وقت به بعد به آن اقیانوس مثلث برمودا می گویند ولی کسانی که داستان این پیر مرد را می دانند به مثلث برمودا گودال روح های گم شده می گویند.......پایان......</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 00:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گودال روح های گم شده (فصل 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-1-n9qtt4yhtmok</link>
                <description>666شب ها توی خیابون قدم می زنم . سکوت بهم آرامش خاصی میده . وقتی خسته هستم با قدم زدن در سکوت تمام خسته گیم از بدنم بیرون میاد.برای چند روز مرخصی گرفتم تا برای چند روز با کشتی به شهر دوری برم. روزی که می خواستم به شهر دیگری برم از راه رسید و باید میرفتم توی کشتی ، وسایلم را از روز قبل جمع کرده بودم و سوار تاکسی شدم که برم محل کشتی . بعد از چند ساعت به شهر رسیدم . به هتل رفتم و اتاقی اجاره کردم . برای مدت کمی استراحت کردم و به بیرون از هتل رفتم تا کمی با شهر آشنا شوم. ۲ بود که رفته بودم بیرون داشتم برمی گشتم درحال برگشتن بودم که چشمم به کوچه مرموزی خورد که خانه های آن چوبی و تقریبا خراب بود کاملا خالی از سکنه. اما خانه متروکه آخر کوچه به طرز عجیبی چراغش خاموش و روشن می شود . برای دانستن دلیل این اتفاق به قدم زدن در کوچه رفتم که ناگهان وقتی رسیدم جلوی در خانه ی متروکه آخر کوچه صدایی د گوشم زمزمه شد :از جونت سیر شدی؟بهش توجه نکردم و در را به آرامی باز کردن . خانه ی بزرگی بود . وسط خانه صندلی ای  وجود داشت که فردی روی آن نشسته بود . سرم گیج رفت . وقتی چشمام باز شد با یک قایق کوچک وسط اقیانوس بودم تنها چیز های که می شود دید این بود که روی آبی و همه جا را مه گرفته بود که ناگهان صدای جیغ دختری از پشت سرم اومد ...........666لطفا حمایت کنید. </description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:56:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای دریا حرف دلم را گوش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-jee3ha8hbdlz</link>
                <description>ای دریای خروشان ای موج های شناور که کنار ساحل هستید ای شن و ماسه هایی که در دریا شناور هستید ای دریا حرف دلم با تمام حرف ها فرق دارد ای  دریا حرف دلم با تمام حرف ها فرق دارد یا حرف دلم با تمام حرف ها فرق دارد حرف دل هیچکس گفتنی نیست ولی حرف دل من گفتنی حرف من رازی بزرگ است اما گفتنی ،  حرفی زیبا ، حرفم این است چطور یک انسان با یک دروغ سود می کند اما یک مرد با راست گویی در کار خیرش شکست می خورد من امروز در بازارچه نزدیک خانه ام بودم دیدم فروشنده به یک بچه ساده لوح یک اسباب بازی با قیمت بالایی داد و به او دروغ گفت که هیچ جا قیمت از این پایین تر پیدا نمی کنی یک مرد به پسر بچه گفت که این مرد اسباب بازی را با قیمت بالایی به تو می فروشد پسرک به آن مردی که حرف حق را میزد تهمت ناروا زد اما کسی که ضرر کرد پسرک بازی گوش بود.</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 15:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپارتمان ارواح(فصل3)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD%D9%81%D8%B5%D9%843-k519gowdrbgz</link>
