<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسنده جوان با ذهنی کهنه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39693192</link>
        <description>Moon child</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:19:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/951281/avatar/vCVozT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39693192</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مامان رفت اما با لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-llcghurddhxc</link>
                <description>سطر اخر:---🌙 مادر رفت با لبخندباران نرم صبحگاهی روی شیشه می‌ریخت و صدای قطره‌ها با قلب من هم‌صدا بود.مامانم دست من و برادرم را گرفت و کشید سمت در.گفت: «من یک لحظه‌ی دیگه تو این خراب‌شده نمی‌مونم.»در سکوت، دستش را محکم گرفته بودم.می‌خواستم با زبان بی‌زبانی بگویم: «مامان، من پشتتم… نگران نباش.»اما برادرم گریه می‌کرد، می‌لرزید و با صدای لرزانش التماس می‌کرد که بمانیم.گاهی نگاهی میان ما رد و بدل می‌شد، نگاهی پر از ترس و سؤال.من اما فقط دست مامانم را محکم‌تر گرفتم.در دست دیگرم عروسکم را چسبیده بودم.پدر با لبخند تلخی گفت:«کجا می‌خوای بری؟ اصلاً کجا رو داری بری؟»برای یک لحظه دنیا برای مامانم ایستاد.من دیدم که چطور جان از تنش رفت، ولی باز محکم گفت:«مهم نیست… می‌رم، حتی اگه روحم رو بکُشی.»مادرِ پدرم با طعنه گفت:«پاره کردن دوتا کتاب، روحتو می‌کشه؟»مامان خواست جوابش را بدهد، اما سکوت کرد.می‌دانست هر توضیحی بی‌فایده است، چون مادرِ پدرم در آن لحظه نه یک زن، که فقط یک مادر بود — مادری که از ترس قضاوتِ دیگران، روح دختر مردم را نادیده گرفته بود.گاهی، نسبت‌ها روح آدم را می‌کشند.آن روز از آن خانه بیرون آمدیم.روزهایی گذشت که مادرم مهریه‌اش را بخشید و حق سرپرستی من و برادرم را هم واگذار کرد.برادرم همیشه او را مقصر می‌دانست.با اینکه با مامان زندگی می‌کرد، دائم طعنه می‌زد و می‌گفت:«اگه مادر بودی، به خاطر ما تحمل می‌کردی.»سال‌ها گذشت.مامان کار پیدا کرد، مستقل شد. خوب پوشید، خوب خورد، و برای اولین‌بار در زندگی، خوشحال بود.من از دیدن لبخندش حس زندگی می‌گرفتم.او خواستگار زیاد داشت، مردهایی که شیفته‌ی وقار و زیبایی خاموشش می‌شدند.اما هر بار، با نگاهی آرام و صدایی پر از غم می‌گفت:«عشق فقط یک‌بار اتفاق می‌افته. بقیه‌ش بهانه‌ست برای فراموشی.اما من اون فراموشی رو نمی‌خوام.می‌خوام حماقتم جلو چشم‌هام بمونه، تا یادم نره چی بود و چی شد.»گاهی هم با لبخند محوی ادامه می‌داد:«هیچ‌وقت صدِ خودت رو برای کسی نذار…بذار یه تکه از تو ناشناخته بمونه،تا اگه کسی واقعاً دوستت داشت، برای کشفش تلاش کنه.»من اون موقع شاید نمی‌فهمیدم معنی حرف‌هاش چیه،ولی حالا می‌فهمم اون زن چقدر زخم خورده و چقدر بزرگ بود.من ازدواج کردم، برادرم هم.اما او هنوز دلگیر بود.از پدر خبری نداشتیم، فقط شنیدم چند ماه بعد از رفتن مامان، دوباره ازدواج کرده و بچه‌ای دارد.ما اما با همه‌ی درد و سکوت، یاد گرفتیم نفس بکشیم.مردم حرف می‌زدند، خانواده‌ی مادرم حرف می‌زدند، برادرم هم.ولی مامان بی‌اهمیت به همه‌شان، لبخند می‌زد.انگار تازه داشت زندگی را یاد می‌گرفت… و به ما یاد می‌داد.یک شب، همسرم از سرِ کار برگشت و گفت:«مامانت فردا دعوتت کرده خونش.»تعجب کردم.چرا خودش نگفته بود؟ چرا به من زنگ نزده بود؟هرچی از شوهرم پرسیدم، طفره رفت. فقط غم در چهره‌اش بود.