<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های #zapata family#</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39600971</link>
        <description>A</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:12:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2641257/avatar/Noyckw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>#zapata family#</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39600971</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خردادی هستی ؟!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-anbb8bp7ohy7</link>
                <description>ماه ماه دارکی هست از امتحانات تا گرما فکر کن صبح بیدار شدی و بجای اینکه بشینی فیلم تو ببینی یا کاراتو کنی حاضر شی بری مدرسه من نمی دونم استرس قبلش یا حس خیلی بد بعد امتحانات نمی دونی به ساز کدوم برقصیم ولی بازی خوبه دوست دارم ماه خوبی هست به غیر از گرمایش اه با اینکه زیر کولر نشستی ولی احساس می کنی توی کویری آخرین سوالم اینه خردادی هستی ؟؟؟آخرین سوال </description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 21:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-v5xcahpgsbm9</link>
                <description>چی شد؟داستان برمیگرده به چند ماه قبل تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم...میدونی؟پست گذاشتم و گفتم برمی‌گردم.... داشتم می نوشتم مثل روزای اول ولی با یه تفکر از یه داستان ....ماه ها طول کشید که داستان رو کامل کنم 😶قسمت اول چیزی رو معلوم نکرد اما از بقیه قسمت معلومه که یه داستان بزرگ در راه است. راجب اینکه چرا آنقدر دیر شدم هم می تونم بگم بخاطر جنگ بود آروم و قرار نداشتیم ولی می تونن بهتون یه چیزی بگم و بهتون قول بدم:امیدوارم ویرگول این پست رو تایید کنه😔 </description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 20:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموش شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%85-i60vd7xykedf</link>
                <description>برگردم؟فراموش شدم؟می دونم ولی من هنوز زنده امخون توی رگام جریان دارهبا مشکل مواجه شدم دلم براتون تنگه دوبارههه مینویسم پر قدرت تر از قبل شاید به زودی زود نه ولی برمیگردم دارم روی یه داستان کار میکنم که 6 تا فصل دارهمیام و میترکونم منتظر باشید امید دارم به روز های بهتر امیدوارم پستم انتشار بشه امیدوارم دوباره مثل قبل پستام بترکونه امیدوارم حالتون خوب باشه ....                                                                                 :)#zapatafamily#</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی بی گل (قسمت 3)(پایان فصل 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-1-tanyxds8zeuz</link>
                <description>666اما انجام این کار ها کار هرکسی نیس. باید یه چیزایی یاد بگیری و وسایلی که بهت میگم و بگیری و بعد بهت یه سری آموزش هایی میدم که خیلی بدردت میخوره . وسایل:اسکیت برای پایین رفتن از کوه. قایق بادی برای اقیانوس تاریک و غذا و وسایل ساخت یک آتش در جنگل.از جام با کلی درد بلند شدم و لباسامو پوشیدم تا به فروشگاه نزدیک خونمون برم .وسایل رو گرفته بودم و همچی برای یک سفر طولانی آماده کرده بودم . داشتم غذا درست می کردم که یهو پیرمرد جلوم ظاهر شد و با صدای خسته گفت به کسی توی این دنیای خاکی اعتماد داری؟نمی تونی تنها بری.تا این جمله رو شنیدم به فکر دوستای صمیمیم افتادم ...جیمی .....فِرد........بهشون زنگ زدمو بهشون گفتم که برای شام بیان اینجا .شب شده بود و تقریبا غذا آماده بود که صدای زنگ دَر اومد رفیقام بودن در و باز کردم و کلی با هم گپ زدیم. موقع شام شد و تصمیم گرفتم بهشون توضیح بدم .توضیح دادم ولی بهم خندیدن که یهو پیرمرد جلوشون ظاهر شد همه خشکشون زده بود بازم با یه صدای خسته داد زودو گفت اگر خنده هاتون تموم شود بگین میایم یا نمیایم .ترسیده بودن قشنگ معلوم بود پیرمرد همون لحظه گفت شما بخواین یا نخواین وارد این بازی شدین با هم کلی حرف زدیم و دوستام راضی شدن به خاطر نجات جون من بیان.برنامه ها رو چیدیم و باید اول از دریای تاریک رد بشیم همچی آماده بود به غیر از یه چیز اونم یه قایق چوبی بزرگ بود .فصل 2 به زودی زود..... #zapata family#</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی بی گل (قسمت 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-j1rsp8q9aysh</link>