                <description>666دیدند که پلیس از دهانش خونی راه گرفته است . مو به تنم سیخ شده بود. از همان اولم می دانستم قراره چه اتفاقی بیفته. اصلا این آپارتمان حس بدی به آدم می داد . صدا های عجیب و غریب که اطراف خانه یا آپارتمان می آمد وحشت را در دلت زنده می کرد.کار سختی بود که به خودت اجازه بدی که بری توی آپارتمان اما وظیفه من این بود . در باز بود قدم زنان به داخل خانه رفتم همه جا تاریک بود. روی فرش های  خانه رد چنگ یک موجود بود . آپارتمان قدمتی 100 ساله داشت واقعا سخته عمرت را در اینجا بگذرانی .بوی خیلی بدی از زیر زمین  بلند شد . به زیر زمین رفتیم و دیدیم 8 جنازه آنجا هست. و متوجه شدم قاتل قاتل معرف 8 بود .   پایان.از این داستان به بعد دوباره برترین چنل  داستان ترسناک سایت ویرگول  شروع به داستان نویسی زیاد می کند. لطفا حمایت کن </description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 15:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آپارتمان ارواح (فصل2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD-%D9%81%D8%B5%D9%842-t0vxscvg1dyn</link>
                <description>666نیا و بعدش صدای جیغ بلندی آمد. سوار ماشینم شدم و به سمت لوکیشن خانه دختر پیرزن رفت. بعد از دو ساعت به آپارتمانی که داخل جنگل بود که در کنار آن درختان زیادی رشت کرده بود رسیدم . هوا تاریک شده بود .         سمت آپارتمان دو طبقه رفتم که یکهو در آپارتمان خود به خود باز شود .ترس تمام وجودم را فرا گرفته.داخل آپارتمان رفتم . در آپارتمان بسته شد داخل آپارتمان خیلی ترسناک بود. صدای قدم کسی رو شنیدم.تا رفتم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم زیر پایم را خون گرفت و جسم تیزی در سینه ام فرو رفت و زندگیم اونجا بود که به پایان رسید.2ساعت بعد.کاراگاه الکس از ماشین خودش پیاده شود و به سمت جنازه ای که در کلبه افتاده بود رفت. کاراگاه از دستیارش پرسید که این قتل رو کی به ارداره پلیس گزارش کرده؟ دستیار جواب داد حدود 3 ساعت پیش یک ناشناس به اداره پلیس زنگ زد و گزارش این قتل رو داد البته می شود از صداش تشخیص داد که یک زنه. کاراگاه به دستیارش گفت:این آپارتمان از شهر دور و کسی این وقت شب اینجاه ها پیداش نمیشه پس حتما قاتل به اداره گزارش داد و الان می خواهم بفهمم مقتول را اومد اینجا .ناگهان صدای فریاد افسر پلیسی از پشت آپارتمان آمد . وقتی پلیس ها رفتن پشت آپارتمان دیدند...........این داستان ادامه دارد.....................لطفا دنبال کنید.</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 17:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آپارتمان ارواح (فصل1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD-%D9%81%D8%B5%D9%841-o1b6tbjvgy1q</link>
                <description>  این داستان با آرامش شروع اما با استرس به پایان این داستان را با آرامش به خوانید و جمله به جمله این داستان را تصور کنید.همیشه اعتقاد به ارواح برام سخت بوده ، فکرشو کن یکی تو خونه به غیر از تو و خانوادت هست که تو نمی تونی ببینیش اما اون تو رو به واضح ترین شکل ممکن میبینه . تو تاریکی توی اتاقت و هرجا که فکرشو کنی هستند . منم همیشه برام سخت بود که همچین چیز هایی رو باور کنم اما..............همه چیز از این جا شروع شد: یک روز یک مغازه دار در زیر زمین خونش صدای فریاد می‌شنود . او با ترس به سمت زیر زمین خونش میره در و باز میکنه و میبینه یک پیرزن ناتوان از اون کمک می خواهد مرد او را از خانه اش بیرون میندازه . مرد احساس ناراحتی می کنه میره که پیرزنو برگردونه اما وقتی در و باز میکنه میبینه هیچ کس اونجا نیست پیر زن رفته . فردا اون روز من از خواب بیدار شدم و کارامو کردمو تلویزیون رو روشن کردم . پلیس ها جنازه پیر زنی رو پیدا کرده بودند . در آن روز شهر را ترس فرا گرفته بود . من برای خرید باید میرفتم مغازه . بعد از حدود ده دقیقه به مغاره به مغازه رسیدم. همون اول متوجه شدم که زیر چشم مغازه‌دار سیاه شده و انگار حال خوشی ندارد ،اما زیاد بهش توجه نکردم و به خونه برگشتم. خیلی عجیب بود مغازه دار حتی یک کلمه هم باهام حرف نزد . اون روزم گذشت و فردا صبح توی اخبار نشون دادن که همون مغازه‌دار شب سکته کرده بوده در حالی که چشماش سی کاملاً سیاه شده بوده.