با اضطراب تا صبح بیدار ماندم.صبح زود با دلشوره لباس پوشیدم و رفتم خانه‌ی مادرم.در را که باز کرد، لبخند زد. هیچ‌چیز غیرعادی نبود.نفس راحتی کشیدم.چند لحظه بعد، زنگ دوباره به صدا درآمد.این‌بار برادرم بود.مادر چای آورد، با شاخه‌های نبات و قندهای رنگی.سینی را آرام روی میز گذاشت، نشست روی مبل تک‌نفره‌اش، و گفت:«بچه‌هام… یه چیزی باید بگم.»صدایش لرز نداشت، آرام بود.اما با هر جمله‌اش، انگار تکه‌ای از وجود من فرو می‌ریخت.مادر سرطان داشت.فردا قرار بود برای شیمی‌درمانی به بیمارستان برود.گریه‌ام گرفت، اما او لبخند زد و گفت:«من دخترو پسرمو اون‌قدر قوی بزرگ کردم که حتی اگه غمگین بشن، باز زندگی کنن.»حرف‌هایش بوی وصیت می‌داد. بوی رفتن.انگار صدایش از جایی دور می‌آمد.…روزهای بعد، پشت شیشه‌ی سرد بیمارستان ایستاده بودم.به بدن نحیفش زل زده بودم و از درون درد می‌کشیدم.برادرم کنارم بود. چند روزه موهایش سفید شده بود، چشمانش سرخ و صدایش پر از بغض.ناخودآگاه دستش را گرفتم، محکم — درست مثل همان روزی که مادر دستمان را گرفت و از خانه بیرون آورد.او گفت:«هیچ‌وقت نفهمیدم اون روز چطور انقدر راحت دست مادرمونو گرفتی که بریم بیرون…اگه اون روز نمی‌رفتیم، شاید الان تنها نبود. شاید این‌همه سختی نمی‌کشید.»دستم را آرام از دستش بیرون کشیدم.حلقه‌ام را لمس کردم. سرد بود.گفتم:«اون خونه قاتل مادر بود. قاتل روح و جسمش.اگه می‌موند، ما هیچ‌وقت زنده و خوشحال نمی‌شدیم.اون خونه قاتلِ آدمیت بود…و مادرم شجاعت داشت که ازش بیرون زد.»برادرم گفت:«فکر نمی‌کنی داری سخت می‌گیری؟»گفتم:«نه… من اون کفش‌های قرمز اون زن غریبه رو دمِ صحافی پدرم دیدم.من و مامان، عطر شیرین دارچین رو روی لباس‌های پدر حس کردیم.مادر مُرد، وقتی پدر به بهانه‌ی سرکشی، کتاب‌هایش را پاره کرد.وقتی او را خانه‌نشین کرد.وقتی دیگر لاک‌های قرمز مادر را ندید،موهای خرمایی‌اش را نبافت،و رنگِ روی‌رفته‌ی صورتش را فراموش کرد.مادری که روحش مرده باشد، نمی‌تواند عشق بدهد،نمی‌تواند زندگی ببخشد.»خواستم ادامه بدهم، اما بوق ممتد دستگاه‌ها در اتاق پیچید.پرستارها دویدند.و چیزی درونم فرو ریخت.زمین می‌لرزید.و مادر رفت…اما لحظه‌ی آخر، لبخند بر لب داشت.مادر رفت، با لبخند.نه شکست خورد، نه تسلیم شد.فقط رفت، چون روحش آزاد بود.---</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 01:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط انسان باش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-rg5vndlhljvt</link>
                <description>تابستان بود و هوا به طرز خفه‌کننده‌ای گرم. حتی نسیمی که می‌وزید، بیشتر شبیه بخارِ کتری، گرما را به صورتم می‌کوبید. داشتیم به سمت باغ‌مان می‌رفتیم و من تصمیم گرفتم این بار خودم رانندگی کنم. رانندگیم بد نبود، فقط تا حالا دنده‌عقب نگرفته بودم و همین باعث می‌شد کمی لنگ بزنم.همه‌چیز خوب پیش می‌رفت. بابا گاهی لبخند می‌زد، اما نگاه من مدام روی دستش می‌افتاد که قفلِ ترمز دستی را گرفته بود. همان نگاه، باورم را به اعتمادش از بین می‌برد.تا آخرهای مسیر همه‌چیز آرام بود، تا وقتی به جاده‌ای خاکی و باریک رسیدیم. وسط آن، کامیون بزرگی ایستاده بود. راننده‌اش از همان «داش‌مشتی»ها بود؛ سبیل بلند، کله‌ی کچل، دستمال روغنی دور گردن و نگاهی پر از حرف. من باید دنده‌عقب می‌گرفتم تا او رد شود، و همان لحظه وجودم یخ زد.به سمت بابا برگشتم و آرام گفتم:-باید دنده‌عقب بگیرم؟