<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فلفل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_39700794</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1599390/avatar/RjkUzL.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فلفل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_39700794</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روگسل زلزله است تنم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/%D8%B1%D9%88%DA%AF%D8%B3%D9%84-%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%85-maqngcsryf6b</link>
                <description>من هیچوقت نترسیدم ، از بچگی نترسیدم ، حتی وقتی که مزرعه ی بابابزرگمو آتیش زدم ... حتی وقتی سه بار از مدرسه اخراج شدم ،اون روزایی که شاگرد اول مدرسه رو بخاطر انظباط تک رقمی هیچ مدرسه ای ثبت نام نمیکرد نترسیدم ، تو دادگاه نترسیدم ، پیش نگاه خریدار قاضی نترسیدم ، وقتی از کار اخراجم کردن نترسیدم ، وقتی رفیقم مرد نترسیدم ، حتی اون روز که تو کوه گم شدم نترسیدم ... همه ی شبایی که تنها بودم نترسیدم ، وقتی دزد اومد تو خونه نترسیدم ، ازخشم و مهر هیچ آدمی نترسیدم ، وقتی دزدیدن مون نترسیدم ، وقتی کرونا اومد نترسیدم ، وقتی دم فارغ التحصیلی دانشگاه رو ول کردم نترسیدم ، حتی وقتی بی بی رفت نترسیدم ... کلا من آدم ترسیدن نبودم هیچوقت ...راستی سلام ، من امروز میترسم ...از تو میترسم ....</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 10:24:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ما بهترون بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-kmvwburjiqgo</link>
                <description>تقریبا از اون روز که فهمیدم یه آدم دو قطبی ام انگار به طرز وحشیانه ای دنیا بهتر شد،حداقل میدونم چه خبره و روان مشوشم هم حالیش شد کت تن کیه !!!از دوران بچگی پر از تناقض بودم و چون نمیفمیدم چمه نمیتونستم کاری کنم اما الان میدونم چمه و البته باز هم نمیتونم کاری کنم .تصور داشتن همچین دنیایی میتونه ترسناک باشه اما این تضمین و میدم که به اون بدی ها نیست .در حقیقت تو دنیا رو نه از یک تلویزیون سیاه سفید که با کیفیت فول اچ دی میبینی؛ رنگ ها پررنگ ترن ، صدها واضح تر ، شادی ها شادتر و به شکل خبیثانه ای غم ها غمگین تر....فک میکنم شش سال پیش بود که متوجه شدم باید تنها زندگی کنم ، اولین خونه ای که گرفتم یه خونه ویلایی بزرگ بود با یه حیاط که پر از درخت انگور بود، درختا دور تا دور خونه پیچیده بودن ...یه باغچه که توش سبزی میکاشتم ، داخل خونه هم یه کمد مخفی خیلی بزرگ بود ، شاید یک در پنج ....همینقدر بی بی خردانهتقریبا یه لوکیشن تمام عیار بود برای فیلم های ترسناک ... شنیدن صداهای عجیب و غریب از توی اون خونه شروع شد ! اولین یادداشتی که برای خودم گذاشتم ،یه همچین چیزی بود ؛ اجازه نداری بخاطر ترس ، شب خونه رو ترک کنی ! بمون و با ترس هات زندگی کن ، ممکنه بمیری اما اگه زنده موندی بدون هیچ ترسی نمیتونه تو رو بکشه ...کل شبایی که ترسیدم ، که خیال کردم زن هایی که با یک مرد زندگی میکنن نمیترسن این جمله رو تکرار کردم که اگه امشب زنده موندم دیگه هیچ ترسی واقعی نیست ...وسط این خیال که از مابهترون دسته به دسته غلت زدنمو و تو خواب تماشا میکنن و ممکنه یکی شون از بوی گردن یه موجود زمینی خوشش بیاد ، یه دختر باتمام قوا سعی میکرد جلوی ترس هاش واسته ...یه دفعه اما توی مستی برای یه دوست از صداها گفتم ، از چیزایی که فک میکنم هستن ...گریه کردم و از اون شمایل قدرتمند دو تا تیکه اشک موند....نگفت نیستن ، نگفت خیالن ، نگفت توهمه...یادمه!!!فقط گفت:  بهت قول میدم با تو کاری ندارن ...</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 13:29:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>NOT GOOOD</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/not-goood-qobia8na0mwl</link>