قضیه برام مشکوک شده بود پس به یکی از دوستام که توی اداره پلیس کار می‌کرد گفتم که اطلاعاتی در مورد اون پیرزن به من بده چون که من چند بار اون پیرزن رو توی محلمون دیدم و بهش مشکوک شده بودم. پیرزن هر روز می‌رفت پشت یه درخت و به مرد مغازه‌دار نگاه می‌کرد انگار می‌خواست باهاش یه کاری کنه نمی‌دونم ولی خب خیلی مشکوک بود. دوستم بهم زنگ زد و گفت مثل اینکه پیرزنه یه دختر داشت که همون دخترم داخل یه آپارتمان قدیمی داخل جنگل زندگی می‌کنه.فردا همون روز یک ناشناسی به تلفن همراهم زنگ زد و گفت ..............این داستان ادامه دارد..................♡</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 19:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه(فصل۵)(فصل آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B5%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-mv4rs6rvbjec</link>
                <description>۶۶۶یهو چشمم به کمدی که مال مادر بزرگم بود افتاد . اون کمد خیلی قدیمی بود . بعضی از شبها که خونه مادر بزرگم می خوابیدم فکر میکردم یکی همش پشت اون کمد هست و پاره به من نگاه می کنه.همین طور که تو فکر بودم دوباره یک صدایی اومد اما این خیلی بد بود که دقیقاً داشت از توی کمد صدا میومد. کمد مادر بزرگم آینه ای داشت و اون آینه حسابی کثیف شده بود رفتم جلو آینه ولی خودم را جلوی آینه ندیدم فقط آن زن تسخیر شده رو دیدم . ترسیدم و در کمد رو باز کردم و دیدم جسد دوستم داخل کمد اونجا بود که متوجه شدم اون زنده اون شب منو تسخیر کرده و کنترل منو بدون اینکه بفهمم یا چیزی از اون لحظات یادم بمونه به دست خودش میگیره . و اون من بودم که باعث مرگ دوستم شدم.لطفاً دنبال کن❤️با تشکر از تمام کسانی که این داستان را تا به الان دنبال کردن .🌹 .                                                 نویسنده کل داستان: Amir Ali   .ل</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 22:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه( فصل ۴ )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B4-kqbtaplyiwwj</link>
                <description>۶۶۶یهو صدای جیغ از اطراف بیمارستان اومد . منو دوستم وحشت زده شدیم و این بد بود که مجبور بودیم بریم ببینیم چه خبر شده. چراغ قوه ها رو برداشتیم و می خواستیم درو باز کنیم که گربه دوباره در زد در و وقتی باز کردم سریع فرار کرد . دوستم مشکوک شد به این گربه می خواست بره دنبال این گربه که بهش نرسید و گربه فرار کرد . شروع به قدم زدن در اطراف بیمارستان شدیم .بعد از کلی گشت و گذار هیچی پیدا نکردیم که باعث جیغ زدن یک نفر بشه و هیچکس هم آنجا نبود. آن شب هم گذشت و فردا که کلی درباره بیمارستان تحقیق کرده بودیم به خانه رفتیم . باور های مردم برای این بیمارستان به دو دسته تقسیم می شود دسته طبیعی و دسته غیر طبیعی. دسته طبیعی این است که چند نفر مردم آزار میان و نگهبان های بیمارستان و اذیت میکنن که این یه جورایی با عقل جور در می اومد اما دسته غیر طبیعی نظر من رو بیشتر به خودش جلب  کرده . دسته غیر طبیعی این بود که چون بیمارستان روی یک قبرستون قدیمی ساخته شده بعضی از شب ها صدا ها و نشانه های از ارواح آنجا دیده می شود اما این اتفاق در صورتی رخ میده که ارواح مردگان عصبانی شوند . امشب باز هم باید برم بیمارستان و تا صبح نگهبانی بدم اما امشب از همه شب ها بیشتر ترسناکه چون دوستم سرما خورده بود و خودم تنهایی باید نگهبانی می دادم . شب آن روز در بیمارستان:شب آرامی و هیچ صدای نمیاد ، ساعت دونیم هستش و گربه هم سرو کلش اینجا پیدا نشده . همه جا خیلی آروم بود تا اینکه دوستم به من زنگ زد. هی می گفت اون اینجاست اون اینجاست و آخر صحبتشم یک فریاد کشید و