با بی‌میلی و بی‌اعتمادی گفت:- آره، ببینم چیکار می‌کنی.فشار روی شانه‌هایم چند برابر شد. حس می‌کردم اگر اشتباه کنم، بابا ازم ناامید می‌شود. همین فکرها مجال درست فکر کردن نداد. فرمان را چرخاندم، کمی عقب رفتم، ماشین خاموش شد... و نفسم برای لحظه‌ای ایستاد.بوق بلند راننده‌ی کامیون توی سرم پیچید. سردرگم به بابا نگاه کردم. او گفت:- می‌دونستم نمی‌تونی، پیاده شو، خودم می‌رم.بی‌هیچ حرفی به صندلی شاگرد رفتم. بابا ماشین را جابه‌جا کرد. کامیون که خواست رد شود، راننده لحظه‌ای ایستاد، شیشه را پایین کشید و گفت:- حاجی، چطور ماشین می‌دی دست دختر؟ من جای تو استرس گرفتم!گوشم سوت کشید. نفهمیدم بابا چی گفت یا چی جواب شنید. ذهنم پر شد از تمامِ «دیدی نشد»ها و «نمی‌تونی»هایی که در زندگی شنیده بودم. از دخالت بی‌جای آن مرد و قضاوتش خشم در وجودم پیچید.با خودم گفتم: «نمی‌تونم ساکت بمونم.»از پنجره سرم را بیرون بردم، مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کردم و داد زدم:-آقای راننده‌ی فضول! انسان بودن سخت نیست!برای لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش سرد شد و من احساس کردم آرامشی عمیق وجودم را گرفت. همان‌جا با خودم عهد بستم برای یاد گرفتن دنده‌عقب، جلسه‌ی آزاد شرکت کنم.من از آن بچه‌پروهایی‌ام که هر وقت بگویند «نمی‌تونی» باید ثابت کنم که می‌تونم.</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 20:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یاتوهم</title>
                <link>https://virgool.io/Saba20/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-k9z7yn8mlunq</link>
                <description>عنوان: کوررنگیاو گفت:«هیچ‌وقت عشق را برایم معنی نکردی.»لبخند زدم و آرام گفتم:«چون در نظر من عشق، احساسی‌ست ساخته از توهم.»نگاهش سنگین شد.پرسید: «یعنی چه؟»گفتم:«ما تصویری از کسی در ذهن می‌سازیم، و بعد عاشق آن تصویر می‌شویم، نه خودِ واقعی‌اش. وقتی روزی چهره‌ی واقعی‌اش را می‌بینیم و انکارش می‌کنیم، آن‌وقت می‌فهمیم عاشق خیال خودمان بودیم، نه او.»سکوت کرد.مثل کسی که سیلی خورده باشد، چشم‌هایش خیس شد و با صدایی گرفته گفت:«پس از نظر تو، دوست داشتن واقعی یعنی چه؟»گفتم:«یعنی کوررنگی.»کمی مکث کردم و ادامه دادم:«فکر کن دنیا بی‌رنگ باشد؛ نه قرمزی، نه آبی، نه هیچ درخششی که فریب دهد. آن وقت اگر میان تمام پرندگان، کلاغی را انتخاب کنی، نه به خاطر رنگش، بلکه به خاطر هوشش، پروازش، و زنده بودنش...آن‌وقت تو واقعاً دوستش داری.چون او را بی‌نقاب، بی‌رنگ، و همان‌گونه که هست دیده‌ای.»</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 23:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق دخترک کولی</title>
                <link>https://virgool.io/Saba20/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-gjjstravkwck</link>
                <description>چندیست که میسرم راطولانی تر میکنم واز خیابان  کناری کارخانه ام گذر میکنم وگمان میکنم دلیلش ان دخترک کولی جوان فالگیر با دامن پرچین رنگی  با پیراهنی با طرح بابونه صاحب گیسوان بلند خرمایی رنگ وچشمان جنگلی و گونه های افتاب سوخته نمی دانم هرگزدرهیچ  زنی اینگونه دقت نکرده ام که وجب به وجب صورتش در خاطرم باشدمی شود اسم احساسم را عشق گذاشت ؟؟در ان هنگام بالبخندیی طلایی  گل های آفتاب گردان ولاله میفروشد دلم فرو می ریزد واز نو عاشق میشود.  