                <description>666پیرزن غیب شود و تنها چیزی که از اون باقی موند چادر مخملیش بود. وحشت کرده بود و نمی دونستم چی دیدم انگار وجودمو سر تا پا یخ ریخته بودن ترسیده بودم هر فکر بدی به ذهنم میرسید.داشتم حاضر می شودم خونه رو ترک کنم یهو یه زمزمه ای توی گوشم پیچید یه صدای کلفت مردونه که انگار خیلی پیر بود گفت(کجا می خوای فرار کنی؟).سرم گیج رفت و اوفتادم از حال رفتم.....بیدار شووووووووووووویه صدای بلند نمیدونم صدای کی بود هرکی بود معلوم بود خیلی اصبانیه چشمامو باز کردم و دیدم یه پیرمرد با ریش های بلند سفید جلوم ایستادهپس بلاخره بیدار شودی کودنپرسیدم شما؟چطور وارد خونه من شودی؟خندیدو و گفت همین که نکشتمت برو خداتو شکر کن به حساب اون یکیتون که از زندان جادوگرا فرار کرده بود رسیدم فقط موندی تویه صاتور بزرگ و از توی لباساش در آورد و روی گلوم گذاشت تو که نمی خوای بمیری ؟ می خوای ؟اگر کمک کنی می تونم یه کاریش بکنم ولی باید قول بدیباشه باشه قول می دم فقط باید چیکار کنم؟باید به یه سفر طولانی بری از جنگل سبز و بی انتها تا کوهستانی پر از برف و اقیانوسی خروشان در آخر هم باید از یه قلعه عبور کنی و به یه گاو صندوق برسی اما این کارو کردن الکی نیس.باید...........این داستان ادامه دارد....................</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:26:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی بی گل(فصل 1 قسمت1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%81%D8%B5%D9%84-1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA1-ughhfbnmlpbb</link>
                <description>666طبق روال همیشه صبح زود میرفتم سر کار . ظهر ها از سرکار خسته برمی گشتم . قرار بود خونمو عوض کنم اما پول زیادی نداشتم برای همین تصمیم گرفتم برنامه نویسی رو شروع کنم چون یکی از دوستای قدیمیم برنامه نویسی می کرد و وضع اون خیلی خوب تر از من بود . بعد دیدن کمی آموزش فهمیدم این کار حوصله خیلی زیاد می خواد که من برای اینکه سر کار میرفتم نمی تونستم انجام بدم تا اینکه سرکار بودم دوستم گفت یه مرده ای یه طرح برنامه نویسی گذاشته که هر کس به تونه این طرح و بسازه پول زیادی گیرش میاد .با خودم فکر کردم اگر بتونم این کار رو انجام بدم هم می تونم برای خودم خونه بگیرم هم ماشین و خیلی چیز های دیگه .برگشتم خونه جلوی در یه پیرزن با لباس های خیلی عجیب بود با یدونه کاسه چینی بهش گفتم چی می خوای گفت:من چیزی نمی خوام اما اگه تو بخوای می تونم فال تو بگیرم . گفتمش من به این چیزا باور ندارم برو کاسو کوزتو یجا دیگه پهن کن تا اینکه شروع کرد به حرف زدن بعد از حرف زدنش فهمیدم منو بهتر از خودم میشناسه یهو یه فکر  به سرم که این اگه ایجوری داره زندگی منو میگه حتما یه چیزی بارشه پس فکر کردم می تونم از این راه درامد زایی کنم . پس شروع به کار کردم با پیرزنه هماهنگ کردم از صبح بیاد اینجا تا شب تا برای مردم فال بگیریم و در عوضش پولی بجیب بزنیم . دوهفته بعد:دوهفته گذشته و اوضاع کار خیلی خوب شده تقریبا همه از ما راضی بودن و همه هم محله ای ها مارو می شاختن چهارشنبه بود و تصمیم گرفتم ازش یه سوال بپرسم .رفتم پیشش وازش  پرسیدم تو با کی ارتباط داری که می تونی همچین کار هایی میکنی گفت نمی دونم . اون همیشه با کاس چینیش این کار هارو میکرد و می تونست با آب ارتباط بگیر بعد از سوال من دستش رو روی کاسه پر شده از آب گرفت آب به لرزش افتاد یه چیز عجیب قریب گفت و بعد از اون سوالمو ازش پرسید کاسه تکون خورد و شکست آب روی فرش جاری شد و پیرزن غیب شد و......ادامه دارد..............</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 12:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره برگشتم اما.........!!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-av9jqznvnrrk</link>