تلفن رو قطع کرد. خیلی نگرانش بودم اما مکان خونه اش را بلد نبودم که برم پیشش گوشیشم خاموش کرده بود پس منم صبر کردم تا صبح ببینم چه خبر می شه . صبح شده بودو می خواستم برم خونه و دیشب هم همچین آرام بود . رسیدم خونه تلویزیون رو روشن کردم و زدم کمال اخبار که در شبکه خبر علام کردن که دوستم خونش آتیش گرفته و مرده تو همون لحظه صدای عجیبی از زیر زمین خونم اومد . اخبار علام کرد که هنوز جسد دوستم رو پیدا نکرده بودند . رفتم داخل زیر زمین کهیهو.............................. این داستان ادامه دارد.......................😈... لطفاً دنبال کن🌹</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 15:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه ( فصل۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B3-dwi3g3sgshkc</link>
                <description>۶۶۶اما گوشی از دستم افتاده بود و هیچ مدرکی برای ثابت کردن اینکه دوستم رو اون زنه یا هر چیزه دیگه ای کشته نداشتم. برای همین دوباره برگشتم و گوشی رو برداشتم و خیلی سریع برگشتم سر دوربین ها و دیدم دوستم پشت صندلی نشسته و داره دوربین هارو چک می کنه . اینه یک کابوس طولانی بود . اون از دکتر الکس و راننده ماشین که مردن اینم از دوستم که مرده بود اما الان زنده است. دوستم هیچی یادش نبود فکر می کرد من دیونه شدم . توی گوشیم هم هیچ فیلمی نبود و حتی دوربین های مدار بسته هم هیچی ضبط نکرده بود . دوباره صدای در اومد و تصویر دوربین جلوی انباری هم قطع شد . در رو باز کردیم و دیدم همون گربه جلوی در ایستاده و این دفعه یک علامت به دهنش  بود: 🏥🚷منو دوستم ترسیده بودیم که دوستم گفت بیا در مورد این اتفاقات تحقیق کنیم. توی اینترنت در مورد این بیمارستان تحقیق کردیم دیدیم این بیمارستان روی یک قبرستون قدیمی ساخته شده. ترسیده بودیم که یهو..........این داستان ادامه دارد ...........😈لطفاً دنبال کن❤️🌹</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 10:55:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه (فصل۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B2-zlrkmn2ylqzy</link>
                <description>۶۶۶دیدیم دوباره همان گربه هست اما این دفعه یک چاقو خونی رو با دندون هایش نگه داشته بود. البته دیگه ما قرار نبود سختی بکشیم چون به ما خبر داده بودن که فردا قرار است که سر تا سر بیمارستان را دوربین وصل کنند . گربه خیره شده بود به من و چشم از من بر نمی داشت چاقو رو از دهنش در آوردم که روی دسته چاقو علامتی: 🚰 روی چاقو بود . امشب هم جایی نرفتیم از ترس که یهو صدای جیغ یکی از پرستار های بیمارستان بلند شد . وقتی که رفتیم داخل تا ببینیم چه شده است دیدیم دکتر الکس که یکی از دکترای خوب این بیمارستان بود افتاده روی زمین و یک لیوان خون هم کنارش شکسته . سریع به پلیس زنگ زدیم پلیس وقتی رسید دکتر الکس تمام کرده بود کسی جرات نمی کرد به جایی که الکس بود بره واسه همین هیچ دکتری به الکس کمک نکرده بود . بعد از اون روز کل مجله ها و روزنامه ها پرشده از نوشته : دکتر الکس دکتر خون آشامی بود که در یک شب به پیش خدای خودش رفت.من که باورم نمی شود که دکتر الکس همچین آدمی باشه . حواس ما فقط به دوربینهای مدار بسته سر تا سر بیمارستان بود.چیز های عجیبی ندیدیم و حتی یک گربه هم از جلوی دوربین ها رد نشود . چند دقیقه بود که هیچ اتفاقی نیفتاده بود که دوربین جلوی انباری قطع شد . بعد چند دقیقه دوباره تصویر برگشت اما یک زن سفید پوش با موی بلند و صورت خونی جلوی دوربین ایستاده بود:    ۶۶۶دوستم از خود گذشتگی کرد و گفت که من میرم اما اگر من تا نیم ساعت نیومدم به پلیس زنگ بزن . زن ترسناکی بود برای اینکه به پلیس ها ثابت بشود من از تصاویر عکس گرفتم . دوستم رفت و منم نامردی نکردم و دنبالش جوری که نفهمه رفتم. وقتی دوستم رسید من پشت یک درخت قایم شدم و گوشیم رو روشن کردم و فیلم گرفتم . دوستم رسید به انبار زنه یهو پشت سرش ظاهر شود منم گوشیم و پرت کردم و داد زدم مواظب باش مواظب باش اما دیگه دیر شده بود و تقریبا ده ضربه چاقو به دوستم زده شده بود . منم با تمام سرعت خود پا به فرار گذاشتم اما............