<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های John Keating</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39672308</link>
        <description>می‌کند آشفته‌ام، همهمه‌ی خویشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3915419/avatar/G4B1LA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>John Keating</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39672308</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کسی در جایی تصرف آلبانی را هوس کرده است</title>
                <link>https://virgool.io/Nooneneveshtan/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lwd6b6yiki8q</link>
                <description>قبل‌ترها، در بحبوحه جنگ، معتقد بودم دنیا کوتاه‌تر از آن است که آدم بتواند به خودش و آرزوهایش فکر کند؛ به خصوص وقتی سربازی باشد پشت خاکریزهای خط دوم جنگ.و اگر بگویی «حالا که جنگ تمام شده...»، برایت خواهم نوشت که جنگ هیچ‍ــ وق‍ت تمام نخواهد شد. تمام نخواهد شد چون عده‌ای، کمی آن‌طرف‌تر، نشسته‌اند و دارند به خودشان و آرزوهایشان فکر می‌کنند.نمی‌دانم چطور فرصت می‌کنند!اما اگر قرار بود همه گوشه‌ای بنشینند و خیالبافی کنند چه؟ شاید دیگر هیچ جنگی در نمی‌گرفت. شاید هم تمام دنیا به جان هم می‌افتادند. آخر مگر این دنیا چقدر بزرگ است که برای خیالبافی‌ همه، جا داشته باشد؟به هر حال، جنگ سرباز می‌خواهد و سرباز، جنگ. شاید چون اینها در کنار هم معنا می‌شوند. و همیشه عده‌ای هستند که از فکر دست بکشند و ترجیح بدهند به فکر دیگران اعتماد کنند. تا آن دیگران که باشند... .در آخرین نامه‌ات نوشته بودی «اگر برگردی به ده سال قبل از جنگ و فرصت داشته باشی فکر کنی چه؟».اگر بر می‌گشتم و فکر می‌کردم، احتمالاً جنگ برایم ده سال زودتر شروع می‌شد! می‌دانی...از جنگ گریزی نیست؛ یک روز با دشمن گلاویزی. روز دیگر با خودت. و بدبختی آنجاست که وسط محاصره دشمن، مجبور باشی همزمان با خودت هم بجنگی و به قول ژوزف ویساریونویچ «در نهایت، پیروزی فقط از آنِ مرگ است».محاصره لنینگراد نمی‌گذاشت به چیزی جز شکستن حصر و عقب راندن دشمن فکر کنم و این که تو را نمی‌دیدم به غایت بد بود و به غایت خوب.حالا که بوی صلح می‌آید، در درون من آتش جنگی دیگر زبانه کشیده است. باید هر روز و هر ساعت با آن سرباز دیروز، که امروز پیراهن آبی به تن کرده است و می‌خواهد با اولین کراسنایا استرلا به مسکو برود بجنگم. کاش لنینگراد تا ابد در محاصره می‌ماند. - لنینگراد-- سومین روز از شکست محاصره -پ.ن: عنوان برگرفته از شعر «ما برای چه می‌جنگیم»، از شاعر روسی «ولادیمیر مایاکوفسکی» است.</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 09:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ چیز فراموش نشده است</title>
                <link>https://virgool.io/Nooneneveshtan/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fd4jralfegc9</link>
                <description>ده سال آزگار، هر ماه با قطار راهی مسکو شدم اما هر بار که قصد رفتن داشتم، انگار که بار اول، تمام روز دلشوره می‌گرفتم.همینطور، بعد از این همه سال، هنوز هم وقتی با تو روبرو می‌شوم تپش قلب می‌گیرم. درست مثل روز اول.این دو اتفاق شاید هیچ ربطی به هم ندارند. اما بزرگترین شباهت‌شان به هم این است که درباره هر دو فکر می‌کردم یک روز عادی می‌شوندو نشدند. هیچ وقت عادی نشدند.می‌دانی...همه ما نیمه‌ای تاریک در وجودمان داریم که فقط در تنهایی‌ به دنیا نشانش داده‌ایم, عمدتاً هم شب‌ها.