                <description>همه حرفی که میخواستم بگم یه جمله بود خطاب به یه دختر که شاید ممکن بود یه روزی شبیه من باشه ، اما سرور ارور داد که متن نمیتونه از 300کلمه کمتر باشه ، یاد وقتایی افتادم که هزار تا جمله ی بی ربط میگیم به طرف تا برسیم سر اصل مطلب ...حالا که اصلی در کار نیست ...خیلی وقتا یه چیزی میگیم که یه چیز دیگه رو قایم کرده باشیم !شاید برای همین من اینقدر دختر پرحرفی ام ... چند روز پیش، بعد اینکه یه چیزی نوشتم اینجا، یه دختر نوجوون واسم کامنت گذاشت : این سبک زندگی رویای منه واسه فردام...خواستم بگم : رویای خوبی نیست ...</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 14:16:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمتو رو توالت ببند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF-vqtyuq1kbinl</link>
                <description>اگه بخوام مورد عتاب رئیس نباشم ، باید ساعت شش از خواب پاشم به عبارتی دنیا برای من از ساعت شش صبح شروع میشه با صدای آلارم گوشی که احتمال ریکورد صدای یک زنه عصبانیه از خواب میپرم و بعد یادم میره که باید این آلارم و عوض کنم تا شش صبح فردا ...شش تا شش ونیم دنیا رو دور تند شروع به حرکت میکنه ، یه لیوان آب سرد ، یه دوش سریع ، بستن ساندویچی که شب قبل واسش تنبلی کردم و مرتب کردن تخت خواب ...کلیدا رو برمیدارم میزنم بیرون و دم در یادم میاد نخل مرداب و آب ندادم ، اینجا نقطه ی شروع ورزشه ؛ دراوردن کفشام کارسختیه و کنار اومدن با وجدان وسواسم سخت تر ؛با این منطق بی منطق که یه پا اشکال نداره شروع به لی لی میکنم به سمت نخل مرداب ...منتظر اتوبوس بودن از اون کاراست که هیچوقت باهاش کنار نیومدم ،اولین اتوبوس با هرمقصدی رو سوارمیشم و همین دلیل تاخیر داشتنمه... صندلی کنار پنجره ، صندلی ریاست منه ...شروع میکنم به انجام کاری که دوسش دارم ؛ خوندن کتاب این یک ساعت که معمولا با رد شدن از ایستگاه موردنظر همراهه میگذره ...اینارونگفتم که خاطره تعریف کرده باشم ؛به هرحال این لایف استایل حتما الگوی خوبی برا بقیه نیست کتابی که این روزا میخونم  از روانشناس بزرگ جان بارگه بارگ میگه بخش ناهوشیار ذهن ماست که خیلی از رفتار و اعمال مارو مدیریت میکنه و ما حالیمون نیست سعی میکنه بین بخش هوشیار و ناهوشیار ذهن ارتباط برقرار کنه تا اینقدر مستقل از هم عمل نکنن ...قرار نیست من تمام کتاب و براتون بگم ، اما بدم نیست بدونی هرکلمه ای که میشنوی یا چیزی که احساس میکنی روی تو تاثیر میذاره بیشتر از اونی که فکرشو کنی ...یه روابط نانوشته ی عجیبی حاکمه به دنیا ، مثلا تحقیق کردن و فهمیدن بین انزجار و هوش اقتصادی یه ارتباط عمیقی وجود داره چه ارتباطی؟یه آزمایش کردن و توی اون آدما رو به دو گروه  تقسیم کردن :به یک گروه عکس یه توالت کثیف رو دادن و خواستن اونو نگاه کنن ، به یک گروه هم عکسی ندادن بعد به همه یک ماژیک دادن و خواستن اونو بفروشن ، جالب این بود که آدمایی که عکس توالت کثیف رو دیده بودن هم قیمت کمتری برای فروش اون اعلام میکردن و هم پول کمتری برای خرید اون ماژیک پرداخت میکردن... میدونی میخوام چی بگم ؟؟؟؟میخوام بگم نفرت و انزجار باعث میشه چیزهای دور وبرت به چشمت بی ارزش بیان ...چشاتو رو توالت کثیف ببند ، قیمت این زندگی خیلی بیشتر از ایناست رفیق ....</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 09:31:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و هفت سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-vrv0bghgyexi</link>