این داستان ادامه دارد...............👻 لطفاً  فالو کن❤️     لطفاً  </description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 23:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه (فصل1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%DA%A9-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%8C-j4dxhrgypkmq</link>
                <description>۶۶۶دقیقا یادمه و هیچ وقت از یادم نمیره . من یک روز در حال نگهبانی از یک بیمارستان بودم ، البته کارم این بود من یک نگهبان ساده ام اما اون شب .....‌‌..اون شب یک مرد اومد بیمارستان و از من پرسید که اگر اینجا حشرات موزی خیلی زیاد شد دقیقه همین جای حرفش یک گلوله خورد وسط مغزش. ترسیدم و به پلیس زنگ زدم دکتر های بیمارستان و دوستم که با من می اومد نگهبانی خبر دادم . اسم دوستم جیمز بود. فردا صبح خیلی ترسیده بودم و فکر می کردم شب که شد یکی کارمو تموم می کنه واسه همین تصمیم گرفتم با انرژی زا و قهوه خودمو بیدار نگه دارم . ساعت دوازده شب بود و منو جیمز قرار بود نوبتی بریم بیرون گشت بزنیم . خلاصه منو جیمز ترسیده بودیم و تصمیم گرفتیم که دونفره بریم بیرون و گشت بزنیم .داشتیم حاضر می شودیم که بریم گشت بزنیم . می خواستیم بریم که دیدیم یکی داره در می زند بار اول هیچ کس جلوی در نبود بار دوم دیدیم یک گربه سیاه یک کاغذ به دهنش هست جلوی در اومده . وقتی کاغذ گرفتیم و خوندیم با یک رنگ قرمز نوشته شده توی انباری کار تمام است.وقتی این رو دیدیم ترسیدم و نشستیم سر جامون و تا صبح همون جا بود . برای همین کار فردا قرار شود از حقوق ما ها کم بشه . شب دیگه قرار شد بریم . شب بود که دیدیم یکی دوباره در زد . که دیدیم......این داستان ادامه دارد..............</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 21:07:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده کوچولو اگر در ایران بود 🧐</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%F0%9F%A7%90-a6mgsox4314g</link>
                <description>طنزخوب شاید شازده کوچولو رو دوست داشته باشی اما تا حالا فکر کردی اگر تو ایران بود چی می شود ؟الان بهت می گم ........اول اینکه شازده کوچولو فقط تو خارج ستاره داره تو ایران پراید داره ☹️ بله پس چی فکر کردی اون گله هم دنده خراب پرایدش بود. والا به خدا .اون روباه هم دوست پاچه خارش تو مدرسه بوده . البته بگم قصد من توهین به فیلم شازده کوچولو نیست . کسایی هم که شازده کوچولو رو دوست دارن لایک کنند و ناراحت نشوند. البته دنبال هم کنند.خلاصه شازده کوچولو تو خارج هدفش  کسایی هم که شازده کوچولو رو دوست دارن لایک کنند و ناراحت نشوند. البته دنبال هم کنند.خلاصه شازده کوچولو تو خارج هدفش یک چیز بود الان تو ایران هدفش کشتن تمام سوسک های توی دستشویی هست.بعدشم شازده کوچولو رو تو مدرسه چون کوچولو بود بهش می گفتن شازده خر مگس 🤣 بدبخت شازده کوچولو می شست یک دل سیر گریه می کرد و به ازای هر قطره اشکش به کسانی که بهش گفته بودن خر مگس فحش می داد🤬 بنده خدا رو برای اینکه موهاش زرد بود بهش می گفتند کله موزی . خوب به پایان قصه رسیدیم . من با این مطلب می خواستم برای چند لحظه هم شده خنده و شادی شما رو یک پله بالاتر ببرم . خداحافظ تا داستان بعدی....لایک و دنبال کردن یادت نره اگه یادت بره شازده کوچولو ما ناراحت می سه😭</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 14:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرخ پوستان در جزیره گم شده (فصل پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-k5rd1zvdbdxb</link>