شب‌ها، برای اینکه مطمئن شویم از چشم دیگران دور می‌ماند. همه، حتی خودمان!در جنگ اما قضیه فرق می‌کند. جنگ به آدم شهامت روبرو شدن با خودش را می‌دهد و آنجاست که تصمیم می‌گیری دیگر از سیاهی‌ات فرار نکنی. برای من اما حرف ماه پیش و سال گذشته نیست. جنگ برای من خیلی قبل‌تر از بارباروسا و هجوم نازی‌ها شروع شد. آغاز جنگ برای من، آن دوشنبه‌ای بود که برای اولین بار در کراسنایا استرِلایی به مقصد مسکو با تو ملاقات کردم. کودتایی درونم رخ داد بر علیه همه چیز. و حالا در میان آتش و دود جنگ‌های داخلی و بیرونی ایستاده‌ام. در مه غلیظی که می‌گوید معلوم نیست فردا در کدام جبهه خواهم جنگید...و معلوم نیست قطار دیگری در کار باشد... و معلوم نیست اگر قطاری به راه بیفتد من به آن قطار خواهم رسید یا نه... و معلوم نیست بار دیگر تو را ملاقات خواهم کرد یا نه. حتی معلوم نیست حکومت سن‌پترزبورگ فردا به دست چه کسی خواهد بود. اما در میان همین احتمالات بود که برگولتس جایی حوالی سن‌پترزبورگ نوشت: «هیچ‌کس فراموش نشده...و هیچ چیز فراموش نشده است».یک روز که جنگ تمام شده است، بیا.بیا و چراغ بگیر روی نیمه تاریک وجودم، اگر بعد از جنگ، من بودم...و اگر نیمه تاریکی برایم مانده بود. - لنینگراد -- دویست و شصت و هفتمین روزِ محاصره - </description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 07:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزادار همه مردم جهان</title>
                <link>https://virgool.io/Nooneneveshtan/%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-rcl5cwbpogu7</link>
                <description>بسم اللّه الرّحمن الرّحیمدیشب در جواب ف که پرسید خواب بودی بیدارت کردم؟ گفتم: «نه، داشتم کتاب می‌خوندم». بعد بلافاصله ادامه دادم: «قشنگ می‌خوندی، بخون». ف به خوند ادامه داد و من توی تاریکی، همزمان با خوندن کتاب، با زیرصدای ترانه محلی ف بی صدا گریه کردم.ساعت از یک نیمه شب گذشته بود که «هیچ یک حقیقت نداردِ» لیزا جول تمام شد. نتوانستم تحمل کنم. از اتاق زدم بیرون، به اتاقی دیگر. کز کردم گوشه‌ای و به نیت نماز شب تکبیر گفتم. در قنوت بغضم ترکید. بالاخره ترکید و به هق هق تبدیل شد. چقدر منتظرش بودم.همان ف یک روز می‌گفت «باورت می‌شود هنوز یک دل سیر برای سید حسن گریه نکرده‌ام؟» می‌گفت «هی منتظر بودم وقتش برسد اما انقدر سرعت حوادث بالا بود که وقت عزاداری پیدا نکردم». می‌گفت و می‌گفت و من با تکان دادن سر جواب می‌دادم: «من هم همینطور».دیشب اما فرق داشت. دیشب در آن قنوت عزادار شدم. بالاخره عزادار شدم. عزادار «نیتِن» که چقدر مظلوم بود. عزادار «الیکس» و حال آن لحظه‌اش که روی تخت نشسته بود و بالش را به شکمش فشار می‌داد و به اتفاقاتِ افتاده فکر می‌کرد. عزادار بودم. عزادار سید حسن. عزادار سوریه و لبنان. عزادار حسن طهرانی مقدم بودم که سنم به دیدنش قد نمی‌داد اما چقدر دوستش داشتم. عزادار حاجی‌زاده بودم که در اولین ساعات جنگ مستقیم با اسرائیل شهید شد و هنوز هم که هنوز است رفتنش را باور نکرده‌ام. من حتی وقت نکردم پیش چشم دیگران درست و حسابی یک دل سیر برای مادربزرگم گریه کنم. دیشب عزادار مادربزرگم بودم که هروقت می‌رفتیم می‌گفت «حالا کو تا هوا تاریک شه»...«نمیشه یه شب دیگه بمونید؟»...«اقلا شام بخورید بعد برید»... و وقتی قبول نمی‌کردیم «باشه ننه»ای می‌گفت و با نگاه معصومانه‌اش بدرقه‌مان می‌کرد و می‌دانستم به محض اینکه در بسته شود تنهایی‌اش را به گریه خواهد نشست.