                <description>666سلام دوباره بعد از یک سال.با توجه به این که من سال قبل رفته بودم دبیرستان اصلا فکرشو نمی کردم دبیرستان اینطوری باشه ولی من برمی گردم پر قدرت تر قبل هم خواهم بود داستان های زیادی دارم اما با یک تغییر بزرگ که بعد از انتشار داستان ........ متوجه می شید. سعی میکنم که هفته ای 6 داستان باهاتون به اشتراک بزارم اما من آخر هفته ها وقت می خوام که داستان بنویسم .خوب طبقه اون چیزی که میدونید من داستان ترسناک می نویسم و فردا داستانی خواهد انتشار شد که یکی از بهترین داستان های کانال من خواهد شد . فردا ساعت 12 منتظر داستان باشید.</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 00:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید شده باز دوباره چشمک بزن دوباره(ستاره ناراحت شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%DA%A9-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-xjnt7pfrjgi9</link>
                <description>این داستان = ترسناک نباش !بیا بیا بیا اااا بیا بیا واکنش مغزم= رپ خونم افتاده خوب خوب خوب بعد از این همه داستان ترسناک و تخیلی و چرت و پرت بریم سراغ یه گپ باحال . کار های مفید خودت رو واسم کامنت بزار . راستی دلار 100 تومنی مبارک خانم ستاره هم برای همین ناراحته .با اینکه سن چندان زیادی ندارم ولی متوجه زود گذشتن زمان شدم. انگار همین دیروز بود که معلما آمدن و خودشون رو معرفی کردن ااااااااااا دیروز من اصلا مدرسه نرفتم البته یه پیام دارم واسه اونایی که مدرسه میرن و دیروزم رفتن=شما ها دیگه خیلییییییی .............. هستید.(به خدا راست میگم معلمای ما چند نفرشون از دو هفته قبل از عید نیومده بودند. خوب دیگه اونایی که روزه هستند خیلی در عذاب هستند فکر کن در کابینت رو باز کنی و تنونی شکولات دالک بخوری . خلاصه که شاخلاریم حکایت دیه حواستون به بچه فامیل بباشد قشنگ اون صورت جویده شودشو تصور کنین فرض کن بیاد با pc خودت بازی کنه. خانم ستاره هم رفت آخرین پیامش این بود = من میرین.. نه اشتباه شد گفت من میمیر.....نه اشتباه شد من میز... اشتباه شد گفت من میرم دیگه هم بر نمی گردم واکنش من توی اون لحضه=چرا خاموش نداریم ولی خاگربه نداریم . پوشک و اگه بکشنش یه عضو از ایلومیناتی کم میشه یا نه؟بای عید همگی مبارکراستی اسم بعدی داستانی که دوست داری بنویسم رو برام کامنت بزار... خداسعدی</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 21:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گودال روح های گم شده (فصل 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-2-b1vomvazqn5r</link>
                <description>666پشت سرم را نگاه کرده همه جا مه آلود بود تنها چیزی که دیدم دختری بود که کاملا چشم هایش سیاه بود و از دهانش خون میچکید بود . دختر ناگهان غیب شدن . چند دقیقه بعد صدای فریاد پسر بچه ای را از پشت سرم شنیدم برگشتم و پسر بچه ای را دیدم با مشخصات دختر بهش توجه نکردم چون یه حسی بهم میگفت توهم هست .چند دقیقه همین روند ادامه داشت . تا یک دفعه وسط بیابان خشکی اما تاریک بهوش امدم . کاملا از زندگی پشیمان شده بودم تا اینکه صدای مردی به گوشم رسید خوشحال شدم و به سمت آن دویدم وقتی نزدیک مرد شدم دیدم مرد قیافه ترسناک و خونالودی دارد . دندان های تیز مرد دلم را به لرزه انداخت فرار کردم مرد به دنبالم دوید . به کلبه متروکه ای رسیدم که شبیه همان کلبه ای بود که اول داخل آن رفتم داخل و در را پشت سرم بستم . سریع رفتم تا از در پشتی خانه فرار کنم که ناگهان چشم به جنازه های نصف شده کودکان خورد . ترس وجودم را فرا گرفت . مرد در را شکست و وارد خانه شود . از در پشتی فرار کردم که ناگهان به قایق و دریای که مه آلود بود رسیدم. ناگهان صدایی شنیدم . آقای  مورگان آقای مورگان دورم کلی آدم جمع شده بودن .