                <description>بیست و هفت سالگیهمه چی از بیست و هفت سالگی شروع میشه ، چند وقت پیش یه تئاتر دیدم به اسم بیست وهفت سالگی ...اصلا یه کلوب هم تو امریکا هست  به اسم بیست و هفت که خواننده هاش به شکل عجیبی یا تو بیست هفت سالگی مردن یا خودکشی کردن ...اصلا انگار باید تو همین سن تصمیم بگیری که قراره کجای زندگیت واستی و من تو همین سن واسه هیچ کجای زندگیم نظری ندارم اما هر مویرگم احساس جابجا میکنه جای خون ....مادربزرگم عاشق آب سرد بود ، وقتی پیر شد هرچقدر آبی که دستش میدادیم هم خنک بود باز آب سرد میخواست و میگفت آبی که دادی عین دلت گرم بود مادریه بار عموم گفت آدما وقتی پیر میشن یه سنسورهایی که سرما و گرما رو تشخیص میده دیگه عین قدیم کار نمیکنه ، واسه همین خوب سردی و گرمی و نمیفهمن ...از اونجا سروکله ی این ایده پیدا شد که آدما باید یه سنسورهایی داشته باشن که احساس و احساس کنه ، هرچی سنسورقوی تر، احساس بیشترخلاصه باخودم میگفتم هرکی غمش غمگین تره ، شادیش شاد تره ...من نمونه ی متحرک این داستان بودم ...وقتی غمگینم انگار زمین یه توپه بیسباله که خورده وسط شیشه ی یه زن تنها اونم تو چله ی زمستون ....وقتی هم شادم مزه ی آبنیات عسلیم تو دهن پنج سالگیم ...اینجوری میدیدم همه چی و...روانشناسم میگفت میتونه مانیک باشه اما نیست ...علائم یه بیمار مانیک با این تفاوت که بیمار نیستی ...به زبون ساده یعنی دو قطب داشته باشی ؛ چندروز شب ، چندشب روز...رنگ ها رو بیشتر میبینی ، صداها واضح ترن ، غما غمگین تر و شادیا خوشحال تر .بیست و هفت سالگیم پره از تکه های پازلی که هیشکدوم به هم نمیخورن ،عاشق آدمام و دوست ندارم باهاشون وقت بگذرونم ، یه آدم برون گرا که با کسی حرفی نداره ،زندگی رو دوست دارم و از فکرخودکشی قلقلکم میاد ...یوقتایی چندروز میشه که چراغ خونه رو روشن نکردم ، یه روزایی کل خونه رو شمع چیدمیوقتایی به این فک کردم اگه یه روز دیگه نشنوم ممکنه چند روز بعد متوجه بشم چون هیچ صدایی نیست، یوقتایی هم صدای دست وپاشکسته ی سازم ساختمونو برمیدارهاحتمال اینکه سرو کله ی یه ادم در خونم پیدا شه با احتمال اومدن یه دزد برابرهو قسمت پررنگش اینجاست که این سبک و من انتخاب کردم ، پای هیچ تقدیری وسط نبودهپای من وسطه ...اصلا نمیدونم چرا اینارو نوشتم ، اصلا چرا باید دنبال چرایی باشیم؟من شنا بلد نیستم ، هیچوقت نبودم ...چندروز پیش از رو صخره ها پریدم تو آبغرق نشدم ، نمردم ...همیشه آخرش یکی میرسه ،،، پس آخرش نیست ...</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 16:34:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزل 5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/%D8%BA%D8%B2%D9%84-5-srmpuftn0pnx</link>
                <description>پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بودمِهرورزیِ تو با ما شُهرهٔ آفاق بودیاد باد آن صحبتِ شب‌ها که با نوشین لبانبحثِ سِرِّ عشق و ذکرِ حلقهٔ عُشّاق بودپیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا بَرکِشندمَنظَرِ چشمِ مرا ابرویِ جانان طاق بوداز دَمِ صبحِ ازل تا آخرِ شامِ ابددوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بودسایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بودحُسنِ مَه رویانِ مجلس گر چه دل می‌بُرد و دینبحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بودبر درِ شاهم گدایی نکته‌ای در کار کردگفت بر هر خوان که بِنْشَستَم خدا رزّاق بودرشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بداردستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بوددر شبِ قدر ار صَبوحی کرده‌ام، عیبم مکنسرخوش آمد یار و جامی بر کنارِ طاق بودشعرِ حافظ در زمانِ آدم اندر باغِ خُلددفترِ نسرین و گُل را زینتِ اوراق بود</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 09:42:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزل4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/%D8%BA%D8%B2%D9%844-xsqttcfnkded</link>