من دیشب عزادار تمام دنیا بودم. همه مردم جهان. همه آدم‌هایی که هر روز نگران عزیزان‌شان هستند و گاهی دور از چشم دنیا به مرگ آنها یا مرگ خودشان فکر می‌کنند و به هم می‌ریزند.عزادار پدری بودم که هر روز در غزه از خودش و دختر دو ساله‌اش فیلم می‌گیرد و منتشر می‌کند و زیرش می‌نویسد:«برای آنها که هنوز به ما اهمیت می‌دهند...» و می‌دانم که در دلش چه آشوبی است از هجوم این سوال که آیا فردا هم دخترش غذا دارد یا اصلا زنده است یا نه.و عزدار همسرم که آنطور مظلومانه و معصومانه مرا دوست دارد.مندیشبعزادارخودمبودم.خودم که سال‌هاست می‌خواهم و نمی‌شود. می‌روم و نمی‌رسم.دیشب از خدا پرسیدم چرا دنیای‌ت اینقدر تلخ است؟ گفتم کدام دلخوشی می‌تواند در این ناکجا آبادِ خرابی که به آن تبعیدمان کرده‌ای سرپا نگه‌مان دارد؟ گفتم «هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه»؟ در قنوت گفتم و گفتم و گریه کردم.صدایش را شنیدم که جایی در درونم می‌گفت تو، مادربزرگت، همسرت، پدرت، الیکس، نیتن، همه بخشی از منید اما هیچکدام دیگر به من نمی‌گردید. ابهام صورتم را که دید ادامه داد: «بر می‌گردید ولی نه آنطور که دیگر خودتان نباشید». گفت: «تو تا همیشه تو می‌مانی، ولی اینکه با چه دید و چه عمقی جاودانه می‌شوی به خودت و همین روزهایت بستگی دارد. روزهایی که معلوم نیست تا کی ادامه دارد و هر لحظه‌اش که می‌گذرد دارد به تصویر جاودانه تو نقشی اضافه می‌کند». گفت:«هر عینکی در این دنیا بخری تا آخر از دریچه همان عینک به هستی نگاه می‌کنی». گفت:« هر اندازه ابعاد وجودی‌ات را وسیع کنی به همان اندازه خدا می‌شوی».پرسیدم بهترین کاری که در این دنیا می‌توانم بکنم چیست؟بلندگویی در درونم روشن کردند شبیه بلندگوهای مدرسه...و با صدای بلند در آن گفتند: عبادت به جز خدمت خلق نیست..گفت:«به دیگران کمک کن. دیگران یعنی همسرت، پدر و مادر و برادرت...مردمت...و همه مردم جهان. همه کسانی که برای‌شان عزاداری. اما یادت باشد از آنها توقع نداشته باش. بده اما توانِ رفته‌ات را از من بگیر.».صدای ح را در گوشم نواختند، آن روز که در خیابان می‌گفت: «وقتی اضطراب نمی‌گیرم که بفهمم کارم گره خورده به یک ابدیتی».و حالا باید هر کاری را به ابدیت گره بزنم. به زور هم گره نمی‌خورند. نخ بعضی کارها بیش از این حرف‌ها کوتاه است.امان از دیشب...و حمد مخصوص خداست.</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 07:15:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادام تارتین</title>
                <link>https://virgool.io/Nooneneveshtan/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86-kvtqqrrd6dnf</link>
                <description>بسم الله الرّحمن الرّحیمچند سال پیش که با سوفی آشنا شدم، معلم ادبیات بودم، در یک دبیرستان غیرانتفاعی در بالاشهر تهران. سوفی فرانسوی بود و حدودا پنجاه و هشت ساله. اسم دخترش را گذاشته بود شیرین و ذوق داشت شبیه یک ایرانی، فارسی را روان صحبت کند. از آن طرف می‌توانست معلم خصوصی خوبی باشد برای من که تشنه فرانسوی حرف زدن بودم. همکاری خوبی بود. هر هفته در اسکایپ فاصله ایران تا سوئیس را کوتاه می‌کردیم و یکی دوساعتی زبان می‌خواندیم، از روی کتابی دوزبانه.یکی از داستان‌های کوتاه کتاب درباره زنی شیرینی‌فروش بود به اسم «مادام تارتین». داستان هیچ جذابیت ادبی نداشت. ابداً. نه تشبیهی، نه توصیفی، هیچ. اما نمی‌دانم چرا اینقدر در ذهنم تازه مانده است. اسم «مادام تارتین» در ذهنم گره خورده با یک مهربانی مادرانه و هنوز هم که هنوز است مزه کردن کرم گرم داخل شیرینی‌های دانمارکی مرا پرتاب می‌کند به دنیای مادام تارتین و سوفی.