مثل اینکه تصادف کرده بودم نمیدونم چرا اینجوری شد . بعد از چند روز که از بیمارستان مرخص شدم فهمیدم که در سال های خیلی قبل پیرمردی در شهر زندگی می کرده . اون کودکان را می دزدید و سوار قایق کوچکش می کرد و به سمت جزیره میبردشون . از آنها تغذیه می کرد و جنازه های آنها را وسط اقیانوس مینداخت و اقیانوس به وسیله روح های عذاب کشیده کودکان تسخیر می شود و از آن وقت به بعد به آن اقیانوس مثلث برمودا می گویند ولی کسانی که داستان این پیر مرد را می دانند به مثلث برمودا گودال روح های گم شده می گویند.......پایان......</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 00:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گودال روح های گم شده (فصل 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-1-n9qtt4yhtmok</link>
                <description>666شب ها توی خیابون قدم می زنم . سکوت بهم آرامش خاصی میده . وقتی خسته هستم با قدم زدن در سکوت تمام خسته گیم از بدنم بیرون میاد.برای چند روز مرخصی گرفتم تا برای چند روز با کشتی به شهر دوری برم. روزی که می خواستم به شهر دیگری برم از راه رسید و باید میرفتم توی کشتی ، وسایلم را از روز قبل جمع کرده بودم و سوار تاکسی شدم که برم محل کشتی . بعد از چند ساعت به شهر رسیدم . به هتل رفتم و اتاقی اجاره کردم . برای مدت کمی استراحت کردم و به بیرون از هتل رفتم تا کمی با شهر آشنا شوم. ۲ بود که رفته بودم بیرون داشتم برمی گشتم درحال برگشتن بودم که چشمم به کوچه مرموزی خورد که خانه های آن چوبی و تقریبا خراب بود کاملا خالی از سکنه. اما خانه متروکه آخر کوچه به طرز عجیبی چراغش خاموش و روشن می شود . برای دانستن دلیل این اتفاق به قدم زدن در کوچه رفتم که ناگهان وقتی رسیدم جلوی در خانه ی متروکه آخر کوچه صدایی د گوشم زمزمه شد :از جونت سیر شدی؟بهش توجه نکردم و در را به آرامی باز کردن . خانه ی بزرگی بود . وسط خانه صندلی ای  وجود داشت که فردی روی آن نشسته بود . سرم گیج رفت . وقتی چشمام باز شد با یک قایق کوچک وسط اقیانوس بودم تنها چیز های که می شود دید این بود که روی آبی و همه جا را مه گرفته بود که ناگهان صدای جیغ دختری از پشت سرم اومد ...........666لطفا حمایت کنید. </description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:56:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای دریا حرف دلم را گوش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-jee3ha8hbdlz</link>
                <description>ای دریای خروشان ای موج های شناور که کنار ساحل هستید ای شن و ماسه هایی که در دریا شناور هستید ای دریا حرف دلم با تمام حرف ها فرق دارد ای  دریا حرف دلم با تمام حرف ها فرق دارد یا حرف دلم با تمام حرف ها فرق دارد حرف دل هیچکس گفتنی نیست ولی حرف دل من گفتنی حرف من رازی بزرگ است اما گفتنی ،  حرفی زیبا ، حرفم این است چطور یک انسان با یک دروغ سود می کند اما یک مرد با راست گویی در کار خیرش شکست می خورد من امروز در بازارچه نزدیک خانه ام بودم دیدم فروشنده به یک بچه ساده لوح یک اسباب بازی با قیمت بالایی داد و به او دروغ گفت که هیچ جا قیمت از این پایین تر پیدا نمی کنی یک مرد به پسر بچه گفت که این مرد اسباب بازی را با قیمت بالایی به تو می فروشد پسرک به آن مردی که حرف حق را میزد تهمت ناروا زد اما کسی که ضرر کرد پسرک بازی گوش بود.</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 15:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپارتمان ارواح(فصل3)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD%D9%81%D8%B5%D9%843-k519gowdrbgz</link>