                <description>۶۶۶دیدیم کلی سرخ پوست بالای سرمون هست . بعد از دیدن این لحظه منو دوستم به سمت جنگل حرکت کردیم . اما  سرعت آنها از ما بیشتر بود . بعد کلی دویدن گیر افتادیم و دوباره به همونجا برگشتیم . می خواستیم نقشه قبلی رو اجرا کنیم اما انگشتر دوستم دستش .شانس خوب ما این بود که طناب ها پوسیده بود .طناب ها را باز کردیم و با سرعت هرچه تمام تر رفتیم به سمت دریا و پریدیم در دریا . بعد سرخ پوستان فکر کردن ما غرق شدیم.ما هم از این فرصت استفاده کردیم و رفتیم قایق و برداشتیم و به سمت شهر حرکت کردیم . اما قایق ما ها بادبان نداشت و برای همین کار مان سخت می شود تا نصف راه را رفتیم که دیدیم یک هلیکوپتر داره رد می شود .ما با کلی داد زدن نجات پیدا کردیم...</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 14:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرخ پوستان در جزیره گم شده (فصل ۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B2-dbvrvjsmhmym</link>
                <description>۶۶۶ظاهراً  آنها می خواستند ما را بخورند و ما باید هر طور که شده از دست آنها فرار کنیم . آنها زبان ما را بلد نبودند . و داشتند مراسم قبل از پختن غذا را انجام می دادند. چند نفر با لباس های عجیب و غریب و خانه هایی که از برگ درست شده است . وجودم پر از استرس شده بود که دوستم گفت من چند وقت پیش یک انگشتر خریدم که یک قسمت از انگشتر تیز است و می تواند یک بند را پاره کند . دوستم درحال تلاش برای باز کردن دست هایمان بود . بعد از چند دقیقه توانست   بند دست خود را پاره کند . وقتی دست هایمان باز شد     جوری رفتار کردیم که انگار دست هایشان بسته است . بعد از اینکه سرخ پوستان برای چند ثانیه روی خود را برگرداندن ما هم از آن فرصت استفاده کردیم و فرار کردیم .وقتی فهمیدن ما فرار کردیم چند تا سرخ پوست را مأمور کردن که مارا پیدا کنند . منو دوستم به سمت دریا رفتیم و سریع توی ماسه ها یک چاله به عنوان خانه و پناهگاه کندیم . دوستم می دونست چطوری زنده بمونیم ولی خیلی سخت بود . آن جزیره پر درخت خرما و درخت های مخصوص به خانه ساختن بود دوستم می گفت به صورت خیلی مخفیانه باید یک خانه زیر ماسه ها بسازیم وقتی چاله کندن ما ها تمام شود دوستم رفت و چند تا چوبی که روی زمین ریخته شده بودند را آورد و یک سقف چوبی درست کرد و بالای چاله گذاشت . و خودش آمد توی چاله . تا فردا نشسته به صورت خیلی تنگ خوابیدیم . دوستم گفت که من می روم میوه بیارم و تو هم چوب جمع کن تا قایقی کوچک بسازیم و از این جزیره بریم . دوستم رفت و میوه جمع کرد و من هم کلی چوب جمع کردم . بعد از آمدن دوستم کمی میوه خوردیم و شروع به تلاش برای ساخت قایق کردیم . بعد از کلی مدت توانستیم یک قایق خیلی کوچک درست کنیم و فقط مونده بود یک پارو و یک بادبان درست کنیم . منو دوستم باید برای قایق یک چاله خیلی بزرگ می کندیم و قایق را پنهان می کردیم تا قایق ما دست سرخ پوستان نرسد تا شب داشتیم برای قایق چاله می کندیم و به سختی قایق را دفن کردیم و خودمان به پناهگاه رفتیم . صبح که بیدار شدیم مثل دیروز هر کدام ما ها رفتیم تا چیزی بیاریم. نمی توانستیم آب بخوریم چون اگه آتیش می کردیم تا آب دریا را بجوشانیم تا برای خوردن آماده باشد سرخ پوستان می فهمیدند که ما کجا هستیم . بالاخره پارو هم ساختیم ولی فقط یکی چون این چند روز فقط میوه و بجای آب هم آب نارگیل خوردیم انرژی زیادی نداشتیم . آن شب هم خوابیدیم ولی وقتی بیدار شدیم دیدیم کلی سرخ پوست .................این داستان ادامه دارد ........... لطفاً مرا فالو کن . با تشکر.للطفاً </description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2024 12:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرخ پوستان در جزیره گم شده (فصل ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1-drm332f6g64o</link>