هنوز به وضوح می‌بینم که مادام تارتین دور خانه‌ها می‌گردد و با صدای گرمش می‌گوید:C&#039;est Madam Tartine! J&#039;apporte des gateaux pour le gouter. حالا چند روز است که اسنپ باکس شده‌ام و با موتور، غذا و شیرینی و خرت‌و‌پرت‌های سوپرمارکتی جا به جا می‌کنم. در یک شیرینی‌فروشی زنی کار می‌کند که شبیه مادرها حواسش به همه چیز هست. هر بار وقتی بسته شیرینی مردم را تحویلم می‌دهد می‌گوید صبر کن یک شیرینی بخور بعد برو...و هر بار هم یک شیرینی متفاوت برایم می‌آورد.دیروز یک شیرینی دانمارکی داغ و تازه برایم آورد. با لبخند تشکر کردم ولی دیگر آنجا نبودم. پرواز کردم به روزهای فرانسه خواندن...به سوفی...و مادام تارتینی که هنوز هست...و به زبان‌های مختلف مهربانی‌اش را فریاد می‌زند.    </description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 12:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای گُلِ خشکِ گوشه‌ی خانه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39672308/%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%8F%D9%84%D9%90-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%D9%90-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ti8xsepto8ke</link>
                <description>بسم اللّه الرّحمن الرّحیمآبرویی که داشتی تو، چه شد؟رنگ و رویی که داشتی تو، چه شد؟ای گلِ خشکِ گوشه‌ی خانهعطر و بویی که داشتی تو، چه شد؟با تو پاییز، از سکوت، چه گفت؟های و هویی که داشتی تو، چه شد؟...دور باد از تو ناامید شدنآرزویی که داشتی تو، چه شد...؟</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 12:49:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارراه شوپن</title>
                <link>https://virgool.io/Nooneneveshtan/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%BE%D9%86-jrypprviirnm</link>
                <description>بسم اللّه الرّحمن الرّحیمجایی بین خواب و بیداری، در رختخواب به این فکر می‌کردم که چقدر خوب می‌شد اگر در یک مدرسه موسیقی، مثلاً در فرانسه، ویولون زدن یاد می‌گرفتم. چرا فرانسه؟ نمی‌دانم...اما چند لحظه بعد، خودم را در خیابانی در قلب پاریس دیدم. خیابانی سنتی در بافت مسکونی شهر. آرام قدم برداشتم. انگار می‌دانستم خواب است. می‌خواستم حتی حس ناشی از فرود آمدن کفشم بر سطح خیابان را از دست ندهم. مغازه‌ها را از نظر گذراندم. پیش از رسیدن به چهارراه، به ساختمانی قدیمی برخوردم که از داخلش صدای موسیقی بلند بود. مدرسه موسیقی؟ انگار... .باورم نمی‌شد.. .آرام قدمی به داخل گذاشتم. آنقدر آرام و با طمأنینه که هنوز می‌توانم مسیر حرکتی فرمان مغزم به پای راست برای بلند شدن و جلو رفتن را مرور کنم. حیاط بزرگی بود که اطرافش را پنجره اتاق‌ها احاطه کرده بودند و دری برای ورود به داخل ساختمان. بوی چمن‌هایی که بین سنگ‌فرش‌های حیاط روییده بودند را هنوز می‌توانم جایی در درونم پیدا کنم. وارد شدم. کلاسی خالی توجهم را جلب کرد. روی در کلاس برنامه هفتگی آموزش به فارسی نوشته شده بود. همان جا در خواب هم تعجب کردم که چرا فارسی نوشته! پشت در اتاقی دیگر ایستادم. از آن درها که روبروی چشمانت به اندازه یک مستطیل، شیشه کار شده تا داخل اتاق پیدا باشد. کلاس در حال برگزاری بود. هنرجوها دور تا دور کلاس روی صندلی نشسته بودند. معلم، با دامنی تیره که تا پایین زانوهایش می‌رسید گوشه‌ای ایستاده بود و با لبخندی آرام به ویولون نواختن پسری جوان از هنرجوها گوش می‌داد.