                <description>666دیدند که پلیس از دهانش خونی راه گرفته است . مو به تنم سیخ شده بود. از همان اولم می دانستم قراره چه اتفاقی بیفته. اصلا این آپارتمان حس بدی به آدم می داد . صدا های عجیب و غریب که اطراف خانه یا آپارتمان می آمد وحشت را در دلت زنده می کرد.کار سختی بود که به خودت اجازه بدی که بری توی آپارتمان اما وظیفه من این بود . در باز بود قدم زنان به داخل خانه رفتم همه جا تاریک بود. روی فرش های  خانه رد چنگ یک موجود بود . آپارتمان قدمتی 100 ساله داشت واقعا سخته عمرت را در اینجا بگذرانی .بوی خیلی بدی از زیر زمین  بلند شد . به زیر زمین رفتیم و دیدیم 8 جنازه آنجا هست. و متوجه شدم قاتل قاتل معرف 8 بود .   پایان.از این داستان به بعد دوباره برترین چنل  داستان ترسناک سایت ویرگول  شروع به داستان نویسی زیاد می کند. لطفا حمایت کن </description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 15:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آپارتمان ارواح (فصل2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD-%D9%81%D8%B5%D9%842-t0vxscvg1dyn</link>
                <description>666نیا و بعدش صدای جیغ بلندی آمد. سوار ماشینم شدم و به سمت لوکیشن خانه دختر پیرزن رفت. بعد از دو ساعت به آپارتمانی که داخل جنگل بود که در کنار آن درختان زیادی رشت کرده بود رسیدم . هوا تاریک شده بود .         سمت آپارتمان دو طبقه رفتم که یکهو در آپارتمان خود به خود باز شود .ترس تمام وجودم را فرا گرفته.داخل آپارتمان رفتم . در آپارتمان بسته شد داخل آپارتمان خیلی ترسناک بود. صدای قدم کسی رو شنیدم.تا رفتم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم زیر پایم را خون گرفت و جسم تیزی در سینه ام فرو رفت و زندگیم اونجا بود که به پایان رسید.2ساعت بعد.کاراگاه الکس از ماشین خودش پیاده شود و به سمت جنازه ای که در کلبه افتاده بود رفت. کاراگاه از دستیارش پرسید که این قتل رو کی به ارداره پلیس گزارش کرده؟ دستیار جواب داد حدود 3 ساعت پیش یک ناشناس به اداره پلیس زنگ زد و گزارش این قتل رو داد البته می شود از صداش تشخیص داد که یک زنه. کاراگاه به دستیارش گفت:این آپارتمان از شهر دور و کسی این وقت شب اینجاه ها پیداش نمیشه پس حتما قاتل به اداره گزارش داد و الان می خواهم بفهمم مقتول را اومد اینجا .ناگهان صدای فریاد افسر پلیسی از پشت آپارتمان آمد . وقتی پلیس ها رفتن پشت آپارتمان دیدند...........این داستان ادامه دارد.....................لطفا دنبال کنید.</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 17:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آپارتمان ارواح (فصل1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD-%D9%81%D8%B5%D9%841-o1b6tbjvgy1q</link>
                <description>  این داستان با آرامش شروع اما با استرس به پایان این داستان را با آرامش به خوانید و جمله به جمله این داستان را تصور کنید.همیشه اعتقاد به ارواح برام سخت بوده ، فکرشو کن یکی تو خونه به غیر از تو و خانوادت هست که تو نمی تونی ببینیش اما اون تو رو به واضح ترین شکل ممکن میبینه . تو تاریکی توی اتاقت و هرجا که فکرشو کنی هستند . منم همیشه برام سخت بود که همچین چیز هایی رو باور کنم اما..............همه چیز از این جا شروع شد: یک روز یک مغازه دار در زیر زمین خونش صدای فریاد می‌شنود . او با ترس به سمت زیر زمین خونش میره در و باز میکنه و میبینه یک پیرزن ناتوان از اون کمک می خواهد مرد او را از خانه اش بیرون میندازه . مرد احساس ناراحتی می کنه میره که پیرزنو برگردونه اما وقتی در و باز میکنه میبینه هیچ کس اونجا نیست پیر زن رفته . فردا اون روز من از خواب بیدار شدم و کارامو کردمو تلویزیون رو روشن کردم . پلیس ها جنازه پیر زنی رو پیدا کرده بودند . در آن روز شهر را ترس فرا گرفته بود . من برای خرید باید میرفتم مغازه . بعد از حدود ده دقیقه به مغاره به مغازه رسیدم. همون اول متوجه شدم که زیر چشم مغازه‌دار سیاه شده و انگار حال خوشی ندارد ،اما زیاد بهش توجه نکردم و به خونه برگشتم. خیلی عجیب بود مغازه دار حتی یک کلمه هم باهام حرف نزد . اون روزم گذشت و فردا صبح توی اخبار نشون دادن که همون مغازه‌دار شب سکته کرده بوده در حالی که چشماش سی کاملاً سیاه شده بوده.