مانندفرمانده ای دل باخته چشمان دختر  شاه دشمن شده واز سردلدادگیش دستور صلح میدهدیا طور پیرزن دچار فراموشی شده که در رویا با عشق دوران جوانی اش زندگی میکند  از  او  گله میکند که در غربت رهایش کرده یا شاید جور نویسنده ای فرانسوی که اولین کتابش اخرین خاطراتش با معشوقه ای دچار جذام دربستر مرگ باشد یا  مثال دخترکی  که دل به دامن پرچین صورتی پشت ویترین داده  هرروز  درمسیر مدرسه اش به دامن  نگاه میکند وارزو میکند هیچکس مانند او به دامن علاقمند نشود  یا مانند  نوازنده پیانو که موسیقی برای او  زندگیست حتی اگه به خاطره نداشتن انگشتی  همیشه یک نت از اهنگ هایش کم باشد یا به سان  راهبه ای که دل به مجسمه ساز کلیسا داده است   یامانند کافه چی که دل بسته ای  مشتری اخرین میز که همیشه با چشمانی پرحزن  کتابی از کتابخانه کافه میخواند  است، همان مشتری که  فروختن قهوه های تلخ را برایش ممنوع  واین نشان از تلاشش برای شیرین کردن کام معشوقش است، حتی اگر برای لحظه ای باشد یا  همتای پیرمردی که بادست های  لرزان موهای خاکستری همدم هفتاد ساله اش را می بافد. نمی دانم مانند کدام  است؟؟  و به گمانم  دلدادگی  من هم یک قصه شود  که در روزگار بعد برای دخترک موخرماییم که موهایش ارث برده موهای مادرش است  بگویم واز نو عاشق شوم .:نوشتنو شروع کردم امیدوارم حمایتم کنید انگیزه بشه برای ادامه🙃💚🌻</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 17:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرده ای که داره زندگی میکنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-w6yhdnqggizi</link>
                <description>همینطور داشتم پست های اینستاگرام رو نگاه میکردم یهو یه پست دیدم نوشت ترکیب داروهای مرگ اور که اگه این دارو هارو باهم بخورید می میرید. فورا سیوش کردم نه از ترس نه به خاطر این سیو کردم شاید همین روزا به کارم امد اون ترکیب ها بغضم گرفت وقتی  روز بعدش تو گالریم کلیپو  دیدم  با خودم فکر کردم که چی شد به اینجا رسیدم، جایی که هیچی خوشحالم نمیکنه هیچی  بهم حس زندگی نمیده اصلا حس زندگی چطوره مطمنم هرجوری هس جز این احساسات لنتی که  الان داره بند بند سلولمو میگیره. مامانم گفت خوبی خجالت کشیدم بگم نه با خودم فکر کردم این چند مدت همش گفتم نیستم  پس زشته الان بگم نه  نیستم  پس با لحن خسته ای گفتم خوبم  کلا هرکی گفت چطوری گفتم خوبم درحالی که درونم هزارتا جنگ بزرگه که هیچکدوم رو نمیشه اروم کرد کاش میشد تمومش کرد</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2024 15:05:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی ادمو میکشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%87-aydvfguzo597</link>
                <description>یه شب تا صبح برات گریه کردم بعد اون شب من هیچوقت ادم سابق نشدم خیلی اتفاق ها افتاد اما هیچکدوم مثل وجود تو بهم اسیب نزد  وجود تو منو  بهم ریخت ومنو از هم پاشید نمیدونم ازت ممنون باشم که یک ماهه بزرگم کردی یا نفرینت کنم که گند زدی به زندگیم هرچند دلم نمیاد نفرینت کنم اخه من احمق هنوز دوست دارم ودلخوشم به برگشتنت هیچی نمیدونم  هیچی فقط میدونم من هنوز منتظرتم هنوز با یه شماره ناشناس دلم میلرزه که نکنه تو باشی هنوز منتظر پیام هاتم هنوز پروفایلت چک میکنم هنوز اونی که جامو گرفت دنبال میکنم  میدونی من اشتباه کردم تو آدم قصه من نبودی تو اصلا ادم نبودی ولی