بیرون زدم. تصمیمم را گرفته بودم. می‌خواستم اگر بشود هفته‌ای یک جلسه بیایم فرانسه و در کلاس‌های این مدرسه شرکت کنم. به چهارراه رسیدم. نمی‌دانم چرا بدون اینکه تابلویی دیده باشم حس کردم اسمش چهارراه شوپن است. (بیدار که شدم، Frédéric Chopin square را جستجو کردم اما نتیجه‌ای نداشت.) پشت چراغ کمی ایستادم تا مردم را تماشا کنم. دم غروب بود و خیابان خلوت، اما زندگی جریان داشت. زنی با کیف دستی‌اش در حال قدم زدن بود و پیرمردی با پلاستیک میوه در حال رفتن به سمت خانه بود. آن سوی چهارراه، ساختمانی بود شبیه مسجدهای تاریخی ایرانی. با همان آجرهای پر از روح و کاشی‌کاری‌های آبی در میان آجرها. ابتدای خیابان بود، اما معلوم نبود تا کجای خیابان جلو رفته است. اتاق‌ها و شبستان‌های متعدد داشت که پشت به پشت هم داده بودند و هرکدام سقف بلندتری نسبت به ساختمان جلوتر داشتند. سقف آخرین بخش پیدا نبود. جایی در ابرها گم می‌شد و آدم را به ابدیتی دلچسب نزدیک می‌کرد. باید می‌رفتم.چند شب گذشت. دیشب در خواب ذوق داشتم آن مدرسه را به همسر نشان بدهم. با این تفاوت که این بار بلیت تاشکند خریدم. به تاشکند رفتیم اما به همان خیابان رسیدیم. دم در مدرسه پیرمردی بساط کرده بود و کتاب می‌فروخت. تقریبا تمام کتاب‌هایش فارسی بود. صدای فارسی صحبت کردن پسری از داخل مدرسه به گوش می‌رسید و من همچنان متعجب بودم. با همسر به چهارراه رسیدیم. کمی کنار دیواری نشستم و در سکوت خیره شدم به آدم‌ها...به آسمان ابری... و به آن مسجد.این بار دلم می‌خواست آنجا زندگی کنم. در همان چهارراه. چهارراه شوپن.</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 06:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ ندیده</title>
                <link>https://virgool.io/Nooneneveshtan/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-y0uemupdvzvl</link>
                <description>شب که می‌شود ریزپرنده‌ها بالای سرمان رژه می‌روند. حتی با چشم هم دیده می‌شوند. پدافند هم مدام در حال کار است. صدایش گاه ترسناک است اما در عین حال، اطمینان می‌دهد که هست و با همین بودن آرامش می‌بخشد.  امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم که دیگر کسی نمی‌تواند به ما بگوید شما جنگ را ندیده‌اید...! :)اگر هم زنده ماندیم، می‌توانیم این روزها را برای فرزندان و نوه‌هایمان روایت کنیم، ان شاءالله.جمعه 30 خرداد 1404هشتمین روز دفاع مقدس#روزانه_نویسی_جنگ</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 23:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغل: پیامبر</title>
                <link>https://virgool.io/Nooneneveshtan/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-gxqbtgqhvizd</link>
                <description>بسم اللّه الرَّحمن الرَّحیمژن؟وراثت؟تغذیه خوب؟خواب کافی؟!نه...آدم‌ها به اندازه سوال‌هایشان قد می‌کشند.مساحت روح آدم ها را کنجکاوی‌شان تعیین می‌کند. مثلا یکی از بچگی کنجکاوی‌هایش را هل داده به سمت کاپوت ماشین و حالا تعمیرکار ماهری شده است. یکی شب و روزش با توپ ور رفته و حالا فوتبال بازی می‌کند. دوست من هم که دیوانه‎‌وار مسائل مالی مربوط به بانک را می‌خواند، چند ماه است در بانک مرکزی استخدام شده است. القصه اینکه هرکس که فکر کرده هرجا می‌تواند آجری به آجرهای از پیش روی هم چیده شده اضافه کند به همان دیوار نزدیکش کرده‌اند. دنبال کنجکاوترین آدم‌ها و سوالات قد بلندشان می‌گردی؟ همان‌ها که از چطور زنده شدن مرده‌ها  می‌پرسیدند؟ نگرد. همه‌شان پیامبر شده‌اند.و من چقدر دوست داشتم پیامبر باشم...دوست داشتم بتوانم راه بیفتم به سمت آدم‌ها...در چشم بعضی زل بزنم، با لبخند...و بهشان مژده آرامش بدهم. در چشم بعضی هم خیره شوم، با خشم...و بگویم با من طرفید.هیچ وقت آنطور که می‌خواستم نشد. امروز اما احساس کردم مبعوث شده‌ام. هم‌عصر با کلی پیامبر دیگر...به دلم انداخته‌اند که باید پیام‌بر باشم. پیام، ترس و وحشت و عذاب است، برای کسانی که یک عمر به دیگران ترس خورانده‌اند... و لبخند، برای کسانی که به کمتر از لبخند دنیا هم راضی شده‌اند.  شبیه‌ساز پرواز یا شبیه‌ساز دادگاه‌های بین‌المللی برای دانشجوها شنیده بودم. این هم چیزی مثل آنهاست شاید...شبیه‌ساز پیام‌بر بودن. وحی آمده که دعوت را باید شبیه آخرین فرستاده، از خانه خودمان شروع کنیم...با روی خوش. معجزه ما پیامبران آخرالزمانی زنده بودن است...و لبخند زدن...و به زندگی عادی ادامه دادن.سخت است، اما ادامه خواهم داد. مثل تو.و چقدر حرف داشتم با مردمم. چقدر شعر در درونم سروده نشده باقی مانده است...اما فرصت نیست. حتی فرصت نداریم وصیت‌نامه بنویسیم. فقط، از اینکه با شما هم‌عصر بودم، از اینکه پا به پای شما در کشوری قدم برداشته‌ام که جلوی تمام سیاهی‌ها ایستاده است، به خودم افتخار می‌کنم. هیچ وقت مثل امروز به خودم افتخار نکردم.امضا:پیام‌بر بنی‌اسرائیل</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 20:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جز دوستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39672308/%D8%AC%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-brfrsq79ezno</link>
                <description>بسم الله الرّحمن الرّحیم................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................القصهعیش هیچ شرابیمدام نیستجز دوستی که خاطره‌اش هم غنیمت است</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 22:32:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموش کردی از قهوه‌ات لذت ببری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39672308/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C-ycegzbzwo1by</link>
                <description>بسم الله الرَّحمن الرَّحیموقتی نورون‌های عصبی، فکر نوشیدن یک فنجان قهوه را به ذهنم و از آنجا به تمام جسمم می‌رسانند، شوقی در من پیدا می‌شود. چشمانم از تصور نوشیدن قهوه هنگار کار برق می‌زنند و از جا بلند می‌شوم.هر بار همینطور است.حالا قهوه آماده است. با همان روراستی همیشگی‌اش که تلخی‌اش را از کسی پنهان نی‌کند. برایش احترام قائلم. با همان تصور لذتی که در ذهن دارم فنجان در دست به میز کار بر می‌گردم.می‌نشینم و خوشحالم که می‌توانم قهوه بنوشم و لذت ببرم.چند لحظه بعد، به خودم می‌آیم و می‌بینم قهوه‌ام تمام شده... .همیشه همینطور است...و من هیچ وقت نتوانستم آن لحظه را، آن تصور لذت‌بخش را زندگی کنم.تو چطور؟یادت می‌ماند از قهوه‌ات...از چای‌ات...از نارنگی‌ات...از آن لحظه‌ای که با همسرت در حال قدم زدن هستی...از سکوت شب‌هایت، از گلدان گوشه خانه‌ات...از آباژوری که یک روز با شوق خریدی لذت ببری؟</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 21:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به دختری که به دنیا نیامده</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-ks9oy8ehmobt</link>