قضیه برام مشکوک شده بود پس به یکی از دوستام که توی اداره پلیس کار می‌کرد گفتم که اطلاعاتی در مورد اون پیرزن به من بده چون که من چند بار اون پیرزن رو توی محلمون دیدم و بهش مشکوک شده بودم. پیرزن هر روز می‌رفت پشت یه درخت و به مرد مغازه‌دار نگاه می‌کرد انگار می‌خواست باهاش یه کاری کنه نمی‌دونم ولی خب خیلی مشکوک بود. دوستم بهم زنگ زد و گفت مثل اینکه پیرزنه یه دختر داشت که همون دخترم داخل یه آپارتمان قدیمی داخل جنگل زندگی می‌کنه.فردا همون روز یک ناشناسی به تلفن همراهم زنگ زد و گفت ..............این داستان ادامه دارد..................♡</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 19:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه(فصل۵)(فصل آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B5%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-mv4rs6rvbjec</link>
                <description>۶۶۶یهو چشمم به کمدی که مال مادر بزرگم بود افتاد . اون کمد خیلی قدیمی بود . بعضی از شبها که خونه مادر بزرگم می خوابیدم فکر میکردم یکی همش پشت اون کمد هست و پاره به من نگاه می کنه.همین طور که تو فکر بودم دوباره یک صدایی اومد اما این خیلی بد بود که دقیقاً داشت از توی کمد صدا میومد. کمد مادر بزرگم آینه ای داشت و اون آینه حسابی کثیف شده بود رفتم جلو آینه ولی خودم را جلوی آینه ندیدم فقط آن زن تسخیر شده رو دیدم . ترسیدم و در کمد رو باز کردم و دیدم جسد دوستم داخل کمد اونجا بود که متوجه شدم اون زنده اون شب منو تسخیر کرده و کنترل منو بدون اینکه بفهمم یا چیزی از اون لحظات یادم بمونه به دست خودش میگیره . و اون من بودم که باعث مرگ دوستم شدم.لطفاً دنبال کن❤️با تشکر از تمام کسانی که این داستان را تا به الان دنبال کردن .🌹 .                                                 نویسنده کل داستان: Amir Ali   .ل</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 22:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه( فصل ۴ )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B4-kqbtaplyiwwj</link>
                <description>۶۶۶یهو صدای جیغ از اطراف بیمارستان اومد . منو دوستم وحشت زده شدیم و این بد بود که مجبور بودیم بریم ببینیم چه خبر شده. چراغ قوه ها رو برداشتیم و می خواستیم درو باز کنیم که گربه دوباره در زد در و وقتی باز کردم سریع فرار کرد . دوستم مشکوک شد به این گربه می خواست بره دنبال این گربه که بهش نرسید و گربه فرار کرد . شروع به قدم زدن در اطراف بیمارستان شدیم .بعد از کلی گشت و گذار هیچی پیدا نکردیم که باعث جیغ زدن یک نفر بشه و هیچکس هم آنجا نبود. آن شب هم گذشت و فردا که کلی درباره بیمارستان تحقیق کرده بودیم به خانه رفتیم . باور های مردم برای این بیمارستان به دو دسته تقسیم می شود دسته طبیعی و دسته غیر طبیعی. دسته طبیعی این است که چند نفر مردم آزار میان و نگهبان های بیمارستان و اذیت میکنن که این یه جورایی با عقل جور در می اومد اما دسته غیر طبیعی نظر من رو بیشتر به خودش جلب  کرده . دسته غیر طبیعی این بود که چون بیمارستان روی یک قبرستون قدیمی ساخته شده بعضی از شب ها صدا ها و نشانه های از ارواح آنجا دیده می شود اما این اتفاق در صورتی رخ میده که ارواح مردگان عصبانی شوند . امشب باز هم باید برم بیمارستان و تا صبح نگهبانی بدم اما امشب از همه شب ها بیشتر ترسناکه چون دوستم سرما خورده بود و خودم تنهایی باید نگهبانی می دادم . شب آن روز در بیمارستان:شب آرامی و هیچ صدای نمیاد ، ساعت دونیم هستش و گربه هم سرو کلش اینجا پیدا نشده . همه جا خیلی آروم بود تا اینکه دوستم به