من ازت یک  بت ساختم تو دلم هرکاری میکنم زورم نمیرسه  این بت رو بشکنم. چیکار کنم  بهم بگو چیکار کنم تو چطور ایقد ساده منو فراموش کردی پس چرا من نمی تونم چرا هنوز با فکر بهت قلبم تند میزنه و میسوزه هنوز نفس کم میارم هنوز به دلم وعده میدم یه روز بهم پیام میدی درحالی که میدونم کلا فراموشم کردی چیکار کنم اخه</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 03:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خوبم فقط خسته ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-lzls0sffoemy</link>
                <description>میتونی درکم کنی؟؟؟وقتی بهم گفت خانوم شما به افسردگی شدید مبتلا هستی ولی من بهش گفتم من فقط خسته ام دکتر تو مغزم ادامه دادم خیلی خسته ازدرد ها از غم ها از ادامه از عادت ها ازتکرار ها از عادی ها از بغض عا از فریاد ها از ....اره خیلی خسته درحالی که صدام روبه خاموش میرفت گفتم دکتر من فقط خسته ام</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Fri, 27 Oct 2023 18:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه مرده؟؟؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-xuh8drgu9xax</link>
                <description>یک دو یک دو اروم به صدای نفس کشیدنم گوش میدم وباخودم فکر میکنم چطور یه مرده نفس میکشه؟؟؟اگه زنده ام پس این همه دردچیه که باهر نفس کشیدن سنگینش به شدت احساس میشه اگه زنده ام چراهیچ حسی جز پوچی ندارم اگه زنده ام چرا ادما وجومواینقدرکمرنگ می بینن اگه زنده ام چرانمتونم این تن سنگین روحرکت بدم یکی به من بگه ادم زنده چطوره؟حس زندگی چطوره؟؟هنوزتوگوشم زنگ می زنه صدای گریون ولرزونم که حتی نمی تونستم به تراپیستم بگم چه مرگمه؟نمیدونم درک میکرد که غصه های من از واژه خارج شدن نمیشه با کلمه توصیف کرد حس خلا وجودموقبلافکرمیکردم اگه یکی بغلم کنه وگریه کنم خوب میشم ولی وقتی اتفاق افتاد دیدم نه نمیشه درد من بزرگتر از ایناس که با گریه بشه خالی شه وجودم سرد تر از ایناس بشه بابغل گرمش کردتهش دیدم ذره ذره مردنمو و به سوگ نشسته ام برای احساسات از دست رفته ام یه روزهمین  جوری از بین پستهای اینستا میگشتم یه پست دیدم نوشته بود دلیل که ادامه میدی من هرچی فکر کردم دیدم نیست هیچ دلیلی نیست ومن فقط مجبورم به تحمل کابوس زندگی نمیدونم اسم بختک روشنیدی یانه ولی زندگی شده بختک افتاده رومن هرچی تلاش میکنم هیچ راه نجاتی نیست</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 14:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق دزیره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-lhiytesbirx5</link>
                <description>&quot; یادمه قبلا یه جمله ای شنیده بودم که میگفت: بزرگترین حقایق جهان در ابتدا توهین به مقدسات شمرده میشدن. راستش الان بهتر معنیش و میفهمم، چون عشق تو حقیقتی بود که قرار بود تمام مقدسات من و زیر سوال ببره.&quot; </description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 11:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلطنتی از جنس عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B9%D8%B4%D9%82-wrgnz2m97pvl</link>