                <description>بسم الله الرَّحمن الرَّحیم دخترک من، سلام!تو هنوز به دنیا نیامده‌ای اما اگر روزی رسید که هوای کره خاکی را به اجبار نفس می‌کشیدی، یادت باشد که باید جلوی اشتباه‌ها بایستی. همه اشتباه‌ها...و از همه مهم‌تر و سخت‌تر و دردناک‌تر، اشتباه‌های خودت!حتی اگر مجبور باشی مثلِ امروزِ من، پدرت، جلوی چند اشتباه سهمگین به طور هم‌زمان بایستی.و من، الان، در این لحظه‌ای که تا ابد در حافظه خدا ثبت می‌شود، شبیه کسانی که پشت خاکریز، آخرین دقایق زندگی را به نوشتن وصیت‌نامه می‌گذراندند، بدون وضو خودم را به پشت این صفحه کشاندم و خواستم قبل از رسیدن سپاه عظیم کفر، برای تو بنویسم.عشق را...و قدرت عشق را باور کن دخترم.رمضان در حال رفتن است و صدای پای لشکری از آن سوی مرزهای انسانیت به گوش می‌رسد.دلم برای در آغوش کشیدنت تنگ می‌شود.شاید زنده از زیر این آوار بیرون آمدم. هیچ وقت ناامید نباش. </description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 21:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درختی که انجیر نداد</title>
                <link>https://virgool.io/Nooneneveshtan/%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF-afti84kzjsfp</link>
                <description>بسم الله الرَّحمن الرَّحیماز دبیرستان عادت داشتم آخر هفته‌ها رو پیش پدربزرگ باشم. دانشجو که شدم، موندنم توی خونه پدربزرگ هم بیشتر شد. از اینجا به کلاس می‌رفتم. اینجا درس می‌خوندم. حتی قرارهای دوستانه‌ام رو اینجا می‌ذاشتم. بابا جان، امین کل محل و نقطه امن زندگی من بود. درِ خونه‌اش به روی همه باز بود اما وقتی من توی خونه بودم، بیشتر از نشستن روی تخت چوبی داخل حیاط، به کسی تعارف نمی‌کرد، مبادا من معذب بشم.اون روز با زهره، مستقیم از دانشگاه، به اونجا رفتیم. زهره به اصرار من برای شام موند و قرار شد آخر وقت مادرش با ماشین بیاد دنبالش. صدای زنگ در و چند ثانیه بعد هم صدای کلید انداختن بابا جان، که تا دیروقت توی مسجد مونده بود، ما رو از جا بلند کرد. بابا جان یا الله‌کنان وارد حیاط شد و با دیدن من که داشتم چادر سر می‌کردم، گفت: «سمانه باباجان! مادر دوستت دم در منتظره».ساعت از یازده گذشته بود. بابا جان که این ساعت همیشه خواب بود، جلوی میل‌های زورخونه‌ که سال‌ها بود گوشه هال زیر قاب عکس‌های قدیمی، ساکت ایستاده بودند، به عکس‌ها زل زده بود. وقتی متوجه حضور من شد گفت: «نمی‌دونم چرا امشب بی خواب شدم. تو چرا نخوابیدی بابا جان؟».گفتم: «می‌خوابم. فردا کلاس ندارم».گفت: «راستی این دوستت کی بود؟ قبلاً نیومده بود اینجا؟».گفتم: «زهره؟ نه. توی دانشگاه با هم دوست شدیم، دختر خوبیه. چطور؟»جوری که انگار غرق فکر باشه، به دیوار خیره شد و کلمه‌ها رو با تردید و شمرده شمرده به زبون اورد: «قیافه‌ش آشنا بود». بعد بلافاصله برگشت سمت من و انگار که بخواد بحث رو عوض کنه ادامه داد: «فکر کردم اون رفیقته که خیلی فوضوله، همه جا سرک می‌کشه».اخم و خنده توی صورتم قاطی شد و گفتم: «نه خیرم. ایشون اوشون نیستن! حالا فردا که بهش گفتم درباره‌ش چی گفتی...».لبخند اومد رو لبش و گفت: «اینو که نگفتم. اون یکی رفیقت رو گفتم. از بس فوضول بود ماشالا. هرچی تو خونه گم کردی از اون بپرس جاشو بهت میگه جان تو!».خندیدم و با «عه...باباجون» گفتنی به نشونه اعتراض، ادامه دادم: «...ولی اتفاقی وسایل زورخونه‌ت رو دید. کلی ذوق کرد و گفت چه بابابزرگ باحالی داری».گفت: «عجب...».با صدای نماز خوندن باباجان چشمامو به زور باز کردم. برگشت سمت من و گفت «پاشو آفتاب داره می‌زنه...پاشو بابا».گفتم: «پا میشم الان. چقد نماز می‌خونی...دو رکعته‌ها!».