من زنگ زد. هی می گفت اون اینجاست اون اینجاست و آخر صحبتشم یک فریاد کشید و تلفن رو قطع کرد. خیلی نگرانش بودم اما مکان خونه اش را بلد نبودم که برم پیشش گوشیشم خاموش کرده بود پس منم صبر کردم تا صبح ببینم چه خبر می شه . صبح شده بودو می خواستم برم خونه و دیشب هم همچین آرام بود . رسیدم خونه تلویزیون رو روشن کردم و زدم کمال اخبار که در شبکه خبر علام کردن که دوستم خونش آتیش گرفته و مرده تو همون لحظه صدای عجیبی از زیر زمین خونم اومد . اخبار علام کرد که هنوز جسد دوستم رو پیدا نکرده بودند . رفتم داخل زیر زمین کهیهو.............................. این داستان ادامه دارد.......................😈... لطفاً دنبال کن🌹</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 15:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه ( فصل۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B3-dwi3g3sgshkc</link>
                <description>۶۶۶اما گوشی از دستم افتاده بود و هیچ مدرکی برای ثابت کردن اینکه دوستم رو اون زنه یا هر چیزه دیگه ای کشته نداشتم. برای همین دوباره برگشتم و گوشی رو برداشتم و خیلی سریع برگشتم سر دوربین ها و دیدم دوستم پشت صندلی نشسته و داره دوربین هارو چک می کنه . اینه یک کابوس طولانی بود . اون از دکتر الکس و راننده ماشین که مردن اینم از دوستم که مرده بود اما الان زنده است. دوستم هیچی یادش نبود فکر می کرد من دیونه شدم . توی گوشیم هم هیچ فیلمی نبود و حتی دوربین های مدار بسته هم هیچی ضبط نکرده بود . دوباره صدای در اومد و تصویر دوربین جلوی انباری هم قطع شد . در رو باز کردیم و دیدم همون گربه جلوی در ایستاده و این دفعه یک علامت به دهنش  بود: 🏥🚷منو دوستم ترسیده بودیم که دوستم گفت بیا در مورد این اتفاقات تحقیق کنیم. توی اینترنت در مورد این بیمارستان تحقیق کردیم دیدیم این بیمارستان روی یک قبرستون قدیمی ساخته شده. ترسیده بودیم که یهو..........این داستان ادامه دارد ...........😈لطفاً دنبال کن❤️🌹</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 10:55:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه (فصل۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%B2-zlrkmn2ylqzy</link>
                <description>۶۶۶دیدیم دوباره همان گربه هست اما این دفعه یک چاقو خونی رو با دندون هایش نگه داشته بود. البته دیگه ما قرار نبود سختی بکشیم چون به ما خبر داده بودن که فردا قرار است که سر تا سر بیمارستان را دوربین وصل کنند . گربه خیره شده بود به من و چشم از من بر نمی داشت چاقو رو از دهنش در آوردم که روی دسته چاقو علامتی: 🚰 روی چاقو بود . امشب هم جایی نرفتیم از ترس که یهو صدای جیغ یکی از پرستار های بیمارستان بلند شد . وقتی که رفتیم داخل تا ببینیم چه شده است دیدیم دکتر الکس که یکی از دکترای خوب این بیمارستان بود افتاده روی زمین و یک لیوان خون هم کنارش شکسته . سریع به پلیس زنگ زدیم پلیس وقتی رسید دکتر الکس تمام کرده بود کسی جرات نمی کرد به جایی که الکس بود بره واسه همین هیچ دکتری به الکس کمک نکرده بود . بعد از اون روز کل مجله ها و روزنامه ها پرشده از نوشته : دکتر الکس دکتر خون آشامی بود که در یک شب به پیش خدای خودش رفت.من که باورم نمی شود که دکتر الکس همچین آدمی باشه . حواس ما فقط به دوربینهای مدار بسته سر تا سر بیمارستان بود.چیز های عجیبی ندیدیم و حتی یک گربه هم از جلوی دوربین ها رد نشود . چند دقیقه بود که هیچ اتفاقی نیفتاده بود که دوربین جلوی انباری قطع شد . بعد چند دقیقه دوباره تصویر برگشت اما یک زن سفید پوش با موی بلند و صورت خونی جلوی دوربین ایستاده بود:    ۶۶۶دوستم از خود گذشتگی کرد و گفت که من میرم اما اگر من تا نیم ساعت نیومدم به پلیس زنگ بزن . زن ترسناکی بود برای اینکه به پلیس ها ثابت بشود من از تصاویر عکس گرفتم . دوستم رفت و منم نامردی نکردم و دنبالش جوری که نفهمه رفتم. وقتی دوستم رسید من پشت یک درخت قایم شدم و گوشیم رو روشن کردم و فیلم گرفتم . دوستم رسید به انبار زنه یهو پشت سرش ظاهر شود منم گوشیم و پرت کردم و داد زدم مواظب باش مواظب باش اما دیگه دیر شده بود و تقریبا ده ضربه چاقو به دوستم زده شده بود . منم با تمام سرعت خود پا به فرار گذاشتم اما............