                <description>۶۶۶چند روزی بود که می خواستم با یک کشتی برم وسط دریا چون دوستم الکس رفته بود و خیلی راضی بود می گفت که بهش خیلی خوش گذشته . منم باید می رفتم چون الان تقریبا یک سال هست که من به سفر نرفتم . منم هر جوری شده بود بلیت کشتی و سفر به جزیره هاوایی جور کردم .خیلی هیجان زده بودم و می خواستم هرچه زودتر به سفر برم . وسایل هایی که نیاز داشتم را برداشتم و جمع کردم و آماده شدم تا به جزیره هاوایی برم . بالاخره روز رفتن فرا رسیده بود و باید می رفتم . دوستمم الکس هم چون خیلی دریا رو دوست داره اونم می خواست با من بیاد . آن روز موقعیی که به کشتی رسیده بودیم آمار بارندگی خیلی کوچیک رو اخبار هوا شناسی علام کرد منم که به این عامار توجهی نکردم و رفتم سوار کشتی شدم . کشتی بعد از چند دقیقه حرکت کرد و من و دوستم با هم بودیم و داشتیم خوش می گذراندیم . شب که شد کشتی قرار بود به مهمانان و مسافران خود شام بدهد . و بعد هم قرار بود مراسم اجرا کنند هیچی بهتر از این نمی شود منو دوستم با هم کنار هم توی یک کشتی . موقع مراسم شد و آژیر خطر نشتی لوله های کشتی خورد همه زهر و ترک شدیم و می خواستیم هرچه سریع تر از این اتفاق بعد جلو گیری کنیم. وای تمام خاطراتی که می خواستم در این سفر بسازم خراب شد . کشتی هر لحظه بیشتر فرو می رفت زیر اقیانوس . بعد از چند دقیقه کشتی کاملا غرق شود و ما هم داخل آب افتادیم . بیهوش شدیم تا در جزیره ای رفتیم بعد از بهوش آمدن فقط منو الکس توی این جزیره بودیم چون دیگه کسی دور و ور ما نبود . الکس آتیش درست کرد و منم رفتم ماهی و میوه بیارم وقتی توی جنگل دنبال میوه بودم دیدم یک نفر سیاه پوست داره منو نگاه می کنه منم ترسیدم و به پیش دوستم رفتم آن دنبال من کرده بود و ما را گرفت . ما را با چوب بیهوش کرد و بورد پیش دوستانش وقتی بهوش آمدیم دیدیم چند آدم بالا سر ما هستند و ظاهراً می خواستند ما رو ...........این داستان ادامه دارد............</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 01:16:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان انگشتر در طلسم (فصل آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-lnfblw2teujq</link>
                <description>۶۶۶بیل من به دست یک جسد بر خورد کرد . تعجب کردم که کی به غیر از من این جا جسد قایم کرده بود در حالی که ترسیده بودم صدای آژیر پلیس آمد منم ترسیدم و جنازه و همانجا انداختم و سوار ماشینم شدم  و خیلی سریع از آنجا فرار کردم رفتم توی جنگل و با سرعت از آنجا فرار کردم . شب رسیدم خونه و شب خوابیدم .صبح روز بعد بیدار شدم و به سر کارم رفتم . وقتی برگشتم دیدم پلیس جلوی در خونه منه وقتی می خواستم برم خونه پلیس با من کاری نداشت . منم زیاد  تابلو نکردم . شب که شد رفتم همون جایی که جسد ها را پیدا کرده بودم ولی وقتی رفتم جسد ها همه سر جای خود بود . رفتم و تمام جسد ها را بیرون آوردم و وقتی جسد ها بیرون آمده بود صندوقچه ای کوچک بیرون آوردم و وقتی درش را باز کردم دیدم یک انگشتر طلایی در صندوقچه بود وقتی انگشتر را گرفتم و داخل دستم کردم بیهوش شدم . وقتی چشمامو باز کردم داخل یک جنگل بودم . جلوی من یک کلبه رو به رویم بود .  