گفت: «آخرشم نفهمیدم چی خوندم...».با زهره مستقیم از دانشگاه رفتیم خونه باباجان که مثلا درس بخونیم. واقعا هم نیت درس خوندن داشتیم ولی کل وقت به پچ‌پچ و خنده گذشت. باباجان توی هال مشغول کارهای خودش بود و کاری به ما نداشت. قرار شده بود مامان شام درست کنه و بیان اینجا تا با هم برگردیم خونه.  توی اتاق مشغول صحبت با زهره بودم وهم‌زمان، از در شیشه‌ای مشرف به حیاط، بابا جان رو دیدم که با یه سبد سبز رنگ بزرگ و رادیو وارد حیاط شد. رادیوش رو روشن کرد و خودش رو با رسیدگی به باغچه و چیدن سبزی مشغول کرد. اینکه چند ساعت به باغچه رسیدگی کنه طبیعی بود. اما اینکه چند دقیقه ساکت به درخت انجیر گوشه باغچه خیره بمونه، نه! زهره بلند شد که قبل از تاریکی بره و اصرار من برای موندنش بی فایده بود.  توی حیاط به بابا جان گفت «ببخشید مزاحم شدم» و در جواب بابا جان که با نگاه مهربون و لبخند گفت «خونه خودته دخترم»، خداحافظی کرد و در رو آروم بست.بابا جان به در بسته خیره شده بود و همینطور که زیر لب داشت چیزی شبیه «خداحافظ» چیزی می‌گفت برگشت سمت سبد سبزی‌ها. رفتم کنارش و گفتم کمک نمی‌خوای؟ گفت: «نه بابا فقط این سبزیا رو ببر بشور تا مامانت اینا میان، منم الان میام». صدای نوار قدیمی بابا جان از رادیو به گوش می‌رسید: «یا رب ز شراب عشق سرمستم کن، یک‌باره به بند عشق پا بستم کن». گفتم: «اینا رو که می‌شنوم یاد بچگی‌م میفتم. یادته یه بار بردیم زورخونه؟» گفت: «بعضی صداها توی حافظه می‌مونن. پنجاه سالم که بگذره اگه یه صدا شبیه اونا بشنوی گوش‌ت زنگ می‌خوره». به درخت اشاره کردم و گفتم: «این بالاخره می‌خواد انجیر بده یا نه؟». گفت: «می‌دونستی این تقریبا هم سن و سال توئه؟ با تجب گفتم: «نه...واقعا؟!»با تکون دادن سر ادامه داد: «چند سال پیش خشک شد. فکر کردم دیگه هیچ‌وقت سبز نمیشه. می‌خواستم ببُرمش، اَرّه اوردم و دستمو که گذاشتم روی ساقه‌اش، دیدم یه دونه جوونه از اون پایین زده و یه شکوفه هم سرشه. سبز شد».گفتم: «آخی...نمی‌دونستم...خوبه نبریدی‌ش».گفت: «نمی‌دونم خوبه یا نه».منظورش رو نفهمیدم. سبد رو از دستش گرفتم و رفتم داخل.  «مگه اینجا چشه که نمی‌تونی درس بخونی؟»، «داداشت که همه‌ش بیرونه» و «خب صدای تلویزیون رو کم می‌کنیم» واکنش‌های همیشگی بابا در پاسخ به «اینجا نمی‌تونم درس بخونم» گفتنِ من بود. خسته نمی‌شدن، براشون تکراری هم نمی‌شد، اما دیگه کم‌کم خودشون هم اصل رو گذاشته بودن به اینکه بعد از دانشگاه میرم خونه باباجان. کم‌کم وسایلم توی خونه باباجان داشت از خونه خودمون بیشتر می‌شد.کلید رو توی در چرخوندم و رفتم داخل حیاط. از توی خونه صدای «مددی یا حیدر» میومد. نوار قدیمی بابا جان بود که قبلاً باهاش ورزش می‌کرد. وارد که شدم با لبخند همراه با تعجب سلام کردم و باباجان میل در دست و نفس زنان بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت سلام بابا جان، رسیدن بخیر. ظاهراً تعجبم رو بدون نگاه کردن به صورتم فهمید و گفت: «دلم واسه میل زدن تنگ شده بود».گفتم: «ماشالا بابای ورزشکارم».رفتم توی اتاق و در رو بستم که صدای ضبط نیاد. بعد از چند تا بوق، صدای گرفته‌ی زهره از اون طرف خط به گوشم خورد. گفتم:«از پروفایلت فهمیدم. تسلیت می‌گم عزیزم. خیلی سخته. خدا صبر بده.مادری بودن یا پدری؟»صدای ضبط قطع شد… .#داستان#داستانکداستان_کوتاه</description>
                <category>John Keating</category>
                <author>John Keating</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 08:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>