این داستان ادامه دارد...............👻 لطفاً  فالو کن❤️     لطفاً  </description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 23:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گربه سیاه (فصل1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%DA%A9-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%8C-j4dxhrgypkmq</link>
                <description>۶۶۶دقیقا یادمه و هیچ وقت از یادم نمیره . من یک روز در حال نگهبانی از یک بیمارستان بودم ، البته کارم این بود من یک نگهبان ساده ام اما اون شب .....‌‌..اون شب یک مرد اومد بیمارستان و از من پرسید که اگر اینجا حشرات موزی خیلی زیاد شد دقیقه همین جای حرفش یک گلوله خورد وسط مغزش. ترسیدم و به پلیس زنگ زدم دکتر های بیمارستان و دوستم که با من می اومد نگهبانی خبر دادم . اسم دوستم جیمز بود. فردا صبح خیلی ترسیده بودم و فکر می کردم شب که شد یکی کارمو تموم می کنه واسه همین تصمیم گرفتم با انرژی زا و قهوه خودمو بیدار نگه دارم . ساعت دوازده شب بود و منو جیمز قرار بود نوبتی بریم بیرون گشت بزنیم . خلاصه منو جیمز ترسیده بودیم و تصمیم گرفتیم که دونفره بریم بیرون و گشت بزنیم .داشتیم حاضر می شودیم که بریم گشت بزنیم . می خواستیم بریم که دیدیم یکی داره در می زند بار اول هیچ کس جلوی در نبود بار دوم دیدیم یک گربه سیاه یک کاغذ به دهنش هست جلوی در اومده . وقتی کاغذ گرفتیم و خوندیم با یک رنگ قرمز نوشته شده توی انباری کار تمام است.وقتی این رو دیدیم ترسیدم و نشستیم سر جامون و تا صبح همون جا بود . برای همین کار فردا قرار شود از حقوق ما ها کم بشه . شب دیگه قرار شد بریم . شب بود که دیدیم یکی دوباره در زد . که دیدیم......این داستان ادامه دارد..............</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 21:07:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده کوچولو اگر در ایران بود 🧐</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39600971/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%F0%9F%A7%90-a6mgsox4314g</link>
                <description>طنزخوب شاید شازده کوچولو رو دوست داشته باشی اما تا حالا فکر کردی اگر تو ایران بود چی می شود ؟الان بهت می گم ........اول اینکه شازده کوچولو فقط تو خارج ستاره داره تو ایران پراید داره ☹️ بله پس چی فکر کردی اون گله هم دنده خراب پرایدش بود. والا به خدا .اون روباه هم دوست پاچه خارش تو مدرسه بوده . البته بگم قصد من توهین به فیلم شازده کوچولو نیست . کسایی هم که شازده کوچولو رو دوست دارن لایک کنند و ناراحت نشوند. البته دنبال هم کنند.خلاصه شازده کوچولو تو خارج هدفش  کسایی هم که شازده کوچولو رو دوست دارن لایک کنند و ناراحت نشوند. البته دنبال هم کنند.خلاصه شازده کوچولو تو خارج هدفش یک چیز بود الان تو ایران هدفش کشتن تمام سوسک های توی دستشویی هست.بعدشم شازده کوچولو رو تو مدرسه چون کوچولو بود بهش می گفتن شازده خر مگس 🤣 بدبخت شازده کوچولو می شست یک دل سیر گریه می کرد و به ازای هر قطره اشکش به کسانی که بهش گفته بودن خر مگس فحش می داد🤬 بنده خدا رو برای اینکه موهاش زرد بود بهش می گفتند کله موزی . خوب به پایان قصه رسیدیم . من با این مطلب می خواستم برای چند لحظه هم شده خنده و شادی شما رو یک پله بالاتر ببرم . خداحافظ تا داستان بعدی....لایک و دنبال کردن یادت نره اگه یادت بره شازده کوچولو ما ناراحت می سه😭</description>
                <category>#zapata family#</category>
                <author>#zapata family#</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 14:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>