                <description>من دختر آریایی       توپسر عثمانیمن درغرب          تودر شرقمن درمیان کوهستان     تو ساحل نشین دریامن غرق دلتنگی     تو غرق عشقمن عاشق چشمانت ،ان سیاه چاله هاتو عاشق گیسوانم، ان ابریشم های نرم من از مردی ومردانگی مردان قبیله ام میگویمتواز زینت و زنانگی زنان قبیله ات می گویی من از انار های ترک خورده از شادی میگویم تواز زیتون نماد صلح می گوییمن ازطلوع چشم نواز پشت کوه ها میگویمتو از غروب دلگیر دریا میگویی من از خزرم می گویم        تو از مدیترانه اتبیا شاه عثمانی تاج برسر ملکه آریاییت بگذار،بگذار تما جهان مات  باهم بودن های بهدور از دیوار  تعصب ونژادمان شود.</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 00:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلبر وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-v1gvjmuv12od</link>
                <description>دستهایت را گرفته ووجودم گرم از بودنت میشود، ای دلبر وحشی چگونه مرا وابسته خودت کرده ای که توشده ای اب ومن شده ام ماهی چند لحظه ای نبودت مرا کشته ونفس مرا گرفته  ای زیبا روی من نمی دانی ان سیاه چاله چشمانت چه‌بلاهایی سرم دلم اورده است از روزی که موهایت را لمس کرده ام ابریشم با دستم زبری میکند  نمی دانی وقتی صدای خندیدنت می ایدگوشم رقص کنان انگار که لالایی برای دلم خوانده ای بس که ارام میشود  نمیدانی دلبرجان که اشک هایت  مثل خنجری ماند که دلم را چاک چاک میکند  وغمت روزگارم را سیاه  نمی دانم نام این احساسم را دوست داشتن بگذارم یا که نه ؟چون جنونی در این حس است را نمی توان با دوست داشتن بازگو کرد  شاید که عشق باشد اماشاید بالاتر از عشق هرچه که هست بدان این حجم دوست داشتن برایم مقدس است </description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 12:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یه ادم به رنگ آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39693192/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-nmyyqpbubdtt</link>
                <description>یه روزی عاشق میشم عاشق یه ادم ابی شایدم سبز شایدم نارنجی ولی خوب مطمنم من یه روز عاشق یه ادم ابی میشم یه ادم که با حرف هاش تسکین میده قلب شکسته امو  ادمی که نگفته میفهمه دردمو ادمی که  تنهایی هامو رنگ خودش میزنه یه ادم که وقتی باهاشم بی خجالت اهنگ هامو گوش میدم  بی حوصله. به شونه هاش تکیه میدم دنیارو به رگبار فوش می بندم  بی ادا کنارش غذا میخورم  نگران ریختن سس رو لباس هام نیستم باهاش درحد مرگ نوشیدنی میخورم ونگران نیستم که نکنه از مستیم سواستفاده کنه   یه روزی عاشق میشم به سبک خودم  ویه ادمو پیدا کنم که خود واقعیمو بخواد  باهاش روجدول هاراه میرم و باهاش تا صبح میرقصم نگران نیستم انگ دیونه بودن بهم بزنه اره من اون رنگو پیدا میکنم ادم ابیمو پیدا میکنم  شاید عشق اشتباهی باشه ولی دوسش دارم وبهش باور دارم مهم  نیست که همه بگن اشتباهه چون اون منو دید ولی همه  فرد مورد نظر خودشونو</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 12:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/Saba20/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-dvctyrvaaoge</link>