                <description>آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتشهر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتشمیوه نمی‌دهد به کس باغ تفرج است و بسجز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتشداروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شدهیچ دوا نیاورد باز به استقامتشهر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سرگو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتشجنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌بردبلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتشکاش که در قیامتش بار دگر بدیدمیشکانچه گناه او بود من بکشم غرامتشهر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دلگوش مدار سعدیا بر خبر سلامتشسعدی</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 09:16:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزل 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/%D8%BA%D8%B2%D9%84-3-sb8n7bxcozqm</link>
                <description>عشق تو قضای آسمانستوصل تو بقای جاودانستآسیب غم تو در زمانهدور از تو بلای ناگهانستدستم نرسد همی به شادیتا پای غم تو در میانستدر زاویه های چین زلفتصد خردهٔ عشق در میانستاین قاعده گر چنین بماندبنیاد خرابی جهانستبا حسن تو در نوالهٔ چرخرخسارهٔ ماه استخوانستوز عافیتی چنین مروحدر عشق تو عمر بس گرانستبا آنکه نشان نمی‌توان دادکز وصل تو در جهان نشانستدل در غم انتظار خون شدبیچاره هنوز در گمانستگفتم که به تحفه پیش وعده‌اشجان می‌نهم ار سخن در آنستدل گفت که بر در قبولشهرچه آن نرود به دست جانستبازار سپید کاری تواکنون به روایی آنچنانستکانجا سر سبز بی‌زر سرخچون سیم سیاه ناروانستزر بایدت انوری وگر نیستغم خور که همیشه رایگانستبی‌مایه همی طلب کنی سودزان گاهی سود و گه زیانستانوری</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 09:33:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزل 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/%D8%BA%D8%B2%D9%84-2-gjntjfm3xlgu</link>
                <description>شاهدان گر دلبری زین سان کنندزاهدان را رخنه در ایمان کنندهر کجا آن شاخ نرگس بشکفدگلرخانش دیده نرگسدان کنندای جوان سروقد گویی ببرپیش از آن کز قامتت چوگان کنندعاشقان را بر سر خود حکم نیستهر چه فرمان تو باشد آن کنندپیش چشمم کمتر است از قطره‌ایاین حکایت‌ها که از طوفان کنندیار ما چون گیرد آغاز سماعقدسیان بر عرش دست افشان کنندمردم چشمم به خون آغشته شددر کجا این ظلم بر انسان کنندخوش برآ با غصه ای دل کاهل رازعیش خوش در بوته هجران کنندسر مکش حافظ ز آه نیم شبتا چو صبحت آینه رخشان کنند</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 09:35:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزل1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_39700794/%D8%BA%D8%B2%D9%841-khsjofrmewd0</link>
                <description>بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیماگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزدمن و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیمشراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیمنسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیمچو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوشکه دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیمصبا خاک وجود ما بدان عالی جناب اندازبود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیمیکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافدبیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیمبهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانهکه از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیمسخندانیّ و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیرازبیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم</description>
                <category>فلفل</category>
                <author>فلفل</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 13:53:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>