شروع کردم  به حرکت کردن به سمت کلبه وقتی به کلبه رسیدم دیدم روی در کلبه نوشته شده بود ( از جان خود سیر شدی ای مرد) وقتی اینو دیدم می خواستم فرار کنم اما مطمئن بودم این یک نوع توهم است اما به نظر خیلی جالب می آمد . برای همین به چیزی توجه نکردم و به داخل کلبه رفتم . داخل کلبه هیچی نبود ولی وقتی داخل یکی از اتاق های داخل کلبه که رفتم دیدم کلی برگه ای که رویش نوشته است این انگشتر طلسم شده بود .بعد از کلی مدت بهوش آمدم و دیدم انگشتری که به دستم کرده بودم دیگر در نمی آید و باید انگشتر و می شکستم که صدای درونم می گفت که نباید همچین کاری بکنم .می خواست بر گردم خونه دیدیم از انگشتر که به دستم بود داره خون میاد ترسیدم و سریع به سمت خانه حرکت کردم . داخل جاده که بودم چشمام داشت خود به خود بسته می شود و نزدیک بود تصادف کنم .وقتی رسیدم خانه دستم را که خونی شده بود شستم و به سمت اتاق خوابم رفتم و وقتی در اتاق را باز کردم دیدم کلی جسد در خانه من است . و این داستان بر می گردد به فصل اول که الان من در چه وضعی هستم .  اتاقی با دیوار های که جسد های انسان است . شاید واست خیلی جرم کثیفی باشه اما واسه کسی که طلسم شده نه...این داستان ادامه ندارد .لطفاً منو فالو کن و از من حمایت کن.این کارت وقت زیادی ازت نمی گیره .</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 00:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان انگشتر در طلسم (فصل ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1-ctylpf6wp1kt</link>
                <description>۶۶۶صبح از سر جای خودش بلند می شود . انگشتر خود را در می آورد و خون های جمع شده پشت انگشتر را که مربوط به دیشب است را پاک می کرد و دوباره انگشتر را به سختی در انگشت خود جای می دهد . بعد از انجام کارهای خود در اتاقش را باز می کند اتاقی که در آن خون از دیوار هایش چکه می کند و جسد هایی که در دیوار های این اتاق دفن شده اند . داستان از اینجا شروع می شود:صبح از جای خود بلند می شوم دستگاه قهوه ساز را روشن می کنم و میرم تا برای رفتن به محل کارم آماده شوم . بعد از حاضر شدن قهوه ی خود را می خورم و از خانه بیرون می روم می خواستم با ماشین حرکت کنم به محل کارم اما لاستیک ماشین پنچر شده بود و برای همین امروز هم باید با تاخیر به سر کار خود بروم . تقریبا ۲۰ دقیقه طول کشید که چرخ ماشین درست بشه داشتم می رفتم دیدیم یک صدایی از صندق عقب ماشینم میاد پیاده شدم و در صندوق عقب ماشینم رو باز کردم و با صحنه عجیبی روبه رو شدم دیدم یک جسد پشت ماشین من است تصمیم گرفتم با پلیس تماس بگیرم اما با خودم گفتم تمام ماجرا اگر زنگ بزنم به پلیس گردن خودم است تصمیم گرفتم برم بیرون شهر و آن جسد را دفن کنم .داشتم می رفتم واسم مهم نبود دارم چیکار می کنم اصلا یک آدم دیگه شده بودم که صدای مشت زدن به در صندوق عقب آمد اصلا بهش توجه نکردم و به راه خود ادامه دادم . انگار داشتم خواب می دیدم من که اصلا یادم نمی آید یکی را کشته باشم من اصلا یک کارمنده اداره ام .این اولین بار بود که دارم این کار را انجام می دهم و اصلا واسم مهم نبود که چی میشه فقط نگران بودم که گیر پلیس ها نیافتم آنقدر به راه خود ادامه دادم تا رسیدم به یک جاده جنگلی که در آنجا پرنده پر نمی زد . همانجا پیاده شدم که جسد را دفن کنم که همکارم به من پیام داد برادرش گم شده یهو مو به تنم سیخ شد به او گفتم عکس برادرش را برای من بفرستد . وقتی فرستاد باورم نمی شود این جسد برادر همکارم بوده .شروع کردم به کندن که بیل من محکم به یک چیزی برخورد کرد ............این داستان ادامه دارد.............</description>
                <category>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</category>
                <author>🖤😈#@sarzaminedastan@#😈🖤</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 09:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>