                <description>عصا را ارام  جلو میگذارم و زیر لب اهنگی زمزمه میکنم  زنی  از کنارم میگذرد  ک با استشمام عطرش  ناخداگاه سر برمیگردانم نگاهی می اندازم اما شاید هم تو نباشی  من که سال هاست از تو بی خبرم پس از کنارت میگذرم باز با تنفس  عطرت رقص سایه ها را به یاد می اورم چرخیدیو دامنت باز شد و یک تابلوی خارق‌العاده به جا گذاشت ناخودآگاه از رقص دس کشیده و مات بودنت شدم دخترک موخرمایی که با زمزمه اهنگ بدنش را رها میکند و  درمیان اهنگ با امواج نت های موسیقی به این طرف و آن طرف کشیده میشود  جوری که هر بیننده ای را بی درنگ در تابلو غرق میکند و همسودست هایت را برای گرفتن دست هایم دراز میکنی که ناگاه رُبان موهایت به پرواز در می‌آید و من رُبان را در آغوش میکشم عطر موهایت چون طعم اخرین پرتقال به جامانده از درخت،دلنشین و ناب است دلم برا بار هزارم  میلرزد و چقد در دل  از  معلم باله ام تشکر میکنم که امروز را بازیبایی تو به من هدیه داد میخندی و ربان ات را تقاضا می کنی ناخدا گاه بیشتر ربان را  در دستم میپیچم دوباره میگویی که ربانت را بدهم ربان را به سمتت میگیرم سرخ میشوی و ربان را باخجالت از دستم میگیری اما همچنان من مات تو هستم ناگاه با صدای دست زدن به خودا می‌آیممحو تمام تماشاگران میشوم تمام صحنه را فراموش کرده بودم !!!دوباره به تو نگاهی می اندازم میخندی دخترک مو خرمایی....  که با لبخند های دلربایت زندگی را به کام همه پرتقالی و زیبا میکنی چه برسد به نمایشنامه رقص سایه ها  بازهم  از فکرت بیرون می‌آیم وبرای بار اخر عطرت را نفس میکشم وبه راهم ادامه میدهم￼</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 00:36:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورگرد عشق</title>
                <link>https://virgool.io/Saba20/%D8%AF%D9%88%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ion2tsgfst2e</link>
                <description>یه روز خسته وداغون از حرص زندگی وبغض های تو گلوم یه مسیر وگرفتم وشروع کردم به راه رفتن بیخیال از هر چیز وهرکس انگار میخواستم خودمو گم کنم توزمانه وسطای راه بود به یه پیرمرد دوره گرد رسیدم چشماش از شوق برق میزد وصورتش از لبخند زیبا دستاش میلرزید اما همچنان ساز میزد ناخودآگاه کنارش نشستم پیرمرد از ساز دست کشید نگاهی به من کرد گفت: چشمان پر غم ؟!چرا اهی کشیدم وگفتم: تو که غمو دیدی بگو چرا  پیرمرد اهی کشید وگفت ؛ از قیا فه ات خستگی میباره اره خسته بودم خیلی خیلی از دست زندگی از ادمای دورم از بضغدهای تو گلوم از درد های سنگین رو سینمیهو چشمم به سازدست پیرمرد افتاد که باعشق گرفته بودش پرسیدم :هیچوقت از ساز زدن خسته نشدی؟ با چشمان پرفروغش که چروک های دورش نشان از تجربه دورگردی بود لرزان ولی قاطع گفت: نه هیچوقت ای ساز همراه وهمدم منه ,رفیق منه خیلی ها نموندن ولی این موند ,خیلی ها زخم زدن ولی این نزد من همیشه غم هامو بش میزنم اما اون به من ارامش هدیه میده یه ان از سرسختی پیرمرد دلم لرزید من هیچوقت پای عشق وعلاقه هام نمونده بودم وخیلی زود ازش گذشتم شاید این بی حسی وگنگی هم مال همین بود اروم لرزون گفتم: میشه یه اهنگ بزنی  پیرمرد نواخت یه اهنگ نواخت در موسیقیش جریان داشت نبض زندگی شاید اینجا بود من درس زندگی رو یاد گرفتم دلم اتیش گرفت از نوای غریب عشقی که در موسیقیش بود نوای که هیچوقت به دنیای مرده خیلی هامون  نیومد پیرمرد از زدن موسیقی دس کشید چشمان پر اشک منو که دید لبخند قشنگی زد گفت:بخند همسفر زندگی زیباسنویسنده :سبا</description>
                <category>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</category>
                <author>نویسنده جوان با ذهنی کهنه</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 21:31:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>